Daisypath Anniversary tickers نانازي بانو و آقای خرسی
شادمانم که در آهنگ زندگی همواره در حال دگرگونی خویش قرار دارم.در جهانم همه چیز نیکوست
سکانس اول:

حال و هوای یک روز بهاری وسط هفته، توی خونه باغ جاری بود. پرده های ضخیم هال به کنار کشیده شده بود و آسمون صاف و آفتابی به وضوح قابل مشاهده بود. نمای شمالی هر اتاق خونه باغ، درهای بزرگی داره که هر اتاق رو به بیرون مرتبط می کنه. در های بزرگ که بیشتر از دو سوم هر در، با شیشه های شفاف و ضخیم پوشیده شده و از اون قاب شیشه ای بزرگ ،فضای باغ به خوبی قابل مشاهدست. اون وقتها که خونه باغ زندگی می کردیم همه ی این درها که تعدادش کم هم نبود، یک لا و دو لا با پرده های ضخیم زرشکی و حریر سفید و گاهی هم کرم و سفید و ... پوشیده شده بود. شاید در روز نمای باغ زیبا و دل انگیز بود اما امان از شب ها که انعکاس تصویر خودت در شیشه و نمای تاریک و درخت آلود بیرون ترکیبی می ساخت که وحشت رو مثل آب جوش به درونت هدایت می کرد. اما اون روز آفتابی و بهاری وسط هفته پرده ها به کناری کشیده شده بود و آسمون آبی و آفتابی به خوبی نمایان بود. پدر روی کاناپه مقابل در ورودی دراز کشیده بود و به آسمون نگاه می کرد. مادر هم ایستاده در کنار من چشم دوخته بود به آسمون. من چشم از اون لکه ی روشن توی آسمون بر نمی داشتم که انگار رو به روی خورشید قرار گرفته بود و ترکیب رنگ آبی و سبز و نارنجی به اطرافش پاشیده بود. یک آن یه موج  با انعکاس نور های آبی و زرد و سبز، سر به آسمون کشید و مقابلمون گارد گرفت.اونقدر نور و روشنایی اون موج زیبا و خیره کننده بود که در نگاه اول نترسیدم.  انگار ماموریت داشت که ، دوستانه و بدون درد ما رو ببلعه. بدون اینکه وحشت کنم به اطرافم نگاه کردم. به پدرم و مادرم و انگار خوشحال بودم که در یک لحظه  و با هم این زندگی رو تموم می کنیم و به دیار ابدی می ریم. توی همون شرایط به این هم فکر می کردم که چه کاری از من برمیاد اگه جای فرار باشه و من نتونم پدرمو نجات بدم و اون غرق شه! من و مادر دو تا آدم توانا برای فراریم اما پدر، گیره این بیماری مسخره و ... چطور حرکت کنه! پای فرارش نیست. موج، مثل یه مار کبرای زیبا که در مقابل دشمنش خیز بگیره به سمتمون حمله کرد و ... من بیدار شدم.

سکانس دوم:

چند روزی از دیدن خواب سکانس اول گذشت و این خواب عجیب و تصویر اون موج، توی ذهنم مونده بود.برای انجام یه فعالیت جنبی و اداری عازم یه قله مرتفع شدیم. 16 نفر بودیم.زده بودیم به دل طبیعت. نفر اول یه آقای مسن بود با موهای خاکستری و پوستی آفتاب سوخته و گندمی. هر وقت با صدای بلند می گفت: استارت یک!... آقای نفر دوم که به فاصله کمتر از دو قدم باهاش قرار داشت دست راستش رو می برد بالا و می گفت: دو!! هنوز  اکوی صداش به انتها نرسیده، خانم پشت سرش عصای کوهنوردی رو به دست چپ پاس می داد و دست راستش رو می برد بالا و فریاد می زد: سه!! ...  من نفر یازدهم بودم. مثل صف مورچه های در حال انجام ماموریت بودیم. راه سربالایی و هوا سرد بود. صدای نفسمو می شنیدم و سعی می کردم سرعتمو با نفر جلویی هماهنگ کنم تا نظم صف بهم نخوره. توی اون فضا و سرمایی که وجود داشت تنم داغ شده بود. خسته شده بودم و منتظر بودم تا یه جایی اتراق کنیم.با خودم فکر می کردم در جایی که وجود دارم، چقدر از خانواده دورم. اونها اونجا و من اینجا. در جایی هستم که امکان برقراری ارتباط هم نیست. آنتنی وجود نداره. به رودخونه رسیدیم و باید از اون می گذشتیم. رودخونه اونقدر وحشی و سرد بود که صداش به غرش وحوش شباهت داشت تا صدای گوشنواز آب. راهنما از دبی آب و سرچشمه و عمق و ... یه مشخصات کلی از رودخونه رو ارائه داد و گفت به دقت از روی این پل چوبی قدیمی رد می شیم و اون سمت رودخونه مقصد ماست. تعدادی  از عدم امنیت پل و احتمال خطر با راهنما صحبت کردن و خواستند قانعش کنند که پل امنی جلوی ما نیست. گوشه ای ایستاده بودم و اصلن احساس خطر نمی کردم. اینکه می گم پل چوبی منظورم دو تا الوار چوبی باریک که به هم متصل شده بود، بدون داشتن هیچ جای دستی،که دو سمت رودخونه رو به هم وصل می کرد. رودخونه به عمیق ترین حد ممکن در سال رسیده بود و همه چیز برای ایجاد یک اتفاق آماده بود. قبل از من آقایی که رفته بود وسط پل ایستاد و از منظره عکس انداخت ، کیف دوربین عکاسیش رو روی پل چوبی جا گذاشته بود و از اون طرف اشاره میداد که اونو براش بردارم. به وسط پل رسیده بودم و صدای بچه ها توی گوشم قروقاطی شده بود. خم شدم تا کیف دوربین رو بردارم که یکهو اون موج نورانی و سبز رو دیدم و بی وزن شدم. داغی تنم رو حس نمی کردم و گوش هام پر از آب شده بود.تقلایی نمی کردم. انگار به خلسه رفته بودم. خودمو دیدم که یه دختربچه هستم و توی حیاط خونه باغ به سمت خونه ی عمو می دویدم.هیچوقت نور خورشید اونقدر درخشان نبود که می دیدم و مثل کتابی که ورق بزنی اینبار لباس مدرسه به تنم داشتم و مقنعه رو از سرم برداشته بودم و در حالیکه موهای لختم به دو طرف تاب می خورد به سمت خونه می دویدم. اونقدر سبک بودم که می تونستم دنیا رو در کسری از ثانیه قدم بزنم.خودمو در حالت های مختلفی که گذرونده بودم می دیدم. می دیدم که دارم شمع 24 سالگیمو فوت می کنم و اون موقع شادترین دختر روی زمین بودم و وقتی که لباس عروس پوشیدم و مثل دختربچه هایی که تولدشون باشه از این طرف سالن به طرف دیگه می رفتم و وقتی که چمدونمو در حالیکه احساس شکست می کردم روی پله های خونه ی مادرم می کشیدم و به بالا می بردم. نمی تونم چیزهایی که دیدمو خوب توصیف کنم. واقعن قادر نیستم.

از جایی که ایستاده بودم محیط نورانی تری رو می دیدم که به سرعت نور بهش نزدیک می شدم. اونقدر نورانی و جذاب که فقط دوست داشتم بهش برسم.جایی که قرار داشتم هم روشن بود ولی اون محیط مثل منبع نوری بود که درون یک غار رو روشن کرده باشه. غار روشنی که توش قرار داشتم. وقتی به اون محیط نزدیک شدم آقاجون و مادربزرگم رو دیدم که با فاصله ایستادن جلوم. آقاجون لبخند به لبش داشت. با همون کلاه و دستمال گردن و عصا. دوش به دوش مادربزرگ. مادربزرگ با نگاهش قربون صدقم می رفت. یک دستش رو گذاشته بود روی سینه و با دست دیگه به من اشاره می کرد که کافیه. تا همونجا کافیه.جلوتر نیا. حرف نمی زدیم. با نگاه حرف می زدیم. صدایی نمی شنیدم. دوست داشتم برم به اون محیط نورانی و بقلشون کنم ولی مادربزرگم سرشو تکون داد و گفت: نه! برگرد. برگرد پیش پدر و مادرت. و من سنگین شدم. به اندازه دوبرابر وزن خودم سنگین شدم و چشممو باز کردم. همه ی تن و بدنم از درد فریاد می زد. سردم بود و میلرزیدم. دندونام به هم می خورد. دود آتیش نمی زاشت چشممو باز کنم.گروه جمع شده بودن دورم.دکتر گروه نبضمو می گرفت و در حالیکه بهم خیره شده بود می گفت برگشتی نانازی. سر و صدای اطرافم زیاد بود اما اونقدر آب توی گوشم رفته بود که به سختی صدای اطرافم رو می شنیدم. بدترین احساس ممکن رو داشتم. سنگینی.حالت تهوع. سرما.تن درد!!! بعدتر وقتی از کنار رودخونه و جایی که نجات پیدا کرده بودم رد شدم احساس دِین به درختی که چند روز قبل بر اثر طوفان افتاده بود به عرض رودخونه و من بهش گیر کرده بودم، نداشتم. چون دیدم به مرگ عوض شده بود. من واقعن اون محیط نورانی رو دوست داشتم.

پ.ن: تصور کنید این یک داستانه. اینطور راحت ترم.

... و من برگشتم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:1  نگارنده:  نانازي بانو  | 

روی دور تند زندگی قرار دارم. گاهی با خودم فکر می کنم استارت اولیه این جور زندگی اگرچه با ریسک بالا زده شد و در ابتدا ناخوشایند به نظر میومد، ولی به واقع در نوع خودش بینظیر و دلچسبه. اونقدر پرمشغله ای که حتی قدر لحظه ای رو که یه لیوان چایی دستت گرفتی و لب پنجره ی رو به باغ خونه پشتی (جدیدن اینو دوست دارم)ایستادی رو عمیق می فهمی. امتحانات هم شروع شده و کلی کتاب خونده و نخونده دورمو گرفته.آخرین پروژه این ترم هم امروز تموم شد و بعد از ایمیلی که برای استادم فرستادم، یه نفس راحت کشیدم و پیروزمندانه، با چشمای بسته، به صندلی تکیه دادم.توی این مدت،رخداد ها کم نبود اما مجال تعریف هم نبود.

شب یلدا، خونواده پدری همشون مهمون خونه ی ما بودن.مادرم دو سه روز درگیر این بود که همه چیز عالی و به یادموندنی باشه و چون می دونست روی کمک من نمی تونه حساب زیادی باز کنه و طفلک طبق معمول دست تنهاست، همه چیز از بیرون سفارش داده شد.فقط با دخترعموها از غروب میز شب یلدا رو چیدیم و بعد از شام هم عمه ی پدرم برای هممون فال حافظ گرفت.شب خوبی بود.اگه از کشیک و نبودن مروار*ید فاکتور بگیرم هممون حضور داشتیم. شب یلدامون فوق العاده بود.

با مرجا*ن یه صبح جمعه رفتیم شوی لباس. بعدش هم رفتیم یه کمی دور زدیم و برگشتیم خونه ی ما. توی راه کلی باهام صحبت کرد و برعکس حرف بقیه، حرف دخترعموهام برای من،اون میخ طلاییه که همیشه با فشار انگشت کوچیکه ی اونا، میره توی مغز سنگی من!! وقتی دوستام یه چیزی بهم می گن فقط تائید می کنم ولی همون حرفو وقتی دخترعموهام می گن انگار آیه از طرف خداست.تائید و به جد عمل می کنم. شاید چون اونقدر برام اثبات شده هستند که نخوام زمان برای فکر کردن صرف کنم. من، اون هام و اون ها، من!! همین کافیه انگار!!

تایم آزاد من به ماشین حساب و چرتکه بازی می گذره. بعد از کلی چه کنم و چه نکنم، توی بخشی سرمایه گذاری کردم و حسابی دلم بهش خوشه.تقریبن یه سالی می شه که دارم تحقیق می کنم و بعد از آنالیز داده های این یک سال، به این نتیجه رسیدم که باید کلید پاور رو با چشم باز، فشار بدم و بیفتم روی ریل و با انرژی مثبت شروع کنم.یه بخش از حس خوبی که این روزها دارم به خاطر ثمربخش بودن تحقیقاتمه.

فکر های زیادی کردم و خواب های زیادی دیدم. البته که هر وقت روی موضوعی تمرکز می کنم و به نتایج واقعی می رسم و بلند بلند فکر می کنم، کلن موضوع با متعلقاتش در دنیای واقعی مترکن.یعنی تفکرات تمرکزی و اکتشافی ناخواسته ی من،همیشه مثل بمب عمل کرده. واسه همینم ترجیح می دم کرکره ی حس ششم و دریافت های ممنوعه رو فعلن بکشم پایین. اوووه. خواب های نازنینم که مثل آنتن، صادقانه عمل می کنن. خوشحالم که این تی وی پنجاه اینچی مثل گوی سحرآمیز همزمان با گذاشتن سرم روی بالشت سبز عزیزم،روشن می شه و ...

دیشب روبروی پدر و مادرم که سخت محو تماشای سریال محبوبشون بودن، توی دنیای مجازی مشغول تموم کردن آخرین پروژه این ترم بودم. ظاهرن دختر محبوبشون، فاطما گل خانوم، مشغول گریه و زاری توی سریال بودن و من به واقع ناراحتی رو توی چهره پدر و مادرم می دیدم. خصوصن چهره پدرم پر از افسوس و ناراحتی بود و جوری چشمها و عضلات صورتشو جمع کرده بود که آنی تصور کردم الان شاهد چکیدن اشک هاش خواهم بود. برای همین پرسیدم بابا براش ناراحتی؟!! گفت: دلم براش می سوزه و همزمان کف یک دستش رو روی مشت دست دیگش گذاشت. فوری توی نت سرچ کردم و پایان خوش سریال رو براشون تعریف کردم تا بیشتر از این نخوان غصه بخورن. نتیجه: فهمیدم که گذاشتن کف یک دست به روی مشت دست دیگه از طرف پدرم ،یعنی اینکه ایشون دچار نارحتی و استرس هستن. بارها این صحنه رو در مقابل اتفاقاتی که برام می افتاد ازش شاهد بودم ولی از حوزه حرکت شناسی پدرم، بی تفاوت رد می شدم.

پ.ن: مادرم چند وقتیه میل بافتنی به دستش گرفته و هر وقت که از کنارش رد می شم دامن کوتاهی که برام می بافه رو روی تنم اندازه می زنه و بعد با دستهای مهربونش بالاتنمو وجب می زنه برای بافتن بلوزی که با اون دامن ست بشه. حس قشنگیه. این وجب شدن حس بی نظیری بهم می ده. کاش همه ی وجب شدن ها با این مقیاس و این دستهای پر از مهربونی بود. یهو هوس بوسیدن دستهاش افتاده به سرم. من برم زودتر.

پ.ن1: عکاسی همچنان به راهه ... به زودی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 14:58  نگارنده:  نانازي بانو  | 

حال پدرم بهتر شده.این روزها شاید عمیق تر نگاهش می کنم. دستهاشو لمس می کنم و پشتشو ماساژ می دم. اونقدر محکم بغلش می کنم که بتونم ریتم قلبش رو توی ذهنم نگه دارم و دیوونه می شم وقتی که ذهنم می ره پی محاسبه ی اینکه مگه چقدر فرصت دارم؟!! دوست دارم همه ی لحظه هام در کنار اون و مادرم سپری بشه.دستهای این دو نفر عجیب به من آرامش می ده و یکی از خوشبختی های من اینه که شخص دیگه ای در این آرامش با من سهیم نیست.

ماهیگیری حسابی خوش گذشت. اگه باور می کنید 25 ماهی صید کردیم.اون میون نشستیم دور هم کباب بال زعفرونی خوردیم و بازی کردیم از خاطرات خنده دارمون تعریف کردیم و دور هم خوش بودیم.یه جمعه بی نظیر دور هم داشتیم. و اما پاییز دل انگیز ما...

من عاشق این هوا و این روزهای نارنجی هستم.چند غروب پیش که دوره دوستانه داشتیم، کمی زود رسیدم. تم دوستانه ی ما شال های نارنجی بود.جلوی یه کافی شاپ،توی ماشین نشسته بودم. با خودم گفتم چه سر وقت هم رسیدم. وقت برگ تکانی درخت ها.باد ملایمی می وزید و همون قدرت کم برای لخت شدن شاخه ها کافی بود.نگاه کردن به این صحنه  اونقدر لذت بخش بود که می تونم بگم با تصویر درختِ بی برگِ خرمالو با اون میوه های نارنجی و شیرینِ باغچه برابری می کرد. چیزی نگذشت که دوستام یکی یکی به قرار رسیدن. خانم های نارنجی پوش :دی. فکر می کنم اون عصر یکی از زیباترین تصویر هاییه که از پاییز توی ذهنم بایگانی کردم. طبقه دوم یه کافی شاپ به سبک قدیم با دیوار و پنجره ونیمکت های چوبی. ریزش آروم آروم برگ های نارنجی و زرد پشت پنجره و هوای ابری و خشمگین بیرون و میزی که دورش، خانم هایی نشسته بودند که شالهای نارنجی پوشیده بودن و حرف های جذاب می زدن.

برگ های نیمه جون درخت خرمالوی باغچه ، دارن تسلیم می شن. اما خرمالوها خیلی مصمم ایستادگی می کنن. شاید مدتها بهشون خیره بشم اما از دیدنشون سیر نمی شم.

این تصویر، محصول عکاسی ،عصر جمعه ست.

پ.ن:علاوه بر اینکه این هفته یه امتحان میان ترم خیلی سخت دارم، آخر هفته هم دوره ی دخترعموها و پسرعموهام نوبتمه و باید میزبان باشم. همه ی اینها در کنار اینه که پنجشنبه کلاس فشرده ی زبان هم دارم. برای هر سه مورد خوشحالم و حسابی مشغول. خدای فرضی مرسی ازت بابت این همه انرژی مثبت.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:53  نگارنده:  نانازي بانو  | 

نشستم روبروی بابا و دارم صورتشو اصلاح می کنم. پدر حال درست و حسابی نداره. موهاشو مرتب می کنم و بعد از شیو صورتش، ادکلنشو میارم که اگه دوست داشت استفاده کنه. مر*جان نشسته کف زمین و یه میز گذاشته جلوش و تند تند داره مساله های منو حل می کنه و هر چند لحظه یه بار سرشو میاره بالا و به بابا نگاه می کنه و دوباره با ماشین حساب و خودکار و کاغذ مشغول می شه. پدر اصلن حالش خوب نیست.بی اشتها و لاغر شده و تهوع داره. مامان غذای بابا رو میاره و می گه از دست نانازی که دیگه غذا می خوری؟!! بابا به من و مر*جان نگاه می کنه و خیلی سست و بی حال سرشو به علامت منفی تکون می ده.از این همه بی حس و حالی نگران می شم. می گن: چرا؟!! می گه اشتها ندارم. مامان ناراحته.یه کمی بعد، گوشی رو برمیداره و شماره مطب دکترِ بابا رو می گیره و بعد از مکالمه رو به من و مر*جان میگه: وقت گرفتم. بابا ازم می خواد کمک کنیم تا دراز بکشه روی کاناپه. در عین حال اونقدر بی حاله که اصلن توجهی به تی وی و برنامه ی محبوبش نداره. من و مر*جان با هم گرم صحبتیم. یه کمی بعد من در حالیکه چشممو از بابا بر نمی داشتم به مامان و مرجا*ن گفتم: بابا رنگش زرد شده یا من چشمم زرد می بینه؟!! مامان گفت: نه اینجوری نگو. الان پدر نگران می شه. زرد نیست. مر*جان اما نگاه می کنه فقط. بابا اونقدر بی حس و حاله که اصلن توجهی به ما نداره. مر*جان با نگرانی به من و مامان می گه: ولی رنگ پوست عمو زرده!! مامان نگران می شه و به عمه خانوم زنگ می زنه. دو ساعت بعد همگی مطب دکتر بابا هستیم و از همونجا هم معرفی می شیم به بیمارستان مورد نظر آقای دکتر و بابا بستری می شه. کل این پروسه سه- چهار ساعت طول می کشه. با مر*جان و بقیه توی سالن انتظار نشستیم و پرستارا بابا رو برای انجام آزمایش و سونو و بقیه کارها تحویل می گیرن و ... . بابا برای مراقبت بیشتر به سی سی یو منتقل می شه و ما هم نگران و ناراحت خودمونو با فرضیات و خواهش از کائنات سرگرم می کنیم.

روزهای پر استرسی رو گذروندیم که خوشبختانه به پایان رسید. مشکل کیسه صفرا بود که با عمل جراحی برطرف شد و دیروز پدر از بیمارستان مرخص شد.دوری یه هفته ای از خونه حسابی دلتنگش کرده.

این سه روز اخیر بابا از سی سی یو به بخش منتقل شده بود و یه اتاق دو تخته داشت که می شد هم همراهش باشم و اسباب سرگرمی و فیلم رو براش فراهم کنم هم اینکه خودم به راحتی استراحت کنم. پنجشنبه شب به هوای تعطیلی جمعه تا صبح توی اتاق، با پدرم بیدار بودم و رمان "غرور و تعصب" رو خوندم.البته که پدرم فقط فیلم تماشا می کرد. صبح هم مامان با صبحانه اومد و پستمو تحویل گرفت.بعد از یه ساعت برگشتم خونه. خدا رو شکر که این روزهای بد هم تموم شد!

این روزهای گذشته که نیومدم و ننوشتم غیر از بیماری بابا که ناراحتم می کرد، اتفاقات خیلی خوبی برام افتاد.هم توی کارم یه تحول خوشایندی پیش اومد و هم توی دانشگاه که چشمم باز شد و دارم برمیگردم به اصل خودم. غیر از اینها جاهای زیادی رفتم و لحظه های خوبی داشتم. دو روز هم یوش رفیتم و توی طبیعت برای خودمون گشتیم و کلی خوراکی های طبیعی و محصولات ارگانیک خریدیم.روی دامنه برفی کوه راه رفتیم و نفس کشیدیم. به مرکز خرید دوست داشتنیم رفتیم و البته بیمارستان مر*وارید رو از قلم ننداختم. اونجا هم رفتم. پاویونش در قیاس با جای قبلی که رفته بودم خیلی قدیمی و ساده، ولی گرم بود. یه شب هم با پسر عموها و دخترعموهام به سور و سات و مهمونی گذشت.

برنامه ی این هفتمون هم ماهیگیری در آدینه ست. با بچه ها برنامه ی ماهیگیری در پیش داریم. پیش از این هم دو بار به ماهیگیری رفته بودم که تجربه نافرجامی بود. دریغ از یه ماهی حتی فینگرلاین که نصیبم شده باشه. دفعه قبل قلاب و تشکیلات داشتم و رفته بودیم پشت سد و خیلی ادای حرفه ای ها رو در آورده بودم. ولی اینبار فقط یه چکمه دارم که بپوشم و بزنم به آب و با آب کش پلاستیکی از رودخونه ماهی بگیرم.چشمم به قلاب بچه هاست. چون تجربه ثابت کرده هیچ ماهی به قلاب من گیر نمی کنه. چووووون صیاد خوبی نیستم.

صبح جمعه  که از بیمارستان میومدم خونه، بر عکس همیشه، به یاد جمعه های دور رادیوی ماشین رو روشن کردم و در طی مسیر، متوجه شدم که مرتضی پاشایی فوت کرد. منم مثل همه ناراحت شدم ولی چون از بیمارستان میومدم تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که اون از درد و رنج خلاص و راحت شد. به این فکر کردم که روح آدم همیشه دوست داره از هر دردی دور باشه. این درد می تونه اجتماع مریض باشه که راهکارش مهاجرته. می تونه کار  خسته کننده باشه که راهکارش تغییر شغله، می تونه آدم های پرحاشیه و آزاردهنده باشه که راهکارش قطع رابطست، می تونه خود روح مریض باشه که راهکارش پیش یه روانکاوه. اما جسم دردناکی که دکترا جوابش کردن و کاری نمی شه کرد، راهکار روح فقط عروجه . من دیدم آدمی که مبتلا به سرطان معدست،چه دردی می کشه. مطمئنم که راحت شد از دردی که جسمش مبتلا بود.

همون شب با  دوستامون برنامه گذاشتیم و رفتیم که به یادش توی همخونی شعراش شرکت داشته باشیم.تنها کاری که از ما ساخته بود این بود که برای آرامش و آمرزش روحش دعا کنیم.

پ.ن: خدای فرضی! درسته که روتو برگردوندی. اما نمی دونم حواست هست یا نه  که سایه ت افتاده روی سرم؟!! نمی خوام کسی ندونسته بهم خیر برسونه. خواستم در جریان باشی که هنوز هم خیر شما به من می رسه.حتی اگه اشتباه کرده باشم.البته که آدم اشتباه کوچیک رو انجام می ده شاید که از وقوع اشتباه بزرگتری پیشگیری کنه.

پ.ن.1:اینم دست مهربون بابا در بیمارستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۳ساعت 14:0  نگارنده:  نانازي بانو  |