الانم اینجا نشستم دقیقن عین دخترای احساساتی یه شاخه گل رز روبرومه توی یه لیوان حلبی گذاشتمش که فانتزی شه. بعد دورش روزنامه لوله کردم یه طرفشو برگردوندم که دیگه فانتزی اندر فانتزی تر شه.
مامان و بابا دیروز که من نبودم اغفال شدن رفتن خونه خالم اینا. خالم اینا براشون از دامغان مهمون اومده بود. اینجور مواقع من اگه باشم خونه، نمی زارم اونا برن خونه خاله یا هرکی که مهمون براشون اومده باشه چون می دونم جو گیر می شن و به هر بهانه ای دعوتشون می کنن. عین قضیه دیروز.دیروز که منو خرسی یه سر اومدیم خونه که من آماده شم مامان اینا نبودن.(کجا بودن؟ خونه خالم) وقتی رفتم دوره دخترخالم با نیش باز بهم گفت نانازی ما فردا شب با مهمونای دامغانیمون خونتون دعوتیم. منو می گین ، شدم چوب خشک. همونجور نگاش کردم. یادم نمیاد لبخند زدم نزدم گفتم بفرمایید نگفتم. خلاصه اینکه تا خونمون برسیم کلی حرص خوردم. اصلن خوشم میاد از توجیه مامانم. بهش می گم مامان من شما دست تنهایی بعدشم شاغلی دلیل نداره دو تا آدم راه میفتین میرین مهمونی بعد با هم تصمیم بگیرید شونصد نفرو دعوت کنین. تصور کنین امشب مهمون داریم. من مهمون دوست دارم ها ولی حوصله ندارم ببینم مامان طفلکی کلی داره زحمت می کشه. آخه منم دستم به کار نمی ره بس که مشغولیات ذهنی دارم. توجیه مامانم منو کشته . چنان با ذوق و شوق میاد تعریف می کنه می گه این خانمه (یه آقا و خانم و پسر دامغانین) همراه خودش دف آورده و دف می زنه و می خونه و خیلی خوش می گذره.
خلاصه اینکه اسیریم چه فرقی می کنه اوین باشیم یا گوآنتانامو یا دست مامان جون عزیزتر از جونم. امشب که چیزی نیست قراره توی همین هفته های آتی کلهم فامیل خودش اغعم از خواهر ها و بچه هاشونو برادرها و بچه ها و نوه ها و نتیجه هاشونم دعوت کنه. اون دیگه می شه صحرای محشر. خدایا نجاتم بده.
راستی دیشب که از خونه خرسی اینا بر میگشتیم خونه مادر خرسی برام یه ظرف ترشی بادمجون و رب انار و انار داد. تازشم انگورای حیاطشونو چیدن کلی هم انگور سیاه دارم که مزه توت فرنگی دارن.
خب دیگه اینم از آخر هفته قشنگ ما.
پ.ن: خرسی عزیزم خیلی ازت ممنونم. اینکه اومدی و منو حتی بردی خونمون تا لباس گرم بردارم(اصلن عیبی نداره که من یادم رفت لباس بردارم و فقط به مسواک رسیدم) و بعد منو رسوندی محل کارم.مرسی که سعی کردی منو شاد کنی. از اینکه این روزها حتی درکم می کنی و بهانه گیریهامو تحمل می کنی ازت ممنونم. و می خوم بدونی تو تنها امید زندگی منی. مهربون زندگی منی.خیلی دوستت دارم.
یه پ.ن دیگه: شاید گوشهام خیلی دازه که همچین همسری دارم و بازم بهانه می گیرم. خرسی خیلی مهربونه.خیلی. شاید واسه همینه که دوست دارم زودتر در کنار هم باشیم.
خرسی جونم حسود نشی ها. توی عالم بچگیمون بازم فقط اون منو دوست داشت من حسی نداشتم بهش. تازشم خودت همش میگفتی توی شیرخوارگاه که بودی همیشه یکیو دوستش داشتی. خیلی برام جالبه همش خرسی برام تعریف می کنه که یکی بوده که موهای چتری داشته و اینطور بوده و اونطور بوده و ولی نمی دونه پسر بوده یا دختر. بعد خیلی جالبتر اینجاست که حتی رفتنشو یادشه. می گه اون روز مامانش اومد دنبالشو اون وقتی از در شیرخوارگاه می رفته بیرون رفتنش همیشه توی ذهنش مونده.ودیگه هیچوقت برنگشته اونجا.
زندگی می گذره. دو روز پیش که با خرسی بودم ییهو مغزم جرقه انتحاری زد واسه خودش به خرسی پیشنهاد دادم سالگرد عقدمون که ۸ دی ماهه خونواده خرسیو و خونواده خودمو دعوت کنیم به یه سفره خونه سنتی. اونجا از قبل برنامه ریزی کنیم و کیک و ... مهمونامونم من، خرسی، مامان خرسی، باباش، خواهرش پاریکال، برادرش کنا، اون یکی خواهرش جوجه مریض، دامادش جالی جامپر و مامان جون و بابا جونم و چون من کس دیگه ای ندارم عمه خانومم و شوهر عمه جونمو هم دعوت کنم. حالا تا چی پیش بیاد. حساب کنین میشیم ۱۲ نفر.ولی میتونیم یه جورایی خوش بگذرونیم دور هم.کادو هم می دن بهمون دیگه. بعد اینکه حساب کردم اگه غذاش جوجه و کباب برگ یا فسنجون و مخلفات باشه و کیک هم سفارش بدیم و دسر و ... خیلی خوب می شه. از اینکه توی یه ماهی که عروسی کرده چندباره که می ریم خونه جوجه مریض و نمی تونیم دعوتشون کنیم چون هنوز مستقل نشدیم حس بدی دارم. بعد خیلی دوست دارم به مامان و بابام خوش بگذره. انگیزه هام فقط همینه.نظرتون چیه؟ به جای این خرج برم یه تیکه طلا واسه خودم بخرم یا واسه پدر و مادرم که به انتظار عروسی منن یه شب خوبو درست کنم؟ هر چند فکر کنم همه جا اینجور مناسبت ها خانواده داماد دست بکار می شن ولی از اونجایی که کار من توی همه زمینه ها برعکس بوده دیگه اینجوریاست خودم به خودم اساسی حال می دم.
آخه نمی دونم چرا در حد مرگ دوست دارم غافلگیر شم. به خدا. مثلن نزدیکای تولدم می شه فکر می کنم شاید الان پستچی یه بسته بزرگ برام بیاره که روش یه پاپیون قرمز داره. یا وقتی روز تولدمه شب که از اتاقم می رم بیرون می گم الان برقارو روشن می کنن و هورا و دست و گل و سوت و تولدت مبارکه. اینا برام شدن آرزو. هیچوقت سوپرایز واقعی نشدم. چند بار پدر و مادرم سعی کردنا ولی با شکست مواجه شدن یا اونقدری هم سوپرایزشون منو شاد نکرد. شاید پر توقعم. یه سال قبل از اینکه خرسی بیاد توی زندگیم شب تولدم (اون وقتها مناسبت به این اندازه نبود. فقط یه روز تولدو داشتم) همش به این فکر می کردم چرا کسی بهم تبریک نمی گه. چرا اینا یادشون نیست. بعد اونقدر توی اتاقم سرمو چسبوندم به تشک تخت که چشمام از گریه قرمز شده بود. بعد مامان و بابا صدام کردن واسه شام منم حوصله نداشتم. اونقدر تابلو صدام کردن که فهمیدم نه یه خبرایی هست. رفتم دیدم مامانم میز شامو چیده روش یه کیک تولده بعد بابام یه پاکت داد دستم که توش یه نامه بود(هنوزم دارمش و هر وقت می خونم اشکم در میاد. توش نوشته به تنها امید زندگیم نانازی) یه چک پول ۲۰تومنی (اون وقتها چک پول بیست تومنی بود) و مامانمم گفت کادوتو فردا می ریم با هم بگیریم برات(من دوست داشتم خودش گرفته باشه برام). سه تایی شام خوردیم و کیک بریدم .ولی وقتی به این فکر می کردم که من چقدر بی فکر بودم که فکر می کردم اینا یادشون نیست سر شام همش اشکم میومدو به همین سادگی تولدم با گریه های از روی ذوق و عشق من برگزار شد کادوی مامانم هم همین دستبندی بود که الان دستمه.دوستش دارم.
می خوام بگم عشق خانواده یه جور دیگست.من خرسیو بخشیدم.دیگه شاید خیلی چیزا برام مهم نباشه. این به نفع منم هست.یادمه قبلن ها من برای خرید یه کادو واسه خرسی خیلی خودمو عذاب می دادم. در حالی که خرسی حتی وقتی می تونست منو خوشحال کنه ترجیح داد سیم کارتشو آزاد کنه و بعد خیلی راحت بگه در توانم نبود و ... نمی خوام راجع بهش دیگه حرف بزنم. اینجوری احساس بهتری دارم که بیشتر به فکر خودم باشم تا خرسی. الان خیلی خوشحالم که اون گردنبند ورساچیو براش نخریدیم. چه معنی داره وقتی در توانش نیست؟
شب فوری اومدم خونه.آماده شدم
خرسی جونم دو ساعت بعدش اومد. با یه کیک خشگل که بعدن عکسشو میزارم و یه فشفشه مامانی. آخه اولین سالگرد نامزدیمون بود. سال گذشته ۲۴ آبان جشن نامزدیمون برگزار شد. بعد کیکوبریدیم. مامانم ازمون فیلم گرفت.
ننه خرسی و بابا خرسی هم زنگ زدن بهم تبریک گفتن. قربونشون برم که اینقده مهلبون شدن
(ننه خرسی و بابا خرسی و خرسی جونمو بغل)
دیگه اینکه خیلی بهمون خوش گذشت.من و خرسی کلی عشقولانه شدیم![]()
دیروز ۲۴/۸/۸۸
تک و تنها توی خونه به تنهاییام فکر می کردم. ساعت ۷ وقتی از سوپرایز شدن و این برنامه ها کاملن نا امید شدم خودم به خرسی زنگ زدم و گفتم امروز دومین سالگرد نامزدیمونه. اونم گفت صبح بهت زنگ زدم( البته من نشنیدم که تبریکی بهم بگه) بعد مامانش زنگ زد و بهم تبریک گفت در حالی که من اصلن توی شرایط روحی خوبی نبودم. اون از روز دختر و اونم از روز سالگرد نامزدیمون.آخه هم من دخترم و هم اینکه تازه دومین سالگرد نامزدیمونه.هنوزم بغض هر دو مناسبت توی گلومه. مخصوصن وقتی خواهر عروسی کردش جلوی جمع میاد کادوی همسرشو بهم نشون می ده و میگه به مناسبت روز دختر برام خریده ولی خرسی حتی یه شاخه گل به من که یه دختر واقعی ام کادو نداده.
من توی زندگیم زناشویی از خیلی چیزایی که اکثر خانوما دارن محرومم. دلم فقط به همین مناسبت ها خوشه.خودمم می دونم احساساتیم. نمی شه عوض شم. اینام که اینجوری. دیشب خرسی اومد. من اصلن حال درستی نداشتم. اومد دم در خونمون و زنگ زد که بریم دور بزنیم. فکر کنین توی تاریکی شب که پرنده پر نمی زنه(نمی گم شب بده ولی نه ۱۱ شب که هیچکی نیست) منم چندتا گردو که مامانم برام گذاشته بود توی اتاقمو ریختم توی نیلکس و چند تا شکلات و یه کمپوت گلابی که خرسی خیلی دوست داره و ۵ ششم از کل وجه نقدی که توی کیفم بودو بصورت پلیسه پاپیون زدم و بهش کادو دادم. اون حتی یه شاخه گلم همراش نبود. و دومین سالگرد نامزدیمون اینجوری تموم شد.
شرایط روحی خوبی ندارم.شاید به یه مرخصی نیاز داشته باشم. اینا همش به دلیل بی درایتی همسرمه.هر اتفاقی هم بیفته من می دونم دارم چیکار می کنم چون یه انسانم و پشیمون نمی شم .می دونین من خیلی تنهام. این آخرین جمله ایه که می تونم بهتون بگم.
بعدن نوشت: امروز وقتی یه مسیریو تا ادارم پیاده میومدم یه چیزی اومد توی ذهنم. خواب دیشبم. دیشب همونطور که یه بغض گنده توی گلوم گیر کرده بود خوابیدم و خواب دیدم یه جایی توی یه اتاقی رو به پنجره نشستم دقیقن با همین حالت روحی که الان دارم. یه میزم جلومه. بعد یکی وارد اتاقم شد. اتاقم تاریک و بدون هیچ وسیله اضافی بود. اصلن برنگشتم ببینم کیه. حس کردم خرسی. ولی وقتی بهم نزدیک شد حس کردم خیلی با خودش هیجان داره. وقتی برگشتم دیدم یکی از دوستای دانشگاهمه. نمی دونم چرا اونم خیلی مهربون با لبخند نگام می کرد.انگار از همهخ چیز با خبر بود.سرمو گذاشتم روی شونه هاش و اونقدر گریه کردم تا حالم بهتر شد. اونم همش صدام می کرد و می گفت نانازی؟! بخند! میخوام خنده هاتو ببینم.
امروز وقتی توی راه خوابم اومد توی فکرم اشکم خودبخود سرازیر شد از چشمام. نمی دونم توی خواب چی فکر کردم راجع به خودم که اونجور پریدم توی بغلش!
پنجشنبه رفتم خونمون. کلی ذوق جمعه رو داشتم. فیلم در باره ماتئی رو دیدم. بعد خوابیدم و بعد خرسی اومد دنبالم با هم رفتیم خونه جوجه مریض اینا. شام خوردیم و بعد از شام یه فال قهوه توپ واسه جوجه مریض گرفتم و بعد اومدیم خونه خرسی اینا. دیروز تا ۲ خوابیدم و بعد که بیدار شدم ناهارمونو خوردیم و بعد خرسی رفت شرکت دوستش که کارشو انجام بده. منم دوباره خوابیدم و خرسی که اومد بیدار شدم. شب هم سی دی دوم وقتی همه خوابیمو دیدم. زیاد جالب نبود. سی دی یکشو قبلن دیده بودم. عصر یخبندان ۳ روز دیدین؟ پیشنهاد می کنم ببینین خیلی خنده داره. من که عاشقش شدم. یکشو دارم سی دی ۲ شو ندیدم هنوز.
امروز برنامه خاصی ندارم. دلم واسه خرسی تنگ شده. طفلی امروز وقتی اماده شدم اون هنوز زیر پتو بود. رفتم بالا سرش و گفتم خرسی جون خوابت میاد؟ دیدم چشماشو کوچولو بادومی باز کرده سرشو می ده پایین. یعنی آره. گفتم خب تو بخواب من با بابات می رم. بعد گفت مرسی و دوباره مثل یه خرسی خوابید.منم عاشقش شدم. اصلن درجه عشقم همینجوری کیلویی زیاد می شه. یه بار که چشمای خرسی اشکی بود (نمی دونم خوابش میومد یا چشماش حساسیت داشت) اونقدر عاشقش شده بودم که می خواستم خودمو حلق اویز کنم از عشق. یا اگه کوهی دره ای چیزی بود خودمو مثل یکی از خواهران برانته پرت می کردم توی دره. در همین راستا امروزم وقتی خرسی خوابالو بود عشقم فوران کرد و می خواستم بکشمش از عشق. دیگه اینجوریاست دیگه.جونش در خطره. اون هفته هم وقتی بیدار شده بودم دیدم خرسی یو (انگلیسی) شده. یعنی یه نیم دایره. منم واسه اینکه دردش بیاد و راست بخوابه مثل آدم عادی زدم توی پشتش. (فکر کنین اول صبحی هنوز خواب از سرم نپریده بود.) خرسی تا همین ۵ شنبه یادش مونده بود و می گفت تو توی خواب منو زدی. و من بی دفاع بودم و ... هر چی می گم بابا تو یو شده بودی دلم سوخت گفتم کمرت الان بد جور میدرده خواستم لطفی بکنم. تازه اول بیداریم بود گیج زدم و ... به خرجش نمی ره. حالا من اگه بخوام مشت بزنم انگار نوازشش کردم اصلن دستم جون نداره. عشقم بد چیزیه به خدا. در مدل های مختلف خودشو نشون می ده. ماچ و بوسه و بغل و مشت و لگد و لپ کشی و قلقلک در حد مرگ و ....این شد که امروز پدر شون منو رسوندن سر کارم.
من موندم تا کی این وضعیت باید ادامه داشته باشه. اون همه هارت و پورتی که جلوی دوربین یه رسانه ملی می شه که امنیت توی کشورمون اله و بله اینه؟ بخوره توی سر همه اون بستنی قیفی هایی که عرضه چرخوندن مملکتو ندارن و حرف از اسلام و امنیت و این چرندیات می زنن. به چه زبونی بگیم نخواستیم. ما می خوایم کافر باشیم ولی امنیت داشته باشیم. می خوایم اسلام به خطر بیفته ولی حیثیتمون حفظ شه. با دوتا دعای ندبه و کمیل و جای مهر روی پیشونی و تسبیح روح و روان و آبروی اون زن جوون مگه برمی گرده؟ همون گشت ارشادی که گیر می داده به دخترای جوون و به روش خودش اونارو ترور شخصیتی می کرد بیاد الان جواب ملتو بده. همون سر*داری که با افتخار از امنیت کشور مثل بلبل صداشو چهچه میداد بیاد جواب بده. حق با فرز*اد حسنی نبود؟ ممنوع التصویر شد ولی حرفشو زد. با اینجور حرف زدنها کاری پیش نمی ره. توی همین روزنامه صفحه اولش از اون زن مصری که به شهید حجاب معروف شد تیتر زد و نوشت ولی از این بی آبرویی توی کشورش هیچی ننوشت.اسمش چی بود؟ مروه الشر بینی. اسم اینو چی باید گذاشت؟ قربانی بی قانونی
اگه یه نفرو جوری که باید مجازات کنن(بدون در نظر گرفتن مقام و پارتی و موقعیت) هیچوقت کسی به خودش اجازه نمی ده به حریم خصوصی یه خانواده نوپا اینجور تعرض کنه.
امروز خیلی عصبیم. می خوام فرار کنم. از این کشور بی درو پیکر صد پادشاه . از این مردمی که توی فلاکت به هر چی فکر می کنن جز آینده و اونقدر که به جسم بوگندوشون اهمیت می دن به روح روان خودشون و امثال خودشون توجه ندارن. متنفرم از هر چی که بوی ایران ازش میاد. حالم از مام وطن بهم می خوره. این مملکت یکیو می خواد که یه نونوارو واسه کم فروشی بندازه توی تنور که چشمای یه ستمگرو از کاسش در بیاره که ریشه های این سرطانو (آقازاده پروری که اکثر کثافتکاری ها منشاء ش از هموناس) بسوزونه.(منو همکارام یکیو می شناسیم که صد بار دختر بلند کرده و حسابی از خجالت خودش دراومده. راست راست واسه خودش می گرده. حتی چند بارم که بازداشت شد نذاشتن پاش به یه اتاقک که بهش بگن زندان باز شه. چرا؟ چون این آقا پدرش نماینده مجلس خبر*گانه.یه آخوندی که آیت ا... هم هست) خب چه انتظاری از مردم عادیش می شه داشت.
ضمنن از خودمم متنفرم که هیچکاری از دستم برنمیاد جز اینکه بیام اینجا فریاد بزنم. جایی که حرفم به گوش هیچ بنی بشر مسئولی نمی رسه. از ترسو بودنم متنفرم ولی نه به اندازه ای که از هویت ایرانیم متنفرم.
پ.ن: دیروز اتفاق خاصی نیفتاد. خرسی خونشون بود و منم خونمون. کارتون الدورادو رو دیدم. فرصت اینکه تعریفش کنم ندارم. حتمن از اسمش متوجه شدین که راجع به طلاست. الدورادو می گن سرزمین طلا ست.
بعدن افزوده شد:اگه پست گیلاس خانومی رو خونده باشین یعنی منم به شونصد تا زن سرایدار و خونه دار و ... تجاوز کردم که خوی حمایت از حقوق زنان کشورمو دارم و وقتی یه همچین حادثه ای واسه یکی از زنان کشورم اتفاق میفته نمی تونم سکوت کنم و البته نمی تونم به اعصابم مسلط باشم. این نوشته از این نویسنده توی خواب هم برام بعید بود و تازه بیشتر به عمق این فاجعه پی می برم.
یه چیزایی دیروز شنیدم براتون تعریف کنم بخندید.
مورد۱: ا*ح*ن*ژ رفته بود ترکیه. دیروز توی یه مصاحبه دیدم وقتی رفته بود بین ایرانی های مقیم ترکیه که همشون سرشون توی یه سالن سخنرانی و پذیرایی جمع بود دوربین رفت سمت یه خانومی. ازش پرسیدن چه احساسی داری؟ اونم گفت بی نهایت خوشحالم اصلن نمی تونم وصف کنم احساسمو. یعنی اگه منو بطور رسمی هم دعوت نمی کردن تا صبح پشت در این سالن می خوابیدم که ا*ح*ن*ژ رو ببینم. جالب بود برام.
مورد ۲: تیم فوتبال نوجوانان ایران رفته بود نیجریه. مسابقه و این حرفا. دوربین وقتی از جلوی بازیکن ها رد می شه یکیشون صورتشو میاره جلوی دوربین و میگه یه چیز بگم؟! واسه اونی که خیلی دوستش دارم می دوم. (تصور کنین کاملن مشخصه با اون هیکلهای گنده هنوز بچه ان. خیلی خوشم اومد از جسارتش) حالا بزار چند سال بگذره همین داداش و دوستاش میان می گن واسه وطن. مردم ایران. جهان اسلام و احتمالن عشق به ا*ح*ن*ژ می دویم. پول کیلویی چند منش پهلوانیو عشق است.
مورد ۳: این خبر خیلی سوخته شده ولی گفتم همینجوری بگم.می دونستین لغتنامه آکسفورد سالی دو بار تجدید چاپ می شه؟(اینو دقیقن منم مطمئن نیستم) ولی مطمئنم این دوره یه لغت جدید بهش اضافه شده و اونم کردانیسم بوده. توی ویکی پدیا اینجور گفته:کردانیسم و کردانیفیکاتسیون اصطلاحی به مفهوم تقلب در گرفتن مدارک علمی است. این واژه بر اساس ماجرای دکترای تقلبی علی کردان، وزیر کشور سابق ایران ساخته شدهاست.
در دیکشنری اوربان لغت کردانیفیکیشن توضیحش اینه:1
The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford)
کلن می خوام بگم جهانی شدن ایشون.ولی طفلی کردان.این همه توی این مملکت وزیر و وکیل و رئیس با مدرک تقلبی داریم نمی دونم چرا زوم کردن روی این بدبخت.اونم تا این حد. ضمنن شنیده ها می گه ایشون الان در کما به سر می برن. طفلکی. سیاست خیلی مزخرفه.توی همین ویکی پدیا نوشته بود روی مدارک لاریجانی و ا*ح*ن*ژ و ... هم شبهاتی وجود داره.
پ.ن: دیشب وقتی با خرسی می رفتم بیرون گوشی هامو نبردم. وقتی رسیدم خونه دیدم از کلوچه عزیزم اس ام اس دارم. می خواستم جواب بدم ولی فکر کردم احتمالن خوابیده و منم مزاحمش نشم.کلوچه جونم پنجشنبه ها تا برسم خونه می شه ۲ تا آماده شم و بیام شاید بشه ۵ واسه همینم قولی نمی تونم بدم. خیلی دوستت دارم. حتمن یه روز از نزدیک روی ماهتو می بوسم.
راجع به گردنبند خرسی: یادتونه من واسه سالگرد عقدمون واسه خرسی دستبند طلای ورساچی خریدم. خب من و خانوادم به مناسبت های مختلف به خرسی طلاهای ریز داده بودیم. مثلن ربع سکه و نیم سکه و پارسیان و الیزابت و ... قرار بود واسه خرید ماشین یه سری از این خرده ریزای منو اون هم فروخته شه و از اونجایی که طبق آخرین تصمیم قرار بر این شد که دیگه در مورد خرید ماشین به خرسی هیچی نگم و اصلن سر این قضیه با هم بحث نکنیم پیشنهاد دادم طلاهای ریز خرسیو واسه خرید گردنبند بدیم و منم خودم به تنهایی ماشین بخرم که دیگه حرف و حدیثی هم توش نباشه. وگرنه اصلن مناسبت خاصی نداره. تازه خرید یه همچین گردنبندی که شناسنامه داره و مارکداره و ایرانی هم نیس اصلن مقرون به صرفه نیس.چون کلی کارمزد داره و موقع فروش اینا اصلن به حساب نمیاد.
ادامه ماجرای دیروز:بعد از دوره رفتیم خونه خرسی اینا ما ۶ تا ۱۰ مراسم چهلم شوهر خالم دعوت بودیم واسه شام ولی اونقدر پدر و مادر و خواهرای خرسی کج رفتن و راست اومدن و بالا کردن و پایین کردن که ما اونقدر دیر رسیدیم که از خجالت داشتم آب می شدم. هر جا دعوت باشیم از طرف خانواده من همینجوره. دقیقه نود می رسیم. من که آخرای شام رسیدم و خرسی هم همینطور. خونه پبریسا هم دعوت بودیم اینجور شد. خونه مهو هم همینجور. جشن خونه ش*ف*ق هم آخرای شام رسیدیم.یعنی اونقدر مامانم باید بهم زنگ بزنه و حرص بخوره تا ما دیر نرسیم.جشن ها و مراسمات هم بدتراز این.
بعد از مراسم هم منو خرسی رفتیم خونه جوجه مریض اینا. مامان اینای خرسی هم اونجا بودن. فیلم و عکس های کیشو ماه عسلشونو دیدیم. واسه منو خرسی تیشرت سوغات آورده بود. شب خونه خرسی اینا موندم.صبح خرسی کلی میوه برام پوست کند و گذاشت توی نایلون که با خودم بیارم و سر کار واسه همینم من الان یه نانازی خوشبختم.بعدش منو رسوند ایستگاه . نمی دونم امروز چیکار می کنم. برنامه خاصی ندارم.
دیروز با خرسی رفتیم دور بزنیم. بعد تصمیم گرفتیم بریم طلافروشی. این شد که یه گردنبند ورساچی واسه خرسی دیدیمو پسند کردیم و قراره فردا پس فردا بریم بخریمش. به نظر شما بلند خوبه واسه مرد یا کوتاه. خرسی خیلی چهارشونه و قدبلنده. گردنبند بلندش ۷۴۰ و کوتاهه ۶۷۰ تومنه
امشب چهلم شوهر خاله محترمه. اونجام دعوتیم. احتمالن از دوره که بیام با خرسی می ریم اونجا.
ساعت ۱ میرم خونه. مرخصی که می گن اینجاها خیلی بدرد می خوره.
من اولیو دوست داشتم چون فقط سکوت و طبیعت دوست داشتم و حوصله مسئول گروه کوهنوردی که مرتب داد می زنه برو توی صف . چپ نرو، راست نرو، همراه گروه باش، عقب نیفت و ... نداشتم. تازشم من باید یه طرف می بودم و خرسی هم یه طرف. کمتر با هم بودیم. تازشم من صبح جمعه ها معمولن تا ظهر می خوابم ولی اگه بخوام برم کوه باید ۵ صبح بیدار می شدم. این شد که تصمیم گرفتم حتمن برم ویلا. خرسی هم همین انتخاب هارو داشت. از یه طرف اگه میومد با فامیل من چون هنوز کاملن خودمونی نشده سختش می شد. حتی در مورد دستشویی رفتن! بعد اگه جمع ۵ نفری بشه ۶ نفر ایشون امکان داره بهشون خوش نگذره. واسه همینم انتخابو گذاشتم به عهده خودش. می تونستم اصرار کنم و ازش بخوام با ما بیاد ولی اینکارو نکردم چون می دونستم اگه با ما بیاد هم باید مرتب حواسم بهش باشه که بد نگذره بهش و اگه یه چیزی باب میلش نباشه اعصاب منو هم به هم میریزه و میگه اگه کوه می رفتیم بهتر بود و ... . خلاصه منو مامان تا ۵ شنبه غروب منتظرش موندیم ولی خرسی نیومدو کلی امراض و بیماری های عجیب غریبو بهانه کرد و منم اصراری نکردم. اینجوری شد که ما هر کدوم رفتیم پی خوشی های خودمون. و نمره از خودگذشتگی زندگیمون به تجدیدی و تک ماده و این حرفا رسید.ولی ولی ولی
هر چقدر از سکوت و زیبایی جایی که رفتیم بگم کم گفتم. وقتی رسیدیم دیگه شب شده بود و عمه خانومم بساط شامو ردیف کرد. پسر عموهام و پسر عمه هامم بودن. اینجوری جمعمون شادتر بود. تا ساعت ۱ و ۲ بیدار بودیم و بعد خوابیدیم. معمولن زمستون ها کسی اون اطراف زندگی نمی کنه. واسه همینم سکوتی بود که نگو. عکسشو که قبلن گذاشتم براتون. جمعه صبح بیدار شدیم و یه صبحانه توپ خوردیم و با پسرعموها و پسرعمه هام رفتم اون دور و برا یکم بگردیم. چندتا عکس بعدن براتون می زارم. خیلی خوش گذشت. جای خرسی همچنان خالی بود ولی فکر کنم نیاز باشه اگه یه وقت طرف مقابل تمایلی به جمع خانوادگیمون نداره زیاد اصرار نکنیم و یه تعطیلاتو با خودمون و خانوادمون خلوت کنیم. البته همیشه نه و گاهی لازمه گذشت هم باشه. از اون طرف خرسی هم رفت کوه و ما تلفنی تا اونجایی که انتن می داد با هم در ارتباط بودیم ولی از اونجایی که ته ته قلبم دوست نداشتم خرسی بره کوه تهنایییییی خرسی دل درد گرفت و فقط یه ساعت آخر بهش خوش گذشت. بقیش همش دلش می پیچید. دیشب ساعت ۸ اومدیم خونه.اونقدر خسته بودم که ساعت ۹ شب خوابیدم.
مرج هم صبح بهم زنگ زد و از عروسی ۵ شنبه برام تعریف کرد. ظاهرن مادر داماد از دو سه روز قبل از عروسی کارش یه بیمارستان و آی سی یو می کشه و اوضاع جسمیش خیلی ناجور می شه. از یه طرف کارتها رو پخش کرده بودن و از اون طرف نمی تونستن جشن بگیرن. خلاصه جشنو برگزار کردن ولی خیلی دل و دماغ نداشتن. آخه مادر داماد حتی توی عروسی هم نبود. طفلی عروس و داماد چی کشیدن.مرج می گه احتمالن وقتی مادرش حالش خوب شه یه جشن دیگه هم می گیرن. ولی خب این همه هزینه کردن واسه عروسی. اینجور که مرج می گفت ظاهرن خیلی مفصل بوده.
امروز احتمالن خرسی میاد خونمون.
پ.ن۱: عکس های عروسی جوجه مریض هنوز آماده نشده که بخوام بزارمش. در اولین فرصت چشم
پ.ن۲: جهت اطلاع فرزام:چربی دور قلب گوسفند همونه که بهش می گفتی یه سیخ دل. که وقتی میاد جلوت واسه خوردن می بینی به جای اینکه دل باشه بیشتر چربی دور دله. به قول شما آخر سکته و این حرفا
کلن خانواده خرسی خیلی مهربونتر شدن. بزنم به تخته و گوش شیطون کر اوضاع روبه راهتر از اونیه که فکر می کردم. امروزم مادرشوهرم برام ساندویچ شامی گذاشت واسه ناهارم و پدر شوهرم به اصرار یه دوغ کوچولو و خرسی هم سیب و موز و بیسکویت. کلن امروز کلی خوردنی دارم توی اداره. ولی احساس چاقی همچنان با منه. به هر کی هم می رسم می پرسم من تغییری نکردم؟ همش تقصیر دیزی دیروزه.خرسی خامم کرد. راستی دیشب واسه پاریکال یه فال قهوه مشتی گرفتم حالشو برد. ولی خداییش همه پته متش ریخته شد روی آب. بعد همش به من گفت به خرسی چیزی نگم. خب منم روی چیزایی که توی فالش دیدم فقط خوباشو گفتم.الانم اس ام اس داده گفته عروسی امشب بهم خورده و یکی از فامیلای عروس فوت شده.طفلکی ها!کلن وقتی روابط خرسی و پاریکال تیره و تاره من خیلی دوستش دارم.چون اصلن کرگدن بازی درنمیاره.می شه همون سرندپیتی سابق. ولی اگه با هم خوب باشن میشه هووی من و مرتب روی اعصابمه.حتی جلوی من میره درگوشی با خرسی پچ پچ می کنه و مثل یه پاریکال با استعداد می خنده تا این حد. دوست داره حرصم بده.خوشبختانه فعلن رو مد لجه با خرسی اینجوری واسه اعصاب منم بهتره. ۱ شنبه هم مادرشوهرم اینا دوره دارن قراره توی یه سفره خونه سنتی برگزار بشه. البته به دعوت دخترخاله مامان خرسی. پسرش پزشکه ولی یه سفره خونه سنتی زده می گن خیلی باحاله. اگه برسم و مرخصی بگیرم یکشنبه باهاشون می رم.
راستی من به همه اونایی که جرات داشتن و دیروز حتی شده یه نمه خودی نشون دادن درود می فرستم.
بعد یادتونه چقدر خرید می کردم؟ هر دفعه می رفتم بازار و امکان نداشت کلی پول نتکونم از خودم. خب اونقدر بعضی از دوستام توی گوشم خوندن که الان اصلن دلم نمیاد یه یه تومنی واسه خودم خرج کنم.مرتب دفترچه حساب پس اندازمو نگاه می کنمو میزارم توی کیفم. بعد یه ساعت بعدش دوباره نگاه می کنم دوباره میزارم توی کیفم. نمی دونم مغز فندقیم چی فکر کرده . شاید فکر می کنه امکان داره از عالم غیب پول توی حسابم ریخته شده باشه. این قضیه اونقدر برام مهم شده که شاید یه ارباب رجوع رو واسه اینکار معطل کنم حتی. به هر حال همه خسیس ها که از نوزادی خسیس نبودن. یا همه پول پرستها و ... . با اینکه مامانم وقتی بچه بودم کتاب داستان عاقبت طمعکارو برام خریده بود ولی طفلی زحماتش در تربیت بچه نازنینش بی ثمر بوده که من الان اینجوری شدم.
به همین مناسبت امروز می خوام برم خرید و بترکونم. نمی دونم چی می خوام فقط می خوام برم کلی پول خرج کنم. بعدشم می خوام کلید اتاقمو بزارم توی کشوی اتاقمو دیگه قفلش نکنم. البته نیاز به زمان دارم تا خوب شم. همین طول درمان و نمی دونم از این برنامه ها.
دیروزم یه کارتون دیدم. اون طرف پرچین. خوب بود. بعدش ساعت ۶.۵ رفتم خونه عمه خانومم و شام موندم خونشون. شب پسر عمه منو رسوند خونمون. عمه جونم یه شیشه ترشی کلم بهم داده بود که خونشون جا موند.
بدجور دلم می خواد جای مرج بودم و عروسی دختر داییم بود. مرج فردا عروسی دخترداییشه و الان ذوق زدست. منم از اونجایی که غلظت قر و فر خونم اومده پایین الان زنگ زدم به خرسی که ببینم فردا شب که عروسی پسر دخترخاله مامانشه ماهم دعوتیم یا نه که دیدم خرسی هم بیخبره.البته فکر هم نمی کنم دعوت باشیم. چون اونقدری که مامان خرسی واسه فامیلاش ارزش و احترام قائله اونا اینطور نیستن. یادم نمی ره به خاطر اینکه سالگرد خاله مامان خرسی بشه عقدمون دوماه عقب افتاد. از این تفکرات قرون وسطایی متنفرم.بگذریم. به قول خرسی این نیز می گذرد ...
دیروز حالم اصلن خوب نبود. خرسی حول و حوش ۹ اومد خونمون. روی تختم نشسته بودم بهش نگاه می کردم. بغض داشتم. خرسی مقصر نبود فقط من خیلی دلتنگ بودم و حس می کردم دارم توی یه دریای بزرگ از مشکل غرق می شم. خرسی با کامپیوترم مشغول بود و هر چند دقیقه یه بار خودشو شل می کرد روی صندلیم و قیژ قیژ فنرشو در میاورد. گفت نانازی فیلم بزارم ببینیم؟ گفتم خرسی اصلن حس دیدن فیلمو ندارم و بعد سرمو گذاشتم روی بالش و اشکم بود که از چشمم فواره می زد. خودم می دونم اینجور مواقع خرسی اصلن اهل همدردی و دلداری نیست. کلن اینجور مواقع شدیدن دچار یبوست احساسی می شه در حد بنز.
یکمی گذشت بعد خرسی خیلی عصبانی گفت خب الان می گی من چیکار کنم که تو احساس بدبختی می کنی و بعد شروع کرد تو اینجوری و تو اونجوری. تصورشو بکنین من اونقدر گریه داشتم و بغض داشت خفم می کرد که دوست داشتم با نخ بند روی میز توالتم هم که شده دار بزنم خودمو اونوقت اون شروع کرده بود به دادستان بازی. بعد همونجوری که صدام خروسی شده بود و اشکم همه صورتمو گرفته بود و لبهام نازک شده بودن و میلرزیدن بهش گفتم تو اصلن بلد نیستی آدمو آروم کنی فقط نمک روی زخمی. یه کمی گذشت خرسی دقیقن مثل هنر پیشه های آماتور اومد کنارم روی تخت نشست و طفلی همش سعی می کرد مهربون باشه گفت نانازی می خوای ماساژت بدم؟ می خوای بریم پیاده روی؟ و ... بعد گفت نانازی من اصلن نمی تونم ببینم غصه می خوری واسه همینم اعصابم بهم می ریزه.اینجوری می شم. می بینین توروخدا ؟ عشقش جهت عکس عمل می کنه.یعنی اگه من خوشحال باشم اون از خوشحالی بال درمیاره و وقتی من ناراحت باشم اونم از من ناراحت تر و عصبانی تره. در هر صورت دیشب حالم خوب شد و خرسی بعد از اینکه خیالش راحت شد من لوس بازیم تموم شده ساعت ۱ رفت خونشون. ولی قبلش یه چیزی برام تعریف کرد بگم بد نیست بدونین.
*دایی خرسی توی بیمارستان کار می کنه. پرستاره. سه تا فوتی نوزاد داشتن که طریقه فوتشون خیلی مفت بود. فکرشو بکنین چه مادرای بی فکری پیدا می شن.۹ ماه انتظار به دنیا اومدن بچه و اون همه زجر و بدبختی واسه به دنیاآوردن یه نینی می کشن اونوقت چه ساده و ارزون از دستشون می دن. یکیش اینجوری بوده که یکی از بهیارای بیمارستان دخترش یه نوزاد به دنیا میاره. این بهیار چند روز خونه دخترش بوده و بعد که راه و چاهو نشون دخترش می ده می ره سر کار. همون روز اولم دختره دخل نوزادو میاره چجوری؟ غذا می زاره توی دهن نوزاد طفل معصوم. بعد زنگ می زنه به مامانش(همون بهیاره) می گه مامان بچه یخ شده بیا ببین چش شده. مادره می ره می بینه بعله طفلی فوت کرده.به خدا حیوونام می دونن نوزاد غذا نمی خوره.شیر می خوره.
*فوتی بعدی: یه مادری توی بیمارستان به نوزادش شیر می داده در همون حال نمی دونم داشته تی وی می دیده؟ با کسی حرف می زده؟چیکار می کرده نمی دونم. ولی کلهم اجمعین سینشو میندازه روی صورت بچه. ظاهرن سایز سینه با صورت بچه جور در نمیومده یا چجوری بوده که بچه خفه می شه اون زیر. فکر کنین به عقل مادره نمی رسیده نوک سینشو بزاره توی دهن بچه. بچه هم که توان حرکت نداشته یا قنداق بوده چجوریشو نمی دونم خفه می شه دیگه.
* فوتی سوم خیلی فرتی بوده. طرف نمی دونم مادره چیکاره بوده ولی نوزادو به کولش می بنده. یا شایدم آغوشو از پشت می بنده نمی دونم چجوری ولی با همون وضعیت سوار تاکسی می شه و با خیال راحت لم می ده. بعد که پیاده می شه می بینه بچه صداش در نمیاد.
از دیشب به این فکر می کنم امیدوارم اون بچه ها موقع مرگشون که سه تاییشونم بر اثر خفگی بوده چیزی حس نکرده باشن و زجری نکشیده باشن.
امروز یازدهمین سالگرد فوت مادربزرگ عزیزمه.دیروز مامان و زنعموها و عمه خانوم خیرات دادن. یه فرشته که دوست و همراه بچگیام و تنهایی هام بود.کسی که توو آغوشش بزرگ شدم و هنوز نوازش هاش توی خواب بامنه. یه مادربزرگ از جنس فرشته ها.کاش بود تا بغلش کنم و بازم بهش بگم که اندازه یه دنیا دوستش دارم.
آخرین باری که باهاش صحبت کردم از پشت تلفن بود. بهش گفتم مامانی گوشیو بزار روی صورتت بعد یه ماچ گنده تحویلش دادم. اون لحظه دوستش کنارش بود. سه چهار روز بعد مامانی رفت واسه همیشه. دوستش توی ختم بهم گفت نانازی اون روزی که از پشت تلفن بوسیدی اونقدر خوشحال و دلتنگت شده بود که گریه کرد و این آخرین خاطره من از اونه. یادمه ۱۱ سال پیش سه شنبه بود دقیقن روز تولد امام علی.
رفتم کافی شاپی که دوران دانشجوییم پاتوق منو دوستام بود. یه قهوه سفارش دادم و یه برش کیک. همه خاطرات دانشجوییم مثل فیلم از جلوی چشمام گذشت.تولد الی، تولد سیمینو، جلسه های اکیپمون که دزدکی برگزار می کردیم. خنده های زیر زیرکی سیسینو و علی ، بحث های الی و ... وقتی می نشستیم میزمون پر می شد از عکس های مختلف اقیانوس و ماهی و آب و جلبک های مختلف.جزوه های ارشد و زیر زیرکی با هم ردوبدل می کردیم و حالی می بردیم.دیروز چقدر جای بچه ها خالی بود. چقدر سکوتش وحشتناک بود. وقتی اومدم بیرون دیدم ای وای خیلی دیر شده. تقریبن ۸ شده بود. تندی خودمو رسوندم خونه. عمه خانومم اینا خونمون بودن. (اینجور مواقع یکی باید مثل عمه خانومم باشه که نقش گرین کارتو برام بازی کنه).شلوارک هام اونقدر خشگلن که من عاشقشونم.
یه چیزی بگم؟ هر چی فکر کردم مدل مانتوم چیه یادم نیومد. بعد دیدم آستینش کیمینو نیست یعنی کمر مانتو تنگ تنگه. ولی آستینش مثل آستین سوسانو ئه. هر چی هم فکر کردم به ذهنم نرسید اسم زن جومونگ چی بود. واسه همینم چون این همکاری که باهاش راحت ترم نبود رفتم توی اتاق همکار جدیده گفتم آقای فلانی شما سریال جومونگو می دیدین؟ اونم (خیلی رسمی با کت و شلوار) گفت: تقریبن. گفتم اسم زن جومونگو یادتونه؟ اونم ییهویی گفت بانو بزرگه یا کوچیکه؟ گفتم دومیه! اونم انگار داره به معلمش جواب می ده گفت اولیش سویا بود دومیش سوسانو. وقتی گفت سوسانو فقط از خنده ولو نشدم. آخه قیافش یه جوری شده بود که نمی تونم توصیف کنم. منم اگه مگس بیاد جلوی چشمم خندم می گیره.کلن خنده بازارم بدجور به راهه.
(یه چیزایی نوشتم که حذفشون کردم)این دور روز فیلم ندیدیم. پنج شنبه که رفتم خونمون آماده شدم و رفتم بیرون. اصلن نمی تونستم توی خونمون بمونم. خرسی هم دانشگاه داشت و تصمیم داشتم تنها باشم.دور زدم.یه سری خرت و پرت خریدم و رفتم خونه. شب شده بود. طبق قرار قبلی یکی از دوستامو دیدم. یه کمی با هم حرف زدیم و رفتیم یه کمی گشتیم و بعد خداحافظی کردیم. این وسط یه چمدون دیدم که عاشقش شدم رنگش قهوه ایه و خیلی نانازیه. از متوسط کوچیکتره وقیمتش ۱۱۰۰۰۰ تومنه. دوست دارم بخرمش.پنجشنبه ولی مهمترین کاری که کردم مرتب کردن اتاقم بودکه با مشقت فراوون انجام دادم.بعدشم مرحله سوسک کشی با اسپری جدیدی که بابا برام خریده.بعد کلی خرت و پرت اضافی رو از اتاقم بیرون ریختم. بعدش خوابیدم و صبح ۱۱ بیدار شدم. با مامانم صبحانه خوردیم و بعد دو باره خوابیدم و ساعت ۵ با زنگ خرسی بیدار شدم. با هم رفتیم چند جا دور زدیم و دوباره رفتیم خونه ما.
این روزها کارم شده اومدن به اداره و بعد رفتن به خونه و فیلم دیدن و گهگاهی منتظر خرسی موندن که بیاد توی تاریکی شب جاهای تکراری بهم نشون بده. یه جای کار اشتباهه. اشتباه بود.معلق بودن خیلی سخته. امروز احتمالن برم خرید.پنجشنبه که موفق نشدم.
پ.ن: هلی عزیزم برات متاسفم.خدا رحمتشون کنه.
پ.ن۲: تازگی ها وقتی بعضی از وبلاگ ها رو باز می کنم سیستمم می ریزه بهم.واسه همینم محتاط ترم
من یه عادتی دارم.شاید خیلی بده. وقتی روز پر کاری داشته باشم یا خیلی خسته باشم و بخوابم (فقط شبها اینطورم) قبلش حرف می زنم. یعنی چشمام خوابن ولی باز می شن.قرمزن و حرف می زنم. اینو دخترعموهامم می دونن. یه وقتایی اگه شب با هم بودیم اونا از همین طریق ازم سوالای مختلف می پرسیدن که همشونو راست و حسینی جواب می دم.اونام می خندیدن. البته خیلی کم پیش میاد که اینطور بشم ولی پیش میاد. خلاصه نمی دونم اون شب به خرسی چی گفتم ولی ظاهرن گفتم تو خیلی بهم بد کردی و ... (اینطور که خودش می گه وگرنه من که اصلن هیچی یادم نیست) حالا هر چی می پرسم خب دیگه چی گفتم؟ می گه همین. دیروز بهش گفتم ببین خرسی اینا به خاطر خستگی زیاده و اصلن منظوری نداشتم. خودمم هیچی یادم نیست و ... .
ولی خودم که می دونم دقیقن چیزایی که اون لحظه می گم ، عین واقعیته برای من. دقیقن عین مستی. وقتی طرف مست باشه همه واقعیتها و اونچیزی که در دلش هستو بیان می کنه.وقتی ادمی باشه که دلش خیلی شاد باشه وقت مستی می خنده و اونی که غم های بزرگ و کوچیک توی دلش باشه هر چی هم نشون نده و شاداب به نظر بیاد وقتی مسته فقط گریه می کنه. اونجاست که می شه فهمید طرف چقدر داغونه.
می دونین دیروز به یه نتیجه ای رسیدم. خرسی علاوه براینکه آدمیه که اصلن نمی شه باهاش دردو دل کرد آدمیه که حتی کنارش باید استرس اینو داشته باشی که یه وقت ییهویی نخوابی که احتمالن توی خواب حرف بزنی و ایشونو برنجونی. خرسی دوست داره توی دروغ و احساس های الکی خوش زندگی کنه. دوست داره وقتی حتی خیلی دلم پر از غم و کینه و رنجه (در هر موردی حتی خانوادش)بهش لبخند بزنم و بگم دوستت دارم. شاد باشم و هیچی نگم که یه وقت ناراحت نشه.
درسته که نسبت به دو سال قبل خیلی تغییر کردم اونقدر حساس نیستم که دست و پام یخ شن. اونقدر شاداب نیستم.اونقدر ساده نیستم که وقتی خرسی بگه اول تو خودتو بکش بعد منم می کشم اینکارو بکنم چون حس می کنم داره بهم نارو می زنه.(این یه مثال بود منم یه مارگزیده) اونقدر احساس مالکیت به خرسیو ندارم. اونقدر دلم براش پر نمی کشه.اونقدر جای خالیشو حس نمی کنم. دقیقن احساساتم مثل آتیشی بود که روش آب بریزن و الان زیر خاکسترش دو سه تا زغال سرخ پیس پیس کنن.
حالا شما هی راه برین بگین چرا یه روز رمانتیکی و یه روز اینجوری؟ ولی امروز روز خوبی بود. از اول صبح خبرای خوبی بهم رسیده که الان سرخوشم. یکی از کارتهای مربوط به کارم آماده شده هفته بعد باید برم بگیرم.صبح زود با یه مسئول ملاقات کردم که نتیجش خیلی خوب بود. غروب قراره برم یکمی واسه خودم خرید کنم و البته یکی از همکارام هم یه امانتی برام داره که باید غروب برم ازش بگیرم این امانتی مربوط به فرداست. همگی آخر هفته خوبی داشته باشید.
جالبه همیشه من دوست داشتم وقتی خرسی نوزاد بوده پیشش بودم. خیلی به این موضوع فکر می کنم که اون چه شکلی بوده و وقتی گریه می کرده چه شکلی می شده. دوست داشتم کاش یه ساعت نوزاد می شد. یه نوزاد با پاهای کوچولو لب های غنچه ای ناز. عکسامون حاضر نیست. امروز زنگ زدم آتلیه و دیدم میگن هنوز حاضر نشده. بدقولی عکاس ها چیز عجیبی نیست همیشه همینطورن.
پ.ن۱:دوستایی که طرز تهیه زبرا کیکو خواستند اگه از گوگل سرچ کنن با عکس براشون توضیح می ده.
پ.ن۲: گلی جونم هر کاری می کنم نمی تونم بیام وبلاگت.برام باز نمی شه.فردا مجددن سعی می کنم. ولی اگه ضروریه می تونی از راهنمای بلاگفا کمک بگیری. همونجا قسمت درج تصویر بطور کامل توضیح داده.
و اما عکس های مجاز. نمی دونم کیفیت عکس های چطوره. هنوز عکسای خودمونو از آتلیه نگرفتم. لباس عروس و آرایش موهاش و عکسای خودمونو با هم می زارم. عکسای پایین خونه خواهر خرسیه و لوازمش.
http://xs744.xs.to/xs744/09442/091020091366747.jpg سرویس عروس خانوم
http://xs744.xs.to/xs744/09442/091020091352305.jpg یه نما از آشپزخونه
http://xs744.xs.to/xs744/09442/091020091353484.jpg یه نما از بوفه روی اوپن
http://xs744.xs.to/xs744/09442/031020091297929.jpg گلی که واسه جوجه مریض بردیم.همون شبی که خونه جالی جامپر اینا مهمونی بود. منو و خرسی درستش کردیم. یه کمی از آینه شمعدونشم معلومه توی عکس
http://xs744.xs.to/xs744/09442/031020091298817.jpg میز ناهار خوری و گل و یه نمای کوچیک
http://xs744.xs.to/xs744/09442/031020091302257.jpg یه نما از تی وی و پرده خونش
http://xs744.xs.to/xs744/09442/091020091347587.jpg همینجوری
http://xs744.xs.to/xs744/09442/031020091299841.jpg مبلهاش معلومه توی این عکس
http://xs744.xs.to/xs744/09442/061020091312236.jpg حنای شب حنابندون
http://xs744.xs.to/xs744/09442/031020091305444.jpg همینجوری۲
خب فعلن...
اگه عکسام آماده شدن اسکن می کنم و با عکسای عروسی جوجه مریض و جهیزیش همه رو یه جا میزارم که ببینید.البته پسورد داره. :دی (از خودش اجازه گرفتم. البته نگفتم توی وبلاگ واسه همینم عکسای خودشو نمی زارم. شاید آرایش موها و لباسشو گذاشتم.)
دیشب مامان و بابا رفته بودن خونه یکی از دوستای بابا.تنها بودم. فکر کنین یه نفس کش از نوع انسان توی یه ساختمون. برق آشپز خونه رو خاموش کردم و صدای تلویزیونو بردم بالا و نشستم پشت پنجره اشپزخونه. خیره شدم به خیابون. آدم های مختلف.زن و مرد.چقدر آدم. چقدر تفاوت. جالبترینشون یه آقایی بود که با خودش حرف میزد. جالبه هیچ کس توجهش به من نبود. چون هم تاریک بود و هم من برقو خاموش کرده بودم. فقط یه نفر منو دید. کی می تونست باشه؟ همون که گفته بودم یه کمی شیرین می زنه و خیلی مظلومه. شبیه خانوما راه می ره ولی یه مرده. یه روزی واسه خرسی هم با خنده شکلک در آورده بود .این یارو همیشه وقتی با من چشم توی چشم می شه می خنده واسه همینم خرسی منو با حرفاش می خندونه. ولی دیشب خیلی عصبانی بود. یه جوری اخمو بود که ترسیدم و ترجیح دادم برم پای تی وی .
هوا کم کم سرد می شه.پاییز و زمستون که میاد من برای پرنده ها و گربه ها دلم می سوزه. یادمون نره که اونا گرسنگی رو حس می کنن و به یه خوردنی کوچولو هم قانعن/.
فیلم میلیونر زاغه نشینو دیدین؟ من دیروز اصلشو دیدم. خیلی جالب بود.شنیده بودم هندی ها اجازه ندارن آخر فیلمو منفی تموم کنن چون مردم توی سینما چیزیو سالم باقی نمی زارن. یه چیزی توی مایه های استادیوم آزادی خودمون و مسابقات فوتبال. ولی خوبی بعضی فیلم های هندی اینه که زجر و بدبختی مردمشونو به تصویر می کشن(هر چند اغراق توی فیلماشون وجود داره) ولی خب آزادانه تر عمل می کنن. توی فیلماشون سیاسی بازی کمتر وجود داره. نمی گم وجود نداره چون طبیعیه صنعت سینما با سیاست گره خورده باشه ولی بینشون زیاد پیدا می شن فیلم سازان و کارگردانایی که جرات به تصویر کشیدن واقعیت های تلخ جامعه شونو داشته باشن.چیزی که توی جامعه ما کمتر وجود داره.توی فیلمامون هر کی حاجی و ریشو و تسبیح به دسته می شه معصوم و بی گناه عوضش هر کی تر و تمیز و شیک و خوش تیپ باشه می شه مفسد فی الارض.ضمیمه تپش جام جم چهارشنبه اون قسمتی که از اسمایل تیغ زن نوشته رو بخونین می فهمین عمق فاجعه رو. ایشون اول انقلاب می رن خودشونو توی درگیری ها جا می دن و می شن فرمانده گروه ضربت و این برنامه ها. توی همون پست چه فجایعی که از انجامش دریغ نکر این انگل. از تعرض به زن و دختر مردم گرفته تا دزدیو قتل و اخاذی و حتی از بین بردن جنین ۵ ماهه یه زن. جالب اینجاست که با این همه اونقدر پارتیش کلفت بوده که هنوز اعدام نشده و داره نفس می کشه از زندگیش لذت می بره./
دیروز طبق معمول این روزها رفتم خونه و تصمیم گرفتم اول یکمی بخوابم . تازه چشمام گرم شده بود که دیدم مامان و بابا صدام می کنن و می گن دوستت اومده. منم با موهای اجق وجق و نامرتب رفتم پای آیفون و مرتب اون دگمه تغییر جهت مانیتورش می زم که چهره طرفو ببینم که چیزی نمی دیم. همونجور بین خواب و بیداری غر می زم که آخه چرا نپرسیدین کیه که حس کردم یکی توی راهروهاست. رفتم دیدم بعععله رجا دوست و همکلاسی دوران دبستانم.اونقدر از دیدنش خوشحال شدم که داشتم بال در میاوردم. با دختر کوچولوش به اسم ریرا. آخرین باری که رجا رو دیده بودم سال ۸۳ بود که با هم کلاسی های دانشگاه رفته بودیم نمایشگاه کتاب و اونجا توی اون شلوغی یکی از پشت چشممو گرفت دوستم سیمین ییهو گفت وای خانوم داری چیکار می کنی(فکر نمی کرد دوستم باشه) وقتی برگشتم دیدمش دوتاییمون شکممونو گرفته بودیم می خندیدیم. بعد از سالها دیده بودمش. الان ارشدشو هم گرفته.دیدنش بعد از مدتها برام خیلی دلچسب بود.
دلم واسه یه پیاده روی روزانه تنگ شده. بعد از عروسی جوجه مریض حتی باشگاه هم نرفتم. روزها با کار تموم می شه و شب ها با فیلم دیدن. خب خیلی خسته کننده شده. ولی خوشحالم که بار یه زندگی روی دوشم نیست که نگران پخت و پز و تمیزکاری و شستشو باشم. گاهی به توان مامانم غبطه میخورم که صبح ها زودتر از من بیدار می شه و می ره مدرسه و غروبم که می رم خونه می بینم اونقدر شاده که پایه هر تفریح و گردشی هم هست ولی من توانشو ندارم.
خب می رسیم به خودمون. پنجشنبه رفتم خونه مرج که تنها بود. شب خرسی اومد رفتیم دور زدیمو بعد آخر شب فیلم پدر خوانده رو دیدیم. پدر خوانده ۱.من عاشق آهنگشم.فوق العاده بود. بازی مارلون براندو و آلپاچینو. من مرده شخصیت پدرخوانده ام. واقعن اون مرد آروم و خونسردو باهوشو دوست دارم. خب این فیلم اونقدر زیباست که دلم نمیاد چیزی بگم. دیروز صبح زود خرسی از خونه مرج اینا رفت و منو مرج مشغول شدیم به آرایش صورت همدیگه.خرسی ناهار اومد پیشمون و با هم غروب از مرج خداحافظی کردیم و اومدیم خونه ما. شب فیلم شکولاتو دیدیم. شکلات با بازی ژولیت بینوش. آهنگ این یکی هم محشره. فیلمشم قشنگه. پیشنهات می کنم ببینید.
خانومای کدبانو نظرتون راجع به لباسشویی ۱۴۰۰ دور دوو رنگ سیلور و
گاز پادیسان مدل روز تمام استیل چیه؟ آخه به اتفاق خرسی و مامان و بابا رفتیم خریدیمشون. دیشب برامون آوردن خونمون.ظرفشویی هم بوش سیلور انتخاب کردم.اینو هنوز نگرفتم. قیمتهاش به ترتیب: ۶۸۰۰۰۰، ۶۵۵۰۰۰ ، ۱۰۲۰۰۰۰