Daisypath Anniversary tickers نانازي بانو و آقای خرسی
شادمانم که در آهنگ زندگی همواره در حال دگرگونی خویش قرار دارم.در جهانم همه چیز نیکوست
آش رشته نذری امسال پخته شد.هیچ اصراری برای اینکه بیدار باشم و از صبح  وسط هیجان آش پزون مامان و عمه خانوم و زنعموهام، بپلکم نداشتم. وقتی بیدار شدم که بچه ها هم یکی یکی اومدن و جمعمون جمع شد. باز هم روی پله های حیاط نشستم و فقط به آش نگاه کردم. هیچ ارتباطی بین هم زدن آش نذری و براورده شدن آرزوها و خواسته ها پیدا نمی کنم، هم زدن آش نذری وقتی جنبه کمک دادن هم نداره، اصلن چه معنی داره.

لیست جاهایی که آش باید توزیع بشه رو نگاه می کنیم و با بچه ها تصمیم می گیریم به جای اینکه مثل سالهای گذشته، ظرف های آش رو برای صغری خانوم در یمین و کبری خانوم در یسار که سفره های افطارشون همیشه پر و پیمونه ببریم، چند تا مرکز بهزیستی اطراف رو هم در نظر داشته باشیم. دیگه با مر*جان همه ی ظرف ها و دیگ های آش رو توی ماشین جاسازی کردیم و طبق لیست راه افتادیم.

اولین مرکز بهزیستی که برای توزیع رفیتم دلم مچاله شد. ماشینو پارک کردیم و پیاده شدیم و همین که به نزدیک مرکز رسیدیم، صدای جیغ و هورا و دست و خاله خاله گفتن های آدم بزرگ هایی رو شنیدیم که پشت پنجره های مشبک و میله ای ایستاده بودن و بچگونه می خندیدن.-  مرکز نگهداری آقایان معلول ذهنی بالای 14 سال-  مرجان در حال صحبت به مسئول مرکز بود  و من روح متشنج درونم رو آروم می کردم. یهو یه آقایی با لباس فرم با شلواری که پاچه ش یک وجب بالای مچ به انتها می رسید با لبخند عمیقی که روی لبش بود، گفت سلام. یکه خوردم و  گفتم سلام. اون آقا با خنده گفت: دستتون درد نکنه. زحمت کشیدید. گفتم نوش جونتون. که مرجان اومد و اون آقا رو به مرجان کرد و گفت: سلام. مرجان با لبخند گفت: سلام. اون آقا گفت: دستتون درد نکنه که آش اوردید. زحمت کشیدید. مرجان گفت: قابلی نداشت. نوش جونتون. اون آقا گفت: ایشالا برید مکه!! مرجان گفت: شما هم همینطور. اون آقا دوباره رو به من کرد و گفت: سلام. دست شما درد نکنه و ... - سکوت کردم- ! اون آقا دوباره رو به مرجان کرد و گفت: سلام ... دستتون درد نکنه ... - مرجان گفت: سلام/خواهش می کنم/ قابلی نداشت و ...) دوباره اون آقا با خنده به من گفت سلام. به مرجان نگاه کردم و مرجان در حالی که به من اشاره می کرد در ماشینو باز کنم  مجددن به اون آقا گفت سلام و قابلی نداشت و ... ! یکی از خدمه ها دیگ خالی آش رو آورد و توی ماشین گذاشت و ... !! و مرجان با اشاره به من گفت که بریم. در آسایشگاه در حالی بسته شد که اون آقا با همون لبخند عمیق مشغول احوالپرسی با ما بود و مرجان در حال جواب دادن ...

دلم سوخت، خواهش کردم که بقیه جاها مرجان تنها پیاده شه و من نرم و اینطور هم شد! به خود درونم سرکوفت می زدم که خب چه انتظاری داشتی؟!! دوست داشتی میون اون آدم ها، کیو ببینی؟!! و مرجان این سرکوفت رو به سر انجام رسوند و گفت: نانازی واقعن فکر کردی آدم سالم رو می برن توی آسایشگاه نگه دارن. این مورد تازه خوبش بود. نه پرخاشگر بود نه اونقدر ناتوان و معلول. فقط یه کمی شیرین میزد. چشم هر دومون خیس بود.دور مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست رو به بهانه مسافتش خط زدیم . واقعن در  شرایطی قرار گرفته بودیم که جرات روبه رو شدن با بچه های معصوم و بی سرپرست رو نداشتیم.

می دونید مدتهاست که خودمو از اینجور حقایق دور نگه می دارم. صفحات حوادث رو نمی خونم. دوست ندارم درد مردم رو بدونم. گوشی برای شنیدن درد دل اطرافیانم و چشمی برای دیدن غم های دیگران ندارم. امسال حتی برنامه ماه عسل رو تماشا نکردم و علاقه ای هم ندارم در بحث های پیرامون سوژه های این برنامه که بین همکاران داغه شرکت کنم. به شدت علاقمندم که حواسمو خودخواسته پرت کنم.

در عوض دوست دارم با خانواده مثل چند شب پیش، ته یک شب دوست داشتنی بشینیم روی نیمکت یه فضای سبز و دسته جمعی بستنی بخوریم و بلند بلند بخندیم و اونقدر با این خوشی های الکی سرگرم باشیم که ندونیم جز اون 15 درصد افسره ی ایرانی هستیم یا نه!! البته که خیر!!!

پ.ن: هنوز بیست ساعت نشده که از مسافرت برگشتم.اما فلاشر چشمم روشن شده و  داره برای  تعطیلات عید فطر برق برق می زنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 14:58  نگارنده:  نانازي بانو  | 

چهارده پونزده ساله بودم. عصر یکی از روزهای تابستون بود. با دخترعموهام توی یکی از اتاق های خونه باغ عمو دومی نشسته بودیم. نشسته که چه عرض کنم. یکی دراز کشیده بود و یکی روی صندلی جدول حل می کرد و اون یکی لم داده بود به کاناپه ی قدیمی و فنر در رفته ای که پارچه ی مخملش مثل پوست چروک خورده پیرزنی به تنش آویزون بود.یکی هم پای ضبط صوت قدیمی نشسته بود و نوار جابجا می کرد.من روی طاقچه پنجره نشسته بودم. هم به باغ اشراف داشتم و هم به اتاق. اتاق های خونه باغ عمو دومی پنجره های قشنگی داشت.قسمت بالای پنجره به اندازه یک نیم دایره از شیشه های رنگی ساخته شده بود که نور های رنگی رو توی فضا و لوازم خونه پخش می کرد. درهای چوبی اتاق ها هم همینطور. در های بزرگی داشت که چوبی بودن و پر از پنجره های مربعی کوچیک با شیشه های رنگارنگ که رو به تراس و ایوان باز می شدند.

در فضای دوست داشتنی قرار داشتم اما دلم گرفته بود. حس عجیبی ریشه دوونده بود در وجودم. از سر تا پا.چشمم با پنهانکاری احساسم همراهی نمی کرد و مدام پر از اشک می شد. اولین بار بود که چنین حس غریبی رو تجربه می کردم. دو سه روز قبلش به خاطر حضور عمه خانوم و خانوادش زودتر جشن تولدم رو - به نظرم سوری- برگزار کردیم و حالا در روزی قرار داشتم که عصرش واقعن به دنیا اومده بودم. از روی طاقچه پنجره به بچه ها گفتم من حال عجیبی دارم. خیلی دلم گرفته. احساس می کنم چرا اصلن به دنیا اومدم. هدف خدا از خلقتم چی بوده؟!! ... همینطور مشغول بیان حالم بودم که اول یک ضربه ی شدید و بعد هم ریز ریز آب و خیس شدن رو حس کردم. بله یکی از بچه ها خیلی زیرکانه رفته بود توی حیاط و شیلنگ آب رو آورده بود زیر پنجره و منو خیس کرده بود.،اونها با مهارت خاصی سعی کردند یه جوری حواسمو پرت کنن و پرت شد.همه ی اون دلتنگی ها با آب بازی و نور های رنگی و خندهامون محو شد .بعد از اون، این تجربه ی غریب هر سال تکرار می شه و من هر سال در چنین روزی احساس می کنم که "چرا متولد شدم؟!!" تم این احساس و این سوال هم نور های رنگارنگیه که اولین بار با تجربه ی این درد دل خفه کن،توی اون عصر تابستونی، از شیشه های در و پنجره خونه عمو دومی می پاشید میون لحظاتمون و بعدش خنکی و ریز ریز آب و یه دل سیر خنده.

بله امروز متولد شدم. و از صبح دارم سعی می کنم که تموم کنم این احساس مسخره ی دلتنگی و "بازم چه مرگته" رو!! دیشب به بچه ها توی واتزاپ گفتم مبتلا به "سندروم افسردگی روز تولد " هستم. و تخفیفش دادم به "سارت". اما الان دارم درمانش می کنم. استارتشو زدم.به این فکر می کنم که من خوشبختم و خودم قدرشو نمی دونم. دغدغه فعلی من لک سوختگی که با دو تا کرم برطرف می شه اما ممکنه دغدغه هم نوع من درمان سرطانش باشه یا یه درد مهلک دیگه!! خیلیا دوست دارن جای من باشن و اینو عنوان می کنن. در حالیکه من همیشه دوست داشتم فقط و فقط جای مشاهیر معتبر و مثبت باشم نه جای انسان های معمولی و روتینی مثل خودم.فکر کنم این یعنی من  به طرز مرموزانه ای خوشبختم!!

پ.ن: مادرم زنگ زده و گفته نانازی وقتی میای با کارت من که دستته یه کیک بخر و هر شمعی که دوست داری! پدرم تاکید کرده که کیک کاکائویی نباشه چون دوست نداره. این تولد با سورپرایز پارسال هیچ فرقی نداره. من لحظه هامو دوست دارم وقتی که دیگران به یاد من هستند. حتی با یه پیام کوچیک توی وایبر و واتزاپ و ... حتی اگه این پیام توش هیچ تبریکی نباشه. ممنونم از همتون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 13:1  نگارنده:  نانازي بانو  | 

چند روز پیش ،داشتم یه مطلبی برای دوستم می نوشتم که موقع انتخاب عنوان،یاد چیزی افتادم. بچه که بودم یکی از دغدغه های مادرم این بود که چرا من برای عروسک، حیوون، بچه ها، اسم های معمولی انتخاب نمی کنم. !! چرا بیشتر دوست دارم اسم بسازم برای چیزی، تا اینکه فقط اسم بزارم روی چیزی. همیشه بعد از شنیدن اسمی که روی عروسک ها و حیوونا و لوازم دوست داشتنیم می زاشتم، با یه نگاه سنگین،چند لحظه سکوت می کرد. از اون نگاه های توام با سکوتی که مختص آدم های بدون چاره و کم شانسه. مامان روی این مورد بخصوص زیادی حساس شده بود، وگرنه اینکه یه بچه چهار،پنج ساله اسم های خاص برای خودش درست کنه چیز بدی هم نیست. مادرم هیچوقت به این خلاقیت بچگانه ی من احترام نزاشت علاوه بر اینکه احساس مالکیت من به اشیا رو بی اساس می دونست و سعی می کرد باهاش مبارزه کنه.

می گفتم.از نظر مامان باید اسم عروسک هامو آفتاب ،مهتاب، مینا، کتی، سارا و ... انتخاب می کردم نه اینکه: خط خطی، تپل ِچشم آبی، سبز ِبی دماغ، موتا،بیژووو و ... تنها اسباب بازی که اسم خاص داشت عروسکی بود که روی بسته ش نوشته شده بود: "بهار"!!!. به مادرم قول داره بودم که اسمش بهار بمونه. یک اردک پلاستیکی بزرگ هم داشتم که اسمشو گذاشته بودم کاظم. از نظر من کاظم اسم منحصر بفردی برای اردکم بود. هیچ بچه ای به ذهنش نمی رسید که اسم اردکش رو بزاره کاظم و این برای من کافی بود. جالب اینکه به نظرم اردکم با این اسم ،پرستیژ خوبی بین اسباب بازی های بقیه دخترعمو پسرعموها پیدا میکرد.- کاظم اسم با کلاسی به نظر میومد- واقعن چرا؟؟. این مورد دغدغه اساسی مادرم شده بود. اینا همه در حالی بود که خودش یه معلم بود و همیشه اسم معلم نمونه و آموزگار برتر و ... به دنبالش بود.حالا که به اینجا کشید، اقرار می کنم سه چهار سال بعد، اولین انشای زندگی من توسط مادرم نوشته شد. چون مادرم فکر می کرد من ممکنه چیز های بی ربط و عجیبی بنویسم که معلم نمره خوبی بهم نده و من برای نمره غش و ضعف کنم. هیچوقت یادم نمیره که اولین موضوع انشای زندگی من در مورد احترام به پدر و مادر بود و اولین جمله ای که مادرم نوشت این بود: "بر ما واضح و مبرهن است "... 

من حتی معنی "مبرهن" رو نمی دوستم وحدس می زدم نزدیک به معنی واضح باشه!!

بگذریم "سبز ِ بی دماغ"  عروسک و همبازی چهار تا شش سالگیم بود. مظلوم ترین عروسک دوران کودکیم.میون همه ی عروسک های موطلایی با لباس های عروس و توری و چشم های رنگارنگ، من انس عجیبی با این عروسک پارچه ای- کامواییه سبز رنگ داشتم که مویی به سرش نداشت و چون از پارچه کاموایی ساخته شده بود بی دماغ بود.-وجه تسمیه- دو تا چشم تیکه دوزی شده به صورتش بود و یک لب خندون قایقی. دور دستها و پاهاش یه نوار سفید و قهوه ای بافته شده بود و برای انگشتاش هم هیچ تحدید حدودی نشده بود. این عروسک آرامش و سادگی خاصی داشت که من با همه ی بچگی جذبش می شدم.

معمولا هم گرایش عجیبی به مظلوم ترین، غریب ترین، تنها ترین، بی چهره ترین ها دارم و چون سبز ِ بی دماغ عروسکی بود که هیچوقت مورد توجه کسی نبود،سعی می کردم بیشتر دوسش داشته باشم. انگار که من قلب پارچه ای که توی سینش بود رو می دیدم ... !! گذشت و یکی از دایی ها و زندایی و دخترداییم اومدند خونمون. دخترداییم شاید دو سالش بود. خیلی کوچیک و لاغر و بغلی. وقتی سبز ِ بی دماغ رو دید لج کرد که باهاش بازی کنه و من به رسم مهمانوازی دو دستی عروسک نازنینمو تقدیم  این دختر لاغر ِ شیربرنجی  کردم. داییم اینا شب خونمون موندن. لاغرِ شیر برنجی از سبز ِ بی دماغ، جدا نمی شد.حتی موقع شیر خوردن. فردا صبح بدون سبز ِ بی دماغ بیدار شدم و دایی اینا داشتن برای رفتن آماده می شدن. منتها دخترداییم از سبز ِ بی دماغ جدا نمی شد و مادرم بدون توجه به احساسات من،جمله ی معروفشو به زندایی  گفت. که "اگه خوشش اومده برداره". بعد مادرم آروم دست منو گرفت و برد توی اتاق و گفت: نانازی جان این لاغر ِ شیربرنجی از سبز ِ بی دماغ شما خوشش اومده. از شما خیلی کوچیکتره. اگه لج کرد و خواست که عروسکتو ببره شما هیچی نگو و اجازه بده که ببره با خودش.اصلن هم عروسک قشنگی نیست.عروسک زشتی رو انتخاب کرده.حتمن یه سبز با دماغشو برات می خرم. یک جوری هم گفت که انگار با یه بچه ی بی احساس ِ بی تعلق طرفه. بغض تلخی گلومو گرفته بود ولی با چشم های گرد فقط به مادرم نگاه می کردم که همچنان دستهامو توی دستش داشت و به من نگاه می کرد اما حرف دلمو نمی زد.سکوت کردم و مادرم رفت -بچه ی فهمیده ای بودم- . وقت رفتن دایی اینا، زندایی مشغول تعویض لباس لاغرِ شیربرنجی بود. سبز ِ بی دماغ یه گوشه ی اتاق افتاده بود و من از ته قلبم دعا می کردم که لاغر ِ شیربرنجی ، سبز ِ بی دماغ رو فراموش کنه و کرد. دایی و زندایی و مامان و بابا توی حیاط بودن و لاغر ِ شیربرنجی توی بغل داییم بود. فاصله ی پله های خونه تا در حیاط، خیلی زیاد بود و من با هر قدمی که اونا دور می شدن تا به ماشین خردلیشون برسن، احساس بهتری داشتم. سبز ِ بی دماغ همچنان یه گوشه ی اتاق افتاده بود.

یادم رفته بود از خدا تشکر کنم.شاید به خاطر همین یک دفعه زندایی انگار چیزی رو فراموش کرده باشه، برگشت. با کفش های پاشنه بلندش جوری دوید که هر لحظه ممکن بود به زمین بخوره. کنار پله ایستاد و نفس نفس زنان، به من گفت: نانازی جان سبز ِ بی دماغت رو یادمون رفت ببریم. من در حالیکه توی سکوت و بهت و بحران عاطفی غرق می شدم، رفتم توی اتاق و بدون اینکه کلمه ای حرف بزنم، سبز ِ بی دماغ رو به زنداییم دادم .اون آخرین دیدار من و سبز ِ بی دماغم بود. قطعن سبز ِ بی دماغ، عروسک جذاب و زیبایی نبود ولی توجه زیاد من بهش باعث شده بود که بین بقیه عروسک ها بیشتر به چشم بیاد. شاید هم زندایی دیده بود که لاغر ِ شیربرنجی این عروسک رو دوست داره و این عروسک هم در مقابل بقیه عروسک ها چندان قیمتی نداره و از پارچه کاموایی و دو تا چشم و چند تیکه نخ ساخته شده و حتی مو و لباس جالبی هم نداره. شاید به خاطر همین تعارف مادرمو رد نکرده بود. هنوز نمی دونم!

پ.ن: منو مامانم تقریبا بیست درصد کارامون انجام شد. طبق برنامه ریزی هفته آینده تکمیل میشه. دو سه روز پیش با مامان رفتیم چند تا رستوران و از اونجایی که ماه رمضونه و همه جا شلوغ، مامان گفت اینجاهای شلوغ مناسب نیستن و ما یه فضای آروم می خوایم که بیست نفر بشینیم دور یه میز و بعد حرف بزنیم و خوش بگذره بهمون و ... واسه همینم مجبور شدیم سالن یه هتل رو رزرو کنیم که خیلی آرامش بخش و خلوته. فضا رو هم مامانم خیلی پسندید و گفت همون چیزیه که می خواستم. منوی افطار و شام رو هم خودمون تعیین کردیم و  قرارداد بستیم. بعد که اومدیم خونه، بابا فقط کانال های تی وی رو بالا و پایین می کرد و می خندید. یعنی ذوقی کرده بود که موفق شده بود مجبورمون کنه مهمونی رو توی خونه خودمون برگزار نکنیم. احساس می کرد یه پیروزی شیرین بدست آورده.

پ.ن: پریروز تولد پدرمو براش جشن گرفتیم.روز خوبی بود. در آغاز هفتاد سالگی!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 14:52  نگارنده:  نانازي بانو  | 

تا همین دیرزو درگیر سوختگی دستم بودم که جاش نمونه. هی ضدعفونی، باند، پماد و کرم ضد لک و ... امروز از شر اون باند و چسب راحت شدم.احساس می کنم دستم با من نفس می کشه. دلم برای اون جغرافیای دستم که با بی درایتی من به اون روز افتاد، به شدت می سوزه.خوبه که جلوی چشم نیست وگرنه هر لحظه قلبم ملتهب می شد. امیدارم هر چه زودتر هیچ اثری ازش نمونه.

مامانم سرش به شدت شلوغه و منو هم بی نصیب نزاشته.از خوش شانسی که خانوادگی بهش مبتلا هستیم قرعه این ماه دوره ی دوستای مادرم، به نام مامانم افتاد و اون باید میزبان یه مراسم افطار باشه.خب خودش ذوق داره و از نظر اون ،داره ثواب می کنه و درهای رحمت به روش باز شده و ... ولی خب به نظرم آخر کم شانسیه.خصوصن برای من.مهمونی دادن توی ماه های دیگه خیلی راحت تره.عملن هر روز یه لیست و یه خودکار دستشه و همش منو ها رو بالا و پایین می کنه.ولی نصف برنامه ریزی ها با منه. اولش می خواست مراسم رو توی خونه برگزار کنه منتها پدرم بهانه آورد که پس منو کجا می خواید ببرید و من روی کاناپه ی خودم راحتم و واحد بالایی نمی رم و اتاق دیگه ای هم نمی رم و ... (کلن روی مود بهانه و لجبازی بود) که من و مامان دیگه وقت تلف نکردیم و کلی رستوران از نت سرچ کردیم که منوی افطار هم داشته باشن.آخه برای ما هم مقدور نیست همش بالا و پایین کنیم و مهمونا رو ببریم واحد بالا که روح زندگی اونجا اصلن و ابدن جاری نیست.!! دیشبم رفتیم افطار دو تا از رستورانا رو از نزدیک دیدیم آخر هفته هم احتمالن بریم برای بستن قرار داد  یه افطار سبک و شام. این روزا هم کارگر و بنا و نقاش آوردیم که طبقه همکف رو بازسازی و نقاشی کنن و در حیاط رو عوض کنیم و یه حالی به خونمون بدیم.اینه که از طرفی مادرم می ره کاتالوگ درب و سردر و ... می بینه و از اون طرف هماهنگ می کنه که با هم بریم خونه ویلایی بیبینیم و بعد برنامه افطار داره و باید به فکر میزبانی باشیم و ... دو تا دست داریم هوارتا هندونه!!خودمونم داریم دور خودمون می چرخیم.

می دونید من که هیچ وقت پدر نبودم و نخواهم شد. تا به حال مادر هم نبودم.هرچند هیچ بعید نیست یه سالی،  فصل سرمستی گل ها و گربه ها...،یه روز آفتابی که نوار خورشید از لابلای شاخه ی درختا می افته روی سنگفرش حیاط خونهِ باغ ، این سِمتِ سنگین رو تجربه کنم. دوست دارم اون روز اولین جایی که قدم می زارم خونه باغ باشه. روی صندلی کنار حوض بشینم و بزارم آفتاب از لابلای درخت سیب، کودکمو در آغوش بگیره. بعد از ظهرها صدای بهم خوردن برگ های صنوبر لالایی هر دومون باشه و شبها بوی محبوبه شب ، غرقمون کنه توی فضا و بخوابیم. اونقدر بخوابیم تا صبح آغاز بشه و ... دلم می خواد همه چیزی های قشنگی که خودم تجربشو داشتم اون هم تجربه کنه. البته اگه نخواد منم اصراری ندارم. دموکراسی مهمترین اصل زندگیه من و اونه. آها داشتم می گفتم. من، پدر و مادر نشدم عمه و خاله هم همینطور. اما تا چند روز پیش نمی دونستم اگه یک نفر عاطفی باشی مثل پدرم. اونقدر که روحت راحت و آزاد بچرخه، حتی از بوسیدن ناف دخترت هم دریغ نمی کنی. یکجوری که انگار از کفت رفته باشه این دختر.

توی سرمای خونه بلوز حوله ای کوتاه قدیمی پوشیده بودمکه تا نیمه شکممو می پوشوند. از این بلوز هایی که آستینش یه کمی آب رفته یا شاید هم مدلش این بوده. برای سرما و زیر کولر بودن چیز مناسب و گرمیه. پای کاناپه پدر داشتم کتاب می خوندم و اون هم کانال محبوب خبرش رو از تی وی تماشا می کرد. پدر دنبال کنترل تی وی می گشت و من دیدم که بالای سرش روی میز عسلیه. خیز برداشتم و دستمو برای برداشتنش بلند کردم. و پدرم سرشو آورد جلو و نافمو بوسید و قربون صدقم رفت. دقیقن مدل مادربزرگم!! لبخند زدم و نشستم سر جام و توی دلم گفتم من واقعن چند سالمه؟!!

پ.ن: عمه خانوم زنگ زده و مابین حرفاش گفته: نانازی تو تغییر کردی. یه جور دیگه شدی و ... یه ربع داشتم به حرفاش فکر می کردم که یادم اومد تولد پسرعمه بوده و من اصلن یادم رفته بود بهش تبریک بگم. فیسبوکم که یکی در میون می رم و گاهی هم نمیرم چند روزبه چند روز!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 11:44  نگارنده:  نانازي بانو  |