<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نانازي بانو و آقا خرسي</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های من برای خرسی جونم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 02 Jan 2010 08:00:49 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خواب روزهای تعطیل</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-450.aspx</link>
<description>پنجشنبه خونه عمه خانومم دعوت بودم. یه سفره کوچولو انداخته بود با چند تا مهمون که رفتم اونجا. از اون طرف هم باید می رفتم خونه خاله جونم و باهاش خداحافظی می کردم چون عازم سوریه بود. این شد که مدام در رفت و آمد بودم. ساعت ۱۱ برگشتیم خونه خودمون. واسه خرسی یه ظرف آش گوشت برداشتم با میوه و کیک و خرما و پسته که به پسر عموم که بهش برسونه. آخه مسیرش از سمت خونه خرسی اینا بود. ساعت ۲ نصفه شب خرسی زنگ زد و گفت: نانازی  بیداری؟ منم تازه قصه های مجید تموم شده بود گفتم اره! گفت آماده باش دارم میام بیرم دور بزنیم. اونم ساعت ۲ نصفه شب. ولی خیلی خوش گذشت. بعد دو تا فیلم بهم داد که جمعه که تنهام ببینم. با کلی نارنگی و خرمالو. اون دسته گل ها و کیسه گل خشکو هم برام اورد که نگهشون دارم. بعد رفت خونشون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز تا ۳ بعد از ظهر خوابیده بودم و اگه تلفن های دوستام نبود فکر نمی کنم تا ۵ هم بیدار می شدم. بعد فیلم مزخرف آخرین برگشتیو دیدم بعد ناهار خوردم و بعد فیلم امشب شب مهتابه! فیلمش زیاد جالب نبود.البته نظر شخصیه خودمه. خیلی فیلم کوچیکی بود. یعنی یه موضوعو پرورونده بود. ولی بی نتیجه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه فیلم دیگه هم واسه دیدن دارم. امروز احتمالن می رم خرید.  به یه بلوز واسه زیر مانتو که چسبون هم باشه شدیدن نیازمندم. باید برم بخرم. خرسی دیروز مشغول اناج پروژش بود منم مزاحمش نشدم. حتی وقتی گفت بیام پیشت با هم انجام بیدم گفتم نه! آخه می دونم نتیجه با هم بودنمون می شه درس نخوندن خرسی. بعد هم همه چی سر من می شکنه که تو نزاشتی من درس بخونم. اصلنم ملاحظه زمان و مکانو نمی کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون هفته خرسی به زور به بهانه سالگرد ازدواجمون منو کشوند خونشون در حالی که فرداش امتحان داشت بعد در حالی که من توی هال نشسته بودم اونم اومد پایین و با خانوادش گرم صحبت شدیم. یه ساعت بعد دیدم با استرس می گه فردا امتحان دارم و هیچی هم نخوندم. بابا و مامانش هم حتمن فکر کردن من چقدر بی ملاحظم که با اینکه خرسی امتحان داره می رم و مزاحمش می شم.واسه خاطر درس خرسی تصمیم گرفتم دیگه کمتر برم خونشون. اینجوری بهانه هم دستش نمی دم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: دلی جون من ادرستو می خوام. فکر کنم همیشه بهت سر زدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:هلی جون من که دوست دارم ولی کسی که به روی مبارکش نمیاره اونان. خودمم کلافه و سردرگمم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Jan 2010 08:00:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=450</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-450.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویای شبانه من</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-449.aspx</link>
<description>دیشب خرسی با یه جعبه شیرینی اومد خونمون. مامان و بابا هم به مناسبت سالگرد عقدمون به خرسی وجه نقد کادو دادن. دستشون درد نکنه. قبل از اینکه خرسی بیاد خونمون اتاقمو یه کمی مرتب کردم و منتظرش موندم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها قصه های مجید یادتونه!! دیشب وقتی با خرسی توی اتاقم مشغول صحبت بودیم ییهو اهنگشو شنیدیم. شاعت ۱ صبح بود. تندی از اتاقم اومدم بیرون دیدم مامان و بابا نشستن دارن تماشا می کنن. اون قسمتی بود که  مجید به شوخی به بی بی می گه مش عباش (که تازگی ها مرحوم شده بود) اومد توی خوابم و شمام چادر سفید سرتون بود و مش عباس شما رو با خودش برد. همونجا بی بی فکر می کنه  می خواد بمیره بعد می ره و واسه مجید پیراهن مشکی می خره و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قصه های مجید منو می بره به بعد از ظهر جمعه های دور.جمعه هایی که پر از خاطره و احساسات گرم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب خیلی بد خوابیدم.می دونین من از بچگی عادت دارم به یه چیز فکر کنم و بخوابم. یعنی از وقتی خیلی بچه بودم و بعد از ظهرها خونه مادربزرگم یا اینکه شبها خونه خودمون بهم می گفتن به فلان چیز فکر کن و بخواب. این فلان چیز هم در اکثر مواقع کیک تولدم بود. چون هر سال روز شماری می کردم که روز تولدم برسه با یه کیک خشگل. الانم همینطورم. خیلی شبها به کیک تولدم فکر می کنم تا بخوابم یا اگه دیگه خیلی داغون باشم به خرسی فکر می کنم که اکثرن اینجور مواقع موفق نمی شم خواب خوبی داشته باشم. دیشب چون از اون شبهای رویایی من بود دوست داشتم به مراسم عروسیم فکر کنم. خیلی وقتها به آینه و شمعدونم فکر می کنم که چجوریه ولی دیشب مراسم و تشریفاتش و دسته گل عروس و ماشین عروس برام مهم بود. شاید چون آلما از ماشین عروسی که قراره در آینده برای مراسم عروسیشون داشته باشن گفته بود و عسل آشیانه عشق هم عکس دسته گل عروسیشو گذاشته بود.خلاصه اینکه منم از اونجایی که آسمون شبم دیشب حسابی ستاره بارون بود و قمر در مهتاب بود از خرسی پرسیدم خرسی جون ممکنه با فلان تشریفات توی عروسیمون قرارداد ببندیم و ماشین عروسیمونم ... . خرسی بی ذوق گفت: هنوز بزرگ نشدی! من باید تا ۷۰ سالگیت صبر کنم تا فکرت بشه ۲۰ ساله و ... . در صورتیکه من فقط به یه اکی الکی هم راضی بودم. بهشم گفتم من که اکثرن به حداقل راضیم وگرنه تو انتخابم نبودی!!(اینو به شوخی بهش گفتم).بعد شروع کرد رفت بالای منبر. اونم ساعت ۳ نصفه شب. منم تا ۵ نتونستم بخوابم. یه ساعت خوابیدم اونم خواب های اجق وجق می دیدم. بعد به یه نتیجه ای رسیدم اینکه اصلن خط فکری منو خرسی توی یه راستا نیست و اون دوست داره من همه احساسات لطیف دخترانمو بریزم توی کیسه زباله و بزارم پشت در خونمون.منم نمی تونم. واسه همینم دیشب توی همون بی خوابی ها تصمیم گرفتم اصلن به عروسی فکر نکنم. دوست ندارم این اتفاق که قراره یه بار توی زندگیم برای بار اول (خدا رو چه دیدی شاید بخت دیگه ای هم باشه :دی) بیفته اونجوری باشه که دوست ندارم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من یه نانازیم که بعد از نامزدیم هیچیم مطابق میل خودم نبود.همه چی از طرف خرسی بهم تحمیل شد.سوء استفاده از عشق همینه دیگه.خرسی هم سو استفاده گر!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان که دو سال بزرگتر شدم می فهمم که اون وقت ها خیلی بچه بودم. الان با خرسی خیلی عشقولی هستیم و مشکلی نداریم با هم ولی من تقریبن فکر کنم خیره شدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 31 Dec 2009 08:31:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=449</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-449.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو سال و یک روز</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-448.aspx</link>
<description>سالگرد عقدمون حسابی بهمون خوش گذشت. چند روز پیش مامان خرسی ازم خواسته بود مطب دختر خالم براشون نوبت بگیرم.منم دو تا نوبت گرفتم براشون  اما اصلن حواسم نبود که با سالگرد ازدواجمون تداخل پیدا کرده. این شد که مجبور شدم یه خورده برنامه هامو ردیف تنظیم کنم.دیروز تندی رفتم خونه و حاضر شدم و رفتم پایین مجتمع پزشکانی که دختر خالم مطب داره اونجا. پایین ساختمون منتظر مادرشوهر و پاریکال  و جوجه مریض و شوهرش موندم تا اومدن. توی اون فاصله هم رفتم یه پاکت پول واسه خرسی جونم خریداری نمودم. یه تراول ۱۰۰ تومنی هم گذاشتم توش و با عشق براش نوشتم که چقدر دوسش دارم. بعد از اینکه کارمون توی مطب تموم شد  برگشتیم خونه خرسی اینا. طفلی دختر خالم خیلی زحمت کشید. ویزیتش از اونجایی که جراحه تقریبن بالاست ولی از جفت خواهر شوهرام حق ویزیت هم نگرفت که هیچ تا دم در هم اومد و با هامون خداحافظی کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش  من از قبل برنامه ریزی کرده بودم که قبل از قرارم با خرسی برم براش کادو هم بخرم. این شد که  تندی رفتم ۴ تا شاخه رز مصنوعی خریدم و یه کیسه گل خشک(از اونایی که یه بوی خاصی داره. فکر کنم گل نباشه. حقیقتش نمی دونم دقیق چیه) و یه ادکلن ریو کالکشن فرانسوی و یه گرم کن و برس برای موهای کم پشت که البته مارکدارم بود هم براش خریدم (قابل توجه خرسی در آینده کچل ) کارت تبریک هم براش برداشتم که خیلی بعدن خوشش اومد از طرحش. بعد رفتم و یه گل فروشی و گفتم یه دیزاین خشگل به گل ها بده که البته از نتیجش چندان راضی نبودم. ولی کلن خوب شد. کادوهامم دادم همونجا برام پیچیدن و تزئین کردن. بعد رفتم یه کافی شاپ و دسته گل و کیسه گل خشک و پاکت پولو گذاشتم جلوی پیشخدمت  گفتم ده مین دیگه همسرم میاد و سالگرد ازدواجمونه. اونم دیگه می دونست چیکار کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون کادوئی که گل فروشی برام دیزاینش کردو با خودم بردم بالا و منتظر خرسی موندم. خرسی که اومد یه دسته گل خشگلم برام اورد. گفته بودم که کادوشو که وجه نقد بود شب قبلش بهم داده بود. دسته گل خرسی خیلی ناز بود اونقدر که اصلن گلی که براش خریده بودم به چشم خودمم نیومد. خلاصه اینکه یه کمی نشستیم و  بعد پیش خدمت با گل و کادوها اومد و سالگرد ازدواجمونو تبریک گفت و  کادو هارو از طرف من تقدیم خرسی جونم کرد. من یه آیس پک طالبی و خرسی هم شاتوت سفارش دادیم و بعد از اینکه یه کمی با هم حرف زدیم یه کیک ساقه ای خریدیم و اومدیم خونه خرسی اینا.البته اونجا دیگه از کادو خبری نبود. منم انتظاری نداشتم ازشون. همین که دیروز صبح زود مادرشوهر و پدرشوهرم جداگونه بهم زنگ زدن و تبریک گفتن و خواهر شوهرامم جداگونه بهم اس ام اس دادن برام کافی بود. من معمولن به حداقل ها راضیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونم الان خیلی هاتون پیش خودتون می گید خرسی باید میومد خونتون و ... ولی من دوست داشتم اول بریم خونه خرسی اینا. مامان و بابا دیشب مهمونی دعوت بودن و دوست نداشتم به خاطر ما بمونن خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همه دوستای گلم تشکر می کنم که بهم تبریک گفتن و مرسی از همتون. عکس؟ حتمن&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 07:47:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=448</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-448.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دومین سالگرد ...</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-447.aspx</link>
<description>۲۷سال و ۴ ماه و ۱۷ روزمه. این یعنی ۲۸سال؟ ۲۵ مرداد ۶۲ دیگه خودتون حساب کنید.ولی امروز یه روز خاصه برای منو خرسی. نه تولدم خرسی هم نیس.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرداد ۸۴، ۲ ماه بعد از فارغ التحصیلیم، توی یه اتاق تاریک و باریک، میون ده دوازده تا چشم، اولین بار چشمم به چشمای یه پسر خوشگل و خوشتیپ افتاد که ۲ سال بعد توی این دنیا اسمشو گذاشتم آقای خرس یا همون خرسی خودمون. این خرس ما نه اونقدر چاق بود که بخوام لقب خرس بهش بدم و نه اونقدر تنبل بود که بخوام بگم بهش خرس تنبل. حالا اینکه چرا  اینجا توی خونه مجازیم اسمش خرسه بماند!! یا اینکه نه بهتره اصلن جهت تنویر افکار دوستان بگم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جونم براتون بگه اون وقتایی که تازه شروع کردم به نوشتن روزانه های خودمو و خرسی ، خرسی خواب بود. یعنی من میومدم اداره و یکمی که سرم خلوت می شد از دیروز می نوشتم در حالی که خرسی در همون لحظه در خواب خوش بسر می برد و بعد از بیداریش یه راست می رفت و کانکت می شد تا ببینه نانازیش چی براش نوشته. این شد که منم اسمشو گذاشتم خرس. خرسی که توی خوابه!! این روال ادامه داشت تا رسیدیم به روزهای بحرانی، که من دیگه ملاحظه هیچ بنی بشریو توی خونه مجازیم نمی کردم و خلاصه القاب و الفاظ مبارکی بود که نثار خانواده و خاندان معظمش می کردم و این شد که خرسی دیگه چندان رغبتی به خوندن ناسزانامه اینجانب توی این خونه پر از عشق نداشت و یه مدتی خاک مرده رو پاشید رو در و دیوار این لوح نورانی و رفت. ولی من همچنان می نوشتم. کم کم یه کم اون یکم من کوتاه اومدیم و خلاصه همه چی برگشت به روال سابق. حالا خرسی تقریبن از اون حالت خرس بودنش در اومده و خبری از اون خواب های زمستونیش نیس ولی طفلک اسمش روش مونده.نیس من عاشق میمیک تدی های نانازیم اون همچنان خرس منه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم می گفتم سال ۸۴ با هم آشنا شدیم اینکه چطور و چگونه بماند! فقط اینکه دعاهای خیر و زیبای معروف من همیشه بدرقه راه مسبب این آشنایی میمون بوده و هست. چند ماه بعد دیدیم ای دل غافل چه زود عاشق و دلباخته هم شدیم(البته خرسی می گه روزی که از کلاس نقاشی برمی گشتی (دومین دیدارمون)و با هم قرار ملاقات داشتیم از دیدنت زانوهام شل شد... در گوشی بگم اون وقتها من اصلن احساس خاصی به خرسی نداشتم.). ضمنن خرسی دانشجوی یکی از شهر های اطراف بود و منم محل کارم توی یه شهر دیگه بود.و کنار خانوادم نبودم. دیدار ما فقط آخر هفته ها بود و بس. کم کم چند ماه بعد من منتقل شدم و خرسی هم  درسش تموم شد.البته توی یکی از رشته هایی که مشغول به تحصیل بود.(آخه نیس خرسی از علماست اینه که دو تا رشته همزمان می خوند) توی این مدت مامان و بابا هم یه جابجایی اساسی و پر منفعت انجام دادن و کلهم منو خرسی بیشتر به هم نزدیک شدیم. دو سال گذشت و یه جورایی منو خرسی شدیم یک روح در دو بدن. خلاصه اینکه بعد از کلی من بیا و تو بیا و خاستگاریو اینور و اونور ۸ دی ۱۳۸۶ توی یه همچین روزی! البته روز عید غدیر ساعت ۳ بعد از ظهر منو خرسی به عقد هم در اومدیم و پیوند زندگیمون برقرار شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه اینا رو گفتم که بگم امروز دومین سالگرد به تقویم خورشیدیه عقد منو خرسیه!! پیوند رسمیمون دو ساله شد. دیشب خرسی همراه با یه جعبه شیرینی کادومو داد بهم/وجه نقد توی این شرایط خیلی شادم می کنه.(شرایط خرید ماشین بهتر می شه) منم تو اولین دقایق امروز بهش زنگ زدم و تبریک گفتم. ولی هنوز چیزی به عنوان کادو براش نخریدم.نمی دونم هم چی بخرم براش. ولی اینو می دونم توی یه گوشه دنیا توی یه اتاق تاریک و باریک خشگل میمون اون همه جفت چشم خدا قلب منو خرسیو به هم نزدیک کرد تا همیشه برای هم باشیم. منو خرسی در شرایطی متعلق بهم شدیم که من برای همیشه به قسمت و سرنوشت معتقد شدم. نحوه آشنایی ما یه جورایی خیلی اتفاقی و باور نکردنی بود. حداقل برای من که اینطور بود!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز روز نانازی بانو و آقا خرسیه. پس همگی بی خیال تاریخ قمری و این حرفا هورااااااااااااا...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 06:57:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=447</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-447.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعطیلات زیبای من</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-446.aspx</link>
<description>امروز که وبلاگمو باز کردم چشام ۴ تا شد آخه من نه رنگ وبلاگمو عوض کرده بودم نه قالبشو نه راست کلیک ممنوعو برداشته بودم. نمی دونم این چند روزی چه بلای آسمونی سر این بدبخت نازل شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجشنبه هم اونقدر سرعت زغالی بود که نتونستم پست بزارم.ولی گفتم که خرسی زنگ زد و از دلم در آورد. این چند روز هم اتفاقاتی افتاد که حسابی از دلم در اومد. پنجشنبه چند دست لباس و چکمه و کفش و ... و لوازم اداره رو برداشتم و خرسی اومد دنبالم و با هم رفتیم خونه خرسی اینا. طفلی خرسی از خوردنی شب یلدا از همه نوع برام کنار گذاشته بود. سیب انار پرتقال تامسون برزگ هندوانه و آجیل و نصیری حتی از شام هم برام گذاشته بود توی فریزر و هر چند دقیقه یه بار در گوشم می گفت شام شب یلدارو برات گرم کنم؟ قربونش برم. خیلی مهربونه.شبش رفتیم یه کمی دور زدیم و بعد جمعه صبح ساعت ۱۱ بیدار شدیم و تندی حاضر شدیم رفتیم یه جای خیلی ناناز. البته پاریکالو هم با خودمون بردیم.حدس بزنین کجا؟ آبعلی.پیست اسکی آبعلی. ناهارم توی یه رستوران توی راه که نمی دونم اسمش چی بود خوردیم. ولی خیلی رستوران رویایی بود. توش حوضچه ماهی داشت با صدای آبشار.غذا هم چنجه و برگ و فیله و کوبیده خوردیم.بعد توی پیست اونقدر از اون بالا سُر خوردیم و زرتی اومدیم پایین. اونقدر منو خرسی چپ کردیم اونقدر مثل بمب از خنده منفجر شدیم که نگو. گفته بودم که خرسی از عید به اینور با  پاریکال حرف نمی زنه. واسه توهین هایی که پاریکال بهم کرد. بعد واسه همینم من هوای پاریکالو خیلی داشتم. ولی مطمئنم اگه روابط پاریکال و خرسی حسنه بود صد در صد من یه جورایی می شدم که نمی تونم توصیف کنم. شما بگو حسادت شما بگو بدجنسی. خب اینجوریه چیکارش کنم. اون وسطها چکمه پاریکال خیلی زیرش صاف بود و مرتب می خورد زمین. واسه همینم منو اون چکمه هامونو عوض کردیم. ای خدا نمی تونین تصور کنین چند بار خوردم زمین و چند بار در حالی که خرسی مچ دستمو محکم گرفته بود دورش چرخیدم. دیگه آخرا رسمن مچ دستم جواب کرده بود. شب رسیدیم خونه. خیلی خوش گذشته بود.شنبه دیگه اصلن نمی تونستیم از جامون بلند شیم بس که دست و تنمون کوفته بود. ناهار بیرون خوردیم و غروب دوستای خرسی با خانوماشون اومدن خونه خرسی اینا. یه ساعتی نشستن و بعد رفتن.دوست خرسی تازه بچه دار شده منو خرسی هم وقت نشد بریم دیدن بچشون. این شد که یه سکه پارسیان بهش  کادو دادم. مامان خرسی هم یه سکه ازم قرض گرفت و بهشون کادو داد. آخه من جعبه جواهراتمو با خودم برده بودم. چون این چند روزه مامان و بابا هم خونه نمی موندن می ترسیدم اونو خونه بزارم برم. الانم که اونقدر  اوضاع مملکت قاراش میشه کسی با دزدا کاری نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی بشونین از شب.شب منو خرسی پاریکال و دوست خرسی رفتیم یه قهوه خونه سنتی و  نشستیم به قلیونکشیدن. البته خرسی و پاریکال لب نزدن و من و دوست خرسی فقط پایه بودیم. همون لحظه حس کردم دلم می پیچه ولی فکر کردم شاید از فشارمه که افتاده. بعد که اومدیم خونه  گلاب به روتون بالا اوردم. خرسی طفلی از همون لحظه تا امروز صبح که منو برسونه داشت ازم پرستاری می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز صبح فکر می کردم خوب شدم. این شد که صبح زود با خرسی و پاریکال رفتیم کلی حلیم گرفتیم.من که اصلن لب نزدم. بعد با خرسی و پاریکال و مادر شوهر و پدرشوهرم و جوجه مریض و شوهرش رفتیم ناهار نذری خوردیم. البته من بازم گلاب به روتون بالا آوردم. بعد یه خورده مادرشوهرم حلیم نذری و غذای نذری واسه مامان و بابام گرفته بود که اونو  بردیم خونه ما. یه یه ساعتی نشستیم و بعد خرسی اینا می خواستن برگردن خونشون که بارم من همراشون برگشتم خونه خرسی اینا. چون خرسی می خواست ازم پرستاری کنه و منو برسونه اورژانس. وقتی رسیدیم خونه خرسی اینا فقط خوابیدم. هر چی اصرار کردی بریم دکتر دیدم اصلن توان حرکت ندارم و فقط دوست دارم بخوابم. ماجراهای درگیریو و شلوغیه دیروزو هم توی عالم خواب و بیداری می شنیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همینجا برای خرسی مهربونم: عزیزم مرسی که این چند روز مواظبم بودی تا آب توی دلم تکون نخوره. مرسی که  هوامو داشتی.نمی دونی وقتی دیدم از هر چیز شب یلدا یکمی برام نگه داشتی تا بیام خونتون چقدر توی دلم واسه حماقتم اشک ریختم. مرسی که دیشب وقتی خواستم کلیپ ببینم پشتم نشستی و دستاتو دور گردنم حلقه کردی که راحت تر بتونم کلیپارو ببینم تا گردنم احساس خستگی نکنه و پشتمو خم نکنم. مرسی که معدمو مالش می دادی تا کمتر دردشو حس کنم. از اینکه مرتب برام نبات داغ می کردی ممنونم. ممنونم از اینکه مرتب نوازشم می کردی تا احساس تنهایی نکنم. از اینکه امروز منو  تا خود اداره رسوندی و از کارات موندی تا من راحت باشم.خرسی مهربونم ممنونم از اینکه دیروز وقتی با اون خانومه لعنتی جر و بحث می کردم اومدی و اونو دعوا کردی. خیلی دوستت دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تعطیلات تپل بعدیمون ۲۲ بهمنه.چه حالی می ده اینجور تعطیلات.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#330099&gt;پ.ن: من نظر کسیو پاک نمی کنم ولی بعضی ها خصوصی می زارن وخب طبیعیه نمایش داده نمی شه. قابل توجه مهدی و یاسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 09:26:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=446</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-446.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منو و این همه خوشبختی</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-445.aspx</link>
<description>بچه ها مرسی از همتون. بابت همراهی ها و راهنمایی هاتون راجع به پست قبل. می دونین من چیزی واسه پنهون کردن ندارم. ذاتن ادم رو راستی هستم و البته ضربه هایی که توی زندگیم هم خوردم بابت همین را رواست بودنم بوده. حالا حرفم اصلن این نیست. خیلی هاتون منو دیدین(البته تصویرمو می گم). شاید اگه توی خیابونم ببینید منو بشناسید. از مشکلاتم با خبرید. توو این سالهایی که می نویسم هیچی از مشکلاتم از قلم نیفتاده. شاید خیلی هاتون بگید ساده و پیش و پا افتادست ولی هر کسی یه ظرفیتی داره. من از اون تقریبن بی ظرفیت هام.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذیرم. دیروزم به کارتون دیدن و فیلم دیدن گذشت. کارتون های شبح قصر و دنیای اشباح رو دیدم. و یه فیلم وحشتناک هم که از همکارم گرفتم و اسمشو نمی دونم چی بود. فقط بگم دیشب که ساعت ۱۲ و نیم که فیلمش تموم شد از شدت ترس در اتاقمو باز گذاشتم و بعد تا صبح شاید بالای ۱۰ بار هم بیدار شدم. بس که فیلمش ترسناک بود. دیروز کلهم اجمعین به دیدن فیلم های ژانر وحشت گذشت که هیچ اتفاقات وحشتناک هم کم نبود. یکیش اینکه اونقدر درگیری فکری دیروزم زیاد بود که همونطور که واسه خونواده خرسی توی دلم آرزوهای خوب خوب می کردم انگشت سبابه دست چپم رفت لای در. این شد که الان از یه انگشت جانباز شدم و رفتم پی کارم. یعنی اگه به سید بودن و این حرفا اعتقاد داشتم می گفتم سید خرسی سیدیان. (اصلن توهین نشه به سید های اصل عزیز)(آخه یه همکار داریم که رفته جلو اسم فامیلش یه سید گذاشته پارتی داشته اینه که من دیگه به سید و این حرفا نگاه نمی کنم.ذات طرف باید خوب باشه اینا بهانه و سو استفاده از دینه). خلاصه اینکه دقیقن ناخن انگشت سبابه دست چپم نصف شد ولی سرجاشه و لق می زنه. الانم با چسب زخم دورشو پیچیدم تا یه بلایی بیاد سرش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه دوست دارین از خرسی بگم، چیزی واسه گفتن ندارم. راستش از وقتی راجع به رفتن زیر یه سقف و نرفتن زیر یه سقف حرف زد اصلن تمایلی به محکم کاری این بنای چینی شکسته زندگی مشترکمون ندارم.فعلن تا وقتی نتونم تصمیم درستی بگیرم ترجیح می دم اوضاع همینجوری بمونه. می خوام ببینم واقعن از دل برود هر آنکه از دیده رود راجع به عشق ما هم صدق می کنه یا نه. اصلن می خوام توی این دو سال که خرسی خان می خوان به درسشون برسن منم به خودم برسم. برم تفریح مسافرت. اصلن شاید مسیر زندگی هر دومون تغییر کرد.اینا رو دارم در شرایطی می گم که خرسی توی بلندترین شب سال منو به خاطر اون درسای مزخرفش تنها گذاشت. لج کردن های خرسی با خانوادش همیشه نتیجش شده دادن یه حال اساسی به اونا و رفتن یه دود حسابی توی چشم خودش(مثالش هم کنکورش و ماشین و ...). الانم داره با من این کارو می کنه منم استقبال می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب اونقدر اوضاع روحیم وخیم بود که تصمیم گرفتم واسه این دو سه روزی برم مسافرت. کجا؟ کرمان. خونه همون دوستهای کرمانیمون. امروز پرواز ها رو چک کردیم دیدیم واسه کرمان نمی شه امروز اقدام کرد. البته همکارم تلفنی این کارو کرد. تازه اگه هم بخوام برم باید یکی با من بیاد نمی خوام تنها برم. اون طرفم خودش خودشو انتخاب کرد. اینه که اگه اکی شه و بتونیم بریم تنها نیستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه تجربه تعطیلات عاشورایی و خونه موندنو دارم.این دو سال خونه خرسی اینا بودم و یادمه سال ۸۵ توی خونمون تنها بودم و فقط گریه می کردم. مامان و بابا خونه مادربزرگم بودن و من نرفتم. هیچ کار دیگه ای هم نکردم.نه فیلم داشتم ببینم و نه کسی بود که با هم باشیم. کارت اینترنت هم نداشتم و همه جا تعطیل بود. خیلی بهم بد گذشت . خیلی. نمی خوام امسال هم مثل اون سال شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه هم مسافرتمون کنسل شد ماکارونی قراره از تبریز بیاد. احتمالن می رم اونجا که تنها نباشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونین وقتهایی که بین منو خرسی شکرابه اونقدر اتفاقای خوب برام می افته. اونقده زندگی بهم حال می ده که خودم می مونم توش. همین دیروز از بانک بهم زنگ زدن و یه خبر تپل بهم دادن. همیشه هم آخر هر ماه که حقوق ها واریز می شه روابط منو خرسی یه چیزی تو مایه های خربزه و عسله.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با این اتفاقات اخیر و خبرهای شادی آور دیروز خرید ماشین برام قطعی شده. یعنی ممکن نیست ازش بگذرم. به هیچ قیمتی. احتمالن تا پایان این ماه اگه خدا بخواد و یه ماشین مناسب گیرم بیاد حتمن می خرم. با اینحال اوضاع روحیم همچنان  وخیم تر از وخیمه اینه که نمی تونم اونچه که بهم می گذره رو هضم کنم یا بتونم تعریف درستی از احوالم بکنم. به قول یه یارو هفته اولش خیلی سخته!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدن نوشت: خرسی جونم زنگولید بازم گوشام دراز شد!!! اشتهام همراه نیشم تا بنا گوش باز شد. قراره جمعه بریم گردش و تفریح. ددددددیییییییییییییی !! ولی هیچی شب یلدا که نمی شه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 09:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=445</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-445.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یلدای فراموش نشدنی من</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-444.aspx</link>
<description>اون وقتها همیشه فکر می کردم امکان نداره مناسبت های مهمو تنها بگذرونم. امکان نداره یه سالو بعد از عقدم تنهایی تحویل کنم. امکان نداره هیچ عیدی تنها باشم یا شب یلداییو بدون همسرم سپری کنم. اینا فقط خیال بود. فکر می کردم اگه خلاف این اتفاقا بیفته خب یعنی یا به خاطر منفعت با همسرم ازدواج کردم که هیچ عشقی بهش ندارم یا اینکه از نظر مسافت خیلی دورم ازش. بازم اینا همش فکرای بیخود خودم بود. یاد یلدای  سال ۸۵ افتادم که منو خرسی چقدر منتظر روزی بودیم که بتونیم شب یلدا رو با هم بگذرونیم و کنار هم باشیم. الان می تونیم ولی ... ولی خرسی تخصص خاصی توی گند زدن به مناسبت هایی داره که من منتظرشم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از نوشتم متوجه شدین که دیشبو تنهایی رفتم توی جمع فامیلای خودم. به هزار دلیل. دیروز وقتی رفتم خونه شروع کردم به رسیدن به خودم. از اتوی مو گرفته تا مرتب کردنشو و امتحان چندین لباس چون می خواستم وقتی میرم خونه خرسی اینا حداقل به مناسبت شب یلدا یکمی متفاوت باشم. هر چند به هیچ وجه دعوت رسمی  نبودم. خرسی هم گذاشت با پدرش رفت باغشون که حومه ست. می تونین تصور کنین که دیشب توی اون شلوغی و ترافیک چه ساعتی اونا می رسیدن خونشون و توی اون ترافیک بازم چقدر طول می کشید که خرسی بیاد دنبالم و با هم بریم خونشون. اینکه خودم تنهایی هم برم خونه خرسی اینا محال بود. چون دقیقن حس آدامس بودن بهم دست میداد. اینا حس های خودمه و برام مهمه. این شد که بهش زنگ زدم و گفتم خرسی من خودم میام یه جایی همو ببینیم دیگه توی این ترافیک زمانو از دست ندیم. دیدم میگه نه من خودم میام دنبالت.توی اون مدتی که حاضر می شدم شاید ده بار به خرسی زنگ زدم که متقاعدش کنم  که من برم و یه جایی ببینمش و بعد با هم بریم خونشون بهتره تا اینکه اون همه وقت صرف این شه که بیاد دنبالم.در همین حال لوازم و وسایل ادارمو هم بر می داشتم و می چپوندم توی نایلکس.خلاصه توی همین ده بار زنگ زدن ها کارمون رسید به دعوا. چون خرسی می گفت یا من بیام دنبالت یا اینکه خودت برو خونمون من میام. منم دوست نداشتم تنهایی وقتی دعوت نشدم برم خونشون. حداقل اونجوری خرسی باهام بود و توی دیدشون خودم پا نشدم هلک هلک برم توی جمعشون. توی همون بحثا بهش گفتم وقتی کسی منتظر من نیست و دعوت نشدم واسه چی تنهایی برم خونتون. یه ربع بعد ساعت ۷ مامانش زنگ زد بهم و گفت نانازی کجایی؟ بمون خونه خرسی میاد دنبالت. گفتم باشه. گفت من که بهت گفته بودم بیا شب یلدا دور هم باشیم. این حرفو که زد انگار یه کتری آب جوشو ریخت روی سرم. گفتم کی بهم گفتین؟ گفت وقتی زنعموی خرسی فلان چیزو برامون اورد و  سر هممون جمع بود. من گفتم. گفتم من اصلن اون وقت خونتون نبودم. تازه من پریشب که اومدیم خونتون ازتون پرسیدم شب یلدا برنامتون چیه چیزی نگفتین بهم!فقط گفتین خودمونیم.(اینو هم بگم فقط پاریکال قبلش بهم گفته بود مامان می خواد فسنجون بزاره و جوجه مریض اینام میان.اسمی از منم نیاورد.)بعد گفتم خانوم پسر خالم زنگ زده و رسمن دعوتمون کرده. خرسی نمیاد بعد میگه برو خونه ما من میام. گفتم منم احساس دارم دوست دارم این یه شبو حداقل خرسی یه کمی به منم فکر کنه. اینکه مدتهاست احساس شادی نکردم. اینکه خیلی وقته دلم گرفته و کسی هم به فکرم نیست بماند. بعد دیگه چون مامانش زنگ زده بود بهم صد در صد برنامم خونه خرسی اینا شده بود. زنگ زدم به خرسی که بهش بگم منتظرشم دیدم ریجکت کرد. منم نشستم روی تخت در حالی که خونمون هیچکی نبود و می تونستم های های گریه کنم ولی خودمو نگه داشتم که آرایشم بهم نخوره. خرسی زنگ زد و گفت کجایی؟ منم به شوخی گفتم کافی شاپ ... نشستم منتظرتم. بعد ییهو خط ها قیری ویری رفت و دیگه صداش نیومد. خودم بهش زنگ زدم و گفتم من الان خونمون منتظرتم. دیدم میگه پس چرا گفتی کافی شاپی و ... اصلن نمی خواد بیای خونمون. برو خونه پسر خالت. (اینارو در حالی گفت که پدرش هم توی ماشین بود) یعنی اگه خدا هم میومد پایین محال بود با این حرفای خرسی من پاشم برم خونشون. قبلن ها این حرفاش برام اصلن اهمیت نداشت و شاید اگه این اتفاق سال گذشته میفتاد  مثل آدم های ابله پا می شدم می رفتم خونشون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ده مین بعد بازم در حالی که روی تختم احساس بد بختی می کردم دیدم پدرش زنگ زد بهم و گفت نانازی خرسی می گه من نمی تونم برم دنبال نانازی و نمی دونم امتحان دارم و استرس و ....حاضر شو من بیام دنبالت. دیگه دو تا گوشم رسمن آژیر کشیدن برای خودشون. گفتم اصلن نیاین چون من دارم می رم خونه پسر خالم. دیگه هر چی اصرار می کرد  حالم بیشتر از خرسی بهم می خورد. گفتم من می خواستم با خرسی باشم وقتی اون توی این وضعیته ،بودن من توی خونتون  فقط روحیه منو خرابتر می کنه. نمی تونم بیام. بعد هم رفتم خونه پسر خالم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه پسر خالم اینا یه خونه بزرگ و خیلی مجلله. یه جورایی دوبلکسه ولی یه سکوی اضافه هم توی خونه داره  که اونو به صورت قهوه خونه سنتی درستش کرده بودن و قلیون و چایی های مختلفو ... بقیه قسمتهاش خیلی شیکه.دیشب خونشون بساط همه چی به راه بود. خیلی خوب بود. فقط اینکه همه با همسراشون اومده بودن و من تک و تنها رفته بودم آزارم می داد. این جو با روحیه من که عاشق دو نفره بودنم جور در نمیومد. از اون طرف خونه خرسی اینام که محال بود برم. این تنها راه بود برام.چون تنهایی هم نمی خواستم شبمو خراب کنم. شام  اکبر جوجه و قیمه و  خوراک گوشت و کوفته و سوپ و ماهی بود و دسرش هم ژله انار و آناناس و کارامل. بعد از شام هم که تنقلات. فقط نمی دونم چرا هندوانه نبود. فکر کنم یادشون رفته بود. خانوم پسر خالم هم یه گردنبند بزرگ زرتشت گردنش بود و کلهم خونه رو خیلی زیبا با مجسمه های پارسی تزئین کرده بود. حتی ظرفاشم اینطور بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فال حافظ هم توی همون قهوه خونه سنتیه شوهر خالم واسه تک تکمون گرفت ماله من توی تموم بیتهاش آخرش این بود که حقه باز کرد و نیرنگش رو شد و  این خرسی شوهر بشو نیست براتو ... (البته با همون آخر بیتش خودم تفسیرش کردم)خلاصه کلی آبروم رفت با این فالم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچی بهم نمی چسبید.کلن شبم خرابتر از اونی بود که بتونین تصورشو بکنین. حس می کنم دیشب شروع یه بحران روحی برام بود. این حس همچنان باهامه. اونقدر که دوست دارم بشینم با مامان و بابام صحبت کنم و بگم تقریبن آخر خطم.شما که پدر و مادرمین کمکم کنین.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 07:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=444</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-444.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی نیاز به خنده داری...</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-443.aspx</link>
<description>خب دیدین سر قولم بودم؟ عکسارو دیدین. نظراتتونو هم خوندم. مرسی که نظر دادین. عقد جوجه مریض عید غدیر سال گذشته بود. یعتی دقیقن ۲۸ آذر ۸۷ و حنابندون و عروسیش مهر امسال. اکثرن آرایش عقد دوست داشتین. ولی مدل لباس عروسی هم قشنگ بود. اگه از نزدیک می دیدین همتون عروسیو قبول داشتین ولی اکثرن توی نظرات حنابندونو دوست داشتن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینکه دیگه صغرا و کبرا هم نکردم هر کی پسورد خواست و وبلاگ هم داشت بهش رمزو دادم. ایمیل برام سخته.تازشم واسه بعضی ها دو باره و سه بار هم فرستادم بس که قاطی می کردم. دیگه هر کی از قلم افتاد ببخشید از دستم در رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب خرسی اومد خونمون. به مناسبت شب یلدای امشب موهامو کلن شرابی رنگیدم. اونقده ناز شده. اونقده تغییر کردم. ولی چه فایده. هنوز که هنوزه و ظهر شده معلوم نیست امشبو کجاییم. دیروز خانوم پسر خالم تماس گرفت و گفت همه فامیل خونه اونا هستن و منو خرسیو هم دعوت کرد. فامیلای ما هر سال سرشون خونه یکی جمعه. می خونن، می رقصن، می نوازن. خلاصه خیلی خوش می گذره. فال حافظم که روی شاخشه. هر سال شوهر خالم که دبیر ادبیاته و خلاصه یه کتاب حافظ قدیمی و بزرگ هم داره برای تک تکمون فال می گیره. اینه که خیلی دوست دارم امسالم مثل سالهای گذشته توی جمع فامیلم باشم. از اون طرف از پاریکال (خواهر شوهر کوچیکه) شنیدم که مامانش واسه شب یلدا می خواد شام درست کنه و بساطی و ... بعد  که من پرسیدم مگه مهمان دارین؟ گفت: نه خودمونیم. حالا توی این حال و احوال خرسی می گه بریم خونشون. در حالی که نه مادرشوهرم و نه هیچ کس دیگه ای بهم زنگ نزده بگه بیا اینجا. ولی خانوم پسر خالم رسمن دعوتم کرده. تازه خونه خرسی اینا هیچکی نیست. می دونم دیگه. هر کی شامشو می خوره و بعد هم یه تنقلاتی توی سکوت خورده می شه و بعد هم خواب. نه فالی نه خنده ای نه شعری!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب یه شب که تو سال بیشتر نیس. دوست دارم شب خوبی برام باشه. همه اینا در حالیه که مدتهاست نه جایی رفتم و نه شور و حالی دارم. کلن امسال از وقتی مجددن درسای خرسی شروع شده ما هیچ جا نرفتیم. خرسی هم همه چیو فراموش کرده. اینکه من صبح تا غروب توی اداره چشمام بابا قورقوری می شه بس که زل می زنه به کامیوتر و اینکه چقدر قبلن تفریح داشتم و الان اصلن ندارم. اینکه روحیم جوریه که نیاز به طبیعت دارم. نیاز به گردش دارم. نمی گم خرید که یه وقت بهش  بر بخوره که رو دستش خرج می زارم. در حالی حداقل از این بابت خوشحالم که خریدام با خودمه. حتی اگه با خرسی برم. من نیاز به خنده دارم. نیاز به شادی دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم خرسی زنگ زده می گه واسه امشب برم خونشون. بعد هم چون من مخالفت کردم یه بحثی کردیم و تلفنو قطع کرد. آخه خواهرش با شوهرش میاد خونه خرسی اینا بعد منم پا شم برم اونجا؟ اون خونه مادرشوهرش نمی ره با اینکه فقط یه برادرشوهر داره و اونام تنهان. بعد من پاشم برم خونه خرسی اینا که شب یلداشون اصلن هیجان انگیز نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا باید شبم خراب شه؟ من الان خیلی بغض دارم . اونقدر که چشمام می سوزه و نوک بینیم هم قلقلک داره. اونقدر که دوست دارم یه  اتاقک شیشه ای چند جداره داشته باشم و برم توش و فقط و فقط گریه کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینا دلیل نمیشه نگم یلداتون مبارک. شب خوبی برای همه آرزو می کنم. اگه توی اون جهنم بودم که هیچ اگه تو جمع فامیلای خودم بودم به یاد تک تکتون هستم. خوش باشین.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 08:58:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=443</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-443.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شما قضاوت کنین</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-442.aspx</link>
<description>خواستم عکس هایی که مراسم عقد و حنابندون و عروسی گرفتم و به ترتیب اینجا بزارم. شما قضاوت کنین کدومشون بهتر شد: ببینید چشم من و خرسی جفتمون سبزه ولی توی هیچ کدوم از عکس ها معلوم نیس. جز یکی دو مورد. خرسی که اصلن خوب نشد توی عکس. واسه همینم من زیاد از عکسمون راضی نیستم. اسم عکاسیمونو از زیر عکسهامون پاک کردم....
&lt;P&gt;بعدن نوشت: می دونید چی شد؟ فکر نمی کنم آدمی به بی فکری من پیدا شه. به مدت ۵ یا ۱۰ دقیقه عکسام همونطور عمومی واسه خودش دلبری می کرد منم از همه چی بی خبر. تازه پستو رمز دار هم کرده بودم. دارم خودمو گول می زنم که خب هر سه تا جشن که مختلط بود در هر صورت هر کی می خواست می تونست بدون اینکه من بفهمم ازم فیلم و عکس بگیره پس بی خیال.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی آیت.... منتظری فوت کرده. اینم خبر دست اول&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 05:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=442</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-442.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زغالستان</title>
<link>http://nabat.blogfa.com/post-441.aspx</link>
<description>عکس ها می مونه واسه فردا. هر چی سعی کردم نتونستم آپلود کنم. سایت خوبی اگه واسه آپلود می شناسید که فیلتر نشده باشه معرفی کنید لطفن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تو یه سایت عکسامونو آپلود  کردم ولی وقتی می خواستم پست کنم مطلبمو یه پیغامی داد که به دلیل وجود اسکریپ غیر مجاز امکان درج این پست نمی باشد.یعنی چی؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 11:43:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nabat&amp;postid=441</comments>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>http://nabat.blogfa.com/post-441.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
