دو شب پيشم گفته بود: اگه زندگيمون بخواد شروع بشه كه من فكر نمي كنم با اين وضع چنين اتفاقي بيفته
اين جمله هايي كه بولد كردم جملات گهربار جناب خرسيه!! نمي دونم اسم اينو چي بزارم !! دست پيش گرفتن !! يا خود فريبي؟!! يه جورايي دارم با احساس درونم مي جنگم كه هيچي نگم و بزارم هر چي ميخواد بشه!!
براي خدايي كه نمي بينمش:
خدايا يه تغيير مثبتي در زندگي من ايجاد كن كه بتونم حداقل تحمل كنم!! خدايا نزار همه طراوت زندگيم از بين بره!! خدايا احساس هاي زيبايي كه داشتمو بهم برگردون بزار با اونا خوش باشم!! خدايا نزار قلبم پير شه!! (آيكون يك عدد نانازي بغض آلو) خد ايا يك جان ناقابلي دارم كه در كف دست مي گزارم و ... (همتون گريه كنيد لطفن با صداي بلند)
اگه خرسي مي خونه براي او: يعني چي كه هر دردي داري به من نسبت مي دي؟!! تو هر دردي داري ريششو توي بچگيت و سهل انگاري خانوادت جستجو كن!! يعني چي كه عصبي هستي و درد داري و هر روز بدتر از ديروز مي گي تو باعثشي و ...!! تا ديروز پا و الان گوش و سر!!! هر دفعه هم كه دو كلمه حرف بزنيم اين وضعمونه!! گناه كه نكردم! به جاي اينكه من انتقاد كنم ...
همين آقا كه همكارمه پنجشنبه اومد و با خنده هاي موزيانه گفت خانوم نانازي!! از همين الان بهتون مژده بدم!! رئيس جمهور بعديتونم انتخاب شده!! همونجور مات بودم كه ديدم مي گه جناب ضر*غامي!!همين آقا وقتي ديد من خيلي ناراحتم از اين كه خون و خونريزي شده و هيچكي به هيچكيه!! گفت: بايد بزنن همشونو تيربارون كنن (همون يك و نيم ميليون نفر راهپيمايي كننده) . منم گفتم تو بهت چي رسيده كه اين حرفو با وقاحت مي زني!! اونا هموطناي من و تو بودن!! و ...
چقدر سخته يه عده برن كشته بشن و خانواده هاشون خونشونو پايمال كنن!! پنجشنبه تي ويو ديدين؟ بعضي از خانواده هاي اين كشته شده ها واسه گرفتن سهميه شهيد و اين چرت و پرتا چه ها كه نمي كنند!! اگه با گفته ها و گريه هاي ر*ه*ب ر مردم بخوان عقب بكشن خيلي خجالت آوره!! جالبتر از همه اينكه امروز يكي از همكارام كه طرفدار سر سخت مو*سو*يه چند تا برگه كه از سايت محسن رضايي پرينت گرفته بود آورد ديدم طبق اعلام شبكه خبر كه يه گوشه تعداد آراي شمارش شده رو مي زد، با افزايش تعداد آراي شمارش شده، آراي سبزوار(محس*ن رضا*يي) كاهش پيدا كرده بود!! اينا يعني چي؟!! بگذريم!!
پنجشنبه من و مرج قرار بود بريم تولد دختر پسرخالم! وقتي رسيدم خونه مرج هم رسيده بود!! ديگه تند تند ساعت ۵ رفتيم كادو خريديم و بعد اومديم و من رفتم دوش گرفتم و بعد حاضر شديم ديگه ساعت ۷ شده بود!! بعد هم رسيع خودمو رسونديم تولد كه ديگه آخراش بود!! كادو هم چون نمي دونستيم چي بگيريم و عروسك هم نمي خاستيم بگيريم من يه دست گيلاس گرفتم و مرج هم يه دست ليوان پايه بلند!! شب من تنها بودم واسه همينم مرج پيشم موند كه زنگ زد شيش كوچيك هم اومد و شام خورد و رفت خونه خالم اينا!! آخر شب خرسي اومد پيشمون ولي سر يه موضوع كوچيك كه اصلن يادم نمياد گذاشت و رفت!! منو مرج مونديم با سه تا واحد خالي !! از ترس مرجو بيدار كردم و نشستيم هندونه خورديم و حرف زديم و بعد هم خوابيديم ساعت ۱۱ بيدار شديم!! بعد از ظهر رفتيم جهيزيه مهو و چيديم!! خيلي سليقه به خرج داديم
ساعت نزديك هاي ۸ اومديم خونه!! خونه مهو اينا يه خونه ۱۲۰ متري ۲ خوابه تازه سازه!! حموم و دستشويي بزرگي داره و طبقه سومه!!مرج بيدار بود ولي من خوابيدم!! ساعت ۱۱ ديدم خرسي زنگ زد، طفلي هلوهاي باغشونو آورد با كلي گوجه سبز رسيده!!! رفتم توي هال كه برم پايين ديدم شيش كوچيك و مرج توي هال نشستن و دارن حرف مي زنن! با هم رفتيم شيش كوچيكو رسونديم خونه برادرش و بعد با خرسي و مرج رفتيم دور زديم و پارك رفتيم و بعد اومديم خوابيديم!! امروز كلاس زبان دارم!!نمي دونم امروز برنامه اي هست يا نه!!اگه باشه خب مي شه فكر كرد خبري هست ولي اگه نه ديگه ملت خاموش مي شن!! حق هم دارن رهبر بغض آلو شده !! مردم ما هم احساساتي!! اونام تير اندازهاي خوبين كه دقيقن احساس مردمو هدف گرفتن!!اينو هم بگم تك تك اونايي كه توي سخنراني ديروز گريه مي كردن همونايي هستن كه اگه اتفاقي بيفته و نظا*م تهديد شه بايد سر يه سوراخ موش با هم درگير شن و رسمن زندگي براشون زهر مي شه!! مگه خونواده هايي كه اول انقلا*ب جووناشون الكي به جرم هاي مختلف مفسد في الارض شناخته شدن و توسط اين نظام بيگناه اعدام شدن به راحتي از اين جماعت مي گذرن؟!! اون گريه هاي ديروز اينا هم به حال خودشون بود!!من مي دونم!!(آيكون اون شخصيت توي گاليور)
ديشب خونه خالم اينا بوديم!! طفلي ها اينا هر شب مي رفتن توي جمعيت و كتك مي خوردن!! نتيجشم با*سن ورم كرده ي دختر خالم بود كه مورد هدف باتوم قرار گرفته بود!! خرسي خونه ي اون يكي خالم بود و براشون ما*هواره رديف مي كرد!! صبح اومد دنبالمو منو رسوند خونمون و بعد هم سر كارم!! فردا تولد دختر پسرخالم دعوتم!! يه سالش شده!! با مرج هماهنگ كرديم كه اگه شد بريم!! اين روزها دل و دماغ خيلي كارارو ندارم!!حس مي كنم درسام تلنبار شده و نمي رسم بخونم!! حس بدي دارم!! توي دلم آشوبه!! مرتب استرس دارم!!مغزم هنگ كرده!!
اتفاق خاصي نيفتاده !! چيز خاصي نخريدم!!
خب اين چند روز هم كه به علت حكو***مت نظا* مي حال و حوصله نوشتن نداشتم!! اصلن حوصله اين اينترنت زغاليو نداشتم يعني!!(اگه مي گم حكو. نظا واسه اينه كه اسم ديگه اي نيست كه روي اين روش دو*لت بزارم) پيامكو قطع كردن كه چي؟ اينترنت قطع شده كه چي؟!!مگه مي شه مردم هم قسم حضرت عباسو باور كنن و هم دم خروسو؟!! قبلن ها عاليجنابان پشت پرده مي ... ريدن مي گفتن نر*يديم و بو نمي ديم!!!الان اومدن رودر روي ملت مي ...ند!!! بوشو انكار مي كنن!!!عجيب نيست؟!!
راستي منو خرسي توي اين چند روز رفتيم با*بلسر!! خيلي خوش گذشت!!مهمترين اتفاق هم روز مادر اين بود كه از سر كار تعطيل شدم رفتم خريد و يه ساعت ديواري واسه مامان خرسي و يه كيف چرمي مشكي واسه ماماني خودم گرفتم!! ديدم درست نيست اختلافات زياد بشه و منم به بزرگترم بايد احترام بزارم!! روز مادر هم كه يه روز بيشتر نيست!! تازه خرسي هم با مامانش حرف نمي زد و اين موضوع بيشتر منو آزار مي داد!! خلاصه اينكه تا ۸.۵ به قرارم با خرسي رسيدم و ۹ رفتيم خونشون!! يادم رفت عكس بگيرم از ساعت!! در اولين فرصت كه پام به اونجا برسه اينكارو مي كنم!! برخورد مادرشوهرم و خواهر شوهرام خيلي خوب بود!!؟(نكته : دوري و دوستي به خدا معجزه مي كنه) شام اونجا بوديم!! خرسي يه سكه پارسيان و يه گوي موزيكال خشگل كادو داده كه عكسشو بعدن مي زارم!! خيلي ذوق كردم!! موزيكش خيلي آرامش بخشه!!مرسي خرسي ماهم!! خيلي دوستت دارم!! آخر شب اومديم خونه ما و كادوي مامانمو داديم!!
مشکوکم مشکوکم به تو
نمیتونم بمونم با تو
مشکوکم مشکوکم به تو
نمیدونم با کی هستی
دنیامو کردی زیر و رو
حتی نذاشتی آبرو
تو نمیخوای منو تو ما شیم
آخه چرا بهم بگو
خب به خودم و شما تبريك مي گم كه در فضاي سالم و سالمتر از سالم (!!!!!) رفتين و راي دادين!!تكليف بود ديگه!!! بايد مي رفتين!! مهم نيست طرفدار كي هستين بياين راي بدين!! آمار راي دهنده ها بره بالا!! موج راه بندازين!! موج سبز و پرچم!! بياين!! بيايييييييييييين!!!(آيكون يه دولت با پوزخند لولويي ايضن چشم هايي كه داره برق مي زنه خفن)اومدين !! ملت اومدين؟!! خب خوش اومدين!! حماسه آفريدين!! مشت زديد توي دماغ استكبار و اونو خردماغ كردين!! حالا برين خونه هاتون كارتون نباشه!! خودمون راي هاي رو مي شماريم بهتون مي گيم تخلف نشده و نتيجه قططططططعي رو اعلام مي كنيم!! يه وقت فكر نكنين ما مي دونيم كه رئيس جمهور كيه ها!! ما هم نمي دونيم محمو*د جونه!!
بگذريم!!! پنجشنبه بعد از كلاس اومدم يه گشتي زدم و بعد با خرسي رفتيم يه جايي واسه كارش و بعد اومديم خونه ما! آخر شبم رفتيم دور زديم!! ديروز صبح هم بيدار شديم مثل بچه هاي خوب رفتيم راي داديم!! بعد خرسي منو رسوند خونه عمو اينا و خودش رفت خونشون!! ديروز خونه مهو اينا پبريسا و بچش و مرج هم بودن!! خيلي بهمون خوش گذشت!!! يه كمي برنامه ريزي كرديم واسه جشن مهو و بعد غروبش خرسي تا يه جايي اومد دنبالم و با هم رفتيم خونه ما!! با كمك مامانم آش رشته درست كرديم كه خرسي خيلي دوست داره!! شب خرسي رفته بود طبقه بالا و منم خوابم برد!! صبح با زنگ مرج بيدار شدم!!(توي سرويس ادارش بود) مي گه نانازي مي دوني چي شد!! ۴ سال ديگه بايد ايشونو تحمل كنيم!! من ديگه خواب از سرم پريد!! باور نمي كردم!! هيچي ديگه!!!البته برام مهم نبود حتمن كي رئيس جمهور مي شه!! مهم اين بود ايشون نشن!!!چون از دروغگوها بدم مياد!!!
من شخصن به سلامت انتخا*بات شك دارم!! مطمئنم يه دستهاي نامرئي توي كاره!!حالا مهم نيست سبزوارم يه راي درست حسابي نياورد ولي خب ...
ديروز نشونه ها مي گفتن ديدي هر كسي يه ناراحتي داره!! هيچكي بي مشكل نيست؟!! ديدي هيچ كس همه جوره ايده آل نيست!! ديدي ادم كامل پيدا نمي شه!! ديدي بازم همه آدم ها با وجود همه داشته هاشون تنهان!! فقط تو تنها نيستي؟!! ديدي خدا چه زود به دلت توجه كرد!! ديدي خرسي چقدر مهربونه!!قربون دلش برم كه مثل آيينه شفافه!!
خرسي خيلي دوستت دارم همسر مهربونم!!
تصور كنين ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دست توي دست هم دادن تا بارها منو به يه سمت ديگه سوق بدن!! به سمتي كه شايد شايستش بودم و شايد هم از سرم زياد بود و شايد هم كه نه حتمن لياقتشو نداشتم!! توي يه برهه زماني چنان جنگجويي شدم كه دست هر چي جومونگ و سوسانو رو هم از پشت بستم و دهن ملتو هم ايضا!!جنگيدم با همه با همه چي با سرنوشتم با خودم!! بارها نشونه ها رو ديدم!! نشونه هايي كه پائولو كوئيلو هم توي كيمياگر سفارش كرده بود توي زندگيمون پيدا كنيم!! ديگه نشونه ها باهام حرف مي زدن ديگه فقط نشونه نبودن!! ولي من چشماموبستمو و دوتا انگشت كردم توي دو تا گوشم!! ديگه نشونه ها مي زدن پس سرم كه نانازي پاشو!!كوري؟ كري؟اين راه تو نيست!! دنبال چي هستي؟ خواسته هاتو يادت رفت؟انتظاراتت!! هدفت؟!!آرزوهات!!
آخرش چي شد؟درست زماني كه داشتم آدم مي شدم نشونه ها گذاشتن و رفتن پي كارشون!! نتيجه؟ هيچي آتش بس با سرنوشت!! صلح نه آتش بس!! (يعني خفه شو نانازي سرنوشتو كه عوض كردي و از عرش به فرش رسيدي حالا خفه شو و فقط تماشا كن)
يه مدته كه دوباره سر و كله نشونه ها پيدا شدن!! مدتش كوتاهه ولي نمي دونم چطور احساسمو بيان كنم!! از اون مدل اتفاقايي كه بايد بيفته و مي افته!!اون چيزي كه بايد ساخته شه ساخته مي شه!! نشونه ها مي گن شاه كليد دستته نانازي!! دوباره اومديم سراغت!! برو و به هدفت فكر كن كه اگه بهش برسي به همه چي مي رسي!! سرنوشت مي گه يه بار سر دانشگاه و رشته باهام جنگيدي و يه بارم سر انتخاب يه همراه...!! موفق بودي؟!!
ديروز بعد از ظهر
نانازي در حالي كه ته دلش يه چيزيه: خرسي جون مي خوام يه چيزي بگم!!
خرسي: خب بگو عزيزم
نانازي: درحالي كه ترديد داره كه بگه يا نه!! من مي خوام ... (... يادم نيست چي گفتم چون ته دلم اون نبود كه مي خواستم بگم)
در شرايط فعلي پر شورتر و با انگيزه تر از هميشه دارم درسمو مي خونم!! كه اگه به هدفم برسم كه به مسير درست زندگيم رسيدم و پله هاي زندگيمو چندتا يكي طي كردم و اگه هم خداي نكرده بهش نرسيدم اون وقته كه بايد ... . يادش بخير اون سالهاي قبل از ۸۴ اون همه شور و اشتياق زندگي!اون همه آرزويي كه فكر نمي كردم برام محال باشه!!
ديگه اينكه ديروز اتفاق خاصي نيفتاد!! مهو اينا اون خونه قبليو فسخ كردن يه خونه ديگه گرفتن!! تا اداره ما يه ۱۰ مين پياده!! خب اين يعني عالي شد!! حالا هر چند وقت يه بار مي تونم برم بهش يه سر بزنم!! ديگه اينكه تب و تاب انتخابات هر روز بيشتر از پيش داره مارو مي سوزونه!! هر چي هم مي خوايم بي خيال ماجرا شيم نمي شه!! خلاصه اينكه دارم فكر مي كنم سبزوارم گزينه اي نيست كه دنبالشم!! الان بين موسوي و سبزوار توي شك موندم!! تصميم دارم واسه جشن مهو يه لباس خشمل بخرم!!البته اوني كه توي جشن جوجه مريض پوشيدمو هنوز كسي نديده!! توي عروسي همونو مي پوشم!!
همچنان نمي دونم عروسي جوجه مريض كيه!! نمي دونم مي ريم يا نه!! واسه جشن اون ديگه اگه بخوايم بريم هم لباس ندارم و كلي پياده مي شم!! اي خدا بيا و يه مهربوني ديگه هم بكن عروسي اينا رو يه چند ماهي اون ورتر بنداز!! كه حداقل توي فكر اين نباشم كه واي مي ريم واي نمي ريم واي خرسي چي مي گه واي برخوردشون چطوره واي لباس ندارم واي ... كه حداقل امتحان ارشدمو با خيال راحت بدم بعد!!
من از صميم قلبم خرسيو دوست دارم!! تنها اميد زندگيمه!!
ولي بازم ياد روز عقدم افتادم از خودمو از زندگيم بيزار شدم!! اي خدا يكي بياد منو ببره توي يه خواب مغناطيسي و اون روز تاريكو از ذهن من پاك كنه!!نمي دونم چرا اون روز كه بايد زيباترين روز زندگي من باشه به لطف بعضي ها و خودخواهي هاشون شده برام يه كابوس!!!
هر چه براي خود مي پسندي براي ديگران هم بپسند!!!اين جمله خيلي با ارزشه!!
خلاصه اينكه امروز خيلي كار دارم!!دوست دارم يكمي آشپزي كنم!! ولي خب رژيم داريم(منو مامي) واسه عروسي مهو ديديم يكمي بهتره وزن كم كنيم!! من يكمي ولي مامانم فكر كنم خيلي يكمي!!
ديشبم ۵۰ تا دراز نشست رفتم مامانم ۳ تا!! دي
الانم يه عالمه گوجه سبز خوردم!! واسه همينم دل ضعفه گرفتم!!راستي عروسي مهو ۱۱ تيره!!!
ااااااااااه تازه مناظره موسوي و احمدي نژادو هم ديديم!! بسي مشعوف گشتيم!! عين بچه كلاس اولي ها چقولي همو مي كنن و زير آب همو مي زنن!!مثل اون وقتها كه بچه بوديم و يه كاري مي كرديم و مهو فضول باشي مي گفت برم به فلاني بگممممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شده حكايت احمد*ي نژاد كه مي گه پرونده رو رو كنم؟!!موسوي كه خيلي احساسيه اگه بگم انتخابم اونه!! هنوز كسي مد نظرم نيست جز سبزوار![]()
می خوام بگم اصلن من توی دو سه تا پست قبلیم راجع به خانواده (اگه بشه گفت) خرسی چیزی نوشتم؟!! نه شما بگید!!! فقط چندتا از دوستان پرسیدن منم جواب دادم!!!
دیدم خرسی می گه نانازی مگه نگفتم دیگه راجع به خونوادم چیزی ننویس(خرسی فکر می گنه وبلاگم لو رفته و برعکس من از این بابت ناراحته)!! ولی من فکر می کنم اگه این وبلاگ لو رفته باشه (که اصلن برام مهم نیست) با کمال میل قسمت های قشنگشو که وقت گذاشتم و کمر انگشتم خم شد و در مورد خانواده شوهرم نوشتم تقدیم می کنم بهشون!! بیان ثابت کنن حرفام دروغ بوده!! خب بحثو تموم می کنم!!! دیگه راجع به خونوادش چیزی نمی نویسم!!
دیگه اینکه تا من بیام بجنبم حرفی بزنم گوشیو تققققققققققق گذاشت!!! منم عصبانی رفتم خونه!! تا ۹ خوابیدم و بعد بیدار شدم. رفتم دوش گرفتم و حول و حوش ۱۰.۵ بهش زنگ زدم!! آخرشم تا ۲ بیدار بودم و بعد خوابیدم!! امروزم کلاس دارم!! هوا بس ناجوانمردانه گرم است!!
خرسی عزیزم می خوام بگم اوقات قشنگمون زیباتر از این حرفاست که بخوایم اینجوری خرابش کنیم!! دیروز به چی رسیدی؟ دلی که نباید سیاه می شد شد!! تو هیچوقت اون زجری که کشیدمو درک نخواهی کرد!!هر چند همشو به خدا واگذار کردم ولی ازت انتظار نداشتم!!!!
تا حالا شونصد نفر از دوستان ازم در مورد فال قهوه پرسيدن و اينكه چقدر درسته. بعضي ها هم گفتن خرافاته و ... . اول از همه بايد بگم من طرف صحبتم با اون عده ايه كه تحمل شنيدن حرفو دارن و قضاوت هاي شخصيشونو براي خودشون نگه مي دارن!! هميشه گفتم كه فال قهوه و فال ورق و فال حافظ و ... براي من فقط يه تفننه!! همين و بس!! اما! اما!
اتفاقن هميشه بين منو دخترعموهامم همين حرف پيش مياد كه چطور مي شه سرنوشت آدم ها رو از توي يه فنجون ديد!!خودمم تا يه چيزي دليل علمي نداشته باشه برام قابل باور نيست!! ماكاروني دانشجوي پزشكيه و استاداش هم به اين قضيه عقيده دارن كه گاهي اتفاقاتي رخ مي ده كه دليل علمي ندارن!!بعد دقيقن استادشون سر كلاس فال قهوه رو مثال زد!! اگه سريال هاي پوآرو كه يه كارآگاه فرانسوي بوده يادتون باشه توي چند تا از قسمت هاش فال قهوه مي گرفتن و نتيجش هميشه درست بوده و حتي توي اون سريال هم فال قهوه رو نقض نكرده!! اولين سريالي كه ايرج نوذري بازي كرد اسمشو يادم نيست ولي خانومه از عشق همسرش به خودش مطمئن نبود و يا چطور بود نمي دونم ولي فال قهوه مي گرفت و پايان يكي از قسمت هاش ته فنجونو نشون داده بود كه دو تا قلب توي هم افتاده بود!! اينا همش فيلم بود!!خلاصه كلام اينكه به فال قهوه بيشتر از فوت كردن توي آب و به خورد ملت دادن اعتقاد دارم!!
حكايت: چند وقت پيش به ش*ف* گفته بودم كه مواظب باش دزدي مي شه ازتون!!دفعه بعد زنگ زد و گفت نانازي كفش هاي ع*ل رو از توي راهرو دزديدن!! (به خدا كار منو خرسي نبود
)دفعه پيشم بهش گفته بودم برات جابجايي افتاده الانم كه اونا دارن اسباب كشي مي كنن. جالبتر اينكه براش يه زن باردار افتاده بود پريشب گفت خواهرش اصلن قصد بارداري نداشت ولي الان حاملست (در حالي كه من قبلن بهش مژده داده بودم) و دوستم بعد از كنكور اومده بود خونمون و منو دخترعموهام واسه سرگرمي نشستيم به فال گرفتن براي دوستم. بهش گفتيم تو جنوب قبول مي شي و مي ري اونجا درخت هاي نخل زيادي هم دورو برته!!كه دوستم داروسازي اهواز قبول شدو بعد گفت نانازي دقيقن روبروي خوابگاه ما پر از درخت هاي نخله و ... حالا اينا نمونه هاييه كه يادمه!!در ضمن منم از روي كتاب واسه خودم فال مي گيرم و توي اين كار تبحر ندارم!! اگه هم داشته باشم واسه غريبه ها محاله كه فال بگيرم و روي اين قضيه پافشاري مي كنم!!در ضمن واسه جوجه مريض هم قبل از اينكه ازدواج كنه براش فال قهوه گرفتم و بهش گفتم برات ... افتاده!! اونم گفت ما ... نداريم توي فاميل و آشنا!! به چند ماه نگذشت كه اسم شوهرش شده ... !!
ولي خودم هميشه وقتي فال مي گيرم كه حسشو داشته باشم!! در ضمن ميگم فقط واسه سرگرمي فال مي گيرم!! اونم فقط واسه دوستهاي نزديكم و دخترعموهام !! ممكنه من فال ماكارونيو بگيرم اونم فال منو!! ضمنن اصلن پولي ردو بدل نمي شه كه كسي ضرر كنه!! و باور حرفهامونم به خودمون مربوطه!!
معمولن تعبير فالو نيك مي گيرن!! خودم اگه خبر بدي باشه توي فال هيچوقت به زبون نمي آرم!!اول كتابم همينو گفته كه خوشبين فال بگيرين!!!بازم مي گم ۱۰۰ در ۱۰۰ اطمينان ندارم به فال و فقط واسه وقت گذروني و خنده فال مي گيريم!!!!
ديروز رفتيم با خرسي جونم دندونمو پر كرد!! راجع به نگين هم منصرف شدم(خرسي مي گه در شان تو نيست و خودمم ديدم شايد توي محيط كارم درست نباشه) تصور كنين يه نانازي كه مقنعشو آورده تا دم ابروش كه موهاي خشملشو نبينن تا براش بزنن اونوقت يه نگين با براقيت تخسش بياد نورافشاني كنه!!! چه شود!!
چهارشنبه كلاس داشتم!! بعد از كلاس رفتم بيرون يه دوري زدم!! واسه خرسي يه تيشرت خشگل و يه پيراهن اندامي آستين كوتاه خريدم!!! يكمي دور زدم و بعد رفتم خونه عمه خانومم!! بعد با عمه اينا رفتيم بيرون دور زديم و بعد منو رسوندن خونه و رفتن!! خرسي يه ساعت بعد اومد!! رفتيم بيرون دور زديم!! آخر شب كباب خورديم و اومديم خونه!! پنجشنبه صبح زود بيدار شديم و آماده شديم كه بريم فرح آباد!! قبلن ها كه مجرد بودم هميشه تابستونا آقا رضا و مامان اينا پلاژ مي گرفتن لب دريا(همون فرح آباد-پلاژهاي اموزش و پرورش) واي اونقدر خوش مي گذشت كه نمي تونم وصف كنم!! دوچرخه سواري هامون چه حالي داشت، از اون دو ركابه ها كه مهو و ماكاروني با هم چپه شدن تا چپه شدن مرج وقتي داشت با من مسابقه مي زاشت!! شبهاش كه ديگه بي نظير بود!! لب دريا، آتيش،قهوه خونه سنتي!!
ديگه خرسي جونم زحمت كشيد و منو يه بار ديگه هم برد به همون حال و فضا با اين تفاوت كه پلاژ نرفتيم و فقط رفتيم لب دريا!! خيلي خوش گذشت!!! غروب ديگه برگشتيم!! اما از همون لحظه كه برگشتيم يه حس خاصي مثل بي قراري بچه ها بهم دست داد!! خرسي بايد مي رفت خونشون و من تنها مي شدم!! از همونجا كه گفت نانازي من مي رم خونه و ماشينو مي زارم و برميگردم همين حال شدم و ديگه خوب نشدم!! ديگه وقتي اومديم خونه ما اونقدر خسته بودم كه دلم فقط تختمو مي خواست ولي وضع روحيم بدتر از اين حرفا بود!! ماكاروني هم از تبريز اومده بود و ديدم خرسي كه مي خوادبره و فردا برگرده!! پس منم برم پيش دخترعموهام كه يكمي روحيم عوض شه!! اين شد كه خرسي منو رسوند خونه مرج اينا و خودش رفت!! آخر شب با اينكه پيش بچه ها بودم ولي بازم حس مي كردم خيلي تنهام و دلم خرسيو مي خواست تا اينكه هور هور اشك ريختم و بعد ديگه ساعت ۳ بود كه خوابيديم!! صبح ساعت ۱۰.۵ بيدار شدم و بلافاصله زنگيدم به خرسي كه بريم خونه ما!! ديدم خوابه!! تا ۱۲ خوابيده بود!! هر چي هم ماكاروني و مرج گفتن نانازي بمون ناهار پيشمون و بعد برو گفتم نه!! بايدبرم خونمون!! دوباره زنگيدم به خرسي ديد صدام بغض آلوده تندي راه افتاد!!خلاصه طفلي خرسي سه سوته خودشو رسوند خونه عمو اينا و با هم رفتيم خونه ما!!مثل اين بزمجه ها شده بودم كه مي خوان توي هر سوراخي سرك بكشن ها!! نه از روي فضولي انگار روحم نميتونست يه جا آروم بگيره!! شب ش*ف*ق زنگوليد كه ما داريم مي ريم يه خونه ديگه و ... خلاصه اينكه منو خرسي رفتيم خونشون و فال قهوهه رو گرفتيم و ساعت ۱۲ ديگه برگشتيم خونه!!اين بود تعطيلات من و و خرسي جونم!!
آها امروز نوبت دندونپزشكي دارم واسه پر كردن دندونم!! راجع به نگين هم مي پرسم!!!عروسي جوجه مريض تابستونه!! خرسي مي گه نمي رم ولي من مي دونم كه مي ريم!!واسه همينم منتظرم تاريخشو بفهمم!! خرسي توي اون خونه زندگي مي كنه و اونوقت نمي دونه!!!منم اگه بخواد دقيقه نود شه كه نمي تونم ديگه برم واسه لباس علاف شم!!
براي خرسي نوشت:
خرسي مهربونم!! خرسي نازم تو رو خدا منو هيچوقت تنها نزار!! دوستت دارم عشقم!!
امروزم کلاس دارم!! بعد از تعطیل شدنم می رم خونه بعد می رم کلاس دیگه بعدش می رم یه کمی می گردم آخه خرسی باشگاه داره!! بعدش می رم خونه و منتظر خرسی می مونم!!!
دقیقن حال آدمیو دارم که روی تخت نرم و گرم خونش نشسته و یه لیوان بزرگ و پر آب میوه کنارشه و یه موسیقی آروم داره اونو روی فضا تاب تابی می ده و در عین حال داره کارای ادارشو انجام می ده!!تعجب نکنین اینا فقط تصوره!! میگین چرا؟!! چون دیروز نانازیتون به خودش یه حالی داد و رفت واسه خودش از این کفش های مامانبزرگی هست توی بازار که خانم هایی که یه سال مونده بازنشسته شن می خرن که راحت باشن!! از این طبی ها!! از اینا واسه خودم خریدم. رنگش هم قهوه ایه!! چند روز بود کتونی می پوشیدم!!دیروز که از آرایشگاه می رفتم سر قرارم با خرسی اینو دیدم و ازش خوشم اومد و خریدم!!نخندین اسپرته بابا
خب بگم از دیروز که با مهو و مصی(شوهر مهو) رفتم آرایشگاهی که مهو واسم نوبت گرفته بود. بعد که منو رسوندن خودشون برگشتن!! منم رفتم ابروهامو مدل دادم و سرفتم جایی که باید خرسیو می دیدم!! از اونجا با هم رفتیم یه کافی نت که دوست خرسی اونجا بود و با اون رفتیم کافی شاپ یکی دیگه از دوستاش و بستنی و ژله خوردیم وبعد رفتیم یه کمی دور زدیم و از اونجا هم رفتیم یه پاساژ!!
حالا اینجارو داشته باشین!!!!
منو خرسی خیلی تیتیش توی پاساژ برای خودمون می گشتیم و حالشو می بردیم که خرسی گفت بریم طبقه بالا!! یه حسی بهم می گفت نرم ها!! به خدا راست می گم!!همونطور که منو خرسی دست تو دست هم از پله های نحس پاساژ می رفتیم بالا یهو یهو یهو چشمم منور شد به چهره که چه عرض کنم یه سرو پوزه كريحالمنظر پاریکال!!که دقیقن مثل خر شرک و ایضن ماده گاو سرگردان از پله ها میومد پایین!!و پشت سرش مامان و اون یکی خواهر خرسی(جوجه مریضه) !! حالا شما دقیقن تصور کنین يك فقره نانازي در حالي كه با چهره هاي در هم و برهم مادرشوهر و خواهر شوهر بزرگه (جوجه مريض) و چهره خاك بر سري خواهر شوهر كوچيكه (پاريكال) مواجه شده و نمي دونه چيكار كنه!! اولي كه همون پاريكال باشه مثل خر رد شد و گذشت و منم مثل يه تيكه شن زير كفش باهاش برخورديدم!!!
اما بشنويد از مادر خرسي و خواهر بزرگه كه داشتن ميومدن!! مادر خرسي مثل اينكه از قبل متوجه من شده باشه !! چهرشو اخمو كرده بود يه جور خاص همونجوري كه توي خواب ديده بودم!! جوجه مريضم انگار جهيزيشو ازم طلب داشته باشه اونجوري!!! بعد فكر مي كنين خدايي من چيكار كردم؟!! دقيقن مثل يه نانازي چماق به سر خورده چوپون رفتم از همون پله هاي پايين در حالي كه اونا 5 يا 6 تا پله بالاتر مقابلمون داشتن ميومدن پايين بهشون چنان سلام كردم (با نيش باز) كه ملت مونده بودن اينا كي ان؟!! بعد در حالي كه مادرشوهر همونطور كه كم كم داشت سگرمه هاش باز مي شد گفت سلام!! و منم رفتم صورت عرقيشو بوسيدم و در همون حال جوجه مريض داشت از كنارم بي توجه رد مي شد!! كه مثل اورانگوتان به اونم آويزون شدم!! حالا اون شپش داشت رد مي شدها!! گفتم جوجه مريض خانوم سلام!!(ايضن با نيش باز ولي نه دست دادم و نه روبوسي) اونم گفت سلام و رفت پايين!!! (خيلي سرد!! نمي دونم با اين چيكار كردم!! خوبه يه كلمه حرف بين ما رد و بدل نشده بود توي اون ماجراي عيد) يكي نيست به من بگه دختر خل خب تو هم تحويلش نمي گرفتي!!! خب ديگه گرفتين چي شد!!! حالي شدم كه بازم آرزوي لب دادن به قورباغه بهم واجب شده بود!! قبلن خاله خرسي هم سلام مي كردم جوابمو نمي داد بعد كه ديگه بهش يه بار سلام نكردم چنان اسپندي شد روي آتيش كه بياين و ببينين!! خب يكي نيست به مادرشوهرم بگه تو كه 60 سالته چرا تحت تاثير حركات دختراي مچولت قرار مي گيري!! سن و سال داري!!
البته از اينا انتظاري نمي شه داشت!! عكس دامادشونو و دخترشونو گذاشتن توي پذيراييشون كه واسه همه ملت تعجب آوره !!!جوري كه دوستاي خرسي عيد كه اومده بودن مي گفتن اينجا برعكسه؟!!! مي خوام بگم واسه پسرشون يه جو ارزش قائل نيستن كه بخوان واسه من كه عروسشونم ارزش قائل باشن!! پس نتيجه اخلاقي اين ماجرا اينكه احترام به اين قوم همانند
آب در هاون كوبيدن و در حكم مبارزه با زندگي خوش مي باشد!! و تبصره اين قضيه هم اينكه زين پس هر گونه سلام و احوالپرسي با جوجه مريض نيز حرام مي باشد چه در خيابون و چه در بيابون!!!خلاصه اينكه اوقات تلخ ما با ديدن اين جماعت خوش شد!! الان با كفشم احساس راحت تري دارم!!
قربون همگي!!
خرسي جون خيلي دوستت دارم عسلم! تو که گناهی نداری!! ايشالا هر چه زودتر از اين مخمصه نجاتت مي دم مي ترسم ديوونت كنن اينا!!تو هم بيا منو نجات بده!! بوس بوسي!!
پ. ن: اسم اين پست ربطي به ماجراي پاساژ نداره ها!!!
دیروز توی مطل دکتر وسوسه شدم نگین بزارم روی دندونم!! اینکارو می کنم البته بعد از ارشد!! الانم همش منتظرم تعطيل شم برم خونه بخوابم!! واي چيزي به عروسي مهو نمونده منم عين خيالم نيس!!!
ولي آبجيتون كارشو بلده!!! اولش چند تا نفس عميق كشيدم. دروغ چرا!! قبلش چند تا فحش توي دلم نثار بالايي ها كردم و چند تا هم غر زدم سر همكارام!!(اينو ديگه توي دلم نه) خلاصه اينكه بعد پيش خودم گفتم نانازي بجنب كه آش كشك خاله خانومته!!! بخواي نخواي بايد انجام بدي!! اين شد كه مثل فرفره شروع به كار كردم و تلفنهامو هم بي جواب رها كردم!! هر كي هم كه ميومد يه عرض سلامي كنه با چنان غضبي برخورد مي كردم كه راه اتاقشو هم گم مي كرد!! از قضا امروز يه نفر كه همش مي خواد خودشو اطلا*عاتي جا بزنه و يه كمي كمبود داره گذرش به اتاق ما افتاد!! (اينم از اون مدل مرتيكه هاييه كه از اولش شروع مي كنه به ور وري كردن و تا اخرش كه ديگه من واسه اينكه گورشو گم كنه مجبور مي شم سرمو گرم كنم به كارام و يا وسط حرفاش به همكارام تل بزنم و بخوام شرشو كم كنم!! اگه فكر مي كنين اين آقا از رو مي ره كه بايد بگم نه!!! همچنان به نطقش ادامه مي ده!! حالا تصور كنين اگه من از اتاقم برم بيرون اين همچنان مثل ضبط صوتي كه روشنش كرده باشن به سخنراني ادامه مي ده )امروزم در حال انجام وظيفه خطير بودم كه سرو كلش پيدا شد. همينكه اومد سلام كنه گفتم آقاي فلاني ببيخشيد من اصلن توي وضعيت روحي خوبي نيستم و از استرس داره بند بند وجودم مي لرزه و تا ۱۲ بايد كارو تحويل بدم و ... . اينم براي اولين بار فكر كنين اگه در حالت عادي ۳ ميليون كلمه مي گفت امروز ۲ ميليون و ۹۹۵ هزار تا گفت و ۵ هزار تا به ما تخفيف داد. خلاصه اينكه كار ما تموم شد و رفت پي كارش!!خب بريم سر آخر هفته اي كه گذشت. ۵ شنبه با خرسي رفتيم خريد.چيزي هم نخريديم. شب اومديم خونه. جمعه تا ۱۱ خوابيديم. بعد هم خيلي معمولي فقط ديروز غروب رفتيم بيرون دور زديم!! نكته جالب توجه اينكه پيرو خواب هاي سريالي مربوط به خانواده شوهر ديروز يه اس ام اس از برادرشوهر گلم(كنا) بهم رسيد و گفت نانازي سلام خوبي دلم برات تنگ شده. ديشب خواب ديدم اومدي خونمون و با من قهري!! (آخه آيكون يه نانازي جوگير و احساساتي) بالاخره يكي از خوانواده شوهر پيدا شد كه دلش برام تنگ شده باشه. منم بهش يه جواب مهربونانه بهش دادم!!! از همينجا كناي عزيز خيلي دلم برات تنگ شده!!! خيلي هم دوستت دارم !! يه عالمه كمتر از خرسي ولي يه عاااااااااااالمه بيشتر از دختر خاله هاو پسرخاله هام!!!
حتمن متوجه شدين چقدر با عجله نوشتم!! نوبت دندونپزشكي هم دارم كه بايد زود برسونم خودمو!! فعلن!!!