تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم
خب من امروز كلي كار دارم الان مي رم خونه تندي گيفت هاي عروسو بايد بچينم توي سبد عكس بگيرم براي دوست جوناي وبلاگي كه منتظرن ببينن چجوري شده!! بعد برم دوش بگيرم و بعد برم آرايشگاه!!! واي لباسم (همون لباسيه كه عقد جوجه مريض پوشيدم چون جاي ديگه نپوشيدم و كسي هم نديده)

من برم ولي قبلش يه كف مرتب به افتخار عروس و دوماد امشب ما!!! ايول!! حالا دست دست دست

با آرزوي سعادت و خوشبختي براي اين دو كبوتر عشق(مصی و مهو)

امشب چه شبيست شب مراد است امشب
اين خانه پر از شمع و چراغ است امشب

بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
دست به زلفاش نزنيد مرواري بنده بله
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
اين حياط و اون حياط ميريزن نقل و نبات
اين حياط و اون حياط ميريزن نقل و نبات
به سرعروس ودوماد ميريزن نقل ونبات
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
دست به زلفاش نزنيد مرواري بنده بله
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
عروسي شاهانه ايشالا مباركش باد
جشن بزرگانه ايشالا مباركش باد
گل به گلستانه ايشالا مباركش باد
نوبت مستانه ايشالا مباركش باد
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
مبارك و مبارك ايشالا مباركش باد
عروسي شاهانه ايشالا مباركش باد
جشن بزرگانه ايشالا مباركش باد
گل به گلستانه ايشالا مباركش باد
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا

براي شودي(مهو) نوشت:

مهو عزيزم از صميم قلب برات آرزوي خوشبختي مي كنم و اميدوارم لبهات هميشه پرخنده و دلت لبريز از عشق باشه!دوستت دارم  شودي جون!! من و تو بهتر از هر كسي مي دونيم كه قبل از هر نسبتي با هم دوست بوديم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:24  توسط نانازي بانو  | 

از ديروز همش چهره بچگي هاي مهو توي ذهنمه! با اون موهاي مجعد مشكي كه مامانش براش خرگوشي مي بست.چشمهاي درشت و معصوم كه توش مي شد دلشو ديد. مهو با اون چهره كودكانه چقدر دوست داشتني تر بود!! وقتي بدو بدو ميمومد توي حياطمون (گفته بودم كه بين حياط ما و عموهام ديواري نبود. ديوار بود ولي جاي درش خالي بود)در حالي كه لب هاش آويزون بود ولي سعي داشت لبخند بزنه!!وقتي مي خنديد چشماش قشنگتر مي شد.  حالا همون همبازي دست و پا چلفتي و مظلوم داره مي شه عروس خانوم فردا شب جشني كه دعوتيم!!نمي دونم چرا يه بغض توي گلومه كه نمي تونم پنهونش كنم! دوست ندارم معصوميتي كه مهو تا همين امروز حفظش كرده با عروسيش كمرنگ شه!! من همون مهو ۲۰ سال پيشو بيشتر دوست دارم. نه ۲۵ سال پيش. همون وقتايي كه بهش مي گفتم ممش!!

گفته بودم ما از بچگي مهو رو شودي صدا مي كرديم. نمي دونم شودي به چه معناست. ولي اين اسمي بود كه ما صداش مي كرديم.حتي روي گوشيم هم به همين اسم سيو شده شمارش!! حالا اين شودي خانوم ميره كه يه زندگي جديدي شروع كنه!

ديروز مهموني خونه مصي اينام خيلي خوب بود. تزئينات كادوهاي مصي هم خيلي زيبا شده بود. يه سبد گل و ميوه با كمك مرج درست كرديم كه عكسشو بعد از عروسي مي زارم. فردا نوبت آرايشگاه دارم واسه موها و آرايش صورت!! هر وقت ياد فردا شبم مي افتم استرس بهم دست مي ده!! نمي دونم چرا!!

امشب همگي خونه مهو اينا شام دعوتيم. راستي گفته بودم مهو مراسم جدا واسه حنابندون نمي گيره؟!! امشب سرمون خونشون جمع مي شه كه يه كمي شلوغ كنيم!! زنعموم زنگ زد صبح بهم كه منو خرسي حتمن امشب بريم اونجا. به خرسي گفتم كه دعوتيم گفت: من باشگاه دارم از باشگاه ميام!!من برم كه خيلي امروز كار دارم. برم خونه و دوش بگيرم و بعد هم برم كلاس و بعدش برم خونه عموجونم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 14:39  توسط نانازي بانو  | 

ديشب يكي از بهترين شب هاي زندگيم بود!! واقعن با مرج هم عقيده بودم كه چقدر خوبه هر چند وقت يه بار يه همچين شبهايي هم توي برناممون باشه!! ديروز كه رفتم خونه مرج هم اومده بود. كم كم مهو هم اومد خونه ما تا مرج آرايشش كنه.من تندي دوش گرفتم و حاضر شدم و با دخترا رفتيم. مامانم اينا بعد اومدن!!مهموني مهو خيلي خوب برگزار شد و بعد از كلي هيجان رفتيم و رفتن مهمونا تصميم گرفتيم همگي بريم خونه عروس و دامادو ببينيم!! قبلش جهيزيه مهو خودمون چيديم ولي بعد از رسيدن سرويس چوبش خونشو نديده بودم. خيلي زيبا شده.يه كمي خونش خالي نشون مي ده كه اونم واسه بزرگ بودن خونشه!! و اينكه مهو هيچوقت سليقه خوبي توي چيدمان وسايل تزئيني خونش و تابلو هاش و ... نداشت و ندارد!!  ساعت ۱۰ همگي اومديم خونه ما.نشستيم به درست كردن بقيه گيفت ها و پيچيدن كادو ها و خلعتي ها!! در عين حال مرور خاطراتمون از كودكي تا الان اما ايندفعه بزرگترها هم بودن!! فيكس تا ۳ بيدار بوديم. ديگه ۳.۵ همه بيهوش بوديم!! صبح هم كه مرج زودتر از من رفت و منم بعدش !! كادوهاشو خيلي خوشگل تزئين كرديم!! من نمي دونم همه جا اينطوريه يا نه مهو حتي واسه خاله و دايي و عمو و زنعمو و زندايي و شوهر خاله و ...مصي هم كادو گرفته!!يعني بگم رسمن عموي منو حاجي كرده اين خانم!! امروزم همه ساعت ۳ ميان خونه ما كه بقيه كاراشو انجام بديم و بعد ساعت ۶ مهموني خونه مصي ايناست!! امشب شايد بتونم يه كمي بخوابم!! چشمام از كم خوابي قرمزه!! به يه نتيجه غير ورزشي رسيدم و اونم اينكه اصلن نمي شه روي موجودذي به اسم خواهر شوهر هيچ حسابي باز كرد!! دقيقن مهو و دلتنگي هاي يه عروسو داره!  قرار بود مهو و مصي واسه ماه عسل برن اصفهان و شيراز ولي واسه گرماي هوا و مرخصي نداشتن مصي ظاهرن كنسل شد. ديشب به مهو گفتيم مهو واسه ماه عسل كجا قراره برين؟ ديدم  با ذوق و شوق مي گه قزوين. (بعد اين كلمه قزوينو يه جوري خاص مي گه آدم ياد جوك هاي قزوين مي افته!!!) من خودم قزوينو خيلي دوست دارم مخصوصن قلعه الموتشو!! ولي نه واسه ماه عسل!!مادرشوهرش گفت دو روزه برين مشهد ولي اين دو تا گفتن ما كه بعد از عقدمون مسافرت مشهد داشتيم!! همون مي ريم قزوين(بازم يه جور خاص تلفظ مي كنه كه آدم استغفرا... واجب مي شه ) خلاصه كه ديشب بس كه بهش توصيه هاي لازمو يادآوري كرديم از خنده مرديم. ولي هنوز زنده ايم!! ديگه اگه بيشتر بنويسم مي گين گيجه!! نمي دونين كه چقدر مست خوابم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:46  توسط نانازي بانو  | 

چقدر خوبه داريم لحظه هاييرو مي گذرونيم  كه لحظه لحظش قراره خاطره شه واسه مهو!! واسه يه عمر مهو!! قراره هر وقت ياد اين روزها ميافته قند توي دلش آب شه!! دوست ندارم هيچ بغضي توي گلوش باشه! دوست ندارم بغض گلوي منو اونم داشته باشه!! هر وقت يادم مياد كه اين فصل زندگي مهو هم گذشت يهو دلم مي ريزه! كاش خودش اينطور نباشه كه مي دونم هست! اينو مي شه از زردي صورتش و وزن كم كردنش فهميد!! نه چاق نبود كه وزن كم كرد.خيلي لاغر بود ولي لاغرتر شده!! تصميم بر اين شد امشب خيلي محترمانه كفش طلامونو پامون كنيم و بريم مهموني مهو!! امشب كه سرمون جمعه و مهمونا رفتن مي شينيم پاي درست كردن باقي گفت ها!! عكسشم حتمن يه كمي كه سرم خلوت شه مي زارم!!

الان فقط اتومات كمرم قر مي ده و پام به رفتنه!! زودتر برم كه دير شده !! مرج هم از اداره مياد خونه ما!! سر دوش گرفتن بايد دعوامون شه! اون نمي ره واحد بالايي منم عمرن اگه برم!بعدش با هم مي ريم مهموني!!فردا ميام مي گم چي شد و چي نشد!!

خرسي نازم يه وقت فكر نكني علوسي دخمل عموم شده تورو فراموش كردم ها!! نه عزيزم يه كمي خودمو از نظر روحي شارژ مي كنم  واسه روزهاي بعد از عروسي كه بازم بيشتر باهميم!!

بوس بوسي

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:18  توسط نانازي بانو  |