تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي - شب شبه رقصه
نوشته های من برای خرسی جونم
چقدر خوبه داريم لحظه هاييرو مي گذرونيم  كه لحظه لحظش قراره خاطره شه واسه مهو!! واسه يه عمر مهو!! قراره هر وقت ياد اين روزها ميافته قند توي دلش آب شه!! دوست ندارم هيچ بغضي توي گلوش باشه! دوست ندارم بغض گلوي منو اونم داشته باشه!! هر وقت يادم مياد كه اين فصل زندگي مهو هم گذشت يهو دلم مي ريزه! كاش خودش اينطور نباشه كه مي دونم هست! اينو مي شه از زردي صورتش و وزن كم كردنش فهميد!! نه چاق نبود كه وزن كم كرد.خيلي لاغر بود ولي لاغرتر شده!! تصميم بر اين شد امشب خيلي محترمانه كفش طلامونو پامون كنيم و بريم مهموني مهو!! امشب كه سرمون جمعه و مهمونا رفتن مي شينيم پاي درست كردن باقي گفت ها!! عكسشم حتمن يه كمي كه سرم خلوت شه مي زارم!!

الان فقط اتومات كمرم قر مي ده و پام به رفتنه!! زودتر برم كه دير شده !! مرج هم از اداره مياد خونه ما!! سر دوش گرفتن بايد دعوامون شه! اون نمي ره واحد بالايي منم عمرن اگه برم!بعدش با هم مي ريم مهموني!!فردا ميام مي گم چي شد و چي نشد!!

خرسي نازم يه وقت فكر نكني علوسي دخمل عموم شده تورو فراموش كردم ها!! نه عزيزم يه كمي خودمو از نظر روحي شارژ مي كنم  واسه روزهاي بعد از عروسي كه بازم بيشتر باهميم!!

بوس بوسي

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:18  توسط نانازي بانو  |