X
تبلیغات
Daisypath Anniversary tickers نانازي بانو و آقای خرسی
شادمانم که در آهنگ زندگی همواره در حال دگرگونی خویش قرار دارم.در جهانم همه چیز نیکوست
شبه تاریکیه. ساعت هاست که روی تختم دراز کشیدم و به شرق و غرب غلت می زنم.به آسمون تیره ای که از پشت پنجره اتاقم دیده می شه نگاه می کنم و دلم می خواد یکی اتاقمو برعکس کنه و زمین جاذبشو از دست بده و  من پرت شم توی همون آسمون تیره. از بیخوابی، آنچه گذشت روهای قبل، به ذهنم حمله می کنند.به صحبت های مشاور فکر می کنم که با شناختی که از من پیدا کرده با نگاه تحسین آمیزی-بله دقیقن تحسین آمیز- منو یک بازنده خطاب می کنه و میگه:واقعیت اینه که انسانها موجوداتی آرام و دوست داشتنی و صلح طلبی که تو فکر می کنی نیستند که فقط وقتی بهشون حمله میشه از خودشون دفاع کنند، اونا بطور غریزی میل شدیدی به پرخاشگری دارند و تو اگه واقع گرا باشی باید اینو بپذیری و باهاش کنار بیای همه همینکارو می کنیم. آقای دکتر در مقابل تعریف من از زندگی و احساسم و ایده آل هام لبخند می زنه و میگه اینایی که گفتی حق شماست ولی باید خیلی دقت کنی چون جایی که احساس هست منطق و خرد جایی نداره و شما بیشتر به سمت احساس گرایش داری در حالی که خیلی داری سعی می کنی منطقی زندگی کنی. و مابقی حرفای تکرای ...

همچنان شبه تاریکیه و من ساعت هاست که بیدارم. اتفاقی که عصر برام افتاد رو به خاطر میارم و ناخود آگاه لبخند می زنم. به یاد میارم که ماشینمو ابتدای یه خیابون پرترافیک پارک می کنم تا آن تایم به مشاوره برسم. روی صندلی جلوی یه تاکسی می شینم. یه خانوم و آقا به همراه پسر کوچیکشون سوار تاکسی می شن و آقای مسنی هم خودشو کنارشون جابجا می کنه. راننده کمی از ترافیک و شلوغی می ناله و کمی بعدتر سر تقاطع از راننده پراید جلویی عصبانی می شه و با صدای بلند و در حضور ما می گه: برو دیگه گوسفند!!پسر بچه ای که روی پاهای پدر یا مادرش نشسته بود با خوشحالی می گه: کجاست؟! من نمی بینم!! گوسفند کجاست بابا؟!! پدرش سعی می کنه بچه رو قانع کنه که گوسفندی در کار نیست و آروم در گوش راننده زمزمه می کنه که: لطفن در حضور بچه مواظب حرف زدنتون باشید. راننده زیر لب غرولند می کنه و گهگاهی خیلی تیز پاشو روی ترمز فشار می ده و ما اهالی تاکسی مثل موج جابجا می شیم. پسر بچه هنوز اصرار داره که گوسفند رو باید ببینه و پیرمردی که روی صندلی پشت خودشو کنار پدر و مادر پسرک جابجا کرده بود به این داستان پایان می ده و می گه: گوسفند ترک موتور نشسته بود و الان دیگه خیلی از ما دور شده.

صبح شده و من سر جمع دو ساعت هم نخوابیدم. میام بالای سر پدرم و اون در حالیکه کنترل تی وی توی دستشه، دراز کشیده و خوابیده. خیلی آروم کنترل تی وی رو از دستش خارج می کنم. توی دلم قربون صدقش می رم که اجازه داد دیروز طرح یک ساعت آبی رو روی مچش بکشم. ساعتی که عقربه هاش روی سه طراحی شده . دستشو می بوسم و آروم می زارم کنارش و در حالیکه مقنعمو گرفتم دستم، ازخونه خارج می شم. پشت میز کارم نشستم و اخبار رو مرور می کنم که دوستم تماس می گیره و به شوی لباس دعوتم می کنه. اول مخالفت می کنم و می گم واقعن حوصله ندارم و اون اصرار می کنه که بیا و بچه ها هم هستن و همو ببینیم.بعد می گه مثل افسرده ها شدی. بیا نگار - دوست روان پزشک جمع- باهات حرف داره و میگه حتمن باید بیای.ما عادت کردیم تو رو توی ساعت اداری با مقنعه و مانتوی سورمه ای ببینیم. تماس که قطع می شه یه مرخصی می گیرم و خودمو به محل شو می رسونم یه کمی با بچه ها شوخی می کنیم و چایی سبز می خوریم و چند تا خرید کوچولو هم به اصرار جمع برای تغییر روحیه انجام می شه و بعد با سرعت نور میام سر کارم.

پ.ن: یکی از علایق پدر و مادرم اینه که وقتی از شبکه های ماه*واره ای تیزر تبلیغاتیه کشک صد*ف پخش می شه همدیگه رو با خبر کنن و خیلی با هیجان بشینن اون پیام بازرگانی رو تماشا کنن و حتی شده گاهی منتظر پخش اون تیزر تلویزیونی باشن. از نظر اونا چهره اون دختری که داره آش می خوره با چهره من مو نمی زنه. در همین راستا اون تبلیغات رو برای خودشون سیو کردن . حتی شده پدرم در حضور دیگران تا اون تیزر پخش می شه فریاد بزنه : نانازی نانازی!! و وقتی همه مات به تی وی نگاه می کنند صداشو آرومتر کنه و بگه: همون که داره آش می خوره و می خنده خیلی شبیه نانازیه منه!!بعد همه رو به تماشا دعوت کنه و بگه ببینید وقتی می خنده انگار نانازیه.بعد به من نگاه کنه و با شوخی بگه: راستشو بگو کی اینو اجرا کردی که ما متوجه نشدیم. بعد چشمهاشو چین بده و بگه جون بابا خودت نیستی؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 14:49  نگارنده:  نانازي بانو  | 

یکی از علایق من در زمان بچگی جمع کردن دگمه بود. دگمه های زیادی داشتم به رنگ های مختلف. دیدن اون همه دگمه وقتی روی زمین پخششون می کردم،برام جذابیت زیادی داشت.هیچوقت عروسک های موطلایی و خرس آبی و اون بره سفید و بقیه اسباب بازی ها منو اونقدر سرگرم نمی کردند که اون دگمه ها منو به دنیای رنگالودشون راه می دادن.از وقتی خودمو شناختم عاشق رنگها بودم. رنگ بهم انرژی می داد.  اون وقتها، کلکسیونی از رنگ داشتم در قالب دگمه های مختلف.بزرگ و کوچیک، ساده و طرحدار! برای من اونها هیچوقت دگمه نبودند.اسم داشتند و توی ذهنم براشون هویت ساخته بودم.دگمه های سیاه همیشه ادم بدهای مجموعه ی من بودند و  دگمه های گلدار و ظریف دختران مظلومی بودن که در بند دیو (دگمه های سیاه) گرفتار می شدن. من دگمه هامو توی یه سطل شیشه ای در دار نگه می داشتم -اون وقتها داروی آسم آقاجون با اون ظرف ها خریداری می شد- . همیشه سعی می کردم دگمه های سیاه، ته سطل باشن. مثل شاگرد های شر و تنبلی که باید ته کلاس می نشستن تا فضا برای اغتشاش نداشته باشن. فاصله ی بین دگمه های سیاه ملعون و دگمه های گلدار احساساتی و ظریف من با تعداد زیادی دگمه معمولی که نقش سیاهی لشگر رو بازی می کردند پر می شد تا دست دگمه های سیاه هیچوقت به دگمه های گلدار و رنگی نرسه. شاه دگمه ی مجموعه ی من، یه دگمه ی صدفی بود با گلهای یاسی و سبز و زرد که دقیقن یادمه اضافه دگمه پیراهن مادربزرگم بود. معمولن وقتی لباسی می دوختن محض احتیاط یکی دو دگمه اضافه می خریدن.

فکر می کنم چهار سالم بود که به مناسبت تولد مادرم، اون شاه دگمه رو توی یه کاغذ رنگی پیچیدم و با گل نرگسی که از باغچه مادرم چیدم، بهش کادو دادم!! بله دگمه اضافی پیراهن گلدار مادربزرگم شد اولین کادوی من به مادرم، در روز تولدش. دگمه به کنار، گلی رو چیدم که مادرم روزها لب حوض کوچیکمون می نشست و بهش خیره می شد و از حضورش توی باغچش لذت می برد و شاید باهاش حرف می زد. خب الان هم حرف زدن من با بامبوهای عزیزمو کسی نمی بینه. هیچ بعید نیست که مادرم هم با نرگس عزیزش حرف می زد. مادرم با دیدن اون دگمه جوری وانمود کرد که انگار زیباترین هدیه عمرش رو دریافت کرده و همزمان که بغلم می کرد شعر همیشگیشو برام خوند. اما نگاهش به شاخه ی نرگس، توام با حسرت بود چیزی نگفت اما نانازی چهار ساله نگاه مادرشو مثل داستانکی درام، می خوند.اون روز فهمیدم دگمه بهترین کادوی دنیاست و چیدن گل باغچه کار زیبایی نیست و مادرمو به فکر فرو می بره.

مادرم شاه دگمه ی منو به یخچال چسبوند تا به گفته ی خودش مهربونی بچه ش هر روز براش یادآوری بشه!

دگمه ی دیگه ای داشتم به رنگ طلایی. کمی درشت و برجسته و خاص. فکر می کنم باید دگمه ی پالتو یا همچین لباس زمختی می بود! اما در غیاب شاه دگمه ی صدفی، در سطل شیشه ای، پادشاهی می کرد. یه روز همکلاسی دوره پیش دبستانیم-حدیث- مریض شد و چند روزی به مدرسه نیومد.دلم براش تنگ شده بود و روزی که قرار بود بیاد به مدرسه اون دگمه ی طلایی رو توی کاغذ رنگی پیچیدم و با خودم به مدرسه بردم. به خیال خودم زیباترین چیزی که در دنیا وجود داشت رو بهش هدیه می دادم. خوشحال بودم. وقتی توی حیاط مدرسه دیدمش پشت کردم تا از جیب کوله پشتیم کادوشو برداره و اون با ذوق مشغول باز کردن کادو شد.وقتی کاغذ رنگی رو پاره کرد قیافش کمی در هم شد و با تعجب گفت: اینه؟!! با ذوق گفتم قشنگه؟ نه؟!! گفت: این که کادو نیست. این فقط یه دگمه ست! و اونو گذاشت کف دستم و فوری دور شد. نمی تونم حالمو در اون سن،توصیف کنم.همه ی دنیام خراب شد.برای من حقیقت تلخی بود که ارزشمند ترین چیزهای من، بی ارزش ترین چیزای دیگران بودند.فقط به سمت کلاس مادرم دویدم و در حالیکه دگمه رو توی مشتم داشتم هق هق کنان وارد کلاسش شدم. معمولن اجازه نداشتم بدون اجازه وارد کلاس مادرم بشم ولی اون وقت کودک شکست خورده ای بودم که نیاز به نوازش در وجودم دو دو می زد. رو به مادرم مشتمو باز کردم و گفتم: این یه دگمست؟!! این کادو نیست؟!! مادرم خندید و در حالیکه روی صندلی چرمی پشت میز کلاس نشسته بود، منو در آغوشش گرفت و به آرومی زیر گوشم گفت: نانازی جان این برای من و شما دگمه نیست،یه دایره طلاییه خیلی زیباست که دیگران از اون به عنوان دگمه استفاده می کنند.آره برای خیلی از آدم ها فقط دگمست و کادو محسوب نمی شه.

اون روز فهمیدم دگمه هیچوقت کادو نیست. احتمالن چیز با ارزشی هم نیست. آدمها به غیر از پدر و مادرم،در قبال دریافت دگمه از طرف من، ابدن خوشحال نمی شن.

پ.ن: بنده در این روز به دلایل نامعلومی دچار بحران هویتم و بغض، این افعی بی رحم، بدجور دمش رو به گردنم حلقه زده و ماهیچه هاش رو منقبض و منبسط می کنه. ولی لبخند می زنم و صمیمانه این روز رو به مادرم که برای من شاهکار خداونده ،همه ی مادران امروز، دخترانی که مادران فردا خواهند شد و همه ی زنان سرزمینم تبریک می گم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 10:33  نگارنده:  نانازي بانو  | 

چقدر این کلاف پیچیده ی زندگی، لج در آر و بی رحم شده. به مناسبت های مختلف میخواد اون گره کورشو بهت نشون بده. کل کل باهاش فایده نداره باید سر به زیر باشی و بلند بلند فکر نکنی و اگه اینکار ازت ساخته نیست، زیپ دهنتو ببندی! دو ساعت پیش حس بهتری داشتم.سرخوش نبودم ولی مثل الان بغض آلود و غمگین هم نبودم. اصلن هم زندگی اونقدر برام مهم نبود که زنگ بزنم به دخترعموم و پشت تلفن بغضم بترکه و برام مهم نباشه که همکارام منتظر گرفتن سوژه هستن و علاقمندن که زندگیمو واکاوی کنن و من هر چقدر هم که یه مکالمه در حد پچ پچ داشته باشم ، گوشهاشون تیز می شه و سرنخ می گیرن. حالم خوب بود. آره خوب بودم.  از جلسه اومدم بیرون و روی صندلی چرخیم نشستم و در حالی که حواسم به محتوای صحبت های مطرح شده توی جلسه بود، سیب زرد گاز می زدم و اخبار رو دنبال می کردم. تا اینکه یه تلفنی بهم شد و متحول شدم. احساس سوزش و جمع شدن عجیبی در قسمت نوک بینیم کردم (اینکه میگن دماغ فلانی سوخت یعنی این؟!! )و همزمان اشک توی چشمم جمع شد و یه چیزی راه گلومو بست. تا بحال یادم نمیاد زنی رو آزرده باشم و به قولی بهش نارو زده باشم ولی متاسفانه هر وقت ضربه ای خوردم از طرف همجنس خودم بود. چرا بعضی از ما اینجوریم؟!! واقعن بیایم اینجور نباشیم. بهتر بودن دیگران، توی چشم ما خار نباشه.

خب بالاجبار قراره امشب میزبان دوستم و همسرش باشم. همین دوستی که ازش نارو خوردم و در حال حاضر تقریبن ازش متنفرم. اصلن بلد نیستم چطور باید از یه همچین موجود سفید و بور و نفرت انگیزی پذیرایی کرد.پیش تراز این که ازش بیزار باشم بارها میزبانش بودم و اوقات خوبی رو با هم داشتیم. ولی الان اصلن یادم نیست که اون وقتها چطور آداب میزبانی رو بجا میاوردم.دارم فکر می کنم چطور می شه بهش چایی و شیرینی تعارف کرد و لبخند زد؟! چطور می شه مهمونی رو با وجود اون گردوند؟!! چطور می شه همه چیز رو ندید گرفت و شاد بود و بلند بلند خندید. از من برنمیاد. از من برنمیاد توی خونه ی خودم میزبان کسی باشم که ازش متنفرم. شاید بیرون از خونه بتونم توی یه رستوران ازش پذیرایی کنم ولی توی خونه ی خودم برام عذاب الهیه! و خدا منو مستحق این عذاب دونسته. به همین مناسبت زنگ زدم به دو تا دیگه از دوستام که زن و شوهر هستن و همیشه هوامو داشتن و دعوتشون کردم  که اونا هم باشن. که  اگه به رسم مهمانداری لبخندی هست ، برای اونها باشه و اگه زحمتی هم قراره متحمل شم، دلم خوش باشه که متوجه اوناست.

و شنیدن این جمله از اطرافیانم برام سخت تر از دیدار اون زن بی خرده! اینکه: "تو حساس شدی به کارهاش و خودش " ! واقعن نمی دونم به چه زبونی باید بگم که ری اکشن من کاملن غیر طبیعیه وقتی در مقابل کارهای اون اینقدر آرومم و با خودم تمرین لبخند زدن می کنم.

پ.ن: دنیای امروز من غروب غم انگیز پائیزه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 14:58  نگارنده:  نانازي بانو  | 

مدتها بود که به توصیه یکی از مشاورین برای کم شدن احساس وابستگی کذایی به افراد و اشیاء، تصمیم گرفته بودم چشممو  ببندم و سعی کنم که ازشون بگذرم. این پروسه از اشیا شروع شد. رک و پوست کنده به خودم دستور دادم که همه ی اشیایی  رو که برام عزیز بودن رو از خودم دور کنم. همه ی اشیای کوچیک و بزرگی که از همه لحاظ، از رده خارج شدن و من به علت متعلق به خاطرات بودنشون، اونها رو نگه می داشتم. یه روز صبح دستمال به سر ، رفتم نشستم توی یکی از اتاق های واحد بالایی و مشغول واکاوی گذشته هام شدم و البته اینبار بر عکس همیشه که دوست داشتم تنها باشم، از کمک مادرم استقبال کردم. با هم نشستیم که گذشته رو کارتن بزنیم و بفرستیم بره ودیگه متعلق به من نباشه.

*بله! و اینجوریه که قفل کشوی دانش آموزیمو باز می کنم و دونه دونه خاطراتمو می سپارم به کارتنی که مامان گذاشته کنارش.کف کارتن پر می شه از خودنویس ها و خودکارهایی که در هر مقطعی جایزه گرفته بودم و ازشون استفاده نمی کردم، پاک کن های قدیمی، دفترچه یادداشت دوران ابتدایی که توش با خط بچگی هام نوشته بودم: مشق شهر ما خانه ماست!! یه لیوان پلاستیکی قرمز که وقتی پنج سالم بود، شودی-دخترعمو- موقع خاله بازیهامون به من کادو داد و من هر وقت اون لیوانو می دیدم، اون دختر سبزه رویی رو می دیدم که با چشم های درشت و مشکیش به من زل زده و در حالی که موهای نامرتبشو روی شونه هاش ریخته، از توی اسباب بازیهاش اون لیوانو در میاره و با صدای کشدار و نازکش می گه: احمد (شوهر فرضیش توی 5 سالگی) برام خریده ولی می دمش به تو!! و نامه های بچگی هامون، که با دخترعموها و پسر عموها عادت داشتیم با هر قهری برای هم نامه بنویسیم و یاداوری کنیم که همدیگه رو دوست داریم. همه ی این اشیا پر از خاطره بود .به هر کدومش که می رسیدم و خاطرمو برای مادرم تعریف می کردم ، اون لبخند می زد و ازم می گرفت و میزاشت توی صندوق کنار دست خودش. انگار  مادرم هم دلش نمیومد خاطرات بچشو دور بریزه. یه کارتن بود که توش پر بود از تست های دوره کنکور و جزوه ها و کتاب هام و برگه های امتحان و ... همینجور که غرق بودم توی بقچه پیچی اون دوران، مامان که یه دفتر دولوکس قدیمی دستش بود، ازم پرسید: نانازی از ساناز.ص چه خبر؟! گفتم ساناز.ص داره تخصص می گیره و یه پسر کوچولو داره. بیشتر تلفنی با هم در ارتباطیم و در حد پیامک و ... جز توی دوره های یکی در میون، همو نمی بینیم. مامان دفترو گرفت جلومو گفت : اینو بخون!! توش نوشته بودیم: ما-نانازی نانازیان و ساناز.ص قول می دهیم که امسال در رشته ... قبول می شویم، دوستانمان را به پیتزا دعوت می کنیم و خودمان ساندویچ می خوریم. امضا و اثر انگشت!! و امضا و اثر انگشت مونا و آذرو ندا و نگار وشبنم به عنوان شاهدان. با خوندن این متن انگار افتادم توی تونل زمان و پرتاب شدم به کلاس تست شیمی سال 79 . اولین باری بود که حس کردم به شدن حسرت زمانو می خورم و اینکه کاش می تونستم برگردم به همون سال و مثل ساناز یه سال بشینم پای قولمون!! در اونصورت شاید اوضاع اینی نبود که هست. شاید اون همه مجله کیهان بچه ها و دگمه ها و تیله ها و دفترچه های یاد داشت و اون همه ساعت های از کارافتاده و جایزه های مدرسه محکوم به فنا نبودن. بگذریم. با جاروکشی اتاق بالایی از خاطرات، حس می کنم آدم بی تعلقی خواهم شد و فکر می کنم گذشته برام کمرنگ می شه و ناچارم به آینده نگاه عمیق تری داشته باشم. این یه جبره ! یه جبر مصلحت آمیز!

* یکی از اون شبهاییه که بی خوابم و پای تی وی دراز کشیدم و دارم گوسفند ها رو می شمارم. یهو به فکرم می رسه که مدتهاست از خودم عکس نگرفتم و عکس پروفایل وایبر و واتزاپم و ... با اون شمایل کُردی برام یکنواخت شده. شال قرمزمو به همون سبک می پیچم دور موهام و همونجور بدون آرایش چند تا عکس از خودم می گیرم که یه نیمچه حجابی توی این شبکه ها داشته باشم که یه وقت چشم همکاران به دیدن شراره های آتش منور نشه!! عکس ها رو دسته بندی می کنم و به پدرم نشون می دم و می گم: این خوبه؟!! خشگله؟!! نگاه می کنه و می گه خوبه ولی تو خوشگلتری!! با تعجب نگاهش می کنم و میپرسم : بابا اصلن دقت کردی این کیه؟!! گفت: بزار ببینم، اِ این که نانازیه. بعد برای اینکه کم نیاره ادامه می ده: اینم خشگله ولی خود تو خشگلتری. خوده واقعیت نه عکست!

پ.ن: برای عوض شدن روحیه خودم و شما:  یه روز عدد 10 مهمونی می گیره و همه اعداد رو دعوت می کنه. 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 9. ولی هشت رو دعوت نمی کنه چون از 8 خوشش نمیومده. خلاصه شب مهمونی می رسه و عدد 10 میاد ببینه مهمونا چیزی کم و کسر ندارن  که یهو چشمش میفته به عدد 8 که داره وسط مهمونی می رقصه. میاد وسط و یکی می خوابونه زیر گوش 8 و میگه کی تو رو دعوت کرده؟ مگه نگفتم تو حق نداری بیای؟ عدد 8 همونطور که اشک توی چشماش جمع شده بود با بغض عدد 10 رو بقل کرد و گفت: من صفرم دستمال بستم دور کمرم واستون عربی برقصم. ... بیایید یاد بگیریم زود قضاوت نکنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 13:53  نگارنده:  نانازي بانو  |