X
تبلیغات
Daisypath Anniversary tickers نانازي بانو و آقای خرسی
شادمانم که در آهنگ زندگی همواره در حال دگرگونی خویش قرار دارم.در جهانم همه چیز نیکوست
مدتها بود که به توصیه یکی از مشاورین برای کم شدن احساس وابستگی کذایی به افراد و اشیاء، تصمیم گرفته بودم چشممو  ببندم و سعی کنم که ازشون بگذرم. این پروسه از اشیا شروع شد. رک و پوست کنده به خودم دستور دادم که همه ی اشیایی  رو که برام عزیز بودن رو از خودم دور کنم. همه ی اشیای کوچیک و بزرگی که از همه لحاظ، از رده خارج شدن و من به علت متعلق به خاطرات بودنشون، اونها رو نگه می داشتم. یه روز صبح دستمال به سر ، رفتم نشستم توی یکی از اتاق های واحد بالایی و مشغول واکاوی گذشته هام شدم و البته اینبار بر عکس همیشه که دوست داشتم تنها باشم، از کمک مادرم استقبال کردم. با هم نشستیم که گذشته رو کارتن بزنیم و بفرستیم بره ودیگه متعلق به من نباشه.

*بله! و اینجوریه که قفل کشوی دانش آموزیمو باز می کنم و دونه دونه خاطراتمو می سپارم به کارتنی که مامان گذاشته کنارش.کف کارتن پر می شه از خودنویس ها و خودکارهایی که در هر مقطعی جایزه گرفته بودم و ازشون استفاده نمی کردم، پاک کن های قدیمی، دفترچه یادداشت دوران ابتدایی که توش با خط بچگی هام نوشته بودم: مشق شهر ما خانه ماست!! یه لیوان پلاستیکی قرمز که وقتی پنج سالم بود، شودی-دخترعمو- موقع خاله بازیهامون به من کادو داد و من هر وقت اون لیوانو می دیدم، اون دختر سبزه رویی رو می دیدم که با چشم های درشت و مشکیش به من زل زده و در حالی که موهای نامرتبشو روی شونه هاش ریخته، از توی اسباب بازیهاش اون لیوانو در میاره و با صدای کشدار و نازکش می گه: احمد (شوهر فرضیش توی 5 سالگی) برام خریده ولی می دمش به تو!! و نامه های بچگی هامون، که با دخترعموها و پسر عموها عادت داشتیم با هر قهری برای هم نامه بنویسیم و یاداوری کنیم که همدیگه رو دوست داریم. همه ی این اشیا پر از خاطره بود .به هر کدومش که می رسیدم و خاطرمو برای مادرم تعریف می کردم ، اون لبخند می زد و ازم می گرفت و میزاشت توی صندوق کنار دست خودش. انگار  مادرم هم دلش نمیومد خاطرات بچشو دور بریزه. یه کارتن بود که توش پر بود از تست های دوره کنکور و جزوه ها و کتاب هام و برگه های امتحان و ... همینجور که غرق بودم توی بقچه پیچی اون دوران، مامان که یه دفتر دولوکس قدیمی دستش بود، ازم پرسید: نانازی از ساناز.ص چه خبر؟! گفتم ساناز.ص داره تخصص می گیره و یه پسر کوچولو داره. بیشتر تلفنی با هم در ارتباطیم و در حد پیامک و ... جز توی دوره های یکی در میون، همو نمی بینیم. مامان دفترو گرفت جلومو گفت : اینو بخون!! توش نوشته بودیم: ما-نانازی نانازیان و ساناز.ص قول می دهیم که امسال در رشته ... قبول می شویم، دوستانمان را به پیتزا دعوت می کنیم و خودمان ساندویچ می خوریم. امضا و اثر انگشت!! و امضا و اثر انگشت مونا و آذرو ندا و نگار وشبنم به عنوان شاهدان. با خوندن این متن انگار افتادم توی تونل زمان و پرتاب شدم به کلاس تست شیمی سال 79 . اولین باری بود که حس کردم به شدن حسرت زمانو می خورم و اینکه کاش می تونستم برگردم به همون سال و مثل ساناز یه سال بشینم پای قولمون!! در اونصورت شاید اوضاع اینی نبود که هست. شاید اون همه مجله کیهان بچه ها و دگمه ها و تیله ها و دفترچه های یاد داشت و اون همه ساعت های از کارافتاده و جایزه های مدرسه محکوم به فنا نبودن. بگذریم. با جاروکشی اتاق بالایی از خاطرات، حس می کنم آدم بی تعلقی خواهم شد و فکر می کنم گذشته برام کمرنگ می شه و ناچارم به آینده نگاه عمیق تری داشته باشم. این یه جبره ! یه جبر مصلحت آمیز!

* یکی از اون شبهاییه که بی خوابم و پای تی وی دراز کشیدم و دارم گوسفند ها رو می شمارم. یهو به فکرم می رسه که مدتهاست از خودم عکس نگرفتم و عکس پروفایل وایبر و واتزاپم و ... با اون شمایل کُردی برام یکنواخت شده. شال قرمزمو به همون سبک می پیچم دور موهام و همونجور بدون آرایش چند تا عکس از خودم می گیرم که یه نیمچه حجابی توی این شبکه ها داشته باشم که یه وقت چشم همکاران به دیدن شراره های آتش منور نشه!! عکس ها رو دسته بندی می کنم و به پدرم نشون می دم و می گم: این خوبه؟!! خشگله؟!! نگاه می کنه و می گه خوبه ولی تو خوشگلتری!! با تعجب نگاهش می کنم و میپرسم : بابا اصلن دقت کردی این کیه؟!! گفت: بزار ببینم، اِ این که نانازیه. بعد برای اینکه کم نیاره ادامه می ده: اینم خشگله ولی خود تو خشگلتری. خوده واقعیت نه عکست!

پ.ن: برای عوض شدن روحیه خودم و شما:  یه روز عدد 10 مهمونی می گیره و همه اعداد رو دعوت می کنه. 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 9. ولی هشت رو دعوت نمی کنه چون از 8 خوشش نمیومده. خلاصه شب مهمونی می رسه و عدد 10 میاد ببینه مهمونا چیزی کم و کسر ندارن  که یهو چشمش میفته به عدد 8 که داره وسط مهمونی می رقصه. میاد وسط و یکی می خوابونه زیر گوش 8 و میگه کی تو رو دعوت کرده؟ مگه نگفتم تو حق نداری بیای؟ عدد 8 همونطور که اشک توی چشماش جمع شده بود با بغض عدد 10 رو بقل کرد و گفت: من صفرم دستمال بستم دور کمرم واستون عربی برقصم. ... بیایید یاد بگیریم زود قضاوت نکنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 13:53  نگارنده:  نانازي بانو  | 

یکی از عیدی های جالبی که گرفتم پازل تصور خودم بود. عکس پروفایل فیس بوکم در قالب پازل بهم هدیه شد. من معمولن وقتی یه پازل جلوم باشه نمی تونم نسبت بهش بی تفاوت باشم. شده شب تا صبح بشینم و تکمیلش کنم. تصور خودم هم همینطور. چند ساعتی وقت برد و من پازلمو چیدم و تکمیل کردم. .بعد گذاشتم زیر مبل که سر فرصت چسبکاریشو انجام بدم. چند روز پیش، بعد از ظهر، توی اتاقم خوابیده بودم که صدای پدرو مادرمو می شنیدم که از توی هال می گن: ابرو ابرو، بیا! گوشه چشم نانازی! مردمکش، بگیر! گوشواره! این باید وسط لبش باشه! ... و دارن با هم بحث می کنن که نه این جاش، اینجا نیست. این باید اونجا باشه و این قطعه رو اشتباهی گذاشتی و بردار و ... وقتی رفتم توی هال دیدم پدر و مادرم با عجله مشغول چیدن همون پازل هستن. ظاهرن خانومی که خونه رو تمیز می کنه با جارو برقی پازلمو بهم ریخته بود و پدر و مادر ،در حال بازسازیش بودن. خوبه که در نبود تخته نرد پدرم که توی خونه تکونی ها، توسط کارگر شکسته شد ، حداقل پازلی هست که چند روزی سرگرمشون کنه.

تخم مرغ رنگی ها لب پنجره مورد علاقه ی نانازی

هفت سین93

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 12:24  نگارنده:  نانازي بانو  | 

اپیزود اول: چند ساعتی مونده به تحویل سال. نشستم کنار بابا و دارم به ناخن هاش سوهان می کشم.کاری که تا مجبور نباشم، قادر به انجامش نیستم. یه آقایی روی چهار پایه وسط هال لوستر هایی که از واحد بالایی جدا کرده رو نصب  کرده و داره لامپ های مخفی رو تعویض می کنه . مادرم همونجور که داره تلفنی با عمه خانوم صحبت می کنه، روبان سبزه ها رو گره می زنه و میزاره روی اپن. کار آقای برق کار تموم می شه و مامان با عمه خانوم خداحافظی می کنه و میره از اتاق خودش تابلوی بزرگ نقاشی رنگ روغنمو میاره و در حالی که به دیوار خالی اشاره می کنه می گه: آقا شما دریل دارید، لطفن اینو هم نصب کنید. رو به مامان می گم: اینو هنوز امضا نکردم و بدون اینکه منتظر جواب باشم ، مشغول کوتاه کردن چند تار ابروی بابا می شم.بابا چشمهاشو بسته و لبخند می زنه. تابلو نصب می شه و مامان از بساط رنگ آمیزی تخم مرغ ها یه گواش رقیق مشکی و یه قلمو میاره و می گه: نانازی بیا تابلوتو امضا کن.

اپیزود دوم: خودمو در کمترین حجم ممکن،جمع کردم یه گوشه از مبل و از فاصله دو متری دارم به هفت سین نگاه می کنم و ماهی فایترهایی که به جای تنگ ماهی،توی دو تا گیلاس جدا گذاشتمشون که مثل خروس جنگی نپرن به هم!نیم ساعت مونده به تحویل سال و من در همون وضعیت چشم هامو گذاشتم روی هم و به سالی که گذشت فکر می کنم. به شش ماه اول و شش ماه دوم.سیاه و خاکستری!!! به پیشرفت های کوچیک و پسرفت های بزرگ و درجا زدن های متوالی! به امتحان مهارت، به خاطرات خوب، بد! به بقچه پیچی خودم. به کلافگی و به "واقعیت درمانی" و دور زدن همه چیز و در نهایت جا گذاشته شدن و بی خیالی محض! انگار نباید این نانازی سیست شده، به مرحله ی هچ می رسید. ولی این طور فرض کنیم که نانازی ها این توانایی رو دارن که بعد از هچ شدن و دیدن دنیای بیرون بخوان دوباره برگردن به لاک سیست. آره سیست موندن برای این موجودات احساس گرا، مناسب تره! چشممو رو به هفت سین باز می کنم و از جام بلند می شم و تخم مرغ هایی که بعد از رنگ آمیزی گذاشته بودم که خشک شن رو می چینم توی ظرف و میزارم یه گوشه از هفت سین.

اپیزود سوم:چند روزی از شروع سال نو گذشته. با مامان جاهایی که لازم می دونست بریم عید دیدنی، رفتیم و حالا یه نانازی هستم آزاد و فارغ از تکلیف.پدر و مادرمو می بوسم و راهی سفر می شم. سه چهار ساعت بعد در حالی که به شهر مقصد رسیدم، کوله پشتیمو از روی گیت بار برمیدارم و به سمت تاکسی های بیرون سالن میرم.چند دقیقه بعد روی صندلی عقب یه تاکسی نشستم و در حالی که کوله ی قهوه ایمو گذاشتم کنارم، دارم به منظره بیرون نگاه می کنم. تاکسی توقف می کنه و راننده موفرفری سرشو برمی گردونه و با لهجه جنوبی می گه: بفرمائید! سفر خوشی داشته باشید. رو به هتل پیاده می شم و وقتی سرمو برمی گردونم همراه با باد گرمی که به صورتم می خوره چشمم به زیباترین منظره ممکن باز می شه. یه دریای نیلی، صاف، آروم و رام! مات می مونم. از معدود دفعاتیه که تغییر رنگ چشممو  اینقدر رک،حس می کنم.

اپیزود چهارم: برای هوا خوری اومدم بیرون از هتل و قاطی جنوبی هاشدم. رو به ساحل نشستم و دستمو سپردم به یه زن جنوبی با پوستی گندمگون که نه!! کمی تندتر از گندمگون، تا حدی رو به تلخی !!  اون در حالی که بی نقاب،خودش رو لابه لای چادر بندری پیچیده،با مهارت در حال انداختن نقش حنا روی دستهامه.بر عکس بقیه زن های نقش انداز، نقاب نداره و اینکه می تونم در حال طراحی روی دستم،  چهرشو هم ببینم یه جور اونو با بقیه متمایز کرده. من از نقاب می ترسم. شاید از همون زمانی که یه دختر بچه کوچیک بودم و توی فیلم دیدم که مادر "باشو" توی آتیش سوخت!! بعد از اون فیلم همیشه توی کابوووس هام مادر باشو می خواست با مهربونی منو در آغوش بگیره ولی من جیغ زنان از خواب می پریدم.

اپیزود پنجم: کوله پشتیمو از گیت برمیدارم و به سمت تاکسی های فرودگاه میرم . سفر تموم شده و میرم خونه. ساعت یک صبحه و آقای راننده میخواد که یه سرباز رو هم توی مسیر به مقصد برسونه . سرمو تکون میدم و سوار می شم. روی صندلی عقب می شینم و سرمو تکیه می دم به شیشه.راننده شروع می کنه به حرف زدن و مدام تکرار می کنه : "خانوم چیزی بهتر از سلامتی نیست". یه کمی که می گذره حس می کنم یکی زیر لب داره حرف می زنه. سرباز روی صندلی جلویی خوابش برده و داره توی خواب حرف می زنه و مدام توی جمله هاش تکرار می کنه 48! در حالیکه کوله پشتیمو به خودم چسبوندم، چشممو می بندم. چند دقیقه بعد با صدای ریز ریز خنده هه هه هه!! مثل کسی که از عمق وجودش می خنده  با صدای خیلی خفیف به گوشم می خوره. سرمو یه کمی میارم جلو و می بینم راننده با خودش در حال صحبت و خندست!! تعجب می کنم.می ترسم. چشممو می بندم ولی دوباره میون چهل و هشت چهل و هشت گفتن های سرباز ، صدای ریز ریز خنده و صحبت های پچ پچی میاد!! کمی با احتیاط،سرمو میارم جلو. کمی بیشتر نمونده تا قالب تهی کنم. یکهو راننده سرشو برمی گردونه و با خنده می گه: هیچی بهتر از سلامتی نیست خانوم!! به رانندگی ادامه میده و در حالی که صدای قلبمو طبل وار می شنوم میگه: از جنگ این ریه های داغون برام مونده و ... !!!

پ.ن: از مسافرت که برگشتم دیدم خبری از ماهی های هفت سینمون نیست. از مادرم پرسیدم: ماهی ها مردن؟!! مامان در حالی که لحنشو به سمت پدرم تغییر داد،خیلی غلیظ گفت:آره lمتاسفانه.بسکه پدرت اصرار کرد بهشون پفیلای پنیری بدیم. منم شب یه پفیلا انداختم توی آبشون و صبح دیدیم اومدن روی آب!! پدرم در حالی که مشغول تماشای کشتی کج بود،گفت:نانازی منم ناراحت شدم. من دلشو دارم؟! بعد برای اینکه خیال خودشو راحت کنه گفت: هی می گم از این پفیلاها نخورید !! گوش که نمی کنید!!سمه!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 10:12  نگارنده:  نانازي بانو  | 

حس می کنم این روزای آخر اسفند، شهر هم با من زنده شده و نفس می کشه. با بچه ها خیابون هایی رو قدم می زنم که یه روزایی که خیلی هم دور نشده،تک و تنها ، غرق توی خودم، دستهامو توی جیب پالتوم مچاله می کردم و قدم می زدم.انگار سیلی خدا رو با تمام وجود مزه مزه می کردم و از سوزش اون سیلی، توی دلم اشک می ریختم ولی برای دهن کجی به خدا، پوزخند می زدم و رد می شدم. ولی تموم شد. بالاخره منو خدا آشتی کردیم و من نوازششو حس کردم. مهربون شد، مهربون شدم.

این روزها اما حالم خوبه.نفسم تازست. دستمو از جیبم در آوردم و به گلهای بنفشه و شب بو و سنبل نگاه می کنم، میون کاغذ رنگی ها گم می شم و رد ماهی ها رو توی آب می زنم. موقع آب پاشی سبزه ها نفس عمیق می کشم و برای رسیدن بهار لحظه شماری می کنم. با دخترعموها قرار می زاریم و خیابون ها رو قدم می زنیم و با هر خرید، لیستمونو در میاریم و جلوش یه تیک می زنیم و با هر سوژه ای می خندیم این بار قاه قاه نه زار زار!!! به دستهای پدرم کرم می مالم و بهش لبخند می زنم و اون برام آواز ترکی می خونه و جاهایی که یادش رفته رو به سبک ارغوان زمزمه می کنه و بیت بعدی رو به جبران، بلندتر می خونه. با مادرم آخرین چایی های زمستونی رو سر می کشیم و با هم حرف های دوستانه می زنیم.گاهی یهویی می بوسمش و اون فقط می خنده و می گه حالا من!! آره این حالمو دوست دارم. سال کهنه شده و روحم  تازه.

معشوقه به سامان شد٬ تا باد چنین بادا         کفرش همه ایمان شد٬ تا باد چنین بادا

زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش       عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

عید آمد و عید آمد٬ یاری که رمید آمد             عیدانه فراوان شد٬ تا باد چنین بادا

پیشاپیش سال نوی همگی مبارک!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 14:50  نگارنده:  نانازي بانو  |