تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم
از بس فكر كردم فوت شدم خداي نكرده!! بابا موندم چطوري عكساي اتليه رو بزارم توي وبلاگ كه بدونم چطور شديم و ازتون نظر بخوام واسه آلبوم و چاپ عكس در ابعاد بزرگتر و ... از طرفي هم دست اجانب بهش نرسه!!

ديروز بازم رفتم به جنگ آفتاب!! توي اون گرما رفتم فتوكپي و كليه مداركمو كپي كردم كه تا ۶.۵ اين وضعيت ادامه داشت. بعد يه چيزي خوردم و به خرسي زنگ زدم بعد خوابيدم و ساعت ۱۰.۵ بيدار شدم. خرسي رفته بود يه شركت براي تنظيم و شبكه كردن سيستمهاشون و وقتي من بهش زنگ زدم اونجا بود. منم خوابيدم. ساعت ۱۰.۵ كه بيدار شدم ديدم همه جا تاريكه و تلويزيون روشنه!!(هميشه مامانم اينا كه جايي مي رن كه من تنهام تلويزيونو روشن مي زارن كه نترسم) اين شدكه از اتاقم اومدم بيرون با يه اتاق تاريك و كه نور تي وي سايه روي ديوارش مينداخت روبه رو شدم بيشتر قبض روح شدم!!

به خرسي زنگ زدم ديدم مي گه با دوستش و خانومش بيرونن!! منم زياد صحبت نكردم چون چند روز پيش مي گفت تو هميشه كه زنگ مي زني يه كوچولو صحبت مي كني ولي دفعه پيش زنگ زدي ديدي خونواده جالي جامپر اينا خونمونن كلي باهام حرف زديو ...(حالا كل صحبت من به ۲ دقيقه نرسيده بود اونم بدون هدف مثلن چيو مي خواستم ثابت كنم؟ كه من مثثثثلن عاشق شوهرمم؟؟!!) واسه همينم ديگه ذوق زنگ زدنم ندارم!! ديدم با دوستشو خانمش بيروونن بازم اصلن دلم بيرون نخواست با اينكه تنها بودم. نشستم به مرتب كردن اين كپي ها !! خودش ساعت ۱۱.۵ زنگ زد و گفت نانازي ما ميايم با هم بريم بيرون (با دوستش و خانمش) گفتم باشه. ولي ته قلبم زياد دوست نداشتم. آخه ما هنوز زير يه سقف نرفتيم توي يه هفته هم شايد اصلن پيش نياد بريم بيرون ولي حالا هم كه بريم بايد با دوستش و خانمش بريم. اينا اصلن مهم نيست . مهم اينه كه بعد زنگ زد و گفت نانازي جلوي سا*را (خانم دوستش) اصلن نگو كه دفعه قبل با شوهرش رفتيم گشتيم!! خب مي بينم دوستش چقدر به آرامش همسرش فكر مي كنه و خيلي رك مياد به خرسي مي گه اينو بگين و اونو نگين اصلنم خجالت نمي كشه ولي اگه اين خرسي بود مي گفت تو فقط اينجوري هستي و مگه چيه و ...

خلاصه اينكه اومدن و با هم رفتيم يه كافي شاپ و در كل خوب بود!! بعدشم برگشتيم خونه ساعت ۲ در حالي كه مامان اينا مهموني بودن و هنوز نيومده بودن. دايي جونم و خانوادش از هلند برگشتن و الان ديگه هر شب بساز مهموني برپاست!! يه شب اينجا يه شب اونجا!! به مامانم گفتم چرا منو بيدار نكردي بيام؟ با يه حالتي كه انگار خيلي مطمئن بود من نمي رم گفت ميوومدي؟؟؟ گفتم آره چراكه نه!! فكر كردم مگه همه تفريحات خرسي با منه؟ اون روزي صد بار با رفيقاش ميره اينور و اونو .من كه نمي رم همش سرم به كارم گرمه!! بره ولي وقتي دوستاش اينقدر براي خانومشون ارزش قائلن چرا اون نيست؟ دوست داره نقش درايورو براشون بازي كنه!! عمرن اگه ماشين نداشت اونا ميومدن دنبالش كه برن باهاش بگردن!!

تازگي ها اونقدر به رفتاراي خرسي فكر مي كنم  بيشتر غصه مي خورم حس مي كنم حروم شدم اساسي!!نمي دونم به چي رسيدم!!به كجا مي رسم!!ديگه به شوخي هاشم آلرژي پيدا كردم. دوست ندارم اسباب خنده چند نفر باشم!!

همش فكر مي كنم سهم من از زندگي اين نبود! يه همسر كه دركم نمي كنه! يه مادرشوهر كه نمي دونم چرا با من اينكارو مي كنه! يه خواهر شوهر عقده اي كه عمرن بتونه جاي خالي خواهرو برام پر كنه!يه عالمه دوست و رفيق كه يه زماني ازشون دور شدم و نمي دونم چطور بايد دوباره برم سمتشون!! يه عالمه خاطرات بد از هر جا! كلي آرزوهايي كه ديگه محال شدن برام!!مي خوام بي خيال شم!!براي ان امين بار ولي بشم!!

راستي عكس هاي آتليه رو گذاشتم توي اين آدرس منتها خصوصيه!!

خواهش مي كنم دوستايي كه وبلاگ دارن ازم پسورد بخوان !!

www.nabatt.persianblog.ir

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15:5  توسط نانازي بانو  | 

يادتونه من قبلن چندين و چند بار تاكيد كرده بودم كه وقتي ذوق انجام يه كار يا ذوق رفتن به جاييو دارم  عمرن اگه اون كار انجام بشه!! ديدين كه من يكشنبه چه ذوقي داشتم واسه رفتن به مهموني دايي خرسي؟!! خب فكر مي كنين چي شد؟!!تصورشم نمي تونين بكنين. من تعطيل كه شدم  با اعتماد به نفس رفتم به جنگ آفتاب!! توي اين گرما رفتم خياطي! از خوش اقباليم بود يا از نمي دونم چي كه برق قطع شدو بي زحمت يه ۲ ساعتي خياطي معطل شدم!! تصورشو بكنين توي اون گرماي شونصد درجه نه مي تونستم برم بيرون از خياطي و نه مي تونستم گرماي خياطيو تحمل كنم كه نه كولري در كار بود و نه فن!! خلاصه اينكه همونجا روي صندلي نشستم تا ساعت ۵.۵ كه برق وصل شد تمام مدتم لنگ دو تا جا دگمه بودم كه بعد جادگمه مانتومو زد و مانتومو گرفتم همونجا دادم اتو و رفتم كه برم خونه!! سر راه يه باكس شكلات خريدم كه هول هولكي نشه!! مامان اينا خونه نبودن و قرار نبود شبم بيان خونه!! وقتي رسيدم ساعت ۷.۵ بود.دقيقن اگه منو مي ديدن يه فرفره بودم در قالب نانازي!!ديگه دوش گرفتم و توي اون هير و وير يه رنگي هم به موهام   زدم (آخه نيست پايه موهام يخي و سفيده واسه دكلره اي كه شد اينه كه هر بار مي رم دوش هر رنگي هم داشته باشه كمرنگ تر مي شه!!) بعد اومدم حاضر شدم. كلي به خودم رسيدم. ديگه هم وقتشو داشتم و هم كسي نبود هولم كنه!! توي اين مدتم هر چند دقيقه يه بار به خرسي مي زنگيدم كه از وضعيتش با خبر شم!! ساعت ۹ خرسي زنگ زد و گفت نانازي بيا خونمون از اينجا با هم بريم. گفتم چه كاريه؟ توي اين گرما پاشم بيام خونتون. خب يه جا همو مي بينيم با هم مي ريم!! قرار هم بر همين شد. ساعت ۹.۵ از خونه زدم بيرون!! حالا منم شنگول ۲۰ كيلومتر از خونه دور شدم فكر مي كنين چي شد؟ديگه تصورشم نمي تونين بكنين!! از اون اتفاق هاي محال كه يك در ميليون هم واسه كسي پيش نمياد يا اگه بياد تا اين مرحله نمي رسه!! خرسي زنگوليد مي گه نانازي كجايي گفتم  نرسيده به ...!! ديدم مي گه مهموني امشب نيست فردا شبه!! من دقيقن مثل اين گيج و منگ ها شده بودم!! يه نانازي شديدن ذوق كور!! شايدم به معناي واقعي ذوق مرگ شدم!! از نظر روحي!!يه كمي به خودم مسلط شدم و گفتم حتمن داره سر به سرم مي زاره!! اصلن نمي تونم تصورشو بكنم كه اگه اين فكرو نمي كردم چه آشوبي شد!! يه نگاه به سر وضعم انداختم ديدم اصلن نمي تونم تصور كنم با اين سرو وضع پاشم برم خونه خرسي اينا!! رفتم سر قرار با خرسي!! و اونم در حالي كه يه ايستك دستش بود اومد سمتم و گفت بريم خونه ما من وسايلمو بگيرم و بريم خونه شما. (آخه كسي خونمون نبود و بابا سفارش كرده بود خونه خالي نمونه) گفتم خرسي من خونتون نميام واسه چي بيام؟ بيام كه اونا منو با اين ظاهر ببينن و بهم بخندن؟ واقعن تو توي اون خونه زندگي نمي كني؟ اونم گفت من الان كلي توي خنه جر و بحث كردم و ...!! منم گفتم خب اين چه وضعيه اگه مامانت به خودش زحمت مي داد يه زنگ به من مي زد اينطور نمي شد!! فكر كنين همه توي خونه خرسي اينا مي دونستن مهموني دوشنبه جز خرسي!! طفلي خود خرسي هم رفته بود دوش بگيره ولي فكر مي كرد حتمن بقيه طبق معمول دقيقه نود حاضر مي شن. خودش حاضر شد و مامانش اينا بهش گفتن امشب نيست فردا شبه!! خلاصه اينكه من خونه خرسي نرفتم و رفتم خونه مرج اينا!!عموم اينا هم شب نبودن و مرج و شيش كوچيك تنها بودن!! عصبي تر از اوني بودم كه بخوام براشون تعريف كنم كه چي شد. فقط گفتم مهموني دعوت بوديم ولي ... . خلاصه اينكه آخر شب خرسي اومد با كلي عصبانيت.(هميشه وقتي هر جا مشكلي پيش بياد اين اقاي خرس عصبانيتشو سر اخرين نفر تخليه مي كنه!!بازم از خوش اقبالتريم اون اخرين نفر خود خوش شانسمم) اين شد كه با مرج و شيش كوچيك و خرسي از خونه مرج اينه زديم بيرون. ما رفتيم خونه ما و مرج اينا خونه برادر شيش كوچيك. شب خوابيديم تا ساعت ۲ بعد از ظهر ديروز و ساعت ۷ ناهارمونو خورديم.(ما به ساعت امريكا كارامونو انجام مي ديمالبته فقط تعطيات) اولش گفتم خرسي من نميام ولي بعد ديدم  الان اين مهمونيه بعديش معلوم نيست كي باشه!! اصلن جايز نيست نرم!!تازه چماق بدم دستشون كه بيفتن به جون حيثيتم!! اينه كه تازه ساعت ۸ رفتم مجددن دوش و دوباره اجبارن رنگ موي تيره تر و بعد هم آرايش و ... .ديگه ۱۰ خونه داييش اينا بوديم. اون يكي داييش و خانوادش و اون خاله بده و دوتا دختراش و مامان ايناي خرسي هم بودن. فكر كنين من چقدر ابلهم. وقتي رفتم و سلام كردم مامان خرسي به خودش  زحمتم نداد از روي مبل بلند شه(همينجوريه كه شده دوبرابر قبل)منم مثل منگلا رفتم باهاش همونجور كه روي مبل نشسته بود روبوسي كردم. خواهر خرسي هم (جوجه مريض سر جاش دقيقن عين جوجه هاي انگلي نشست و اصلن به زور وقتي دستمو بردم جلو باهام دست داد ولي انصافن شوهرش خيلي خوب و مهربونه.)مامان خرسي چشمش فقط به جوجه مريضه انگار مي خواست بلند شه ولي ديد اون بلند نشد اونم به خودش زحمت نداد!!منم دلم خنك شد وقتي بهش دروغي گفتم مانتومو آماده گرفتم.هميشه راستشو مي گفتم!! خاله خرسي هم جواب سلاممو داد!!ديگه همه چي خوب بود جز همين رفتار اول مهموني مامان خرسي!! حس كردم تحقير شدم مي تونستم نرم جلو و اونو تحقير كنم ولي گذاشتم به حساب اينكه من از چه خانواده ايم و اصل و نسبم كين و مامان خرسي از چه!! شايدم هول شدم نمي دونم!! بگذريم بابا بي خيال!! ديشب ساعت ۲ شب خرسي  منو رسوند خونمونو و خودش برگشت. يه چيز جالبتر اينكه دقيقن يه كوچه اونورتو يه مجتمع فرهنگي ورزشي و تفريحي پيدا كردم توپ!! قراره برم ثبت نام كنم!!

اينام عكساييه كه قولشو داده بودم.

توضيح عكس ۱: كيك تولدمه. اون عكس هاي گيفتو هم خرسي برام پرينت گرفت!!

توضيح عكس ۴: منو خرسي سوار موتور يكي از دوستاي بچه ها !! من بار دومم بود كه سوار موتور شدم

توضيح عكس۵: من و مرج و ماكاروني توي همون زميني كه بهمون رسيده

http://xs.to/xs.php?h=xs141&d=09302&f=160720091016132.jpg   كيك تولد من

http://xs.to/xs.php?h=xs141&d=09302&f=210720091116237.jpg   انگشتر (كادوي خرسي جون)

http://xs.to/xs.php?h=xs141&d=09302&f=210720091112676.jpg   مانتوي جديدم

http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09302&f=170720091061538.jpg  جمعه در پر*كو*ه

http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09302&f=170720091044299.jpg  جمعه نانازي و اون دوتا پيامبرم مرج و ماكاروني مي باشند

http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09302&f=170720091051584.jpg  سيب زميني توي همون زمين

http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09302&f=170720091062179.jpg   از مناظر همون منطقه

http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09302&f=170720091036460.jpg   نانازي و خرسي

ضمنن عكس هاي آتليه رو بعدن مي زارم. احتمالن فردا.واسه امنيتش يه راهنمايي بهم بكنين!!مي تونم الانم بزارم كه ببينين ولي چون مي خوام ساعت بزارم و خيلي هاتون الان تعطيل مي شين  اينكارو نمي كنم!! ولي مي خوام  فردا هم كسي نتونه بهش دسترسي داشته باشه(دوستامو نمي گم منظورم غريبه هاس)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 14:33  توسط نانازي بانو  | 

ديروز توي اوج گرما كه تعطيل شدم تندي رفتم خونه و با يه صحنه بسيار بسيار زيبا مواجه شدم!! خرسي طفلي قبل از اينكه من بيام دكوراسيون اتاقمو عوض كرد خيلي فضاش خوب شد. طفلي از وقتي بيدار شده بود اتاقمو مرتب ميكرد!! اونقدر ذوق كردم كه نزديك بود رسمن  غش كنم!!آخه مي دونين اتاقم با اتاق مناطق جنگي افغانستان فرقي نداره!! همه لباسام روي تخت و ميز و صندلي و كف اتاق و ولو شدن!! بعد روي مسزتوالتم اونقدر لوازم آرايش مونده كه خودم گرگيجه مي گيرم ولي نمي تونم هيچ كدومشونو بردارم از روي ميز!! همش مي گم شايد نيازم شه!!خلاصه اينكه خرسي شاهكار كرد!! هم استارتو زد و هم كنتنيو ولي فينيشدش با هم بوديم!! با هم ناهارمونو خورديم و يه كمي من كمكش دادم و كار اتاقم كه تموم شد يه كمي خوابيديم و بعد خرسي رفت!! ديروز  كلاس هم نرفتم و خودمو خلاص كردم !! ديدم دارم خودمو از استرس مي كشم به خودم گفتم نانازي مثلن كه چي؟ بي خيال بابا!! خودتو بكشي هم نمي توني اين ۴ تا درسو تموم كني!! پس بي خيال امروز شو و برو خونتون!! اين شد كه كلاسو دودر كردم.نشستم به كمك دادن به خرسي!!! ولي عذاب وجداني كشيده ام كه مپرس!!

براي ان امين بار مي گم كه امشب خونه دايي خرسي دعوتيم. نيست كه خيلي به ندرت پيش مياد كه دعوت شيم از طرف فاميلاي خرسي يه كمي ذوق دارم!! عرض اين ۱۷ ماه فقط يه بار خونه داييش واسه جشن عقيقه پسرش دعوت شديم (نمي دونم عقيقه  يا اقيغه يا عغيقه يا ...فارسي جون كشتي مارو بابا) يه بارم خالش دعوتمون كرد(رسمي) اينه كه يه كمي ريتم ذوقم زياده!!

خلاصه اينكه بهتون نگفتم من يه مانتو جيگملي سفارش دادم برام دوختن!! عسكشو مي زارم!!! گفتم كه سه شنبه با عسك آپم!! هنوز خودم مانتومو نديدم!! امروز قراره برم بگيرمش!! ماكاروني اينا و بچه ها مي خوان از امشب برن همون منطقه كه گفتم  اسمش پر*كو*هه بعد بمونن تا فردا غروب!! اونقدر اونجا توي چشمم زيبا اومد كه نمي تونم ازش بگذرم ولي چاره چيه؟ كلي درس و كار ريخته روي سرمون!!تازه دعوت هم هستيم!!

خب من برم تا سه شنبه باي باي

راستي از همه دوستايي كه شرمنده مي كنن و همچنان تولدمو تبريك مي گن  ممنونم!!

پ ن: خرسي جونم مرسي عزيزم خيلي خسته شدي!! دوستت دارم.بوس بوسي!!

يه خاطره: عيد كه خونه خرسي اينا تنها بوديم و مجردي سير مي كرديم دوستاي خرسي با خانوماشون اومدن پيشمون!! ما هم نشستيم به پانتوميم. اينجوري بود كه منو خرسيو دوستش يه تيم بوديم و اون يكي دوستش و خانومش و خانوم ايني كه يار ما بود يه تيم!! بعد گروه مقابل يه واژه اي به يكي از هم گروهيامون مي گفت و اون همگروهي اونقدر ادا اطوار در ميآورد كه كه اون جمله يا كلمه مورد نظرو بگيم. يكي از واژه هايي كه گروه مقابل ما انتخاب كرده بودند خرس...  بود (اون جاي خالي يكمي از اون مدلاي بالاي ۱۸ ساله) نوبت خرسي بود كه منو و دوستشو راهنمايي كنه فوري رو به من كرد و با خنده اشاره زد كه من(خودش) منم فوري گفتم خرس؟ با سر گفت آره! آره!! دوستاش ديگه مردن از خنده!...

حالا عكس خرسيو كه ديدين ؟!!تيپش حرف نداره هم قدش و هم هيكلش يه نيم گرم هم چربي اضافه نداره ولي چيكار كنيم ديگه منم خرس دوس داشتم از بچگي!!اين شد كه ديگه اسم جيگرم شد خرس!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 15:2  توسط نانازي بانو  | 

واي كه چه روز پر استرسيه!! از يه طرف كلي كار سرم ريخته و از طرف ديگه ۴ تا درس همچين پر پيمون امتحان زبان دارم و از طرف ديگه هيچي هم نخوندم!! ۵ شنبه كه تولدم بود بعد از سركار رفتم خونه و با مامانم رفتيم دوباره خريد كرديم. مامانم برام كيك تولد هم خريد. بعد كه اومديم خونه رفتم موهامو مجدد رنگيدم!! حاضر شدم و نشستم منتظر خرسي!! كه ماكاروني اينا اومدن با عموم اينا!! يه كمي كه گذشت عمو اينا رفتن و  خرسي اومد!! صبر نكرد كه شيش كوچيك و مرج بيان همون لحظه كادومو داد!! يه انگشتر خيلي خيلي زيبا كه من عاشقشم (كه اينو مي دونستم ولي نديده بودمش) و كادو بعدي كه خيلي منو به ذوق آورده بود عكس هاي آتليه بود!! يادتونه كه قبل از جشن جوجه  مريض منو و خرسي رفته بوديم آتليه و عكس انداختيم!! خرسي  عكس هارو به عنوان سوپرايز برام آورد. خيلي ذوق كردم. خيلي!! با يه كارت تبريك خيلي ناناس!! بعد مرج و شيش كوچيك اومدن خونمون و شمع هارو فوت كردم و كيكو بريدم. خيلي بهم خوش گذشت. هم تولدم از اون حالت سوت و كور دراومده بود و همه كسايي كه خيلي دوستشون داشتم كنارم بودن!!مامان و بابا و مرج اينا همشون وجه نقد دادن بهم!!! بعد از تولد و شام رفتيم دوره و از اونجا با مرج و ماكاروني و خرسي رفتيم دور زديم!!بازم خيلي خوش گذشت. وقتي برگشتيم خونه ديگه ۲ شده بود. خرسي رفت خونشون و ما هم رفتيم خوابيديم. صبح ساعت ۷.۵ مامان بيدارمون كرد و تندي لباس پوشيديم و با عمو ها و عمه اينا رفتيم يه منطقه خيلي خوش آب و هوا كه هر چي از زيباييش بگم كم گفتم!! خرسي باهامون نيومد چون امتحان داشت. ولي بعد از امتحانش اومد پيشمون. اونجايي كه رفتيم اسمش پر*كو*هه!!!بابا اينا اونجا چند قطعه زمين دارن كه بعد از سالها تازه كشفيدنش!! از پدر مادربزرگم بهشون رسيده و اونا بعد از ۱۱ سال تازه رفتن سراغش.اين زمين توي  يه منطقه ييلاقي خيلي مرتفعه كه شبهاي تابستونم بخاريهاشون روشنه!! خلاصه اينكه خيلي بهمون خوش گذشت. كلي گشتيم!! و ديگه وقتي برگشتيم خونه ساعت ۱۰ بود.خسته بوديم.شام خورديم و بعد خوابيديم.الانم كه من اومدم سر كارم ، خرسي همچنان در خواب ناز بود.

اونقدر ذوق عكسامو دارم كه فكر مي كنم اگه عكس عروسيمو بگيرم ديگه آلبومش هر روز توي دستمه!!

آها فردا شبم كه گفتم دايي خرسي دعوتمون كرده و بايد بريم اونجا!!موندم چي بپوشم!!راستي من ۲۶ ساله شدم.چقدر زود!!!!

اگه شد و با خرسي صحبت كردم و موافقت كرد يه سري عكس مي زارم !!فعلن برم!!

پ ن: از همه دوستان و مهربونايي كه برام پيام تبريك گذاشتن و با كامنتاشون منو شاد كردن ممنونم!!

دست همتون درد نكنه!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:3  توسط نانازي بانو  | 

تقويم تاريخ ۲۵سال پيش و شايد هم ۲۶ سال پيش در چنين روزي نوزادي به دنيا آمد بيسيار بيسيار زيبا،ناناز و كوچولو موچولو كه نامش را نانازي نهادند!!! دينگ دينگ تقويم تاريخ ...

خب به سلامتي قراره يه چند ساعت ديگه به دنيا بيايم. واي همش منتظرم!! منتظر چي نمي دونم!!مثل اين كه مثلن مي دوني چيزي كه ميخواي توي كيفت نيست ولي همش مي گردي كيفتو ببيني پيداش مي كني يا نه!!فكر مي كني شايد از آسمون اومده باشه برات!!!

ديشب طبق سالهاي گذشته منتظر بودم كه ساعت ۱۲ شه و خرسي زنگ فكوله!! همونطور كه توي اتاقم زبان مي خوندم به ذهنم اومد الان خرسي كه زنگ بزنه مي گه نانازي من پشت در خونتونم!! و مي ريم كلي مي گرديم و خرسيم سوپرايزم مي كنه!! دقيقن هميشه خرسي ساعت ۱۲ زنگ مي زد . ديشب ۱۱ و ۴۶ دقيقه زنگ زد و برام شعر تولدت مباركو خوند. بعد هم گفت من پشت درتونم. من موندم از اين همه ارتباط ذهني كه با خرسي دارم!! هيچي ديگه خرسي اومد پيشم با يه شاخه گل رز و رفتيم كلي دور زديم. خيلي بهم خوش گذشت. خيلي سوپرايز شدم!! بعدش كه كلي با هم حرف زديم خرسي رفت خونشون و منم خوابيدم!! غروب ديروز مرج زنگيد بهم و پيشاپيش تولدمو تبريك گفت!! ماكاروني هم امروز صبح زنگ زد و واسم انواع شعرهاي تولدت مبارك به انگليسي و فارسيو خوند و عمه خانومم و مهو هم زنگ زدن. خلاصه اينكه همه اونايي كه برام خيلي مهمن به فكرم بودن!!

از همه مهمتر خرسي جونم بود كه خيلي شادم كرد!! امروز احتمالن با مامانم بريم خريد و بعدش برم خونه و يه دوش بگيرم و حاضر شم و خرسي بياد كه بريم دوره!! دوست داشتم حداقل ماكاروني اينا و مرج اينا ميومدن من يه كيك مي گرفتم مي برديم بيرون يا توي همون خونه يه كوچولو  شمع فوت مي كردم مثل سالهاي قبل ولي فكر نكنم بشه!!

دوستاي گلمم  خيلي به فكرم بودن. دستشون درد نكنه!! دست همتون درد نكنه كه يادتون بود و تولدمو تبريك گفتين بهم!!

اينو هم بگم مي دونم كادوي خرسي چيه!! عشقم دلش طاقت نياوردو بهم گفت چي خريده. منم تا شنبه بهتون نمي گم كه اجرش ضايع نشه و اين حرفا خواهر!!!

خب من برم كه خيلي كار دارم. شنبه ميام با آپ تولدانه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:13  توسط نانازي بانو  | 

تازگي ها خيلي حواسم پرته گيج مي زنم شديد!!ديروز بعد از اينكه رفتم خونه و  حاضر شدم خرسي اومدبا هاش رفتيم جايي و بعد خرسي منو رسوند كلاس زبانم و خودش هم رفت خونشون!!منم تا بيام خونه ساعت شد ۹. شب خرسي رفت استخر و نتونستم بهش زنگ بزنم!! خودش ساعت ۱۲ زنگ زد و با هم يه كمي صحبت كرديم. دوره دخترخاله ها و پسرخاله ها هم خونه ما*ريا ايناست. پنجشنبه كه فردا باشه مي ريم اونجا!! فردا تولدم هم هست!!ماكاروني هم امروز از تبريز راه مي افته و فردا ديگه خونشونه!! به مرج گفتم فردا كه دارين مياين دوره ماكارونيو هم بيارين با هم باشيم. كليد خونه ويلايي عمه اينا رو بگيريم بريم اونجا اگه شد!! كيك هم ببريم همه دور هم باشيم يه كم سرو صدا كنيم!! دلم يه جمع شلوغ و خودموني ميخواد!!خيلي دوست دارم شلوغ پلوغ باشه!! دلم مي گيره از تولدهاي ۴ نفره من و خرسي و بابا و مامان!!دلم هيجان مي خواد!! دوست ندارم فردا گريه كنم!!دوست دارم هر كي مي خواد بهم تبريك بگه زنگ بزنه بگه ميايم خونتون!! دوست دارم بيان خونمون دور هم باشيم!! از همين الان مي تونم حدس بزنم فردا چيكاره ام!! هنوز هيچي به هيچي نشده و مامانمم هنوز دردش نگرفته بغض داره گلومو مي چنگوله!!!چه برسه فردا كه مامانم زحمت كشيده و طفلي منو زاييده ديگه چه شود!! نمي دونم به درد خودم كه اومدم توي اين دنياي مسخره گريه كنم يا به دردي كه مامانم كشيد كه حداقل از دار بچه هاي دنيا يه دخمل داشته باشه !! نمي دونم به اين گريه كنم كه ۲۵ سال از عمرم گذشته يا به قول خرسي ۲۶ سال (من متولد ۶۲ ام) ولي هنوز از جايي كه هستم سر سوزني راضي نيستم يا به اينكه  چرا اخه چرا؟!!!ديشب به مرج زنگ زدم ديدم مي گه نانازي من تا ۶ اداره هستم اضافه مي مونم و ... . مهو هم زنگ زده مي گه خيلي تنهام و دلم مي گيره و مصي مي ره سر كار و منم خونه چيكار كنم و ... گفتم خب تلويزيون تا ساعت ۱۲ ظهر كه برنامه هاش خوبه بشين يه كمي برنامه كودك نگاه كن و بعدشم آشپزي و ... (خداييش مهو  اصلن آشپزيش خوب نيست!! مطمئنم اگه بريم خونشون الويه مي ده به خوردمون چون همينو خوب بلده و توي مود كيك پختن و يه كمي سليقه به خرج دادن نيست) حالا خرچنگو مستقيم از آكواريوم خونشون نياره بندازه جلومون بگه با آبليمو بميليد خيليه!! فقط تميز كردن و نظافتش حرف نداره. اون وقتها هم كه من مهمون داشتم و اتاقم مثل مناطق جنگي افغانستان بود طفلي مهو هميشه ميومد و بي منت اتاقمو مرتب مي كرد. واسه همين چيزاشه كه عاشقشم!! خيلي مهربونه!! ولي الان كه يادش مي افتم دلم براش مي سوزه!!

بگذيريم.يه كمي بيشتر از ۲۴ ساعت به تولدم مونده. چون من غروب فردا به دنيا ميام!!ولي از همين الان بغض دارم و نمي دونم واسه چي!! نگين تلقينه چون چند سال پشت هم بدون اينكه به ياد سال گذشتش باشم اينطور مي شدم و خودم حاليم نبود!! بعد كشفيدم!! الانم از صبح كه از خونه میومدم اين شعر اومده توي ذهنم ناخودآگاه !!داره همونجور واسه خودش سرسره مي ره روي مخم!!!

اگه مهتاب بشی به من بتابی                   منم رخت سیامو در میارم

اگه بارون بشی نم نم بباری                      منم یادم میره که شوره زارم...

راستي ۱شنبه دايي جون خرسي دعوتمون كرده !!البته هنوز كسي غير از خرسي چيزي بهم نگفته ولي خرسي مي گه دعوتيم!! مي ريم يه شب خوب داشته باشيم آخه من عاشق مهمونيم!!!

به همين مناسبت پيشاپيش تولد تولد تولدم مبارك

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 12:37  توسط نانازي بانو  | 

خب به قول اهورا فرزام زندگي شايد همين باشد. آها هي فلانيشو يادم رفت. فكر كنم جملش اين بود هي فلاني زندگي شايد همين باشد. هميشه وقتي از يه موقعيتي ناراضي ام يا خيلي دلسردم و كسي هم نيست كه دلداريم بده و نمي تونم به كسي چيزي بگم اين جمله فرزام مياد توي ذهنم مي پيچه دور خودش!!

خب شايد واقعن زندگي همينه!! ديروز از خوش گذشتن فقط ذوق و شوق رفتن نصيبمون شد.كلي ذوق داشتم و حاضر شدم و وسيله هامم گرفتم. كتاب فال قهوه هم گذاشتم توي كيفم گفتيم بريم يه سر به ش*ف*ق اينا بزنيم بابلسر!! نتيجه اينكه اولش كلي دلخوري بعدشم كه رفتيم لب دريا و بعدشم فكر مي كنيد چي شد؟منو خرسي جفتمون مصدوم شديم. عينك خرسي له شد و گوشي سوني اريكسون قشنگمم هم به فنا رفت!!ام پي تري پلير ماشين هم دقيقن شبيه گوش گوسفند هايدي شد!! بعدشم گوشي قشنگ نوكيا ان ۷۳ هم قاب سقيدش مثل قانقاريا گرفته ها شد!!! اصلن نيست و نابود شد!!ناخنم انگشت وسط دست راستم شكست و انگشتم كبود شد!! دستم كوفته شد!! بالاي انگشت دست چپم همونجايي كه مي خواد به پشت كف دستم وصل شه يه جورايي انگار سوراخ شد حول يه محور گنده هم قرمزه!! دست  خرسي يه كمي كبود شد و ميگه بي حسه!! سر دستشم زخم شده!! و جالبتر از همه روح لطيفشون آسيب ديد!!!

ماجرا اينطوره كه اينطوره كه اينطوره كه با عرض شرمندگي ما تصادفيديم!!خب فكر كنم اين از همه آبرومندانه تره!!بله ما تعصادف كرديم يه جورايي شديدن تصادف كرديم ولي ماشين چيزيش نشد. اصلن اصلن چيزيش نشد!! فقط يه كمي مي لرزه!!همين. راننده عزيز اين تصادف هم خود خشگلم بودم!! خرسي لجمو درآورد خب!! منم مجبور شدم جبران كنم!!دستم به كجا بند بود خب؟ اينطور شد كه ديگه طي يك عمليات ترمز خفن انتحاري ماشين كج و كوله شد و  من كوبيده شدم به فرمون دستم پيچيده شد و گوشه چپ لبم هم نمي دونم به چه كوفتي خورد و ناخنمم چون بلند بود پيچيد به يه كوفتي و ديگه اينكه كلهم نابود گشتم!! خرسي كه داشت خودشو رسمن مي كشت چيزيش نشد!! فقط اندازه يه دوزاري از اون بزرگاش دستش كبود شد!! كه همونو گرفت و تا خونه همونجور مي ناليد. ديگه خونه ش*ف*ق اينام نرفتيم. امروز ش*ف*ق زنگوليد گفت ديشب دريا*كنار بودن و كاش شما هم ميومدين!!!ديگه بقيه تصادفو بگم اينكه همون لحظه عينك خرسي افتاد كف پاش و گوشي منم فكر كنم همون لحظه كه خرسي كيفمو گرفته بود بيرون كه يه كمي نفس بكشم و حالم بياد سرجاش افتاد پايين ديگه ازش خبري ندارم. اون يكي موبايلمم فكر كنم  محكم افتاد خورد به چند جا كه البته دنده رو ديدم كه كوبيده شد به دنده وبعد روي ماه نوكيامو ديدم كه قانقاريايي شد!!!خب نتيجه اينكه برگشتيم و فقط بگم خيلي قصه خوردم ديشب. حالا خودم توي وضعيت خيلي خيلي بد روحي بايد به خرسي آرامش مي دادم و قربون صدقش مي رفتم. خب فكر مي كنين چي كشيدم ديشب.خب ديگه اينكه آخر آخر شب متوجه شديم اون گوشي سوني اريكسونم نيست.حالا توي ماشينو گشتيم. اتاق منو و كيفمو گشتيم نيافتيم كه نيافتيم. خرسي صبح زنگ زد طرف يه پسر جوون بود فقط يه الو گفت و ديگه گوشيمو خاموش كرد.دقيقن گوشيم رفت واسه خودش ددر!!آقاهه گوشيمو بيار بي تربيت نا متشخص!!!

اين بود از روزي كه با خرسي گذشت!!! بازم مي گم شايد زندگي همين باشد فلاني (اين فلاني با غلظت شونصد مولاريته مي باشد) حالا ببينيم تا بعد چي مي شه!! تولدم چه خواهد شد معلوم نيست!!!يحتمل بنده شنبه نيومدم بدونين همون پنجشنبه جان به جان آفرين تسليم نمودم مراسم هم در مسجد الغدير برپا خواهد شد. از همين الان اعلام كنم بعدن اون دنيا شرمندتون نشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 17:15  توسط نانازي بانو  | 

بايد به اطلاع دوستان گل و بلبلم برسونم كه بنده پس از طي يك دوره طاقت فرساي بيماري سرانجام مبتلا به كم شنوايي گوش چپ گرديده ام!!! و تا اطلاع ثانوي نمي تونم خوب ببينم بله بله نمي تونم خوب ببينم!!خب اينم يه بيماري جديده آنفولانزاي خرگوشي!!! شوخي كردم. ولي نمي دونم چرا گوشم مي گيره و بعد ول مي كنه. لجمو در آورده لعنتي!!امروز قراره طي يك عمليات انتحاري با خرسي بزنيم به كوه و دشت!! ديگه ببينيم چي مي شه!!اگه بشه امروز يه نيم ساعت زودتر مي رم خونه!! ديروز كلاس داشتم و بعد رفتم خونه و يه كمي استراحت و دوش و شبم يكمي درس خوندم و بعد خوابيدم !! راستي يه خبر بسيار بسيار مهم و  شادكننده!!

۵ شنبه تولدمه!! مباركه! مباركه!!

هميشه روز تولدم احساس گريه بهم دست مي ده. دست خودمم نيست!!توي چند سال گذشته (بعد از دبيرستان)هيچوقت نشده كه روز تولدم شاد باشم و بغض نكنم!! البته تولدهاي دانشجوييمم محشر بود ولي توش يه حس غريبي بود كه قلقلكم مي داد!!دوست دارم امسال حداقل اينطور نباشه!!دوست دارم برام يه روز متفاوت باشه!! دوست دارم يه روز خيلي شاد برام باشه با كلي خبرهاي شاد كننده!! دوست دارم بغض نكنم!! به هيچي فكر نكنم!!فقط به اينكه خيلي خوشبختم فكر كنم!! نمي دونم تولد مي گيرم يا نه!! هنوز برنامه خاصي ندارم!!سال قبل اون همه شوق و ذوق داشتم واسه روز تولدم!! خب الان يه سال گذشته!! خونمون دلگير شده!! نمي دونم چرا ولي توي خونه خودمون دلم براي بچگيهام و شلوغ بازي هام تنگ مي شه!! شايد واسه اينكه كلي كتاب و جزوه كف اتاقم ريخته و من فقط به اميد قبولي ارشد زندگي مي كنم!!

خرسي زنگ زده مي گه ذرت خريده. من عاشق ذرتم!!گفت نانازي چند تا مي خواي منم گفتم ۵ تا!! نمي دونم چرا ازش نپرسيدم چندتا خريده كه من يكي كمترشو بگم!! مثلن اگه ۸ تا خريده بگم ۷ تا اگه ۲ تا خريده بگم برو ۵ تا ديگه بخر يكيشو خودت بردار۶ تاشو بده به من!! روحم خبيثه خودم ولي خوبم!!

مرج زنگوليده مي گه دوره دخترخاله و پسرخاله ها نمي دوني چند شنبست؟ پيش خودم گفتم حتمن دلش گرفته ولي به خودش چيزي نگفتم كه شروع نكنه از شيش كوچيك و زمين و زمان بناله!!

همين الان ماكاروني اس ام اس زده مي گه ۴ شنبه مياد. و  ايندفعه كه بره ۱۶ شهريور مياد. توي فكر اينم كه كيك تولدمو جمعه صبح بگيريم و بريم بيرون همه دور هم باشيم. باخرسي و دخترعموهام و پسرعموهام!! به ياد بچگيهامون كه هر روز خدا تولدمون بود و جشن مي گرفتيم.احتمالن عملي نيست.ولي دوست دارم تولد بگيرم!!!زمان ندارم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:58  توسط نانازي بانو  | 

مجبور شدم دوباره برم دكتر. نمي دونم اين چه كوفتيه كه تحت هيچ قرص و آمپول و شربتي خوب بشو نيست!! يعني بدجور چسبيده بهم!!  در همين مناسبات يه شنبه كه رفتم خونه تندي يه دوش گرفتم و حاضر شدم رفتم جايي كه با خرسي قرار داشتم. با هم رفتيم يه كمي گشتيم و بعد هم رفتيم  مطب دكتر خانوادگي خرسي اينا!! چشمتون روز بد نبينه ۲ تا تورگي و يه آمپول تزريق عضلاني بهم داد با چند تا كپسول و قرص و شربت!! آمپولارو آني زدم و قرص و شربتم دارم همونطور كه تجويز كرد با اكراه مي خورم ولي هنوز خوب نشدم!!فكر كنم دليلش همون اكراه باشه!! خلاصه اينكه بعدش رفتيم واسه دو تا پدرجان هايمان كادو خريديم. از اونجايي كه فكرمون به جايي نرسيد واسه هردوتاشون يه سكه پارسيان گرفتيم. واسه خرسي هم كلي گشتيم ولي هيچ عينكي به دلش ننشست. ديگه تا ساعت ۱۰ تلاشمونو كرديم ولي خب ديگه انتخاب خيلي سخت شده بود. دست از پا درازتر رفتيم شيريني خريديم كه بريم خونه خرسي اينا. كادوي پدرشوهرو بهشون داديم و يه كمي مونديم و بعد كادو شيريني گرفتيم و اومديم خونه ما.ديدم خيلي سخته كه بايد به خرسي كادو مي دادم ولي چيزي نتونستيم كه بخريم. واسه همينم يه ميانگين از قيمت عينك گرفتم و وجه نقد بهش كادو دادم با يه كارت پستال كوچولو از قزوين . نمي دونم چرا تازگي ها اينقدر قزوين قزوينمون شده!!! راستی مهو اینا پنجشنبه برگشتن.هم قزوین رفتن و هم رشت.بعد هم ساعت ۱.۵ خرسي رفت خونشون و منم خوابيدم تا ۱۱ صبح. ديروز قرار بود خرسي بياد كه تا ۹ شب نيومد و منم اس ام اس دادم كه واسه دو ساعت نمي خواد بياي!! اونم ناراحت شد و اصلن نيومد. منم از فرصت استفاده نمودم و يكمي زبان خوندم بلكه زبوندونمون پر شه!!

دیگه اینکه تا ۵ شنبه خبری نشد ولی پنجشنبه با خرسی رفتم و ۲ مدل پارچه خریدم. البته بعد از کلاس خرسی اومد دنبالم و رفتیم خرید.بعد اومدیم خونه. دیروزم تا ۱۲ خواب تشریف داشتیم و بعد هم یه چیزی خوردیم و بازم خواب. شب با هم رفتیم بیرون یه دور زدیم و بعد برگشتیم خونه.

http://xs.to/xs.php?h=xs541&d=09282&f=060720091005701.jpg    گيفت از يه زاويه

http://xs.to/xs.php?h=xs541&d=09282&f=060720091003291.jpg   گيفت از اون يكي زاويه

http://xs.to/xs.php?h=xs541&d=09282&f=30062009982161.jpg    كادوهايي كه پيچيديم

http://xs.to/xs.php?h=xs541&d=09282&f=30062009977375.jpg    ادامه كادوها

http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09282&f=30062009978343.jpg  گل ميوه اي كه با مرج درستيدم

http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09282&f=30062009980555.jpg   همون گل ميوه

http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09282&f=02072009996654.jpg   يه كوچولو از دسته گل عروس

http://xs.to/xs.php?h=xs941&d=09282&f=29062009965435.jpg   ميز ۴ نفره ناهارخوري مهو

و ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:42  توسط نانازي بانو  | 

برخيز تا شروع فصل تازه اي باشي!!!

اينم از اون جمله هايي بود كه سر صبحي اومد توي ذهنمو بدجور قلقلكش داد!!خب عروسي مهو به خوبي و خوشي تموم شد!! پنجشنبه تندي رفتم خونه و دوش گرفتم!! گيفت هارو چيدم توي ۲ تا سبد(يادم رفت از سبدها عكس بگيرم) ولي از گيفت ها گرفتم!! بعد گذاشتمشون روي اولين پاگرد راه پله كه مامان و بابا دارن مي رن تالار يادشون نره كه ببرن با خودشون!! تندي رفتم آرايشگاه!! چهرم متفاوت شد!! آرايشم خوب بود تقريبن!! ساعت ۸ خرسي جون اومد دنبالم و با هم رفتيم تالار.ظاهرن مامانش و باباش نمي خواستن بيان ولي بعدش اومدن!! ديگه منو مرج خودمونو كشتيم بس كه رقصيديم!!بعد عروس و داماد اومدن!! مهو اونقدر ناز و زيبا شده بود كه حد نداشت!! بي اختيار وقتي با لباس عروس ديدمش كه با مصي وارد شد اشك توي چشمام جمع شد. باورم نمي شد! لباسشم خيلي قشنگ بود!! يه لباس خامه اي خشگل!دسته گلشم خيلي ناناز بود. موهاي مهو مدل فر با يه تاج خيلي زيبا درست شده بود. آرايش خيلي بي رنگ ولي جذاب!! قبل از شام منو مرج با گيفت ها رقصيديم و البته شاباش هم گرفتيم!!در كل مجلس ساده ولي خوبي بود!! بعد از شام هم يه كمي به رقص و عكس گرفتن و ... گذشت بعد هم مهو و مصي رفتن كه زندگيشونو شروع كنن!! منو خرسي هم رفتيم يه كمي گشتيم و بعد خرسي منو رسوند خونه ما و خودش رفت خونشون. ساعت ۴ صبح بود. منم خسته و خواب آلود. ديگه خوابيدم تا ساعت ۲بعد از ظهر جمعه !!حالا سه شنبه حتمن با عكس هاي مربوطه آپم!!

ديگه اينكه از خوشبختي ما همان بس كه بالافاصله بعد از عروسي دچار كسالت شديد شده و تا به آنجا  كه دامنه آن تا همين الان دامن منه طفلكي را گرفته و ول نمي نمايد. سرماي شديد خوردم جوري كه در تعجبم  چرا توان نفس كشيدن هم ندارم!! صبحي يه كمي حالم بهتر بود گفتم دو كلمه بنويسم !!

ديروز كلاس زبان داشتم و بعد از كلاس خرسي اومد دنبالم و رفتيم دكتر!! حالا هر چي به دكتره مي گم گلومم درد مي كنه و نميتونم شب ها بخوابم فقط يه شربت داده!! به كي بايد بگم من آمپول مي خوام!! اصلن تحمل سرماخوردگيو ندارم. توي گرما نرم جلوي كولر گرمم مي شه. برم سردم مي شه!!بدجور آب و روغن قاطي كردم!!

ضمنن هر چي ما اومديم بگيم واسه ماه عسل قزوين خوب نيست (قربون همه قزويني ها ولي احتياط شرط عقله) توي گوش اين دو تا نرفت كه نرفت. فقط همينو تونستيم بگيم كه اگه چيزي  افتاد روي زمين بي خيالش شو!! خلاصه اينكه اينا رفتن قزوين واسه ماه عسل!! با همون غلظت مورد نياز قزوين

براي خرسي: خرسي عزيزم مرد زندگي من روزت پيشاپيش مبارك. خيلي دوستت دارم.

پدر خوبم: روزت مبارك.هيچوقت هيچوقت هيچوقت به مهربوني و حمايتت شك نكردم.دوستت دارم.

احتمالن امروز بريم خريد. ديروز رفتيم چند جا كه براي خرسي عينك بگيرم (طبق نظر خودش) ولي نپسنديد. امروز غروب هم مي ريم واسه آقايون پدر و هم براي همسر گلم خريد كنيم!!واسه دو تا پدرها هنوز چيز خاصي مد نظرمون نيست!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 9:58  توسط نانازي بانو  | 

خب من امروز كلي كار دارم الان مي رم خونه تندي گيفت هاي عروسو بايد بچينم توي سبد عكس بگيرم براي دوست جوناي وبلاگي كه منتظرن ببينن چجوري شده!! بعد برم دوش بگيرم و بعد برم آرايشگاه!!! واي لباسم (همون لباسيه كه عقد جوجه مريض پوشيدم چون جاي ديگه نپوشيدم و كسي هم نديده)

من برم ولي قبلش يه كف مرتب به افتخار عروس و دوماد امشب ما!!! ايول!! حالا دست دست دست

با آرزوي سعادت و خوشبختي براي اين دو كبوتر عشق(مصی و مهو)

امشب چه شبيست شب مراد است امشب
اين خانه پر از شمع و چراغ است امشب

بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
دست به زلفاش نزنيد مرواري بنده بله
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
اين حياط و اون حياط ميريزن نقل و نبات
اين حياط و اون حياط ميريزن نقل و نبات
به سرعروس ودوماد ميريزن نقل ونبات
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
دست به زلفاش نزنيد مرواري بنده بله
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
عروسي شاهانه ايشالا مباركش باد
جشن بزرگانه ايشالا مباركش باد
گل به گلستانه ايشالا مباركش باد
نوبت مستانه ايشالا مباركش باد
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
مبارك و مبارك ايشالا مباركش باد
عروسي شاهانه ايشالا مباركش باد
جشن بزرگانه ايشالا مباركش باد
گل به گلستانه ايشالا مباركش باد
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا
بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا

براي شودي(مهو) نوشت:

مهو عزيزم از صميم قلب برات آرزوي خوشبختي مي كنم و اميدوارم لبهات هميشه پرخنده و دلت لبريز از عشق باشه!دوستت دارم  شودي جون!! من و تو بهتر از هر كسي مي دونيم كه قبل از هر نسبتي با هم دوست بوديم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:24  توسط نانازي بانو  | 

از ديروز همش چهره بچگي هاي مهو توي ذهنمه! با اون موهاي مجعد مشكي كه مامانش براش خرگوشي مي بست.چشمهاي درشت و معصوم كه توش مي شد دلشو ديد. مهو با اون چهره كودكانه چقدر دوست داشتني تر بود!! وقتي بدو بدو ميمومد توي حياطمون (گفته بودم كه بين حياط ما و عموهام ديواري نبود. ديوار بود ولي جاي درش خالي بود)در حالي كه لب هاش آويزون بود ولي سعي داشت لبخند بزنه!!وقتي مي خنديد چشماش قشنگتر مي شد.  حالا همون همبازي دست و پا چلفتي و مظلوم داره مي شه عروس خانوم فردا شب جشني كه دعوتيم!!نمي دونم چرا يه بغض توي گلومه كه نمي تونم پنهونش كنم! دوست ندارم معصوميتي كه مهو تا همين امروز حفظش كرده با عروسيش كمرنگ شه!! من همون مهو ۲۰ سال پيشو بيشتر دوست دارم. نه ۲۵ سال پيش. همون وقتايي كه بهش مي گفتم ممش!!

گفته بودم ما از بچگي مهو رو شودي صدا مي كرديم. نمي دونم شودي به چه معناست. ولي اين اسمي بود كه ما صداش مي كرديم.حتي روي گوشيم هم به همين اسم سيو شده شمارش!! حالا اين شودي خانوم ميره كه يه زندگي جديدي شروع كنه!

ديروز مهموني خونه مصي اينام خيلي خوب بود. تزئينات كادوهاي مصي هم خيلي زيبا شده بود. يه سبد گل و ميوه با كمك مرج درست كرديم كه عكسشو بعد از عروسي مي زارم. فردا نوبت آرايشگاه دارم واسه موها و آرايش صورت!! هر وقت ياد فردا شبم مي افتم استرس بهم دست مي ده!! نمي دونم چرا!!

امشب همگي خونه مهو اينا شام دعوتيم. راستي گفته بودم مهو مراسم جدا واسه حنابندون نمي گيره؟!! امشب سرمون خونشون جمع مي شه كه يه كمي شلوغ كنيم!! زنعموم زنگ زد صبح بهم كه منو خرسي حتمن امشب بريم اونجا. به خرسي گفتم كه دعوتيم گفت: من باشگاه دارم از باشگاه ميام!!من برم كه خيلي امروز كار دارم. برم خونه و دوش بگيرم و بعد هم برم كلاس و بعدش برم خونه عموجونم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 14:39  توسط نانازي بانو  | 

ديشب يكي از بهترين شب هاي زندگيم بود!! واقعن با مرج هم عقيده بودم كه چقدر خوبه هر چند وقت يه بار يه همچين شبهايي هم توي برناممون باشه!! ديروز كه رفتم خونه مرج هم اومده بود. كم كم مهو هم اومد خونه ما تا مرج آرايشش كنه.من تندي دوش گرفتم و حاضر شدم و با دخترا رفتيم. مامانم اينا بعد اومدن!!مهموني مهو خيلي خوب برگزار شد و بعد از كلي هيجان رفتيم و رفتن مهمونا تصميم گرفتيم همگي بريم خونه عروس و دامادو ببينيم!! قبلش جهيزيه مهو خودمون چيديم ولي بعد از رسيدن سرويس چوبش خونشو نديده بودم. خيلي زيبا شده.يه كمي خونش خالي نشون مي ده كه اونم واسه بزرگ بودن خونشه!! و اينكه مهو هيچوقت سليقه خوبي توي چيدمان وسايل تزئيني خونش و تابلو هاش و ... نداشت و ندارد!!  ساعت ۱۰ همگي اومديم خونه ما.نشستيم به درست كردن بقيه گيفت ها و پيچيدن كادو ها و خلعتي ها!! در عين حال مرور خاطراتمون از كودكي تا الان اما ايندفعه بزرگترها هم بودن!! فيكس تا ۳ بيدار بوديم. ديگه ۳.۵ همه بيهوش بوديم!! صبح هم كه مرج زودتر از من رفت و منم بعدش !! كادوهاشو خيلي خوشگل تزئين كرديم!! من نمي دونم همه جا اينطوريه يا نه مهو حتي واسه خاله و دايي و عمو و زنعمو و زندايي و شوهر خاله و ...مصي هم كادو گرفته!!يعني بگم رسمن عموي منو حاجي كرده اين خانم!! امروزم همه ساعت ۳ ميان خونه ما كه بقيه كاراشو انجام بديم و بعد ساعت ۶ مهموني خونه مصي ايناست!! امشب شايد بتونم يه كمي بخوابم!! چشمام از كم خوابي قرمزه!! به يه نتيجه غير ورزشي رسيدم و اونم اينكه اصلن نمي شه روي موجودذي به اسم خواهر شوهر هيچ حسابي باز كرد!! دقيقن مهو و دلتنگي هاي يه عروسو داره!  قرار بود مهو و مصي واسه ماه عسل برن اصفهان و شيراز ولي واسه گرماي هوا و مرخصي نداشتن مصي ظاهرن كنسل شد. ديشب به مهو گفتيم مهو واسه ماه عسل كجا قراره برين؟ ديدم  با ذوق و شوق مي گه قزوين. (بعد اين كلمه قزوينو يه جوري خاص مي گه آدم ياد جوك هاي قزوين مي افته!!!) من خودم قزوينو خيلي دوست دارم مخصوصن قلعه الموتشو!! ولي نه واسه ماه عسل!!مادرشوهرش گفت دو روزه برين مشهد ولي اين دو تا گفتن ما كه بعد از عقدمون مسافرت مشهد داشتيم!! همون مي ريم قزوين(بازم يه جور خاص تلفظ مي كنه كه آدم استغفرا... واجب مي شه ) خلاصه كه ديشب بس كه بهش توصيه هاي لازمو يادآوري كرديم از خنده مرديم. ولي هنوز زنده ايم!! ديگه اگه بيشتر بنويسم مي گين گيجه!! نمي دونين كه چقدر مست خوابم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:46  توسط نانازي بانو  | 

چقدر خوبه داريم لحظه هاييرو مي گذرونيم  كه لحظه لحظش قراره خاطره شه واسه مهو!! واسه يه عمر مهو!! قراره هر وقت ياد اين روزها ميافته قند توي دلش آب شه!! دوست ندارم هيچ بغضي توي گلوش باشه! دوست ندارم بغض گلوي منو اونم داشته باشه!! هر وقت يادم مياد كه اين فصل زندگي مهو هم گذشت يهو دلم مي ريزه! كاش خودش اينطور نباشه كه مي دونم هست! اينو مي شه از زردي صورتش و وزن كم كردنش فهميد!! نه چاق نبود كه وزن كم كرد.خيلي لاغر بود ولي لاغرتر شده!! تصميم بر اين شد امشب خيلي محترمانه كفش طلامونو پامون كنيم و بريم مهموني مهو!! امشب كه سرمون جمعه و مهمونا رفتن مي شينيم پاي درست كردن باقي گفت ها!! عكسشم حتمن يه كمي كه سرم خلوت شه مي زارم!!

الان فقط اتومات كمرم قر مي ده و پام به رفتنه!! زودتر برم كه دير شده !! مرج هم از اداره مياد خونه ما!! سر دوش گرفتن بايد دعوامون شه! اون نمي ره واحد بالايي منم عمرن اگه برم!بعدش با هم مي ريم مهموني!!فردا ميام مي گم چي شد و چي نشد!!

خرسي نازم يه وقت فكر نكني علوسي دخمل عموم شده تورو فراموش كردم ها!! نه عزيزم يه كمي خودمو از نظر روحي شارژ مي كنم  واسه روزهاي بعد از عروسي كه بازم بيشتر باهميم!!

بوس بوسي

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:18  توسط نانازي بانو  | 

از حس احساس مسئوليت ما همان بس كه ديشب به اتفاق مرج(دخترعموم) تا ۳ صبح مشغول درست كردن گيفت عروسي مهو(دختر اون يكي عموم) بوديم. در حالي كه روح مهو هم خبر نداشت!! ديروز منو خرسي رفتيم جايي كه با مرج قرار داشتم. اونم از ادارشون تعطيل شد و يه جايي همو ديديم كه بريم خونه ما!! بعد كه مرجو ديديم خرسي ازمون خداحافظي كرد و رفت شركت يكي از دوستاش واسه انجام يه سري از كارهاي كامپيوتريشون و منو مرج رفتيم خونه ما!! يه چيزي خورديم و يه كمي خوابيديم!! و بعد كه بيدار شديم آماده شديم و رفتيم خريد!! كل خريدامونم مربوط به خانم مهو بود!! كادوهاي مصي (شوهر مهو) و خانوادشو بايد تزئين مي كرديم واسه همينم  رفتيم كلي كاغذهاي كنفي و انواع كاغذ هاي كادو و ربان و كلي نقل و وسايل براي درست كردن گيفت عروس و كلي چيز ميز ديگه خريديم و ساعت ۱۰ شب رسيديم خونه ما!! ديگه داشتيم به هلاكت مي رسيديم!ولي نشستيم به درست كردن گيفت ها!! ساعت ۱۲ شب شده بود و جفتمونم بايد صبح زود بيدار مي شديم !! چشمام ديگه داشت آلبالو و گلابي مي چيد كه ديدم وضع مرج هم همچين بهتر نيست. ۳۰ تاشو درست كرديم تمام مدت يه چيزي توي ذهنم به حس علاقه خواهرانم به مهو مي گفت رها کن مرا رهای تو خوب است رهای تو چیزی در خودش دارد که دارد!!! خلاصه اينكه ساعت ۳ ديگه مرج بيهوش شد و منم رفتم يه دوش گرفتم و بعد هم روي تختم ولو شدم با همون موهاي خيس!! و چون متنفرم از اينكه سرم خيس باشه!! كلاهو به زحمت گذاشتم روي سرم و موهامو چپوندم توش و لالا!! تزئين كادوهارو گذاشتيم واسه فردا شب!! امروز كه اومدم سر كار مرتب ذهنم مي رفت سمت عروسي مهو و برنامه هايي كه دارم و آرايشگاهي كه هنوز نرفتم و !!! امروز مي رم آرايشگاه! يه مرخصي كوچولو گرفتم و ساعت ۱۱ رفتم بيرون يه سري خرت و پرت كه نياز داشتم خريدم و اومدم.همين كه به اين فكر مي كردم چقدر خوبه كه از يه سري از خريدام فاكتور بگيرم و پولامو پس انداز كنم ييهو موبايلم زنگوليد!! كي بود چي بود!! مادرشوهر خواهر شوهرم بود!! بعد از احوالپرسي گفت لفن فردا شب تشريف بياريد شام در خدمتتون باشيم تفلد جوجه مريض جونه!!! منم در حالي كه  اصلن اصلن يادم نبود كه سال قبل همين جوجه مريض جون با اينكه بارها دعوتش كردم تولدم نيومد گفتم چشم مزاحم مي شيم!!(همين كه اون داشت حرف مي زد منم داشتم فكر مي كردم برنامه فردا شبم چي بود؟ انگاري پر بود!! اوه يادم اومد فرداشب مهموني مهوه) گفتم ولي از همين الان عذرخواهي مي كنم خيلي دوست دارم بيام ولي مهموني دخترعمومه و از قبل بهش قول دادم!!! و بعد خدا حافظي كرديم!! توروخدا نگاه كن يكي مثل من خودش توي خونش تولد مي گيره و قوم شوهرو با ذوق دعوت مي كنه ولي نميان!! يكي مثل جوجه مريض مادرشوهرش زنگ مي زنه و منو واسه تولد دعوت مي كنه و من حسرت مي خورم كه چرا امشب نيست كه برم!!(قبلن گفتم كه من مهموني دشمنم هم مي رم چون عاشق شادي و مهمونيم)اون جوجه مريضم اگه پارسال نيومد تولد من و باعث شد كلي جلوي دوست و فاميل خجالت بكشم و دروغ پروغ بگم واسه تحريكات خاله معظمش بود كه هر چي از اول زندگيم با خرسي كشيدم واسه دخالت هاي بيجاي اين چاقاله بود!!خلاصه اينكه چون من خيلي آدم حساسي هستم و مي خواستم ديگران از روابط منو خانواده خرسي چيزي ندونن و به قولي گوشتو جلوي سگ نندازم  دوست داشتم خواهرش حداقل به خاطر دو بار دعوت حضوري و چند بار اس ام اس و تلفن حداقل يه اس ام اس تبريك بهم بده. كه اينم نشد!! بگذيرم!!

بعد از دعوت مادرشوهر خرسي همش دنبال يه راه حلي بودم كه ببينم مي شه برم؟!! زنگيدم به مهو ديدم مي گه مهموني ما طول مي كشه و بعد هم مي خوايم كادو بپيچيم و تو كه خيلي ذوق داشتي و ...!! آره خيلي ذوق زده بودم واسه فرداشب و كادو پيچون و مهموني قبلش!!الانم هستم!! بدترش فكر صرفه جويي بود كه زده بود به سرم!! اگه فردا برم كادو هم بايد ببرم كه نمي دونم چي بگيرم و در چه قيمتي!! خوشبختانه من اصلن از طرف جوجه مريض كادويي نگرفتم!!  ۱۸ ماهه كه عقد كرديم ولي خواهر شوهر بزرگم حتي يه تاپ هم بهم كادو نداده در حالي كه برعكسش چندين بار پيش اومده!! حالا با اين تفاسير چي كار كنم!! برم مهموني مهو كه همه جا باهام بود و روز تولدم  تا شب همپاي من مشغول تدارك تولدم بود و قبل از شروع تولدم حالش بد شد و بعدش سرم و ... كه شوهرش اونو برد (عملن هيچ لذتي از تولدم نبرد) و هم  اينكه هر جايي به كمك نياز داشتم پاي ثابت ياري رسوندن بهم بود يا اينكه برم جشن تولد سي سالگي جوجه مريض كه سال قبل مي تونست بياد تولد من و منو خوشحال كنه تا حدي كه اون شب يكي از بهترين شب هاي زندگيم باشه ولي نيومد؟!!!! ذهنم مشغول نيست فقط داره هويجشو بد مي جود!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:6  توسط نانازي بانو  | 

زپلشك آيد و زن زايد و مهمان عزيزم ز در آيد!!

از صبح مزاحم نبود كه بود! سرم شلوغ نبود اول هفته اي، كه بود! امتحان كلاس زبان تخصصي ندارم كه دارم!! هوا ديگه چرا اينجوره؟!!! ديشب تا ۳ بيدار بودم و درس مي خوندم! امروز يه اتفاقي افتاد كه خرسي اومده و بست نشسته ور دلم توي محل كارم!! صبح من تندي از خونمون زدم بيرون در حالي كه عمه خانومم هم اومده بود خونمون! و خرسي هم همچنان خوابيده بود!! ساعت تقريبن از ۱۰ گذشته بود كه ديدم يكي اومد توي جلوي اتاقم و يه سوالاي چپندرقيچي پرسيد كه نمي دونم به كجا بند بود به ناكجا پيوند!! نيم ساعت بعد يكي زنگ زد و گفت اسمم محمد*پيامه و ... نيم ساعت پيش اومدم خدمتتون و ... (دقيقن ياد دوران دانشجوييم افتادم كه هر چند وقت يكي ميومد با همين حالت ها و نفس زدن ها و استرس و بعد پيشنهاد آشنايي و ... ) كه خب جوابشون هميشه منفي بود!! از اونجايي كه وقتي اومده بود ازم ساعت كاريمونو پرسيد و منم بهش گفتم  و اينكه خيلي ترسو هم تشريف دارم يههو ذهنم صدهزار جا رفت!!داشتم ميگفتم از اونور خط خودشو محمد پيام معرفي كرد(اين اسمو نشنيدم تا حالا) بعد گفت من از چند وقت پيش ديدمتونو و يه عرض خصوصي داشتم و نمي دونم يه خواهر داشتم كه شبيه شما بود و الان رفته اسپانيا و ... !!ديگه ديدم مثل اينكه زيادي هزيون مي گه گفتم جناب من متاهلم!! و ديگه نزاشتم ادامه بده و بعد كه اين قضيه رو توي ذهنم مرور كردم ييهو ترسيدم و زنگ زدم به خرسي. گفتم بياد پيشم!! طفلي خرسي هم توي گرما اومده و همه كارشو ول كرده كه يه وقت موقع رفتن مشكلي برام پيش نياد!! حالا طرف اصلن بهش نمي اومد خطرناك باشه ولي من از هر چيز مرموزي مي ترسم و دست خودم نيست!!

تصميم دارم كلاس زبانو نرم عوضش به خودم يه استراحت بدم و با مرج بريم خريد!!واسه خريد كادوهاي داماد و گيفت و ...!! ولي خب عذاب وجدانم دارم!! دست خودم نيست!!يه۸ چيزي بگم منو نزنين!!! به خدا ديشبم كلي خواب هاي عجق وجق ديدم كه از صبح داره تعبير مي شه!! منو خرسي توي خواب ديدنهامون تلپاتي داريم!!شديد در حد مرتاض ها!! مثلن خرسي خواب ديده بود كه كاپشنش گم شد و زماني كه ديگه اميدوشو واسه پيدا كردنش از دست داد پيداش كرد. فرداش دقيقن كاپشن من گم شد و دقيقن يه هفته بعد كه فراموشش كرده بودم  و از پيدا كردنش نا اميد شده بودم پيداش كردم اونم توي طلافروشي كه رفته بودم واسه خرسي سكه بخرم!! ضمنن خرسي هم ديشب خواب هاي عجق وجق مي ديد!!اينه كه امروزمون كلن عجقيم!!

نرسيدم جواب كامتهارو بدم و بهتون سر بزنم  فردا ميام!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:46  توسط نانازي بانو  | 

هر چي به ۱۱ تير و عروسي مهو نزديكتر مي شيم استرس منم بيشتر مي شه.همين مهو كه دوست و همراه دوران كودكيم تا به امروز بود.دخترعموي مهربون من!!! گفته بودم كه جمعه با مرج و مامانم اينا و عمه و زنعموهام رفتيم جهيزيه مهو رو توي خونش چيديم!! سرويس چوبش مونده بود كه امروز مي رسه!! اونروزي كه ما رفتيم دو تا خواهر شوهر مهو هم اومده بودن!! منو مرج توي آشپزخونه مشغول چيدن وسايلش بوديم و اصلن توي هيچ باغي نبوديم!! ديروز كه دوباره رفتيم خونه مهو اينا واسه بقيه وسايلش خواهر شوهراي مهو نيومدن!! ديدم مهو مي گه اينا ناراحت شدن و گفتن چرا دخترعموهات روز جمعه مارو تحويل نگرفتن و حتمن توي عروسي مي خوان گارد بگيرن و ... كلي روي اعصاب مهو بيچاره راه رفتن!! اون روز منو مرج جفتمون با همسران گرامي مشاجره داشتيم و اصلن توي اين دنيا نبوديم !! به اين نتيجه رسيدم كه خواهر شوهر هر چي هم خوب باشه خواهر شوهره!! هيچوقت نمي تونه نزديكتر باشه!البته بجر عمه خانوم من! تازه مهو درد منو درك كرد!! آخه اينا هيچوقت كمتر از گل به مهو نمي گفتن حالا كه نزديك عروسيش شده اونو به مرز محو شدن رسوندن(بس كه مهو حرص خورد و لاغر شد)الانم من در حالي دارم اينارو مينويسم كه چشمام به زور چوب كبريت باز مونده و صدام خروسي شده بس كه خواب آلودم! امروزم تا ۹ كلاس دارم نمي دونم چه خاكي مرغوبتره كه توي سرم بريزم!! رسمن از ۱۲ بيهوش مي شم.سه شنبه با مرج هماهنگ كرده بوديم كه شب مرج و شيش كوچيك بيان خونه ما!! اينا تولد برادرزاده شيش كوچيك دعوت بودن و تا بيان ساعت ۹ شد! خرسي هم توي يه شركت بود و تا بياد ساعت شد ۱۰ ! از اون طرف ما*هواره خالم اينا واسه خودش شلنگ تخته انداخته بود و دخترخالم اينا مدام زنگ مي زدن كه خرسي مي تونه بياد درستش كنه و از طرف ديگه مرج و شيش كوچيكم خونمون بودن!! مامانم مشغول آماده كردن شام بود كه منو خرسي رفتيم خونه خالم اينا!! رفتن همانا و ساعت ۱.۵ برگشتن همان و مرج و شيش كوچيك هم در حال ديدن هفت پادشاه همان!!كلهم شبمون خراب شد.چرا چون توي رودروايسي قرار گرفتيم. اين ديگه چه لغت خركييه!! رودر وايستي؟!!يا رودرواسي؟!!گنجينه لغتمونم تحليل رفت!! اي نانازي پير شدي!!

يه كم حرفاي تومني: من از اين همه بي طرفي صدا و سيماي ايران به وجد ميام وقتي مي بينم داره انگشت كوچيكشو توي چشم ملت فرو مي كنه و با يه لبخند موزيانه مي گه همراهتونيم!! و بيشتر وقتي به وجد ميام كه مي بينم چند تا پير و كور و كچل اعم از زن و مرد و پير و جوون از اون مدل هاي اكبر آقا و اصغر آقا و اقدس خانوم  و كبري خانوم! توي دوربين صدا و سيما نگاه مي كنن و مي گن هاي مردم ما خريم ، بي غيرتيم، گوسفنديم اينا يه مشت الازل اوووواش بودن جون شما !!.ديروز يكي از اين اكبرآقاهارو توي تلويزيون نشون ميداد كه مي گفت انگليس الاذل اوواش فرستاده كه بيان كشورو به هم بريزن و انقلابو تهديد كنن ولي كور خونده!! طفلي بهش ياد ندادن بگه ارازل و اوباش! ضمنا اين چند ميليون از كجاي انگليس پا شدن اومدن ايران من نمي دونم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 9:31  توسط نانازي بانو  | 

اونقدر كه هر جا مي ريم بحث سيا*سيه نه در دستشويي آرامش داريم و نه در خواب!! اون از دعواي شيش كوچيك و مرج كه سر مسائل سيا*سي با هم بحث كردن و پشت بندش يه قهر مفصل و اينم از خواب هاي مغشوش منه طفلكي!!! ديروز كه رسيدم خونه خير سرم رفتم يكمي بخوابم . خواب ديدم دو تا از اين سربازهاي ضد شورش با پوتين و باتوم و تشكيلاتشون روي ميز اتاقم داران راه مي رن و منم از لاي در دارم نگاهشون مي كنم و قلبم مثل جوجه گنجشك شونصدتا مي زنه اونم در ثانيه!!! بعدشم از رو نمي رم و بازم چشممو مي چرونم توي اتاق كه ببينم رفتن يا نه!! ولي همچنان اونا با پوتيم روي ميز شيشه اي اتاقم رژه مي رفتن!! بعد جفتشونم قد بلند و هيكلي و جوون بودن!! اين از خواب عصرم!!

ديشب با مامان و بابا رفتيم خونه خاله جونم!! ساعت يك شب برگشتيم خونه! به خرسي زنگ زدم و بعد هم خوابيدم!! بس كه خونه خالم بحث سياسي و ... بود تا سرمو گذاشتم پايين خواب ديدم منو خرسي توي تظاهراتيم!! دو نفر كشته شدن! كمك كرديم رسونديمشون توي يه مسجد!! يه دكتر خيلي خوش تيپ هم اومد بالا سرشون ولي بعد گفت اينا مردن!! وقتي از در مسجد ميومد بيرون گفت اينا (منظورش نيروهاي ضد شورش و ... بود)يزيدن!! توي همون حال من ييهو ضاربو ديدم كه داشت اسلحشو زير كتش پنهون مي كرد و ترك يه موتور مي نشست!! تا منو ديد كه اسلحشو ديدم گفت: من بازرسم (يعني دهنتو مي بندي تا من فرار كنم وگر نه خودم خفت مي كنم)!! (تصور كنيد صورت ابن ملجم توي فيلم امام علي) يه صورت خيلي زشت!! سبزه سبزه با ريش هاي مدل طالباني و چشم هايي كه سفيديش به زردي مي زد!!منو مي گين اونقدر حرص خورده بودم از كشته شدن دو تا آدم كه همونطور زل زدم توي چشمش و وقتي خرسي حواسش نبود رفتم جلو و گفتم تو بازرسي؟ منم نانازيم!! (البته اينجا شغلمو گفتم) بعد هم  در حالي كه اون همونطور با چشم هاي وحشي منو نگاه مي كرد از خواب پريدم!!

ديشب خرسي وبلاگمو خوند و البته فقط نكات منفيش روش اثر و گذاشت و گفت مي ره تا يه هفته هم ازش خبري نمي شه!! بعدشم مثلن ازم ناراحت شد و گفت هر وقت واقعن درد داره مي گه و چرا من نوشتم كه اگه اون نبود وضع زندگي من الان خيلي بهتر بود!! همينجا از ايشان پوزش طلبيده و گفته مي باشم كه اگر از اين به بعد از اين حرفها بزند مسئوليت عواقب بعدي كه همان آتش زدن الكساندر (لب تاب جناب خرسي) و سنگ پراني و ... به عهده خود خرسي مي باشد!! و اگه كسي عكس يا فيلمي از عوامل اغتشاش در دست دارد به ادرس ايران!تهران!بيت ره*بري !خود جناب ره*بر برساند تا عوامل اغتشاش را مورد تجليل و تقدير قرار دهند كه خوب دهن ملتو سرويس نمودند!!!ضمنن با تاخير ما خس و خاشاك نيستيمخودتي بي ادب آنگولايي!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:27  توسط نانازي بانو  |