Daisypath Anniversary tickers نانازي بانو و آقای خرسی
شادمانم که در آهنگ زندگی همواره در حال دگرگونی خویش قرار دارم.در جهانم همه چیز نیکوست
یکی از کارایی که مربی  تاکید داره اینه که نیاز نیست همیشه وقتی موضوعی باب میلم نیست، نظرمو در موردش بیان کنم یا نظر و عقیده دیگران رو حتی وقتی خودشون تمایل داشتند، نقد کنم . خیلی وقتها نیازه که سکوت کنم و شاید هم به نشونه تائید سرمو تکون بدم. خب به معنای واقعی یک "بز اخوش". اقرار می کنم سخت ترین کار ممکن برای من همین ایستادن در مقام یک بُز اخوشه.اینکه بخای برای خوشایند اطرافیان،  اره و اوره و شمسی کوره رو راضی نگهداری در حالی که عقیده ی خودت که شاید برای خودت فقط تعریف شدست،مثل یه چسبک، گیر کرده روی حلقت و تو فقط می خوای این چسبک رو از گلوت جدا کنی و پرتش کنی جلوی دیگران. متاسفانه یا خوشبختانه فقط می تونی نقش یک بز اخوش رو بازی کنی.

پیشتر ها چندباری از روی بعضی از کلیپ هایی که دوستشون داشتم محض امتحان،کپی کردم و خودم اجرا و بعد برای دخترعموهام و یک گروه فامیلی  ارسال کردم.آخر کلیپ یه علامت هم به عنوان امضا داشتم که معلوم شه خودمم.یه علامت حرکتی با دست. پنجشنبه که با بچه ها سرمون خونه عموجونم جمع بود، یهو مر*وارید گفت: نانازی یعنی مرده ی این حرکت آخرت توی این کلیپ هام و بعد تصویری اجراش کرد!! ولی مر*جان یه کمی محزون گفت:  نمی دونم چرا هر وقت این کلیپ های نانازی رو می بینم یه جوری می شم. اشک توی چشمم جمع می شه و خودمو کنترل می کنم که گریه نکنم. پرسیدم چرا؟!! گفت: نمی دونم. دلم برات تنگ می شه.بعد با خنده گفت: یه بازی های مسخره ای داری که فقط خاص خودته.

فکر کنم این هم برمیگرده به اون مساله که هر وقت بچه ها میومدن خونه ی من و من توی توی آشپزخونه مشغول آماده کردن سور و سات مهمونی بودم، اعصاب بچه ها از کار کردن من خورد می شد و همیشه این برای من سوال بود که آخه چرا؟!! انگار همیشه عادت داشتند که منو در حالی ببینن که نشستم و دارم پذیرایی می شم. یا اینکه عادت کرده بودن یه نانازی رو ببینن که نشسته و داره با آب و تاب یه مساله ای رو تعریف می کنه و یهو اون وسط بلند بلند می خنده یا اینکه اشکش در میاد و مامانش هم توی آشپزخونه مشغول آماده کردن سور و سات یه مهمونی یهوییه. اینو من وقتی درک کردم که اولین بار رفته بودیم خونه مرجانمون و دلم فشرده شده بود از اینکه اون تند تند توی آشپزخونه کدبانوگری می کرد و من چشمم عادت به این صحنه ها نداشت. ... من فکر می کنم خیلی عاطفی بار اومدیم. کمی بیشتر از اون چیزی که باید می بودیم.

این روزا خیلی سرم شلوغه. خیلی خیلی خیلی. از طرفی دوباره با درس و کتاب و براده های مداد و  خودکار های فانتزی آشتی کردم و بعد از سالها دوری از تحصیل،  سال جدید تحصیلی برام  معنا پیدا کرد و میرم به دانشگاه.اینبار کمی هدفمندتر حتتتتتی!!

پ.ن: این روزها احساس تنهایی عجیبی دارم. خصوصن اینکه پدر و مادرم چند روزی نیستن و سنگر من حسابی خالی شده. هوای خونه با سکوتِ لجبازی آمیخته و دورمو بدجور احاطه کرده.

پ.ن1: انصافن این مداد و تراشه هاش، نوستالوژی بیشتر ما نیست؟!! فوتوگرافی بای خودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 12:49  نگارنده:  نانازي بانو  | 

وقتی به این فکر می کنم که تابستون داره تموم میشه، حس خوبی بهم دست می ده. از این روزهای گرم که بارون آرزو می شه،خوشم نمیاد. ولی از فکر پاییز هم ،تنم یخ می شه و انگار دوست ندارم پشت سرش، اون نگوی  دل انگیز بیاد. با اینکه دوسش داشتم ... پاییز انگار یه آلبوم شده برای من که دوست ندارم یاد خاطراتش بی افتم. تلخ. شیرین. تلخ!! اگه عمر من یه قالیچه باشه... اگه روزها، تارو پود این قالیچه باشن، پاییز پارسال یه رَج برجسته و تک رنگه که فقط به چشمِ من میاد نه به چشم دیگری! و هر رجی که تکرار بشه، تکرار این رَج، غیر ممکنه! ... بگذریم... :دی

خب من خوبم. هیچیم نیست. همه نگرانی هام تقریبن بی مورد بود. تا همین دیشب هم برگه آزمایش به دست از مطب این فوق تخصص به مطب اون یکی زنگ می زدم و نوبت اورژانسی می گرفتم . یه نامه هم داشتم که بتونم  خارج از نوبت برم ویزیت شم.(آیکون یه نانازی شرمنده) دیگه وقتی از آخرین مطب اومدم بیرون تا به ماشینم برسم و بیام خونه، در حالیکه از شادی لبخند می زدم، به این فکر می کردم که چقدر خودمو دوست دارم. همین منی که همیشه می گم برای مردن آماده هستم، برای یه مشکل کوچیک، اینجور به جلز و ولز افتاده بودم و سه بار یه آزمایشو تکرار کردم و بعدش هم نتیجه رو به چند تا دکتر و متخصص و فوق تخصص نشون دادم و از رضایت اونا هم دلمو الکی خوش نکردم و بی خیال نشدم. از صبح و هر وقت که یادم میاد چه خطری از بیخ گوشم رد شد، فقط می گم خدارو شکر!!

اینجوریاست که پارو گذاشتم روی پام و منتظرم!! بی خیال لبخند می زنم.این روزها منو مروا*رید دلمون برای مسافرت پر پر می زنه و متاسفانه حریف مر*جانمون نمی شیم که پایه قدرتمندی نیست و درینده تکراره!!

پ.ن: اینم یکی از جذابیت های این روزهای منه. فوتوگرافی از  قطعاتی که منو ساختن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 14:3  نگارنده:  نانازي بانو  | 

مدتهاست عادت کردم به این که که دلم بی هوا و بطور ویژه، بگیره. یهو پکر شم و تغییر فاز بدم.سکوت کنم و بزارم کائنات کار خودشونو بکنن. گاهی با خودم فکر میکنم باید اون برگ گل خاص، اون سر دنیا، به زمین بی افته و یا اون پروانه معروفی که مربوط به منه، از بال زدن خسته بشه و روی یه گل، شاید باز هم در اون سوی دنیا بشینه و یه تغییری این طرف دنیا بوجود بیاد. به امید اینکه تغییر مطلوب و خوشایندی باشه.

همچنان از شودی بی خبریم.نه تلفنی،نه پیامکی،حالا ملاقات فیس تو فیس که بماند ، اصلن نداریم!! ادارش هم زنگ می زنم که می گن یک ماه مرخصی گرفته. نمی دونم چرا اینقدر لج درآر و بی فکر شده. همش تصمیم می گیرم بهش فکر نکنم و بی خود اعصابمو بهم نریزم ولی وقتی خوابم که دیگه دست خودم نیست. مدام میاد توی فکر و خوابم! می دونید پیشتر ها فکر می کردم خودم ازش مقاوم تر و سرسخت ترم و اون یه دختر مظلوم و معصومه. الان می بینم  پی من و اون، یکی نیست. من خیلی ترسو هستم و بدون تضمین و اطمینان از آینده نمی تونم قدم از قدم بردارم ولی اون ... یهو اون روی خودشو نمودار کرد که اصلن انعطاف نداره و انگار یه موجود دیگست. با عصبانیت برید از دنیا و رفت توی لاک خودش. دیووونه!! دلم براش تنگ شده.

هفته گذشته خیلی شلوغ و پرکار بودم.فکر کن صبح تا ظهر باشی سرکار و چند تا از همکارات هم مرخصی باشن و هی مجبور باشی  کار اونارو هم پوشش بدی و بعد از ظهر هم فقط وقت اینو داشته باشی که یه دوش بگیری و حاضر شی که شبش بری خونه خالت. چون در تدارک عروسی پسر خالت، شبها مهمونی دارن.از طرفی باید اون وسط، تایم خالی جور می کردی برای ملاقات دوستت که تصادف کرده و یه وقتی هم برای اینکه با دخترعموت بزنی به دل بازار و مرکز خرید محبوبت. ولی انصافن جدای از خستگی ناشی از شادی زیاد و کم خوابی، بسیار خوش هم گذشت. هر شب تا برسیم خونه و دوش بگیریم، ساعت سه صبح می شد و بعدش هم که باید صبح زود بیدار می شدیم. از شنبه تا چهارشنبه برنامه فامیل همین بود و بالاخره چهارشنبه عروسیشون برگزار شد. عروس و داماد هم مثل پادشاه و ملکه توی جشن می درخشیدن. عروسمون شبیه سیندرلا شده بود. اوووووووم!!! خب تصور من از سیندرلا توی مهمونی شاهزاده،همین شکلی بود همیشه!! همینطور باشکوه و زیبا. پسرخالم هم که اصلن خودش همیشه به خوش تیپی جرج کلونی هست و چه بسا از نظر منه ناسیونالیست حتی بهتر از اون، شب دامادیش، خب نیاز به تعریف نیست که چقدر دیاموندیک شده بود. مبارکشون باشه. هر دو تاشون خیلی ماهن. خیلییییی!!

از یه ماه پیش که تصمیم گرفته بودم برم چکاپ کامل و مروا*رید، آزمایشاتی که می تونست برام بنویسه رو نوشته بود و تا اونجاش هیچ مشکلی نبود تا اینکه دخترخاله بزرگم چند تا آزمایش دیگه هم برام نوشت و اونجا بود که متوجه شدم یه مشکلی توی آزمایشم هست. منتها چون خیلی سالمم (:دی) همش فکر می کنم یه مشکلی پیش اومده و به یه آزمایش نمی شه اکتفا کرد. اینه که امروز رو اختصاص دادم به آزمایش مجدد و ادامه چکاپ.آخه من اصلن علایمی ندارم که اثبات کنه چنین مشکلی دارم.فکر کنم آزمایشم اشتباه شده. حالا  تا خدا چه برنامه ای داشته باشه!! خیلی ناغافلی می زنه پس سَرَم والا!!

پدرم می دونه که چقدر به سلامتیم حساسم از صبح همش زنگ می زنه و می گه نانازی هیچ مشکلی نداری ولی اگه هم مشکل داشتی به خاطر خودخوریه. دختر اینقدر حساس؟!! نگران نباش.منو ببین!! بابات سه ساله توی خونه نشسته و ببین چقدر من روحیه دارم و شادم.بعد با لحن بسیار جدی می گه: اگه همه ی دنیا رو آب ببره تو رو باید خواب ببره!! همیشه بی خیال باش. ... البته که در حد حرف می شه ولی در عمل سخته.

.... تا اینجاش رو دیروز نوشته بودم ولی چون ساعت کاریم تموم شده بود و راننده پایین منتظر بود و باید می رفتم. ادامه پیرو نوشته های دیروزه که امروز می نویسم...

بله داشتم عرض می کردم.خلاصه اینکه من به بیماریم شک دارم و به همین دلیل نتیجه آزمایشمو با دوستان پزشکم به شور گذاشتم. دیروز غروب یکی از دوستام یه کمی خیالمو راحت کرد و گفت نانازی این آزمایشگاهی که رفتی علی رغم زرق و برقش، احتمال خطاش زیاده و گفته داشته مریض هایی که نتیجه همین آزمایشگاه دستشون بوده و بعدن فهمیدن اشتباه شده و تاکید کرد برای صبح امروز حتمن برم آزمایشگاه پدرش و گفت که از همونجا بهش زنگ بزنم. دیگه صبح کله سحر بیدار شدم و اوووووه کلی مسیرمو طولانی کردم و رفتم آزمایش دادم و بدو بدو برگشتم سر کارم. مرسی سارایی جووونم :*    .... تا اینجا به واقع دلم خوش بود.

الان که با مر*جان صحبت می کردم گفت: احتمال خطای آزمایش خیلی کمه و گفت که اون دوست دکترت احتمالن داشته بهت امید الکی می داده!! و گفت که حتمن پیگیری کن الکی نشین دل خودتو خوش نکن به اینکه ممکنه غلط باشه و ... و تاکید کرد که وقتی نتیجه تکرار آزمایشتو گرفتی بچه بازی در نیار و فوری برو درمون کن خودتو. (آیکون یه نانازی با لب و لوچه لرزووون و بغض آلوووو) خدایا نجاتم بده!!!

پ.ن: بابا مجددن زنگ زده و می پرسه از صبح تا حالا عصبانی که نشدی؟!! می پرسم چرا باید عصبانی بشم؟!! میگه با توجه به مشکلی که داری قاعدتن باید عصبانی می شدی.بعد لحنشو فکورانه تغییر می ده و میگه: نانازی من به خطای آزمایش خوش بینم و ... اوووه مای گاد!! یعنی رسمن خداجووون سیو می!!!!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 15:2  نگارنده:  نانازي بانو  | 

دیشب خواب ندیدم.از معدود شب هایی بود که هیچ خوابی ندیدم و صبح با چشم درد بیدار شدم. این منو می ترسونه.همینکه خواب ندیدم. انگار عادت کردم که تصاویر تکراری ببینم و  روزهام پیش بینی شده باشه. برای امروز هیچ آرشیوی ندارم. جز اینکه می دونم امروز پنجشنبه ست و باید صورت بابا رو اصلاح کنم و با چایی  تازه دم مامان احتمالن غروب قشنگی خواهیم داشت.همین.

چند روزیه عمه خانوم نوه دار شده.مامانِ نوزاد، ده روز اول رو خونه مادرش سپری کرد و ما ترجیح دادیم منتظر بمونیم تا نوزاد و مادرش بیان خونه عمه خانوم ، بعد بریم دیدنشون. پریروز با مرجا*ن عزممونو جزم کردیم که حتمن همون روز بریم دیدنشون. با وسواسی که عمه خانوم در اینجور روابط داره، دیر هم شده بود. برای کادو هم تصمیم گرفتیم کارت هدیه بدیم که خودشون هر چی دوست دارن برای نی نی بخرن. منتها برای تزئین خودمون (:دی) یه کیک هم خریدیم. بعد از مدتها با مرجا*ن رفتیم پل بازی... این بار دو نفره!! هر چند که دیگه مثل سابق لذت بخش نیست.شاید چون تکراری شده. توی مسیر خونه مر*جان اینا یه پل تقریبا غیر استانداردی داره که میری روش و اوج می گیری و موقع پایین اومدن، توی دامنه،سرعتتو زیاد می کنی و میای به سطح. قبلن ها قلبمون می افتاد کف شکممون، اما الان دیگه نهایت، دوز ناچیزی آدرنالین، افزون بر اون چیزی که هست، ترشح می شه توی خونمون!!

دارم به عکس سلفی خودم و شودی نگاه می کنم.نمی دونم چرا این روزها شودی برای من مساویست با کسی که روی سوزن و آب راه می ره!! یا کسی که با نگاهش اجسام رو جابجا می کنه و ...!! مدتها بود که شودی جواب تلفن کسی رو نمی داد.به کسی زنگ نمی زد. رفته بود توو فاز جدیت خودش.با کسی قهر نبود-اصلن چنین ادمی نیست-. اما از دنیا بریده بود.این فازش رو دوست ندارم. بارها بهش پیام داده بودم که خواهش می کنم جواب بده، یه پیامک بده که از نگرانی در بیام. منتها همچنان بی جواب می موندم. عمه خانوم و مرجا*ن و مر*وارید و زنعموها و بچه ها هم بی جواب مونده بودن.فقط جواب تلفن مادرشو می داد و لاغیر!! همگی نگران بودیم... تا اینکه دیروز شودی زنگ زد. بعد از یکماه صداشو شنیدم. تازه معنی اینکه روی زمین ایستادی ولی داری پرواز می کنی رو فهمیدم. با بی تفاوتی گفت حلوا درست کرده و برای پدرم -خیلی حلوا دوست داره- کنار گذاشته. زمان رو از دست ندادم فوری حاضر شدم و راه افتادم. توی مسیر به این فکر می کردم که امیدوارم تا لحظه ای که برسم جلوی خونشون، از پیله در اومدن، پشیمون نشده باشه.توی ماشین نشستم و چند بار به موبایلش زنگ زدم. جواب نداد. به تلفن خونش زنگ زدم و باز هم جواب نداد.به همسرش زنگ زدم که اونم خونه مادرش بود و ... !! ده دقیقه توی ماشین نشستم و رفتم توی فکر. با خودم گفتم اصلن شودی بوده که زنگ زده؟!! خواب ندیدم؟!! به خودم شک کردم.گوشی رو چک کردم. خودش بود. دوباره زنگ زدم اما جواب نداد.نگران شدم. به صادق هدایت فکر می کردم و تشابهاتش با شودیِ خودمون.چون تصمیم نداشتم که پیاده بشم، لباس مناسبی هم تنم نبود.اونقدر از تماسش ذوق زده بودم که فقط یه مانتو و شال پوشیدم و پریدم توی ماشین. خیابون خلوت بود.سریع پیاده شدم و چند باز زنگ خونشو زدم و دوباره پریدم توی ماشین. چند دقیقه معطل شدم. هوا گرم بود و من نا امید شده بودم که ببینمش.توی دلم گفتم: این دختر بی خیال من و زمان و دنیا شده.چقدر بی تفاوت شده.آدم وقت شناس و دقیقی بود. با گوشیم مشغول شدم. زمان از دستم در رفت. یهو یکی "تیک تیک" زد به شیشه. رومو برگردوندم و دیدم شودیه.فوری پیاده شدم و بغلش کردم.دلم براش تنگ شده بود. بوی شامپو میداد. از زیر کلاه حوله ای موهای خیسش پیدا بود. توی نیمفاز جدیت بود. پرسیدم تو چت شده؟!!این همه مدت همه نگرانت بودیم.یعنی که چی این بازیا؟!! گفت: هیچی خوبم.خندید و ادامه داد نگران نباشید!! گفتم این همه تنهایی برای خودت ساختی که چیکار  کنی؟!! سکوت کرد و جدی گفت: خودت خوبی؟!! این خوبی معانی زیادی برام داشت!!-بسن کن، خفه شو، به تو ربطی نداره، به خودم مربوطه، ادامه نده، بحثو عوض کن و ...- !! اما من از رو نرفتم. انگار نماینده نوزده نفر دیگه بودم.( عموها و زنعموها و خانواده و بچه ها ). گفتم:همه نگرانن. مطمئنی به دکتر نیاز نداری؟ توی خونه چیکار می کنی؟!! چرا شوهرت نیست؟!! گفت: خلوت.فکر.عبادت. من اینجور راحتم!!  یه کمی با هم حرف زدیم. از هر دری. بعد گوشیمو از ماشین اوردم و با هم یه عکس سلفی دو نفره گرفتم و توی گروه وایبر خانوادگیمون فرستادم که یعنی این خانوم صحیح و سالمه. مدل جدید ابروش هم خیلی بهش میاد. منتها از نظر فکری نیاز به زمان داره. همگی قانع شدیم. احتمالن چون چاره ی دیگه ای نداشتیم.

پ.ن: یکی از علایق من اینه که عکس های غیر تکراری بگیرم. از دست، پا، چشم، لب، پنجره، لبه ی میز، دستگیره ی در و ...!!  یکبار از پیشونی مادرم عکس گرفتم و در پس زمینه ی کارت پستالی استفاده کردم که برای تولدش طراحی کرده بودم. مادرم اصلن متوجه نشد این بکگراند زیبا، پیشونی خشگل خودشه.اما غالب عکس هام با پدرمه. چون هم بسیار صبوره و هم خیلی حرف گوش کن. مثلن ممکنه ده دقیقه دستشو در یک حالت قرار بده و مطابق میل من جهتشو مدام عوض کنه اما دریغ از یک جمله مبنی بر اینکه خسته شده و یا حوصلش سر رفته. این عکس دیشب ماست. عکس دست من و دست مهربون پدرم.

دست نانازی و دست مهربون ِپدر    از همین مدل عکس ها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 14:36  نگارنده:  نانازي بانو  |