سلام از ونکور

در امتداد باران، در امتداد من

ونکوور، شهری‌ست که باران را زندگی می‌کند.
اینجا، در آغوش خلیج انگلیش بی، اقیانوس آرام آرام آرام می‌تپد. کشتی‌های عظیم در شیپیارد نورث‌شور لنگر انداخته‌اند، بی‌صدا، خسته، اما باشکوه. مه ملایمی که هر صبح از دل کوه‌های گروز و سای‌پرس سرازیر می‌شود، روی پشت‌بام‌های چوبی خانه‌هایی می‌نشیند که پنجره‌هایشان همیشه رو به طراوت بازند.

درختان مگنولیا، گل‌های اطلسی، بابونه‌های بی‌ادعا و برگ‌های باران‌خورده، خیابان‌ها را مثل نامه‌ای عاشقانه آذین کرده‌اند. هر کوچه‌ای، ترکیبی‌ست از عطر خاک، صدای پرندگان، و لبخند مهاجرانی از هر گوشه‌ی جهان.

ونکوور، شهری‌ست که فرهنگ را در خیابان نفس می‌کشد؛ مهاجرپذیر، مهربان، که در سکوتش، جایی برای همه دارد.

اما با همه‌ی این تازگی‌ها، با این همه زیبایی که هر روز از نو متولد می‌شود، من تکه‌ای از جانم را در خاک ایران جا گذاشته‌ام. کنار مزار پدری که نبودنش، مرا از دیارم ترساند و مادری که هنوز، عاشقانه پای تخته می‌ایستد و نسل‌ها را درس می‌دهد؛ استوار و خاموش، مثل کوهی در مه.

حالا مهاجرت دارد یک‌ساله می‌شود؛ تصمیمی که شاید شجاعانه‌ترین، و در عین حال پُرهزینه‌ترین انتخاب زندگی‌ام بود. گاهی در کوچه‌های بارانی، یا میان بازارهای چندزبانه‌ی شهر، دلتنگ خودم می‌شوم؛ دلتنگ آن روزهایی که با واژه‌ها نفس می‌کشیدم. دلتنگ روزانه‌نویسی.

اما شاید همین دلتنگی، نشانه‌ی زنده‌ بودن باشد. شاید ونکوور، با باران‌های بی‌پایانش، خاک تازه‌ای‌ست برای ریشه‌های خسته. و من، در امتداد باران، دارم از نو جوانه می‌زنم—even if it aches

به یاد بابا، چایی شیرین زندگیم

شاید پارسال همین موقع ها بود. از بابا پرسیدم دوست داری کیو یکبار دیگه ببینی و اگه فرصت اینو داشتی که شخصی رو ببینی که دیدنش در حال حاضر بعیده، دوست داشتی اون شخص کی باشه؟ بابا گفت: مامانم. دوست دارم مامانمو ببینم و این تنها دل خوشی این روزهای منه که روح بابا علاوه بر اینکه از بند جسم بیمارش رها شده، به خواستش رسیده.شاید روز پنجم مهرماه هزار و چهارصد به تاریخ ما، توی آسمون هفتم یه مادر و پسر بعد از بیست و سه سال دوری همو در آغوش کشیدن. پنجم مهر سال هزار و چهارصد وقتی توی مرکز پخش اکسیژن در به در این بودم که کپسول بابا رو پر کنم بلکه بتونم نفس هاشو یه کمی بیشتر برای خودم نگه دارم، بابا پرواز کرد و رفت. میدونید روزی بدون فکر و خیالش نگذشت. روزی نبوده که اشکی از چشمم سرازیر نشه. روزی نبوده که دلم هوس آغوشش رو نکرده باشه. اون نوازش های گرمش با اون دست های زیبا. شاید فکر کنید هر کسی راجع به پدرش همین حسو داره ولی واقعن بابا آدم قابل وصفی نبود. نه برای من و نه برای هیچ کس دیگه.

پ.ن: ممنون بابا که نقشت رو به بهترین شکل توی زندگیم ایفا کردی.

پ.ن1: با رفتن بابا اونقدر با مفهوم مرگ گره خوردم که نه تنها نمی ترسم بلکه میدونم اونجا بابا زودتر از هر کسی منتظرمه و به استقبالم میاد و این شیرینش میکنه.

دنیای من زیباست

سلام

صبح دلم هوای اینجارو کرد. خونه ی کوچیک مجازیم.اومدم یه آب و جارو کردم و نشستم رو زمینش و تکیه دادم به پشتی هایی که پروانه رنگی رنگیشون کرده. چشممو بستم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. می دونید؟ توی این سیزده ...چهارده سال همه چی عوض شده. من. شما.  دنیا و .... هممون به تعالی نزدیک تر شدیم.خلاصه اینکه من هستم و دنیا به کام ماست اگه دغدغه ی کرونا نباشه.اما یه چیزایی و یه کسایی غیر قابل تغییرن. بالاخره، خر همون خره و پالان همون پالان. شخصیت یه عده اصلن عوض شدنی نیست.حتی اگه نقش هزار کارکتر مثبت ،مثل سیندرلا رو با ظرافت بازی کنن. ولی بالاخره رخت بازیگری سنگینه مجبورن که درش بیارن. باز میشن همون پاریکال و سوسک فاضلاب و جوجه ی پیسی گرفته و ... که رفتن توی جلد آدم و ادای هومونیدها رو در میارن. اونا در طبقه ی مطابق معیار های اخلاقی هیچ احدی نیستن و مدام سرشون گرمه برای خارج شدن از اصول انسانی. حسادت زیاد اونارو از گونه ی انسان خردمند جدا کرده و در واقع میشه به یه نخ وارفته ی ناجور و از رج، جا مونده، از یه فرش نفیس، تعبیرشون کرد. دنیا همون فرش نفیسه و اونا با حسادت بی حد و حصرشون،از قیمتش کم کردن.ولی چه باید کرد وقتی اونا رو هم خدا آفریده. پس باشن و به وقتش بمیرن.

خب حالا از خودم بگم که گاهی چشممو می بندم و رها می شم توی طبیعت و مه می پیچه لای موهام و گوش میدم به صدای طبیعت مطلق، فارغ از تکنولوژی. گاهی میرم لب دریا و میشینم و چشممو می بندم و گوش میدم به صدای موجش. میرم به جنگل و کف زمینش دراز می کشم و چشممو باز می کنم و شاخه های درخت رو می بینم که بالای سرم چتر شدن و نور خورشید از لابه لاش مصرانه میخواد خودش رو به پوستم برسونه.میرم کف خونه  دراز می کشم و فقط به صدای بابا و مامان گوش می دم و هوای خونه رو نفس می کشم و میگم : خدایا شکرت!

پ.ن: راستی اینستاگرامم فعاله. nabat2020@

شادباش

های اوری وان & هپی نیویر

 

سال جدید شروع شد و خدا با همه مهربونیش مثل یه مادر عصبانی با نشونه گیری دقیق هر چی از سیل و برف و ملخ که دم دستش بود پرتاب کرد به سمتمون باشد که رستگار شویم. حالا اینکه میگم به سمتمون یعنی همون جمله ی معروف که همه ی ایران سرای من است و ... وگرنه من نه سیل دیدم و نه ملخ و نه برف.فقط یه لذت خودخواهانه ی تلخ از بارون بردم .همین.

راستش اسفندماه قبل از اون مصیبت ها یه روز که داشتم خبرهارو می خوندم در اوج ناامیدی  خودکار رو انداختم رو میز و رو صندلی چرخدارم لم دادم و گفتم: من فکر می کنم این مملکت باید کوبیده و دوباره ساخته شه.با یه تمدن جدید.ما الان بین سنت و مدرنیته - دین و دنیا - عرف و علم داریم دست و پا می زنیم. بعد در جواب همکارام که گفت :خب چجوری؟ گفتم: نمی دونم! سیلی، زلزله ای چیزی بیاد که همه نابود شیم و نسلمون منقرض شه. بعد بیان روی مساحت کشورمون یه تمدن جدید و انسانی و اخلاقی بسازن.شاید خاورمیانه هم به آرامش برسه اینجور از بلاتکلیفی در میایم.نهایت روح میشیم و بی زمان و مکان واسه خودمون پرواز می کنیم :دی

بعد از تعطیلات که اومدیم سر کار همکارم گفت چه دعایی کردی که برآورده شد و ... البته باید اقرار کنم خدا از دعای من ،برداشتش اشتباه بود. من گفتم به کل و یکهویی نابود شیم.نه اینجور که بخواد با چاقوی کند به تدریج ذبح کنه مارو.

حالا که نصفه نیمه دعاهام برآورده میشه براتون در سال جدید یه زندگی سرشار از عشق و آرامش آرزو می کنم.

پ.ن: خدایا منظورم زندگی سرشار از عشق و آرامش در همین دنیای مادی و فانیه. ملت رو نبری اون دنیا به عشق و آرامش برسونی.والا

پ.ن1: اینستا رو یادم نره:    nabat2020@