Daisypath Anniversary tickers نانازي بانو و آقای خرسی
شادمانم که در آهنگ زندگی همواره در حال دگرگونی خویش قرار دارم.در جهانم همه چیز نیکوست
گاهی لازمه که از پیله حقیقی زندگی در بیایم و برای خودمون پروانه شیم. همه چیز دنیا اونقدر هم جدی نیست!! بعد از مدتها تصمیم گرفتم در یه سفر دو روزه دوستانمو همراهی کنم. شونزده نفر خانم کوله هامونو بستیم و زدیم به دل طبیعت، تا دو روز فارغ از هر چی دنیای مردونه زندگی کنیم و از زن بودن لذت ببریم. سوار قطار شدیم و روی پله هاش نشستیم و خندیدیم و کودکی کردیم. تا رسیدن به مقصد لواشک و پاستیل خوردیم و الکی الکی خندیدیم.بعد از مدتها  کودک درونو آزاد گذاشتیم تا برای خودش بچرخه و نفس بکشه. شب تا صبح بیدار بودیم و آواز خوندیم و رقصیدیم و حرف زدیم و خندیدیم.همگی شب واقعن خوشی رو گذروندیم.

صبح زود همگی لباس ورزشی پوشیدیم و رفتیم کوهنوردی و از اونجا وارد جنگل شدیم و نشستیم به ورزش و ریلکسیشن. بعد هم وسط جنگل پانتومیم بازی کردیم و برگشتیم ویلای دوستمون و صبحانه خوردیم. کتاب خوندیم و تمرین خانوم بودن رو انجام دادیم و بعد دستمونو زدیم به زانوی زنونمون و آتیش درست کردیم و بساط جوجه کباب پهن کردیم و تا شب خوش گذروندیم.توی این دو روز انگار جهان از یک جنس آفریده شده بود. فقط "زن".برای ما در و دیوار و کوه و رودخونه ماده بودند.حتی پنجره آشپزخونه با همه مادگیش آرامش بخش بود.هیچ نرینگی به چشم نمی اومد. وقتی که بمب انرژی شدیم کوله هامونو بستیم که بیایم خونه.وسط راه بستنی خوردیم و مثل بچه ها برای آقای راننده شعر "رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمی رسیدیم" و ... خوندیم و پرونده ی کودکی هامونو دوباره بستیم و مثل خانم های خیلی قدرتمند و جدی پیاده شدیم و از هم خداحافظی کردیم و سوار ماشین خانواده هامون شدیم که اومده بودن به استقبالمون. تمرین "زن قدرتمند بودن" عالی بود. بعد از این سفر به روزهایی که نتونستم پنچری ماشینمو بگیرم یا یه تصادف ساده رو جمع و جور کنم، روی درآمدم و نحوه پس انداز و خرج کردنم، مدیریت مستقل داشته باشم، ایده اقتصادیمو توی زندگی پیاده کنم ، تاسف خوردم."چرا همیشه باید  یک مرد در کنارم باشه؟!! وقتی خودم می تونم!!!"

آقای دکتر می گه: به نسبت سن و جنست، از معدود کسانی هستی که به معنای واقعی کودکی کردی.تخیلاتت از سه سالگی تقویت شده و تا به امروز باهاته. مشاور سعی داره اینطور القا کنه که زندگی مدام در جریانه و کسی نمی تونه جلوی رخدادهارو بگیره و بعد میگه : حتما نباید همه چیز اونجوری باشه که تو تصور می کردی. به زندگی اجازه بروز حوادث رو بده که اگه اینکارو هم نکنی اون منتظر کسب تکلیف نمیمونه.

اونقدر توی بچگی کنکاش کردم که دیدم راست می گه: اون وقتها-پنج یا شش سالگی- من و شودی یک بازی خاص داشتیم. کیف کوچکی به دستمون می گرفتیم و توی باغ قدم می زدیم و مثل شمسی خانوم و قمری خانوم، از شوهر های فرضیمون با هم صحبت می کردیم. یه زیلوی حوله ای روی چمن مینداختیم و دقیقن زیر درخت سیب، پشت اتاق آقاجون می نشستیم و بلند بلند خیالبافی می کردیم. گاهی مادربزرگ و آقاجون فال گوش می ایستادن و بدون هیچ ری اکشنی، شاهد عشق بازی کودکانه ی  ما با خیالاتمون بودن. اسم همسر خیالی منهِ پنج - شش ساله "احمد" بود. (واقعن نمی دونم منطق کودکانم برای انتخاب این اسم چی بود، شاید به علت اینکه مامانم داستان های رادیویی رو در اون دهه دنبال می کرد و اسم شوهر خوبه اکثرن احمد بود.)احمدِ کودکی های من، یه مرد کم مو و عینکی ،خیلی مهربون و خوش خنده بود. اون مرد زحمتکشی بود. واقعن نمی دونم شغلش چی بود! شاید حتی یه کارگر ساده بود و خب اصلن مهم هم نبود چون منم یه زن خونه دار خیلی مهربون بودم که همه ی عشقم این بود که صبح ها برم خرید و سبزی تازه بخرم و بوی قورمه سبزی از پنجره آشپزخونه ی خونه ی نقلیمون بخزه توی کوچه و خیابون ... وقتی از احمد تعریف می کردم، شودی گوشه چشمشو نازک می کرد و در مقام قیاس بر می اومد و اخلاق "مسعود" -شوهر خیالیش- رو وصف و ستایش می کرد.(نمی دونم شودی بر چه مبنایی اسم مسعود رو روی شوهر خیالیش گذاشت ولی مطمئنا بی ارتباط با انتخاب اسم احمد نبود.)

قطعا ما در اون سن این چیزها رو از خانواده ها یاد نگرفته بودیم چون زندگی مادر و پدرهامون با اون چیزی که از تخیلاتمون بیان می کردیم بسیار متفاوت بود. در کودکی های من مادرم همیشه روی دور تند بود.چه وقتی که در حال اماده کردن صبحانه بود و چه وقتی که به محل کارش می رفت و بعد که برمیگشت و  حتی در زمانی که برای رفتن به مهمانی اماده می شد. جز در روزهای تعطیل هیچ حرکت اسلوموشنی از مادرم در خاطرم نیست و پدرم هم شباهتی به احمد نداشته. بگذریم...

پ.ن: با عمه خانوم و بابا نشستیم توی هال و داریم صحبت می کنیم. بابا رو به عمه خانوم می گه:بی زحمت اون بالشتک رو بیار بزار کنار دستم. عمه خانوم بلند می شه و بالشتک رو جابجا می کنه. دو مین بعد بعد بابا یه کمی به اطراف نگاه می کنه و به عمه خانوم می گه: بی زحمت اون واکر رو بیار من یه کمی تمرین کنم. می خوام برم واکر رو بیارم که عمه خانوم می گه: نه نانازی برادرم به من گفته که براش واکر بیارم و ...!!! پنج دقیقه بعد بابا رو به عمه خانوم: قربون دستت یه چایی.خرما  برام بیار. عمه خانوم به سمت آشپزخونه می ره و من میرم سمت بابا و آروم و البته با یه کمی اخم می گم: بابا من اینجا نشستم چرا اینقدر اونو بلند می کنی؟!! خب به من بگو!! بابا آروم لبشو می گزه  و با اشاره سر و چشم ابرو و دست می گه: نه تو خسته می شی!! تو بشین. تو خسته می شی!!

پ.ن1: دیشب تنها و توی حال خودم بودم و دلم غصه و گریه داشت.اما یهو ورق برگشت .بعد از مدتها یه خبر شادی بخش شنیدم.مرو*ارید بهم زنگ زد و گفت نتیجه اومده و تخصص قبول شده. همون رشته ای که پیش بینی می کرد.چی بهتر از این؟!! یهو توی دلم همه چیز صورتی و شاد شد.برای مروارید کودکی هام با اون موهای بور  و نرم و اون انگشت های ظریف و زیبا آرزوی بهترین ها رو دارم چون لایقشه.خدایا شکرت. برای همه چیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 13:59  نگارنده:  نانازي بانو  | 

روی صندلی آشپزخانه نشستم و لوبیا سبز ها رو روی تخته آشپزی بسیار منظم کنار هم می چینم و بعد با کارد تق تق، به جونشون می افتم . مادرم هر چند لحظه یکبار کارمو چک می کنه که نکنه اختلاف میلیمتری با هم داشته باشند در قد و قواره. با خودم فکر می کنم این لوبیاسبزهای تکه تکه و یک اندازه سوژه های زیبایی برای دنس آکادمی مادرم در لوبیا پلو خواهند بود. مادرم سبزی ها را بسته بندی کرده و مشغول لیبل گذاری روی هر کدومه. بسیار منظم و نستعلیق می نویسه: سبزی پلویی -مرداد 93، سبزی دلمه-مرداد 93 و ... ! با خودم می گم هیچ وقت مثل مادرم نبودم و انگار هیچوقت هم مثل اون نخواهم شد.

بعد یادم می آد که سالهاست مثل خودم هم نبود م. گاهی از همین نقشی که بازی می کنم هم خسته میشم. دلم می خواد بی سانسور زندگی کنم.تنها و برای خودم. که مثلن ادای آدم های منطقی را در نیارم و به خودم و دیگران دروغ نگم.الکی نظرات دیگران رو تائید نکنم در حالیکه قد یک عدس هم قبولشون ندارم. که مثلن وقتی صدای آهنگ و ترانه خاطره انگیزی رو می شنوم، جوری بی خیال خودم را به خریت نزنم که باورم شه من هیچ خاطری از این اهنگ و ترانه ندارم. در همون حالی که در کوچه علی چپ، لی لی بازی می کنم، استکان چایی روبه لب نکشم و گوش های مخملیمو باور نکنم و اونقدر جدی نباشم که حتی دستمو برای خاروندن همین گوش های دراز خیالی،به سرم بکشم و بدتر از همه لمسشون هم بکنم.

لوبیا سبز ها را خرد می کنم و با خودم مرور می کنم که توی این سی و یک سال شاید چند ماهی بیشتر زندگی نکردم. فقط چند ماه که متاسفانه با جدیت سعی دارم فراموشش کنم. خودم رهبر این انقلاب درونی می شم و خط می کشم روی همه و از نو ساخته می شم.گور بابای آهنگ و خاطره و احساس و زندگی!!یعنی می شه؟!! یعنی این قدرت به من میاد؟!! به تنم بزرگ نیست؟!!

در همین افکار غوطه ورم که مادرم گوشی موبایلمو به دستم می ده. دوستم پشت خط با صدای بلند و خنده همیشگی احوالپرسی می کنه. همون دوستم که چند وقت پیش به اتفاق،مجبور به تعقیب شوهرش به کمپ و بعد هم مطبش بودیم. دوستم عازم یک سفره و از من می خواد که از پرندش نگهداری کنم. یک کاسکوی طوسی و قرمز. اسمش جودیه!! مجددن چون خوده واقعیم نیستم قبول می کنم.این منه بازیگر سخت در تله ی "رودربایستی" گیر می افته!!

به ساعت نکشیده دوستم با یک قفس کاسکو و ساک متعلقاتش به خونمون می آد. دلم برای پرنده ای که در قفس بی تابی می کنه می سوزه. براش سیب خرد می کنم و سعی می کنم ارتباط دوستانه ای با هم داشته باشیم.ازش فیلم و عکس می گیرم و براش آهنگ می زارم. گاهی باهاش حرف می زنم و اون برام قون قون می کنه.

برنامه امروز از مربی به دستم رسیده. تمرین سکوت!! همه جوره!!! فکر کن نه به کسی نگاه کنی و نه اظهار نظر کنی. بعد هر وقت فکر کردی نظری برای ارائه داری، سکوت کنی!! سخت نیست.جالبه!! ببینم چیکاره ام!!

پ.ن: پدر و مادرم به مناسبت تولدم یه ویدئو از خودشون ضبط کردن و وقتی محل کارم بودم به وایبرم فرستادن. شاید این بهترین ویدیویی بود که در تمام زندگیم دیدم.قسمت قشنگ ویدیو اونجایی بود که پدرم قضیه رو خیلی جدی گرفته بود و هول هم شده بود و وسط هاش متنشو فراموش کرده بود و نیم نگاهی به کاغذ روی میز انداخت و دوباره ادامه داد.ولی مادرم مثل همیشه مسلط و بی خیال. بی نظیرن این دو نفر!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 12:5  نگارنده:  نانازي بانو  | 

رستاک داره می خونه. "دنیای ما اندازه هم نیست ... من عاشق بارون و گیتارم ... من روزها تا ظهر می خوابم ... من  هر شبو تا صبح بیدارم..." . بوی کرم مرطوب کننده پیچیده توی ماشین. مامانم داره با کرم مرطوب کننده دستهاشو چرب می کنه. گاهی به جلو نگاه می کنه و بعد دوباره خودشو با مرطوب کننده مشغول می کنه. توی ذهنم دارم زمان رو سازماندهی می کنم که خب، الان میریم خونه خاله خانوم و بعد از یه ساعت می رم کلاس و بعد توی مسیر برگشت دوباره میام خونه خاله،دنبال مامانم و با هم برمیگردیم خونه.بعد دوباره ذهنمو تصحیح می کنم و می گم چهل و پنج دقیقه می مونم خونه خاله چون باید توی مسیر کلاسم یه سر برم شهر کتاب و ... !! بلوار رو به ته می رسونم و می خوام که دور بزنم. ماشین رو متوقف میکنم و با احتیاط منتظر یه فرصت مناسبم. رستاک همچنان می خونه " ...من خیلی وقتا ساکتم، سردم ... وقتی که میرم تو خودم شاید ... پاییز سال بعد برگردم ...". مثل عقاب دارم به سمت راستم نگاه می کنم که یه خودرو بهم راه بده!! منتها مردم بیشتر از ما عجله دارن. یهو صدای جیغ ترمز به گوشم می رسه و تا به خودم بجنبم ماشین چند متری جابجا می شه و می چرخه. مامانم مات به من نگاه می کنه و می گه: به ما زد؟!!!! رستاک همچنان می خونه:"...صد بار گفتم باز یادت رفت ... دنیای ما اندازه هم نیست..." و بعد دیگه نمی خونه. پیاده می شم. دارم به ماشینم نگاه می کنم و مثل کسی که توی چهارمتری شیرجه بزنه، میرم ته ذهنم و یخ می زنم. به زمانی که تلف خواهد شد تا افسر بیاد، به ترافیک، به کلاسی که نخواهم رسید، به پدرم که مدام زنگ می زنه و با ماشینی که داغون شده و تعمیرگاه و ... !! یه نفر از پشت سر منو میاره رو آب ،می گه: خب نگران نباشید، ماشین برای تصادفه!! مثل کسی که نخواد بیاد روی آب میگم:گی گفته؟!! و تقریبا فریاد می زنم: کی گفته ماشین برای تصادفه؟!! بعد رومو برمیگردونم- یه آقای شُسته  رُفته رو جلوم می بینم که عینکشو روی یقش جاساز می کنه-  میگم شما بودی که زدی به من؟!! میگه عصبانی نشید خانم اتفاق بود!! خسارت ماشینتون چقدر می شه بپردازم. میگم: آقای محترم به خاطر هزینش نمی گم. وقت برای شما بی مفهومه؟!! برای تعمیرگاه و ... وقت تلف نمی شه؟!!  به خاطر یه سهل انگاری ...!! چند نفری دورمون جمع شدن و اون وسط یه آقایی گفت: خانوم شما مقصری!! گفتم چرا، ماشین من که متوقف بوده. راهنما هم که روشن بود. سر ماشین اونور بلوار بود، منتظر بودم که دور بزنم!! سرعت این آقا اونقدر زیاد بوده که بیست متر خط ترمز داره.مامانم وارد بحث شد و با جدیت گفت: دخترم مقصر نیست! خیلی با احتیاطه و این آقا از پشت زده بهش!! کلافه شدم. گفتم:زنگ می زنم افسر بیاد!! آقای شُسته رُفته گفت: خانوم نیاز نیست. خودمون حلش می کنیم.من قرار مهمی دارم و ادامه داد: ببینید این آقا هم گفت شما مقصری!!

آره بهش میومد.با اوت تیپش  اون سرعتش و اون  ملایمت رفتارش،  میتونست حواشی انتظار یه قراره عاطفی و غیر کاری باشه. اما به من چه!! بدون  اینکه بهش جواب بدم با بی اعتنایی رفتم نشستم روی بلوار و زنگ زدم تا یه افسر بیاد!! اعصابم بهم ریخته بود. بغض داشت خفم می کرد. نمی تونستم خودمو کنترل کنم. فقط به چشمم قسم می دادم که آبروداری کنه و نخواد که من یه نمودار متزلزل از یه دختر ناتوان و ضعیف باشم. به خودم می گفتم به درک! به درک! به درک!!!

مادرم رفت نشست توی ماشین! من همچنان روی بلوار نشسته بودم. با دیدن راننده هایی که سرشونو به نشونه تاسف تکون می دادن، طناب بغض، دور محکمتری به گردنم می زد و می خواست خفم کنه. دوست داشتم آدمی باشم که توی کارنامش تصادفی نداشته باشه و حالا یه آدم شُسته  رُفته اومده بود  برای اینکه به محل قرارش پرواز کنه، زده بود به کمر ماشین من. کل انرژیم تخلیه شده بود. داشتم با گوشیم زنگ میزدم که پسر عمه بیاد بعد از نظر افسر، ماشینو ببره تعمیرگاه که یهو دیدم یکی از پسرخاله هام از ماشینش پیاده شد و اومد سمتم. در  شرایطی که بودم هیچی بهتر از این نمیتونست خوشحالم کنم.منتهاهمونطور که با بغض براش توضیح میدادم نتونستم جلوی چشممو بگیرم و اشکم در اومد. با خنده گفت: نانازی؟!! گریه می کنی؟!! ناراحت نباش.عیبی نداره و رفت سمت شُسته رُفته و جوری باهاش احوالپرسی کرد که فکر کردم رفیقشه. مامانم پیاده شد و بعد که خیالش راحت شد پسرخالم هست، رفت خونه ی خالم .پسرخالم خیلی آروم گفت خسارت جفتتون زیاد نیست. که آقای شُسته رُفته گفت:این خانم زنگ زده افسر بیاد.پسرخالم آروم گفت :چرا زنگ  زدی افسر بیاد. این آقا مقصر بود چون سرعتش زیاد بود و ... ولی چون شما در  حال دور زدن بودی احتمالن افسر حق رو به این آقا میده.

افسر با دو نفر دیگه اومدن.با بد اخلاقی گفت: خانم در حال دور زدن بوده، آقا زده به کمر ماشین.خانم مقصره. بعد گفت مدارک تونو بیارید.وقتی هم اعتراض کردم که خب من چیکار باید می کردم گفت: باید احتیاط می کردی! گفتم ماشین در حال حرکت نبود چه احتیاطی؟!! گفت قوانین اینو می گه!! کارت ماشین و بیمه نامه و گواهینامه دست پسرخالم بود که آنی تحویل داد و آقای شُسته رُفته گفت: من هیچ مدرکی همراهم نیست. افسر شروع کرد به جریمه کردن و من که مدام در حال ترسیم صحنه تصادف برای افسر بودم گفتم:قانونا باید ماشینش بره پارکینگ. افسر گفت:بله باید بره پارکینگ. و آقای شُسته رُفته گفت: خانوم چرا این حرفو میزنی.گفتم چون من به خاطر  سرعت زیاد شما متحمل استرس و  هزینه شدم. پسرخالم با افسر صحبت کرد تا بی خیال پارکینگ شه و اونو  راهی کرد که بره وگفت خودمون توافق میکنیم.بعد به من گفت نانازی تو برو من هستم.گفتم آخه بدونم چیکار باید بکنم. این آقا که منو شمارو نمیشناسه نباید کارتی، برگه ای بهش بدم؟ گفت تو برو بقیه با من. رفتم خونه خالم و ... .

الان ماشینم مثل روز اول شده.ماشین اون آقای شُسته رُفته  هم که پسرخالم شمارشو گرفته بود شده مثل قبلش. اصلن روز خوبی نبود. بعد از اون روز، خواب های من سوژه پیدا کردن و حول تصادف و ... می چرخن! اینکه دارم راه خودمو می رم و یهو یه ماشین خلاف با سرعت از روبرو میاد و من دستم به جایی بند نیست. یا اینکه یه جایی توی ماشین متوقف نشستم و یه بلیزر با اون هیبت میاد که منو به دیوار پرس کنه و ...

پ.ن: تعطیلات پراکنده ای داشتم.روز اول که بکل در ترافیک عجیب جاده فیروزکوه سپری شد. روز دوم اما بد نبود. با دوستامون توی یکی از شهرک های ساحلی گذشت. روز سوم و چهارم اما با خانواده مادریم بودم که اگه از دلپیچه ی شب تا صبحش فاکتور بگیرم، بقیش عالی بود.

پ.ن1:تب دارم و فکر کنم سیستم جسمیم تحت حملات زمینی و هوایی ویروس های ملعون قرار گرفتن.تنم درد می کنه و استخونام بر علیه خودم قیام کردند. در این شرایط مرجان زنگ زده و با گریه خبرفوت پسرخاله ی بزرگشو داده که توی تعطیلات جاده مشهد تصادف کردند و خانمش همون روز عید فطر فوت کرد و چشم امید دو تا بچه هاش به باز شدن چشم پدرشون بود که خدا، قضا و قَدَر ناامیدشون کرد!! اعصابم از زندگی خورده! از خدا بیشتر! میترسم که همین نیم رخشو از زندگیم برداره وگرنه اونقدر فریادم سرش بلنده که گوش فلک هم کر بشه. چشمم اندازه بابا قوری شده از گریه و بغض اما عجیبه که یکی از همکارام اومده و میگه دوست داره جای من باشه××××

قبول دارید همیشه یه اخم هایی ناراحت کنندست!! یه خنده هایی خوش حال کننده!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 13:7  نگارنده:  نانازي بانو  | 

آش رشته نذری امسال پخته شد.هیچ اصراری برای اینکه بیدار باشم و از صبح  وسط هیجان آش پزون مامان و عمه خانوم و زنعموهام، بپلکم نداشتم. وقتی بیدار شدم که بچه ها هم یکی یکی اومدن و جمعمون جمع شد. باز هم روی پله های حیاط نشستم و فقط به آش نگاه کردم. هیچ ارتباطی بین هم زدن آش نذری و براورده شدن آرزوها و خواسته ها پیدا نمی کنم، هم زدن آش نذری وقتی جنبه کمک دادن هم نداره، اصلن چه معنی داره.

لیست جاهایی که آش باید توزیع بشه رو نگاه می کنیم و با بچه ها تصمیم می گیریم به جای اینکه مثل سالهای گذشته، ظرف های آش رو برای صغری خانوم در یمین و کبری خانوم در یسار که سفره های افطارشون همیشه پر و پیمونه ببریم، چند تا مرکز بهزیستی اطراف رو هم در نظر داشته باشیم. دیگه با مر*جان همه ی ظرف ها و دیگ های آش رو توی ماشین جاسازی کردیم و طبق لیست راه افتادیم.

اولین مرکز بهزیستی که برای توزیع رفیتم دلم مچاله شد. ماشینو پارک کردیم و پیاده شدیم و همین که به نزدیک مرکز رسیدیم، صدای جیغ و هورا و دست و خاله خاله گفتن های آدم بزرگ هایی رو شنیدیم که پشت پنجره های مشبک و میله ای ایستاده بودن و بچگونه می خندیدن.-  مرکز نگهداری آقایان معلول ذهنی بالای 14 سال-  مرجان در حال صحبت به مسئول مرکز بود  و من روح متشنج درونم رو آروم می کردم. یهو یه آقایی با لباس فرم با شلواری که پاچه ش یک وجب بالای مچ به انتها می رسید با لبخند عمیقی که روی لبش بود، گفت سلام. یکه خوردم و  گفتم سلام. اون آقا با خنده گفت: دستتون درد نکنه. زحمت کشیدید. گفتم نوش جونتون. که مرجان اومد و اون آقا رو به مرجان کرد و گفت: سلام. مرجان با لبخند گفت: سلام. اون آقا گفت: دستتون درد نکنه که آش اوردید. زحمت کشیدید. مرجان گفت: قابلی نداشت. نوش جونتون. اون آقا گفت: ایشالا برید مکه!! مرجان گفت: شما هم همینطور. اون آقا دوباره رو به من کرد و گفت: سلام. دست شما درد نکنه و ... - سکوت کردم- ! اون آقا دوباره رو به مرجان کرد و گفت: سلام ... دستتون درد نکنه ... - مرجان گفت: سلام/خواهش می کنم/ قابلی نداشت و ...) دوباره اون آقا با خنده به من گفت سلام. به مرجان نگاه کردم و مرجان در حالی که به من اشاره می کرد در ماشینو باز کنم  مجددن به اون آقا گفت سلام و قابلی نداشت و ... ! یکی از خدمه ها دیگ خالی آش رو آورد و توی ماشین گذاشت و ... !! و مرجان با اشاره به من گفت که بریم. در آسایشگاه در حالی بسته شد که اون آقا با همون لبخند عمیق مشغول احوالپرسی با ما بود و مرجان در حال جواب دادن ...

دلم سوخت، خواهش کردم که بقیه جاها مرجان تنها پیاده شه و من نرم و اینطور هم شد! به خود درونم سرکوفت می زدم که خب چه انتظاری داشتی؟!! دوست داشتی میون اون آدم ها، کیو ببینی؟!! و مرجان این سرکوفت رو به سر انجام رسوند و گفت: نانازی واقعن فکر کردی آدم سالم رو می برن توی آسایشگاه نگه دارن. این مورد تازه خوبش بود. نه پرخاشگر بود نه اونقدر ناتوان و معلول. فقط یه کمی شیرین میزد. چشم هر دومون خیس بود.دور مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست رو به بهانه مسافتش خط زدیم . واقعن در  شرایطی قرار گرفته بودیم که جرات روبه رو شدن با بچه های معصوم و بی سرپرست رو نداشتیم.

می دونید مدتهاست که خودمو از اینجور حقایق دور نگه می دارم. صفحات حوادث رو نمی خونم. دوست ندارم درد مردم رو بدونم. گوشی برای شنیدن درد دل اطرافیانم و چشمی برای دیدن غم های دیگران ندارم. امسال حتی برنامه ماه عسل رو تماشا نکردم و علاقه ای هم ندارم در بحث های پیرامون سوژه های این برنامه که بین همکاران داغه شرکت کنم. به شدت علاقمندم که حواسمو خودخواسته پرت کنم.

در عوض دوست دارم با خانواده مثل چند شب پیش، ته یک شب دوست داشتنی بشینیم روی نیمکت یه فضای سبز و دسته جمعی بستنی بخوریم و بلند بلند بخندیم و اونقدر با این خوشی های الکی سرگرم باشیم که ندونیم جز اون 15 درصد افسره ی ایرانی هستیم یا نه!! البته که خیر!!!

پ.ن: هنوز بیست ساعت نشده که از مسافرت برگشتم.اما فلاشر چشمم روشن شده و  داره برای  تعطیلات عید فطر برق برق می زنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 14:58  نگارنده:  نانازي بانو  |