Daisypath Anniversary tickers نانازي بانو و آقای خرسی
شادمانم که در آهنگ زندگی همواره در حال دگرگونی خویش قرار دارم.در جهانم همه چیز نیکوست
نشستم روبروی بابا و دارم صورتشو اصلاح می کنم. پدر حال درست و حسابی نداره. موهاشو مرتب می کنم و بعد از شیو صورتش، ادکلنشو میارم که اگه دوست داشت استفاده کنه. مر*جان نشسته کف زمین و یه میز گذاشته جلوش و تند تند داره مساله های منو حل می کنه و هر چند لحظه یه بار سرشو میاره بالا و به بابا نگاه می کنه و دوباره با ماشین حساب و خودکار و کاغذ مشغول می شه. پدر اصلن حالش خوب نیست.بی اشتها و لاغر شده و تهوع داره. مامان غذای بابا رو میاره و می گه از دست نانازی که دیگه غذا می خوری؟!! بابا به من و مر*جان نگاه می کنه و خیلی سست و بی حال سرشو به علامت منفی تکون می ده.از این همه بی حس و حالی نگران می شم. می گن: چرا؟!! می گه اشتها ندارم. مامان ناراحته.یه کمی بعد، گوشی رو برمیداره و شماره مطب دکترِ بابا رو می گیره و بعد از مکالمه رو به من و مر*جان میگه: وقت گرفتم. بابا ازم می خواد کمک کنیم تا دراز بکشه روی کاناپه. در عین حال اونقدر بی حاله که اصلن توجهی به تی وی و برنامه ی محبوبش نداره. من و مر*جان با هم گرم صحبتیم. یه کمی بعد من در حالیکه چشممو از بابا بر نمی داشتم به مامان و مرجا*ن گفتم: بابا رنگش زرد شده یا من چشمم زرد می بینه؟!! مامان گفت: نه اینجوری نگو. الان پدر نگران می شه. زرد نیست. مر*جان اما نگاه می کنه فقط. بابا اونقدر بی حس و حاله که اصلن توجهی به ما نداره. مر*جان با نگرانی به من و مامان می گه: ولی رنگ پوست عمو زرده!! مامان نگران می شه و به عمه خانوم زنگ می زنه. دو ساعت بعد همگی مطب دکتر بابا هستیم و از همونجا هم معرفی می شیم به بیمارستان مورد نظر آقای دکتر و بابا بستری می شه. کل این پروسه سه- چهار ساعت طول می کشه. با مر*جان و بقیه توی سالن انتظار نشستیم و پرستارا بابا رو برای انجام آزمایش و سونو و بقیه کارها تحویل می گیرن و ... . بابا برای مراقبت بیشتر به سی سی یو منتقل می شه و ما هم نگران و ناراحت خودمونو با فرضیات و خواهش از کائنات سرگرم می کنیم.

روزهای پر استرسی رو گذروندیم که خوشبختانه به پایان رسید. مشکل کیسه صفرا بود که با عمل جراحی برطرف شد و دیروز پدر از بیمارستان مرخص شد.دوری یه هفته ای از خونه حسابی دلتنگش کرده.

این سه روز اخیر بابا از سی سی یو به بخش منتقل شده بود و یه اتاق دو تخته داشت که می شد هم همراهش باشم و اسباب سرگرمی و فیلم رو براش فراهم کنم هم اینکه خودم به راحتی استراحت کنم. پنجشنبه شب به هوای تعطیلی جمعه تا صبح توی اتاق، با پدرم بیدار بودم و رمان "غرور و تعصب" رو خوندم.البته که پدرم فقط فیلم تماشا می کرد. صبح هم مامان با صبحانه اومد و پستمو تحویل گرفت.بعد از یه ساعت برگشتم خونه. خدا رو شکر که این روزهای بد هم تموم شد!

این روزهای گذشته که نیومدم و ننوشتم غیر از بیماری بابا که ناراحتم می کرد، اتفاقات خیلی خوبی برام افتاد.هم توی کارم یه تحول خوشایندی پیش اومد و هم توی دانشگاه که چشمم باز شد و دارم برمیگردم به اصل خودم. غیر از اینها جاهای زیادی رفتم و لحظه های خوبی داشتم. دو روز هم یوش رفیتم و توی طبیعت برای خودمون گشتیم و کلی خوراکی های طبیعی و محصولات ارگانیک خریدیم.روی دامنه برفی کوه راه رفتیم و نفس کشیدیم. به مرکز خرید دوست داشتنیم رفتیم و البته بیمارستان مر*وارید رو از قلم ننداختم. اونجا هم رفتم. پاویونش در قیاس با جای قبلی که رفته بودم خیلی قدیمی و ساده، ولی گرم بود. یه شب هم با پسر عموها و دخترعموهام به سور و سات و مهمونی گذشت.

برنامه ی این هفتمون هم ماهیگیری در آدینه ست. با بچه ها برنامه ی ماهیگیری در پیش داریم. پیش از این هم دو بار به ماهیگیری رفته بودم که تجربه نافرجامی بود. دریغ از یه ماهی حتی فینگرلاین که نصیبم شده باشه. دفعه قبل قلاب و تشکیلات داشتم و رفته بودیم پشت سد و خیلی ادای حرفه ای ها رو در آورده بودم. ولی اینبار فقط یه چکمه دارم که بپوشم و بزنم به آب و با آب کش پلاستیکی از رودخونه ماهی بگیرم.چشمم به قلاب بچه هاست. چون تجربه ثابت کرده هیچ ماهی به قلاب من گیر نمی کنه. چووووون صیاد خوبی نیستم.

صبح جمعه  که از بیمارستان میومدم خونه، بر عکس همیشه، به یاد جمعه های دور رادیوی ماشین رو روشن کردم و در طی مسیر، متوجه شدم که مرتضی پاشایی فوت کرد. منم مثل همه ناراحت شدم ولی چون از بیمارستان میومدم تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که اون از درد و رنج خلاص و راحت شد. به این فکر کردم که روح آدم همیشه دوست داره از هر دردی دور باشه. این درد می تونه اجتماع مریض باشه که راهکارش مهاجرته. می تونه کار  خسته کننده باشه که راهکارش تغییر شغله، می تونه آدم های پرحاشیه و آزاردهنده باشه که راهکارش قطع رابطست، می تونه خود روح مریض باشه که راهکارش پیش یه روانکاوه. اما جسم دردناکی که دکترا جوابش کردن و کاری نمی شه کرد، راهکار روح فقط عروجه . من دیدم آدمی که مبتلا به سرطان معدست،چه دردی می کشه. مطمئنم که راحت شد از دردی که جسمش مبتلا بود.

همون شب با  دوستامون برنامه گذاشتیم و رفتیم که به یادش توی همخونی شعراش شرکت داشته باشیم.تنها کاری که از ما ساخته بود این بود که برای آرامش و آمرزش روحش دعا کنیم.

پ.ن: خدای فرضی! درسته که روتو برگردوندی. اما نمی دونم حواست هست یا نه  که سایه ت افتاده روی سرم؟!! نمی خوام کسی ندونسته بهم خیر برسونه. خواستم در جریان باشی که هنوز هم خیر شما به من می رسه.حتی اگه اشتباه کرده باشم.البته که آدم اشتباه کوچیک رو انجام می ده شاید که از وقوع اشتباه بزرگتری پیشگیری کنه.

پ.ن.1:اینم دست مهربون بابا در بیمارستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 14:0  نگارنده:  نانازي بانو  | 

چند روز گذشته سخت مشغول جمع بندی یه مقاله بودم که باید به لاتین ارایه می شد و خوشبختانه پای رقابت وسط بود و من انگیزه کافی برای بهتر بودن داشتم.روز ارایه مقاله، من و یک آقا در نوبت سخنرانی بودیم. همه ی تجهیزات من در یک فلش خلاصه می شد که توش اسلاید های مربوطه رو ذخیره کرده بودم و یک خودکار که در صورت لزوم، سوالاتی که پرسیده می شد،احیانن در کف دستم یادداشت بشه(چون کاغذ هم یادم رفته بود بردارم). برخلاف من، اون آقا با پرینت اسلاید ها و اصل مقاله و ترجمه ی اون و کلی مینوت های ریز و درشت کنار من نشسته بود. یک لحظه با خودم فکر کردم نکنه این آقا سطح ارایه رو اونقدر بالا ببره که من اعتماد به نفسمو از دست بدم  و همه ی زحماتم به هدر بره؟!! سکوت کردم و فقط توی دلم از خدا می خواستم اول اسم منو بخونن. طبق معمول، خدا توی دل من نبود که صدامو بشنوه. واسه همین اسم اون آقا رو خوندن. با استرس برگه هاشو جمع کرد و به جایگاه رفت. استرس زیادی داشت، دستهاش می لرزید و صداش در کم ترین اختلاف فرکانس با فرکانس تحریک، به گوش حتی من که اون جلو نشسته بودم، می رسید. فکر کردم طفلک متحمل چه فشاریه! رومو برگردوندم و به پشت سرم نگاه کردم. جمعیت در سکوت محض نشسته بودن و به اون آقا نگاه می کردن. جمله آغازین مقاله خودم از یادم رفته بود. نیم جمله هایی که برای تاکید آماده کرده بودم و کل مقاله حتی... !! یاد جمله یکی از اساتید دوره کارشناسی افتادم که گفت: اکثر حاضرین در جلسه چیزی از مقاله شما نمی فهمند و (دور از جون همه) مثل گوسفند فقط به شما نگاه می کنن. به حرفش اعتماد کردم. بعد از اینکه چند سوال از اون آقا پرسیدند، نوبت من شد. رفتم به جایگاه و ... نمی تونید حالمو تصور کنید وقتی که ارایه تموم شد و  تشویقم کردن و گفتن که بسیار مسلط بودم.از لهجه و اسلاید ها هم خیلی تعریف کردن. انگار سبک شده بودم. مرسی از خدا که اگرچه در دلم نبود ولی به عنوان مهمون افتخاری، اونجا دقیقن در جایگاه، دست در دستم ، حضور داشت.

اون وقتها که بچه بودیم-شاید 15 سال پیش- بچه بودیم و بساط دعوا و قهر حسابی پهن و داغ بود.فرضن گاهی با مرو*ارید سر مساله ای کار به دعوا و قهر می کشید و این وسط مرجا*ن که ازمون به فاصله کمی بزرگتر بود،یا از هر دومون می خواست بدون ادامه دادن و دامن زدن بحث رو تموم کنیم یا اینکه اگه به دنبال حل مساله هستیم هر دو طرف مشکلمونو از اون یکی بیان کنیم. هیچ وقت یادم نمیاد جانبدارانه قضاوت کرده باشه. همیشه می گفت هر دو تون ... هر دوتا ... با اینکه مروارید خواهرش بود اما در اون سن، دختر عادلی بود و من این سالها ابلهانه فکر می کردم ممکنه دخترعموهای من نظیر هم داشته باشند. من خدارو توی همون باغ پیدا کرده بودم و اصلن یادم نیست که هیچوقت اونجا گمش کرده باشم.یاد گرفتم که انسان بودن به نماز و قرآن و روزه های مستحبی و تعصب به اعتقادات متزلزل نیست. اینکه بخوای کسی رو ناراحت نکنی بد نیست.اینکه کسی رو دوست داشته باشی خوب هم هست نشون می ده که هنوز زنده ای و این انرژی مثبت بهت برمیگرده.اصلن اعتقادات من در مورد زندگی و خدا و عشق و احساسم و نوع رفتارم در قبالشون به خودم مربوطه نه به هیچکس دیگه. همونجا و توی همون باغ یاد گرفتم که بدون مستندات  قضاوت نکنم.هیچ کس مقدس نیست.دروغ توی ذات بشره. من از تفکرات و تعصبات قومی و قبیله ای-به ظاهر منسوخ ولی به واقع جاری- متنفرم و البته که به جاش که باشه پرچم ناسیونالیست بودنم بالاست.

در طول ده پونزده روز گذشته، یک روز -نمی دونم اصلن چه روزی بود ولی همون یک روز برای نتیجه گیری کافی بود-  اونقدر زجر کشیدم، اونقدر داغون شدم و اونقدر احساس بد و منفی داشتم که فکر می کردم هر آنی، ممکنه تموم بشم. از تموم شدن ناراحت نبودم، از اینکه یک نفر به خاطر تسویه حساب شخصی،چوب اتهام رو ناشیانه به سرم بکوبه و تهدیدم کنه و بعد بدون عذرخواهی بخواد پا به فرار بزاره اذیتم می کرد.از اینکه منو تک فرض کنه و در مقابل،محور زمان رو فراموش کنه و رفتارهای قبیله ای از خودش نشون بده و بخواد از کاهی که خودش گذاشت کف دستم، همون کوهی رو بسازه که خودخواهی مسخره ای که بهش مبتلاست رو نابود کنه و البته که کرد-خدا گاهی با منه..در نهایت با خودم کنار اومدم :آدم های زیادی وجود دارن که بیش از ظرفیتشون مورد احترامم واقع شدن یعنی پیمونه شون خیلی کوچیکه و این ادم ها ظرفیت محبت و احترام منو ندارن و بهتره این آدم ها رو در اطرافم نگه ندارم و دیگه کافیه.

پ.ن: من به خاطر شغلم نمی تونم به ناخن هام فرنچ دائمی بزنم. فقط تعطیلات به ناخنم لاک می زنم و اگه حوصله داشته باشم طرحی هم بهش می دم.پریروز نشسته بودم توی هال و  یه طرح پر زحمت روی ناخنم انداختم. هنوز برق ناخن خشک نشده بود که پدرم ازم خواست واکر رو براش ببرم تا چند لحظه ای روی پاهاش وایسته.دلم نیومد منتظرش بزارم. واکر رو بردم و کمکش کردم که بلند بشه. بابا بی توجه به ناخن هام دستامو گرفته بود و تلاش می کرد روی پاهاش بمونه.تا می خواست متعادل بلند شه و دسته ی واکر رو بگیره، طرح ناخن های من پخش شده بود و ناخنم و پوست انگشتهام مثل دفتر نقاشی یه پسر بچه ی بازیگوش رنگی و درهم و بی نظم شده بود.جای دست پدرم روی سر انگشتای من مونده بود. پاکش نکردم و این طرح تا شب روی دستم بود.مدام نگاهش می کردم و دلم برای فشار دست پدرم تنگ می شد.زیباترین طرحی بود که سر انگشتهای من به خودش دیده بود.

پ.ن1: عشق یعنی وقتی که پدر و مادرم دفترچه یاداشت توی دستشونه و اسم انواع میوه ها و غذاهای  یددار رو یادداشت می کنن و میزارن توی سبدخرید و جلوش با قرمز می نویسن نانازی. این یعنی اینکه خیلی ضروریه!! فوجی آ   .... نانازی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آبان 1393ساعت 14:0  نگارنده:  نانازي بانو  | 

از همون زمانی که دیگه از کودکی هام دور شدم و فعالیت هام بطور جدی از طرف خودم و خانوادم دنبال می شد، زیاد یادم نیست که کاری رو به سر انجام رسونده باشم.همیشه با اشتیاق و دور تند شروع می کردم و اواسط یا دلزده می شدم و یا خسته.  در نهایت همیشه با خودم هیچ به هیچ بودم.

گاهی اوقات دست می زاشتم روی نوشتن داستان و تخیلاتم منو تا گرفتن جایزه نوبل ادبی در خودش غرق می کرد- فقط تخیل محض بود البته- ولی یک دفعه خیلی بی مقدمه بی خیال می شدم و قلمو می نداختم زمین سوت زنان از صحنه نویسندگی محو می شدم. اوایل که مادرم به من اجازه آشپزی داده بود روزی نبود که پیش بند نبندم و یه غذا یا دسر آماده نکنم. مدام مجله آشپزی می خریدم و گاهی هم دستور کیک و شیرینی جدید رو در دفتر آشپزیم ثبت می کردم و این فعالیت مدتها منو به خودش مشغول کرده بود اما یکدفعه پرونده آشپزی رو بستم و تا مدتها -چند سال- اصلن اطراف اجاق گاز و فر دیده نشدم . بعد از دانشگاه با مرجان انگشتمونو فرو کردیم توی چشم تئاتر و انیمیشن.- من تا همین یک سال پیش قبل از دیدن "سقراط"به تئاتر علاقه ای نداشتم اما به انیمیشن چرا!. اما در اون زمان-حدود 8 سال پیش- حضور مرجا*ن منو هدایت می کرد به سمت تئاتر.از شب تا صبح طرح و ایده می دادیم برای یه نمایش تلویزیونی. گاهی اوقات اونقدر دو تایی به داستان پر و بال می دادیم که نتیجه یه نمایش فوق دراماتیک از آب در میومد.در حدی که دو تایی می نشستیم و گریه می کردیم به حال ماجرا. با اینکه می دونستیم داستان مسخره ایه که خودمون ساختیم ولی از تصور اینکه واقعیت داشته باشه خودمون اشکمون در می اومد. اغلب هم در مورد کودکان بی سرپرست بود. البته که با یکی دو بار شکست، این فعالیت هم به بایگانی کارهای نصفه و نیمه ی ما پیوست. مرجان هم مثل من آدم به سر انجام رسوندن نیست. وگرنه اگر موتوری برای گرم نگه داشتنم وجود داشت، قطعن کار تموم می شد.

زمان دیگه ای هم باز با مرجان افتادیم روی دور نوازندگی و ساز گیتار رو انتخاب کردیم. مدام پیگیر گروه های جدید و نوازنده های قدیم و ملودی های روز بودیم. عاشق گیتار مشکیم بودم. با هم سازهامونو می نداختیم روی دوشمون و می رفتیم کلاس. کجا؟!! خارج از شهر! انگار آیه نازل شده بود که باید درکلاسِ درس فلان استاد موزیسین که صاحب نام و شهرت بود درس می گرفتیم و می نواختیم!! آخرش به پاپ ختم شد و بی خیالی.

بعد تر نقاشی . البته این مورد مدت زیادی منو به خودش مشغول کرد. انصافن هم این مورد به اختیار خودم کنار گذاشته نشد. جبر آقای با شخصیت به اراده ی من چربید. ولی انگار یک گوشه از ذهنم هر روز به یادم میاره که باید اونقدر به نقاشی می پرداختم که خودم یک روز قلمو رو می ذاشتم روی سه پایه و دستهامو می شستم و می گفتم تموم!! و همیشه به این فکر می کنم که یک بار دیگه نقاشی رو شروع کنم و خودم به اختیار خودم نیمه کاره ول کنم نه به اختیار دیگری. ولی حتمن به نمایشگاه آثارم فکر می کنم.

همیشه تلاشم رو برای بدست آوردن چیزهایی که می خوام انجام می دم و وقتی به نتیجه نزدیک می شم انگار دیگه اشتیاقی برای رسیدن ندارم و یکهو سرد می شم و با خودم می گم: این واقعن اون چیزیه که من می خوام؟!! خصوصن اگه در مسیری قرار گرفته باشم که برام مبهمه و نتیجه ای براش متصور نیستم. دارم سعی می کنم که اینطور نباشم.

پ.ن: پدرم صبح زنگ زده و گفته برق منطقه ی ما نوسان پیدا کرده و اون نمی تونه از تی وی استفاده کنه و گفت مادرم رفته مدرسه و اون حوصلش سر رفته. به پدرم گفتم چه کاری از من بر میآد؟!! گفت نانازی اگه ممکنه زنگ بزن ببین چرا برق منطقه اینقدر ضعیف شده. گفتم چشم، ولی بعد برای کاری رفتم بانک و از شانسم ماشینم منتقل شد به پارکینگ و تا ساعت دو بعد از ظهر مشغول ترخیص ماشین بودم. بعد که برگشتم به کارم، از طرفی سخت مشغول کارهای نیمه کاره ام بودم و از طرف دیگه  فکرم پیش پدرم بود.به پدرم زنگ زدم و حس کردم نشناخت منو. گفتم تی وی درست شد؟!! گفت بله درست شد و ادامه داد: از اینکه پیگیری کردید ممنونم دخترم. تشکر و بعد خداحافظی!! فهمیدم که خودش تماس گرفته بود با برق منطقه و ... منم چیزی نگفتم تا خودش زنگ زد به من و گفت: نانازی خیالت راحت باشه نوسان برق برطرف شد و الان هم یه خانمی زنگ زد پیگیری کرد. یعنی داشتم خفه می شدم از خنده!! چطور منو نشناخته!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 15:15  نگارنده:  نانازي بانو  | 

پاییز هم رسید. اما حیف. جای خالی وسیع ذهن من، که هیچوقت سبز نمی شه. فهمیدم که پاییز هیچ رحمی نداره. وقتی میاد، مثل یه دختر نوجوون و یاغی، دامن چیندارشو پهن می کنه روی زمین و زمان. یه دامن قرمز و نارنجی که با راه راه قهوه ای رنگ شده و بوی نَم پارچه ش  پیچیده توی فضا. آدم دلش می خواد با این دختر همراهی کنه و بی صدا، بزنه به سیم آخر.

مدتها بود دنبال یه نقطه می گشتم. یه نقطه که بشه از اونجا شروع کرد. یه نقطه عطف.یه نقطه کوچولو که بشه از توش یه خط کشید به سمت یه پله. یه پله که شیب نرمی داشته باشه و بدونی به سرانجام خوشی ختم می شه. می دونید درس اجباری تنها چیزیه که می تونه منو وقف خودش کنه تا بی خیال همه چیز سرگرمش باشم و چون رقابت درسی منو مثل یه تله، توی خودش گرفتار می کنه، می تونم امیدوار باشم که دلمشغولی جدید و شیرینی پیدا کردم.دانشگاهمو دوست دارم. خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکر می کردم.

صبح نور خورشید از میون بامبو ها تابید به صورتم. حتی پلک چشم بسته ی من، مانع خوبی برای نفوذ نور به مردمکم نبود. بلند شدم که برم حاضر شم و همونطور که دنبال یه گیره برای موهام می گشتم، صدای ما مای یه گاو رو شنیدم. فکر کردم اشتباه کردم و مشغول کارم شدم.دیر شده بود و باید فوری حاضر می شدم که بیام سر کارم. تا پامو از در خونه گذاشتم بیرون دوباره همین صدا رو شنیدم. سرمو برگردوندم دیدم یه گوساله پشت وانت داره به چپ و راست نگاه می کنه. - توی کوچه ما یه اداره دامپزشکیه-  اصلن قابل توصیف نیست از صدای اون گوساله چه انرژی گرفتم. انگار تنها موجود زنده ای بود که همه وجودم همون ادارک کمش رو قبول داشت. انگار توی اون خیابون هیچکی دیگه جز اون زنده نبود.

پ.ن: روز آخر شهریور  با مامان تصمیم گرفتیم بریم کیف و کفش جدید بخریم. اما گرفتار ترافیک وحشتناکی شدیم، بی حساب. کیف و کفش مامان خریده شد منتها من در آرزوی خریدن یه مقنعه مشکی موندم.خسته شدم از این تیپ رسمیه سر تا پا سورمه ای.

پ.ن1: دوستان بز اخوش صحیحه و املای غلط اون بز اخفشه

و در آخر هم فوتوگرافی اول پاییز بای خودم. عکس یه کمی مفهومیه. درکتون ازش چیه؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 14:32  نگارنده:  نانازي بانو  |