Daisypath Anniversary tickers نانازي بانو و آقای خرسی
شادمانم که در آهنگ زندگی همواره در حال دگرگونی خویش قرار دارم.در جهانم همه چیز نیکوست
از همون زمانی که دیگه از کودکی هام دور شدم و فعالیت هام بطور جدی از طرف خودم و خانوادم دنبال می شد، زیاد یادم نیست که کاری رو به سر انجام رسونده باشم.همیشه با اشتیاق و دور تند شروع می کردم و اواسط یا دلزده می شدم و یا خسته.  در نهایت همیشه با خودم هیچ به هیچ بودم.

گاهی اوقات دست می زاشتم روی نوشتن داستان و تخیلاتم منو تا گرفتن جایزه نوبل ادبی در خودش غرق می کرد- فقط تخیل محض بود البته- ولی یک دفعه خیلی بی مقدمه بی خیال می شدم و قلمو می نداختم زمین سوت زنان از صحنه نویسندگی محو می شدم. اوایل که مادرم به من اجازه آشپزی داده بود روزی نبود که پیش بند نبندم و یه غذا یا دسر آماده نکنم. مدام مجله آشپزی می خریدم و گاهی هم دستور کیک و شیرینی جدید رو در دفتر آشپزیم ثبت می کردم و این فعالیت مدتها منو به خودش مشغول کرده بود اما یکدفعه پرونده آشپزی رو بستم و تا مدتها -چند سال- اصلن اطراف اجاق گاز و فر دیده نشدم . بعد از دانشگاه با مرجان انگشتمونو فرو کردیم توی چشم تئاتر و انیمیشن.- من تا همین یک سال پیش قبل از دیدن "سقراط"به تئاتر علاقه ای نداشتم اما به انیمیشن چرا!. اما در اون زمان-حدود 8 سال پیش- حضور مرجا*ن منو هدایت می کرد به سمت تئاتر.از شب تا صبح طرح و ایده می دادیم برای یه نمایش تلویزیونی. گاهی اوقات اونقدر دو تایی به داستان پر و بال می دادیم که نتیجه یه نمایش فوق دراماتیک از آب در میومد.در حدی که دو تایی می نشستیم و گریه می کردیم به حال ماجرا. با اینکه می دونستیم داستان مسخره ایه که خودمون ساختیم ولی از تصور اینکه واقعیت داشته باشه خودمون اشکمون در می اومد. اغلب هم در مورد کودکان بی سرپرست بود. البته که با یکی دو بار شکست، این فعالیت هم به بایگانی کارهای نصفه و نیمه ی ما پیوست. مرجان هم مثل من آدم به سر انجام رسوندن نیست. وگرنه اگر موتوری برای گرم نگه داشتنم وجود داشت، قطعن کار تموم می شد.

زمان دیگه ای هم باز با مرجان افتادیم روی دور نوازندگی و ساز گیتار رو انتخاب کردیم. مدام پیگیر گروه های جدید و نوازنده های قدیم و ملودی های روز بودیم. عاشق گیتار مشکیم بودم. با هم سازهامونو می نداختیم روی دوشمون و می رفتیم کلاس. کجا؟!! خارج از شهر! انگار آیه نازل شده بود که باید درکلاسِ درس فلان استاد موزیسین که صاحب نام و شهرت بود درس می گرفتیم و می نواختیم!! آخرش به پاپ ختم شد و بی خیالی.

بعد تر نقاشی . البته این مورد مدت زیادی منو به خودش مشغول کرد. انصافن هم این مورد به اختیار خودم کنار گذاشته نشد. جبر آقای با شخصیت به اراده ی من چربید. ولی انگار یک گوشه از ذهنم هر روز به یادم میاره که باید اونقدر به نقاشی می پرداختم که خودم یک روز قلمو رو می ذاشتم روی سه پایه و دستهامو می شستم و می گفتم تموم!! و همیشه به این فکر می کنم که یک بار دیگه نقاشی رو شروع کنم و خودم به اختیار خودم نیمه کاره ول کنم نه به اختیار دیگری. ولی حتمن به نمایشگاه آثارم فکر می کنم.

همیشه تلاشم رو برای بدست آوردن چیزهایی که می خوام انجام می دم و وقتی به نتیجه نزدیک می شم انگار دیگه اشتیاقی برای رسیدن ندارم و یکهو سرد می شم و با خودم می گم: این واقعن اون چیزیه که من می خوام؟!! خصوصن اگه در مسیری قرار گرفته باشم که برام مبهمه و نتیجه ای براش متصور نیستم. دارم سعی می کنم که اینطور نباشم.

پ.ن: پدرم صبح زنگ زده و گفته برق منطقه ی ما نوسان پیدا کرده و اون نمی تونه از تی وی استفاده کنه و گفت مادرم رفته مدرسه و اون حوصلش سر رفته. به پدرم گفتم چه کاری از من بر میآد؟!! گفت نانازی اگه ممکنه زنگ بزن ببین چرا برق منطقه اینقدر ضعیف شده. گفتم چشم، ولی بعد برای کاری رفتم بانک و از شانسم ماشینم منتقل شد به پارکینگ و تا ساعت دو بعد از ظهر مشغول ترخیص ماشین بودم. بعد که برگشتم به کارم، از طرفی سخت مشغول کارهای نیمه کاره ام بودم و از طرف دیگه  فکرم پیش پدرم بود.به پدرم زنگ زدم و حس کردم نشناخت منو. گفتم تی وی درست شد؟!! گفت بله درست شد و ادامه داد: از اینکه پیگیری کردید ممنونم دخترم. تشکر و بعد خداحافظی!! فهمیدم که خودش تماس گرفته بود با برق منطقه و ... منم چیزی نگفتم تا خودش زنگ زد به من و گفت: نانازی خیالت راحت باشه نوسان برق برطرف شد و الان هم یه خانمی زنگ زد پیگیری کرد. یعنی داشتم خفه می شدم از خنده!! چطور منو نشناخته!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 15:15  نگارنده:  نانازي بانو  | 

پاییز هم رسید. اما حیف. جای خالی وسیع ذهن من، که هیچوقت سبز نمی شه. فهمیدم که پاییز هیچ رحمی نداره. وقتی میاد، مثل یه دختر نوجوون و یاغی، دامن چیندارشو پهن می کنه روی زمین و زمان. یه دامن قرمز و نارنجی که با راه راه قهوه ای رنگ شده و بوی نَم پارچه ش  پیچیده توی فضا. آدم دلش می خواد با این دختر همراهی کنه و بی صدا، بزنه به سیم آخر.

مدتها بود دنبال یه نقطه می گشتم. یه نقطه که بشه از اونجا شروع کرد. یه نقطه عطف.یه نقطه کوچولو که بشه از توش یه خط کشید به سمت یه پله. یه پله که شیب نرمی داشته باشه و بدونی به سرانجام خوشی ختم می شه. می دونید درس اجباری تنها چیزیه که می تونه منو وقف خودش کنه تا بی خیال همه چیز سرگرمش باشم و چون رقابت درسی منو مثل یه تله، توی خودش گرفتار می کنه، می تونم امیدوار باشم که دلمشغولی جدید و شیرینی پیدا کردم.دانشگاهمو دوست دارم. خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکر می کردم.

صبح نور خورشید از میون بامبو ها تابید به صورتم. حتی پلک چشم بسته ی من، مانع خوبی برای نفوذ نور به مردمکم نبود. بلند شدم که برم حاضر شم و همونطور که دنبال یه گیره برای موهام می گشتم، صدای ما مای یه گاو رو شنیدم. فکر کردم اشتباه کردم و مشغول کارم شدم.دیر شده بود و باید فوری حاضر می شدم که بیام سر کارم. تا پامو از در خونه گذاشتم بیرون دوباره همین صدا رو شنیدم. سرمو برگردوندم دیدم یه گوساله پشت وانت داره به چپ و راست نگاه می کنه. - توی کوچه ما یه اداره دامپزشکیه-  اصلن قابل توصیف نیست از صدای اون گوساله چه انرژی گرفتم. انگار تنها موجود زنده ای بود که همه وجودم همون ادارک کمش رو قبول داشت. انگار توی اون خیابون هیچکی دیگه جز اون زنده نبود.

پ.ن: روز آخر شهریور  با مامان تصمیم گرفتیم بریم کیف و کفش جدید بخریم. اما گرفتار ترافیک وحشتناکی شدیم، بی حساب. کیف و کفش مامان خریده شد منتها من در آرزوی خریدن یه مقنعه مشکی موندم.خسته شدم از این تیپ رسمیه سر تا پا سورمه ای.

پ.ن1: دوستان بز اخوش صحیحه و املای غلط اون بز اخفشه

و در آخر هم فوتوگرافی اول پاییز بای خودم. عکس یه کمی مفهومیه. درکتون ازش چیه؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 14:32  نگارنده:  نانازي بانو  | 

یکی از کارایی که مربی  تاکید داره اینه که نیاز نیست همیشه وقتی موضوعی باب میلم نیست، نظرمو در موردش بیان کنم یا نظر و عقیده دیگران رو حتی وقتی خودشون تمایل داشتند، نقد کنم . خیلی وقتها نیازه که سکوت کنم و شاید هم به نشونه تائید سرمو تکون بدم. خب به معنای واقعی یک "بز اخوش". اقرار می کنم سخت ترین کار ممکن برای من همین ایستادن در مقام یک بُز اخوشه.اینکه بخای برای خوشایند اطرافیان،  اره و اوره و شمسی کوره رو راضی نگهداری در حالی که عقیده ی خودت که شاید برای خودت فقط تعریف شدست،مثل یه چسبک، گیر کرده روی حلقت و تو فقط می خوای این چسبک رو از گلوت جدا کنی و پرتش کنی جلوی دیگران. متاسفانه یا خوشبختانه فقط می تونی نقش یک بز اخوش رو بازی کنی.

پیشتر ها چندباری از روی بعضی از کلیپ هایی که دوستشون داشتم محض امتحان،کپی کردم و خودم اجرا و بعد برای دخترعموهام و یک گروه فامیلی  ارسال کردم.آخر کلیپ یه علامت هم به عنوان امضا داشتم که معلوم شه خودمم.یه علامت حرکتی با دست. پنجشنبه که با بچه ها سرمون خونه عموجونم جمع بود، یهو مر*وارید گفت: نانازی یعنی مرده ی این حرکت آخرت توی این کلیپ هام و بعد تصویری اجراش کرد!! ولی مر*جان یه کمی محزون گفت:  نمی دونم چرا هر وقت این کلیپ های نانازی رو می بینم یه جوری می شم. اشک توی چشمم جمع می شه و خودمو کنترل می کنم که گریه نکنم. پرسیدم چرا؟!! گفت: نمی دونم. دلم برات تنگ می شه.بعد با خنده گفت: یه بازی های مسخره ای داری که فقط خاص خودته.

فکر کنم این هم برمیگرده به اون مساله که هر وقت بچه ها میومدن خونه ی من و من توی توی آشپزخونه مشغول آماده کردن سور و سات مهمونی بودم، اعصاب بچه ها از کار کردن من خورد می شد و همیشه این برای من سوال بود که آخه چرا؟!! انگار همیشه عادت داشتند که منو در حالی ببینن که نشستم و دارم پذیرایی می شم. یا اینکه عادت کرده بودن یه نانازی رو ببینن که نشسته و داره با آب و تاب یه مساله ای رو تعریف می کنه و یهو اون وسط بلند بلند می خنده یا اینکه اشکش در میاد و مامانش هم توی آشپزخونه مشغول آماده کردن سور و سات یه مهمونی یهوییه. اینو من وقتی درک کردم که اولین بار رفته بودیم خونه مرجانمون و دلم فشرده شده بود از اینکه اون تند تند توی آشپزخونه کدبانوگری می کرد و من چشمم عادت به این صحنه ها نداشت. ... من فکر می کنم خیلی عاطفی بار اومدیم. کمی بیشتر از اون چیزی که باید می بودیم.

این روزا خیلی سرم شلوغه. خیلی خیلی خیلی. از طرفی دوباره با درس و کتاب و براده های مداد و  خودکار های فانتزی آشتی کردم و بعد از سالها دوری از تحصیل،  سال جدید تحصیلی برام  معنا پیدا کرد و میرم به دانشگاه.اینبار کمی هدفمندتر حتتتتتی!!

پ.ن: این روزها احساس تنهایی عجیبی دارم. خصوصن اینکه پدر و مادرم چند روزی نیستن و سنگر من حسابی خالی شده. هوای خونه با سکوتِ لجبازی آمیخته و دورمو بدجور احاطه کرده.

پ.ن1: انصافن این مداد و تراشه هاش، نوستالوژی بیشتر ما نیست؟!! فوتوگرافی بای خودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 12:49  نگارنده:  نانازي بانو  | 

وقتی به این فکر می کنم که تابستون داره تموم میشه، حس خوبی بهم دست می ده. از این روزهای گرم که بارون آرزو می شه،خوشم نمیاد. ولی از فکر پاییز هم ،تنم یخ می شه و انگار دوست ندارم پشت سرش، اون نگوی  دل انگیز بیاد. با اینکه دوسش داشتم ... پاییز انگار یه آلبوم شده برای من که دوست ندارم یاد خاطراتش بی افتم. تلخ. شیرین. تلخ!! اگه عمر من یه قالیچه باشه... اگه روزها، تارو پود این قالیچه باشن، پاییز پارسال یه رَج برجسته و تک رنگه که فقط به چشمِ من میاد نه به چشم دیگری! و هر رجی که تکرار بشه، تکرار این رَج، غیر ممکنه! ... بگذریم... :دی

خب من خوبم. هیچیم نیست. همه نگرانی هام تقریبن بی مورد بود. تا همین دیشب هم برگه آزمایش به دست از مطب این فوق تخصص به مطب اون یکی زنگ می زدم و نوبت اورژانسی می گرفتم . یه نامه هم داشتم که بتونم  خارج از نوبت برم ویزیت شم.(آیکون یه نانازی شرمنده) دیگه وقتی از آخرین مطب اومدم بیرون تا به ماشینم برسم و بیام خونه، در حالیکه از شادی لبخند می زدم، به این فکر می کردم که چقدر خودمو دوست دارم. همین منی که همیشه می گم برای مردن آماده هستم، برای یه مشکل کوچیک، اینجور به جلز و ولز افتاده بودم و سه بار یه آزمایشو تکرار کردم و بعدش هم نتیجه رو به چند تا دکتر و متخصص و فوق تخصص نشون دادم و از رضایت اونا هم دلمو الکی خوش نکردم و بی خیال نشدم. از صبح و هر وقت که یادم میاد چه خطری از بیخ گوشم رد شد، فقط می گم خدارو شکر!!

اینجوریاست که پارو گذاشتم روی پام و منتظرم!! بی خیال لبخند می زنم.این روزها منو مروا*رید دلمون برای مسافرت پر پر می زنه و متاسفانه حریف مر*جانمون نمی شیم که پایه قدرتمندی نیست و درینده تکراره!!

پ.ن: اینم یکی از جذابیت های این روزهای منه. فوتوگرافی از  قطعاتی که منو ساختن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 14:3  نگارنده:  نانازي بانو  |