تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم
دیروز ساعت ۱مرخصی گرفتم و در کمال آرامش خیلی شیک رفتم خونه. فقط به این فکر می کردم که چی بپوشم آخه واسه افتتاحیه هم نرفته بودیم. این بود که اصلن نمی دونستم چه جور جایی هست. لازم به توضیحه که خب وقتی یه جایی میخوان مهمون دعوت کنن اونم به تعداد زیاد اونم توی سفره خونه خب از پذیرش افراد دیگه خودداری می کنن. معععمولن. روی اون حساب چون بازم نمی دونستم محیط روبازه! سربسته! زیر زمینه، چیه مونده بودم چی بپوشم.وقتی رفتم خونه ایده های مختلف اومد توی ذهنم. آخرش یه جوراب شلواری زمستونی کرم (از این بافت ها) پوشیدم با یه دامن خیلی کوتاه و یه تاپ سبز مجلسی و روشو هم یه ژاکت ظریف بهاره کرم رنگ پوشیدم. مانتومم همون مدل سوسانویی و یه شال کرم و کفش پاشنه بلند و ... موهامم مامانم زحمت کشید برام پلیسه ویو کرد و بعد با تل ماهواره ای همشو  بالای سرم جمع کرد و آخرشم یه کریپس بزرگ زدم به سرم. خیلی ناز شده بود موهام. بعد تند تند رفتم خونه خرسی اینا.البته یه جاهایی پدر خرسی اومد دنبالم و منو رسوند خونشون. لباسمم اونجا عوض کردم و با مامان و خواهرای خرسی رفتیم سفره خونه. جای قشنگی بود. مخصوصن دکورش خیلی شیک بود. یه صخره خزی با یه آبشار زیبا(همشون مصنوعی بودن). صاحب این سفره خونه بچه پسرخاله مامان خرسی بود که با اینکه پزشکه یه ویدئو کلوپ هم داره اینم روش. خانمشم دانشجوی پزشکیه که دیروزم بود. خب سفره خونه اونا تخت نداشت. یعنی اونجایی که ما بودیم تخت نبود. تخت و قلیونشون یه قسمت دیگه بود. ولی جایی که واسه پذیرایی در نظر گرفته بودن یه آلاچیق های به هم پیوسته ای بود که اطرافش هم با اون روکش های نایلونی  که مخصوص همونجاهاس پوشونده بودن. خوب بود کلن ولی فقط شالمونو برداشتیم و دگمه مانتومونو باز کردیم.اون همه و ذوق و سلیقه ای که واسه انتخاب و ست لباسم صرف کرده بودم سوخت شد رفت هوا.

راجع به گردنبند خرسی: یادتونه من واسه سالگرد عقدمون واسه خرسی دستبند طلای ورساچی خریدم. خب من و خانوادم به مناسبت های مختلف به خرسی طلاهای ریز داده بودیم. مثلن ربع سکه و نیم سکه و پارسیان و الیزابت و ...  قرار بود واسه خرید ماشین یه سری از این خرده ریزای منو اون هم فروخته شه و از اونجایی که طبق آخرین تصمیم قرار بر این شد که دیگه در مورد خرید ماشین به خرسی هیچی نگم و اصلن سر این قضیه با هم بحث نکنیم  پیشنهاد دادم طلاهای ریز خرسیو واسه خرید گردنبند بدیم و منم خودم به تنهایی ماشین بخرم که دیگه حرف و حدیثی هم توش نباشه. وگرنه اصلن مناسبت خاصی نداره. تازه خرید یه همچین گردنبندی که شناسنامه داره و مارکداره و ایرانی هم نیس اصلن مقرون به صرفه نیس.چون کلی کارمزد داره و موقع فروش اینا اصلن به حساب نمیاد.

ادامه ماجرای دیروز:بعد از دوره رفتیم خونه خرسی اینا ما ۶ تا ۱۰ مراسم چهلم شوهر خالم دعوت بودیم واسه شام ولی اونقدر پدر و مادر و خواهرای خرسی کج رفتن و راست اومدن و بالا کردن و پایین کردن که ما اونقدر دیر رسیدیم که از خجالت داشتم آب می شدم. هر جا دعوت باشیم از طرف خانواده من همینجوره. دقیقه نود می رسیم. من که آخرای شام رسیدم و خرسی هم همینطور. خونه پبریسا هم دعوت بودیم اینجور شد. خونه مهو هم همینجور. جشن خونه ش*ف*ق هم آخرای شام رسیدیم.یعنی اونقدر مامانم باید بهم زنگ بزنه و حرص بخوره تا  ما دیر نرسیم.جشن ها و مراسمات هم بدتراز این.

بعد از مراسم هم منو خرسی رفتیم خونه جوجه مریض اینا. مامان اینای خرسی هم اونجا بودن. فیلم و عکس های کیشو ماه عسلشونو  دیدیم. واسه منو خرسی تیشرت سوغات آورده بود. شب خونه خرسی اینا موندم.صبح خرسی کلی میوه برام پوست کند و گذاشت توی نایلون که با خودم بیارم و سر کار  واسه همینم من الان یه نانازی خوشبختم.بعدش منو رسوند ایستگاه . نمی دونم امروز چیکار می کنم. برنامه خاصی ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:0  توسط نانازي بانو  | 

این فامیلای مامان خرسی یه دوره ای دارن که فقط خانوما هستن. بعد امروزم یکیشون دوره داره.همون که گفته بودم پسرش پزشکه اونوقت یه سفرهخونه سنتی زده و ... قراره دوره اونجا برگزار شه. منم چند روز پیش که خونه خرسی اینا بودم چنان جوگیر شدم که با نیش های باز گفتم اااا منم میام. تا دیروز که اصلن مامان اینای خرسی بهم زنگ نزدن که میای نمیای ، کی بریم و ؟ دیشب خرسی اومد خونمون و من مرتب بهش می گفتم خرسی چرا بهم زنگ نزدن که بریم مهمونی و ... یعنی شونصد بار بهش گفتم. امروز که خرسی منو رسوند تندی رفت خونشون به مامانش گفت زنگ بزن به نانازی (البته اینا از شواهد پیداست) بعد مامانش زنگ زد و منم بله رو گفتم و الان مثل یه پاریکال اصلاح نژاد شده توی گل گیر کردم.که چی بپوشم که مناسب یه سفره خونه سنتی باشه. اصلن نمی دونم چه مدلی باید بپوشم. موهامو چه زهرماری درست کنم؟ ...  معمولن من توی دوره هاشون نمی رم. حتی چند بار دخترخاله های مامانش بهم گفتن ما به مامان خرسی گفتیم تو هم دعوتی ولی خب از اونجایی که روابط چندان مسالمت امیز نبود و همون حس زنانه معروف و ... خودتون که بهتر می دونین بهم نمی گفتن.حالا هم که دعوت شدم یه جای نامتعارفه که نمی دونم چی بپوشم.

دیروز با خرسی رفتیم دور بزنیم. بعد تصمیم گرفتیم بریم طلافروشی. این شد که یه گردنبند ورساچی واسه خرسی دیدیمو پسند کردیم و قراره فردا پس فردا بریم بخریمش. به نظر شما بلند خوبه واسه مرد یا کوتاه. خرسی خیلی چهارشونه و قدبلنده. گردنبند بلندش ۷۴۰ و کوتاهه ۶۷۰ تومنه

امشب چهلم شوهر خاله محترمه. اونجام دعوتیم. احتمالن از دوره که بیام با خرسی می ریم اونجا.

ساعت ۱ میرم خونه. مرخصی که می گن اینجاها خیلی بدرد می خوره.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:20  توسط نانازي بانو  | 

اینبار و برای اولین بار منو خرسی هر کدوم واسه آخر هفته دو تا انتخاب داشتیم. ۱- با مامانم اینا و عمه اینا بریم ویلای عمه خانوم من ۲- با خرسی و دوستش سمندون بریم کوه(با یه گروه کوه نوردی ۵۰نفره)

من اولیو دوست داشتم چون فقط سکوت و طبیعت دوست داشتم و حوصله مسئول گروه کوهنوردی که مرتب داد می زنه  برو توی صف . چپ نرو، راست نرو، همراه گروه باش، عقب نیفت و ... نداشتم. تازشم من باید یه طرف می بودم و خرسی هم یه طرف. کمتر با هم بودیم. تازشم من صبح جمعه ها معمولن تا ظهر می خوابم ولی اگه بخوام برم کوه باید ۵ صبح بیدار می شدم. این شد که تصمیم گرفتم حتمن برم ویلا. خرسی هم همین انتخاب هارو داشت. از یه طرف اگه میومد با فامیل من چون هنوز کاملن خودمونی نشده سختش می شد. حتی در مورد دستشویی رفتن! بعد اگه جمع ۵ نفری بشه ۶ نفر ایشون امکان داره بهشون خوش نگذره. واسه همینم انتخابو گذاشتم به عهده خودش. می تونستم اصرار کنم و ازش بخوام با ما بیاد ولی اینکارو نکردم چون می دونستم اگه با ما بیاد هم باید مرتب حواسم بهش باشه که بد نگذره بهش و اگه یه چیزی باب میلش نباشه اعصاب منو هم به هم میریزه و میگه اگه کوه می رفتیم بهتر بود و ... . خلاصه منو مامان تا ۵ شنبه غروب منتظرش موندیم ولی خرسی نیومدو کلی امراض و بیماری های عجیب غریبو بهانه کرد و منم اصراری نکردم. اینجوری شد که ما هر کدوم رفتیم پی خوشی های خودمون. و نمره از خودگذشتگی زندگیمون به تجدیدی و تک ماده و  این حرفا رسید.ولی  ولی ولی

هر چقدر از سکوت و زیبایی جایی که رفتیم بگم کم گفتم. وقتی رسیدیم دیگه شب شده بود و عمه خانومم بساط شامو ردیف کرد. پسر عموهام و پسر عمه هامم بودن. اینجوری جمعمون شادتر بود. تا ساعت ۱ و ۲ بیدار بودیم و بعد خوابیدیم. معمولن زمستون ها کسی اون اطراف زندگی نمی کنه. واسه همینم سکوتی بود که نگو. عکسشو که قبلن گذاشتم براتون. جمعه صبح بیدار شدیم و یه صبحانه توپ خوردیم و با پسرعموها  و پسرعمه هام رفتم  اون دور و برا یکم بگردیم. چندتا عکس بعدن براتون می زارم. خیلی خوش گذشت. جای خرسی همچنان خالی بود ولی فکر کنم نیاز باشه اگه یه وقت طرف مقابل تمایلی به جمع خانوادگیمون نداره زیاد اصرار نکنیم و یه تعطیلاتو با خودمون و خانوادمون خلوت کنیم. البته همیشه نه و گاهی لازمه گذشت هم باشه. از اون طرف خرسی هم رفت کوه و ما تلفنی تا اونجایی که انتن می داد با هم در ارتباط بودیم ولی از اونجایی که ته ته قلبم دوست نداشتم خرسی بره کوه تهنایییییی خرسی دل درد گرفت و فقط یه ساعت آخر بهش خوش گذشت. بقیش همش دلش می پیچید. دیشب ساعت ۸ اومدیم خونه.اونقدر خسته بودم که ساعت ۹ شب خوابیدم.

مرج هم صبح بهم زنگ زد و از عروسی ۵ شنبه برام تعریف کرد. ظاهرن مادر داماد از دو سه روز قبل از عروسی کارش یه بیمارستان و آی سی یو می کشه و اوضاع جسمیش خیلی ناجور می شه. از یه طرف کارتها رو پخش کرده بودن و از اون طرف نمی تونستن جشن بگیرن. خلاصه جشنو برگزار کردن ولی خیلی دل و دماغ نداشتن. آخه مادر داماد حتی توی عروسی هم نبود. طفلی عروس و داماد چی کشیدن.مرج می گه احتمالن وقتی مادرش حالش خوب شه یه جشن دیگه هم می گیرن. ولی خب این همه هزینه کردن واسه عروسی. اینجور که مرج می گفت ظاهرن خیلی مفصل بوده.

امروز احتمالن خرسی میاد خونمون.

پ.ن۱: عکس های عروسی جوجه مریض هنوز آماده نشده که بخوام بزارمش. در اولین فرصت چشم

پ.ن۲: جهت اطلاع فرزام:چربی دور قلب گوسفند همونه که بهش می گفتی  یه سیخ دل. که وقتی میاد جلوت واسه خوردن می بینی به جای اینکه دل باشه بیشتر چربی دور دله. به قول شما آخر سکته و این حرفا

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:1  توسط نانازي بانو  | 

دیروز خرسی اومد دنبالم و بعد از تعطیلی رفتیم دیزی سرا! کلن دل خجسته ای داریم توی خوردن غذا اصلنم بد غذا نیستیم. از جیگر و دل و قلوه بگیر تا سیرابی و دیزی و پیتزا و انواع ساندویچ ها و شنیسل و پیراشکی گوشت و قورمه سبزی با پیاز خام و آبگوشت بزباش و فلافل و سوشی و بیف استراگانوف با سس تارتار،استیک با سس قارج و کباب چربی دورقلب گوسفند(این یکیو خرسی خیلی طالبه) و بیب سی بیکادو و نیمرو و سرشیر و عسل و ... همه رو پایه ایم در حد بنز. دیزی دیروز خیلی خوب بود. فقط بدیش این بود که تا همین الانش احساس چاقی می کنم. بدجور سنگینه لامصب.بعد من معمولن به غذاها ناخونک می زنم که وزنم نره بالا ولی دیروز از شدت ضعف دقیقن مثل یه خرس خوردم.بعدش رفتیم خونه ما و من تند تند دوش گرفتم. بعد از خوردن غذای چرب همش حس می کنم چربم.بعد با خرسی رفتیم خونه خرسی اینا. جوجه مریض و جالی جامپر هم واسه ماه عسل رفتن کیش.منو خرسی قبل از شام رفتیم یکمی دور زدیم و بعد خرسی با دوستش قرار داشت. همون سمندون. قبلن ها باهاش خیلی کوه می رفتیم.پسر خوبیه.یکی از دوستای خوب خرسیه. الان یه ماه از سربازیش مونده. یکمی خرید کردیم. از اون خریدهای خوردنی.دوستش گیرداده فردا بیاین بریم کوه. ولی من به مامانم قبلش قول داده بودم با هم بریم ویلای عمه خانومم. همون ویلایی که عکساشو قبلن گذاشتم براتون. یادتونه که یه روز توی مرداد ماه منو خرسی کلیدشو از عمه خانوم گرفتیم و رفتیم اونجا.شبم موندیم. وسط مرداد پر از مه و سرما بود الان حتمن سقفش قندیل بسته. حالا نمی دونم کدومشو می ریم. دیشب فیلم وقتی همه خوابیمو گرفتیم که ببینیم. سی دی اولشو دیدیم ولی به دومی نرسید. معمولن وقتی فیلم می بینیم اولش خیلی سرحال و شادابیم.کف اتاق  یه بالشت می زاریم زیر دستمون و رومون یه پتو می کشیم یا یکیمون کف اتاق ولوئه و اون یکی روی تخت  یا اینکه دوتاییمون کف اتاق کنار همیم و فیلم می بینیم و همون وسط ها هم نقدش می کنیم. وقتی دوتاییمون کف اتاق دراز می کشیم مانیتورو از روی میز کامپیوتر جوری تنظیم می کنیم که راحته راحت جلوی چشممون باشه.فرقی نمی کنه اتاق من باشیم یا خرسی. جفتش در همین وضعیتیم. این وسطها اگه شب باشه خرسی ییهویی داغ می شه بدنش. و اینجاس که می فهمم داره چشماش سنگین می شه و می خوابه. واسه همینم مرتب چک می کنمش که اگه خوابیده بیدارش کنم. دیگه اگه دیر متوجه شم و خرسی بره توی خواب زمستونیش هر چی زحمت بکشم واسه بیداریش بی فایدس و باید خودم تنها فیلمو ببینم. دیشبم از اون شب هایی بود که وقتی محو فیلم شدم یه لحظه حس کردم دمای بدن خرسی خیلی بالاتر از حد معموله این شد که  دیدم بیداریش فایده نداره و فقط  گفتم کامپیوترو خاموش کنه که بخوابیم. سی دی ۲ بمونه واسه بعد. امروز صبح هم با مادر و پدر خرسی صبحانه خوردیم و خرسی منو رسوند ایستگاه.

کلن خانواده خرسی خیلی مهربونتر شدن. بزنم به تخته  و گوش شیطون کر اوضاع روبه راهتر از اونیه که فکر می کردم. امروزم مادرشوهرم برام ساندویچ شامی گذاشت واسه ناهارم و پدر شوهرم به اصرار یه دوغ کوچولو و خرسی هم سیب و موز و بیسکویت.  کلن امروز کلی خوردنی دارم توی اداره. ولی احساس چاقی همچنان با منه. به هر کی هم می رسم می پرسم من تغییری نکردم؟ همش تقصیر دیزی دیروزه.خرسی خامم کرد. راستی دیشب واسه پاریکال یه فال قهوه مشتی گرفتم حالشو برد. ولی خداییش همه پته متش ریخته شد روی آب. بعد همش به من گفت به خرسی چیزی نگم. خب منم روی چیزایی که توی فالش دیدم فقط خوباشو گفتم.الانم اس ام اس داده گفته عروسی امشب بهم خورده و یکی از فامیلای عروس فوت شده.طفلکی ها!کلن وقتی روابط خرسی و پاریکال تیره و تاره من خیلی دوستش دارم.چون اصلن کرگدن بازی درنمیاره.می شه همون سرندپیتی سابق. ولی اگه با هم خوب باشن میشه هووی من و مرتب روی اعصابمه.حتی جلوی من میره درگوشی با خرسی پچ پچ می کنه  و مثل یه پاریکال با استعداد می خنده تا این حد. دوست داره حرصم بده.خوشبختانه فعلن رو مد لجه با خرسی اینجوری واسه اعصاب منم بهتره. ۱ شنبه هم مادرشوهرم اینا دوره دارن قراره توی یه سفره خونه سنتی برگزار بشه. البته به دعوت دخترخاله مامان خرسی. پسرش پزشکه ولی یه سفره خونه سنتی زده می گن خیلی باحاله. اگه برسم و مرخصی بگیرم یکشنبه باهاشون می رم.

راستی من به همه اونایی که جرات داشتن و دیروز حتی شده یه نمه خودی نشون دادن درود می فرستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:12  توسط نانازي بانو  |