تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم
۵ شنبه  وقتی رفتم خونه اونقدر خسته بودم که مثل یه گربه کوچولو خوابیدم. بعد مامانم بیدارم کرد و رفتیم خونه عمه خانومم. بعد از شام خرسی اومد و رفتیم خونه ما. یه سری وسایلمو برداشتم و رفتیم خونه خرسی اینا.قبلش رفتیم بیرون یه چایی و دوتا سیخ جیگرم خوردیم.بعد که رسیدیم خونه خرسی اینا آمریکن پای آخرو هم دیدم و خوابیدیم. دقیقن می خوام بگم گند زدن به بقیه قسمتهاش. اصلن محتوا نداشت خنده دارم نبود. به خدا شرک خیلی بهتره. دیروز ساعت ۱ بیدار شدیم و بعد هم عین بچه های خوب  شب رفتیم دوره. نمی دونم چرا هر وقت خونه خرسی اینا می خوابم جمعه ها که بیدار می شم زودی شب می شه. غلط نکنم واسه اینه که تا لنگ ظهر می خوابم. بعد از دوره رفتیم خونه ما. امروز صبح هم با خرسی رفتیم یه سری از کارای بانکیمونو با مامان و بابا انجام دادیم و هر کی رفت سر کار خودش. الانم خیلی خواب آلودم نه به خاطر اینکه دیشب خیلی دیر خوابیدیم نه اتفاقن ساعت ۱۲ خوابیدیم ولی فکر کنم واسه گرمای زیاد اتاقمه.

الانم اینجا نشستم دقیقن عین دخترای احساساتی یه شاخه گل رز روبرومه توی یه لیوان حلبی گذاشتمش که فانتزی شه. بعد دورش روزنامه لوله کردم یه طرفشو برگردوندم که دیگه فانتزی اندر فانتزی تر شه.

مامان و بابا دیروز که من نبودم اغفال شدن رفتن خونه خالم اینا. خالم اینا براشون از دامغان مهمون اومده بود. اینجور مواقع من اگه باشم خونه، نمی زارم اونا برن خونه خاله یا هرکی که مهمون براشون اومده باشه  چون می دونم جو گیر می شن و به هر بهانه ای دعوتشون می کنن. عین قضیه دیروز.دیروز که منو خرسی یه سر اومدیم خونه که من آماده شم مامان اینا نبودن.(کجا بودن؟ خونه خالم) وقتی رفتم دوره دخترخالم با نیش باز بهم گفت نانازی ما فردا شب با مهمونای دامغانیمون خونتون دعوتیم. منو می گین ، شدم چوب خشک. همونجور نگاش کردم. یادم نمیاد لبخند زدم نزدم گفتم بفرمایید نگفتم. خلاصه اینکه تا خونمون برسیم کلی حرص خوردم. اصلن خوشم میاد از توجیه مامانم. بهش می گم مامان من شما دست تنهایی بعدشم شاغلی دلیل نداره دو تا آدم راه میفتین میرین مهمونی بعد با هم تصمیم بگیرید شونصد نفرو دعوت کنین. تصور کنین امشب مهمون داریم. من مهمون دوست دارم ها ولی حوصله ندارم ببینم مامان طفلکی کلی داره زحمت می کشه. آخه منم دستم به کار نمی ره بس که مشغولیات ذهنی دارم. توجیه مامانم منو کشته . چنان با ذوق و شوق میاد تعریف می کنه می گه این خانمه (یه آقا و خانم و پسر دامغانین) همراه خودش دف آورده و دف می زنه و می خونه و خیلی خوش می گذره.

خلاصه اینکه اسیریم چه فرقی می کنه اوین باشیم یا گوآنتانامو یا دست مامان جون عزیزتر از جونم. امشب که چیزی نیست قراره توی همین هفته های آتی کلهم فامیل خودش اغعم از خواهر ها و بچه هاشونو برادرها و بچه ها و نوه ها و نتیجه هاشونم دعوت کنه. اون دیگه می شه صحرای محشر. خدایا نجاتم بده.

راستی دیشب که از خونه خرسی اینا بر میگشتیم خونه مادر خرسی برام یه ظرف ترشی بادمجون و رب انار و انار داد. تازشم انگورای حیاطشونو چیدن کلی هم انگور سیاه دارم  که مزه توت فرنگی دارن.

خب دیگه اینم از آخر هفته قشنگ ما.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:54  توسط نانازي بانو  | 

امروز یه روز خوبه. دیروز منو مامانم رفتیم خونه خاله جونم.به زور مامانم شبم موندیم. من لباس گرم با خودم نبرده بودم و هوا هم یکمی بارونی و سرد بود. دیشب که با خرسی تلفنی صحبت می کردم گفتم چقدر هوا سرده و از خونه خالم تا محل کارم رفتن خیلی مشکله.(خیلی سخته ولی ممکنه) البته من جدیدن اونقدر سرمایی شدم که توی محل کارمم حس می کنم استخونای پام دارن می ترکن از سرما و بیشتر مشکلم با صبح سردی بود که در پیش داشتم. فکر کنید چی شد؟ باور کنید تا صبح خواب می دیدم طوفانه و آژانسم ماشین نداره و منم توی سرما باید خودمو برسونم. جوری که صبح که بیدار شدم مامانم داشت آماده می شد که بره مدرسه ازش پرسیدم مامان بارون می باره گفت نه!!خیالم راحت شد. بعد که داشتم آماده می شدم  دیدم خرسی زنگ زد بهم و گفت نانازی تا یه ربع دیگه تک انداختم بیا پایین که برسونمت. یعنی نمی تونین تصور کنین چه احساسی بهم دست داد وقتی دیدم همسرم به خاطر من کلی از خوابش زد و فقط اون همه راه رانندگی کرده توی ترافیک اول صبحی تا بیاد و منو برسونه. بعد که قطع کردم نشستم روی مبل در حالی که چشمام ریز شده بود و اشکم هر لحظه مجوز خروج از چشممو می خواست به خوشبختیم فکر کردم و اینکه چقدر عاشق همسرمم. اصولن اینجور وقتها حس و حالم از تصور شما دوستان خارجه ولی همین قدر بگم که اونقدر دوستش دارم که می خوام قورتش بدم که فقط مال خودم باشه. حتی برای چند لحظه اینکه روز دختر برام کادو نگرفت و روز سالگرد جشن نامزدیمون (اصلاح می شه: بله برون) و حتی اینکه دیروز بدون من چیپس خورد  هم از یادم رفت . این مورد آخرو گفتم چون خود خرسش خیلی خندید طفلکی. ولی من واقعن دیروز که بهم زنگ زد و گفت داره توی محوطه دانشگاه چیپس می خوره بین کلاسها، دستمو گذاشتم زیر چونمو  به صفحه کامپیوترم خیره شدم و فکورانه به یه خرسی فکر می کردم که داره توی محوطه دانشگاه چیپس می خوره. بعد حدس زدم اگه فلفلی باشه چی؟ چقدر دوست داشتم منم این دورانو دوباره داشتم. راستش حسودیم شد نمی دونم چرا دوست داشتم بهانه بگیرم.دوست داشتم بگم از اینکه زندگیم دیر شروع می شه متنفرم. از اینکه می دونم الان با دوسال دیگه هیچ تفاوتی نداره و بازم وضعمون همینیه که هست و خونه نداریم و زندگیمون همونجوری شروع می شه که اگه الان بخواد شروع شه.میدونم کسی به فکر ما نیست. اون لحظه شاید دوست داشتم همسرم با یه کت چوب کبریتی مخملی مشکی که پشت آرنجش چرم داره و یه شلوار اسپرت که به کتش بیاد و موهایی که یه کمی جو گندمی می زنه و جلوش کمی کم پشته و یه پیشونی برجسته و یه رفتار فوق العاده مردونه و رسمی و پر جذبه پشت میز کارش باشه و لحظه شماری کنه که تعطیل شه و بیاد دنبالم که با هم بریم خونه خودمون. همون که همگی بهش می گید خونه عشق و یه ناهر دونفری بخوریم و یه استراحت کوتاه و بعد بریم خرید و خستگی روزمونو  به باد بدیم. تا اینکه در حال خوردن چیپسی باشه که منم خیلی دوست دارم.کلن دیروز خیلی بهانه گیر بودم. مامانمم همین عقیده رو داشت که بهانه می گیری و بچه شدی و ... . خلاصه اینکه خرسی با یه شیر کاکائو و یه عالمه کارملا (از همون ویفر بچگیهامون) و یه بسته پاستیل اومد و منو رسوند ادارم. خرسی دقیقن همونقدری منو دوست داره که من دوستش دارم. خیلی ماهه.این شد که دوباره دلم از عشق خرسی لبریزه.

پ.ن: خرسی عزیزم خیلی ازت ممنونم. اینکه اومدی و منو حتی بردی خونمون تا لباس گرم بردارم(اصلن عیبی نداره که من یادم رفت لباس بردارم و  فقط به مسواک رسیدم) و بعد منو رسوندی محل کارم.مرسی که سعی کردی منو شاد کنی. از اینکه این روزها حتی درکم می کنی و بهانه گیریهامو تحمل می کنی ازت ممنونم. و می خوم بدونی تو تنها امید زندگی منی. مهربون زندگی منی.خیلی دوستت دارم.

یه پ.ن دیگه: شاید گوشهام خیلی دازه که همچین همسری دارم و بازم بهانه می گیرم. خرسی خیلی مهربونه.خیلی. شاید واسه همینه که دوست دارم زودتر در کنار هم باشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:35  توسط نانازي بانو  | 

یادتونه بچه بودیم؟ خروس پری پیرهن زری؟ قصه های شنگول و منگول و حبه انگور؟! چقدر دنیامون کوچیک بود! دلمون به شنیدن همون داستانها هم قانع بود. تازگی ها دلم همون روزارو می خواد حتی اگه به قیمت این تموم شه که خرسی توی بچگیهام جایی نداشته و من یه دوست ۷ ساله داشتم که یه سال ازم بزرگتر بود و اسمش رضا بود. پسر همکار مامانم بود و ما توی مدرسه همو می دیدیم. اونقدر این پسر مهربون بود و اونقدر منو دوست داشت که حتی خوراکیهاشو نمی خورد تا بیاد با هم بخوریم.با اینکه بچه بود. جلوی مامانم و همکاراش یه جوری لپمو می بوسید که خجالت می کشیدم با اینکه بچه بودم از نگاه های مامانمو و مامانشو همکاراشون و خنده های زیرزیرکیشون سرخ می شدم. اون وقتها یه دوستی داشتم که اسمش محد*ثه بود. ما مثل دوستای دوقلو بودیم با هم خیلی همو دوست داشتیم. این محد*ثه همیشه بهم حسادت می کرد اونقدر رضا بهم محبت می کرد.نزدیکای ۲۰ سال گذشته اگه همو توی خیابون ببینیم نمی شناسیم. شاید بارها از جلوی هم رد شدیم شایدم نه. فقط شنیدم خیلی نخبه از آب دراومده و آدم موفقی شده. همیشه براش آرزوی موفقیت می کنم. نمی دونم چرا امروز فکرم اینقدر پراکنده شده. تا اونجایی اوضاع روان پریشیم وخیمه که  به خرسی گفتم چرا وقتی با منی چیپس نمی خوری و می گی سفته ولی الان توی دانشگاه بین کلاسات می خوری؟ شاید واسه اینه که خودم هوس چیپس کردم. در ادامه:

خرسی جونم حسود نشی ها. توی عالم بچگیمون بازم فقط اون منو دوست داشت من حسی نداشتم بهش. تازشم خودت همش میگفتی توی شیرخوارگاه که بودی همیشه یکیو دوستش داشتی. خیلی برام جالبه همش خرسی برام تعریف می کنه که یکی بوده که موهای چتری داشته و اینطور بوده و اونطور بوده و ولی نمی دونه پسر بوده یا دختر. بعد خیلی جالبتر اینجاست که حتی رفتنشو یادشه. می گه اون روز مامانش اومد دنبالشو اون وقتی از در شیرخوارگاه می رفته بیرون  رفتنش همیشه توی ذهنش مونده.ودیگه هیچوقت برنگشته اونجا.

زندگی می گذره. دو روز پیش که با خرسی بودم ییهو مغزم جرقه انتحاری زد واسه خودش  به خرسی پیشنهاد دادم سالگرد عقدمون که ۸ دی ماهه  خونواده خرسیو و خونواده خودمو دعوت کنیم به یه سفره خونه سنتی. اونجا از قبل برنامه ریزی کنیم و کیک و ... مهمونامونم من، خرسی، مامان خرسی، باباش، خواهرش پاریکال، برادرش کنا، اون یکی خواهرش جوجه مریض، دامادش جالی جامپر و  مامان جون و بابا جونم و چون من کس دیگه ای ندارم عمه خانومم و  شوهر عمه جونمو هم دعوت کنم. حالا تا چی پیش بیاد. حساب کنین میشیم  ۱۲ نفر.ولی میتونیم یه جورایی خوش بگذرونیم دور هم.کادو هم می دن بهمون دیگه. بعد اینکه حساب کردم اگه غذاش جوجه و کباب برگ یا فسنجون و مخلفات باشه و کیک هم سفارش بدیم و دسر و ... خیلی خوب می شه. از اینکه توی یه ماهی که عروسی کرده چندباره که می ریم خونه جوجه مریض و نمی تونیم دعوتشون کنیم چون هنوز مستقل نشدیم حس بدی دارم. بعد خیلی دوست دارم به مامان و بابام خوش بگذره. انگیزه هام فقط همینه.نظرتون چیه؟  به جای این خرج برم یه تیکه طلا واسه خودم بخرم یا واسه پدر و مادرم که به انتظار عروسی منن یه شب خوبو درست کنم؟ هر چند فکر کنم همه جا اینجور مناسبت ها خانواده داماد دست بکار می شن ولی از اونجایی که کار من توی همه زمینه ها برعکس بوده دیگه اینجوریاست خودم به خودم اساسی حال می دم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:35  توسط نانازي بانو  | 

دیروز در راستای همون ناراحتی و افسردگی ناشی از فراموشکاری و بی توجهی خرسی مرخصی گرفتم و زدم بیرون. واسه خودم راه می رفتم یعنی بگم ۳ ساعت پیاده روی فکورانه توی هوای دل انگیز پاییزی نمی دونین چقدر حس غریبی داره. یعنی تا عمق وجودتون  پر از اندوه و غصه می شه(مخصوصن اگه همسرتون روز مهم مشترک زندگیتونو فراموش کرده باشه و ...) دیگه وقتی تصمیم گرفته بودم خودمو از بالای پل عابر پیاده پرت کنم و به زندگی خالی از هیجان و سوپرایزم خاتمه بدم منصرف شدم. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون.ترسیدم. خب ترس نداره؟ تازه ترس یه طرف ماجرا بود. اون همه ماشین از اون بالا مثل مور و ملخ ویژ ویژ می رن اونم با سرعت نور اونوقت اگه این پروژه پرتاب از پل با موفقیت انجام می شد باید با بیل جسدمو جمع می کردن البته اگه به خورد آسفالت نمی رفتم. من همش ۴۹ کیلو ام. می گن ۷۰ درصد بدن ادم آبه که جذب آسفالت می شه یا زودی تبخیر می شه.می مونه ۱۴.۷ کیلو بگیم ۱۴ و نیم کیلو. دو کیلو هم کفش و لباس و ... نه یک کیلو نیم می مونه ۱۳ کیلو. تصور کنین انگار یه روغن ۵ کیلویی و چند تا تیکه استخون بیفته کف آسفالتی که هزارتا ماشینم از روش می خوان رد شن. این شد که به کل منصرف شدم. خرسی بهم زنگ زد و  منم بهش گفتم دارم واسه خودم می گردم. اونم پا شد اومد جلوی در خونمون دستگیرم کرد. بعد از کلی مهربون بازی گفت برو آماده شو بریم فیروز کوه دیزی سرای پیمان.(البته دفعه قبل که می خواستیم با دوستاش بریم گفتن اونجا رو جمع کردن.حیف شد دیزی سنگی هاش محشر بود) گفتم نه. این همه راه بریم شب می رسیم. دیدم می گه فکرشو بکن توی جاده مه آلود بریم گدوک آش بخوریم دیزی سرا هم بریم و ... رفتم آماده شدم و اومدم پایین ولی منصرف شدم از رفتن. اخه هم شب می شد و هم اینکه افسردگی من با این چیزا خوب نمی شد. آخرین تصمیممون این شد که بریم خونه خرسی اینا بعد بریم دندونپزشکی هم واسه دندونای من و هم واسه دندونای خرسی.(به همین راحتی از تفریح رسیدیم به مطب) نوبتمون شده بهمن ماه. بعدش رفتیم کلی دور زدیم و خرت و پرت و خوردنی خریدیم و برگشتیم خونه خرسی اینا و بعدش رفتیم خونه جوجه مریض اینا . آخر شب خرسی منو رسوند خونمون و خودش برگشت. هنوزم ازش دلگیرم.

آخه نمی دونم چرا در حد مرگ دوست دارم غافلگیر شم. به خدا. مثلن نزدیکای تولدم می شه فکر می کنم شاید الان پستچی یه بسته بزرگ برام بیاره که روش یه پاپیون قرمز داره. یا وقتی روز تولدمه شب که از اتاقم می رم بیرون می گم الان برقارو روشن می کنن و هورا و دست و گل و سوت و تولدت مبارکه. اینا برام شدن آرزو. هیچوقت سوپرایز  واقعی نشدم. چند بار پدر و مادرم سعی کردنا ولی با شکست مواجه شدن یا اونقدری هم سوپرایزشون منو شاد نکرد. شاید پر توقعم. یه سال قبل از اینکه خرسی بیاد توی زندگیم شب تولدم (اون وقتها مناسبت به این اندازه نبود. فقط یه روز تولدو داشتم) همش به این فکر می کردم چرا کسی بهم تبریک نمی گه. چرا اینا یادشون نیست. بعد اونقدر توی اتاقم سرمو چسبوندم به تشک تخت که چشمام از گریه قرمز شده بود. بعد مامان و بابا  صدام کردن واسه شام منم حوصله نداشتم. اونقدر تابلو صدام کردن که فهمیدم نه یه خبرایی هست. رفتم دیدم مامانم میز شامو چیده روش یه کیک تولده بعد بابام یه پاکت داد دستم که توش یه نامه بود(هنوزم دارمش و هر وقت می خونم اشکم در میاد. توش نوشته به تنها امید زندگیم نانازی) یه چک پول ۲۰تومنی (اون وقتها چک پول بیست تومنی بود) و مامانمم گفت کادوتو فردا می ریم با هم بگیریم برات(من دوست داشتم خودش گرفته باشه برام). سه تایی شام خوردیم و کیک بریدم .ولی وقتی به این فکر می کردم که من چقدر بی فکر بودم که فکر می کردم اینا یادشون نیست سر شام همش اشکم میومدو به همین سادگی تولدم با گریه های از روی ذوق و عشق من برگزار شد کادوی مامانم هم همین دستبندی بود که الان دستمه.دوستش دارم.

می خوام بگم عشق خانواده یه جور دیگست.من خرسیو بخشیدم.دیگه شاید خیلی چیزا برام مهم نباشه. این به نفع منم هست.یادمه قبلن ها  من برای خرید یه کادو واسه خرسی خیلی خودمو عذاب می دادم. در حالی که خرسی حتی وقتی می تونست منو خوشحال کنه ترجیح داد سیم کارتشو آزاد کنه و بعد خیلی راحت بگه در توانم نبود و ... نمی خوام راجع بهش دیگه حرف بزنم. اینجوری احساس بهتری دارم که بیشتر به فکر خودم باشم تا خرسی. الان خیلی خوشحالم که اون گردنبند ورساچیو براش نخریدیم. چه معنی داره وقتی در توانش نیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:25  توسط نانازي بانو  | 

فلش بک به پارسال ۲۴/۸/۸۷

شب فوری اومدم خونه.آماده شدم خرسی جونم  دو ساعت بعدش اومد. با یه کیک خشگل که بعدن عکسشو میزارم و یه فشفشه  مامانی. آخه اولین سالگرد نامزدیمون بود. سال گذشته ۲۴ آبان جشن نامزدیمون برگزار شد. بعد کیکوبریدیم. مامانم ازمون فیلم گرفت.  ننه خرسی و بابا خرسی هم زنگ زدن بهم تبریک گفتن. قربونشون برم که اینقده مهلبون شدن  (ننه خرسی و بابا خرسی و خرسی جونمو بغل)

دیگه اینکه خیلی بهمون خوش گذشت.من و خرسی کلی عشقولانه شدیم

دیروز ۲۴/۸/۸۸

تک و تنها توی خونه به تنهاییام فکر می کردم. ساعت ۷  وقتی از سوپرایز شدن و این برنامه ها کاملن نا امید شدم خودم به خرسی زنگ زدم و گفتم امروز دومین سالگرد نامزدیمونه. اونم گفت صبح بهت زنگ زدم( البته من نشنیدم که تبریکی بهم بگه) بعد مامانش زنگ زد و بهم تبریک گفت در حالی که من اصلن توی شرایط روحی خوبی نبودم. اون از روز دختر و اونم از روز سالگرد نامزدیمون.آخه هم من دخترم و هم اینکه  تازه دومین سالگرد نامزدیمونه.هنوزم بغض هر دو مناسبت توی گلومه. مخصوصن وقتی خواهر عروسی کردش جلوی جمع میاد کادوی همسرشو بهم نشون می ده و میگه به مناسبت روز دختر برام خریده ولی خرسی حتی یه شاخه گل به من که یه دختر واقعی ام کادو نداده.

من توی زندگیم زناشویی از خیلی چیزایی که اکثر خانوما دارن محرومم. دلم فقط به همین مناسبت ها خوشه.خودمم می دونم احساساتیم. نمی شه عوض شم. اینام که اینجوری. دیشب خرسی اومد. من اصلن حال درستی نداشتم. اومد دم در خونمون  و زنگ زد که بریم دور بزنیم. فکر کنین توی تاریکی شب که پرنده پر نمی زنه(نمی گم شب بده ولی نه ۱۱ شب که هیچکی نیست) منم چندتا گردو که مامانم برام گذاشته بود توی اتاقمو ریختم توی نیلکس و چند تا شکلات و یه کمپوت گلابی که خرسی خیلی دوست داره و ۵ ششم از کل وجه نقدی که توی کیفم بودو  بصورت پلیسه پاپیون زدم و بهش کادو دادم. اون حتی یه شاخه گلم همراش نبود. و دومین سالگرد نامزدیمون اینجوری تموم شد.

شرایط روحی خوبی ندارم.شاید به یه مرخصی نیاز داشته باشم. اینا همش به دلیل بی درایتی همسرمه.هر اتفاقی هم بیفته من می دونم دارم چیکار می کنم چون یه انسانم و پشیمون نمی شم .می دونین من خیلی تنهام. این آخرین جمله ایه که می تونم بهتون بگم.

بعدن نوشت: امروز وقتی یه مسیریو تا ادارم پیاده میومدم یه چیزی اومد توی ذهنم. خواب دیشبم. دیشب همونطور که یه بغض گنده توی گلوم گیر کرده بود خوابیدم و خواب دیدم یه جایی توی یه اتاقی رو به پنجره نشستم دقیقن با همین حالت روحی که الان دارم. یه میزم جلومه. بعد یکی وارد اتاقم شد. اتاقم تاریک و بدون هیچ وسیله اضافی بود. اصلن برنگشتم ببینم کیه. حس کردم خرسی. ولی وقتی بهم نزدیک شد حس کردم خیلی با خودش هیجان داره. وقتی برگشتم دیدم یکی از دوستای دانشگاهمه. نمی دونم چرا اونم خیلی مهربون با لبخند نگام می کرد.انگار از همهخ چیز با خبر بود.سرمو گذاشتم روی شونه هاش و اونقدر گریه کردم  تا حالم بهتر شد. اونم همش صدام می کرد و می گفت نانازی؟! بخند! میخوام خنده هاتو ببینم.

امروز وقتی توی راه خوابم اومد توی فکرم اشکم خودبخود سرازیر شد از چشمام. نمی دونم توی خواب چی فکر کردم راجع به خودم که اونجور پریدم توی بغلش!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:4  توسط نانازي بانو  | 

امروز  سرگرم کارام بودم که دیدم یه ساعته سه ۴ تا از همکارام دارن روی یه نامه بحث می کنن که باید فوری می فرستادنش برای چاپ. موضوعش هم این بود. لم یشکرو خالق لم یشکرو مخلوق درسته یا لم یشکرو مخلوق لم یشکرو خالق. هر ۴ تاشونم خیلی ادعای مسلمونی و عرب زبونیشون می شد. دور از جون باباجونم سن بابامو دارن ولی توی بچه بازی و دروغ و ریا و این مزخرفات بد جور گوی سبقتو از هم می ربایند. به قولی.منم سر جام توی نت سرچ کردم دیدم من لم یشکرو مخلوق... درسته. خیلی فاضلانه مقنعمو آوردم جلو و رفتم گفتم بحث سر چیه؟ بعد گفتم خب  قال رسول ... من لم یشکرو مخلوق ... و البته اون منه اولشو خیلی غلیظ گفتم که همشون فکر کردن دیگه ختم حدیث و سوره و ... اینام. ولی اخرش گند زدم در حد تیم ملی. گفتم اصلن چه اصراریه یه جمله عربی اول نامه باشه. بعدش مطمئنم معنیشو هم خودتون نمی دونین. در همین لحظه سرپرست وارد اتاق شد و بنده خیلی محجبانه اومدم نشستم سر جام. اونام نامه رو تنظیم کردن و وقتی می خواستن فکس کنن گفتن خانوم نانازیان مطمئنی؟ گفتم بفرستینش با من. به جهنم که گند زده می شه اگه اشتباه باشه. به درک که بالادستی ها ریششون تاب می خوره اگه اشتباه باشه. اصلن به من چه. بالاخره مطمئنم اون چیزی که اونا می گفتن درست نبود. چون یه من جلوش داشت.

پنجشنبه رفتم خونمون. کلی ذوق جمعه رو داشتم. فیلم در باره ماتئی رو دیدم. بعد خوابیدم و بعد خرسی اومد دنبالم با هم رفتیم خونه جوجه مریض اینا. شام خوردیم و بعد از شام یه فال قهوه توپ واسه جوجه مریض گرفتم و بعد اومدیم خونه خرسی اینا. دیروز تا ۲ خوابیدم و بعد که بیدار شدم ناهارمونو خوردیم و بعد خرسی رفت شرکت دوستش که کارشو انجام بده. منم دوباره خوابیدم و خرسی که اومد بیدار شدم. شب هم سی دی دوم وقتی همه خوابیمو دیدم. زیاد جالب نبود. سی دی یکشو قبلن دیده بودم. عصر یخبندان ۳ روز دیدین؟ پیشنهاد می کنم ببینین خیلی خنده داره. من که عاشقش شدم. یکشو دارم سی دی ۲ شو ندیدم هنوز.

امروز برنامه خاصی ندارم. دلم واسه خرسی تنگ شده. طفلی امروز وقتی اماده شدم اون هنوز زیر پتو بود. رفتم بالا سرش و گفتم خرسی جون خوابت میاد؟ دیدم چشماشو کوچولو بادومی باز کرده سرشو می ده پایین. یعنی آره. گفتم خب تو بخواب من با بابات می رم. بعد گفت مرسی و دوباره مثل یه خرسی خوابید.منم عاشقش شدم. اصلن درجه عشقم همینجوری کیلویی زیاد می شه. یه بار که چشمای خرسی اشکی بود (نمی دونم خوابش میومد یا چشماش حساسیت داشت) اونقدر عاشقش شده بودم که می خواستم خودمو حلق اویز کنم از عشق. یا اگه کوهی دره ای چیزی بود خودمو مثل یکی از خواهران برانته پرت می کردم توی دره. در همین راستا امروزم وقتی خرسی خوابالو بود عشقم فوران کرد و می خواستم بکشمش از عشق. دیگه اینجوریاست دیگه.جونش در خطره. اون هفته هم وقتی بیدار شده بودم دیدم خرسی یو (انگلیسی) شده. یعنی یه نیم دایره. منم واسه اینکه دردش بیاد و راست بخوابه مثل آدم عادی زدم توی پشتش. (فکر کنین اول صبحی هنوز خواب از سرم نپریده بود.) خرسی تا همین ۵ شنبه یادش مونده بود و می گفت تو توی خواب منو زدی. و من بی دفاع بودم و ... هر چی می گم بابا تو یو شده بودی دلم سوخت گفتم کمرت الان بد جور  میدرده خواستم لطفی بکنم. تازه اول بیداریم بود گیج زدم و ... به خرجش نمی ره. حالا من اگه بخوام مشت بزنم انگار نوازشش کردم اصلن دستم جون نداره. عشقم بد چیزیه به خدا. در مدل های مختلف خودشو نشون می ده. ماچ و بوسه و بغل و مشت و لگد و لپ کشی و قلقلک در حد مرگ و ....این شد که امروز پدر شون منو رسوندن سر کارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:31  توسط نانازي بانو  | 

چقدر هوا سرد شده.حس می کنم تا مغز استخونم یخ شده. امروز توی صفحه حوادث روزنامه جام*جم  تیتر یکش این بود: زن سرایدار قربانی 3 شیطان. متنش راجع به این بود که سه تا جوون بی شعور آشغال میرن یه خونه ویلایی که سرایدار داشته.با چاقو و قمه  وارد خونه می شن و سرایدار جوون و همسرشو کتک می زنن و تهدید می کنن اگه زن جوون سرایدار تسلیم خواستشون نشه سر بچه یه سالشو می برن. اونام از ترس جون بچشون مجبورن ... بعد از آزار و اذیت زن سرایدار اون سه تا انگل از خونه می رن. فکرشو بکنین! چقدر می تونه فجیع باشه. بعد زن سرایدار میاد دست و پای شوهرشو باز می کنه و مرد هم در حالی که گریه می کرده زنگ می زنه به پلیس و ... وقتی پلیس می رسه زن و مرد در حالی که از نظر روحی توی شرایط خیلی بدی بودن و بدون توجه به حضور پلیس با خودشون زیر لب حرف می زدن موضوع رو گزارش می دن. حتمن می تونین تصور کنین که چطور زندگی یه زن جوون اینطور متلاشی می شه.خلاصه اینکه اون سه تا متجاوز هم شناسایی می شن. البته یکیشون مثل سگ ترسید و فرار کرد شهرستان و اون دو تا دستگیر شدن و به جرمشون اقرار کردن و گفتن ما بعد از دیدن زن جوون سرایدار مدتها بود چنین نقشه ای رو توی سرمون داشتیم.ته این گزارش نوشته بود در حال حاضر سرایدار و زنش از نظر روانی در شرایط خیلی بدی به سر می برند.حالا چقدر به ایرانی بودنتون افتخار می کنین؟ چقدر دلتون هوای خیابونای تهرانو می کنه؟ چقدر دوست دارین فریاد بزنین بگین کجایی هستین؟ چقدر دوست دارین پشت در سالنی بخوابید که چهره زیبای ر*ئیس جمهور کشورتون ببینید که اینقدر با کفایت و درایته؟

من موندم تا کی این وضعیت باید ادامه داشته باشه. اون همه هارت و پورتی که جلوی دوربین یه رسانه ملی می شه که امنیت توی کشورمون اله و بله اینه؟ بخوره توی سر همه اون بستنی قیفی هایی که عرضه چرخوندن مملکتو ندارن و حرف از اسلام و امنیت و این چرندیات می زنن. به چه زبونی بگیم نخواستیم. ما می خوایم کافر باشیم ولی امنیت داشته باشیم. می خوایم اسلام به خطر بیفته ولی حیثیتمون حفظ شه. با دوتا دعای ندبه و کمیل و جای مهر روی پیشونی و تسبیح روح و روان و آبروی اون زن جوون مگه برمی گرده؟ همون گشت ارشادی که گیر می داده به دخترای جوون و  به روش خودش اونارو ترور شخصیتی می کرد بیاد الان جواب ملتو بده. همون سر*داری که با افتخار از امنیت کشور  مثل بلبل صداشو  چهچه میداد بیاد جواب بده. حق با فرز*اد حسنی نبود؟ ممنوع التصویر شد ولی حرفشو زد. با اینجور حرف زدنها کاری پیش نمی ره. توی همین روزنامه صفحه اولش از  اون زن مصری که به شهید حجاب معروف شد تیتر زد و  نوشت ولی از این بی آبرویی توی کشورش هیچی ننوشت.اسمش چی بود؟ مروه الشر بینی. اسم اینو چی باید گذاشت؟ قربانی بی قانونی

اگه یه نفرو  جوری که باید مجازات کنن(بدون در نظر گرفتن مقام و پارتی و موقعیت) هیچوقت کسی به خودش اجازه نمی ده به حریم خصوصی یه خانواده نوپا اینجور تعرض کنه.

امروز خیلی عصبیم. می خوام فرار کنم. از این کشور بی درو پیکر صد پادشاه . از این مردمی که توی فلاکت به هر چی فکر می کنن جز آینده و اونقدر که به جسم بوگندوشون اهمیت می دن به روح روان خودشون و امثال خودشون توجه ندارن. متنفرم از هر چی که بوی ایران ازش میاد. حالم از مام وطن بهم می خوره. این مملکت یکیو می خواد که  یه نونوارو واسه کم فروشی بندازه توی تنور که چشمای یه ستمگرو از کاسش در بیاره که ریشه های این سرطانو (آقازاده پروری که اکثر کثافتکاری ها منشاء ش از هموناس) بسوزونه.(منو همکارام یکیو می شناسیم که صد بار دختر بلند کرده و حسابی از خجالت خودش دراومده. راست راست واسه خودش می گرده. حتی چند بارم که بازداشت شد نذاشتن پاش به یه اتاقک که بهش بگن زندان باز شه. چرا؟ چون این آقا پدرش نماینده مجلس خبر*گانه.یه آخوندی که آیت ا... هم هست) خب چه انتظاری از مردم عادیش می شه داشت.

 ضمنن از خودمم متنفرم که هیچکاری از دستم برنمیاد جز اینکه بیام اینجا فریاد بزنم. جایی که حرفم به گوش هیچ بنی بشر  مسئولی نمی رسه. از ترسو بودنم متنفرم  ولی نه به اندازه ای که از هویت ایرانیم متنفرم.

پ.ن: دیروز اتفاق خاصی نیفتاد. خرسی خونشون بود و منم خونمون. کارتون الدورادو رو دیدم. فرصت اینکه تعریفش کنم ندارم. حتمن از اسمش متوجه شدین که راجع به طلاست. الدورادو می گن سرزمین طلا ست.

بعدن افزوده شد:اگه پست گیلاس خانومی رو خونده باشین یعنی منم به شونصد تا زن سرایدار و خونه دار و ... تجاوز کردم که خوی حمایت از حقوق زنان کشورمو دارم و وقتی یه همچین حادثه ای واسه یکی از زنان کشورم اتفاق میفته  نمی تونم سکوت کنم و البته نمی تونم به اعصابم مسلط باشم. این نوشته از این نویسنده توی خواب هم برام بعید بود و تازه بیشتر به عمق این فاجعه پی می برم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:14  توسط نانازي بانو  | 

دیروز  به معنای واقعی یه روز پر مشغله برام بود. به اندازه یه کوه فکس نخونده داشتم که یه سریشونو نخونده مچاله کردم شتر دیدی ندیدی. بعد غروب با دوستم قرار داشتم. واسه همینم تندی رفتم خونه و کلی به خودم رسیدم و رفتم ببینمش. ولی مثل همیشه کلی معطل شدم.بس که این دوستم وقت شناس تشریف دارن.اون چند دقیقه فرصت خوبی بود واسه دیدن طلاهای پشت ویترین. کلی سرویس طلا و ... دیدم. چقدر تنوع زیاد شده. یه مدل دیدم با ساتن و طلا کار شده بود. خیلی ناز بود. یه مدل دیگه مروارید و طلا سفید خیلی ظریف .اونم خیلی شیک بود. بعد که دوستم با دوستش اومد کلی قدم زنان با هم حرف زدیم. رفتیم یه کافی شاپ و مشغول صحبت و خوردن شدیم. بحثمونم در مورد دوران عقد بود. کلی خاطرات گذشته رو مرور کردیم و خندیدیم. بعد چند تا بوتیکو زیرو رو کردیم واسه بلوز زمستونه خب البته هیچی هم که مورد نظرم نبود واسه همینم انتخاب خیلی مشکل بود. دوستم یه تونیک برداشت. خلاصه اینکه تا ۸ بیرون بودیم و بعد خداحافظی کردیم. اوقات خوبی باهاشون داشتم. وقتی رسیدم خونه از همون بیرون متوجه شدم کسی خونه نیست. آخه طبقه اول که مستاجرمون نشستن که مدتهاست به خاطر تولد بچشون اصلن خونه نیستن. برقای پایین و حیاط خاموش بود.دو تا طبقه بالا هم خاموش فکر کنین با چه وحشتی مثل یه مادمازل موشی رفتم زیر راه پله و برقارو روشن کردم. قفل در ورودی خونمونو که انداختم وحشتم بیشتر شد. خونه تاریک و سرد. تندی برقارو روشن کردم و تی وی هم همینطور .صداشو بردم بالا. شومینه رو هم روشن کردم و رفتم اتاقم. خرسی گفت شب میاد پیشم. یه کمی منتظرش شدم تا اومد. دوباره اماده شدیم و حول و هوش ۹.۵ رفتیم بیرون. یه کمی دور زدیم و برگشتیم خونه. مامان و بابا دیگه برگشته بودن. خرسی تا ۱۲ بود و بعد رفت خونشون.

یه چیزایی دیروز شنیدم براتون تعریف کنم بخندید.

مورد۱: ا*ح*ن*ژ رفته بود ترکیه. دیروز توی یه مصاحبه دیدم وقتی رفته بود  بین ایرانی های مقیم ترکیه که همشون سرشون توی یه سالن سخنرانی و پذیرایی جمع بود دوربین رفت سمت یه خانومی. ازش پرسیدن چه احساسی داری؟ اونم گفت بی نهایت خوشحالم اصلن نمی تونم وصف کنم احساسمو. یعنی اگه منو بطور رسمی هم دعوت نمی کردن تا صبح پشت در این سالن می خوابیدم که ا*ح*ن*ژ رو ببینم. جالب بود برام.

مورد ۲: تیم فوتبال نوجوانان ایران رفته بود نیجریه. مسابقه و این حرفا. دوربین وقتی از جلوی بازیکن ها رد می شه یکیشون صورتشو میاره جلوی دوربین و میگه یه چیز بگم؟! واسه اونی که خیلی دوستش دارم می دوم. (تصور کنین کاملن مشخصه با اون هیکلهای گنده هنوز بچه ان. خیلی خوشم اومد از جسارتش) حالا بزار چند سال بگذره همین داداش و دوستاش میان می گن واسه وطن. مردم ایران. جهان اسلام و احتمالن عشق به ا*ح*ن*ژ می دویم. پول کیلویی چند منش پهلوانیو عشق است.

مورد ۳: این خبر خیلی سوخته شده ولی گفتم همینجوری بگم.می دونستین لغتنامه آکسفورد سالی دو بار تجدید چاپ می شه؟(اینو دقیقن منم مطمئن نیستم) ولی مطمئنم این دوره یه لغت جدید بهش اضافه شده و اونم کردانیسم بوده. توی ویکی پدیا اینجور گفته:کردانیسم و کردانیفیکاتسیون اصطلاحی به مفهوم تقلب در گرفتن مدارک علمی است. این واژه بر اساس ماجرای دکترای تقلبی علی کردان، وزیر کشور سابق ایران ساخته شده‌است.

در دیکشنری اوربان لغت  کردانیفیکیشن توضیحش اینه:1

 The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford)


کلن می خوام بگم  جهانی شدن ایشون.ولی طفلی کردان.این همه توی این مملکت وزیر و وکیل و رئیس با مدرک تقلبی داریم نمی دونم چرا زوم کردن روی این بدبخت.اونم تا این حد. ضمنن شنیده ها می گه ایشون الان در کما به سر می برن. طفلکی. سیاست خیلی مزخرفه.توی همین ویکی پدیا نوشته بود روی مدارک  لاریجانی و ا*ح*ن*ژ و ... هم شبهاتی وجود داره.

پ.ن: دیشب وقتی با خرسی می رفتم بیرون گوشی هامو نبردم. وقتی رسیدم خونه دیدم از کلوچه عزیزم اس ام اس دارم. می خواستم جواب بدم ولی فکر کردم احتمالن خوابیده و منم مزاحمش نشم.کلوچه جونم پنجشنبه ها تا برسم خونه می شه ۲ تا آماده شم و بیام شاید بشه ۵ واسه همینم قولی نمی تونم بدم. خیلی دوستت دارم. حتمن یه روز از نزدیک روی ماهتو می بوسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:9  توسط نانازي بانو  | 

دیروز ساعت ۱مرخصی گرفتم و در کمال آرامش خیلی شیک رفتم خونه. فقط به این فکر می کردم که چی بپوشم آخه واسه افتتاحیه هم نرفته بودیم. این بود که اصلن نمی دونستم چه جور جایی هست. لازم به توضیحه که خب وقتی یه جایی میخوان مهمون دعوت کنن اونم به تعداد زیاد اونم توی سفره خونه خب از پذیرش افراد دیگه خودداری می کنن. معععمولن. روی اون حساب چون بازم نمی دونستم محیط روبازه! سربسته! زیر زمینه، چیه مونده بودم چی بپوشم.وقتی رفتم خونه ایده های مختلف اومد توی ذهنم. آخرش یه جوراب شلواری زمستونی کرم (از این بافت ها) پوشیدم با یه دامن خیلی کوتاه و یه تاپ سبز مجلسی و روشو هم یه ژاکت ظریف بهاره کرم رنگ پوشیدم. مانتومم همون مدل سوسانویی و یه شال کرم و کفش پاشنه بلند و ... موهامم مامانم زحمت کشید برام پلیسه ویو کرد و بعد با تل ماهواره ای همشو  بالای سرم جمع کرد و آخرشم یه کریپس بزرگ زدم به سرم. خیلی ناز شده بود موهام. بعد تند تند رفتم خونه خرسی اینا.البته یه جاهایی پدر خرسی اومد دنبالم و منو رسوند خونشون. لباسمم اونجا عوض کردم و با مامان و خواهرای خرسی رفتیم سفره خونه. جای قشنگی بود. مخصوصن دکورش خیلی شیک بود. یه صخره خزی با یه آبشار زیبا(همشون مصنوعی بودن). صاحب این سفره خونه بچه پسرخاله مامان خرسی بود که با اینکه پزشکه یه ویدئو کلوپ هم داره اینم روش. خانمشم دانشجوی پزشکیه که دیروزم بود. خب سفره خونه اونا تخت نداشت. یعنی اونجایی که ما بودیم تخت نبود. تخت و قلیونشون یه قسمت دیگه بود. ولی جایی که واسه پذیرایی در نظر گرفته بودن یه آلاچیق های به هم پیوسته ای بود که اطرافش هم با اون روکش های نایلونی  که مخصوص همونجاهاس پوشونده بودن. خوب بود کلن ولی فقط شالمونو برداشتیم و دگمه مانتومونو باز کردیم.اون همه و ذوق و سلیقه ای که واسه انتخاب و ست لباسم صرف کرده بودم سوخت شد رفت هوا.

راجع به گردنبند خرسی: یادتونه من واسه سالگرد عقدمون واسه خرسی دستبند طلای ورساچی خریدم. خب من و خانوادم به مناسبت های مختلف به خرسی طلاهای ریز داده بودیم. مثلن ربع سکه و نیم سکه و پارسیان و الیزابت و ...  قرار بود واسه خرید ماشین یه سری از این خرده ریزای منو اون هم فروخته شه و از اونجایی که طبق آخرین تصمیم قرار بر این شد که دیگه در مورد خرید ماشین به خرسی هیچی نگم و اصلن سر این قضیه با هم بحث نکنیم  پیشنهاد دادم طلاهای ریز خرسیو واسه خرید گردنبند بدیم و منم خودم به تنهایی ماشین بخرم که دیگه حرف و حدیثی هم توش نباشه. وگرنه اصلن مناسبت خاصی نداره. تازه خرید یه همچین گردنبندی که شناسنامه داره و مارکداره و ایرانی هم نیس اصلن مقرون به صرفه نیس.چون کلی کارمزد داره و موقع فروش اینا اصلن به حساب نمیاد.

ادامه ماجرای دیروز:بعد از دوره رفتیم خونه خرسی اینا ما ۶ تا ۱۰ مراسم چهلم شوهر خالم دعوت بودیم واسه شام ولی اونقدر پدر و مادر و خواهرای خرسی کج رفتن و راست اومدن و بالا کردن و پایین کردن که ما اونقدر دیر رسیدیم که از خجالت داشتم آب می شدم. هر جا دعوت باشیم از طرف خانواده من همینجوره. دقیقه نود می رسیم. من که آخرای شام رسیدم و خرسی هم همینطور. خونه پبریسا هم دعوت بودیم اینجور شد. خونه مهو هم همینجور. جشن خونه ش*ف*ق هم آخرای شام رسیدیم.یعنی اونقدر مامانم باید بهم زنگ بزنه و حرص بخوره تا  ما دیر نرسیم.جشن ها و مراسمات هم بدتراز این.

بعد از مراسم هم منو خرسی رفتیم خونه جوجه مریض اینا. مامان اینای خرسی هم اونجا بودن. فیلم و عکس های کیشو ماه عسلشونو  دیدیم. واسه منو خرسی تیشرت سوغات آورده بود. شب خونه خرسی اینا موندم.صبح خرسی کلی میوه برام پوست کند و گذاشت توی نایلون که با خودم بیارم و سر کار  واسه همینم من الان یه نانازی خوشبختم.بعدش منو رسوند ایستگاه . نمی دونم امروز چیکار می کنم. برنامه خاصی ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:0  توسط نانازي بانو  | 

این فامیلای مامان خرسی یه دوره ای دارن که فقط خانوما هستن. بعد امروزم یکیشون دوره داره.همون که گفته بودم پسرش پزشکه اونوقت یه سفرهخونه سنتی زده و ... قراره دوره اونجا برگزار شه. منم چند روز پیش که خونه خرسی اینا بودم چنان جوگیر شدم که با نیش های باز گفتم اااا منم میام. تا دیروز که اصلن مامان اینای خرسی بهم زنگ نزدن که میای نمیای ، کی بریم و ؟ دیشب خرسی اومد خونمون و من مرتب بهش می گفتم خرسی چرا بهم زنگ نزدن که بریم مهمونی و ... یعنی شونصد بار بهش گفتم. امروز که خرسی منو رسوند تندی رفت خونشون به مامانش گفت زنگ بزن به نانازی (البته اینا از شواهد پیداست) بعد مامانش زنگ زد و منم بله رو گفتم و الان مثل یه پاریکال اصلاح نژاد شده توی گل گیر کردم.که چی بپوشم که مناسب یه سفره خونه سنتی باشه. اصلن نمی دونم چه مدلی باید بپوشم. موهامو چه زهرماری درست کنم؟ ...  معمولن من توی دوره هاشون نمی رم. حتی چند بار دخترخاله های مامانش بهم گفتن ما به مامان خرسی گفتیم تو هم دعوتی ولی خب از اونجایی که روابط چندان مسالمت امیز نبود و همون حس زنانه معروف و ... خودتون که بهتر می دونین بهم نمی گفتن.حالا هم که دعوت شدم یه جای نامتعارفه که نمی دونم چی بپوشم.

دیروز با خرسی رفتیم دور بزنیم. بعد تصمیم گرفتیم بریم طلافروشی. این شد که یه گردنبند ورساچی واسه خرسی دیدیمو پسند کردیم و قراره فردا پس فردا بریم بخریمش. به نظر شما بلند خوبه واسه مرد یا کوتاه. خرسی خیلی چهارشونه و قدبلنده. گردنبند بلندش ۷۴۰ و کوتاهه ۶۷۰ تومنه

امشب چهلم شوهر خاله محترمه. اونجام دعوتیم. احتمالن از دوره که بیام با خرسی می ریم اونجا.

ساعت ۱ میرم خونه. مرخصی که می گن اینجاها خیلی بدرد می خوره.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:20  توسط نانازي بانو  | 

اینبار و برای اولین بار منو خرسی هر کدوم واسه آخر هفته دو تا انتخاب داشتیم. ۱- با مامانم اینا و عمه اینا بریم ویلای عمه خانوم من ۲- با خرسی و دوستش سمندون بریم کوه(با یه گروه کوه نوردی ۵۰نفره)

من اولیو دوست داشتم چون فقط سکوت و طبیعت دوست داشتم و حوصله مسئول گروه کوهنوردی که مرتب داد می زنه  برو توی صف . چپ نرو، راست نرو، همراه گروه باش، عقب نیفت و ... نداشتم. تازشم من باید یه طرف می بودم و خرسی هم یه طرف. کمتر با هم بودیم. تازشم من صبح جمعه ها معمولن تا ظهر می خوابم ولی اگه بخوام برم کوه باید ۵ صبح بیدار می شدم. این شد که تصمیم گرفتم حتمن برم ویلا. خرسی هم همین انتخاب هارو داشت. از یه طرف اگه میومد با فامیل من چون هنوز کاملن خودمونی نشده سختش می شد. حتی در مورد دستشویی رفتن! بعد اگه جمع ۵ نفری بشه ۶ نفر ایشون امکان داره بهشون خوش نگذره. واسه همینم انتخابو گذاشتم به عهده خودش. می تونستم اصرار کنم و ازش بخوام با ما بیاد ولی اینکارو نکردم چون می دونستم اگه با ما بیاد هم باید مرتب حواسم بهش باشه که بد نگذره بهش و اگه یه چیزی باب میلش نباشه اعصاب منو هم به هم میریزه و میگه اگه کوه می رفتیم بهتر بود و ... . خلاصه منو مامان تا ۵ شنبه غروب منتظرش موندیم ولی خرسی نیومدو کلی امراض و بیماری های عجیب غریبو بهانه کرد و منم اصراری نکردم. اینجوری شد که ما هر کدوم رفتیم پی خوشی های خودمون. و نمره از خودگذشتگی زندگیمون به تجدیدی و تک ماده و  این حرفا رسید.ولی  ولی ولی

هر چقدر از سکوت و زیبایی جایی که رفتیم بگم کم گفتم. وقتی رسیدیم دیگه شب شده بود و عمه خانومم بساط شامو ردیف کرد. پسر عموهام و پسر عمه هامم بودن. اینجوری جمعمون شادتر بود. تا ساعت ۱ و ۲ بیدار بودیم و بعد خوابیدیم. معمولن زمستون ها کسی اون اطراف زندگی نمی کنه. واسه همینم سکوتی بود که نگو. عکسشو که قبلن گذاشتم براتون. جمعه صبح بیدار شدیم و یه صبحانه توپ خوردیم و با پسرعموها  و پسرعمه هام رفتم  اون دور و برا یکم بگردیم. چندتا عکس بعدن براتون می زارم. خیلی خوش گذشت. جای خرسی همچنان خالی بود ولی فکر کنم نیاز باشه اگه یه وقت طرف مقابل تمایلی به جمع خانوادگیمون نداره زیاد اصرار نکنیم و یه تعطیلاتو با خودمون و خانوادمون خلوت کنیم. البته همیشه نه و گاهی لازمه گذشت هم باشه. از اون طرف خرسی هم رفت کوه و ما تلفنی تا اونجایی که انتن می داد با هم در ارتباط بودیم ولی از اونجایی که ته ته قلبم دوست نداشتم خرسی بره کوه تهنایییییی خرسی دل درد گرفت و فقط یه ساعت آخر بهش خوش گذشت. بقیش همش دلش می پیچید. دیشب ساعت ۸ اومدیم خونه.اونقدر خسته بودم که ساعت ۹ شب خوابیدم.

مرج هم صبح بهم زنگ زد و از عروسی ۵ شنبه برام تعریف کرد. ظاهرن مادر داماد از دو سه روز قبل از عروسی کارش یه بیمارستان و آی سی یو می کشه و اوضاع جسمیش خیلی ناجور می شه. از یه طرف کارتها رو پخش کرده بودن و از اون طرف نمی تونستن جشن بگیرن. خلاصه جشنو برگزار کردن ولی خیلی دل و دماغ نداشتن. آخه مادر داماد حتی توی عروسی هم نبود. طفلی عروس و داماد چی کشیدن.مرج می گه احتمالن وقتی مادرش حالش خوب شه یه جشن دیگه هم می گیرن. ولی خب این همه هزینه کردن واسه عروسی. اینجور که مرج می گفت ظاهرن خیلی مفصل بوده.

امروز احتمالن خرسی میاد خونمون.

پ.ن۱: عکس های عروسی جوجه مریض هنوز آماده نشده که بخوام بزارمش. در اولین فرصت چشم

پ.ن۲: جهت اطلاع فرزام:چربی دور قلب گوسفند همونه که بهش می گفتی  یه سیخ دل. که وقتی میاد جلوت واسه خوردن می بینی به جای اینکه دل باشه بیشتر چربی دور دله. به قول شما آخر سکته و این حرفا

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:1  توسط نانازي بانو  | 

دیروز خرسی اومد دنبالم و بعد از تعطیلی رفتیم دیزی سرا! کلن دل خجسته ای داریم توی خوردن غذا اصلنم بد غذا نیستیم. از جیگر و دل و قلوه بگیر تا سیرابی و دیزی و پیتزا و انواع ساندویچ ها و شنیسل و پیراشکی گوشت و قورمه سبزی با پیاز خام و آبگوشت بزباش و فلافل و سوشی و بیف استراگانوف با سس تارتار،استیک با سس قارج و کباب چربی دورقلب گوسفند(این یکیو خرسی خیلی طالبه) و بیب سی بیکادو و نیمرو و سرشیر و عسل و ... همه رو پایه ایم در حد بنز. دیزی دیروز خیلی خوب بود. فقط بدیش این بود که تا همین الانش احساس چاقی می کنم. بدجور سنگینه لامصب.بعد من معمولن به غذاها ناخونک می زنم که وزنم نره بالا ولی دیروز از شدت ضعف دقیقن مثل یه خرس خوردم.بعدش رفتیم خونه ما و من تند تند دوش گرفتم. بعد از خوردن غذای چرب همش حس می کنم چربم.بعد با خرسی رفتیم خونه خرسی اینا. جوجه مریض و جالی جامپر هم واسه ماه عسل رفتن کیش.منو خرسی قبل از شام رفتیم یکمی دور زدیم و بعد خرسی با دوستش قرار داشت. همون سمندون. قبلن ها باهاش خیلی کوه می رفتیم.پسر خوبیه.یکی از دوستای خوب خرسیه. الان یه ماه از سربازیش مونده. یکمی خرید کردیم. از اون خریدهای خوردنی.دوستش گیرداده فردا بیاین بریم کوه. ولی من به مامانم قبلش قول داده بودم با هم بریم ویلای عمه خانومم. همون ویلایی که عکساشو قبلن گذاشتم براتون. یادتونه که یه روز توی مرداد ماه منو خرسی کلیدشو از عمه خانوم گرفتیم و رفتیم اونجا.شبم موندیم. وسط مرداد پر از مه و سرما بود الان حتمن سقفش قندیل بسته. حالا نمی دونم کدومشو می ریم. دیشب فیلم وقتی همه خوابیمو گرفتیم که ببینیم. سی دی اولشو دیدیم ولی به دومی نرسید. معمولن وقتی فیلم می بینیم اولش خیلی سرحال و شادابیم.کف اتاق  یه بالشت می زاریم زیر دستمون و رومون یه پتو می کشیم یا یکیمون کف اتاق ولوئه و اون یکی روی تخت  یا اینکه دوتاییمون کف اتاق کنار همیم و فیلم می بینیم و همون وسط ها هم نقدش می کنیم. وقتی دوتاییمون کف اتاق دراز می کشیم مانیتورو از روی میز کامپیوتر جوری تنظیم می کنیم که راحته راحت جلوی چشممون باشه.فرقی نمی کنه اتاق من باشیم یا خرسی. جفتش در همین وضعیتیم. این وسطها اگه شب باشه خرسی ییهویی داغ می شه بدنش. و اینجاس که می فهمم داره چشماش سنگین می شه و می خوابه. واسه همینم مرتب چک می کنمش که اگه خوابیده بیدارش کنم. دیگه اگه دیر متوجه شم و خرسی بره توی خواب زمستونیش هر چی زحمت بکشم واسه بیداریش بی فایدس و باید خودم تنها فیلمو ببینم. دیشبم از اون شب هایی بود که وقتی محو فیلم شدم یه لحظه حس کردم دمای بدن خرسی خیلی بالاتر از حد معموله این شد که  دیدم بیداریش فایده نداره و فقط  گفتم کامپیوترو خاموش کنه که بخوابیم. سی دی ۲ بمونه واسه بعد. امروز صبح هم با مادر و پدر خرسی صبحانه خوردیم و خرسی منو رسوند ایستگاه.

کلن خانواده خرسی خیلی مهربونتر شدن. بزنم به تخته  و گوش شیطون کر اوضاع روبه راهتر از اونیه که فکر می کردم. امروزم مادرشوهرم برام ساندویچ شامی گذاشت واسه ناهارم و پدر شوهرم به اصرار یه دوغ کوچولو و خرسی هم سیب و موز و بیسکویت.  کلن امروز کلی خوردنی دارم توی اداره. ولی احساس چاقی همچنان با منه. به هر کی هم می رسم می پرسم من تغییری نکردم؟ همش تقصیر دیزی دیروزه.خرسی خامم کرد. راستی دیشب واسه پاریکال یه فال قهوه مشتی گرفتم حالشو برد. ولی خداییش همه پته متش ریخته شد روی آب. بعد همش به من گفت به خرسی چیزی نگم. خب منم روی چیزایی که توی فالش دیدم فقط خوباشو گفتم.الانم اس ام اس داده گفته عروسی امشب بهم خورده و یکی از فامیلای عروس فوت شده.طفلکی ها!کلن وقتی روابط خرسی و پاریکال تیره و تاره من خیلی دوستش دارم.چون اصلن کرگدن بازی درنمیاره.می شه همون سرندپیتی سابق. ولی اگه با هم خوب باشن میشه هووی من و مرتب روی اعصابمه.حتی جلوی من میره درگوشی با خرسی پچ پچ می کنه  و مثل یه پاریکال با استعداد می خنده تا این حد. دوست داره حرصم بده.خوشبختانه فعلن رو مد لجه با خرسی اینجوری واسه اعصاب منم بهتره. ۱ شنبه هم مادرشوهرم اینا دوره دارن قراره توی یه سفره خونه سنتی برگزار بشه. البته به دعوت دخترخاله مامان خرسی. پسرش پزشکه ولی یه سفره خونه سنتی زده می گن خیلی باحاله. اگه برسم و مرخصی بگیرم یکشنبه باهاشون می رم.

راستی من به همه اونایی که جرات داشتن و دیروز حتی شده یه نمه خودی نشون دادن درود می فرستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:12  توسط نانازي بانو  | 

اسکروچ یادتونه؟ همون اردک خسیس که همه فکر و زندگیش پول بود و بس؟ من نانازیشم. چند وقته فقط به پول فکر می کنم. بعد شدیدن  به این امیدوارم یه شبه ره صدساله برم.آخه هر مشکلی که منو خرسی دارم یه ضلعش به بی پولی در شرایط فعلی ختم می شه. به این قضیه احساس ناامنی و شک هم اضافه کنین.یعنی صبح که بیدار می شم به این فکر می کنم نکنه وقتی می رم سر کار  و مامانم اینام میرن سر کار یکی بیاد و دارو ندارمو از اتاقم ببره.اصلنم به بقیه اتاقهای خونه و لوازم مامان و بابا فکر نمی کنم. واسه همینم در اتاقمو قفل می کنم که اگه کسی خواست به خونمون دستبرد بزنه حداقل وقت نداشته باشه قفل در اتاقمو باز کنه. نمونش دیروز کلی از پله ها اومدم پایین با اینکه دیرم شده بود به اینکه در اتاقمو قفل کردم یا نه شک کردم و دوباره کلی پله رو رفتم بالا و  از اونجایی که مامانم هم رفته بود مدرسه و نبود که ببینه منو، با کفش تا جلوی در اتاقم هم رفتم و مطمئن شدم که قفله. یا امروز وسط راه ییهو به ذهنم رسید نکنه در اتاقم باز مونده باشه. واسه همینم آروم و قرار ندارم. کسی هم خونه نیست که زنگ بزنم مطمئن شم که قفله. تازه این همه قضیه نیست. اونقدر که روی وسایل و خرت و پرتم احساس مالکیت می کنم روی خرسی این حسو ندارم. بازم نمونه بارزش اینکه امروز ترازوی توی هالو بردم توی اتاقم. خودمم نمی دونم چرا اینکارو کردم. الان که فکر می کنم خیلی احمقانه بود. آخه درسته اون ترازو مال منه و ارزش مادی هم نداره ولی شاید تا من برسم خونه، پدرم هوس کنه خودشو وزن کنه. آخه طفلی همیشه اینکارو می کنه.بعد پیش خودش چه فکری می کنه وقتی ببینه من اینجوری شدم.

بعد یادتونه چقدر خرید می کردم؟ هر دفعه می رفتم بازار و امکان نداشت کلی پول نتکونم از خودم. خب اونقدر بعضی از دوستام توی گوشم خوندن که الان اصلن دلم نمیاد یه یه تومنی واسه خودم خرج کنم.مرتب دفترچه حساب پس اندازمو نگاه می کنمو میزارم توی کیفم. بعد یه ساعت بعدش دوباره نگاه می کنم  دوباره میزارم توی کیفم. نمی دونم مغز فندقیم چی فکر کرده . شاید فکر می کنه امکان داره از  عالم غیب پول توی حسابم ریخته شده باشه. این قضیه اونقدر برام مهم شده که شاید یه ارباب رجوع رو واسه اینکار معطل کنم حتی. به هر حال همه خسیس ها که از نوزادی خسیس نبودن. یا همه پول پرستها و ... . با اینکه مامانم وقتی بچه  بودم کتاب داستان عاقبت طمعکارو  برام خریده بود ولی طفلی زحماتش در تربیت بچه نازنینش بی ثمر بوده که من الان اینجوری شدم.

به همین مناسبت امروز می خوام برم خرید و بترکونم. نمی دونم چی می خوام فقط می خوام برم کلی پول خرج کنم. بعدشم  می خوام کلید اتاقمو بزارم توی کشوی اتاقمو دیگه قفلش نکنم. البته نیاز به زمان دارم تا خوب شم. همین طول درمان و نمی دونم از این برنامه ها.

دیروزم یه کارتون دیدم. اون طرف پرچین. خوب بود. بعدش ساعت ۶.۵ رفتم خونه عمه خانومم و شام موندم خونشون. شب پسر عمه منو رسوند خونمون. عمه جونم یه شیشه ترشی کلم بهم داده بود که خونشون جا موند.

بدجور دلم می خواد جای مرج بودم و عروسی دختر داییم بود. مرج فردا عروسی دخترداییشه و الان ذوق زدست. منم از اونجایی که غلظت قر و فر خونم اومده پایین الان زنگ زدم به خرسی که ببینم فردا شب که عروسی پسر دخترخاله مامانشه ماهم دعوتیم یا نه که دیدم خرسی هم بیخبره.البته فکر هم نمی کنم دعوت باشیم. چون اونقدری که مامان خرسی واسه فامیلاش ارزش و احترام قائله اونا اینطور نیستن. یادم نمی ره به خاطر اینکه سالگرد خاله مامان خرسی بشه عقدمون دوماه عقب افتاد. از این تفکرات قرون وسطایی متنفرم.بگذریم. به قول خرسی این نیز می گذرد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:13  توسط نانازي بانو  | 

دیروز حالم اصلن خوب نبود. خرسی حول و حوش ۹ اومد خونمون. روی تختم نشسته بودم بهش نگاه می کردم. بغض داشتم. خرسی مقصر نبود فقط من خیلی دلتنگ بودم و حس می کردم دارم توی یه دریای بزرگ از مشکل غرق می شم. خرسی با کامپیوترم مشغول بود و هر چند دقیقه یه بار خودشو شل می کرد روی صندلیم و قیژ قیژ فنرشو در میاورد. گفت نانازی فیلم بزارم ببینیم؟ گفتم خرسی اصلن حس دیدن فیلمو ندارم و بعد سرمو گذاشتم روی بالش و اشکم بود که از چشمم فواره می زد. خودم می دونم اینجور مواقع خرسی اصلن اهل همدردی و دلداری نیست. کلن اینجور مواقع شدیدن دچار یبوست احساسی می شه در حد بنز.

 یکمی گذشت بعد خرسی خیلی عصبانی گفت خب الان می گی من چیکار کنم که تو احساس بدبختی می کنی و بعد شروع کرد تو  اینجوری و تو اونجوری. تصورشو بکنین من اونقدر گریه داشتم و بغض داشت خفم می کرد که دوست داشتم با نخ بند روی میز توالتم هم که شده دار بزنم خودمو اونوقت اون شروع کرده بود به دادستان بازی. بعد همونجوری که صدام خروسی شده بود و اشکم همه صورتمو گرفته بود و لبهام نازک شده بودن و میلرزیدن بهش گفتم تو اصلن بلد نیستی آدمو آروم کنی فقط نمک روی زخمی. یه کمی گذشت خرسی دقیقن مثل هنر پیشه های آماتور اومد کنارم روی تخت نشست و طفلی همش سعی می کرد مهربون باشه گفت نانازی می خوای ماساژت بدم؟ می خوای بریم پیاده روی؟ و ... بعد گفت نانازی من اصلن نمی تونم ببینم غصه می خوری واسه همینم اعصابم بهم می ریزه.اینجوری می شم. می بینین توروخدا ؟ عشقش جهت عکس عمل می کنه.یعنی اگه من خوشحال باشم اون از خوشحالی بال درمیاره و وقتی من ناراحت باشم اونم از من ناراحت تر و عصبانی تره. در هر صورت دیشب حالم خوب شد و خرسی بعد از اینکه خیالش راحت شد من لوس بازیم تموم شده ساعت ۱ رفت خونشون. ولی قبلش یه چیزی برام تعریف کرد بگم بد نیست بدونین.

*دایی خرسی توی بیمارستان کار می کنه. پرستاره. سه تا فوتی نوزاد داشتن که طریقه فوتشون خیلی مفت بود. فکرشو بکنین چه مادرای بی فکری پیدا می شن.۹ ماه انتظار به دنیا اومدن بچه و اون همه زجر و بدبختی واسه به دنیاآوردن یه نینی می کشن اونوقت چه ساده و ارزون از دستشون می دن. یکیش اینجوری بوده که یکی از بهیارای بیمارستان  دخترش یه نوزاد به دنیا میاره. این بهیار چند روز خونه دخترش بوده و بعد که راه و چاهو نشون دخترش می ده می ره سر کار. همون روز اولم دختره دخل نوزادو میاره چجوری؟ غذا می زاره توی دهن نوزاد طفل معصوم. بعد زنگ می زنه به مامانش(همون بهیاره) می گه مامان بچه یخ شده بیا ببین چش شده. مادره می ره می بینه بعله طفلی فوت کرده.به خدا حیوونام می دونن نوزاد غذا نمی خوره.شیر می خوره.

*فوتی بعدی: یه مادری توی بیمارستان به نوزادش شیر می داده در همون حال نمی دونم داشته تی وی می دیده؟ با کسی حرف می زده؟چیکار می کرده نمی دونم. ولی کلهم اجمعین سینشو میندازه روی صورت بچه. ظاهرن سایز سینه با صورت بچه جور در نمیومده  یا چجوری بوده که بچه خفه می شه اون زیر. فکر کنین به عقل مادره نمی رسیده نوک سینشو بزاره توی دهن بچه. بچه هم که توان حرکت نداشته یا قنداق بوده چجوریشو نمی دونم خفه می شه دیگه.

* فوتی سوم خیلی فرتی بوده. طرف نمی دونم مادره چیکاره بوده ولی نوزادو به کولش می بنده. یا شایدم آغوشو از پشت می بنده نمی دونم چجوری ولی با همون وضعیت سوار تاکسی می شه و با خیال راحت لم می ده. بعد که پیاده می شه می بینه بچه صداش در نمیاد.

از دیشب به این فکر می کنم امیدوارم اون بچه ها موقع مرگشون که سه تاییشونم بر اثر خفگی بوده چیزی حس نکرده باشن و زجری نکشیده باشن.

امروز یازدهمین سالگرد فوت مادربزرگ عزیزمه.دیروز مامان و زنعموها  و عمه خانوم خیرات دادن. یه فرشته که دوست و همراه بچگیام و تنهایی هام بود.کسی که توو آغوشش بزرگ شدم و هنوز نوازش هاش توی خواب بامنه. یه مادربزرگ از جنس فرشته ها.کاش بود تا بغلش کنم و بازم بهش بگم که اندازه یه دنیا دوستش دارم.

آخرین باری که باهاش صحبت کردم از  پشت تلفن بود. بهش گفتم مامانی گوشیو بزار روی صورتت بعد یه ماچ گنده تحویلش دادم. اون لحظه دوستش کنارش بود. سه چهار روز بعد مامانی رفت واسه همیشه. دوستش توی ختم بهم گفت نانازی اون روزی که از پشت تلفن بوسیدی اونقدر خوشحال و دلتنگت شده بود که گریه کرد و این آخرین خاطره من از اونه. یادمه ۱۱ سال پیش سه شنبه بود دقیقن روز تولد امام علی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:0  توسط نانازي بانو  | 

تا حالا شده تنهایی برید خرید و بعد هوس یه جای آروم و بی سر و صدا رو بکنین؟ دیروز  از اونجایی که چند روز بود که تصمیم داشتم برم خرید این کارو کردم. قبلش کلی جلوی آینه وقتم تلف شد ولی نتیجش بالا رفتن اعتماد به نفس و این حرفا شد که اونم کلی می ارزید.خلاصه اینکه اگه یه دخمل نانازی با یه شال و کیف قرمز و مانتو  سبز سوسانویی و شلوار شیش جیب سبز دیدین خودم بودم. اولش خرامان خرامان قبض موبایلمو پرداختم بعد رفتم چند جا شلوار دیدم. همونجایی که واسه خرسی شلوار و پیراهن خریدیم هم رفتم. بعد رفتم اون یکی شعبه و واسه خودم دو تا شلوارک خیلی خشگل خریدم. نمونشو قبلن هم برداشته بودم.  البته قبلش چون دیگه شب شده بود به خرسی زنگ زدم که بیاد بریم دور بزنیم ولی خوابیده بود( البته اینم دلیل داشت و دلیلش هم این بود که خب من همیشه در دسترسم و اگه احیانن اسمم سیا*وش، ا*میر یا پیا*م یا هر کوفت و زهر مار دیگه بود ایشون با کله با سرعت جت خودشونو می رسوندن.) این شد که ترجیح دادم تنها باشم. تنهایی بیشتر هم خوش می گذره.

رفتم کافی شاپی که دوران دانشجوییم  پاتوق منو دوستام بود. یه قهوه سفارش دادم و یه برش کیک. همه خاطرات دانشجوییم مثل فیلم از جلوی چشمام گذشت.تولد الی، تولد سیمینو، جلسه های اکیپمون که دزدکی برگزار می کردیم. خنده های زیر زیرکی سیسینو و علی ، بحث های الی و ... وقتی می نشستیم میزمون پر می شد از عکس های مختلف اقیانوس و ماهی  و آب و جلبک های مختلف.جزوه های ارشد و زیر زیرکی با هم ردوبدل می کردیم و حالی می بردیم.دیروز چقدر جای بچه ها خالی بود. چقدر سکوتش وحشتناک بود. وقتی  اومدم بیرون دیدم ای وای خیلی دیر شده. تقریبن ۸ شده بود. تندی خودمو رسوندم خونه. عمه خانومم اینا خونمون بودن. (اینجور مواقع یکی باید مثل عمه خانومم باشه که نقش گرین کارتو برام بازی کنه).شلوارک هام اونقدر خشگلن که من عاشقشونم.

یه چیزی بگم؟ هر چی فکر کردم مدل مانتوم چیه یادم نیومد. بعد دیدم آستینش کیمینو نیست یعنی کمر مانتو تنگ تنگه. ولی آستینش مثل آستین سوسانو ئه. هر چی هم فکر کردم به ذهنم نرسید اسم زن جومونگ چی بود. واسه همینم چون این همکاری که باهاش راحت ترم نبود رفتم توی اتاق همکار جدیده گفتم آقای فلانی شما سریال جومونگو می دیدین؟ اونم (خیلی رسمی با کت و شلوار) گفت: تقریبن. گفتم اسم زن جومونگو یادتونه؟ اونم ییهویی گفت بانو بزرگه یا کوچیکه؟ گفتم دومیه! اونم انگار داره به معلمش جواب می ده گفت اولیش سویا بود دومیش سوسانو. وقتی گفت سوسانو فقط از خنده ولو نشدم. آخه قیافش یه جوری شده بود که نمی تونم توصیف کنم. منم اگه مگس بیاد جلوی چشمم خندم می گیره.کلن خنده بازارم بدجور به راهه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:45  توسط نانازي بانو  | 

حرف اولم اینه. شماها اگه بخوان خودتونو معر فی کنین از خانواده پدرتون شروع می کنین یا مادرتون؟ من که صدردصد پدرم. با اینکه مادرم از یه خانواده سرشناس تریه ولی من همچنان یه نانازیان هستم و خواهم بود.بخوام و نخوام این اسم توی شناسنامم حک شده. اسم خاله و دایی و دخترخاله های مامانم توی شناسنامه های خودشونه. این باعث افتخارمه که از هر دو طرف شانس آوردم و با اعتماد به نفس خودمو معرفی می کنم.. کلن راجع به خانوادم اعتماد به نفس بالایی دارم. ولی خرسی نه. البته مادرش مقصره ها.چون کلهم ریشه خانواده پدر خرسیو از خونشون سوزونده . چرا؟ چون بچه هاش می خواستن درس بخونن. نیست که هر ۴ تا شون دست انیشتینو از پشت بستن!

(یه چیزایی نوشتم که حذفشون کردم)این دور روز فیلم ندیدیم. پنج شنبه که رفتم خونمون آماده شدم و رفتم بیرون. اصلن نمی تونستم توی خونمون بمونم. خرسی هم دانشگاه داشت و تصمیم داشتم تنها باشم.دور زدم.یه سری خرت و پرت خریدم و رفتم خونه. شب شده بود. طبق قرار قبلی یکی از دوستامو دیدم. یه کمی با هم حرف زدیم و  رفتیم یه کمی گشتیم و بعد خداحافظی کردیم. این  وسط یه چمدون دیدم که عاشقش شدم رنگش قهوه ایه و خیلی نانازیه. از متوسط کوچیکتره وقیمتش ۱۱۰۰۰۰ تومنه. دوست دارم بخرمش.پنجشنبه ولی مهمترین کاری که کردم مرتب کردن اتاقم بودکه با مشقت فراوون انجام دادم.بعدشم مرحله سوسک کشی با اسپری جدیدی که بابا برام خریده.بعد کلی خرت و پرت اضافی رو از اتاقم بیرون ریختم. بعدش خوابیدم و صبح ۱۱ بیدار شدم. با مامانم صبحانه خوردیم و بعد دو باره خوابیدم و ساعت ۵ با زنگ خرسی بیدار شدم. با هم رفتیم چند جا دور زدیم و  دوباره رفتیم خونه ما.

این روزها کارم شده اومدن به اداره و بعد رفتن به خونه و فیلم دیدن و گهگاهی منتظر خرسی موندن که بیاد توی تاریکی شب جاهای تکراری بهم نشون بده. یه جای کار اشتباهه. اشتباه بود.معلق بودن خیلی سخته. امروز احتمالن برم خرید.پنجشنبه که موفق نشدم.

پ.ن: هلی عزیزم برات متاسفم.خدا رحمتشون کنه.

پ.ن۲: تازگی ها وقتی بعضی از وبلاگ ها رو باز می کنم سیستمم می ریزه بهم.واسه همینم محتاط ترم

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:19  توسط نانازي بانو  | 

دو سه شب پیش که خیلی خسته بودم و بعد از ظهرش هم نخوابیده بودم ظاهرن قبل از خواب کامل سخنرانی کردم. اینکه چی گفتم و چی شد هیچی یادم نیست ولی خرسی می گه یه چیزایی گفتی که من ناراحت شدم. دیروز خرسی اومد پیشم و بعد از تعطیلیم با هم رفتیم بیرون ناهار خوردیم و بعد رفتیم خونه ما. (اینا دقیقن در فضای شاد و رمانتیک بودن)وقتی رسیدیم خونه ماخرسی روی تختم دراز کشید و شروع کرد به غر زدن. کلن این عادتشه که وقتی کاری نداره که انجام بده، چیزی واسه خراب کردن دور و برش نیست، شکمشم سیره، حس خوابیدن هم نداره غر بزنه. شروع کرد به حرفای تکراری و منم طبق معمول گوش می دادم.(این قضیه اگه ماهای اول عقدمون بود شاید به یه جنگ پر سر و صدا تبدیل می شد ولی چون دیگه بی خیال خیلی چیزا شدم الان اصلن به حرفاش عمیقن توجه نمی کنم خیلی راحت با رفتن خرسی از خونمون تموم شد). می خوام بدونم اینا نشونه های یه بیماری نیست؟ آخه یکی نیست بهش بگه مرد حسابی چرا قدر لحظه های خوشتو نمی دونی که همه چیو به گند بکشی؟ که منم به جبران حرفایی که زدی هزار راه برای خودم درست کنم که از این احساس مزخرف آزاد شم؟من خوب بلدم چیکار کنم.

من یه عادتی دارم.شاید خیلی بده. وقتی روز پر کاری داشته باشم یا خیلی خسته باشم و بخوابم (فقط شبها اینطورم) قبلش حرف می زنم. یعنی چشمام خوابن ولی باز می شن.قرمزن و حرف می زنم. اینو دخترعموهامم می دونن. یه وقتایی اگه شب با هم بودیم اونا از همین طریق ازم سوالای مختلف می پرسیدن که همشونو راست و حسینی جواب می دم.اونام می خندیدن. البته خیلی کم پیش میاد که اینطور بشم ولی پیش میاد. خلاصه نمی دونم اون شب به خرسی چی گفتم ولی ظاهرن گفتم تو خیلی بهم بد کردی و ... (اینطور که خودش می گه وگرنه من که اصلن هیچی یادم نیست) حالا هر چی می پرسم خب دیگه چی گفتم؟ می گه همین. دیروز بهش گفتم ببین خرسی اینا به خاطر خستگی زیاده و اصلن منظوری نداشتم. خودمم هیچی یادم نیست و ... .

ولی خودم که می دونم دقیقن چیزایی که اون لحظه می گم ، عین واقعیته برای من. دقیقن عین مستی. وقتی طرف مست باشه همه واقعیتها و اونچیزی که در دلش هستو بیان می کنه.وقتی ادمی باشه که دلش خیلی شاد باشه وقت مستی می خنده و اونی که غم های بزرگ و کوچیک توی دلش باشه هر چی هم نشون نده و شاداب به نظر بیاد وقتی مسته فقط گریه می کنه. اونجاست که می شه فهمید طرف چقدر داغونه.

می دونین دیروز به یه نتیجه ای رسیدم. خرسی علاوه براینکه آدمیه که اصلن نمی شه باهاش دردو دل کرد آدمیه که حتی کنارش باید استرس اینو داشته باشی که یه وقت ییهویی نخوابی که احتمالن توی خواب حرف بزنی و ایشونو برنجونی. خرسی دوست داره توی دروغ و احساس های الکی خوش زندگی کنه. دوست داره وقتی حتی خیلی دلم پر از غم و کینه و رنجه (در هر موردی حتی خانوادش)بهش لبخند بزنم و بگم دوستت دارم. شاد باشم و هیچی نگم که یه وقت ناراحت نشه.

درسته که نسبت به دو سال قبل خیلی تغییر کردم اونقدر حساس نیستم که دست و پام یخ شن. اونقدر  شاداب نیستم.اونقدر ساده نیستم که وقتی خرسی بگه اول تو خودتو بکش بعد منم می کشم اینکارو بکنم چون حس می کنم داره بهم نارو می زنه.(این یه مثال بود منم یه مارگزیده) اونقدر احساس مالکیت به خرسیو ندارم. اونقدر دلم براش پر نمی کشه.اونقدر جای خالیشو حس نمی کنم. دقیقن احساساتم مثل آتیشی بود که روش آب بریزن و الان زیر خاکسترش دو سه تا زغال سرخ پیس پیس کنن.

حالا شما هی راه برین بگین چرا یه روز رمانتیکی و یه روز اینجوری؟ ولی امروز روز خوبی بود. از اول صبح خبرای خوبی بهم رسیده که الان سرخوشم. یکی از کارتهای مربوط به کارم آماده شده هفته بعد باید برم بگیرم.صبح زود با یه مسئول ملاقات کردم که نتیجش خیلی خوب بود. غروب قراره برم  یکمی واسه خودم خرید کنم و البته یکی از همکارام هم یه امانتی برام داره که باید غروب برم ازش بگیرم این امانتی مربوط به فرداست. همگی آخر هفته خوبی داشته باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:9  توسط نانازي بانو  | 

دیروز وقتی رفتم خونه اول کارتون عروس مرده رو دیدم و بعد خوابیدم و بعد دوباره نشستم به فیلم دیدن. فیلمی که دیشب  دیدم خیلی جالب بود. "پرونده عجیب بنجامین باتن". راجع به تولد پسری که زندگی وارونه ای داشت. فیلم از جایی شروع می شه که یه پیرزنی روی تخت بیمارستان افتاده و دخترش داره به درخواست مادرش یه دفتر خاطراتو براش می خونه.پیرزن در اخرین لحظات عمرش فقط گوش می ده و فیلم پیش می ره. درواقع نویسنده اون دفتر خاطرات خود بنجامین باتن بوده  پسری که پیر به دنیا میاد و نوزاد از دنیا می ره . مادرش وقتی اون به دنیا میاد می میره ولی قبل از مرگ به همسرش سفارش می کنه که بچه رو توی خونش نگهداره.اونا خانواده پولداری بودن. همسرشم قبول می کنه ولی وقتی بچه رو می بینه ییهو بچه رو بر می داره و از خونه می زنه بیرون اولش قصد داشت اونو توی آب بندازه چون توی نظرش بچه شبیه دیو بوده. نوزاد مرتب گریه می کرده ولی هیچ مهری توی دل پدرش از بچه نفوذ نکرده بود. آخرش بچه رو روز راه پله های یه نوانخانه رها می کنه و دو تا آدم سیاهپوست که با هم دوست بودن و مشغول لاو ترکوندن بودن اونو می بینن. خانومه اسمش کویین بود و تندی بچه رو می بره توی اتاقش و اسمشو بنجامین میزاره بزرگش می کنه.صحنه بعدی  بنجامین رو توی ۷ سالگی نشون می ده که شبیه پیرمردهای ۷۰ ساله بوده. حتی نمی تونسته راه بره. کلی اتفاق میوفته و هر چی سن بنجامین بیشتر می شه اون جوونتر می شه. هر چند پیرمرد بی ریختی بود ولی  دل مهربونی داشت. هر چی می گذره اون زیباتر و جوونتر می شه جوری که وقتی ۴۹ سالش بوده نقششو برد پیت بازی می کنه. خیلی جذاب و زیبا.(توی این فیلم براد پیت در گریم های مختلفی دیده می شه) اونجا با همبازی دوران بچگیش "دیزی"که دیگه یه رقاص باله بوده ازدواج می کنه(نقششو کیت بلانشیت بازی می کنه) و بچه دار می شه.بچشون دختر بود. هر چی می گذشت  بنجامین جوونتر می شد و دیزی و همه دوستان دور و بر بنجامین پیرتر می شدن. اون و همسرش می دونستن که یه روزی بنجامین بچه می شه چون زندگیش وارونست. واسه همینم بنجامین کلی سرمایه واسه زن و دخترش می زاره و میره. بعد از چند سال برمیگرده در حالی که دخترش ۱۲ سالشه و اونو نمی شناسه و خودشم خیلی جوونتر شده بود و دیزی هم مجددن با مردی ازدواج کرده بود. ولی اون شب میاد به هتل بنجامینو  شبو باهاش می گذرونه.چند وقت بعد یه تلفن به دیزی می شه و اون به همون نوانخانه بر می گرده می بینه بنجامین یه پسر ۹ ساله شده و هیچی از زندگی قبلیش یادش نمیاد. فقط می گه من فکر می کنم خیلی زندگی کردم. کم کم سالهای بعد بنجامین یه بچه کوچیک می شه و دیزی اونو با خودش به خونه می بره و یه روز وقتی نوزاد بوده توی بغل دیزی می میره. و پرونده زندگیش بسته می شه.

جالبه همیشه من دوست داشتم وقتی خرسی نوزاد بوده  پیشش بودم. خیلی به این موضوع فکر می کنم که اون چه شکلی بوده و وقتی گریه می کرده چه شکلی می شده. دوست داشتم کاش یه ساعت نوزاد می شد. یه نوزاد با پاهای کوچولو لب های غنچه ای ناز. عکسامون حاضر نیست. امروز زنگ زدم آتلیه و دیدم میگن هنوز حاضر نشده. بدقولی عکاس ها چیز عجیبی نیست همیشه همینطورن.

پ.ن۱:دوستایی که طرز تهیه زبرا کیکو خواستند اگه از گوگل سرچ کنن با عکس براشون توضیح می ده.

پ.ن۲: گلی  جونم هر کاری می کنم نمی تونم بیام وبلاگت.برام باز نمی شه.فردا مجددن سعی می کنم. ولی اگه ضروریه می تونی از راهنمای بلاگفا کمک بگیری. همونجا قسمت درج تصویر بطور کامل توضیح داده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:25  توسط نانازي بانو  | 

می دونین کارتون چقدر توی روحیه ادم تاثیر خوب می زاره. اگه نه امتحان کنید. دیروز وقتی رسیدم خونه نشستم به کارتون دیدن. اونقدر خوب بود که تصورشو هم نمی تونین بکنین. بعدش خوابیدم و خرسی زنگ زد بهم و بیدارم کرد. گفت نانازی آماده شو میام بریم دور بزنیم. تندی حاضر شدم و نشستم به انتظار خرسی. نشون به اون نشون که از ساعت ۵.۵تا ۶.۵با لباس آماده و آرایش مثل پرانسس ها منتظر خرسی موندم. توی این یه ساعت بابا و مامان چیپس آوردن .پفک آوردن نشستن میوه خوردن ولی من لب نزدم که مبادا مجبور شم برم دوباره رژ  ماتمو درست کنم و در همون حین خرسی برسه و عجله ای بشه و بزنم خرابش کنم. خلاصه اینکه خرسی اومد و با هم رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت. اولش رفتیم یه گشتی زدیم و بعد تصمیم گرفتیم شام بخوریم. به همین مناسبت رفتیم آسمون و شاممونو خوردیم.پیتزا مخصوص و چیزبرگر و سیب زمینی و سالاد و نوشیدنی. بعد رفتیم یه خورده بادام هندی و تنقلات خریدیم. اومدیم خونه ما. خرسی فیلم reader  رو گذاشت با بازی كيت وينسلت . فیلم خوبی بود ولی خیلی هیجان انگیز نبود. کیت توی این فیلم اسمش حنا بود. البته هانا تلفظ می شد ولی توی زیر نویس حنا نوشته بودن. چندان دلچسب نبود. خیلی هم زشت شده بود توی این فیلم.  بعدش دیگه خوابیدیم.

و اما عکس های مجاز. نمی دونم کیفیت عکس های چطوره. هنوز عکسای خودمونو از آتلیه نگرفتم. لباس عروس و آرایش موهاش و عکسای خودمونو با هم می زارم. عکسای پایین خونه خواهر خرسیه و لوازمش.

http://xs744.xs.to/xs744/09442/091020091366747.jpg      سرویس عروس خانوم

http://xs744.xs.to/xs744/09442/091020091352305.jpg      یه نما از آشپزخونه

http://xs744.xs.to/xs744/09442/091020091353484.jpg    یه نما از بوفه روی اوپن

http://xs744.xs.to/xs744/09442/031020091297929.jpg    گلی که واسه جوجه مریض بردیم.همون شبی که خونه جالی جامپر اینا مهمونی بود. منو و خرسی درستش کردیم. یه کمی از آینه شمعدونشم معلومه توی عکس

http://xs744.xs.to/xs744/09442/031020091298817.jpg   میز ناهار خوری و گل و یه نمای کوچیک

http://xs744.xs.to/xs744/09442/031020091302257.jpg   یه نما از تی وی و پرده خونش

http://xs744.xs.to/xs744/09442/091020091347587.jpg   همینجوری

http://xs744.xs.to/xs744/09442/031020091299841.jpg   مبلهاش معلومه توی این عکس

http://xs744.xs.to/xs744/09442/061020091312236.jpg   حنای شب حنابندون

http://xs744.xs.to/xs744/09442/031020091305444.jpg   همینجوری۲

خب فعلن...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:36  توسط نانازي بانو  | 

تا همین پریروز توی اتاقم قندیل بسته بود بس که سرد بود. ولی خرسی کمک کرد و بخاری اتاقمو راه انداختیم. آخه توی اتاقم خوابیده بودم که حس کردم دماغم داره از جاش کنده می شه و بی حسه. یخ زده بودم. خرسی که اومد خونمون نتونستم مثل همیشه برم توی راه پله ها منتظرش بمونم. این شد که خرسی وارد خونمون شد و منم پشت مبل کنار شومینه چسبیده به آتیش نشسته بودم و لبخند می زدم. دقیقن یه طرفم یخه یخ بود و اونطرفم مثل آتیش داغ بود. که خرسی طفلکی بخاری اتاقمو وصل کرد که سرما نخورم. الان توی اتاقم همه چی گرمه. ۴ تا خرمالوی درشت خرسی برام آورده که من عاشقشونم. گذاشتمشون یه طرف بخاری که نرم شه.آخه فکر کنم نیاز به گرما داره. مامان و بابا دیشب رفته بودم سوپری که خرت و پرت بخرن واسه منم یه چی توز گنده خریدن که یه گوشه اتاقمه. منتظرم خرسی بیاد با هم بخوریم. کلی کارتون دارم که هنوز ندیدمشون و خرسی برام اورده. اتاقم دقیقن مثل بازار شامه. جای سوزن انداختن نیست. هر چی هر جا شده. امروزم اگه شد می رم اتلیه که عکسامونو  بگیرم. آخه بهم گفته بود ۴ آبان حاضره. ۲۰ روزه اماده می کنن؟

اگه عکسام آماده شدن اسکن می کنم و با عکسای عروسی جوجه مریض و جهیزیش همه رو یه جا میزارم که ببینید.البته پسورد داره. :دی (از خودش اجازه گرفتم. البته نگفتم توی وبلاگ واسه همینم عکسای خودشو نمی زارم. شاید آرایش موها و لباسشو گذاشتم.)

دیشب مامان و بابا رفته بودن خونه یکی از دوستای بابا.تنها بودم. فکر کنین یه نفس کش از نوع انسان توی یه ساختمون. برق آشپز خونه رو خاموش کردم و صدای تلویزیونو بردم بالا و نشستم پشت پنجره اشپزخونه. خیره شدم به خیابون. آدم های مختلف.زن و مرد.چقدر آدم. چقدر تفاوت. جالبترینشون یه آقایی بود که با خودش حرف میزد. جالبه هیچ کس توجهش به من نبود. چون هم تاریک بود و هم من برقو خاموش کرده بودم. فقط یه نفر منو دید. کی می تونست باشه؟ همون که گفته بودم یه کمی شیرین می زنه و خیلی مظلومه. شبیه خانوما راه می ره ولی یه مرده. یه روزی واسه خرسی هم با خنده شکلک در آورده بود .این یارو همیشه وقتی با من چشم توی چشم می شه می خنده واسه همینم خرسی منو با حرفاش می خندونه. ولی دیشب خیلی عصبانی بود. یه جوری اخمو بود که ترسیدم و ترجیح دادم برم پای تی وی .

هوا کم کم سرد می شه.پاییز و زمستون که میاد من برای پرنده ها و گربه ها دلم می سوزه. یادمون نره که اونا گرسنگی رو حس می کنن و به یه خوردنی کوچولو هم قانعن/.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:53  توسط نانازي بانو  | 

روز قشنگیه. ولی چه فایده که اونقدر کوتاهه که نمی تونی یه تکونی به خودت بدی و هوس کنی پیاده جایی بری. من که کارم اینه هر روز که می رسم خونه تا بخوام تصمیم بگیرم کجا برم شب می شه و حس رفتن به بیرون می پره.خرسی هم که معمولن وقتی هوا تاریکه میاد خونمون و نهایتن بریم دور بزنیم که اصلن از ماشین پیاده هم نمی شیم. اینه که فعلن برنامه  گردش و تفریح و طبیعت گردیمون تعطیله. ببینیم این هفته چی پیش میاد برنامه ریزی کنیم واسه رفتن به کوه. باورم نمی شه آبان ماهه. چند وقت دیگه باید در تدارک خرید واسه عید و ... باشیم.

فیلم میلیونر زاغه نشینو دیدین؟ من دیروز اصلشو دیدم. خیلی جالب بود.شنیده بودم هندی ها اجازه ندارن آخر فیلمو منفی تموم کنن چون مردم توی سینما چیزیو سالم باقی نمی زارن. یه چیزی توی مایه های استادیوم آزادی خودمون و مسابقات فوتبال. ولی خوبی بعضی فیلم های هندی اینه که زجر و بدبختی مردمشونو به تصویر می کشن(هر چند اغراق توی فیلماشون وجود داره) ولی خب آزادانه تر عمل می کنن. توی فیلماشون سیاسی بازی کمتر وجود داره. نمی گم وجود نداره چون طبیعیه صنعت سینما با سیاست گره خورده باشه ولی بینشون زیاد پیدا می شن فیلم سازان و کارگردانایی که جرات به تصویر کشیدن واقعیت های تلخ جامعه شونو داشته باشن.چیزی که توی جامعه ما کمتر وجود داره.توی فیلمامون هر کی حاجی و ریشو  و تسبیح به دسته می شه معصوم و بی گناه عوضش هر کی تر و تمیز و شیک و خوش تیپ باشه می شه مفسد فی الارض.ضمیمه تپش جام جم چهارشنبه اون قسمتی که از اسمایل تیغ زن نوشته رو بخونین می فهمین عمق فاجعه رو. ایشون اول انقلاب می رن خودشونو توی درگیری ها جا می دن و می شن فرمانده گروه ضربت و این برنامه ها. توی همون پست چه فجایعی که از انجامش دریغ نکر این انگل. از تعرض به زن و دختر مردم گرفته تا دزدیو قتل و اخاذی و حتی از بین بردن جنین ۵ ماهه یه زن. جالب اینجاست که با این همه اونقدر پارتیش کلفت بوده که هنوز اعدام نشده و داره نفس می کشه از زندگیش لذت می بره./

دیروز طبق معمول این روزها رفتم خونه و تصمیم گرفتم اول یکمی بخوابم . تازه چشمام گرم شده بود که دیدم مامان و بابا  صدام می کنن و می گن دوستت اومده. منم با موهای اجق وجق و نامرتب رفتم  پای آیفون و مرتب اون دگمه تغییر جهت مانیتورش می زم که چهره طرفو ببینم که چیزی نمی دیم. همونجور بین خواب و بیداری غر می زم که آخه چرا نپرسیدین کیه که حس کردم یکی توی راهروهاست. رفتم دیدم بعععله رجا دوست و همکلاسی دوران دبستانم.اونقدر از دیدنش خوشحال شدم که داشتم بال در میاوردم. با دختر کوچولوش به اسم ریرا. آخرین باری که رجا رو دیده بودم سال ۸۳ بود که با هم کلاسی های دانشگاه رفته بودیم نمایشگاه کتاب و اونجا توی اون شلوغی یکی از پشت چشممو گرفت دوستم سیمین  ییهو گفت وای خانوم داری چیکار می کنی(فکر نمی کرد دوستم باشه) وقتی برگشتم دیدمش دوتاییمون شکممونو گرفته بودیم می خندیدیم. بعد از سالها دیده بودمش. الان ارشدشو هم گرفته.دیدنش بعد از مدتها برام خیلی دلچسب بود.

دلم واسه یه پیاده روی روزانه تنگ شده. بعد از عروسی جوجه مریض حتی باشگاه هم نرفتم. روزها با کار تموم می شه و شب ها با فیلم دیدن. خب خیلی خسته کننده شده. ولی خوشحالم که بار یه زندگی روی دوشم نیست که نگران پخت و پز و  تمیزکاری و شستشو باشم. گاهی به توان مامانم  غبطه میخورم که صبح ها زودتر از من بیدار می شه و می ره مدرسه و  غروبم که می رم خونه می بینم اونقدر شاده که پایه هر تفریح و گردشی هم هست ولی من توانشو ندارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:6  توسط نانازي بانو  | 

روزی عده ای تصمیم گرفتند نمایشگاه مطبوعات برگزار نمایند.قبلن هم تصمیم گرفته بودند مژده خوبی به مطبوعاتی ها بدهند. در همین گیر و دار هر کس نان خودش را به تنور چسباند جوری که نمایشگاه مطبوعات شد کیف خاله قزی کفش قرمزی. چونان که  هر دستی در آن کیف ببردی همان چیزی که بخواستی در آوردی البت خداوند با صابرین می باشد.این خود دو حالت دارد.اگر  از اهالی اهمتی نژاتی  باشی که دست پر از محضر نمایشگاه بیرون میایی و اگر نه که زنده ماندنت با کرام الکاتبین می باشد. و امکان جیز شدن بسیار.باشد که از دسته دوم نباشی.حال در این نمایشگاه هر چه خواهی یافتی.از  غرفه های تبلیغاتی و مطبوعاتی تا کلاس کنکور. از صندوق صدقات گرفته تا صندوق  اعتراض به مو*سو*ی از کاپشن های اهمتی نجاتی تا کفش های منتظر الزیدی از نوع پاتابه های ایرانی.(که یکی از همان پاتابه های مذکور بر سر مبارک حجت الا*سلام  کر*وبی نزول کرده و سر مبارکشان در نمایشگاه مطبوعات مکدر گردیده)خب برادر من نبوغ ایرانی تان کجا رفته است؟چیزی که فراوان بود روزنامه و کتاب و سی دی! و اما مژده:در همان زمان که اهالی مطبوعات و آن عده همچون نخود و لوبیا در تشت پر لعاب آبگوشت بر سر و کله هم می کوبیدند تصمیم عده برآن شد که سوبسید کاغذ روزنامه های تندرو را قطع نمایند همانگونه که سر اسب جناب ولتز در فیلم پدرخوانده قطع شد. و سوبسید مذکور تنها به روزنامه هایی تعلق گیرد که در تعریف از دو*لت سرو چمان کم و کسر نگذارند. بدین منظور گویی تعبیه گردید و در جاده مطبوعات ایران به غلتیدن در آمد و روزنامه های ریز درشت هم به دنبال گوی هر کدام به دویدن پرداختند. حال بماند که چه هول دادن ها و لگد پرانی ها و... که به یکدیگر وارد نساختند و در همان حال که در دل خون گشته خود به آن عده نکره فحش و لعنت و نفرین می فرستادند در وصف همان عده نکره ،مشغول تملق و بزرگنمایی و تعریف و تمجید بودند. جوری که تاریخ از رو رفت و نام فتحعلی شاه و ناصرالدین شاه را از لیست شاهان خودشیفته و مستبد و چاپلوس پرور خط زد و نام دو*لت کر*یمه را ثبت نمود. باشد که این اتفاق میمون مقبول آن عده افتد. ان شا ...

خب می رسیم به خودمون. پنجشنبه رفتم خونه مرج که تنها بود. شب خرسی اومد رفتیم دور زدیمو بعد آخر شب فیلم پدر خوانده رو دیدیم. پدر خوانده ۱.من عاشق آهنگشم.فوق العاده بود. بازی مارلون براندو و آلپاچینو. من مرده شخصیت پدرخوانده ام. واقعن اون مرد آروم و خونسردو باهوشو دوست دارم. خب این فیلم اونقدر زیباست که دلم نمیاد چیزی بگم.  دیروز صبح زود خرسی از خونه مرج اینا رفت و منو مرج مشغول شدیم به آرایش صورت همدیگه.خرسی ناهار اومد پیشمون و با هم غروب از مرج خداحافظی کردیم و اومدیم خونه ما. شب فیلم شکولاتو دیدیم. شکلات با بازی ژولیت بینوش. آهنگ این یکی هم محشره. فیلمشم قشنگه. پیشنهات می کنم ببینید.

خانومای کدبانو نظرتون راجع به لباسشویی ۱۴۰۰ دور دوو رنگ سیلور   و

گاز پادیسان مدل روز تمام استیل چیه؟ آخه به اتفاق خرسی و مامان و بابا رفتیم خریدیمشون. دیشب برامون آوردن خونمون.ظرفشویی هم بوش سیلور انتخاب کردم.اینو هنوز نگرفتم. قیمتهاش به ترتیب: ۶۸۰۰۰۰، ۶۵۵۰۰۰ ، ۱۰۲۰۰۰۰

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:56  توسط نانازي بانو  |