راجع به گردنبند خرسی: یادتونه من واسه سالگرد عقدمون واسه خرسی دستبند طلای ورساچی خریدم. خب من و خانوادم به مناسبت های مختلف به خرسی طلاهای ریز داده بودیم. مثلن ربع سکه و نیم سکه و پارسیان و الیزابت و ... قرار بود واسه خرید ماشین یه سری از این خرده ریزای منو اون هم فروخته شه و از اونجایی که طبق آخرین تصمیم قرار بر این شد که دیگه در مورد خرید ماشین به خرسی هیچی نگم و اصلن سر این قضیه با هم بحث نکنیم پیشنهاد دادم طلاهای ریز خرسیو واسه خرید گردنبند بدیم و منم خودم به تنهایی ماشین بخرم که دیگه حرف و حدیثی هم توش نباشه. وگرنه اصلن مناسبت خاصی نداره. تازه خرید یه همچین گردنبندی که شناسنامه داره و مارکداره و ایرانی هم نیس اصلن مقرون به صرفه نیس.چون کلی کارمزد داره و موقع فروش اینا اصلن به حساب نمیاد.
ادامه ماجرای دیروز:بعد از دوره رفتیم خونه خرسی اینا ما ۶ تا ۱۰ مراسم چهلم شوهر خالم دعوت بودیم واسه شام ولی اونقدر پدر و مادر و خواهرای خرسی کج رفتن و راست اومدن و بالا کردن و پایین کردن که ما اونقدر دیر رسیدیم که از خجالت داشتم آب می شدم. هر جا دعوت باشیم از طرف خانواده من همینجوره. دقیقه نود می رسیم. من که آخرای شام رسیدم و خرسی هم همینطور. خونه پبریسا هم دعوت بودیم اینجور شد. خونه مهو هم همینجور. جشن خونه ش*ف*ق هم آخرای شام رسیدیم.یعنی اونقدر مامانم باید بهم زنگ بزنه و حرص بخوره تا ما دیر نرسیم.جشن ها و مراسمات هم بدتراز این.
بعد از مراسم هم منو خرسی رفتیم خونه جوجه مریض اینا. مامان اینای خرسی هم اونجا بودن. فیلم و عکس های کیشو ماه عسلشونو دیدیم. واسه منو خرسی تیشرت سوغات آورده بود. شب خونه خرسی اینا موندم.صبح خرسی کلی میوه برام پوست کند و گذاشت توی نایلون که با خودم بیارم و سر کار واسه همینم من الان یه نانازی خوشبختم.بعدش منو رسوند ایستگاه . نمی دونم امروز چیکار می کنم. برنامه خاصی ندارم.
دیروز با خرسی رفتیم دور بزنیم. بعد تصمیم گرفتیم بریم طلافروشی. این شد که یه گردنبند ورساچی واسه خرسی دیدیمو پسند کردیم و قراره فردا پس فردا بریم بخریمش. به نظر شما بلند خوبه واسه مرد یا کوتاه. خرسی خیلی چهارشونه و قدبلنده. گردنبند بلندش ۷۴۰ و کوتاهه ۶۷۰ تومنه
امشب چهلم شوهر خاله محترمه. اونجام دعوتیم. احتمالن از دوره که بیام با خرسی می ریم اونجا.
ساعت ۱ میرم خونه. مرخصی که می گن اینجاها خیلی بدرد می خوره.
من اولیو دوست داشتم چون فقط سکوت و طبیعت دوست داشتم و حوصله مسئول گروه کوهنوردی که مرتب داد می زنه برو توی صف . چپ نرو، راست نرو، همراه گروه باش، عقب نیفت و ... نداشتم. تازشم من باید یه طرف می بودم و خرسی هم یه طرف. کمتر با هم بودیم. تازشم من صبح جمعه ها معمولن تا ظهر می خوابم ولی اگه بخوام برم کوه باید ۵ صبح بیدار می شدم. این شد که تصمیم گرفتم حتمن برم ویلا. خرسی هم همین انتخاب هارو داشت. از یه طرف اگه میومد با فامیل من چون هنوز کاملن خودمونی نشده سختش می شد. حتی در مورد دستشویی رفتن! بعد اگه جمع ۵ نفری بشه ۶ نفر ایشون امکان داره بهشون خوش نگذره. واسه همینم انتخابو گذاشتم به عهده خودش. می تونستم اصرار کنم و ازش بخوام با ما بیاد ولی اینکارو نکردم چون می دونستم اگه با ما بیاد هم باید مرتب حواسم بهش باشه که بد نگذره بهش و اگه یه چیزی باب میلش نباشه اعصاب منو هم به هم میریزه و میگه اگه کوه می رفتیم بهتر بود و ... . خلاصه منو مامان تا ۵ شنبه غروب منتظرش موندیم ولی خرسی نیومدو کلی امراض و بیماری های عجیب غریبو بهانه کرد و منم اصراری نکردم. اینجوری شد که ما هر کدوم رفتیم پی خوشی های خودمون. و نمره از خودگذشتگی زندگیمون به تجدیدی و تک ماده و این حرفا رسید.ولی ولی ولی
هر چقدر از سکوت و زیبایی جایی که رفتیم بگم کم گفتم. وقتی رسیدیم دیگه شب شده بود و عمه خانومم بساط شامو ردیف کرد. پسر عموهام و پسر عمه هامم بودن. اینجوری جمعمون شادتر بود. تا ساعت ۱ و ۲ بیدار بودیم و بعد خوابیدیم. معمولن زمستون ها کسی اون اطراف زندگی نمی کنه. واسه همینم سکوتی بود که نگو. عکسشو که قبلن گذاشتم براتون. جمعه صبح بیدار شدیم و یه صبحانه توپ خوردیم و با پسرعموها و پسرعمه هام رفتم اون دور و برا یکم بگردیم. چندتا عکس بعدن براتون می زارم. خیلی خوش گذشت. جای خرسی همچنان خالی بود ولی فکر کنم نیاز باشه اگه یه وقت طرف مقابل تمایلی به جمع خانوادگیمون نداره زیاد اصرار نکنیم و یه تعطیلاتو با خودمون و خانوادمون خلوت کنیم. البته همیشه نه و گاهی لازمه گذشت هم باشه. از اون طرف خرسی هم رفت کوه و ما تلفنی تا اونجایی که انتن می داد با هم در ارتباط بودیم ولی از اونجایی که ته ته قلبم دوست نداشتم خرسی بره کوه تهنایییییی خرسی دل درد گرفت و فقط یه ساعت آخر بهش خوش گذشت. بقیش همش دلش می پیچید. دیشب ساعت ۸ اومدیم خونه.اونقدر خسته بودم که ساعت ۹ شب خوابیدم.
مرج هم صبح بهم زنگ زد و از عروسی ۵ شنبه برام تعریف کرد. ظاهرن مادر داماد از دو سه روز قبل از عروسی کارش یه بیمارستان و آی سی یو می کشه و اوضاع جسمیش خیلی ناجور می شه. از یه طرف کارتها رو پخش کرده بودن و از اون طرف نمی تونستن جشن بگیرن. خلاصه جشنو برگزار کردن ولی خیلی دل و دماغ نداشتن. آخه مادر داماد حتی توی عروسی هم نبود. طفلی عروس و داماد چی کشیدن.مرج می گه احتمالن وقتی مادرش حالش خوب شه یه جشن دیگه هم می گیرن. ولی خب این همه هزینه کردن واسه عروسی. اینجور که مرج می گفت ظاهرن خیلی مفصل بوده.
امروز احتمالن خرسی میاد خونمون.
پ.ن۱: عکس های عروسی جوجه مریض هنوز آماده نشده که بخوام بزارمش. در اولین فرصت چشم
پ.ن۲: جهت اطلاع فرزام:چربی دور قلب گوسفند همونه که بهش می گفتی یه سیخ دل. که وقتی میاد جلوت واسه خوردن می بینی به جای اینکه دل باشه بیشتر چربی دور دله. به قول شما آخر سکته و این حرفا
کلن خانواده خرسی خیلی مهربونتر شدن. بزنم به تخته و گوش شیطون کر اوضاع روبه راهتر از اونیه که فکر می کردم. امروزم مادرشوهرم برام ساندویچ شامی گذاشت واسه ناهارم و پدر شوهرم به اصرار یه دوغ کوچولو و خرسی هم سیب و موز و بیسکویت. کلن امروز کلی خوردنی دارم توی اداره. ولی احساس چاقی همچنان با منه. به هر کی هم می رسم می پرسم من تغییری نکردم؟ همش تقصیر دیزی دیروزه.خرسی خامم کرد. راستی دیشب واسه پاریکال یه فال قهوه مشتی گرفتم حالشو برد. ولی خداییش همه پته متش ریخته شد روی آب. بعد همش به من گفت به خرسی چیزی نگم. خب منم روی چیزایی که توی فالش دیدم فقط خوباشو گفتم.الانم اس ام اس داده گفته عروسی امشب بهم خورده و یکی از فامیلای عروس فوت شده.طفلکی ها!کلن وقتی روابط خرسی و پاریکال تیره و تاره من خیلی دوستش دارم.چون اصلن کرگدن بازی درنمیاره.می شه همون سرندپیتی سابق. ولی اگه با هم خوب باشن میشه هووی من و مرتب روی اعصابمه.حتی جلوی من میره درگوشی با خرسی پچ پچ می کنه و مثل یه پاریکال با استعداد می خنده تا این حد. دوست داره حرصم بده.خوشبختانه فعلن رو مد لجه با خرسی اینجوری واسه اعصاب منم بهتره. ۱ شنبه هم مادرشوهرم اینا دوره دارن قراره توی یه سفره خونه سنتی برگزار بشه. البته به دعوت دخترخاله مامان خرسی. پسرش پزشکه ولی یه سفره خونه سنتی زده می گن خیلی باحاله. اگه برسم و مرخصی بگیرم یکشنبه باهاشون می رم.
راستی من به همه اونایی که جرات داشتن و دیروز حتی شده یه نمه خودی نشون دادن درود می فرستم.