<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نانازي بانو و آقا خرسي</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های من برای خرسی جونم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 07:29:48 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یک روز نارنجی</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-413.aspx</link>
<description>دیروز ساعت ۱مرخصی گرفتم و در کمال آرامش خیلی شیک رفتم خونه. فقط به این فکر می کردم که چی بپوشم آخه واسه افتتاحیه هم نرفته بودیم. این بود که اصلن نمی دونستم چه جور جایی هست. لازم به توضیحه که خب وقتی یه جایی میخوان مهمون دعوت کنن اونم به تعداد زیاد اونم توی سفره خونه خب از پذیرش افراد دیگه خودداری می کنن. معععمولن. روی اون حساب چون بازم نمی دونستم محیط روبازه! سربسته! زیر زمینه، چیه مونده بودم چی بپوشم.وقتی رفتم خونه ایده های مختلف اومد توی ذهنم. آخرش یه جوراب شلواری زمستونی کرم (از این بافت ها) پوشیدم با یه دامن خیلی کوتاه و یه تاپ سبز مجلسی و روشو هم یه ژاکت ظریف بهاره کرم رنگ پوشیدم. مانتومم همون مدل سوسانویی و یه شال کرم و کفش پاشنه بلند و ... موهامم مامانم زحمت کشید برام پلیسه ویو کرد و بعد با تل ماهواره ای همشو  بالای سرم جمع کرد و آخرشم یه کریپس بزرگ زدم به سرم. خیلی ناز شده بود موهام. بعد تند تند رفتم خونه خرسی اینا.البته یه جاهایی پدر خرسی اومد دنبالم و منو رسوند خونشون. لباسمم اونجا عوض کردم و با مامان و خواهرای خرسی رفتیم سفره خونه. جای قشنگی بود. مخصوصن دکورش خیلی شیک بود. یه صخره خزی با یه آبشار زیبا(همشون مصنوعی بودن). صاحب این سفره خونه بچه پسرخاله مامان خرسی بود که با اینکه پزشکه یه ویدئو کلوپ هم داره اینم روش. خانمشم دانشجوی پزشکیه که دیروزم بود. خب سفره خونه اونا تخت نداشت. یعنی اونجایی که ما بودیم تخت نبود. تخت و قلیونشون یه قسمت دیگه بود. ولی جایی که واسه پذیرایی در نظر گرفته بودن یه آلاچیق های به هم پیوسته ای بود که اطرافش هم با اون روکش های نایلونی  که مخصوص همونجاهاس پوشونده بودن. خوب بود کلن ولی فقط شالمونو برداشتیم و دگمه مانتومونو باز کردیم.اون همه و ذوق و سلیقه ای که واسه انتخاب و ست لباسم صرف کرده بودم سوخت شد رفت هوا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راجع به گردنبند خرسی: یادتونه من واسه سالگرد عقدمون واسه خرسی دستبند طلای ورساچی خریدم. خب من و خانوادم به مناسبت های مختلف به خرسی طلاهای ریز داده بودیم. مثلن ربع سکه و نیم سکه و پارسیان و الیزابت و ...  قرار بود واسه خرید ماشین یه سری از این خرده ریزای منو اون هم فروخته شه و از اونجایی که طبق آخرین تصمیم قرار بر این شد که دیگه در مورد خرید ماشین به خرسی هیچی نگم و اصلن سر این قضیه با هم بحث نکنیم  پیشنهاد دادم طلاهای ریز خرسیو واسه خرید گردنبند بدیم و منم خودم به تنهایی ماشین بخرم که دیگه حرف و حدیثی هم توش نباشه. وگرنه اصلن مناسبت خاصی نداره. تازه خرید یه همچین گردنبندی که شناسنامه داره و مارکداره و ایرانی هم نیس اصلن مقرون به صرفه نیس.چون کلی کارمزد داره و موقع فروش اینا اصلن به حساب نمیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه ماجرای دیروز:بعد از دوره رفتیم خونه خرسی اینا ما ۶ تا ۱۰ مراسم چهلم شوهر خالم دعوت بودیم واسه شام ولی اونقدر پدر و مادر و خواهرای خرسی کج رفتن و راست اومدن و بالا کردن و پایین کردن که ما اونقدر دیر رسیدیم که از خجالت داشتم آب می شدم. هر جا دعوت باشیم از طرف خانواده من همینجوره. دقیقه نود می رسیم. من که آخرای شام رسیدم و خرسی هم همینطور. خونه پبریسا هم دعوت بودیم اینجور شد. خونه مهو هم همینجور. جشن خونه ش*ف*ق هم آخرای شام رسیدیم.یعنی اونقدر مامانم باید بهم زنگ بزنه و حرص بخوره تا  ما دیر نرسیم.جشن ها و مراسمات هم بدتراز این. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از مراسم هم منو خرسی رفتیم خونه جوجه مریض اینا. مامان اینای خرسی هم اونجا بودن. فیلم و عکس های کیشو ماه عسلشونو  دیدیم. واسه منو خرسی تیشرت سوغات آورده بود. شب خونه خرسی اینا موندم.صبح خرسی کلی میوه برام پوست کند و گذاشت توی نایلون که با خودم بیارم و سر کار  واسه همینم من الان یه نانازی خوشبختم.بعدش منو رسوند ایستگاه . نمی دونم امروز چیکار می کنم. برنامه خاصی ندارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 07:29:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=413</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-413.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوره مادام اشرف</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-412.aspx</link>
<description>این فامیلای مامان خرسی یه دوره ای دارن که فقط خانوما هستن. بعد امروزم یکیشون دوره داره.همون که گفته بودم پسرش پزشکه اونوقت یه سفرهخونه سنتی زده و ... قراره دوره اونجا برگزار شه. منم چند روز پیش که خونه خرسی اینا بودم چنان جوگیر شدم که با نیش های باز گفتم اااا منم میام. تا دیروز که اصلن مامان اینای خرسی بهم زنگ نزدن که میای نمیای ، کی بریم و ؟ دیشب خرسی اومد خونمون و من مرتب بهش می گفتم خرسی چرا بهم زنگ نزدن که بریم مهمونی و ... یعنی شونصد بار بهش گفتم. امروز که خرسی منو رسوند تندی رفت خونشون به مامانش گفت زنگ بزن به نانازی (البته اینا از شواهد پیداست) بعد مامانش زنگ زد و منم بله رو گفتم و الان مثل یه پاریکال اصلاح نژاد شده توی گل گیر کردم.که چی بپوشم که مناسب یه سفره خونه سنتی باشه. اصلن نمی دونم چه مدلی باید بپوشم. موهامو چه زهرماری درست کنم؟ ...  معمولن من توی دوره هاشون نمی رم. حتی چند بار دخترخاله های مامانش بهم گفتن ما به مامان خرسی گفتیم تو هم دعوتی ولی خب از اونجایی که روابط چندان مسالمت امیز نبود و همون حس زنانه معروف و ... خودتون که بهتر می دونین بهم نمی گفتن.حالا هم که دعوت شدم یه جای نامتعارفه که نمی دونم چی بپوشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز با خرسی رفتیم دور بزنیم. بعد تصمیم گرفتیم بریم طلافروشی. این شد که یه گردنبند ورساچی واسه خرسی دیدیمو پسند کردیم و قراره فردا پس فردا بریم بخریمش. به نظر شما بلند خوبه واسه مرد یا کوتاه. خرسی خیلی چهارشونه و قدبلنده. گردنبند بلندش ۷۴۰ و کوتاهه ۶۷۰ تومنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب چهلم شوهر خاله محترمه. اونجام دعوتیم. احتمالن از دوره که بیام با خرسی می ریم اونجا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۱ میرم خونه. مرخصی که می گن اینجاها خیلی بدرد می خوره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 08:49:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=412</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-412.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایثار فرت</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-411.aspx</link>
<description>اینبار و برای اولین بار منو خرسی هر کدوم واسه آخر هفته دو تا انتخاب داشتیم. ۱- با مامانم اینا و عمه اینا بریم ویلای عمه خانوم من ۲- با خرسی و دوستش سمندون بریم کوه(با یه گروه کوه نوردی ۵۰نفره)
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اولیو دوست داشتم چون فقط سکوت و طبیعت دوست داشتم و حوصله مسئول گروه کوهنوردی که مرتب داد می زنه  برو توی صف . چپ نرو، راست نرو، همراه گروه باش، عقب نیفت و ... نداشتم. تازشم من باید یه طرف می بودم و خرسی هم یه طرف. کمتر با هم بودیم. تازشم من صبح جمعه ها معمولن تا ظهر می خوابم ولی اگه بخوام برم کوه باید ۵ صبح بیدار می شدم. این شد که تصمیم گرفتم حتمن برم ویلا. خرسی هم همین انتخاب هارو داشت. از یه طرف اگه میومد با فامیل من چون هنوز کاملن خودمونی نشده سختش می شد. حتی در مورد دستشویی رفتن! بعد اگه جمع ۵ نفری بشه ۶ نفر ایشون امکان داره بهشون خوش نگذره. واسه همینم انتخابو گذاشتم به عهده خودش. می تونستم اصرار کنم و ازش بخوام با ما بیاد ولی اینکارو نکردم چون می دونستم اگه با ما بیاد هم باید مرتب حواسم بهش باشه که بد نگذره بهش و اگه یه چیزی باب میلش نباشه اعصاب منو هم به هم میریزه و میگه اگه کوه می رفتیم بهتر بود و ... . خلاصه منو مامان تا ۵ شنبه غروب منتظرش موندیم ولی خرسی نیومدو کلی امراض و بیماری های عجیب غریبو بهانه کرد و منم اصراری نکردم. اینجوری شد که ما هر کدوم رفتیم پی خوشی های خودمون. و نمره از خودگذشتگی زندگیمون به تجدیدی و تک ماده و  این حرفا رسید.ولی  ولی ولی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چقدر از سکوت و زیبایی جایی که رفتیم بگم کم گفتم. وقتی رسیدیم دیگه شب شده بود و عمه خانومم بساط شامو ردیف کرد. پسر عموهام و پسر عمه هامم بودن. اینجوری جمعمون شادتر بود. تا ساعت ۱ و ۲ بیدار بودیم و بعد خوابیدیم. معمولن زمستون ها کسی اون اطراف زندگی نمی کنه. واسه همینم سکوتی بود که نگو. عکسشو که قبلن گذاشتم براتون. جمعه صبح بیدار شدیم و یه صبحانه توپ خوردیم و با پسرعموها  و پسرعمه هام رفتم  اون دور و برا یکم بگردیم. چندتا عکس بعدن براتون می زارم. خیلی خوش گذشت. جای خرسی همچنان خالی بود ولی فکر کنم نیاز باشه اگه یه وقت طرف مقابل تمایلی به جمع خانوادگیمون نداره زیاد اصرار نکنیم و یه تعطیلاتو با خودمون و خانوادمون خلوت کنیم. البته همیشه نه و گاهی لازمه گذشت هم باشه. از اون طرف خرسی هم رفت کوه و ما تلفنی تا اونجایی که انتن می داد با هم در ارتباط بودیم ولی از اونجایی که ته ته قلبم دوست نداشتم خرسی بره کوه تهنایییییی خرسی دل درد گرفت و فقط یه ساعت آخر بهش خوش گذشت. بقیش همش دلش می پیچید. دیشب ساعت ۸ اومدیم خونه.اونقدر خسته بودم که ساعت ۹ شب خوابیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرج هم صبح بهم زنگ زد و از عروسی ۵ شنبه برام تعریف کرد. ظاهرن مادر داماد از دو سه روز قبل از عروسی کارش یه بیمارستان و آی سی یو می کشه و اوضاع جسمیش خیلی ناجور می شه. از یه طرف کارتها رو پخش کرده بودن و از اون طرف نمی تونستن جشن بگیرن. خلاصه جشنو برگزار کردن ولی خیلی دل و دماغ نداشتن. آخه مادر داماد حتی توی عروسی هم نبود. طفلی عروس و داماد چی کشیدن.مرج می گه احتمالن وقتی مادرش حالش خوب شه یه جشن دیگه هم می گیرن. ولی خب این همه هزینه کردن واسه عروسی. اینجور که مرج می گفت ظاهرن خیلی مفصل بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز احتمالن خرسی میاد خونمون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱: عکس های عروسی جوجه مریض هنوز آماده نشده که بخوام بزارمش. در اولین فرصت چشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲: جهت اطلاع فرزام:چربی دور قلب گوسفند همونه که بهش می گفتی  یه سیخ دل. که وقتی میاد جلوت واسه خوردن می بینی به جای اینکه دل باشه بیشتر چربی دور دله. به قول شما آخر سکته و این حرفا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 11:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=411</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-411.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک نانازی چرب و چیلی</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-410.aspx</link>
<description>دیروز خرسی اومد دنبالم و بعد از تعطیلی رفتیم دیزی سرا! کلن دل خجسته ای داریم توی خوردن غذا اصلنم بد غذا نیستیم. از جیگر و دل و قلوه بگیر تا سیرابی و دیزی و پیتزا و انواع ساندویچ ها و شنیسل و پیراشکی گوشت و قورمه سبزی با پیاز خام و آبگوشت بزباش و فلافل و سوشی و بیف استراگانوف با سس تارتار،استیک با سس قارج و کباب چربی دورقلب گوسفند(این یکیو خرسی خیلی طالبه) و بیب سی بیکادو و نیمرو و سرشیر و عسل و ... همه رو پایه ایم در حد بنز. دیزی دیروز خیلی خوب بود. فقط بدیش این بود که تا همین الانش احساس چاقی می کنم. بدجور سنگینه لامصب.بعد من معمولن به غذاها ناخونک می زنم که وزنم نره بالا ولی دیروز از شدت ضعف دقیقن مثل یه خرس خوردم.بعدش رفتیم خونه ما و من تند تند دوش گرفتم. بعد از خوردن غذای چرب همش حس می کنم چربم.بعد با خرسی رفتیم خونه خرسی اینا. جوجه مریض و جالی جامپر هم واسه ماه عسل رفتن کیش.منو خرسی قبل از شام رفتیم یکمی دور زدیم و بعد خرسی با دوستش قرار داشت. همون سمندون. قبلن ها باهاش خیلی کوه می رفتیم.پسر خوبیه.یکی از دوستای خوب خرسیه. الان یه ماه از سربازیش مونده. یکمی خرید کردیم. از اون خریدهای خوردنی.دوستش گیرداده فردا بیاین بریم کوه. ولی من به مامانم قبلش قول داده بودم با هم بریم ویلای عمه خانومم. همون ویلایی که عکساشو قبلن گذاشتم براتون. یادتونه که یه روز توی مرداد ماه منو خرسی کلیدشو از عمه خانوم گرفتیم و رفتیم اونجا.شبم موندیم. وسط مرداد پر از مه و سرما بود الان حتمن سقفش قندیل بسته. حالا نمی دونم کدومشو می ریم. دیشب فیلم وقتی همه خوابیمو گرفتیم که ببینیم. سی دی اولشو دیدیم ولی به دومی نرسید. معمولن وقتی فیلم می بینیم اولش خیلی سرحال و شادابیم.کف اتاق  یه بالشت می زاریم زیر دستمون و رومون یه پتو می کشیم یا یکیمون کف اتاق ولوئه و اون یکی روی تخت  یا اینکه دوتاییمون کف اتاق کنار همیم و فیلم می بینیم و همون وسط ها هم نقدش می کنیم. وقتی دوتاییمون کف اتاق دراز می کشیم مانیتورو از روی میز کامپیوتر جوری تنظیم می کنیم که راحته راحت جلوی چشممون باشه.فرقی نمی کنه اتاق من باشیم یا خرسی. جفتش در همین وضعیتیم. این وسطها اگه شب باشه خرسی ییهویی داغ می شه بدنش. و اینجاس که می فهمم داره چشماش سنگین می شه و می خوابه. واسه همینم مرتب چک می کنمش که اگه خوابیده بیدارش کنم. دیگه اگه دیر متوجه شم و خرسی بره توی خواب زمستونیش هر چی زحمت بکشم واسه بیداریش بی فایدس و باید خودم تنها فیلمو ببینم. دیشبم از اون شب هایی بود که وقتی محو فیلم شدم یه لحظه حس کردم دمای بدن خرسی خیلی بالاتر از حد معموله این شد که  دیدم بیداریش فایده نداره و فقط  گفتم کامپیوترو خاموش کنه که بخوابیم. سی دی ۲ بمونه واسه بعد. امروز صبح هم با مادر و پدر خرسی صبحانه خوردیم و خرسی منو رسوند ایستگاه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلن خانواده خرسی خیلی مهربونتر شدن. بزنم به تخته  و گوش شیطون کر اوضاع روبه راهتر از اونیه که فکر می کردم. امروزم مادرشوهرم برام ساندویچ شامی گذاشت واسه ناهارم و پدر شوهرم به اصرار یه دوغ کوچولو و خرسی هم سیب و موز و بیسکویت.  کلن امروز کلی خوردنی دارم توی اداره. ولی احساس چاقی همچنان با منه. به هر کی هم می رسم می پرسم من تغییری نکردم؟ همش تقصیر دیزی دیروزه.خرسی خامم کرد. راستی دیشب واسه پاریکال یه فال قهوه مشتی گرفتم حالشو برد. ولی خداییش همه پته متش ریخته شد روی آب. بعد همش به من گفت به خرسی چیزی نگم. خب منم روی چیزایی که توی فالش دیدم فقط خوباشو گفتم.الانم اس ام اس داده گفته عروسی امشب بهم خورده و یکی از فامیلای عروس فوت شده.طفلکی ها!کلن وقتی روابط خرسی و پاریکال تیره و تاره من خیلی دوستش دارم.چون اصلن کرگدن بازی درنمیاره.می شه همون سرندپیتی سابق. ولی اگه با هم خوب باشن میشه هووی من و مرتب روی اعصابمه.حتی جلوی من میره درگوشی با خرسی پچ پچ می کنه  و مثل یه پاریکال با استعداد می خنده تا این حد. دوست داره حرصم بده.خوشبختانه فعلن رو مد لجه با خرسی اینجوری واسه اعصاب منم بهتره. ۱ شنبه هم مادرشوهرم اینا دوره دارن قراره توی یه سفره خونه سنتی برگزار بشه. البته به دعوت دخترخاله مامان خرسی. پسرش پزشکه ولی یه سفره خونه سنتی زده می گن خیلی باحاله. اگه برسم و مرخصی بگیرم یکشنبه باهاشون می رم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی من به همه اونایی که جرات داشتن و دیروز حتی شده یه نمه خودی نشون دادن درود می فرستم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 09:42:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=410</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-410.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نانازی اسکروچیان</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-409.aspx</link>
<description>اسکروچ یادتونه؟ همون اردک خسیس که همه فکر و زندگیش پول بود و بس؟ من نانازیشم. چند وقته فقط به پول فکر می کنم. بعد شدیدن  به این امیدوارم یه شبه ره صدساله برم.آخه هر مشکلی که منو خرسی دارم یه ضلعش به بی پولی در شرایط فعلی ختم می شه. به این قضیه احساس ناامنی و شک هم اضافه کنین.یعنی صبح که بیدار می شم به این فکر می کنم نکنه وقتی می رم سر کار  و مامانم اینام میرن سر کار یکی بیاد و دارو ندارمو از اتاقم ببره.اصلنم به بقیه اتاقهای خونه و لوازم مامان و بابا فکر نمی کنم. واسه همینم در اتاقمو قفل می کنم که اگه کسی خواست به خونمون دستبرد بزنه حداقل وقت نداشته باشه قفل در اتاقمو باز کنه. نمونش دیروز کلی از پله ها اومدم پایین با اینکه دیرم شده بود به اینکه در اتاقمو قفل کردم یا نه شک کردم و دوباره کلی پله رو رفتم بالا و  از اونجایی که مامانم هم رفته بود مدرسه و نبود که ببینه منو، با کفش تا جلوی در اتاقم هم رفتم و مطمئن شدم که قفله. یا امروز وسط راه ییهو به ذهنم رسید نکنه در اتاقم باز مونده باشه. واسه همینم آروم و قرار ندارم. کسی هم خونه نیست که زنگ بزنم مطمئن شم که قفله. تازه این همه قضیه نیست. اونقدر که روی وسایل و خرت و پرتم احساس مالکیت می کنم روی خرسی این حسو ندارم. بازم نمونه بارزش اینکه امروز ترازوی توی هالو بردم توی اتاقم. خودمم نمی دونم چرا اینکارو کردم. الان که فکر می کنم خیلی احمقانه بود. آخه درسته اون ترازو مال منه و ارزش مادی هم نداره ولی شاید تا من برسم خونه، پدرم هوس کنه خودشو وزن کنه. آخه طفلی همیشه اینکارو می کنه.بعد پیش خودش چه فکری می کنه وقتی ببینه من اینجوری شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد یادتونه چقدر خرید می کردم؟ هر دفعه می رفتم بازار و امکان نداشت کلی پول نتکونم از خودم. خب اونقدر بعضی از دوستام توی گوشم خوندن که الان اصلن دلم نمیاد یه یه تومنی واسه خودم خرج کنم.مرتب دفترچه حساب پس اندازمو نگاه می کنمو میزارم توی کیفم. بعد یه ساعت بعدش دوباره نگاه می کنم  دوباره میزارم توی کیفم. نمی دونم مغز فندقیم چی فکر کرده . شاید فکر می کنه امکان داره از  عالم غیب پول توی حسابم ریخته شده باشه. این قضیه اونقدر برام مهم شده که شاید یه ارباب رجوع رو واسه اینکار معطل کنم حتی. به هر حال همه خسیس ها که از نوزادی خسیس نبودن. یا همه پول پرستها و ... . با اینکه مامانم وقتی بچه  بودم کتاب داستان عاقبت طمعکارو  برام خریده بود ولی طفلی زحماتش در تربیت بچه نازنینش بی ثمر بوده که من الان اینجوری شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به همین مناسبت امروز می خوام برم خرید و بترکونم. نمی دونم چی می خوام فقط می خوام برم کلی پول خرج کنم. بعدشم  می خوام کلید اتاقمو بزارم توی کشوی اتاقمو دیگه قفلش نکنم. البته نیاز به زمان دارم تا خوب شم. همین طول درمان و نمی دونم از این برنامه ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروزم یه کارتون دیدم. اون طرف پرچین. خوب بود. بعدش ساعت ۶.۵ رفتم خونه عمه خانومم و شام موندم خونشون. شب پسر عمه منو رسوند خونمون. عمه جونم یه شیشه ترشی کلم بهم داده بود که خونشون جا موند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدجور دلم می خواد جای مرج بودم و عروسی دختر داییم بود. مرج فردا عروسی دخترداییشه و الان ذوق زدست. منم از اونجایی که غلظت قر و فر خونم اومده پایین الان زنگ زدم به خرسی که ببینم فردا شب که عروسی پسر دخترخاله مامانشه ماهم دعوتیم یا نه که دیدم خرسی هم بیخبره.البته فکر هم نمی کنم دعوت باشیم. چون اونقدری که مامان خرسی واسه فامیلاش ارزش و احترام قائله اونا اینطور نیستن. یادم نمی ره به خاطر اینکه سالگرد خاله مامان خرسی بشه عقدمون دوماه عقب افتاد. از این تفکرات قرون وسطایی متنفرم.بگذریم. به قول خرسی این نیز می گذرد ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 07:42:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=409</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-409.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرشته های ناتوان</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-408.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دیروز حالم اصلن خوب نبود. خرسی حول و حوش ۹ اومد خونمون. روی تختم نشسته بودم بهش نگاه می کردم. بغض داشتم. خرسی مقصر نبود فقط من خیلی دلتنگ بودم و حس می کردم دارم توی یه دریای بزرگ از مشکل غرق می شم. خرسی با کامپیوترم مشغول بود و هر چند دقیقه یه بار خودشو شل می کرد روی صندلیم و قیژ قیژ فنرشو در میاورد. گفت نانازی فیلم بزارم ببینیم؟ گفتم خرسی اصلن حس دیدن فیلمو ندارم و بعد سرمو گذاشتم روی بالش و اشکم بود که از چشمم فواره می زد. خودم می دونم اینجور مواقع خرسی اصلن اهل همدردی و دلداری نیست. کلن اینجور مواقع شدیدن دچار یبوست احساسی می شه در حد بنز.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; یکمی گذشت بعد خرسی خیلی عصبانی گفت خب الان می گی من چیکار کنم که تو احساس بدبختی می کنی و بعد شروع کرد تو  اینجوری و تو اونجوری. تصورشو بکنین من اونقدر گریه داشتم و بغض داشت خفم می کرد که دوست داشتم با نخ بند روی میز توالتم هم که شده دار بزنم خودمو اونوقت اون شروع کرده بود به دادستان بازی. بعد همونجوری که صدام خروسی شده بود و اشکم همه صورتمو گرفته بود و لبهام نازک شده بودن و میلرزیدن بهش گفتم تو اصلن بلد نیستی آدمو آروم کنی فقط نمک روی زخمی. یه کمی گذشت خرسی دقیقن مثل هنر پیشه های آماتور اومد کنارم روی تخت نشست و طفلی همش سعی می کرد مهربون باشه گفت نانازی می خوای ماساژت بدم؟ می خوای بریم پیاده روی؟ و ... بعد گفت نانازی من اصلن نمی تونم ببینم غصه می خوری واسه همینم اعصابم بهم می ریزه.اینجوری می شم. می بینین توروخدا ؟ عشقش جهت عکس عمل می کنه.یعنی اگه من خوشحال باشم اون از خوشحالی بال درمیاره و وقتی من ناراحت باشم اونم از من ناراحت تر و عصبانی تره. در هر صورت دیشب حالم خوب شد و خرسی بعد از اینکه خیالش راحت شد من لوس بازیم تموم شده ساعت ۱ رفت خونشون. ولی قبلش یه چیزی برام تعریف کرد بگم بد نیست بدونین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*دایی خرسی توی بیمارستان کار می کنه. پرستاره. سه تا فوتی نوزاد داشتن که طریقه فوتشون خیلی مفت بود. فکرشو بکنین چه مادرای بی فکری پیدا می شن.۹ ماه انتظار به دنیا اومدن بچه و اون همه زجر و بدبختی واسه به دنیاآوردن یه نینی می کشن اونوقت چه ساده و ارزون از دستشون می دن. یکیش اینجوری بوده که یکی از بهیارای بیمارستان  دخترش یه نوزاد به دنیا میاره. این بهیار چند روز خونه دخترش بوده و بعد که راه و چاهو نشون دخترش می ده می ره سر کار. همون روز اولم دختره دخل نوزادو میاره چجوری؟ غذا می زاره توی دهن نوزاد طفل معصوم. بعد زنگ می زنه به مامانش(همون بهیاره) می گه مامان بچه یخ شده بیا ببین چش شده. مادره می ره می بینه بعله طفلی فوت کرده.به خدا حیوونام می دونن نوزاد غذا نمی خوره.شیر می خوره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*فوتی بعدی: یه مادری توی بیمارستان به نوزادش شیر می داده در همون حال نمی دونم داشته تی وی می دیده؟ با کسی حرف می زده؟چیکار می کرده نمی دونم. ولی کلهم اجمعین سینشو میندازه روی صورت بچه. ظاهرن سایز سینه با صورت بچه جور در نمیومده  یا چجوری بوده که بچه خفه می شه اون زیر. فکر کنین به عقل مادره نمی رسیده نوک سینشو بزاره توی دهن بچه. بچه هم که توان حرکت نداشته یا قنداق بوده چجوریشو نمی دونم خفه می شه دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* فوتی سوم خیلی فرتی بوده. طرف نمی دونم مادره چیکاره بوده ولی نوزادو به کولش می بنده. یا شایدم آغوشو از پشت می بنده نمی دونم چجوری ولی با همون وضعیت سوار تاکسی می شه و با خیال راحت لم می ده. بعد که پیاده می شه می بینه بچه صداش در نمیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از دیشب به این فکر می کنم امیدوارم اون بچه ها موقع مرگشون که سه تاییشونم بر اثر خفگی بوده چیزی حس نکرده باشن و زجری نکشیده باشن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز یازدهمین سالگرد فوت مادربزرگ عزیزمه.دیروز مامان و زنعموها  و عمه خانوم خیرات دادن. یه فرشته که دوست و همراه بچگیام و تنهایی هام بود.کسی که توو آغوشش بزرگ شدم و هنوز نوازش هاش توی خواب بامنه. یه مادربزرگ از جنس فرشته ها.کاش بود تا بغلش کنم و بازم بهش بگم که اندازه یه دنیا دوستش دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخرین باری که باهاش صحبت کردم از  پشت تلفن بود. بهش گفتم مامانی گوشیو بزار روی صورتت بعد یه ماچ گنده تحویلش دادم. اون لحظه دوستش کنارش بود. سه چهار روز بعد مامانی رفت واسه همیشه. دوستش توی ختم بهم گفت نانازی اون روزی که از پشت تلفن بوسیدی اونقدر خوشحال و دلتنگت شده بود که گریه کرد و این آخرین خاطره من از اونه. یادمه ۱۱ سال پیش سه شنبه بود دقیقن روز تولد امام علی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 08:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=408</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-408.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مانتو سوسانو</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-406.aspx</link>
<description>تا حالا شده تنهایی برید خرید و بعد هوس یه جای آروم و بی سر و صدا رو بکنین؟ دیروز  از اونجایی که چند روز بود که تصمیم داشتم برم خرید این کارو کردم. قبلش کلی جلوی آینه وقتم تلف شد ولی نتیجش بالا رفتن اعتماد به نفس و این حرفا شد که اونم کلی می ارزید.خلاصه اینکه اگه یه دخمل نانازی با یه شال و کیف قرمز و مانتو  سبز سوسانویی و شلوار شیش جیب سبز دیدین خودم بودم. اولش خرامان خرامان قبض موبایلمو پرداختم بعد رفتم چند جا شلوار دیدم. همونجایی که واسه خرسی شلوار و پیراهن خریدیم هم رفتم. بعد رفتم اون یکی شعبه و واسه خودم دو تا شلوارک خیلی خشگل خریدم. نمونشو قبلن هم برداشته بودم.  البته قبلش چون دیگه شب شده بود به خرسی زنگ زدم که بیاد بریم دور بزنیم ولی خوابیده بود( البته اینم دلیل داشت و دلیلش هم این بود که خب من همیشه در دسترسم و اگه احیانن اسمم سیا*وش، ا*میر یا پیا*م یا هر کوفت و زهر مار دیگه بود ایشون با کله با سرعت جت خودشونو می رسوندن.) این شد که ترجیح دادم تنها باشم. تنهایی بیشتر هم خوش می گذره.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم کافی شاپی که دوران دانشجوییم  پاتوق منو دوستام بود. یه قهوه سفارش دادم و یه برش کیک. همه خاطرات دانشجوییم مثل فیلم از جلوی چشمام گذشت.تولد الی، تولد سیمینو، جلسه های اکیپمون که دزدکی برگزار می کردیم. خنده های زیر زیرکی سیسینو و علی ، بحث های الی و ... وقتی می نشستیم میزمون پر می شد از عکس های مختلف اقیانوس و ماهی  و آب و جلبک های مختلف.جزوه های ارشد و زیر زیرکی با هم ردوبدل می کردیم و حالی می بردیم.دیروز چقدر جای بچه ها خالی بود. چقدر سکوتش وحشتناک بود. وقتی  اومدم بیرون دیدم ای وای خیلی دیر شده. تقریبن ۸ شده بود. تندی خودمو رسوندم خونه. عمه خانومم اینا خونمون بودن. (اینجور مواقع یکی باید مثل عمه خانومم باشه که نقش گرین کارتو برام بازی کنه).شلوارک هام اونقدر خشگلن که من عاشقشونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چیزی بگم؟ هر چی فکر کردم مدل مانتوم چیه یادم نیومد. بعد دیدم آستینش کیمینو نیست یعنی کمر مانتو تنگ تنگه. ولی آستینش مثل آستین سوسانو ئه. هر چی هم فکر کردم به ذهنم نرسید اسم زن جومونگ چی بود. واسه همینم چون این همکاری که باهاش راحت ترم نبود رفتم توی اتاق همکار جدیده گفتم آقای فلانی شما سریال جومونگو می دیدین؟ اونم (خیلی رسمی با کت و شلوار) گفت: تقریبن. گفتم اسم زن جومونگو یادتونه؟ اونم ییهویی گفت بانو بزرگه یا کوچیکه؟ گفتم دومیه! اونم انگار داره به معلمش جواب می ده گفت اولیش سویا بود دومیش سوسانو. وقتی گفت سوسانو فقط از خنده ولو نشدم. آخه قیافش یه جوری شده بود که نمی تونم توصیف کنم. منم اگه مگس بیاد جلوی چشمم خندم می گیره.کلن خنده بازارم بدجور به راهه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 10:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=406</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-406.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اصالت</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-405.aspx</link>
<description>حرف اولم اینه. شماها اگه بخوان خودتونو معر فی کنین از خانواده پدرتون شروع می کنین یا مادرتون؟ من که صدردصد پدرم. با اینکه مادرم از یه خانواده سرشناس تریه ولی من همچنان یه نانازیان هستم و خواهم بود.بخوام و نخوام این اسم توی شناسنامم حک شده. اسم خاله و دایی و دخترخاله های مامانم توی شناسنامه های خودشونه. این باعث افتخارمه که از هر دو طرف شانس آوردم و با اعتماد به نفس خودمو معرفی می کنم.. کلن راجع به خانوادم اعتماد به نفس بالایی دارم. ولی خرسی نه. البته مادرش مقصره ها.چون کلهم ریشه خانواده پدر خرسیو از خونشون سوزونده . چرا؟ چون بچه هاش می خواستن درس بخونن. نیست که هر ۴ تا شون دست انیشتینو از پشت بستن! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;(یه چیزایی نوشتم که حذفشون کردم)&lt;/FONT&gt;این دور روز فیلم ندیدیم. پنج شنبه که رفتم خونمون آماده شدم و رفتم بیرون. اصلن نمی تونستم توی خونمون بمونم. خرسی هم دانشگاه داشت و تصمیم داشتم تنها باشم.دور زدم.یه سری خرت و پرت خریدم و رفتم خونه. شب شده بود. طبق قرار قبلی یکی از دوستامو دیدم. یه کمی با هم حرف زدیم و  رفتیم یه کمی گشتیم و بعد خداحافظی کردیم. این  وسط یه چمدون دیدم که عاشقش شدم رنگش قهوه ایه و خیلی نانازیه. از متوسط کوچیکتره وقیمتش ۱۱۰۰۰۰ تومنه. دوست دارم بخرمش.پنجشنبه ولی مهمترین کاری که کردم مرتب کردن اتاقم بودکه با مشقت فراوون انجام دادم.بعدشم مرحله سوسک کشی با اسپری جدیدی که بابا برام خریده.بعد کلی خرت و پرت اضافی رو از اتاقم بیرون ریختم. بعدش خوابیدم و صبح ۱۱ بیدار شدم. با مامانم صبحانه خوردیم و بعد دو باره خوابیدم و ساعت ۵ با زنگ خرسی بیدار شدم. با هم رفتیم چند جا دور زدیم و  دوباره رفتیم خونه ما.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها کارم شده اومدن به اداره و بعد رفتن به خونه و فیلم دیدن و گهگاهی منتظر خرسی موندن که بیاد توی تاریکی شب جاهای تکراری بهم نشون بده. یه جای کار اشتباهه. اشتباه بود.معلق بودن خیلی سخته. امروز احتمالن برم خرید.پنجشنبه که موفق نشدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: هلی عزیزم برات متاسفم.خدا رحمتشون کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲: تازگی ها وقتی بعضی از وبلاگ ها رو باز می کنم سیستمم می ریزه بهم.واسه همینم محتاط ترم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 09:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=405</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-405.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سخن دل</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-404.aspx</link>
<description>دو سه شب پیش که خیلی خسته بودم و بعد از ظهرش هم نخوابیده بودم ظاهرن قبل از خواب کامل سخنرانی کردم. اینکه چی گفتم و چی شد هیچی یادم نیست ولی خرسی می گه یه چیزایی گفتی که من ناراحت شدم. دیروز خرسی اومد پیشم و بعد از تعطیلیم با هم رفتیم بیرون ناهار خوردیم و بعد رفتیم خونه ما. (اینا دقیقن در فضای شاد و رمانتیک بودن)وقتی رسیدیم خونه ماخرسی روی تختم دراز کشید و شروع کرد به غر زدن. کلن این عادتشه که وقتی کاری نداره که انجام بده، چیزی واسه خراب کردن دور و برش نیست، شکمشم سیره، حس خوابیدن هم نداره غر بزنه. شروع کرد به حرفای تکراری و منم طبق معمول گوش می دادم.(این قضیه اگه ماهای اول عقدمون بود شاید به یه جنگ پر سر و صدا تبدیل می شد ولی چون دیگه بی خیال خیلی چیزا شدم الان اصلن به حرفاش عمیقن توجه نمی کنم خیلی راحت با رفتن خرسی از خونمون تموم شد). می خوام بدونم اینا نشونه های یه بیماری نیست؟ آخه یکی نیست بهش بگه مرد حسابی چرا قدر لحظه های خوشتو نمی دونی که همه چیو به گند بکشی؟ که منم به جبران حرفایی که زدی هزار راه برای خودم درست کنم که از این احساس مزخرف آزاد شم؟من خوب بلدم چیکار کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من یه عادتی دارم.شاید خیلی بده. وقتی روز پر کاری داشته باشم یا خیلی خسته باشم و بخوابم (فقط شبها اینطورم) قبلش حرف می زنم. یعنی چشمام خوابن ولی باز می شن.قرمزن و حرف می زنم. اینو دخترعموهامم می دونن. یه وقتایی اگه شب با هم بودیم اونا از همین طریق ازم سوالای مختلف می پرسیدن که همشونو راست و حسینی جواب می دم.اونام می خندیدن. البته خیلی کم پیش میاد که اینطور بشم ولی پیش میاد. خلاصه نمی دونم اون شب به خرسی چی گفتم ولی ظاهرن گفتم تو خیلی بهم بد کردی و ... (اینطور که خودش می گه وگرنه من که اصلن هیچی یادم نیست) حالا هر چی می پرسم خب دیگه چی گفتم؟ می گه همین. دیروز بهش گفتم ببین خرسی اینا به خاطر خستگی زیاده و اصلن منظوری نداشتم. خودمم هیچی یادم نیست و ... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خودم که می دونم دقیقن چیزایی که اون لحظه می گم ، عین واقعیته برای من. دقیقن عین مستی. وقتی طرف مست باشه همه واقعیتها و اونچیزی که در دلش هستو بیان می کنه.وقتی ادمی باشه که دلش خیلی شاد باشه وقت مستی می خنده و اونی که غم های بزرگ و کوچیک توی دلش باشه هر چی هم نشون نده و شاداب به نظر بیاد وقتی مسته فقط گریه می کنه. اونجاست که می شه فهمید طرف چقدر داغونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونین دیروز به یه نتیجه ای رسیدم. خرسی علاوه براینکه آدمیه که اصلن نمی شه باهاش دردو دل کرد آدمیه که حتی کنارش باید استرس اینو داشته باشی که یه وقت ییهویی نخوابی که احتمالن توی خواب حرف بزنی و ایشونو برنجونی. خرسی دوست داره توی دروغ و احساس های الکی خوش زندگی کنه. دوست داره وقتی حتی خیلی دلم پر از غم و کینه و رنجه (در هر موردی حتی خانوادش)بهش لبخند بزنم و بگم دوستت دارم. شاد باشم و هیچی نگم که یه وقت ناراحت نشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درسته که نسبت به دو سال قبل خیلی تغییر کردم اونقدر حساس نیستم که دست و پام یخ شن. اونقدر  شاداب نیستم.اونقدر ساده نیستم که وقتی خرسی بگه اول تو خودتو بکش بعد منم می کشم اینکارو بکنم چون حس می کنم داره بهم نارو می زنه.(این یه مثال بود منم یه مارگزیده) اونقدر احساس مالکیت به خرسیو ندارم. اونقدر دلم براش پر نمی کشه.اونقدر جای خالیشو حس نمی کنم. دقیقن احساساتم مثل آتیشی بود که روش آب بریزن و الان زیر خاکسترش دو سه تا زغال سرخ پیس پیس کنن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا شما هی راه برین بگین چرا یه روز رمانتیکی و یه روز اینجوری؟ ولی امروز روز خوبی بود. از اول صبح خبرای خوبی بهم رسیده که الان سرخوشم. یکی از کارتهای مربوط به کارم آماده شده هفته بعد باید برم بگیرم.صبح زود با یه مسئول ملاقات کردم که نتیجش خیلی خوب بود. غروب قراره برم  یکمی واسه خودم خرید کنم و البته یکی از همکارام هم یه امانتی برام داره که باید غروب برم ازش بگیرم این امانتی مربوط به فرداست. همگی آخر هفته خوبی داشته باشید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 09:39:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=404</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-404.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجرای عجیب بنجامین باتن</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-403.aspx</link>
<description>دیروز وقتی رفتم خونه اول کارتون عروس مرده رو دیدم و بعد خوابیدم و بعد دوباره نشستم به فیلم دیدن. فیلمی که دیشب  دیدم خیلی جالب بود. &quot;پرونده عجیب بنجامین باتن&quot;. راجع به تولد پسری که زندگی وارونه ای داشت. فیلم از جایی شروع می شه که یه پیرزنی روی تخت بیمارستان افتاده و دخترش داره به درخواست مادرش یه دفتر خاطراتو براش می خونه.پیرزن در اخرین لحظات عمرش فقط گوش می ده و فیلم پیش می ره. درواقع نویسنده اون دفتر خاطرات خود بنجامین باتن بوده  پسری که پیر به دنیا میاد و نوزاد از دنیا می ره . مادرش وقتی اون به دنیا میاد می میره ولی قبل از مرگ به همسرش سفارش می کنه که بچه رو توی خونش نگهداره.اونا خانواده پولداری بودن. همسرشم قبول می کنه ولی وقتی بچه رو می بینه ییهو بچه رو بر می داره و از خونه می زنه بیرون اولش قصد داشت اونو توی آب بندازه چون توی نظرش بچه شبیه دیو بوده. نوزاد مرتب گریه می کرده ولی هیچ مهری توی دل پدرش از بچه نفوذ نکرده بود. آخرش بچه رو روز راه پله های یه نوانخانه رها می کنه و دو تا آدم سیاهپوست که با هم دوست بودن و مشغول لاو ترکوندن بودن اونو می بینن. خانومه اسمش کویین بود و تندی بچه رو می بره توی اتاقش و اسمشو بنجامین میزاره بزرگش می کنه.صحنه بعدی  بنجامین رو توی ۷ سالگی نشون می ده که شبیه پیرمردهای ۷۰ ساله بوده. حتی نمی تونسته راه بره. کلی اتفاق میوفته و هر چی سن بنجامین بیشتر می شه اون جوونتر می شه. هر چند پیرمرد بی ریختی بود ولی  دل مهربونی داشت. هر چی می گذره اون زیباتر و جوونتر می شه جوری که وقتی ۴۹ سالش بوده نقششو برد پیت بازی می کنه. خیلی جذاب و زیبا.(توی این فیلم براد پیت در گریم های مختلفی دیده می شه) اونجا با همبازی دوران بچگیش &quot;دیزی&quot;که دیگه یه رقاص باله بوده ازدواج می کنه(نقششو کیت بلانشیت بازی می کنه) و بچه دار می شه.بچشون دختر بود. هر چی می گذشت  بنجامین جوونتر می شد و دیزی و همه دوستان دور و بر بنجامین پیرتر می شدن. اون و همسرش می دونستن که یه روزی بنجامین بچه می شه چون زندگیش وارونست. واسه همینم بنجامین کلی سرمایه واسه زن و دخترش می زاره و میره. بعد از چند سال برمیگرده در حالی که دخترش ۱۲ سالشه و اونو نمی شناسه و خودشم خیلی جوونتر شده بود و دیزی هم مجددن با مردی ازدواج کرده بود. ولی اون شب میاد به هتل بنجامینو  شبو باهاش می گذرونه.چند وقت بعد یه تلفن به دیزی می شه و اون به همون نوانخانه بر می گرده می بینه بنجامین یه پسر ۹ ساله شده و هیچی از زندگی قبلیش یادش نمیاد. فقط می گه من فکر می کنم خیلی زندگی کردم. کم کم سالهای بعد بنجامین یه بچه کوچیک می شه و دیزی اونو با خودش به خونه می بره و یه روز وقتی نوزاد بوده توی بغل دیزی می میره. و پرونده زندگیش بسته می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالبه همیشه من دوست داشتم وقتی خرسی نوزاد بوده  پیشش بودم. خیلی به این موضوع فکر می کنم که اون چه شکلی بوده و وقتی گریه می کرده چه شکلی می شده. دوست داشتم کاش یه ساعت نوزاد می شد. یه نوزاد با پاهای کوچولو لب های غنچه ای ناز. عکسامون حاضر نیست. امروز زنگ زدم آتلیه و دیدم میگن هنوز حاضر نشده. بدقولی عکاس ها چیز عجیبی نیست همیشه همینطورن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱:دوستایی که طرز تهیه زبرا کیکو خواستند اگه از گوگل سرچ کنن با عکس براشون توضیح می ده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲: گلی  جونم هر کاری می کنم نمی تونم بیام وبلاگت.برام باز نمی شه.فردا مجددن سعی می کنم. ولی اگه ضروریه می تونی از راهنمای بلاگفا کمک بگیری. همونجا قسمت درج تصویر بطور کامل توضیح داده. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 10:54:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=403</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-403.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
