تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers نانازي بانو و آقا خرسي
شادمانم که در آهنگ زندگی همواره در حال دگرگونی خویش قرار دارم.در جهانم همه چیز نیکوست
طی عملیات سلامت جویانه منو خرسی دیروز رفتیم دکتر. البته خرسی و خالش رفتن دکتر واسه گوش های خرسی خان و منم رفتم دندون پزشکی واسه ترمیم. نه دردی داشتم و نه پوسیدگی نه چیزی فقط بر اساس عکسی که برداشته بود از فک و دندونم تشخیص داد باید یکی از دندونای پرشده رو خالی کنه و گیره غذاییشو برداره!!  یعنی من دیروز حالم دیدن داشت. از طرفی واسه حال خرسی و سردرد و سرگیجه هاش نگران بودم و تپش قلب داشتم و  از طرف دیگه  دکتر با  با دریل دندونپزشکی داشت تمرین خراطی روی دندونم انجام می داد. هووووف از یادآوریشم سرم تیر می کشه.

بعدش رفتم خونه مامانم تااااا خرسی اومد دنبالم. پیش ۲ تا دکتر رفت. یکیش که  که فقط پرهیز غذایی داده که باید رعایت کنه. نمک، فلفل، زردچوبه، پیاز و سیر، نعنا و آدماس های خنک کننده، نوشابه سیاه،دوغ، بستنی سنتی، گلاب و عرقیجات، دارچین و هل، شیرینی ، فست فود ،سوسیس و کالباس ، همبرگر و ... شونصد تا چیز دیگه باید از برنامه غذاییش حذف شه. من الان موندم چه غذاهایی بدون این مواد درست می شه. فکر کنم باید نون و ماست بخوره فقط. شیر هم در کنارش. فکر کنم اگه خرسی از درد گوش و سر چیزیش نشه که انشالله چیزی هم نمی شه،خدای نکرده از سوء تغذیه شکمش باد کنه و مگس دورش جمع شه!!  دکتر دومی  چند تا احتمال داد ولی تشخیص کاملی نداد. گفت میگرن داری و نگران نباش بعد گفت تو مشکلی نداری  ۲ تا قرص داد که اگه مایع گوشش دچار مشکل شده برطرف شه اگه نه دوباره باید بره پیگیری کنه. منم می دونم چیزی نیست. خرسی حالش خوب می شه.

 می دونید همه نگرانی خرسی چیه؟! اینه که من خسته شم و بی خیال این زندگی شم. یعنی همش اینارو به من می گفت و من فقط می خندیدم و می گفتم دیوونه شدی هزیون می گی!! چند روز پیش به مامانش اینارو گفت و مامانش هم به من گفت.یعنی این مدلی که نگفت. مامانش خیلی رک و راسته. اومده به من می گه: خرسی همش نگرانته و می گه نانازی چه گناهی کرده و ... بعد اینطور ادامه داد: منم بهش گفتم تو غصه نانازی رو نخور دلت فقط به حال خودت بسوزه  نه یکی دیگه. تو مریضی و درد می کشی نانازی زندگیشو می کنه. پس اصلن به فکرش نباش،به خودت فقط فکر کن!! اینارو در حالی گفت که من ابروهام از هشتی شدن داشت می شکست! چشمم که مثل دگمه شده بود. - مادرشوهر ه دیگه چی بگم. حداقل اونقدر روراسته که میاد اینارو بهم می گه.-  ولی واقعیت اینه که من همش حس می کنم بیشتر از خرسی تحت فشارم.چون خرسی می دونه چه دردی داره می کشه و من نمی تونم خودمو جای خرسی بزارم و همش استرس دارم و نگرانم. چقدر خرسی با معرفته که حداقل توی این شرایط هم به فکر منه.خرسی همش نگران اینه که من خسته بشم و ... ولی واقعیت اینه که من تحت هیچ شرایطی از بیماری خرسی خسته نمیشم. واسه هر کسی ممکنه پیش بیاد. ممکن بود این مورد واسه من باشه. روحش برام مهمه نه جسمش.

من گاهی اوقات به پدرم می گم ببر مادر. بعد پدرم می گه چرا حالا مادر؟!! می گم چون ببر پدر باید خیلی خشن باشه ولی شما خیلی خیلی مهربونی. مهربونی یه مادرو داری. واقعن هم وقتی مریض می شدم پدرم تا صبح بالای سرم بیدار بود و میومد لوسم می کرد در حالی که مادرم جدی تر بود. الان به خرسی می گم ببر آروم. همش ببر آروم میاد توی ذهنم.

پ.ن: امروز برنامه خاصی نداریم. احتمالن خرید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:1  نگارنده:  نانازي بانو  | 

دیروز  سیمینو (یکی از بهترین دوستام) که ظاهرن از خوندن وبلاگم متوجه بیماری خرسی شده بود، بهم زنگ زد و گفت نانازی بیخود نگران هستی. اون گفت: منم یه مدت همین علائمو (البته خفیف تر) داشتم و مشکل هوای توی گوش داشتم که با دارو برطرف شد. همینجور با سیمینو صحبت می کردم ولی ذهنم پیش جواب ام ار آی خرسی بود. یه لحظه یادم افتاد که توی جواب ام ار آی همه چیز نرمال بود جز یه قسمتی که مربوط به سلول های هوایی بود که واژه نرمال توش نداشت و آخر جمله با هواگیر شده تموم می شد. یادمه همون شب هم زیر این لغت رو خط کشیدم که ببینم چیه.(البته کپی جوابو داشتم) وقتی سیمینو هم این حرفو زد مطمئن شدم که مشکل از هوای داخل گوش خرسیه.آخه شک ما به چیزای بدتر از این بود. مثل مینیر و تومور گوش و ... که خب خوشبختانه تومور و این حرفا نبود. ولی مینیر هم مورد خوبی نبود.

 بعد از تعطیلی خرسی اومد دنبالم. طبق معمول این چند روز کم حرف و بی حوصله و نگران و رنگ پریده.براش همه ی کشفیاتمو بازگو کردم و از صحبت های سیمینو هم براش گفتم. یعنی این خرسی که یه هفته بود لب به غذا نمی زد و اصلن جز دراز کشیدن و فکر کردن کار دیگه انجام نمی داد، تا رفتیم خونه  اشتهاش باز شد و غذا خواست. در طول هفته خرسی اصلن اشتها نداشت و منم آشپزی نکردم. آخه خرسی که چیزی نمی خورد خودمم که هیچی.دو سه پرس غذا مستقیم راهی سطل آشغال شده بود نمی خواستم دوباره اینطور شه. ولی دیروز خرسی اشتهاش باز شد و گفت نانازی ناهار چی داریم! شانس اوردم همسایه پائینی آش نذری آورده بود برامون. همونو خورد و بعد هم چند تا شیرینی و چند لقمه کره و عسل و ...  واسه چند ساعت هم من آرامش داشتم و فکر کردم دیگه خرسی روحیه گرفته.

غروب شوهر دخترخالم زنگ زد به خرسی و گفت شب بریم خونشون. شب کپی  جواب ام ار آی خرسی رو برداشتم و رفتیم خونه دختر خالم. آخه پسر خالم (آرش پزشک قانونی که معرف حضور هست) اونجا بود. وقتی پسر خالم رسید هنوز طفلی ننشسته بود که کشف خودمو رو کردم و منتظر تائیدش بودم که سرشو تکون داد و گفت مگه باید غیر از این باشه؟!! یعنی اون لحظه باید منو خرسی رو با وضوح تصویر ۳۰۰ مشاهده می کردید. گفت جواب ام ار آی کاملن طبیعیه و مشکل از هوای گوش نیست. این برای ما یعنی منییر. دو سه روز قبل که به مروارید زنگ زده بودم ازش در مورد منییر توضیح خواستم و با توجه به علائم خرسی اونم گفت ممکنه منییر باشه. بعد گفت می دونی کی خوب می شه؟ گفتم کی؟ گفت وقتی کاملن ناشنوا بشه! فکـــــــــــــر کن!! همینطوری اینو بدون مقدمه. اما نمی دونم چطور از پشت تلفن شوکی که بهم وارد شد رو تشخیص داد که همش می گفت ولی تو خیالت راحت باشه مشکل خرسی منییر نیست و من واسه اطلاعات عمومی خودت گفتم و من مطمئنم مشکل از سینوزیتشه و ... دیگه همه تلاشش این بود که بچه گول بزنه و داشت خیالمو راحت می کرد!  آخه قبل از این یکی دیگه از دکترا هم کم و بیش به منییر مشکوک بود. واسه همینم ما به مشکل هوای گوش قانع بودیم تا مشکل بدتری نباشه.

ولی دیشب با حرفای پسر خالم در مورد اینکه مشکل هوا نداره ،دوباره خرسی دپرس شد و استرس بهش دست داد و رفت توی لاک خودش و فکر کرد حتمن پس منییر داره. بعدش کلی آرش در مورد بیماری خرسی توضیح داد و گفت مشکل منییر هم نیست و نگران نباشیم و ...  .ولی دست ما*ریا هم درد نکنه. دخترخالم دیشب باعث شد یه کمی خرسی بخنده و از حال و هوایی که داشت خارج شه. مرسی ما*ریا جوووونم.

حالا امروز خرسی ساعت ۳.۵ نوبت دکتر داره. منم ساعت ۶ نوبت دندون پزشکی دارم. واسه همینم خرسی و خالش می رن دکتر .امیدوارم چیز خاصی نباشه و همه نگرانی ها بی مورد باشه.

پ.ن: پدر من از وقتی سکته کرده غیر از سه ماه اول که همش گریه می کرد و دل مارو کباب می کرد، الان خوشبختانه مدام می خنده. یعنی اگه بخواد یه چیزی تعریف کنه با لهجه جدیدش که به سختی باید بفهمی که چی می گه ،بعد خنده هم میاد روش، دیگه کاملن حرفاش نا مفهوم می شه. باید حدس بزنی فقط!! حالا امروز زنگ زده به من می گه نانازی زنگ بزن به فلان بانک بگو وکیل آقای نانازیان تا ۷ روز دیگه میاد و ... !! می گم خب شما خودت چرا زنگ نمی زنی اون آقا شمارو می شناسه ... می گه آخه من دو بار زنگ زدم وسط حرفام دیگه خندیدم و خندم بند نیومد!! بعد پشت بندش همش تاکید می کرد البته اون آقا همش احترام می زاشت و می گفت به خودتون فشار نیارید و ... همینو هم که به من می گه از خنده دیگه نمی تونه صحبت کنه و ... ! حالا ظهر که مامان از مدرسه اومد زنگ زد به همون آقا و حرفای بابارو بهش انتقال داد. ولی توی فکرم چه خوبه که می خنده. از خنده بابا منو مامانم هم می خندیم. ولی خرسی از وقتی مریض شده همش دپرس و کم حرف و افسرده شده. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:42  نگارنده:  نانازي بانو  | 

بچه ها مرسی از دکترهایی که معرفی کردید. دکترا چه پر کار شدن. نوبتشون تا حداقل یه ماه دیگه پر بود. دکتر برقعی که خیلی مشتاق بودم خرسی حتمن بره مطبش ویزیت شه ، منشیش گفت ۳۱ تیر زنگ بزنید ببینیم چه نوبتی می تونیم اورژانسی بهتون بدیم. یعنی اورژانسی هم برام معنا شده جدیدن. وقتی هم به منشی مهربونش گفتم ۳۱ تیر ۲ ماه و چند روز دیگست و اورژانس محسوب نمی شه گوشی رو قطع کرد. یعنی دیروز من اونقدر به مطب های مختلف زنگ زدم و با منشی هاشون هم صحبت شدم و واسه یه نوبت ۱۰ دقیقه ای (حداکثر) به التماس افتادم، به این نتیجه رسیدم پر جذبه ترین شغل دنیا منشی یه دکتر معروف بودنه. یعنی اون دکتر با اون همه وزنه های مثبتی که به اسمش آویزونه اونقدری جذبه نداره که منشی هاشون دارن. آخرش هم منشی دکتر جلیلیان لطف کردن و وقت داد بهمون.هر چند فکر کنم اگه همون دیروز هم نوبت می خواستم بهمون وقت می داد. زیاد هم اسمشو نشنیدم. دکتر برقعی رو که همه می شناسن. اسم چند تا از دکترای خوب دیگه رو هم از دوستان و همکاران شنیده بودم که می خواستم ببینم توی کامنت های شما اسمشونو می بینم که دیدم ظاهرن دکترای خوبی بهم معرفی کردن چون نظرات شما هم مثبت بود.

راستش خرسی خیلی ایده آل گراست. در همه موارد. توقعش از همه چیز در بالاترین حد ممکن قرار داره.حتی از خودش. اگه شرایط کلیش عالی هم باشه می گه نه من از این بهتر هم بودم.یعنی قبلن فکر می کردم خدا در آفرینش خرسی یه جورایی پارتی بازی کرده ولی الان می بینم همین خدا الان پشیمون شده و اونو مثل ماها کرده ولی خرسی نمی خواد قبول کنه که تازه شده مثل ماها. نمی تونم این مسئله رو خوب توصیف کنم. مثلن امروز بهم گفت: من وقتی می خوام بخوابم قبل از اینکه خوابم سنگین شه یه صداهایی می شنوم. مثلن یه صداهای بلند و کوتاهی از صحبت های دو نفر یا صدای مامانش یا یه صدای فریاد که بعد متوقف می شه.خرسی اینا رو گفت ولی من دقیقن یادم میاد بارها این حالتو تجربه کردم ولی فکر کردم یه مرحله گذر ذهن از حالت بیداری به خوابه. زیاد هم زوم نکردم چرا چنین حالتی برام پیش اومده. اصلن هم نگران نشدم. گاهی که خیلی ذهنم مشغول بوده چنین تجربه ای داشتم. ولی این مسئله واسه خرسی خیلی مهمه. یا در موارد دیگه ...

روز مادر اونقدر درگیر بیماری خرسی بودیم که نتونستیم بریم خرید. فقط تونستیم با خریدن گل و کیک واسه مامانامون روزشونو بهشون تبریک بگیم. خرسی هم وقتی اومد خونه با گل و کیک و شکلات و کارت پستال سوپرایزم کرد. اصلن فکرشو هم نمی کردم با این همه بیحالی و ناراحتی به یادم باشه.

دیروز بعد از تعطیلی اداره، وقتی خرسی اومد دنبالم، گفت نانازی امشب مامانم اینا میان خونمون. مشکلی نداری؟!! بعد که رسیدم خونه تا ساعت ۶ خوابیدم و بعد یه کمی خونه رو مرتب کردم تا خرسی اومد خونه. نیم ساعت استراحت کرد و بعد رفتیم خونه مامانم و یه کمی اونجا موندیم و ناخن بابا رو براش کوتاه کردم و اصلاح صورتش. بعد هم اومدیم خونه. ساعت از ۱۰ شب هم گذشته بود که پدر و مادر و برادر خرسی اومدن خونمون. دیگه ساعت ۱۱ خداحافظی کردن و رفتن.از فواید اومدن مادرشوهر و پدر شوهر به خونمون اینه که خونه خیلی تمیز و مرتب می شه. واسه همینم اصرار کردم این چند روزه که خرسی خیلی دپرسه بیشتر بهمون سر بزنن.  

پ.ن: گاهی اوقات فکر می کردم بدترین روزها رو می گذرونم ولی الان می بینم بدتر از اون روزها همین چند روزیه که گذروندم و می گذرونم. خدایا یعنی ممکنه بدتر از این دیگه نشه؟!! مرسی خدا جونم. اگه لطف کنی یه استراحت کوتاه بهم بدی تا آخر عمرم دختر خوبی می شم.

پ.ن۱: فیلم عروسیمون حاضر شده.دو روز پیش بهمون زنگ زدن ولی هنوز فرصت و انگیزه واسه رفتن به عکاسی و گرفتن فیلم ها موجود نیست. امروز ولی قراره این قورباغه ی زیبا رو قورت بدیم و بریم فیلممونو بگیریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:55  نگارنده:  نانازي بانو  | 

بچه ها کسی متخصص یا فوق تخصص گوش خوب می تونه معرفی کنه؟ کسی راجع به دکتر برقعی اطلاعاتی داره؟ تلفن مطبش که جواب نمی ده. شماره یه فوق تخصص گوش معروف و حاذق رو می خوام. خیلی فوریه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:22  نگارنده:  نانازي بانو  |