ديروز بازم رفتم به جنگ آفتاب!! توي اون گرما رفتم فتوكپي و كليه مداركمو كپي كردم كه تا ۶.۵ اين وضعيت ادامه داشت. بعد يه چيزي خوردم و به خرسي زنگ زدم بعد خوابيدم و ساعت ۱۰.۵ بيدار شدم. خرسي رفته بود يه شركت براي تنظيم و شبكه كردن سيستمهاشون و وقتي من بهش زنگ زدم اونجا بود. منم خوابيدم. ساعت ۱۰.۵ كه بيدار شدم ديدم همه جا تاريكه و تلويزيون روشنه!!(هميشه مامانم اينا كه جايي مي رن كه من تنهام تلويزيونو روشن مي زارن كه نترسم) اين شدكه از اتاقم اومدم بيرون با يه اتاق تاريك و كه نور تي وي سايه روي ديوارش مينداخت روبه رو شدم بيشتر قبض روح شدم!!
به خرسي زنگ زدم ديدم مي گه با دوستش و خانومش بيرونن!! منم زياد صحبت نكردم چون چند روز پيش مي گفت تو هميشه كه زنگ مي زني يه كوچولو صحبت مي كني ولي دفعه پيش زنگ زدي ديدي خونواده جالي جامپر اينا خونمونن كلي باهام حرف زديو ...(حالا كل صحبت من به ۲ دقيقه نرسيده بود اونم بدون هدف مثلن چيو مي خواستم ثابت كنم؟ كه من مثثثثلن عاشق شوهرمم؟؟!!) واسه همينم ديگه ذوق زنگ زدنم ندارم!! ديدم با دوستشو خانمش بيروونن بازم اصلن دلم بيرون نخواست با اينكه تنها بودم. نشستم به مرتب كردن اين كپي ها !! خودش ساعت ۱۱.۵ زنگ زد و گفت نانازي ما ميايم با هم بريم بيرون (با دوستش و خانمش) گفتم باشه. ولي ته قلبم زياد دوست نداشتم. آخه ما هنوز زير يه سقف نرفتيم توي يه هفته هم شايد اصلن پيش نياد بريم بيرون ولي حالا هم كه بريم بايد با دوستش و خانمش بريم. اينا اصلن مهم نيست . مهم اينه كه بعد زنگ زد و گفت نانازي جلوي سا*را (خانم دوستش) اصلن نگو كه دفعه قبل با شوهرش رفتيم گشتيم!! خب مي بينم دوستش چقدر به آرامش همسرش فكر مي كنه و خيلي رك مياد به خرسي مي گه اينو بگين و اونو نگين اصلنم خجالت نمي كشه ولي اگه اين خرسي بود مي گفت تو فقط اينجوري هستي و مگه چيه و ...
خلاصه اينكه اومدن و با هم رفتيم يه كافي شاپ و در كل خوب بود!! بعدشم برگشتيم خونه ساعت ۲ در حالي كه مامان اينا مهموني بودن و هنوز نيومده بودن. دايي جونم و خانوادش از هلند برگشتن و الان ديگه هر شب بساز مهموني برپاست!! يه شب اينجا يه شب اونجا!! به مامانم گفتم چرا منو بيدار نكردي بيام؟ با يه حالتي كه انگار خيلي مطمئن بود من نمي رم گفت ميوومدي؟؟؟ گفتم آره چراكه نه!! فكر كردم مگه همه تفريحات خرسي با منه؟ اون روزي صد بار با رفيقاش ميره اينور و اونو .من كه نمي رم همش سرم به كارم گرمه!! بره ولي وقتي دوستاش اينقدر براي خانومشون ارزش قائلن چرا اون نيست؟ دوست داره نقش درايورو براشون بازي كنه!! عمرن اگه ماشين نداشت اونا ميومدن دنبالش كه برن باهاش بگردن!!
تازگي ها اونقدر به رفتاراي خرسي فكر مي كنم بيشتر غصه مي خورم حس مي كنم حروم شدم اساسي!!نمي دونم به چي رسيدم!!به كجا مي رسم!!ديگه به شوخي هاشم آلرژي پيدا كردم. دوست ندارم اسباب خنده چند نفر باشم!!
همش فكر مي كنم سهم من از زندگي اين نبود! يه همسر كه دركم نمي كنه! يه مادرشوهر كه نمي دونم چرا با من اينكارو مي كنه! يه خواهر شوهر عقده اي كه عمرن بتونه جاي خالي خواهرو برام پر كنه!يه عالمه دوست و رفيق كه يه زماني ازشون دور شدم و نمي دونم چطور بايد دوباره برم سمتشون!! يه عالمه خاطرات بد از هر جا! كلي آرزوهايي كه ديگه محال شدن برام!!مي خوام بي خيال شم!!براي ان امين بار ولي بشم!!
راستي عكس هاي آتليه رو گذاشتم توي اين آدرس منتها خصوصيه!!
خواهش مي كنم دوستايي كه وبلاگ دارن ازم پسورد بخوان !!
اينام عكساييه كه قولشو داده بودم.
توضيح عكس ۱: كيك تولدمه. اون عكس هاي گيفتو هم خرسي برام پرينت گرفت!!
توضيح عكس ۴: منو خرسي سوار موتور يكي از دوستاي بچه ها !! من بار دومم بود كه سوار موتور شدم
توضيح عكس۵: من و مرج و ماكاروني توي همون زميني كه بهمون رسيده
http://xs.to/xs.php?h=xs141&d=09302&f=160720091016132.jpg كيك تولد من
http://xs.to/xs.php?h=xs141&d=09302&f=210720091116237.jpg انگشتر (كادوي خرسي جون)
http://xs.to/xs.php?h=xs141&d=09302&f=210720091112676.jpg مانتوي جديدم
http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09302&f=170720091061538.jpg جمعه در پر*كو*ه
http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09302&f=170720091044299.jpg جمعه نانازي و اون دوتا پيامبرم مرج و ماكاروني مي باشند
http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09302&f=170720091051584.jpg سيب زميني توي همون زمين
http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09302&f=170720091062179.jpg از مناظر همون منطقه
http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09302&f=170720091036460.jpg نانازي و خرسي
ضمنن عكس هاي آتليه رو بعدن مي زارم. احتمالن فردا.واسه امنيتش يه راهنمايي بهم بكنين!!مي تونم الانم بزارم كه ببينين ولي چون مي خوام ساعت بزارم و خيلي هاتون الان تعطيل مي شين اينكارو نمي كنم!! ولي مي خوام فردا هم كسي نتونه بهش دسترسي داشته باشه(دوستامو نمي گم منظورم غريبه هاس)
براي ان امين بار مي گم كه امشب خونه دايي خرسي دعوتيم. نيست كه خيلي به ندرت پيش مياد كه دعوت شيم از طرف فاميلاي خرسي يه كمي ذوق دارم!! عرض اين ۱۷ ماه فقط يه بار خونه داييش واسه جشن عقيقه پسرش دعوت شديم (نمي دونم عقيقه يا اقيغه يا عغيقه يا ...فارسي جون كشتي مارو بابا) يه بارم خالش دعوتمون كرد(رسمي) اينه كه يه كمي ريتم ذوقم زياده!!
خلاصه اينكه بهتون نگفتم من يه مانتو جيگملي سفارش دادم برام دوختن!! عسكشو مي زارم!!! گفتم كه سه شنبه با عسك آپم!! هنوز خودم مانتومو نديدم!! امروز قراره برم بگيرمش!! ماكاروني اينا و بچه ها مي خوان از امشب برن همون منطقه كه گفتم اسمش پر*كو*هه بعد بمونن تا فردا غروب!! اونقدر اونجا توي چشمم زيبا اومد كه نمي تونم ازش بگذرم ولي چاره چيه؟ كلي درس و كار ريخته روي سرمون!!تازه دعوت هم هستيم!!
خب من برم تا سه شنبه باي باي
راستي از همه دوستايي كه شرمنده مي كنن و همچنان تولدمو تبريك مي گن ممنونم!!
پ ن: خرسي جونم مرسي عزيزم خيلي خسته شدي!! دوستت دارم.بوس بوسي!!
يه خاطره: عيد كه خونه خرسي اينا تنها بوديم و مجردي سير مي كرديم دوستاي خرسي با خانوماشون اومدن پيشمون!! ما هم نشستيم به پانتوميم. اينجوري بود كه منو خرسيو دوستش يه تيم بوديم و اون يكي دوستش و خانومش و خانوم ايني كه يار ما بود يه تيم!! بعد گروه مقابل يه واژه اي به يكي از هم گروهيامون مي گفت و اون همگروهي اونقدر ادا اطوار در ميآورد كه كه اون جمله يا كلمه مورد نظرو بگيم. يكي از واژه هايي كه گروه مقابل ما انتخاب كرده بودند خرس... بود (اون جاي خالي يكمي از اون مدلاي بالاي ۱۸ ساله) نوبت خرسي بود كه منو و دوستشو راهنمايي كنه فوري رو به من كرد و با خنده اشاره زد كه من(خودش) منم فوري گفتم خرس؟ با سر گفت آره! آره!! دوستاش ديگه مردن از خنده!...
حالا عكس خرسيو كه ديدين ؟!!تيپش حرف نداره هم قدش و هم هيكلش يه نيم گرم هم چربي اضافه نداره ولي چيكار كنيم ديگه منم خرس دوس داشتم از بچگي!!اين شد كه ديگه اسم جيگرم شد خرس!!
اونقدر ذوق عكسامو دارم كه فكر مي كنم اگه عكس عروسيمو بگيرم ديگه آلبومش هر روز توي دستمه!!
آها فردا شبم كه گفتم دايي خرسي دعوتمون كرده و بايد بريم اونجا!!موندم چي بپوشم!!راستي من ۲۶ ساله شدم.چقدر زود!!!!
اگه شد و با خرسي صحبت كردم و موافقت كرد يه سري عكس مي زارم !!فعلن برم!!
پ ن: از همه دوستان و مهربونايي كه برام پيام تبريك گذاشتن و با كامنتاشون منو شاد كردن ممنونم!!
دست همتون درد نكنه!!
خب به سلامتي قراره يه چند ساعت ديگه به دنيا بيايم. واي همش منتظرم!! منتظر چي نمي دونم!!مثل اين كه مثلن مي دوني چيزي كه ميخواي توي كيفت نيست ولي همش مي گردي كيفتو ببيني پيداش مي كني يا نه!!فكر مي كني شايد از آسمون اومده باشه برات!!!
ديشب طبق سالهاي گذشته منتظر بودم كه ساعت ۱۲ شه و خرسي زنگ فكوله!! همونطور كه توي اتاقم زبان مي خوندم به ذهنم اومد الان خرسي كه زنگ بزنه مي گه نانازي من پشت در خونتونم!! و مي ريم كلي مي گرديم و خرسيم سوپرايزم مي كنه!! دقيقن هميشه خرسي ساعت ۱۲ زنگ مي زد . ديشب ۱۱ و ۴۶ دقيقه زنگ زد و برام شعر تولدت مباركو خوند. بعد هم گفت من پشت درتونم. من موندم از اين همه ارتباط ذهني كه با خرسي دارم!! هيچي ديگه خرسي اومد پيشم با يه شاخه گل رز و رفتيم كلي دور زديم. خيلي بهم خوش گذشت. خيلي سوپرايز شدم!! بعدش كه كلي با هم حرف زديم خرسي رفت خونشون و منم خوابيدم!! غروب ديروز مرج زنگيد بهم و پيشاپيش تولدمو تبريك گفت!! ماكاروني هم امروز صبح زنگ زد و واسم انواع شعرهاي تولدت مبارك به انگليسي و فارسيو خوند و عمه خانومم و مهو هم زنگ زدن. خلاصه اينكه همه اونايي كه برام خيلي مهمن به فكرم بودن!!
از همه مهمتر خرسي جونم بود كه خيلي شادم كرد!! امروز احتمالن با مامانم بريم خريد و بعدش برم خونه و يه دوش بگيرم و حاضر شم و خرسي بياد كه بريم دوره!! دوست داشتم حداقل ماكاروني اينا و مرج اينا ميومدن من يه كيك مي گرفتم مي برديم بيرون يا توي همون خونه يه كوچولو شمع فوت مي كردم مثل سالهاي قبل ولي فكر نكنم بشه!!
دوستاي گلمم خيلي به فكرم بودن. دستشون درد نكنه!! دست همتون درد نكنه كه يادتون بود و تولدمو تبريك گفتين بهم!!
اينو هم بگم مي دونم كادوي خرسي چيه!! عشقم دلش طاقت نياوردو بهم گفت چي خريده. منم تا شنبه بهتون نمي گم كه اجرش ضايع نشه و اين حرفا خواهر!!!
خب من برم كه خيلي كار دارم. شنبه ميام با آپ تولدانه!!!
بگذيريم.يه كمي بيشتر از ۲۴ ساعت به تولدم مونده. چون من غروب فردا به دنيا ميام!!ولي از همين الان بغض دارم و نمي دونم واسه چي!! نگين تلقينه چون چند سال پشت هم بدون اينكه به ياد سال گذشتش باشم اينطور مي شدم و خودم حاليم نبود!! بعد كشفيدم!! الانم از صبح كه از خونه میومدم اين شعر اومده توي ذهنم ناخودآگاه !!داره همونجور واسه خودش سرسره مي ره روي مخم!!!
اگه مهتاب بشی به من بتابی منم رخت سیامو در میارم
اگه بارون بشی نم نم بباری منم یادم میره که شوره زارم...
راستي ۱شنبه دايي جون خرسي دعوتمون كرده !!البته هنوز كسي غير از خرسي چيزي بهم نگفته ولي خرسي مي گه دعوتيم!! مي ريم يه شب خوب داشته باشيم آخه من عاشق مهمونيم!!!
به همين مناسبت پيشاپيش تولد تولد تولدم مبارك![]()
خب شايد واقعن زندگي همينه!! ديروز از خوش گذشتن فقط ذوق و شوق رفتن نصيبمون شد.كلي ذوق داشتم و حاضر شدم و وسيله هامم گرفتم. كتاب فال قهوه هم گذاشتم توي كيفم گفتيم بريم يه سر به ش*ف*ق اينا بزنيم بابلسر!! نتيجه اينكه اولش كلي دلخوري بعدشم كه رفتيم لب دريا و بعدشم فكر مي كنيد چي شد؟منو خرسي جفتمون مصدوم شديم. عينك خرسي له شد و گوشي سوني اريكسون قشنگمم هم به فنا رفت!!ام پي تري پلير ماشين هم دقيقن شبيه گوش گوسفند هايدي شد!! بعدشم گوشي قشنگ نوكيا ان ۷۳ هم قاب سقيدش مثل قانقاريا گرفته ها شد!!! اصلن نيست و نابود شد!!ناخنم انگشت وسط دست راستم شكست و انگشتم كبود شد!! دستم كوفته شد!! بالاي انگشت دست چپم همونجايي كه مي خواد به پشت كف دستم وصل شه يه جورايي انگار سوراخ شد حول يه محور گنده هم قرمزه!! دست خرسي يه كمي كبود شد و ميگه بي حسه!! سر دستشم زخم شده!! و جالبتر از همه روح لطيفشون آسيب ديد!!!
ماجرا اينطوره كه اينطوره كه اينطوره كه با عرض شرمندگي ما تصادفيديم!!خب فكر كنم اين از همه آبرومندانه تره!!بله ما تعصادف كرديم يه جورايي شديدن تصادف كرديم ولي ماشين چيزيش نشد. اصلن اصلن چيزيش نشد!! فقط يه كمي مي لرزه!!همين. راننده عزيز اين تصادف هم خود خشگلم بودم!! خرسي لجمو درآورد خب!! منم مجبور شدم جبران كنم!!دستم به كجا بند بود خب؟ اينطور شد كه ديگه طي يك عمليات ترمز خفن انتحاري ماشين كج و كوله شد و من كوبيده شدم به فرمون دستم پيچيده شد و گوشه چپ لبم هم نمي دونم به چه كوفتي خورد و ناخنمم چون بلند بود پيچيد به يه كوفتي و ديگه اينكه كلهم نابود گشتم!! خرسي كه داشت خودشو رسمن مي كشت چيزيش نشد!! فقط اندازه يه دوزاري از اون بزرگاش دستش كبود شد!! كه همونو گرفت و تا خونه همونجور مي ناليد. ديگه خونه ش*ف*ق اينام نرفتيم. امروز ش*ف*ق زنگوليد گفت ديشب دريا*كنار بودن و كاش شما هم ميومدين!!!ديگه بقيه تصادفو بگم اينكه همون لحظه عينك خرسي افتاد كف پاش و گوشي منم فكر كنم همون لحظه كه خرسي كيفمو گرفته بود بيرون كه يه كمي نفس بكشم و حالم بياد سرجاش افتاد پايين ديگه ازش خبري ندارم. اون يكي موبايلمم فكر كنم محكم افتاد خورد به چند جا كه البته دنده رو ديدم كه كوبيده شد به دنده وبعد روي ماه نوكيامو ديدم كه قانقاريايي شد!!!خب نتيجه اينكه برگشتيم و فقط بگم خيلي قصه خوردم ديشب. حالا خودم توي وضعيت خيلي خيلي بد روحي بايد به خرسي آرامش مي دادم و قربون صدقش مي رفتم. خب فكر مي كنين چي كشيدم ديشب.خب ديگه اينكه آخر آخر شب متوجه شديم اون گوشي سوني اريكسونم نيست.حالا توي ماشينو گشتيم. اتاق منو و كيفمو گشتيم نيافتيم كه نيافتيم. خرسي صبح زنگ زد طرف يه پسر جوون بود فقط يه الو گفت و ديگه گوشيمو خاموش كرد.دقيقن گوشيم رفت واسه خودش ددر!!آقاهه گوشيمو بيار بي تربيت نا متشخص!!!
اين بود از روزي كه با خرسي گذشت!!! بازم مي گم شايد زندگي همين باشد فلاني (اين فلاني با غلظت شونصد مولاريته مي باشد) حالا ببينيم تا بعد چي مي شه!! تولدم چه خواهد شد معلوم نيست!!!يحتمل بنده شنبه نيومدم بدونين همون پنجشنبه جان به جان آفرين تسليم نمودم مراسم هم در مسجد الغدير برپا خواهد شد. از همين الان اعلام كنم بعدن اون دنيا شرمندتون نشم.
۵ شنبه تولدمه!! مباركه! مباركه!!
هميشه روز تولدم احساس گريه بهم دست مي ده. دست خودمم نيست!!توي چند سال گذشته (بعد از دبيرستان)هيچوقت نشده كه روز تولدم شاد باشم و بغض نكنم!! البته تولدهاي دانشجوييمم محشر بود ولي توش يه حس غريبي بود كه قلقلكم مي داد!!دوست دارم امسال حداقل اينطور نباشه!!دوست دارم برام يه روز متفاوت باشه!! دوست دارم يه روز خيلي شاد برام باشه با كلي خبرهاي شاد كننده!! دوست دارم بغض نكنم!! به هيچي فكر نكنم!!فقط به اينكه خيلي خوشبختم فكر كنم!! نمي دونم تولد مي گيرم يا نه!! هنوز برنامه خاصي ندارم!!سال قبل اون همه شوق و ذوق داشتم واسه روز تولدم!! خب الان يه سال گذشته!! خونمون دلگير شده!! نمي دونم چرا ولي توي خونه خودمون دلم براي بچگيهام و شلوغ بازي هام تنگ مي شه!! شايد واسه اينكه كلي كتاب و جزوه كف اتاقم ريخته و من فقط به اميد قبولي ارشد زندگي مي كنم!!
خرسي زنگ زده مي گه ذرت خريده. من عاشق ذرتم!!گفت نانازي چند تا مي خواي منم گفتم ۵ تا!! نمي دونم چرا ازش نپرسيدم چندتا خريده كه من يكي كمترشو بگم!! مثلن اگه ۸ تا خريده بگم ۷ تا اگه ۲ تا خريده بگم برو ۵ تا ديگه بخر يكيشو خودت بردار۶ تاشو بده به من!! روحم خبيثه خودم ولي خوبم!!
مرج زنگوليده مي گه دوره دخترخاله و پسرخاله ها نمي دوني چند شنبست؟ پيش خودم گفتم حتمن دلش گرفته ولي به خودش چيزي نگفتم كه شروع نكنه از شيش كوچيك و زمين و زمان بناله!!
همين الان ماكاروني اس ام اس زده مي گه ۴ شنبه مياد. و ايندفعه كه بره ۱۶ شهريور مياد. توي فكر اينم كه كيك تولدمو جمعه صبح بگيريم و بريم بيرون همه دور هم باشيم. باخرسي و دخترعموهام و پسرعموهام!! به ياد بچگيهامون كه هر روز خدا تولدمون بود و جشن مي گرفتيم.احتمالن عملي نيست.ولي دوست دارم تولد بگيرم!!!زمان ندارم!!!
دیگه اینکه تا ۵ شنبه خبری نشد ولی پنجشنبه با خرسی رفتم و ۲ مدل پارچه خریدم. البته بعد از کلاس خرسی اومد دنبالم و رفتیم خرید.بعد اومدیم خونه. دیروزم تا ۱۲ خواب تشریف داشتیم و بعد هم یه چیزی خوردیم و بازم خواب. شب با هم رفتیم بیرون یه دور زدیم و بعد برگشتیم خونه.
http://xs.to/xs.php?h=xs541&d=09282&f=060720091005701.jpg گيفت از يه زاويه
http://xs.to/xs.php?h=xs541&d=09282&f=060720091003291.jpg گيفت از اون يكي زاويه
http://xs.to/xs.php?h=xs541&d=09282&f=30062009982161.jpg كادوهايي كه پيچيديم
http://xs.to/xs.php?h=xs541&d=09282&f=30062009977375.jpg ادامه كادوها
http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09282&f=30062009978343.jpg گل ميوه اي كه با مرج درستيدم
http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09282&f=30062009980555.jpg همون گل ميوه
http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09282&f=02072009996654.jpg يه كوچولو از دسته گل عروس
http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09282&f=29062009965435.jpg ميز ۴ نفره ناهارخوري مهو
و ...
اينم از اون جمله هايي بود كه سر صبحي اومد توي ذهنمو بدجور قلقلكش داد!!خب عروسي مهو به خوبي و خوشي تموم شد!! پنجشنبه تندي رفتم خونه و دوش گرفتم!! گيفت هارو چيدم توي ۲ تا سبد(يادم رفت از سبدها عكس بگيرم) ولي از گيفت ها گرفتم!! بعد گذاشتمشون روي اولين پاگرد راه پله كه مامان و بابا دارن مي رن تالار يادشون نره كه ببرن با خودشون!! تندي رفتم آرايشگاه!! چهرم متفاوت شد!! آرايشم خوب بود تقريبن!! ساعت ۸ خرسي جون اومد دنبالم و با هم رفتيم تالار.ظاهرن مامانش و باباش نمي خواستن بيان ولي بعدش اومدن!! ديگه منو مرج خودمونو كشتيم بس كه رقصيديم!!بعد عروس و داماد اومدن!! مهو اونقدر ناز و زيبا شده بود كه حد نداشت!! بي اختيار وقتي با لباس عروس ديدمش كه با مصي وارد شد اشك توي چشمام جمع شد. باورم نمي شد! لباسشم خيلي قشنگ بود!! يه لباس خامه اي خشگل!دسته گلشم خيلي ناناز بود. موهاي مهو مدل فر با يه تاج خيلي زيبا درست شده بود. آرايش خيلي بي رنگ ولي جذاب!! قبل از شام منو مرج با گيفت ها رقصيديم و البته شاباش هم گرفتيم!!در كل مجلس ساده ولي خوبي بود!! بعد از شام هم يه كمي به رقص و عكس گرفتن و ... گذشت بعد هم مهو و مصي رفتن كه زندگيشونو شروع كنن!! منو خرسي هم رفتيم يه كمي گشتيم و بعد خرسي منو رسوند خونه ما و خودش رفت خونشون. ساعت ۴ صبح بود. منم خسته و خواب آلود. ديگه خوابيدم تا ساعت ۲بعد از ظهر جمعه !!حالا سه شنبه حتمن با عكس هاي مربوطه آپم!!
ديگه اينكه از خوشبختي ما همان بس كه بالافاصله بعد از عروسي دچار كسالت شديد شده و تا به آنجا كه دامنه آن تا همين الان دامن منه طفلكي را گرفته و ول نمي نمايد. سرماي شديد خوردم جوري كه در تعجبم چرا توان نفس كشيدن هم ندارم!! صبحي يه كمي حالم بهتر بود گفتم دو كلمه بنويسم !!
ديروز كلاس زبان داشتم و بعد از كلاس خرسي اومد دنبالم و رفتيم دكتر!! حالا هر چي به دكتره مي گم گلومم درد مي كنه و نميتونم شب ها بخوابم فقط يه شربت داده!! به كي بايد بگم من آمپول مي خوام!! اصلن تحمل سرماخوردگيو ندارم. توي گرما نرم جلوي كولر گرمم مي شه. برم سردم مي شه!!بدجور آب و روغن قاطي كردم!!
ضمنن هر چي ما اومديم بگيم واسه ماه عسل قزوين خوب نيست (قربون همه قزويني ها ولي احتياط شرط عقله) توي گوش اين دو تا نرفت كه نرفت. فقط همينو تونستيم بگيم كه اگه چيزي افتاد روي زمين بي خيالش شو!! خلاصه اينكه اينا رفتن قزوين واسه ماه عسل!! با همون غلظت مورد نياز قزوين
براي خرسي: خرسي عزيزم مرد زندگي من روزت پيشاپيش مبارك. خيلي دوستت دارم.
پدر خوبم: روزت مبارك.هيچوقت هيچوقت هيچوقت به مهربوني و حمايتت شك نكردم.دوستت دارم.
احتمالن امروز بريم خريد. ديروز رفتيم چند جا كه براي خرسي عينك بگيرم (طبق نظر خودش) ولي نپسنديد. امروز غروب هم مي ريم واسه آقايون پدر و هم براي همسر گلم خريد كنيم!!واسه دو تا پدرها هنوز چيز خاصي مد نظرمون نيست!!
من برم ولي قبلش يه كف مرتب به افتخار عروس و دوماد امشب ما!!! ايول!! حالا دست دست دست
با آرزوي سعادت و خوشبختي براي اين دو كبوتر عشق(مصی و مهو)
امشب چه شبيست شب مراد است امشب
اين خانه پر از شمع و چراغ است امشب
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
دست به زلفاش نزنيد مرواري بنده بله
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
اين حياط و اون حياط ميريزن نقل و نبات
اين حياط و اون حياط ميريزن نقل و نبات
به سرعروس ودوماد ميريزن نقل ونبات
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
دست به زلفاش نزنيد مرواري بنده بله
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
عروسي شاهانه ايشالا مباركش باد
جشن بزرگانه ايشالا مباركش باد
گل به گلستانه ايشالا مباركش باد
نوبت مستانه ايشالا مباركش باد
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
مبارك و مبارك ايشالا مباركش باد
عروسي شاهانه ايشالا مباركش باد
جشن بزرگانه ايشالا مباركش باد
گل به گلستانه ايشالا مباركش باد
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
براي شودي(مهو) نوشت:
مهو عزيزم از صميم قلب برات آرزوي خوشبختي مي كنم و اميدوارم لبهات هميشه پرخنده و دلت لبريز از عشق باشه!دوستت دارم شودي جون!! من و تو بهتر از هر كسي مي دونيم كه قبل از هر نسبتي با هم دوست بوديم!!
گفته بودم ما از بچگي مهو رو شودي صدا مي كرديم. نمي دونم شودي به چه معناست. ولي اين اسمي بود كه ما صداش مي كرديم.حتي روي گوشيم هم به همين اسم سيو شده شمارش!! حالا اين شودي خانوم ميره كه يه زندگي جديدي شروع كنه!
ديروز مهموني خونه مصي اينام خيلي خوب بود. تزئينات كادوهاي مصي هم خيلي زيبا شده بود. يه سبد گل و ميوه با كمك مرج درست كرديم كه عكسشو بعد از عروسي مي زارم. فردا نوبت آرايشگاه دارم واسه موها و آرايش صورت!! هر وقت ياد فردا شبم مي افتم استرس بهم دست مي ده!! نمي دونم چرا!!
امشب همگي خونه مهو اينا شام دعوتيم. راستي گفته بودم مهو مراسم جدا واسه حنابندون نمي گيره؟!! امشب سرمون خونشون جمع مي شه كه يه كمي شلوغ كنيم!! زنعموم زنگ زد صبح بهم كه منو خرسي حتمن امشب بريم اونجا. به خرسي گفتم كه دعوتيم گفت: من باشگاه دارم از باشگاه ميام!!من برم كه خيلي امروز كار دارم. برم خونه و دوش بگيرم و بعد هم برم كلاس و بعدش برم خونه عموجونم!!
الان فقط اتومات كمرم قر مي ده و پام به رفتنه!! زودتر برم كه دير شده !! مرج هم از اداره مياد خونه ما!! سر دوش گرفتن بايد دعوامون شه! اون نمي ره واحد بالايي منم عمرن اگه برم!بعدش با هم مي ريم مهموني!!فردا ميام مي گم چي شد و چي نشد!!
خرسي نازم يه وقت فكر نكني علوسي دخمل عموم شده تورو فراموش كردم ها!! نه عزيزم يه كمي خودمو از نظر روحي شارژ مي كنم واسه روزهاي بعد از عروسي كه بازم بيشتر باهميم!!
بوس بوسي
بعد از دعوت مادرشوهر خرسي همش دنبال يه راه حلي بودم كه ببينم مي شه برم؟!! زنگيدم به مهو ديدم مي گه مهموني ما طول مي كشه و بعد هم مي خوايم كادو بپيچيم و تو كه خيلي ذوق داشتي و ...!! آره خيلي ذوق زده بودم واسه فرداشب و كادو پيچون و مهموني قبلش!!الانم هستم!! بدترش فكر صرفه جويي بود كه زده بود به سرم!! اگه فردا برم كادو هم بايد ببرم كه نمي دونم چي بگيرم و در چه قيمتي!! خوشبختانه من اصلن از طرف جوجه مريض كادويي نگرفتم!! ۱۸ ماهه كه عقد كرديم ولي خواهر شوهر بزرگم حتي يه تاپ هم بهم كادو نداده در حالي كه برعكسش چندين بار پيش اومده!! حالا با اين تفاسير چي كار كنم!! برم مهموني مهو كه همه جا باهام بود و روز تولدم تا شب همپاي من مشغول تدارك تولدم بود و قبل از شروع تولدم حالش بد شد و بعدش سرم و ... كه شوهرش اونو برد (عملن هيچ لذتي از تولدم نبرد) و هم اينكه هر جايي به كمك نياز داشتم پاي ثابت ياري رسوندن بهم بود يا اينكه برم جشن تولد سي سالگي جوجه مريض كه سال قبل مي تونست بياد تولد من و منو خوشحال كنه تا حدي كه اون شب يكي از بهترين شب هاي زندگيم باشه ولي نيومد؟!!!! ذهنم مشغول نيست فقط داره هويجشو بد مي جود!!!
از صبح مزاحم نبود كه بود! سرم شلوغ نبود اول هفته اي، كه بود! امتحان كلاس زبان تخصصي ندارم كه دارم!! هوا ديگه چرا اينجوره؟!!! ديشب تا ۳ بيدار بودم و درس مي خوندم! امروز يه اتفاقي افتاد كه خرسي اومده و بست نشسته ور دلم توي محل كارم!! صبح من تندي از خونمون زدم بيرون در حالي كه عمه خانومم هم اومده بود خونمون! و خرسي هم همچنان خوابيده بود!! ساعت تقريبن از ۱۰ گذشته بود كه ديدم يكي اومد توي جلوي اتاقم و يه سوالاي چپندرقيچي پرسيد كه نمي دونم به كجا بند بود به ناكجا پيوند!! نيم ساعت بعد يكي زنگ زد و گفت اسمم محمد*پيامه و ... نيم ساعت پيش اومدم خدمتتون و ... (دقيقن ياد دوران دانشجوييم افتادم كه هر چند وقت يكي ميومد با همين حالت ها و نفس زدن ها و استرس و بعد پيشنهاد آشنايي و ... ) كه خب جوابشون هميشه منفي بود!! از اونجايي كه وقتي اومده بود ازم ساعت كاريمونو پرسيد و منم بهش گفتم و اينكه خيلي ترسو هم تشريف دارم يههو ذهنم صدهزار جا رفت!!داشتم ميگفتم از اونور خط خودشو محمد پيام معرفي كرد(اين اسمو نشنيدم تا حالا) بعد گفت من از چند وقت پيش ديدمتونو و يه عرض خصوصي داشتم و نمي دونم يه خواهر داشتم كه شبيه شما بود و الان رفته اسپانيا و ... !!ديگه ديدم مثل اينكه زيادي هزيون مي گه گفتم جناب من متاهلم!! و ديگه نزاشتم ادامه بده و بعد كه اين قضيه رو توي ذهنم مرور كردم ييهو ترسيدم و زنگ زدم به خرسي. گفتم بياد پيشم!! طفلي خرسي هم توي گرما اومده و همه كارشو ول كرده كه يه وقت موقع رفتن مشكلي برام پيش نياد!! حالا طرف اصلن بهش نمي اومد خطرناك باشه ولي من از هر چيز مرموزي مي ترسم و دست خودم نيست!!
تصميم دارم كلاس زبانو نرم عوضش به خودم يه استراحت بدم و با مرج بريم خريد!!واسه خريد كادوهاي داماد و گيفت و ...!! ولي خب عذاب وجدانم دارم!! دست خودم نيست!!يه۸ چيزي بگم منو نزنين!!! به خدا ديشبم كلي خواب هاي عجق وجق ديدم كه از صبح داره تعبير مي شه!! منو خرسي توي خواب ديدنهامون تلپاتي داريم!!شديد در حد مرتاض ها!! مثلن خرسي خواب ديده بود كه كاپشنش گم شد و زماني كه ديگه اميدوشو واسه پيدا كردنش از دست داد پيداش كرد. فرداش دقيقن كاپشن من گم شد و دقيقن يه هفته بعد كه فراموشش كرده بودم و از پيدا كردنش نا اميد شده بودم پيداش كردم اونم توي طلافروشي كه رفته بودم واسه خرسي سكه بخرم!! ضمنن خرسي هم ديشب خواب هاي عجق وجق مي ديد!!اينه كه امروزمون كلن عجقيم!!
نرسيدم جواب كامتهارو بدم و بهتون سر بزنم فردا ميام!!
يه كم حرفاي تومني: من از اين همه بي طرفي صدا و سيماي ايران به وجد ميام وقتي مي بينم داره انگشت كوچيكشو توي چشم ملت فرو مي كنه و با يه لبخند موزيانه مي گه همراهتونيم!! و بيشتر وقتي به وجد ميام كه مي بينم چند تا پير و كور و كچل اعم از زن و مرد و پير و جوون از اون مدل هاي اكبر آقا و اصغر آقا و اقدس خانوم و كبري خانوم! توي دوربين صدا و سيما نگاه مي كنن و مي گن هاي مردم ما خريم ، بي غيرتيم، گوسفنديم اينا يه مشت الازل اوووواش بودن جون شما !!.ديروز يكي از اين اكبرآقاهارو توي تلويزيون نشون ميداد كه مي گفت انگليس الاذل اوواش فرستاده كه بيان كشورو به هم بريزن و انقلابو تهديد كنن ولي كور خونده!! طفلي بهش ياد ندادن بگه ارازل و اوباش! ضمنا اين چند ميليون از كجاي انگليس پا شدن اومدن ايران من نمي دونم!!
ديشب با مامان و بابا رفتيم خونه خاله جونم!! ساعت يك شب برگشتيم خونه! به خرسي زنگ زدم و بعد هم خوابيدم!! بس كه خونه خالم بحث سياسي و ... بود تا سرمو گذاشتم پايين خواب ديدم منو خرسي توي تظاهراتيم!! دو نفر كشته شدن! كمك كرديم رسونديمشون توي يه مسجد!! يه دكتر خيلي خوش تيپ هم اومد بالا سرشون ولي بعد گفت اينا مردن!! وقتي از در مسجد ميومد بيرون گفت اينا (منظورش نيروهاي ضد شورش و ... بود)يزيدن!! توي همون حال من ييهو ضاربو ديدم كه داشت اسلحشو زير كتش پنهون مي كرد و ترك يه موتور مي نشست!! تا منو ديد كه اسلحشو ديدم گفت: من بازرسم (يعني دهنتو مي بندي تا من فرار كنم وگر نه خودم خفت مي كنم)!! (تصور كنيد صورت ابن ملجم توي فيلم امام علي) يه صورت خيلي زشت!! سبزه سبزه با ريش هاي مدل طالباني و چشم هايي كه سفيديش به زردي مي زد!!منو مي گين اونقدر حرص خورده بودم از كشته شدن دو تا آدم كه همونطور زل زدم توي چشمش و وقتي خرسي حواسش نبود رفتم جلو و گفتم تو بازرسي؟ منم نانازيم!! (البته اينجا شغلمو گفتم) بعد هم در حالي كه اون همونطور با چشم هاي وحشي منو نگاه مي كرد از خواب پريدم!!
ديشب خرسي وبلاگمو خوند و البته فقط نكات منفيش روش اثر و گذاشت و گفت مي ره تا يه هفته هم ازش خبري نمي شه!! بعدشم مثلن ازم ناراحت شد و گفت هر وقت واقعن درد داره مي گه و چرا من نوشتم كه اگه اون نبود وضع زندگي من الان خيلي بهتر بود!! همينجا از ايشان پوزش طلبيده و گفته مي باشم كه اگر از اين به بعد از اين حرفها بزند مسئوليت عواقب بعدي كه همان آتش زدن الكساندر (لب تاب جناب خرسي) و سنگ پراني و ... به عهده خود خرسي مي باشد!! و اگه كسي عكس يا فيلمي از عوامل اغتشاش در دست دارد به ادرس ايران!تهران!بيت ره*بري !خود جناب ره*بر برساند تا عوامل اغتشاش را مورد تجليل و تقدير قرار دهند كه خوب دهن ملتو سرويس نمودند!!!ضمنن با تاخير ما خس و خاشاك نيستيم
خودتي بي ادب آنگولايي!!