دیروز با دخترعموم مر*جان قرار گذاشتیم بریم عیادت دخترخالم که به تازگی کمرشو عمل کرده. از طرفی خاله ی خرسی هم قرار بود بیاد خونمون و رابطه ی منو خرسی خیلی دوستانه هم نبود و نمی خواستم اونم بیاد و شاهد قهرمون باشه و به جای اینکه انرژی مثبت بگیره ازمون، پر از منفی بشه و برگرده.آخه طفلی از شانس خاله ی خرسی، هر وقت که می خواد بیاد خرسی فاز اخلاقش تند می شه و یه قهری پیش میاد بینمون. واسه همینم به خاله ی خرسی گفتم که با خرسی بحث کردیم و ممکنه اگه بیاد روحیش خراب شه و اونم گفت که پادرد داره و نمی تونه یه مسافت طولانی رو رانندگی کنه و گفت که نمیاد و کلی هم نصیحتم کرد و گفت زندگیتونو به خاطر هیچ و پوچ خراب نکنید و ... از همین حرفای روتین که مامانم و همه هم می گن. طبق برنامه ای که با مر*جان داشتم رفتم دنبالش و با هم رفتیم گل و شیرینی خریدیم و بعد هم رفتیم خونه دخترخالم.اون یکی دخترخالم و همسرش هم اونجا بودن. دیگه یه ساعت اونجا موندیم و بعد برگشتیم. همین که توی ماشین نشستیم خرسی زنگ زد و پرسید کجام و وقتی فهمید خونه دخترخالمم گفت منم می خواستم بیام و همونجا باشید تا من بیام. منتها منو مر*جان دیگه داشتیم برمی گشتیم و خدا حافظی هم کرده بودیم و نمی شد که دوباره بریم خونشون. این شد که به خرسی گفتم خودت تنها برو عیادت و منم می رم خونه. وسط راه، اونقدر گرم صحبت با مر*جان بودیم که اصلن انگار توی یه دنیای دیگه بودیم جفتمون. پشت چراغ قرمز بودیم و منتظر اینکه چراغ سبز شه. یهو یکی محکم کوبید به شیشه ماشینم. شیشه سمت مر*جان. ما دو تا همینطور میخکوب شدیم. راحت بگم سه ثانیه حرفمون قطع شد و دوتامون به جلو فقط نگاه می کردیم. بعدش برگشتم دیدم خرسی توی ماشینش نشسته و داره بهمون می خنده. خودش از عکس العمل منو مر*جان غش کرده بود از خنده. یکمی با هم حرف زدیم و قرار شد من مرجانو برسونم خونشون و خرسی هم بره خونه دخترخالم. برناممون شونصد بار تغییر کرد. اخرش بعد از اینکه با مر*جان خداحافظی کردم، رفتم خونه و لباسمو عوض کردم و رفتم خونه دخترخالم که خرسی هم اونجا بود. آخر شب هم برگشتیم خونه.
پست قبلی رو وقتی ارسال کردم، موقع برگشت به خونه رفتم به نزدیک ترین پارکی که توی مسیرم بود و تلفنی از خرسی خواهش کردم که بیاد و با هم صحبت کنیم. چون فکر می کنم توی خونه ی خودمون همه ی صحبت ها به جنجال تبدیل می شه و این احتمال هست که توی فضای بازی مثل پارک، چنین مسئله ای پیش نیاد. منتها خرسی اونقدر ریلکس و بی خیال برخورد کرد که ناراحتیم چند برابر شد و محال بود حتی دیگه ببخشمش.اما دیروز که با خاله ی خرسی و بعدش هم با مر*جان صحبت کردم خیلی راحت شدم. انگار یه سنگ از روی دلم برداشته شد. واقعن نیاز داشتم با یکی حرف بزنم. یه گوش شنوا می خواستم فقط. الان دیگه بهترم.
این بی خوابی هر چی که برام نداشت یه فوایدی هم داشت. مدتها بود دلم می خواست کیف انگلیسی رو یه بار دیگه ببینم. الان دیگه اخر شبها از بی خوابی کلافه نیستم. شبکه آی فیلم پخشش می کنه. کشف این شبهای بی خوابی من همین سریال کیف انگلیسی بود. شخصیت ادیبان و انحرافش از مسیری که می تونست در جهت موفقیتش باشه و شخصیت محکم و با اراده ی مستانه به اضافه ی اخر داستان یه حس یاس و ناامیدی بهم می ده. هر چی می گذره و به قسمتهای حساس سریال نزدیک می شیم می ترسم که اون حس ناامیدی که سالها قبل افکارمو پر کرده بود بازم بیاد سراغم. دوست داشتم یه دوستی ساده بین ادیبان و مستانه بر قرار می شد بدون ابراز علاقه صریحانه ی هیچ کدوم از دو نفر. دوست داشتم این علاقه مثل تخم یه گل، توی خاک بود که هیچوقت سبز نمی شد. می دونید می خوام چی بگم؟ دوست داشتم هیچ وقت واسه دو نفر علنن بر ملا نمی شد. یه راز شخصی واسه دوتاشون می موند . اوه ه ه ه دوست داشتم ...
پ.ن: هیچیه هیچی
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 14:57  نگارنده: نانازي بانو
|
خیلی ناراحتم.از دست خرسی و اینکه حقوق من توی زندگی خیلی نادیده گرفته می شه. اینکه اصلن نمی دونم وجودم چه ضرورتی توی زندگی خرسی داره و همینطور وجود خرسی توی زندگی من. یعنی اونقدر ناراحتم که نمی تونستم به تلفن سرپرستم هم جواب بدم. تا حدی که می ترسیدم سین سلام رو نگفته بزنم زیر گریه و به هق هق بی افتم. بابا منم یه ظرفیتی دارم. از یه طرف خرسی از یه طرف این همه مشکل توی زندگیمون این همه دغدغه این همه خاطراتی که باید باشه و نیست. این همه خاطرات بد. این همه کارمند بی تعهد که ریختن توی محل کارم. خدایا یعنی این همه ادم بی خیال اطراف من جمع کردی که چی؟!! یا من خیلی مسئولیت پذیرم و دارم واسه دیگران جون می دم یا اینکه اطرافیان خیلی بی خیال و برو به جهنم هستن.
یه چیزی عجیب داره آزارم می ده و اصلن قابل ترمیم نیست. دیروز سر یه مسئله خیلی عجیب و مسخره ( نوع سنجش ثروت دیگران از نظر من و خرسی) با هم بحثمون شد و طبیعتن معیار سنجشمون یکی نیست. من معمولن همه چیز در قیاس با خودم می سنجم. همه چیز. زیبایی، ثروت، چاقی و لاغری، قد و تحصیلات و شیک بودن و همه چیز. منتها خرسی همه چیز رو با ایده آل رویاهاش قیاس می کنه و به همین دلیل از نظر اون هیچکس زیبا و با سواد و خوش تیپ و پولدار نیست. مثلن وقتی من بگم فلانی خیلی خشگله اون با پوزخند می گه هه کجاش خشگله پس هنوز خشگل ندیدی!! یه جوری هم لج درآر می گه که آدم بهش حس حماقت دست می ده.
اونقدر این بحث بی فایدست که من اصلن ادامه نمی دم باهاش. مثلن خرسی یه ساعت پیش زنگ زده و می گه نانازی بلیط فلان کنسرتو برات بگیرم با مامانم بری؟!! تصور کن فکر کرده خواننده محبوب مادرش خواننده مورد علاقه منم باید باشه. در حالی که اون وقتی که من همش می گفتم بریم کنسرت فرزا*د فرز*ین اون همش می گفت آخه اینم صداست که اون داره. آقا این اصلن صدا نداشته باشه اصلن مورد تائید هیچ کس نباشه. ولی این آقا صدای مورد علاقه ی منو داره. من از تحمیل علایق خودشون به خودم خسته شدم.از اینکه معیار انتخابش حتی در کنسرت هم انتخاب مادرش باشه.علاوه بر اینکه اصلن حوصله ندارم کسی رو قانع کنم چون قضیه همون نرود میخ اهنین در سنگه.
راستش اصلن روز خوبی برای نوشتن نبود. هم اینکه از شنبه تا همین امروز خیلی سرم شلوغ بود و وقت سر خواروندن نداشتم و هم اینکه امروز حال و احوالم اصلن مناسب نیست. یعنی خدا هر چی به من داده تحمل و صبر. دریغ از یه ذره جرات.
پ.ن: دارم کم کم کم میارم . باز دارم به همون نقطه صفر نزدیک می شم منتها این بار با شدت بیشتر و تحمل کمتر.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 14:44  نگارنده: نانازي بانو
|
یادش بخیر اون وقتها (زمان مجردی و دانشجویی و خونه باغ و اون زمونا) یه ضبط صوت قرمز رنگ داشتم توی اتاقم که لحظه ای خاموش نمی شد.وقتی می رسیدم خونه و وارد اتاق می شدم اولین کاری که می کردم ضبط صوت محبوبمو روشن می کردم و در حالی که به موسیقی مورد علاقم گوش می کردم یه لباس راحت می پوشیدم و به بقیه کارهام مشغول می شدم. حتی وقتی می خواستم برای بیرون رفتن از خونه حاضر شم یا حتی وقتی که مشغول یه تحقیق یا سرچ مطلبی بودم موسیقی بکگراند همه ی اموراتم بود. توی اتاقم سکوت نداشتم. شنیدین با بالاتر رفتن سن ذائقه آدما تغییر می کنه؟ ذائقه منم تغییر کرده . در کنارش روحیاتم هم عوض شده. یه وقتایی توی خونه هستیم و تصمیم می گیریم بریم بیرون و منو خرسی می ریم توی اتاق هامون تا حاضر شیم. از طرفی من دوست دارم توی سکوت جلوی آینه خودمو ببینم و با تمرکز آرایش کنم و از طرفی خرسی دوست داره صدای موسیقی رو تا حدی که منجر به شکسته شدن شیشه هامون نشه، بالا ببره و همزمان با خواننده اونقدر تارهای صوتیشو کش و تاب بده تااا کلن هیچ عقده ای بابت خواننده نشدن، توی دلش نمونه. خیلی وقتها ازش می خوام که موسقی رو قطع کنه تا آرامش داشته باشیم یا اینکه حداقل تخفیف بده و خودش با خواننده محترم همراهی نکنه. تازگی ها (حدودن یکی دو سالی می شه) خیلی دوست دارم توی سکوت اوقاتم بگذره. انگار عادت کردم. البته گاهی اوقات به یه ترانه یا اهنگ اونقدر علاقه نشون می دم و اونقدر گوش می کنم که بیزار می شم ازش. ولی مدتهاست دنیای پر از سکوت رو ترجیح می دم. همینطور محیط های کم تشنج و حرف و سر و صدا.
واسه همینم ترانه های زیادی رو حفظ نیستم و وقتایی که یه موسیقی می زاریم و بچه ها همگی باهاش همخونی می کنن من ترجیح می دم فقط لبخند بزنم. البته این مورد از این ناشی می شه که من هر وقت صدامو ضبط می کنم و گوش می کنم می بینم اووووه چه صدای نازک و مورچه ای و جیغی دارم. نمی خوام باعث فالش خوندن گروه باشم.خیلی متواضعانه این نقص رو می پذیرم و با لبخند به گروه روحیه می دم.
حالا اینا رو گفتم واسه چی؟ اصلن موضوع یه چیز دیگه بود. گفتم که تازگی ها ترجیح می دم توی محیط های ساکت و بدون تشنج باشم و یه جایی که یه نفر یه حرفو شونصد بار تکرار کنه تا بره توی مخت برای من اصلن خوشایند نیست. واسه همینم ترجیح می دم خونه مامان خرسی نرم. یه وقتایی به دو هفته می کشه و ناچارن باید برم و البته همیشه مجبورم که سکوت کنم. یه وقتایی باهاشون مناظره می کنم ولی چون خرسی ناراحت می شه ادامه نمی دم و سرمو گرم می کنم.
حالا فردا شب عروسی برادر شوهر خواهر شوهرم دعوتیم. الان معلوم شد کیه؟ خب عروسی همون دعوتیم و الان یه دغدغه جدید واسه خونواده خرسی درست شده و تا فردا شب ادامه داره. اینکه بریم؟ نریم؟ چیکار کنیم. خصوصن اینکه دو تا خوانواده زیاد با هم رابطه دوستانه ای ندارن. ما هم موندیم وسط اینا.
پ.ن: مشکلم اینه که در مقابل حرف ناحق نمی تونم سکوت کنم. توی خودم بریزم هم اینجوری گیج می زنم و میام بیخود نویسی می کنم. منو ببخشید.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 15:3  نگارنده: نانازي بانو
|
قبلن گفته بودم که اوضاع خواب آشفته ای پیدا کردم. شبها به سختی به ضرب شمارش گوسفند و ریلکسیشن تازه ساعت 4 صبح می تونم بخوابم و این در حالیه که بعد از ظهر ها هم نمی خوابم و به خودم وعده خواب راحت شبونه می دم. اکثرن شبها توی تاریکی هال می شینم پای تی وی و فیلم های تکراری شونصد سال پیش آی فیلم یا سریال های تکراری جم رو تماشا می کنم و یه وقتایی هم با گوشیم pou بازی می کنم. به همین مناسبات در طول روز تمرکز ندارم و احساس خستگی می کنم و بی حوصله هستم. البته که به دنبال راهکار مناسبی برای حل این مشکلم بودم. به خاطر اینکه خسته بشم و از نظر انرژی تخلیه شم خونه زندگی مرتبی داریم این روزا. کف خونه هر شب تی کشیده می شه و ظرف نشسته ای هم توی سینک نمی مونه. شبها به هر بهانه ای این همه پله ی ساختمونو چند بار پائین و بالا می رم تا بیشتر خسته بشم.یه بار به بهانه بردن آشغال ها، یه بار به بهانه گرفتن یه وسیله بی خودی از ماشین یه بار به بهانه چک کردن صندوق پستی و ... بعدش هم دوش می گیرم و باز هم تااااااا ساعت چهار صبح مشغولم. البته که در طول روز هم پیش اومده که بخوابم و جدول خوابم بطور متوسط 5 ساعتش در روز پره.خرسی یه وقتایی تریپ مشاوره به خودش می گیره و میاد می شینه دستای منو می گیره و با یه لحن قابل تفکری می گه: عزیزم با من راحت باش. چی اذیتت می کنه. چی توی فکرت می گذره؟ اکثرن جوابم اینه: هیچی(با خنده )!! منتها شده یه وقتایی هم گوشام مخملی شه و به دستم نگاه کنم و بگم چی و چی از سیر تا پیاز اذیتم می کنه (البته با کلی فکر و تمرکز. چون واقعن هم فکر خاصی توی سرم نیست که اذیتم کنه)و اون وقته که سرمو که بلند می کنم می بینم خرسی رنگش از عصبانیت کبود شده و می گه تو تقصیری نداری که!! تو لوس بار اومدی!! تو با این افکار آرمانگرات به هیچ جا نمی رسی و ... و خلاصه چنان از واکاوی و بیان افکارم پشیمون می شم که ترجیح می دم تا صبح بیدار بمونم به جای اینکه مشکلم توسط خرسی حل شه. البته خرسی هم بی خیال نیست و چون جوابی برام نداره بیشتر از موضع جنگ استفاده می کنه. می گم بی خیال نیست چون خودش یه راه حل برام پیدا کرد. پریروز که خرسی اومده بود خونه مامانم دنبالم ،توی ماشین یه بسته بهم داد و گفت فکر کنم با این مشکلت حل می شه. گل گاو زبون بود. اون شب آماده کردم و بعد از خوردنش ساعت 1 خوابیدم. پیشرفت خوبی بود. منتها از اون طرف صبح ساعت 9 با استرس بیدار شدم. بله خواب موندم. دیشب هم بعد از پیاده روی و دوش یه لیوان از دمنوش گل گاو زبون خوردم و بازم زود خوابیدم. فکر نمی کردم اینقدر موثر باشه. تصمیم گرفتم به جای اینکه صبح ها برم پیاده روی، عصرها اینکارو بکنم. خیلی بهتره.خرسی هم همراهی می کنه. این اسم گل گاو زبون یه جوریه نه؟ وجه تسمیش چیه اصلن؟ فکر کن گلی که شبیه زبون گاو باشه. حالا زبون گاو اینطوریه؟ اگه اینطوری باشه گاو ها زیباترین زبونو دارن.البته که شوخی کردم. گاوزبانیان یه تیره از گیاهان هستن اصلن.
دیروووووز خرسی نوبت دندون پزشکی داشت و منم از سر کارم رفته بودم خونه مامانم. دیگه غروب دیدم هوا خوبه منتظر خرسی نموندم که بیاد دنبالم بریم . توی مسیر یاد مادربزرگم افتادم و یاد روزهایی که وقتی شیرینی و شکلات توی خونش نداشت،آنی پنکیک درست می کرد و چقدر عصرونه هاش می چسبید. وقتی رسیدم خونه منم واسه خرسی پنکیک درست کردم که وقتی از دندون پزشکی میاد سورپرایز شه. به همون شیوه مادربزرگم منتها رژیمی تر.آرد و تخم مرغ و دو سه تا قاشق ماست و شکر. همین. می گم رژیمی تر چون کره رو حذف کردم. تابه هم فقط در حد یه اسپری کوچولو چرب شده بود. اونم فقط واسه پنکیک اول.
پ.ن:دو روز پیش تولد مروارید بود و اون روز همش کوچیکی هامون جلوی چشمم بود. موهای بور و نرمش که همیشه مامانش بالای سرش خرگوشی می بست و اون دستای کوچولو و لاغر که همیشه پر از مهربونی بود.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 13:27  نگارنده: نانازي بانو
|