تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم
من الان دقیقن خوشبختم. چون دوستایی دارم که با اینکه چهره  زیبای خیلی هاشونو حتی ندیدم ولی یه وقتایی که دلم گرفته خیلی کمکم می کنن. دیروز واقعن کامنت هاتون خیلی آروومم کرد. اینکه شاید واقعن حرفای  ش*ف*ق واسه خرسی اصلن اهمیتی نداشته که اون بخواد برام تعریف کنه و ...  آخه اون روز هم من توی ماشین از خرسی ژرسیدم و خرسی گفت  ش*ف*ق طبق معمول حرفای خاله زنک می زد. منم دیگه زیاد نرفتم رو مد فضولی. بعد که ش*ف*ق بهم زنگ زد منم زنگ زدم به خرسی و اون فقط از عصبانیت من خندش گرفته بود و می گفت آخه یه مشت حرفای خاله زنکی ارزشی واسه تعریف کردن نداشت. بعد من گوشیو قطع کردم.خب مقصر خودم بودم که باهاش حرف نزدم.دیروز که شما ها اون کامنتهارو فرستادین دیدم خرسی براش خیلی چیزا بی اهمیتن ولی واسه من اهمیت دارن شاید اینم از اون مورد هاست و ش*ف*ق هم شاید واقعن منظوری نداشته یا اگه داشته به قول گیتی باید خیلی خوشحال باشم که خرسیو واسه حرف زدن انتخاب کرده. آخه ش*ف*ق ۳ سال هم از خرسی بزرگتره!! اینا مهم نیست. دیروز همچنان در احوالات گذشته غرق بودم و غصه می خوردم که خرسی اومد ادارم و طفلکی برام یه نایلون پر خوراکی آورد. یه ساندویچ شامی و سس تند و دوغ هم واسه ناهار که من خیلی دوست دارم. و خرمالوی رسیده که من عاشقشم و یه شیشه ترشی لوبیا و یه نایلون میوه. وقتی اومد زیاد باهاش حرف نزدم یه کمی نشست و رفت.وقتی اومد اونقدر بغض کرده بودم که نمی تونستم اصلن حرف بزنم. واقعن از اینکه همسرم خیلی بی گناهه و همه مشکلات به خاطر حماقت یا سادگی ش*ف*ق بوده از همه چیز متنفر بودم. حتی خودم و خرسی و صد البته ش*ف*ق.منتظر بودم حداقل روز دخترو بهم تبریک بگه ولی اینکارو نکرد و رفت. قبلش جوجه مریض که تازه عروسه زنگ زد و به مناسبت روز دختر منو خرسیو شام دعوت کرد که بریم خونشون. خرسی که اومد تنها چیزی که گفتم همین بود. خرسی که رفت بغضم ترکید و کلی گریه کردم مخصوصن به اون نایلون که نگاه می کردم بیشتر دلم می سوخت. آخه خرسی ۴۵ دقیقه راهو با ماشین اومده بود اونم  بین کلاسای ۱ تا ۴ که بیکار بود  که فقط اونا رو بهم برسونه. بعد که رفت دیگه موضوع ش*ف*ق رو فراموش کرده بودم و ناراحت بودم که چرا بهم تبریک نگفت!! بعد اومدم نشستم سر جامو کلی غصه خوردم. تا اینکه بهش  زنگ زدم و گفتم امشب می ریم مهمونی؟ و ... اومدم نایلونو جابجا کنم دیدم طفلکی روی دستمال کاغدی با خودکار نوشته ضمنن روز دختر هم مبارک. خیلی خوشحال شدم از اینکه به فکرم بوده. بعدش به خرسی زنگ زدم و دیگه باهاش کلی حرف زدم. طفلی خرسی می گفت من واقعن برای ش*ف*ق متاسفم. آخه حرفایی که زد اصلن ارزش گفتن نداشت. منم بهش گفتم اگه مشکلی داشتی به نانازی زنگ بزن باهم  برات حلش می کنیم.اصلن باورم نمی شه اون چی گفت و تو چی متوجه شدی! یا چرا می خواد بین منو تورو خراب کنه. من واقعن به خرسی ایمان دارم و تنها ناراحتیم از بابت این بود که چرا راجع به حرفای  ش*ف*ق چیزی بهم نگفته بود که  قضیه برام روشن شد.

توی راه برگشت به خونه رفتم واسه جوجه مریض یه کادو بگیرم که اون ساعت خیلی از مغازه ها تعطیل بودن. توی فکر یه ساندویچ میکر بودم که دیدم قیمتهاش خیلی بالاست. شاید مسخره باشه ولی یه کلمن آب خیلی شیک آب سرد و گرم براش گرفتم آخه نداشت. همونجا کادو پیچش کرد و اومدم خونه زبرا کیک درست کردم و بعد خرسی اومد دنبالم و شب رفتیم خونه جوجه مریض. طفلی خیلی زحمت کشیده بود. همه جوره کدبانو شده خواهر شوهرم. آخه خونه مادرش دست به سیاه و سفید نمی زد فکر نمی کردم از پسش بر بیاد.خلاصه اینکه شب خوبی بود. آخر مهمونی به منو پاریکال به مناسبت روز دختر کادو داد. یه جعبه جواهر و یه سکه پارسیان. ازش انتظار نداشتم واسه همینم برام سوپرایز بود. دیشب شب خوبی بود. طفلی خرسی آخر ماه شده و دستش حسابی خالی بوده و گفت نانازی در واقع اون نایلون خوراکی کادوی روز دختر بوده.

نتیجه اخلاقی این ماجرا:خرسی خیلی خوبه. آخه من توی این ۴ سال که می شناسمش باید حداقل یه مورد ازش چیزی می دیدم که ندیدم. یعنی به اندازه چشمم بهش اعتماد دارم و لی به دخترای اطرافم نه. ولی تا حالا خرسی خیلی خوب نشون داده که واقعن بهم وفاداره .

پ.ن۱: از ش*ف*ق ناراحت نیستم. هر کی یه جوره.اونم اونجوری.

پ ن۲: درسته که من بدون خرسی خیلی تنهام و حتی خواهر هم ندارم. ولی دوستای وبلاگی دارم که هیچوقت تنهام نمی زارن.از همتون ممنونم.

آخر کلام: دوست دارم برم کادوی روز دخترمو زودتر بخورم.دیروز که وقت نشد!! مرسی خرسی مهربون و طفلکی من!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:33  توسط نانازي بانو  | 

همش از یه سادگی شروع شد بعد شد  اعتماد بعد دوباره سادگی بعد عدم اعتماد و احساس خر بودن.

نمی دونم چرا همیشه به همه کس اعتماد می کنم و هر چی توی دلمه براش می گم و فکر می کنم طرف مقابلم آخر دوستیه و ... خیلی وقتها جواب گرفتم وخیلی وقتها هم نه نارو زدن شدید. اون آدم هایی که ازم دورن و به هر طریقی از احساس خوبی که بهشون داشتم سواستفاده کردن که همون وقت انداختمشون دور ولی یه آدم هایی که خیلی بهم نزدیکنو چیکار کنم؟

من ادمیم که توی زندگیم اگه آب می خوردم خرسی باخبر بود. اگه کسی بهم چیزی می گفت خرسیو از خودم می دونستمو اونو هم باخبر می کردم با اینکه بارها دهن لقی کرده بود. ولی دلم نمی اومد اون بی خبر باشه. حتی اگه بیرون کسی بهم چیزی می گفت یا یکی ازم تعریف خوب یا بد می کرد برام مهم نبود اگه به خرسی نمی گفتم عذاب وجدان پیدا می کردم. حتی وقتی رفتیم فال گرفتیم خرسی دوست نداشت و بهش نگفته بودم ولی با اینکه پیش بینی می کردم خیلی ازم ناراحت شه بهش گفتم و خودمو خلاص کردم. تصور کنین من حتی توی دوران دانشجوییم هم هر اتفاقی افتاد یا اینکه توی ماموریت هامون چه اتفاقی می افتادو واسه خرسی تعریف کرده بودم اون وقت اون توی یه جمع خانوادگی که مامان  باباش و مادر و پدر منم بودن برگشت همه رو گفت. من دیگه همون لحظه فکم افتاد تا اونجا که پشت دستمو داغ کردم که هیچی از اون مدل موضوع هارو بهش نگم. چون اون خودشو نشون داد.

تصور کنین من آدمیم که به یه عده خاص خیلی اعتماد داشتم. دختر عموهام و یه دوستای خیلی نزدیک و از فامیلمم ش*ف*ق که اگه حتی اونارو با خرسی یه جایی تنها هم می دیدم اصلن حسی نداشتم. همیشه هم معتقد بودم مشکل از طرف دیگه می تونه باشه ولی از طرف خرسی نه!

از اونجایی که خودم با خرسی صاف و ساده بودم فکر می کردم اونم با من اینطوره. قضیه از اونجا شروع شد که دیروز بهتون گفتم ش*ف*ق دی وی دی های لاستو می خواست و قرار شد خرسی بهش برسونه و از اونجایی که ایستگاه شلوغ بود خرسی خودش اونو رسوند ادارش. تا اینجاش که اصلن مشکلی نبود.بعدش هم خرسی اومد دنبالمو منو رسوند ادارم و تا اینجاشم که مشکلی نبود. من از اونجایی که خبر داشتم ش*ف*ق توی ماشین بیکار نمی شینه و یه حرفایی می زنه (حس ششم) بارها از خرسی پرسیدم  عزیزم ش*ف*ق چی می گفت؟ اونم گفت چیز خاصی نمی گفت و ...

بعد که خرسی رفت و منم پست دیروزی رو فرستادم دیدم ش*ف*ق  زنگ زد و گفت خواستم حالتو بپرسم و بعد گفت نانازی خرسی چیزی بهت نگفت؟ گفتم راجع به چی؟ گفت چیزایی که براش گفتم.گفتم نه مثلن چی؟گفت: واقعن؟ گفتم: چرا، خرسی گفته ش*ف*ق مثل همیشه ناراضی بوده(اینو خودم می دونستم و نیاز نبود خرسی بهم بگه. فقط واسه اینکه ضایع نشم اینو گفتم) گفت: آره. گفتم خب چی گفتی؟ گفت من یه آه کشیدم و خرسی پرسید چی شده و ... ادامه حرفاش یکمی از پدر و مادرش گفت و بعد هم اینکه شدیدن دنبال کسی می گردم که باهاش درد و دل کنم و نمی دونم از بین همکارام و دوستام و ... می خوام کسی باشه که بهش حرفامو بزنم تا ...

چیزی نگفتم فقط اینکه یاد یه قضیه ای افتادم اون زمانی که خرسی همسرم نبود. یه مساله ای بین منو ش*ف*ق و همسرش. همسرش پسرخالمه. همیشه از من تعریف می کرد اینکه نانازی اله و بله و خشگله و یه چیز دیگست و ... خب معلومه ش*ف*ق حسادت می کرد. منم اینو نمی خواستم و همیشه رفت و آمدمو منوط می کردم به وقتی که ش*ف*ق خودش بیاد دنبالم. یه مدت بعد منو ش*ف*ق راجع به موضوعی صحبت می کردیم که من گفتم همسرت می دونه و اون گفت از کجا؟ منم گفتم از اونجایی که  بهش اس ام اس دادم و موضوع رو تعریف کردم. همونجا یادمه منو ش*ف*ق رفته بودیم خرید. ماشینو زد کنار و نگاه کرد توی صورتم و ییهو اشک توی چشمش جمع شد و گفت نانازی من واقعن متاسفم که بهت اعتماد کردم و  تو با شوهرم درد و دل کردی و ... هر چی حالا میام بگم اون پسر خاله منه و دوم اینکه موضوع هم سر یه مساله خانوادگیه که مربوط به خانواده همسرت می شه و اینکه من باهاش دردو دل نکردم و فیس تو فیس هم نبوده اس ام اس دادم. حتی تلفنی نبوده. اون همونجا یه کمی ازم دلخور شد و رفت به همسرش گفت. منم دیگه اسمشو نیاوردم تا خودش اومد دنبالم. ولی می دونستم اون اهل درس دادنه. ولی من  واقعن قصد اذیت  ش*ف*ق نداشتم. موضوع هم چون مربوط می شد که همسرش اونو در جریان قرار دادم و شاید در حد ۳ تا اس ام اس. و اونم ۶ یا ۷ تا اس ام اس بهم داد و توضیح و راهکار و ... . اصلنم هم بهش نگفتم به ش*ف*ق چیزی نگو . ولی همسرش چون خیلی محافظه کار بود نگفت.

مدتها از اون جریان گذشته حالا هر وقت منو خرسی می ریم خونشون شروع می کنه از خرسی تعریف کردن. منم هیچی به روم نمی آرم چون می دونم داره به منو همسرش طعنه می زنه. شروع می کنه می گه خرسی خیلی خشگله و ... در حالی که خرسی اولین باری که دیدم خیلی معمولی بوده و با موهایی که ازش ریخته معمولی ترم شده. بعد که تنها می شدیم بهم  می گفت تو ناراحت نمی شی که اینجوری از خرسی تعریف می کنم منم می گفتم نه! (خب یه جوری هم می پرسید که وقتی می گفتم نه انگار تیرش به سنگ خورده) حالا اومده  توی ماشین نشسته شروع کرده به حرف زدن اون مدلی. بعدش فکر کرده خرسی به من می گه. بعد واسه اینکه مطمئن شه من ناراحتم زنگ زده می گه من به شوهرت اینارو گفتم و اون بهت نگفته؟ واقعن؟

خب به نظر شما این آدم بیمار نیست؟ صلاحه باهاش رفت و آمد کنم؟ پسرخالمو عاصی کرده و تنها چیزی که فکر می کنم پسر خالمو باهاش نگه داشته پسرشه و وضعیت مالی خوبی که باباش داره.

ش*ف*ق دیشبم زنگ زد و بهم گفت تو احمقی که همه چیو به همسرت می گی و حتی همسرم اصلن از اینکه خرسی منو رسوند سر کارو ... هیچی خبر نداره. قرار هم نیست بدونه. گفتم تواحمقی که از اخلاق شوهرت خبر داری(چون شوهرت تو رو می شناسه) و اونوقت با خرسی جیک و پیک می کنی. بعد نمی گی اگه همسرت بفهمه واسه خرسی چقدر بد می شه...

با این آدم قطع رابطه کنم با خرسی چیکار کنم که نشسته پای درد و دل یه زن و چیزی بهم نگفته؟ اعتماد به راحتی به دست نمیاد ولی به یه اشتباه دود می شه می ره هوا.از دیروز تا حالا یاقی شدم. دست خودم نیست ها! اصلن خودم زنگ زدم به ده نفر درد و دل کردم. نه راجع به این قضیه. همکاراو و ... که جای خود دارن. تصمیم گرفتم هیچی به خرسی هم نگم. از مسائل کوچیک شروع می کنم .واسه من که آب می خوردم خرسی در جریان بود خیلی سخته ولی امکان پذیره.

واقعن توی زندگی یه مسائلی هست که همسرت نباید بدونه که اگه بدونه زندگیت متلاشی می شه.(از ش*ف*ق دامت برکاته)

ضمنن روز دختر مبارک. اولین نفری که زنگ زد و بهم تبریک گفت دوست خوب و هنرمندم بود و دومیش هم آلمای عزیز.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:42  توسط نانازي بانو  | 

این دو روزه اتفاق خاصی نیفتاد مگر اینکه شنبه به فیلم دیدن گذشت و دیشبم همینطور. واقعن من موندم که چرا یه فیلم اینقدر روم تاثیر میزاره یه جوری که از زور بی خوابی دیشب تا اشک ریختن و گریه رفتم بعد خوابیدم.خرسی هم تا یه ساعت هایی پیشم بود و بعد رفت. قبلش برام شیرموز درست کرد که عالی بود طعمش. امروز صبحم رفته بود دی وی دی های لاستو برسونه به ش*ف*ق بعد مجبور شد اونو برسونه ادارش بعد چون ادارش توی مسیر خونه ماست گفت نرم اداره که خودش منو برسونه.که اومد و طفلی منو رسوند و نون سنگک هم واسه خونشون خرید و رفت خونشون. راستش برعکس فیلم دیشبی ، فیلمی که شنبه دیدم راجع به سه تا دوست بود که یکیشون می خواست شوالیه بشه. من خیلی آیین  اعطای لقب شوالیه رو دوست دارم. یه تابلو بدل قبلن دیده بودم از یه نقاش معروف انگلیسی ادموند بلر لیتون. به اسم آکولاد. آکولاد به انگلیسی همون اعطای لقب شوالیست و به اون مراسم می گن آکولاد. فیلمی که شنبه دیدم راجع به همین شوالیه ها بود و اینکه مردم عادی نمی تونن شواله شن و حتمن باید اصیل و اشراف زاده باشن. منم که دست به همزاد پنداریم همچین ملسه مدام خرسیو تصور می کردم که یه شوالیه با یه اسب زیباست. شوخی کردم. فیلم زیبایی بود. منم توی زندگیم یه شوالیه دارم و اونم خرسیه. حالا که خرسی آکولاد نشده خودم دو تا می زنم روی شونه هاش (حالا که شمشیر ندارم با کارد آشپزخونه این کارو می کنم) بعد لقب شوالیه خرسی خرسیان بهش اعطا می شه. از طرف ملکه نانازی. بگذریم. فیلم دیشبی اونقدر غم انگیز بود که اعصاب مصاب شوخی ندارم. راستش فیلم کانال ۴ دیشب که امروزم ساعت ۳ و ربع بعد از ظهر پخش می شه. راجع به یه پسر ۱۲ یا ۱۳ ساله ژاپنی با خواهر ۳ یا ۴ سالشه در جنگ جهانی دوم حول جنگ بین ژاپن و امریکا.این برادر و خواهره بچه های یه افسر نیروی دریایی هستن و مادرشونم توی بمباران کشته شده.پدرشونم رفته جنگ. اون دو تا پیش خاله شون زندگی می کنن که اونم یه زن جوونیه که ۴ تا بچه داره. همسر این زن هم توی جنگ کشته می شه و اون مجبوره به تنهایی بار مشکلات خانواده رو به دوش بکشه. خیلی غم انگیزه. وقتی سر سفره غذا می نشستند خالهه برای خودش و بچه ها غذای خوبی می کشیده و برای این دو تا خواهر و برادر فقط آب غذارو اونم یه مقدار خیلی ناچیز. که این دو تا بچه ناچار می شن از پیش خالهه برن و دو تایی می رن  کنار یه رودخونه توی یه خرابه ای زندگی کنن. از اونجایی که پدرشون وضع مالی خوبی داشته و اونا توی ناز و نعمت بودن  یه مقداری پول داشتن و تا یه زمانی از اون پول استفاده کردن. ولی بعدش یه مقدار خیلی کمی از اون پول موند که اونو خرج نکردن و گذاشتن واسه روز مبادا اما دختر کوچیکه دچار سو تغذیه می شه و حالش خیلی وخیم می شه و پسره هم ضعیف می شه ولی خالهه هیچ کمکی بهشون نمی کنه و توی روی پسره می گه اگه من غذای اضافه هم داشتم به شما ها نمی دادم  و ترجیح می دادم بدمش به بچه هام که بیشتر سیر بشن چون نمی تونم مرگ بچه هامو به خاطر گرسنگی ببینم. جنگ همینه. و از من ناراحت نباش. آخرش روزی که جنگ تموم می شه و امپراطور ژاپن پایان جنگو اعلام می کنه و ژاپن شکست می خوره  دختر کوچیکه در حاله که دو هفته غذا نخورده بود لب دریاچه می میره و همون روز خبر می رسه که همه افسران نیروی دریایی کشته شدن و پسره هم مستاصل می مونه. و یه ماه بعد جسدش توی ایستگاه راه اهن توکیو پیدا می شه. توی همین فیلم سرد احساس بودن مردم ژاپن کاملن مشخصه. منم ۵ سال اول  عمرمو توی یه کشور جنگی سپری کردم ولی هیچی احساس نکردم. از روزای جنگ توی ایران فقط صدای آژیر خطرش یادمه و شبهایی که لامپ هارو خاموش می کردیم .و یه شبو خیلی خوب یادمه که پدرم تدریس داشت و منو مامانم خونمون تنها بودیم. مرج و ماکارانی و مامانش اومدن خونمون. مامانم رفت دوش بگیره و زنعموم جلوی تی وی نشسته بود.منو بچه ها هم بازی می کردیم. ییهو زنعموم از جاش پرید و تی وی و همه لامپ های خونه رو خاموش کرد و رفت لب پنجره و از یه گوشه پنجره پرده رو کنار زد و به آسمون نگاه می کرد. منم کپ کرده بودم و از ترس اینکه الان سر مامان و بابام چه بلایی می یاد گریه می کردم. اون لحظه زنعموم فکر کرده بود من از صدای آژیر ترسیدم و هی آرومم می کرد ولی نمی تونستم بگم نگران مامانمم و می دونستم برق حمام الان روشنه.فقط گریه می کردم.بعد که برقا روشن شد خیلی آروم شدم کاملن یادمه مردم همه جوره به جنگ زده ها کمک می کردن. اونا زندگی خوبی نداشتن ولی فکر نکنم از گرسنگی بین هموطناشون مرده باشن.

راستی اسم فیلم دیشبی گورستان کرم های شب تاب بود. اون فیلم انگلیسیه یادم نیس اسمشو.

آکولاد اثر ادموند بلر لیتون

اینو کلی گشتم پیداش کردم. همون آکولاد اثر ادموند بلر لیتون

اصلاحیه: خرسی در متن بالا واقعن می تونه همون اسب شوالیه هم باشه.شوالیه بودن لیاقت می خواد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:32  توسط نانازي بانو  | 

چقدر پنجشنبه ها لذت بخشه. اینکه می دونی می تونی فرداش هر چقدر که دوست داری بخوابی. با همین ذهنیت شب تا ااااااااااا هر چقدر که دوست داری بیدار می مونی و  به عشق فردایی که محدودیتی توی بیداریش نداری می خوابی.

دیروز ساعت ۱۲.۵ بیدار شدم و یه جمعه دلپذیریو شروع کردم. اما این شروع همچین پایدار نموند و بعد از یه ناهار کوچولو ساعت ۱ خوابیدم و ساعت ۴ بیدار شدم. بعد ساعت ۴.۵ خوابیدم و دوباره ۷ بیدار شدم. توی همین گیرو دار با خواب خرسی اومد خونمون و منو از این کشمکش نجات داد.ولی خواب دیروز چنان چسبید که توی فکر اینم که جمعه آینده هم خرسیو بپیچونم و روند خواب های هفتگیم ادامه پیدا کنه.

دیشب با خرسی رفتیم  بیرون یه دوری زدیم و برگشتیم خونه و نشستیم به فیلم دیدن. فیلمش زیاد جالب نبود. از این کمدی های مسخره. ساعت یه ربع به ۲  خرسی رفت خونشون و من خوابیدم.

حس می کنم یه اتفاق خوبی قراره بیفته ولی من بی خبرم. نمی دونم چرا ولی دلم یه جورایی خیلی در تب و تاب شادیه. ۵ روز دیگه بیشتر از مهر نمونده.زمان چقدر زود می گذره. مثل باد! انگار همین دیروز بود که بعد از کار با خرسی قرار می زاشتیم و می رفتیم دور می زدیم.واسه دیدن همدیگه اونقدر ذوق و شوق داشتیم. الانم داریم ولی می خوام بگم زمان مثل برق و باد می گذره.عمرمونم همینطوره!

امروز  ییهویی رفتم توی فکر اینکه چقدر  خواسته هایی داشتم که بهشون بی توجهی کردم هر چند قابل انجام بودن. یکیش چاپ کتاب. الان که هم موقعیتشو دارم و هم  یکی مثل خرسی که بتونه ساعت اداری که من سر کارم  بره دنبال کارمو و مراحلشو طی کنه. خب چرا باید دست دست کنم؟ یا ساختن یه وبلاگ به زبان اصلی! خیلی دوست دارم یه وبلاگ بزنم به زبان انگلیسی. یکی دیگش اینه که یه روز که پنجشنبه باشه غروبش برم زیر بارون و خیس خیس شم. این یکی یکمی سخت تر از اون دوتای دیگست. آخه اینکه بارون بیاد اونم پنجشنبه بعد منم تنها باشم و با خرسی جایی نریم و کاری هم نداشته باشم یکمی بعید نیس؟ یکی دیگه اینکه با ماشین خودمون بریم توی یه جنگل یه پنجشنبه و جمعه توی یه کلبه جنگلی خوش بگذرونیم از همونایی که قبلنا با خرسی دیده بودیم و اجاره می دادن و مدتها قرار بود با مرج اینا بریم ولی نشد که بریم. ترجیحن بارون هم بباره بد نیست. خلاصه اینکه آرزو بر جوانان عیب نیست.

خب خبر خوشه رسید ظاهرن بنده تا  ساعت ۴.۵باید بمونم سرکار. آخ دلم می خواد انگشتمو بکنم توی چشم این همکار مفت خورم. یکی منو بگیره....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:33  توسط نانازي بانو  | 

سه شنبه کلهم سیستم هامون دچار نقص فنی شدن. دسترسی نداشتن به اینترنت برای ماها که معتادشیم بد دردیه جون داداش. اتفاق خاصی نیفتاد فقط اینکه شب رفتم خونه و منتظر خرسی شدم. سوپ قارچ و ذرت پختم چون خرسی هر غذایی که توش قارچ و ذرت باشه دوست داره ولی وقتی ساعت ۱۰ بهش زنگ زدم دیدم بععله اوشون خوابن و دسترسی به اوشون وقتی حضرت اوشون خواب تشریف دارن یه چیزی شبیه دسترسی به دایناسور پنجه قرمز توی حیاط خونمونه. اینه که هیچ رقمه امیدورا به اومدنش نبودم. واسه همینم تا ۱ نشستم ای تی وی و بعد رفتم ترک دوم از اون فیلم  کمدی که قبلن خرسی برام آورده بودو دیدم و بعد ساعت ۴ خوابیدم. ساعت ۵ دوباره بیدار شدم دیدم نمی تونم بخوابم نشستم پای فیلم سیمای زنی در دوردست. با اینکه تقریبن بدردنخور بود اونم دیدم و خوابیدم. لیلا حاتمی بازی می کرد. نویسنده و کارگردانشم علی مصفا بود. گوشی خرسی هم شارژش تموم شده بود و خاموش شده بود. همین قضیه باعث بدخوابیم بود. البته خیلی کنکاش کردم تا علت بدخوابیمو کشفیدم. صبح ساعت ۱۱ به خرسی زنگ زدم و دیدم طفلکی دیشبش می خواسته بیاد ولی خوابش برده بس که خسته بوده. خرسی دید خیلی تنهام و دلم داره می ترکه ساعت ۱۲ اومد خونمون واقعن وقتی خرسی اومد آرامشو تجربه کردم.وقتی میاد  من به معنای واقعی از تنهایی در میام.اینا به کنار بهم خیلی آرامش می ده یه جوری احساس می کنم دلم گرمه. بعد از ناهار یه کمی فیلم دیدیم و بعد با مامانم رفتیم بیرون. نظرتون راجع به مارکهای کنوود و بوش چیه؟ تصمیم دادم ماشین ظرفشوییمو بوش بگیرم لباسشویی و بقیه چیزا کنوود! اونارو هم بوش بگیرم؟ سیلور بگیرم یا سفید یا استیل؟ قرار شده فردا یا شنبه بریم و سفارش بدیم و همه رو یه جا بخریم. احتمالن ماشین لباسشویی و گاز و ظرفشویی و اتوپرس و آب میوه گیری و مخلوط کن و آرام پز و چرخ گوشت و  سرویس چدن اینارو بگیرم .راستی اگه عروسیمون یکی دو سال دیگه باشه فکر نمی کنین الان یه کمی زوده؟ اگه یه سری از لوازم رنگشون سیلور باشه یه سری سفید اشکالی داره؟

دیشب که با خرسی برگشتیم خونه و مامانو رسوندیم و خودمون رفتیم یه خورده خشکبار خریدیم با گلابی که خرسی خیلی دوست داره و موز سبز که من عاشقشم.اومدیم خونه .خرسی شیر موز درست کرد و بعد نشستیم یکمی فیلم دیدیم و من خوابیدم.کلی با خرسی راجع به آیندمون حرف زدیم و ذوق کردیم. صبح خرسی منو رسوند و خودش برگشت خونشون. امروز برنامه خاصی ندارم.

تمام. این بود از دیروزانه من!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:17  توسط نانازي بانو  | 

دیروز؟ دیروز؟ دیروز

کار مفید زیاد انجام دادم.۱- رفتم خونه و دوش گرفتم و کلی آرامش گرفتم.۲- نیم ساعت چشممو بستم و به هیچی فکر نکردم و در نتیجه خوابم برد ۳- آماده شدم و رفتم سر قرار با خرسی ۴- رفتیم تئاتر ولی قبلش ذرت مکزیکی خوردیم ۵- چون جفتمون از تئاتر خوشمون نمی اومد رفتیم آتلیه و عکسامونو دیدیم و قرار شده ۴ آبان بریم بگیریمشون ۶- رفتیم خونه خرسی اینا و با مامان و باباش رفتیم خونه ما شب نشینی.

توضیح اینکه یکی از همکارام اهل تئاتر و این جور برنامه هاست. اون دعوتمون کرد.وگرنه منو خرسی از تئاتر زیاد خوشمون میاد. حالا اگه جنگی هم باشه دیگه بدتر!! که متاسفانه این از نوع جنگیش بود.

مامان و بابای خرسی دیشب بعد از ۷ ماه اومدن خونه ما.نمی دونم آفتاب از کدوم طرف زده که پدرش می خواد زودتر جشنمونو بگیره بریم سر خونه و زندگیمون. هر چی کفه مغزمو سبک سنگین کردم  دیدم نه نمی شه. آخه مخارج زندگی مگه یه قرون دوزاره که منو خرسی از پسش بربیایم. واسه همینم با اینکه خیلی مشتاقم زندگیمون زودتر شروع شه ولی مخالفت کردم. البته اگه خرسی یه کوچولو  موافقت می کرد منم دوست داشتم ولی فکر کنم  اینم از اون مدل تصمیمات می شد که بعدش دور از جون مثل الاغ می موندم توش دقیقن مثل جریان عقدمون. اون دفعه قضیه مثل سگ بود!

خلاصه اینکه با اینکه من اکثرن از هر چی یه تصوری دارم حتی از مقطع دکتری و کلاس های درسش و دویدن توی کوچه های مه آلود لندن و  قایق سواری توی خیابونای ونیز و نمی دونم لب دادن با افعی و دست دادن با او*باما حتی، ولی متاسفانه هیچ تصوری از زندگی مشترک خودم و خرسی  توی ذهن وا موندم  ندارم. اینه که مطمئنم به همه اون چیزای بالایی می رسم ولی به اون وصال مذکور جای شک و تردید داره که برسم.من حتی نمی دونم رنگ لوازممو سیلور بگیرم یا سفید با اینکه با احتساب ۲ماه اشانتیون ۲ سال از عقدمون می گذره!!

اینه که فکر کردن به اینکه ماشینی که جدیدن تصمیم داریم بخریم خرسی چقدر براش اهمیت داره به نام کدوممون باشه برام جذابیت بیشتری داره تا اینکه به عروسی و مشکلات بعدش فکر کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:52  توسط نانازي بانو  | 

یه چیز جالب براتون تعریف کنم. قبل از عروسی خواهر خرسی (جوجه مریض) خرسی فیلم سوپر استارو گرفت که ببینیم. بعد گفت بریم پایین که همگی با هم ببینیم. این شد که سی دیو گذاشت و ما هم نشستیم به فیلم دیدن. بعد دیدیم هیچ کدوم چیزی از ماجرا نمی فهمیم. بعدترش به این نتیجه رسیدیم که چه فیلم بی محتوایی؟ بعدن ترش باز به یه نتیجه دیگه رسیدیم و اون اینکه داریم وقتمونو تلف می کنیم و این شد که بی خیالش شدیم و اصلن نزاشتیم سی دی اول تموم شه. فردای شب عروسی جوجه مریض پریروز ، یعنی دقیقن یک هفته بعد از دیدن فیلم سوپر استار خونه خرسی اینا بودم که دیدم دز فیلم خونم اومده پایین این شد که گفتم جهنم همون سوپر استارو عشق است.(فیلم دیگه ای در دسترس نبود) این شد که نشستم پای کامپیوتر خرسی و فیلمو نشستم از اول ببینم. دیدم خدایا پس چرا اون روز که همگی می دیدیم فیلمش یه جور دیگه بود اصلن صحنه ها این نبود. نگو خرسی جونمون اول از سی دی ۲ شروع کرده و ما ۲۵ دقیقه از سی دی ۲ نگاه کردیم. نیست که اول سی دی ۲ با تبلیغات شروع شده بود خرسی مون فکر کرده اول فیلمه. این شد که توفیق دیدن کامل فیلم سوپر استار حاصل شد ولی در نتیجه گیری ما تغییری حاصل نشد.

یه مورد دیگه اینکه راه به راه واسم خصوصی میاد که ما خرسیو دیدیم.ما تو و خرسیو با هم دیدیم . کجا؟ مترو! کجا؟ شوش .کجا؟ چهل ستون  کجا؟ سرعین کجا؟ مشهد. ولی به خدا مشهد نرفتیم. باز می گیم حافظیه و فین چرا ولی مشهدو شرمنده ما نبودیم. ... . نیست که عکسامونو گذاشتم دیگه به چهره حتمن مارو می شناسن. احتمال شناسایی من کمتره چون من بیشتر از یه ماه با یه ریخت نمی گردم ولی طفلی خرسی بدجور  توی چشمه.چند روز پیش خرسی بهم گفت یکی توی خیابون باهام سلام و علیک و احوال پرسی کرده در حالیکه من نمی شناختمش. فکر کنم از فامیلای جالی جامپر اینا بود. بعدن کاشف به عمل اومد که از دوستان وبلاگی بوده.می ترسم چند روز دیگه پاستیل از مالزی کامنت بزاره بگه شمارو  توی کوچه بغلیمون دیدیم و ... .

دیشب تنها بودم. خرسی اینا می خواستن برن خونه داییش اینا ولی من خسته بودم و نرفتم. همین که دلپیچه هم داشتم. طفلی خرسی به خاطر من نرفت و اومد خونه ما که من تنها نباشم. بعد هم کلی از مامان و بابام ناراحت شد که چرا باید تورو تنها بزارن و برن.ولی طفلی مامانم زنگ زد بهم و گفت خوابیده بودی دلمون نیومد بیدارت کنیم. خونه خاله ایم آژانس بگیر بیا . ولی من حالشو نداشتم. خرسی اومد با ۳ تا فیلم که دو تا شو نصفه دیشب دیدیم و بعد من خوابیدم.

مرسی خرسی گلم که منو تنها نزاشتی. یه دنیا عاشقتم و دوستت دارم. بوس بوسی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:16  توسط نانازي بانو  | 

خوشبختانه عروسي جوجه مريض گذشت و تموم شد و رفت. يعني من رسمن وقتي جشن تموم شد  و سرمو گذاشتم روي بالش  نفس راحته رو كشيدم.فقط اينكه منو خرسي ساعت ۱۰ رسيديم به سالن .فكر كنين ۵ شنبه ساعت ۱۱ مرخصي گرفتمو رفتم بانك. يه كمي پول برداشتم و رفتم كه لباسمو بگيرم. ديدم هنوز آماده نيست. خلاصه يه بار پوشيدم ديدم اصلن خوب نشده.نمي دونستم يه تيكه ديگه هم داره. خلاصه تا ۵.۵ درگير لباس بودم.خوشبختانه يه چيز شيك دراومد. بعد تندي رفتم خونه و كفش و وسايل ديگمو گرفتم و رفتم آرايشگاه. ساعت ۴ نوبت داشتم ولي ۶.۵ رسيدم.كلي غر زد سرم كه چرا دير اومدي و ... توي آرايشگاه  كه رفتم آرايشگرم اونقدر از خودش تعريف كرد كه فكر كردم الانه كه به يك عدد ملكه  تبديل شم.ولي وقتي آرايشو تموم كرد و خواست بره سروقت موها  ديدم چشمامو اونقدر سايه زده كه رسيده به بالاي گوشم ولي ديگه واسه پاك كردن و دوباره كاري اون آرايش خيلي دير شده بود.اين شد كه اصلن از آرايشم راضي نبودم. من يه آرايش ملايم و مليح مي خواستم. ولي اصلن اونجور كه فكر مي كردم نشده بودم. خيلي ها تعريف مي كردن و حتي دايي خرسي بهم گفته بود آس مجلس بودي و  خيلي از فاميلا تعريف مي كردن ولي خودم اصلن اعتماد به نفس نداشتم. موهامم فر كرده بود و يكمي از مويي كه رشته اي خريده بودم استفاده كرد. ساعت ۹ خرسي اومد با هم رفتيم آتليه تا ۱۰ طول كشيد . وقتي رفتيم سالن ساعت از ۱۰ گذشته بود. همه مهمونا هم اومده بودن. جوجه مريضم خيلي خوشگل شده بود. پاريكال هم خيلي خوب بود توي جشن. ولي شبيه لباسشو يكي از طرف داماد هم پوشيده بود. واسه همينم خيلي عصباني بود. لباسم نقره اي بود و همه ميگفتن لباست تكه بعد عكس مي زارم.آخر مراسم عروس و دامادهم به عنوان گيفت عكسشونو دادن. شب خوبي بود. دي جي و تشريفاتشون و ديزاين سالن و ... همه چي خوب بود. ولي فكر كنم لباس عروس مهو خيلي زيباتر بود. اتفاق خاصي نيفتاد فقط اينكه موقع عكس گرفتن منو خرسي با عروس و داماد عكس انداختيم و بعد منو پاريكال با عروس عكس انداختيم. يه كمي كه گذشت عروس خواست با برادر و خواهرش عكس بندازه. خرسي كه داشت مي رفت به منم  گفت برم . من همينطور ايستاده بودم كه عمه خرسي هم به زور به من گفت برو. حتي وقتي داشتم مي رفتم عمش بقدري منو هول كرد كه نزديك بود بيفتم زمين. وقتي كنار خرسي ايستادم و عكاس مي خواست عكس بندازه ييهو جوجه مريض(عروس) به من گفت نانازي تو مي ري كنار ما ۴ تا خواهر برادر عكس بندازيم ؟ توي عكس بعدي تو هم بيا. واي اون لحظه تصور كنين من با اون لبخند ژكوند چي شدم! اونقدر بغض كردم كه نمي تونستم خودمو كنترل كنم. رفتم كنار. حالا شونصد نفر ناظر اين صحنه وحشتناك بودن. از خجالت رفتم پيش دوست خرسي. چشمام پر از اشك شده بود. چقدر آي كيو بودها!! فكر كنين مي تونست بزاره اون عكسو كه من بودمو عكاس بندازه بعد عكس بعدي من شعورم مي رسيد كه برم كنار. تازه من اصلن نمي خواستم برم عكس بندازم. هم خرسي منو صدام كرد و هم عمه خرسي هولم داد.ديگه بعد خواهرش اومد از دلم دربياره ولي من اونقدر دز تنفرم از خرسي بالا رفته بود كه فقط لبخندهاي عصبي مي زدم. گفتم من اصلن از حرف شما ناراحت نشدم از خرسي ناراحت شدم كه وايساد عكس گرفت وقتي با من اونجور برخورد شد از طرف خانوادش. اوايل عقدمونم خرسي نسبت به اين مدل رفتارا بي تفاوت بود كه اون همه بي احترامي شد بين من و خانوادش. حداقل مي تونست اونم بره كنار.واسه دلداري به من. آخه نيم تونم براتون بگم چه حس بديه.كاش هيچوقت واسه كسي پيش نياد.اونقدر احساس غريبي و تنهايي كردم كه همين الانم اشك توي چشمم داره جمع مي شه. بعد حرف خرسي چي بود؟ اينكه من ديدم دوستم الكساندرو (لبتاپش)  از روي صفحه بلند كرده حواسم پيش اون بود و با خواهرم صحبت كردم و گفتم اين چه حرفي بود كه به نانازي زدي و ... .

توي عقدر جوجه مريضم خاله خرسي با من كج افتاده بود. نمي دونم واسه چي. ييهويي ديدم جواب سلاممو نمي ده. تصور كنين منو پاريكال داشتيم مي رقصيديم و كلي مهمون دورو برمون از زن و مرد فاميلاي داماد و عروس.خاله خرسي دو تا ۵ تومني دستش بود اومد بهمون شاباش بده شاباش پاريكالو داد بهش و به جاي اينكه يكي ديگه رو به من بده روي سر پاريكال انداخت.جلوي همه يه جوري كه حتي به پدر داماد هم برخورد و اومد بهم شاباش داد. من عقده اين چيزارو ندارم فقط مي خوام بگم از اين مدل رفتارا  براشون لذت بخشه كه با يه غريبه بكنن. جوجه مريض منظوري نداشت ولي كار خالش افتضاح بود.

خوشبختانه اين خاله و دو تا توله هاش توي جشن نبودن و اون همه جز و وزي كه پاريكال توي عيد واسه اينا مي زد و منو خرسيو عذاب داد و كلي بهمون جلوي جالي جامپر(داماد) بي احترامي كرد  به بقيه حماقت هاي پاريكال پيوست. همون خاله اي كه پاريكال خيلي كشدار مي گفت خااااااااااااااله ماست اونا رو پشه هم حساب نكرد.

ديروز تا ۱۲.۵ خوابيديم و بعد ناهار و فيلم و ... شب با مهموناي شيرازي رفتيم خونه جوجه مريض اينا.ديشب موفق شدم سوپر استارو ببينم. يعني دفعه قبل منو خرسي يكمي ديديم ولي تا آخر نه. ديشب تمومش كرديم. و اينجوري شد كه اين عروسي تموم شد و رفت توي خاطره ها...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:33  توسط نانازي بانو  | 

ديروز خيلي ريلكس تر از اوني بودم كه فكر مي كردم بايد باشم. رفتم لباسمو تحويل گرفتم و بعد رفتم خونه و وسايلمو برداشتم  و رفتم آرايشگاه. بعد خرسي اومد با هم رفتيم خونشون.لباسم خوب شده بود.بعدش رفتيم آتليه. كلي عكس انداختيم و بعد رفتيم دوست خرسيو برداشتيم رفتيم خونه خرسي اينا.جوجه مريض(خواهر شوهر بزرگه) خيلي ناز شده بود. آرايشش خيلي خوب بود. اتفاق ديگه اي توي جشن نيفتاد كه بخوام تعريف كنم. فردا شبم جشن عروسيشونه! ديشب ساعت ۴ خوابيدم و هنوز خستگي توي تنمه.

ولي چشمتون روز بد نبينه. رفتم آرايشگاه ديدم دخترش بايد آرايشم كنه چون خودش رفته اكو. از دخترش پرسيدم اگه ۵ شنبه مادرتون هستن الان آرايشم كنين وگر نه مي رم يه جا ديگه رزرو مي كنم. ديدم خيلي كلاس مي زاره و مي گه خودتون تماس بگيرين اگه به توافق رسيدين آرايشو شروع كنيم. منم از اون خانومه قول گرفتم كه ۵ شنبه حتمن باشه و آرايشمو خودش انجام بده. خلاصه كه رسمو گذاشتم روي يونيت و چشممو بستم. وقتي چشممو باز كردم ديدم لپمو مخملي كرده و رژمو دقيقن همون رنگي زده كه مامانش برام زده.خط چشممو زده به سمت پايين ديگه فكر كنين شده بودم يكي از اون تنارديه ها!! فقط گريه نكردم. گفتم تو رو خدا درستش كن لباسم قهوه اي كم رنگ و پر رنگه. اينا چيه؟ولي بعدش اونقدر بهش خط دادم كه راست و ريستم كرد.الان ذوق عكسامو دارم.

لباسموهم قراره فردا برم و بگيرم.احتمالن امروز برم خونه خرسي اينا و يه سري كارت مونده بديم به عمو ها و شايد شب برگردم خونمون و شايدم نه!

مي دونين چيه! اونقدر درگير عروسي جوجه مريض شدم كه وقت نشده بگم چي شده. جمعه شوهر خالم فوت كرد.البته خالم وقتي من دوم راهنمايي بودم فوت كرد شايد واسه همينم زياد جيگرم نسوخت. من هنوز وقت نكردم برم تسليت بگم به دخترخاله و پسرخالم. از اين بابت خيلي ناراحتم. الان به خرسي زنگ زدم و گفتم خرسي خيلي بد شده. مراسمشون هم نرفتيم حداقل امروز بريم خونشون يه تسليت بگيم. البته هر سه تا بچه اين خالم ازدواج كردن. يه دختر و ۲ تا پسر.دختر خالم يه سال ازم بزرگتره و پرستار يكي از همين بيمارستان هاست. يه ۲ قلوي ناناس داره كه پسرن.

جو عروسي بدجور منو گرفته نه؟ يعني واقعن توي اين همه وقت من ۲ ساعت آزاد نبوده كه برم به بچه ها تسليت بگم؟ گيج گيجم.

راستي دندونم داره بهتر مي شه. امروز كه به مامان خرسي زنگ زدم ديدم ميگه سه تا ازمهموناشون از شيراز دارن ميان. همونايي كه دوستاي منو خرسي بودن و با خانواده خرسي اينا آشناشون كرديم.

ديشب بعد از جشن به يه نتيجه اي رسيدم. دنيا دار مكافاته. كه خدايي هم هست. كه اون وقتي دل بندش به درد بياد از حق بندش نمي گذره. كه هيچيو بي جواب نمي زاره. كه خدايا ولي من اينو نخواسته بودم. من فقط خواستم يه كوچولو ببينن نامردي چقدر سخته.همين.دوست نداشتم اشك هاي جوجه مريضم مثل اشك هاي من بريزه روي گونه هاش. همونطور كه اشك هاي من بعد از خاستگاري از چشمم مي جوشيد. هميشه مي گفتم خواستگاري يه شب خاصه. روز عقد يه روز خاصه كه هيچوقت واسم خاطره انگيز نشده.حالا مي بينم حنابندونم يه شب خاص توي زندگيه جوجه مريض بود كه هيچوقت براش  خاطره انگيز نشده. ولي خدا بازم من دلم به درد اومد. بازم من بغض كردم.من التماست كردم چون نمي خواستم اون زجري كه من كشيدم جوجه مريضم بكشه. واسه همينم بغلش كردم و يهويي پرسيدم  جوجه ! چه حسي داري؟مي خواستم ببينم اونم قلبش داره مثل اون شبهاي استرس زاي من تند تند مي زنه و دهنش تلخ و خشكه! حالت تهوع داره؟از زندگيش سير شده؟ واسه همين پرسيدم جوجه چه حسي داري؟

پ.ن: لطفن نپرسيد چي شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:49  توسط نانازي بانو  | 

يعني رسمن به اين نتيجه رسيدم كه ستاره اقبالم ديروز دو تا انگشت اشارشو گذاشته بود روي گوششو زبونشو تا ته برام آورده بود بيرون. ديروز كه رفتم خونه خودمو انداختم روي تختم كه يه كمي استراحت كنم و بعد برم خريد.وقتي چشممو باز كردم ديدم شب شده. ديگه تند تند حاضر شدم و رفتم همونجايي كه مژه خريده بودم. عوضش كردم. بعد رفتم از همون موهاي رشته اي كه ارايشگرم مي گفت بخرم .رنگ قهوه اي زيتوني برداشتم كه حالتشم فره. دقيقن وقتي موهارو خريدم(قيمتش ۷۰۰۰ تومن بود) هنوز از پاساژ نيومده بودم بيرون كه ديدم گوشيم زنگ خورد.نمي تونين حدس بزنين. از اونجايي كه  سنسور شانس آدما از پاساژ هاي زير زميني هم به اون ستاره اقبال مبارك جواب مي دن و در ارتباطن آرايشگرم بود. گفت من تا ديشب بيمارستان بستري بودم و نمي دونم آي سي يو بودم و امروز نوبت اكو دارم و .... فكر كنين من چه حالي شدم. گفتم خب الان كجا برم كه خوب باشه واسه فردا؟ گفت دخترمم كارش مثل خودمه و ... حالا من يه بارم دخترشو توي آرايشگاه نديدم. اين از آرايشگاه.لباسمم كه هنوز آماده نيس. با خرسي هم چپ افتادم بگين چرا؟

ديشب كه اومدم خونه وسايلمو مرتب كردم و ست طلايي كه امشب استفاده مي كنم و جمعو جور كردم بعد ديدم از غصه لباس نمي تونم بخوابم واسه همينم  رفتم سراغ ميتو جونم (كامپيوترم) سي دي بابا لنگ درازو گذاشتم. همون لحظه اول كه كارتون شروع شد يه لحظه اونقدر احساس خوشبختي كردم كه حد نداشت.عيد اون سالها كه تازه اولين بار اين سريال پخش مي شد اومد جلوي چشمم. اولش فكر كردم شايد اولش اينطوريه و صدا نداره وليبعد   ديدم اي دل غافل صدا از توي چاه در مياد گفتم  سي دي حتمن خرابه. ولي بعد يه فايل صوتيو باز كردم ديدم نه مشكل از جاي ديگس . همونطور كه اسپيكرو چك مي كردم ديدم بعله سيمش دو سر جدا افتاده روي زمين. حالا فكر كنين يه سيمي كه دو سمتش لخته. كار خرسي بود. واسه همينم بهش زنگ زدم مي گم خرسي چرا اسپيكرم اينجوريه چيكارش كنم؟ گفت جوري نيس و .. مي گم خب چرا سيمشو در آوردي دوباره نزاشتي سر جاش.( اونقدر عصبي بودم كه يه نگاهم بهش ننداختم.) كه بعد خرسي قطع كرد. فكر كردم شايد خط خراب بوده واسه همينم تا خود ۱۲.۵ مرتب شمارشو مي گرفتم. اونقدر كلافه بودم كه دز تنفرم زد سيم و پيچ مهره هاي مغزمو  قاطي پاتي كرد. ديدم هميشه توي زندگي من يه نفري بوده كه احساس خوشبختي منو به هم بزنه.خب چرا بايد اون يه نفر خرسي باشه؟ نمي دونم اين اينجا مصداق داره يا نه كه

اگر با نبودش هيچ ميلي              چرا ظرف مرا بشكست ليلي؟

خب شايد من مي تونستم الان توي وضعيت بهتري باشم! از جنگ اعصابي كه ديشب برام درست كرد نه خوب خوابيدم و نه الان از نظر روحي وضعيت نرمالي دارم.خب اگه خرسي ديده بود من عصبانيم باهام بهتر رفتار مي كرد يا كمكم مي كرد اسپيكرمو درست كنم شايد الان هم واسه ديدنش لحظه شماري مي كردم.گوشيشو قطع كرد چون مي گه چرا لحنت باهام اونطور بود يا فلان طور بود. دوست داره بهش لبخند بزنم و توي دلم حالم ازش بهم بخوره.هر آدمي بهش بپره و سرش داد بزنه ككش نمي گزه ولي من اگه يه وقتي عصبانيم و لحنم با آقا بده سياستشون گل مي كنه. حالا اين موضوع خيلي بي اهميته!

موضوع ديگه اينكه درد دندون عقلم زده به كل بدنم. به خدا! از سر و گردن گرفته تا كتف و با*سن و.../...  نه وقت دارم برم دكتر و نه اين دندونم دردش مي خوابه. عصبيم ولي هر چي به تقويمم نگاه مي كنم مي بينم هورمونا بايد الان سر جاشون باشن پس چه مرگمه؟  امشب حنابندونه ساعت ۲ بايد برم لباسمو بگيرم  و ۴ هم آرايشگاه دارم.حوصله ندارم و دوست دارم عزرائيلو توي جشن ببينم ولي خرسيو نه! بس كه اين بشر ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:43  توسط نانازي بانو  | 

نكته: فردا جشن حنابندون جوجه مريضه و من هنوز لباسم حاضر نيست.به خودم مسلط شدم و مرتب مي گم تو بهتريني.كار ديگه نمي تونم كه انجام بدم.ميتونم؟

اينا به كنار.شنبه كه رفتم خونه حاضر شدم و خرسي اومد خونمون و با هم رفتيم خونه خرس اينا. البته قبلش رفتيم گلفروشي و از اونجايي كه شديدن با تبعيض نژادي و نژادپرستي مخالفم همون گل ميوه اي كه واسه مهو درست كردم با كمك خرسي واسه جوجه مريض هم درست كردم.شب خوبي بود. خيلي خوش گذشت.آخر شب خسته و هلاك برگشتيم خونه خرسي اينا و در يك اقدام انتحاري ديروز نيومدم و ادارمو پيچوندم  عوضش با خرسي رفتيم وليعصر گردي.پاساژ ايرانيان و پايتخت و چند جاي ديگه. خرسي واسه لب تاپش يه فن و پايه خريد. منم يه هدست برداشتم. سي دي شرك ۴ (شرك در كريسمس) و جنگل سحر آميز و بابا لنگ دراز هم برداشتم.كت و شلوار جالي جامپر(داماد) مارك فرست بوده. هر چي گشتم ببينم قيمتش چنده پيدا نكردم.با ژيله و فلور حدود ۸۰۰ تومن خريدن. بعد ناهارمونو اژدرزاپاتا خورديم.(سيب زميني ويژه و زبون و قارچ)حرف نداشت.هنوز مزش زير زبونمه.آرايشگرم گفته واسه حنابندون از اين موهاي رشته اي بخرم ديروز كه  قيمت كردم ديدم ۲۵ تومنه كم كم.واقعن كه! يعني هزينه آرايش فقط واسه حنابندون حول و حوش ۸۰ تومن آب مي خوره! اصلن نمي ارزه. خودم دست به آرايشم خيلي خوبه. اين چند شب مهموني هم من جوجه مريضو آرايش كردم.ولي چاره اي هم نيست وقت گرفتم. آتليه هم بايد برم. ديروز غروب برگشتيم خونه خرسي اينا.مامانش اينا رفته بودن كارت هاي عروسيو پخش كنن. طفلكي مادر شوهرم ،عمه خانومم و عموهامو هم با خانواده دعوت كرد. ش*ف*ق و علي هم دعوتن!!عكس هاي جهيزيه جوجه مريضو بعد از عروسي ميزارم كه ببينين.البته اگه ديدم مشكلي نداره.

اگه از احوالات دندون عقلم بخواين جويا بشين بايد بگم كماكان موضع خودشو در حالت درد حفظ كرده و اصلن هم كوتاه بيا نيس.

اين چند روزه تا عروسي  خواهرشوهرم خيلي سرم شلوغه.ولي سعي مي كنم به همه سر بزنم.

اسم اين پستو گذاشتم زاپاتا. مي دونيد كه از نظر روانشناسي معناداره. چون بنده شديدن گرسنه هستم و روده ها دارن سر يه تيكه معده با هم مي جنگن اينه كه زاپاتا منو ياد غذاي خوشمزه ديروز ميندازه. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:17  توسط نانازي بانو  | 

جمعه گذشته يعني ۳/۷/۸۸  خونه خرسي اينا:

نانازي: پاريكال چي شده ناراحت به نظر مياي؟!!

پاريكال(در حالي كه اخماي خرگونش تو همه و عن قريبه كه نعره بكشه):  دندون عقلم اذيتم مي كنه!

نانازي: دندون عقلم مگه داري؟(اصلن عقل نداري دندونش ديگه چيه؟)

پاريكال: آره دو تا بالا در اومده!!

نانازي:چه جالب من دندون عقل ندارم. يعني در نيومده. نهفته مونده!! (احساس ذات خوب داشتن) بعد هم تصور اينكه داشتن دندون عقل (4 تا دونه دندون اضافه چه حسي داره و رفتن به هپروت اندرحكايت داشتن دندون اضفه اي به اسم عقل)

شنبه نانازي و خرسي در اتاق نانازي:

خرسي: نانازي جون انگار ناراحتي؟

نانازي: نمي دونم چرا فكم درد مي كنه. انگار لثم زخم شده!!

يكشنبه نانازي در محل كار و خرسي از خونه خودشون:

خرسي پشت تلفن: نانازي فكت چطوره عزيزم؟

نانازي: هنوز درد مي كنه. ته لثمم خيلي زق مي زنه!!

اين ماجرا تا همين امروز ادامه داره و ضمنن يه دندون خشگل ماماني از نوع عقلش از فك مباركمون چنان سر زده بيرون كه رسمن ذات خوبمون از يادمون رفته و كم كم داريم پي مي بريم كه نه بابا ظاهران پسر نوح با بدان بنشست و خاندان نبوتش گم شد. نانازي با خرسيان بنشست و مثل آنان شد.يه هفته شده. از دوشنبه قاشق توي دهنم نمي ره. بس كه فكم درد مي كنه.خير پاريكال كه بهمون نمي رسه شرشه فقط.

تلقينو حال مي كنين؟ اصلن تله پاتي دارم با محيط در حد بنز.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:14  توسط نانازي بانو  | 

یکی از علایق من دیدن نقاشیه!! اونقدری که اصلن گذشت زمانو حس نمی کنم و دوست دارم فلقط بهش نگاه کنم و چیزای جدید از توش در بیارم.(جزئیاتشو دوست دارم) . البته نه هر نقاشی. نقاشی های معروف و آثار نقاشان معروف.ممکنه ساعت ها بهش نگاه کنم و برای خود چند متر اینورتر و اونورترشو توی ذهنم تجسم کنم. بعد به این فکر می کنم که توی ذهن این نقاش چی می گذشته که تونسته این اثرو خلق کنه!! برام خیلی جالبه.از بچگی اینطور بودم.خیلی کوچیک بودم که یه بار با پدرم رفتم موزه. یه طبقه فقط نقاشی های نقاش های معروف بود.اصلن دوست نداشتم از اون سالن جدا شم.همه نقاشی ها برام جذاب بود. البته الان که یادم میاد توی اون طبقه فقط تصویر نقاشی بود و مرتب تصاویر هر بخش عوض می شد. شاید اون وقتها خیلی کوچیک بودم.

یکی از آثاری که خیلی دوست دارم نگهبان شب اثر رامبرند نقاش هلندیه!یه جایی خوندم که نوشته بود توی جنگ جهانی دوم که مردم هلند چیزی واسه خوردن نداشتن و با جیره بندی نون و شکر زندیشونو می گذروندن آمریکا پیشنهاد داد که حاضره  چندین کشتی آذوقه در مقابل این اثر بده ولی مردم هلند نپذیرفتند که این اثر فرهنگی از کشورشون بیرون بره!! حاضر شدن گرسنه بمونن ولی اون تابلو بمونه. الانه که فکر می کنم هلند یکی از پرجاذبه ترین کشورهاست. آثار ونگوگ هم هست!خب مردم خوبی داره.

بگذریم. دیروز کمپلت برنامه هامون بهم ریخت. من رفتم خرید و کلی خرت و پرت و کاغذ کادو  ... خریدم تا برم خونه شد ۵. بعد تازه رفتم دوش و ... ساعت ۶ با مامان و بابا  و کادو ها رفتیم خونه خرسی اینا. یه کیک هم خریدیم. خلاصه اینکه تا برسیم شد ۷.بعدش دیدم خرسی می گه خونه جالی جامپر اینا نمیریم. طفلی مامانش هم غذا پخت و من اصلن خبر نداشتم. خرسی هم از بیرون کباب خرید و خلاصه با اینکه مامان و بابا هر چی اصرار کردن که باید برگردن خونه خانواده خرسی قبول نکردن. بعد از شام مامان و بابا رفتن خونه و منو خرسی بعد از اینکه ش*ف*ق کلی زنگ زد و ... رفتیم تولد شوهر خواهر ش*ف*ق.  دیگه تا برسیم ساعت ۱۰.۵ شده بود.  یه کوچولو شام خوردیم و بعد کیک تولد که به شکل قورباغه بود و کلی هم خوش گذشت. منو خرسی چون اصلن معلوم نبود می ریم یا نه کادویی نگرفته بودیم واسه همین یه سکه پارسیان کادو دادیم. این آقا که تولدش بوده شده ۳۳ ساله. معماری خونده و داماد خونواده ش*ف*ق ایناس. مشهدیه.برادرش هم از مشهد با نامزدش اومده بود مسافرت که خب توی تولد برادرش هم شرکت کردن.مهمونای دیگه دو تا از دوستای خواهر ش*ف*ق با همسر و بچه هاشون و دامپزشک مرغ*داری پدر ش*ف*ق و خانومش که استاد دانشگاهه و برادر ش*ف*ق که تا یه ماهه دیگه می خواد بره انگلستان.

آخر شب تا بیایم خونه ساعت ۲.۵ شده بود که خوابیدیم. صبح پدر خرسی منو تا ایستگاه رسوند و رفت. منم دارم به وقایع اتفاقیه می اندیشم. راستی امروز می رم خونه خرسی اینا که بریم خونه جالی جامپر واسه جابجا کردن وسایل خونه جوجه مریض ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:39  توسط نانازي بانو  | 

از صبح به کف دستم دقیق شدم. کف دست راستم سفید و سفیده ولی کف دست چپم یه کمی قرمزتره!! حالا این مهم نیست.حس می کنم خط و خطوطشم بیشتر شده. بازم این مهم نیست مهم اینه که امروز منو خرسی هم تولد دعوتیم. هم مامانم و بابا جونم می خوان کادوی جوجه مریضو ببرن بدن. هم باید بریم خونه جالی جامپر اینا و هم کلی کار داریم. کادو نخریدیم.هنوز کاغذ کادوهارو نخریدیم و کلی کار دیگه که مونده!!

دیروز با مرج رفتیم خرید. کلی گشتیم.کلی حرف زدیم.نهایتش اینکه هیچی نخریدیم. من  یه تونیک می خواستم که پیدا نکردم.البته اونجور که دلم می خواست پیدا نکردم. امروز اگه شد یکمی زودتر می رم.خیلی کار دارم. اگه تولدمون اکی شه باید کلی کار دیگه هم انجام بدم.دیشب منو و مرج توی خیابونا می گشتیم که خرسی زنگ زد و گفت کجایین بیام پیشتون. نیم ساعت بعد خرسیو دیدیم. مرجو رسوندیم و رفتیم خونه ما. دیدم مامانم سرخ کن گرفته با چایی ساز. مارک تفال نگرفته یه مارک دیگه گرفته که ارزونتر بوده واسه همینم چون خواهر خرسی چایی ساز هم نداشته یه چایی ساز هم گرفته.خرسی که رفت  یکمی دراز کشیدم و رفتم توی فاز ریلکسیشن!! البته ۵ مین هم نشد. بعد فیلم دبیرستان خصوصیو دیدم.خیلی خوب بود. یعنی خنده دار بود. بعد اونقدر خسته بودم که خوابم برد.

ش*ف*ق هم عجب کارایی می کنه. آخه شوهر خواهرش متولد شده شونصد سال پیش. دعوتمون کرده توی این شرایط که هم درگیر کارای جوجه مریضیم و هم اینکه سخت توی کارهای خودمون غرق شدیم. بعد دقیقن ساعت می زاره زنگ می زنه که حتمن باید بیاین و ...  حالا کادو چی باید بگیریم. اصلن چیزی به ذهنم نمی رسه. سایزشو هم نمی دونم چیه پس لباس مباس هیچی!! کلن اصلن نمی دونم چی باید بگیرم. ست جا سوئیچی و این حرفام ش*ف*ق گفت دوست نداره و ... من که عاشق تولد و مهمونیم واقعن این یکیو دوست ندارم. خیلی سرمون شلوغه آمادگی نداریم به خدا!! ولی از اونجایی که پسرخالم و ش*ف*ق خیلی بهمون لطف داشتن و خیلی هم به وجود منو خرسی به عنوان سیاه لشگر نیازمندن دیگه مجبوریم دیگه!! آخه دیروز ش*ف*ق بهم زنگ زد و گفت تور وخدا بیاین . ما واسه اینکه راحت باشیم مامان و بابارو پیچوندیم و گفتیم نیان و از طرفی هم چون تعدادمون کمه شمام بیاین خوش می گذره و ... دیگه فکر کنم می خواد شلوغ پلوغ کنه کفته ما هم بریم.

توی ذهنم اینه که پاریکالم ببریم.شاید یکی چشمش بهش بیفته و سمشو برداره ببره خوشبختش کنه. نه جدن می گم. آخه همه توی اون جمع واقعن به معنای واقعی پولدارن.منم می گم پول نصف بیشتر خوشبختیو تضمین می کنه. خرسی دوست نداره و می گه نه. تازه اگه اینجارو هم بخونه(این سه خط آخر) دیگه نانازی بای می شم!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:36  توسط نانازي بانو  | 

اول از همه: جواب كامنت آروزي عزيز  كه ظاهرن خيلي دلخور شده!! ديروز خيلي سعي كردم برات ميل بزنم ولي هر دفعه يه مشكلي پيش ميومد خلاصه اينكه وبلاگ هم نداري خصوصي هم مي زاري نمي شه جواب داد !! پاسداران روبروي پمپ بنزين -شيوا

اكي؟ خب برم سر اصل مطلب!! ديروز كه به باشگاه و قر و فر و بي بي مامبو و مارش و استپ و ... گذشت!! ولي بعدش با مامي جونم رفتيم خريد سرخ كن!! تفال ديگه!! البته مامانم مي خواد توي جشنشونم كادو بده ولي اونجا ديگه وجه نقد مي ده!!بعد كه برگشتيم خونمون خرسي اومد و با هم رفتيم خريد. ۲ تا كفش خريدم يكي واسه عروسي جوجه مريض كه رنگش طوسيه و اون يكي حنابندونش كه رنگش كرم قهوه ايه!! عكسشو براتون مي زارم!! ديروز مرج اومد خونمون و برام سوغاتي آورد از مشهد. يه صندل سفيد. مي زارمش خونه خرسي اينا كه يه وقتي رفتم اونجا بپوشم!! ساعت ۱۲.۵ شام خورديم و بعد نشستيم به فيلم ديدن!! اسمش باكره ۱۷ ساله بود. مرديم از خنده!! اون فيلم هايي كه جمعه گرفته بوديم يادتونه گفتم خرسي  برد پسشون داد؟ آقاهه ازمون پرسيد توي فيلم صحنه محنه داشته باشه مشكلي نيس؟ ما گفتيم نه!! اونم گفت اين دو رديف (۲۰ تايي) فيلم هاي توپين!! من گفتم ترجيحن فيلمش خانوادگي باشه!! خلاصه وقتي اومديم خونه ديديم صحنه چيه؟ كلهم صحنه كه يه كمي فيلم توش داره!! خرسي هم برد پس داد ولي ديشب يه فيلم هايي گرفت كه خوب بود!! مورد بعدي اينكه قراره امروز با مرج بريم خريد. گفته بودم شنبه رفتم آرايشگاه واسه ۱۴ مهر و ۱۶ مهر نوبت گرفتم!! (عروسي و حنابندون جوجه مريض) اونجا يه خانوم فالگيري بود كه سه تا جمله بهم گفت هر سه تا درست بود اينه كه خيلي وسوسه شدم با مرج بريم اونجا ببينيم چي ميگه!! ولي خرسي شديدن مخالفه!! ولي در هر حال امروز با مرج مي رم خريد!! فردا هم تولد شوهر خواهر ش*ف*قه كه با خرسي دعوتيم و هم بايد بريم خونه جالي جامپر اينا. اين روزا سخت درگير كاريم اينور و اونور رفتنيم.!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:43  توسط نانازي بانو  | 

يك سخن از خرسي (ره .قدس سره. ... )(من واقعن بعد از اين همه سال هنوز معني اين لغات اختصاريو نفهميدم. يعني فهميدم ها ولي نتونستم يا نخواستم يادم بمونه) : خبرنگارها فضول نيستن!! فضول ها خبرنگار مي شن!!  جيگرتو خرسي!! گل گفتي!!

من به يه نتيجه ورزشكاري رسيدم و اون اينكه آدم  با وزغ برقصه ولي يه وبلاگو باز نكنه ببينه نوشته يادداشت خصوصي!! آخ آدم تا اون ناكجاهاش كه نمي سوزه!! گفتم ورزشي چون امروز باشگاه دارم!! از صبح دارم سر جام  بيبي مامبو مي زنم!! و با خودم تكرار مي كنم راست قامت بعد دوست دارم  زودتر برم خونه يه كوچولو بخوايم و بعد برم باشگاه!! احتمالن امروز با مامانم بريم خريد. قرار شده مامانم به جوجه مريض سرخ كن كادو بده فعلن!! چي خوبه؟ چه ماركي و قيمتش چنده؟ (خانوماي كدبانو هلپ مي پليز)

ديگه اينكه ديروز با خرسي رفتيم خريد . نتيجش شد يه پيراهن خشگل و يه شلوار لي ترك واسه خرسي و نوبت آرايشگاه گرفتن واسه حنابندون و عروسي جوجه مريضه!! بعدش رفتيم خونه خرسي اينا و خانواده جالي جامپر هم اومدن و كلي وارد بحث شدن سر چي؟ چيزاي بيخود!!

مامان جالي جامپر (شوهر خواهر خرسي) برگشته به مامان خرسي گفته ما موكت سفارش داديم واسه اتاق خواب هاي  خونه جوجه مريض اينا(خواهر خرسي). گفته بودم كه پدر شوهر جوجه مريض يه خونه ۳ واحدي داره كه طبقه اولشو خودش نشسته و دوميشو داده به جوجه مريض اينا و سوميشو مي خواد بده به اون يكي بچش كه برادر شوهر جوجه مريضه و مجرده.همين دو تا بچه رو داره. جوجه مريض خوشش نمياد روي سراميك موكت باشه. خب حق هم داره. بدون هماهنگي اينكارو كردن!! بعد مادر جالي جامپر گفته خونه خاليه و فاميلامون بيان بالا كه جهيزيه عروسو ببينن اصلن خوب نيس. مامان خرسي گفته خب خونه بزرگه . داماد مي خواد خونه هزار متري داشته باشه عروس كه موظف نيس همشو پر كنه!! خب خونه جالي جامپر  ۱۴۰ متريه با يه هال و پذيرايي بزرگ و انصافن مامان خرسي جهيزيه خوبي براي جوجه مريض گرفته. شايد همه چي نگرفت ولي از هر چي بهترينارو خريد براش!! كلي هزينه كرد و وقت گذاشت. حتي واسه يه كتري و قوري ۲ روز زمان گذاشت كه يه چيز شيك بخره!!

خلاصه اينكه تا ساعت ۱ بعد از رفتن جالي جامپر و خانوادش از  خونه خرسي اينا مادر خرسي حرص مي خورد از روي زيادي كه خانواده جالي جامپر اينا دارن!! خلاصه اينكه صداي دهل از دور خوش است!! تا حالا فكر مي كردم كلن يه خانواده بد و بي ملاحظه اگه توي اين جهان باشن همين خانواده خرسي اينان. در حالي كه ديشب كاشف به عمل اومد خانواده جالي جامپر با يه تيپا خانواده خرسيو زدن كنار و گفتن شما برين ما هستيم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 13:33  توسط نانازي بانو  | 

با سلام و درود بر محضر مبارك ۱۵۵ كه دي ماه ۸۶ عقدمون كرد!! البته براي من اصلن مبارك نبود!! براي خرسي كلهم  مبارك و ميمون بود كه جيگري مثل نانازي نصيبش شد!!

پنجشنبه كه تعطيل شدم تندي رفتم خونه و دوش گرفتم و وسايلمو جمع كردم و  منتظر خرسي موندم تا بياد دنبالم!! طفلي خرسي نازم با ناهار اومد خونمون!! با هم يكمي غذا خورديم و حاضر شديم كه بريم خونه خرسي اينا!! سر راه چند تا نون خريديم و من يه لاك و چاي احمد و ... وقتي رفتيم خونشون خونه به هر چي شباهت داشت جز خونه عروسي كه قراره شب از طرف داماد واسشون كلي مهمون بياد!! تندي رفتم به مادرشوهرم كمك دادم(آيكون يه نانازي چاپلوس و خودشيرين كن) ميوه ها رو روي سنگ اپن چيدم . كاش عكس مي گرفتم ازش!! خيلي ناز شده بودن!! ميوه ها رو روي ساقه هاي انگور كه از حياط خرسي اينا چيديم و روي چند تا ساقش غوره آويزون بود چيدم. يه طرف سيب و يه طرف خيار و موز و انگور!! خيلي ناز شده بود. شيريني ها  هم مرتب چيده شده بودن. رفتم حاضر شدم و جوجه مريضو (خواهر خرسي) آرايشش كردم و بعد ديگه وقتي مهمونا ميومدن من حاضر و آماده بودم!! اون شب كلي بزن و برقص. ديگه تا ساعت ۲ بيدار بوديم. ديروز سنت شكني كردم و به جاي اينكه روز جمعه اي ساعت ۲ بعد از ظهر بيدار شم ساعت ۱۱.۵ بيدار شدم و با خرسي صبحانه خورديم و بعد دوباره خوابيديم و ساعت ۳ ناهار خورديم و بعد دوباره خوابيديم و ساعت ۸ با خرسي اومديم خونه ما!!! قبلش رفتيم بيرون شام خورديم!! يه دور زديم توي بازار و سه تا فيلم  خريديم!! اومديم خونه ما!! فيلمارو گذاشتيم كه ببينيم ديديم بابا اصلن زير ۲۲ سال نبايد ببيننش!! اينه كه منم نيس چشم و گوش بسته موندم به خرسي پيشنهاد دادم كه بره هر سه تاشو پس بده!! يكيش آمريكن پوب بود كه به اسم آمريكن پاي ۷ بهمون قالب كردن!! خرسي هم رفت پسشون دادو سه تا ديگه برداشت آورد. ديديم يكيش به اسم  س*ك*س و مادر بيوه بود كه اصلن جالب نبود. موضوعش هم اين بود كه يه ننه اي يه دختر ۱۵ ساله داشته و از همسرش هم جدا شده بوده!! اين دختره سخت دوست داره دوست پسر پيدا كنه و تنها مشكل زندگيشم همينه!! مامانه توي يه آفيس كار مي كرده و  همونجا با يه جراح كودكان كه يه چند روزي اومده بود شهر اين خانمه و يه كار اداري براش پيش اومده بوده  آشنا مي شه و باهاش رابطه برقرار مي كنه و عاشقش مي شه ولي وقتي كار اداري  اون آقاهه تموم مي شه برميگرده و اون خانوم هم دچار شكست عشقي مي شه!! بعد از يه مدتي خانومه مي بينه بارداره و سعي مي كنه بچه رو به دنيا بياره ولي دختره كاملن نظرش نسبت به مامانش عوض مي شه و ديگه قبولش نداره.( آخه مادره با دوست پسر داشتن مخالف بوده) خلاصه بچه يه پسره و به دنيا مياد و زندگي در جريان بود همچنان از اون جراح هم خبري نشد!! منو خرسي بعد از ديدن اين فيلم چون شديدن بي خواب بوديم فيلم دومو هم ديديم كه نيوشا ضيغمي و حميد گودرزي بازي مي كردن و اسم فيلم هم گناه من بود.اين فيلم چرند تر از اون يكيك بود!! ديگه بعدش خوابيديم!!

امروزم در خدمتتونم و قراره پنجشنبه ما (فاميل هاي خواهر خرسي كه عروس باشه ) بريم خونه جالي جامپر (آقاي داماد).

فقط خيلي حال كردم ديدم خاله خرسي و دختراش كمترين توجهي به دعوت مامان خرسي و جشن و اين حرفا نكردن و اصلن خوشم مياد خودشون و حرفاي منو اينجور ثابت مي كنن. ولي اگه اينا خانواده خرسين كه بعد از آشتي كنونشون همون آش هست و همون كاسه!!

راستي مرج و شيش كوچيك (دختر عموم و همسرش)كه رفته بودن مشهد برگشتن!!! امروز از ادارش با من تماس گرفت و كلي باهم حرف زديم!! امروز احتمالن با خرسي مي ريم خريد!!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:49  توسط نانازي بانو  | 

تازگي ها همه به ياد منن!! عمه خانوم من سر يه قضيه بچه گانه كه نمي دونم چي بود يكمي ازم ناراحت شد!! فرداش من بهش زنگ زدم ديدم برنداشت!! پس فرداش بهش زنگ زد ديدم پسر عمه جان گوشيو برداشتن و اعلام كردن  كه مادر مكرمه ايشون تشريف ندارن. منم كه بهم بد جور برخورده بود و افكار منفيم با شمشير و سپر با افكار مثبتم در جدال بود و از قضا افكار منفي پيروز ميدون مغز دلفيني مباركم گشتند به اين نتيجه رسيدم كه عمه خانوم قصد قهر كرده و حالا حالا ها از سنگر  ناز و نازكشي بيرون نميان!! اين شد كه ديگه تماس نگرفتم تا امروز!!

حالا من تازگي ها دچار يه مرضي شدم كه ييهو احساساتي مي شم يه جوري كه يه دفعه اي بغض مي كنم و  مثلن ياد جورابي كه خاله خرسي (كه دشمن خوني منه و منم ايضن) بهم كادو داده بود ميفتم و دوست دارم خاله تپل مپل ايشونو  بغل كنم و  اين ضعيفه هيكليو غرق در ماچ و بوسه نمايم!! يا مثلن در همين احساساتي شدن هاي مقطعي ييهو دلم خواست واسه خواهر خرسي(جوجه مريضه)  يه كادوي گنده بگيريم و برم كلي بوسش كنم كه همه كدورت ها از دلش بره!! در همين حال و احوال حتي عيد فطر به خاله مذكور خرسي پيامك زدم كه البته ايشون چون مبتلا به مرض جديد بنده نبودن جوابي هم ندادن!!

داشتم مي گفتم اين شد كه امروز طي يك حمله از پيش تعيين نشده به عمه خانوم زنگيدم!!  هنوز زنگ اول نخورده عمه خانوم گوشيو برداشتن و شروع كردن به گريه (از خوشحالي) اين عمه جان ما خيلي به برادرزاده هاي گل و سنبلش وابسته ست!! شروع كرد به قسم خوردن و آيه آوردن كه من اصلن از زنگ  و تماس تو كه نانازي باشي بيخبرم و كلهم منكر شد!! بگذريم. خلاصه گفت ديروز به يادت بودم و پريروز به يادت از عسلي كه از اردبيل آوردي خورديم و پيش پريروز با عموجان داشتيم از دل پاك بودنت حرف مي زديم و همين امروز صبح خواب آقاجونو ديدم و تو هم توي ذهنم بوديو و كلي تعبير و تفسير!! خلاصه بعد از يه ربع اجازه فرمودن تلفن قطع شه و من يه نفس بكشم!!

ضمنن قابل توجه كلوچه خانوم من روز عيد فطر به ايشونم تبريكات صميمانه ام رو عرضه كردم ولي جوابي ندادن!! تازشم اسممو هم زير پيام تبريكم نوشتم نانازي بانو مي باشم!! (چون فقط شماره كلوچه رو داشتم)

اگه مي خواين از وقايع اتفاقيه ديروز بدونين اينكه ما ديروز به اتفاق خرسي در نقش راننده!! نانازي در نقش بلد راه!! مادر خرسي در نقش  مفعول و بهانه گير!! جوجه مريض در نقش خط دهنده به مادرشوهر و ايرادگير بني اسرائيلي به  خريد عزيمت نموديم و در طي همين  چند ساعت فقط دور خودمون مثل عقربه ساعت چرخيديم!! مادرشوهر عزيزم هم چيزي انتخاب نكردن و كلن دست خالي برگشتن!!

روز قبلش كه خرسي پيشم بود برام يه كادوي خوشگل آورد. از اون قورباغه هاي تايلندي چوبي كه ميگن شانس مياره!! بعد جعبه كادوشو خودش درست كرده با هزار تا آي لاو يو كه خرد شده بود توش!! عكسشو مي زارم كه ببينيد چه شوهر خوش ذوقي دارم!! هميشه توي زندگيم به مردهاي با احساس  فكر ميكردم و دوست داشتم همسرم برام وقت بزاره و احساسشو اينجوري ابراز كنه!! عاشقتم خرسي نازنينم!! دوستت دارم تا ابد!! امشب مهمونيه!! شنبه با خبر هاي امشب آپم احتمالن!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:57  توسط نانازي بانو  | 

امروز قراره با مادرشوهر بانو بريم واسه لباس!! ديشب منو خرسي رفتيم خريد و يكمي گشتيم!! طفلي خرسي پا به پاي من مياد و كلي مي گرديم واسه يه تيكه چيز كوچولو مثل تور اونوقت من وقتي اون وايستاده جلوي ويترين لوازم برقي (خرسي عاشق ابزار فنيه) فوري دستشومي كشم كه بريم جايي كه من دوست دارم. خيلي خودخواهم. خودم مي دونم شما نگين ديگه!!

از سلامت احوالات بنده همين بس كه وقتي مي خواستم از روي ميز توالتم ليوان چايمو بردارم ببرم آشپزخونه تا يه چايي داغ بريزم واسه خودم (همونطور كه داشتم به پيچوندن مادرشوهر بانوي عزيزم واسه نرفتن به خياطي مي انديشيدم)  توي آشپزخونمون مستقيم به سمت سينك ظرفشويي مي رفتم تا ليوانو بشورم و چايي بريزم كه ديدم  بععععله ساعت روميزي مبارك ياسي رنگم در دستان بلورينم مي درخشه و داره جيغ مي زنه كه منو نشور من ساعتم .ليوانت روي ميز توالت داره با رژ لبت تانگو مي رقصه!! همونجا ماتم برد. يادمه يه بار هم كه مامان اينا مسافرت بودن و من خونمون تنها بودم موبايلمو گذاشتم تويه يخچال ولي فوري فهميدم.خلاصه اين كه از همين الان پي بردم وقتي پير شم بر اثر آلزايمر دار فاني رو وداع خواهم گفت البته اگه دوچرخه اي چيزي بهم نزنه!!

توي باشگاه همه بهم مي گن چقدر ظريفي !! هر دفعه كه اينو مي گن حس مي كنم اگه بهم انگشت بزنن مي شكنم!! حس ترد بودن بهم دست مي ده!! چقدر يه كلمه توي ذهنم بار معنايي كمي داره.

فردا شب خونه خرسي اينا مهمونيه.بابت همون جشن جوجه مريض كه ۱۶ مهره!! راستي لباس سفارش دادم!! مدلشو مي زارم براتون!! يا نه اصلن مي زارم بعد از عروسي و حنابندون توي عكس ها خودتون ببينيد!!! امروز كلي كار دارم!! خريد با مادرشوهر!! رفتن به مزون با مادر شوهر! اپيلاسيون و رنگ مو و جمع كردن وسايل فردا واسه رفتن به خونه خرسي اينا!!

راستي اگه كسي خواست لينكم كنه لطفن اجازه نگيره خودتون هر چي دوست دارين!! هر كي دوست داشت لينك كنه!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:45  توسط نانازي بانو  |