تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي - معصوميت شودي
نوشته های من برای خرسی جونم
از ديروز همش چهره بچگي هاي مهو توي ذهنمه! با اون موهاي مجعد مشكي كه مامانش براش خرگوشي مي بست.چشمهاي درشت و معصوم كه توش مي شد دلشو ديد. مهو با اون چهره كودكانه چقدر دوست داشتني تر بود!! وقتي بدو بدو ميمومد توي حياطمون (گفته بودم كه بين حياط ما و عموهام ديواري نبود. ديوار بود ولي جاي درش خالي بود)در حالي كه لب هاش آويزون بود ولي سعي داشت لبخند بزنه!!وقتي مي خنديد چشماش قشنگتر مي شد.  حالا همون همبازي دست و پا چلفتي و مظلوم داره مي شه عروس خانوم فردا شب جشني كه دعوتيم!!نمي دونم چرا يه بغض توي گلومه كه نمي تونم پنهونش كنم! دوست ندارم معصوميتي كه مهو تا همين امروز حفظش كرده با عروسيش كمرنگ شه!! من همون مهو ۲۰ سال پيشو بيشتر دوست دارم. نه ۲۵ سال پيش. همون وقتايي كه بهش مي گفتم ممش!!

گفته بودم ما از بچگي مهو رو شودي صدا مي كرديم. نمي دونم شودي به چه معناست. ولي اين اسمي بود كه ما صداش مي كرديم.حتي روي گوشيم هم به همين اسم سيو شده شمارش!! حالا اين شودي خانوم ميره كه يه زندگي جديدي شروع كنه!

ديروز مهموني خونه مصي اينام خيلي خوب بود. تزئينات كادوهاي مصي هم خيلي زيبا شده بود. يه سبد گل و ميوه با كمك مرج درست كرديم كه عكسشو بعد از عروسي مي زارم. فردا نوبت آرايشگاه دارم واسه موها و آرايش صورت!! هر وقت ياد فردا شبم مي افتم استرس بهم دست مي ده!! نمي دونم چرا!!

امشب همگي خونه مهو اينا شام دعوتيم. راستي گفته بودم مهو مراسم جدا واسه حنابندون نمي گيره؟!! امشب سرمون خونشون جمع مي شه كه يه كمي شلوغ كنيم!! زنعموم زنگ زد صبح بهم كه منو خرسي حتمن امشب بريم اونجا. به خرسي گفتم كه دعوتيم گفت: من باشگاه دارم از باشگاه ميام!!من برم كه خيلي امروز كار دارم. برم خونه و دوش بگيرم و بعد هم برم كلاس و بعدش برم خونه عموجونم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 14:39  توسط نانازي بانو  |