نوشته های من برای خرسی جونم
۱۱ روز ديگه به عروسي مهو مونده!! چقدر زمان زود مي گذره!!ديروز بعد از كلاس خرسي اومد و با هم رفتيم بيرون يكمي خريد كرديم و دور زديم!! بعد اومديم خونه ما!! گيج خواب بودم!! يه جوري كه حتي با رفتارهاي ناراحت كننده خرسي هم توان بحث و دعوا نداشتم!! يه جورايي ديگه نسبت به خيلي چيزا بي تفاوتم!! اسمشو مي زارم اعتماد!! نمي دونم دلمو خوش مي كنم يا دچار پيري احساس شدم!! پير قلبي واژه خوبيه!! حس مي كنم پير قلب شدم!! هر وقتم تا مي خوايم دو كلمه حرف بزنيم خرسي گوششو مي گيره و مي گه سرم درد مي كنه يا پاشو بهانه مي كنه و ... خلاصه اينكه ديگه كم كم داره طاقتم تموم مي شه!! ديشبم براي بار چندم گفت: من توي اين دو سال به چي رسيدم؟ (نمي دونم انتظار داشت براش خونه و ماشين و كار و زندگي جور كنم) يه ذره به اين فكر نمي كنه اگه من با موقعيتي كه داشتم با هر كي غير از اون ازدواج مي كردم الان در بهترين شرايط بودم نه اينكه هر روزم بدتر از ديروز باشه!! يه بار توي زندگيم احساسي تصميم گرفتم يه عمر بايد چوبشو بخورم!! اوني كه اشتباه كرد منم!

دو شب پيشم گفته بود: اگه زندگيمون بخواد شروع بشه كه من فكر نمي كنم با اين وضع چنين اتفاقي بيفته

اين جمله هايي كه بولد كردم جملات گهربار جناب خرسيه!! نمي دونم اسم اينو چي بزارم !! دست پيش گرفتن !! يا خود فريبي؟!! يه جورايي دارم با احساس درونم مي جنگم كه هيچي نگم و بزارم  هر چي ميخواد بشه!!

براي خدايي كه نمي بينمش:

خدايا يه تغيير مثبتي در زندگي من ايجاد كن كه بتونم حداقل تحمل كنم!! خدايا نزار همه طراوت زندگيم از بين بره!! خدايا احساس هاي زيبايي كه داشتمو بهم برگردون بزار با اونا خوش باشم!! خدايا نزار قلبم پير شه!! (آيكون يك عدد نانازي بغض آلو) خد ايا يك جان ناقابلي دارم كه در كف دست مي گزارم و ... (همتون گريه كنيد لطفن با صداي بلند)

اگه خرسي مي خونه براي او: يعني چي كه هر دردي داري به من نسبت مي دي؟!! تو هر دردي داري ريششو توي بچگيت و سهل انگاري خانوادت جستجو كن!! يعني چي كه عصبي هستي و درد داري و هر روز بدتر از ديروز مي گي تو باعثشي و ...!! تا ديروز پا و الان گوش و سر!!! هر دفعه هم كه دو كلمه حرف بزنيم اين وضعمونه!! گناه كه نكردم! به جاي اينكه من انتقاد كنم  ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 13:10  توسط نانازي بانو  | 

رئيس جمهو*ر بعدي: جناب آقاي ضر*غامي!! باورتون مي شه/!! يعني تا ۱۲ سال آينده راي ما دقيقن گلابي!!يكي از همين سينه چاك هاي زالوي آنگولايي (معرف حضورتون كه هستن !!همين جناب  اح.ن.ژ) كه چند ماه پيش داشت مخ منو مي خورد و مي گفت رئيس جمهو*رتون انتخاب شده و بيخودي تبليغات واسه كانديداهاي ديگه نكنيد . همون موقع هم كه اينارو مي گفت من گلومو پاره مي كردم كه يعني چه! پس دموكراسي چيه!! مگه ديكتاتوريه!!

همين آقا كه همكارمه پنجشنبه اومد و با خنده هاي  موزيانه گفت خانوم نانازي!! از همين الان بهتون مژده بدم!! رئيس جمهور بعديتونم انتخاب شده!! همونجور مات بودم كه ديدم مي گه جناب ضر*غامي!!همين آقا وقتي ديد من خيلي ناراحتم از اين كه خون و خونريزي شده و هيچكي به هيچكيه!! گفت: بايد بزنن همشونو تيربارون كنن (همون يك و نيم ميليون نفر راهپيمايي كننده) . منم گفتم تو بهت چي رسيده كه اين حرفو با وقاحت مي زني!! اونا هموطناي من و تو بودن!! و ...

چقدر سخته يه عده برن كشته بشن و خانواده هاشون خونشونو پايمال كنن!! پنجشنبه تي ويو ديدين؟ بعضي از خانواده هاي اين كشته شده ها واسه گرفتن سهميه شهيد و اين چرت و پرتا چه ها كه نمي كنند!! اگه با گفته ها و گريه هاي ر*ه*ب ر مردم بخوان عقب بكشن خيلي خجالت آوره!! جالبتر از همه اينكه امروز يكي از همكارام كه طرفدار سر سخت مو*سو*يه چند تا برگه كه از سايت محسن رضايي پرينت گرفته بود آورد ديدم طبق اعلام شبكه خبر كه يه گوشه تعداد  آراي شمارش شده رو مي زد، با افزايش تعداد آراي شمارش شده، آراي سبزوار(محس*ن رضا*يي) كاهش پيدا كرده بود!! اينا يعني چي؟!! بگذريم!!

پنجشنبه من و مرج قرار بود بريم تولد دختر پسرخالم! وقتي رسيدم خونه مرج هم رسيده بود!! ديگه تند تند ساعت ۵ رفتيم كادو خريديم و بعد اومديم و من رفتم دوش گرفتم و بعد حاضر شديم ديگه ساعت ۷ شده بود!! بعد هم رسيع خودمو رسونديم تولد كه ديگه آخراش بود!! كادو هم چون نمي دونستيم چي بگيريم و عروسك هم نمي خاستيم بگيريم  من يه دست گيلاس گرفتم و مرج هم يه دست ليوان پايه بلند!! شب من تنها بودم واسه همينم مرج پيشم موند كه زنگ زد شيش كوچيك هم اومد و شام خورد و رفت خونه خالم اينا!! آخر شب خرسي اومد پيشمون ولي سر يه موضوع كوچيك كه اصلن يادم نمياد گذاشت و رفت!! منو مرج مونديم با سه تا واحد خالي !! از ترس مرجو بيدار كردم و نشستيم هندونه خورديم و  حرف زديم و بعد هم خوابيديم ساعت ۱۱ بيدار شديم!! بعد از ظهر رفتيم جهيزيه مهو و چيديم!! خيلي سليقه به خرج داديم ساعت نزديك هاي ۸ اومديم خونه!! خونه مهو اينا يه خونه ۱۲۰ متري ۲ خوابه تازه سازه!! حموم و دستشويي بزرگي داره و طبقه سومه!!مرج بيدار بود ولي من خوابيدم!! ساعت ۱۱ ديدم خرسي زنگ زد، طفلي هلوهاي باغشونو آورد با كلي گوجه سبز رسيده!!!  رفتم توي هال كه برم پايين ديدم شيش كوچيك و مرج توي هال نشستن و دارن حرف مي زنن! با هم رفتيم شيش كوچيكو رسونديم خونه برادرش و بعد با خرسي و مرج رفتيم دور زديم و پارك رفتيم و بعد اومديم خوابيديم!! امروز كلاس زبان دارم!!نمي دونم امروز برنامه اي هست يا نه!!اگه باشه خب مي شه فكر كرد خبري هست ولي اگه نه ديگه ملت خاموش مي شن!! حق هم دارن رهبر بغض آلو شده !! مردم ما هم احساساتي!! اونام تير اندازهاي خوبين كه دقيقن احساس مردمو هدف گرفتن!!اينو هم بگم تك تك اونايي كه توي سخنراني ديروز گريه مي كردن همونايي هستن كه اگه اتفاقي بيفته و نظا*م تهديد شه بايد سر يه سوراخ موش با هم درگير شن و رسمن زندگي براشون زهر مي شه!! مگه خونواده هايي كه اول انقلا*ب جووناشون الكي به جرم هاي مختلف مفسد في الارض شناخته شدن و توسط اين نظام بيگناه اعدام شدن به راحتي از اين جماعت مي گذرن؟!! اون گريه هاي ديروز اينا هم به حال خودشون بود!!من مي دونم!!(آيكون اون شخصيت توي گاليور)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 14:40  توسط نانازي بانو  | 

خب مي بينم كه تقريبن سرو صدا ها خوابيده و اينترنتم برگشته و مردمم ديگه كم كم تبشون قطع شده و به فكر نون افتادن و دور خربزه رو خط كشيدن كه آبه!! يعني چي؟!! پس جون اين همه جوون چي؟ اين چند نفري كه كشته شدن؟ ده ۲۰ نفري كه زخمي شدن؟ دانشجوهايي كه دستگير شدن چي؟!! هي چي بابا !!! بازم به غيرت پدرامون كه اين آشو پختن براي ما!! ما براي آينده هامون چيكار كرديم!! واقعن مي ترسم از روزي كه بچه ي من بخواد توي اين كشور بزرگ شه!!بخواد تبعيض و خفقانو ببينه و صداش در نياد!!ترجيح مي دم هرگز بچه دار نشيم!!(البته اگه نتونيم از اين مملكت بريم)ماكاروني از تبريز زنگوليده بود و مي گفت نانازي نمي دوني اينجا چه خبره!! حالا داشت حرفاي سي*ا س ي مي زد مي گفتم : هي ماكاروني چي داري واسه خودت مي گي!! مگه م*ح*مود چشه!!! (از ترس كنترل تلفن و شنود هايي كه تلفن ما داره توي محل كارم) اونم مي گفت نانازي واقعن مي گي؟!!تو چت شده؟ تا ديروز مو*سو*ي بودي از فلاني متنفر بودي !! رنگ عوض كردي؟(در حالي كه توي ذهنم مي تونستم تصورش كنم كه دو تا شاخ مثل بز روي سرش سبز شده)  گفتم ديوونه حواست هست كجا زنگوليدي؟!! ديدم مي خنده چه جور!! مي گه واي نانازي دوره اينا تموم شده رفتن پي كارشون!! نترس بابا!! همه شهرها شلوغ شدن و.. من:دلم واقعن براش سوخت!! طفلي چقدر مغزش بچه مونده !! دو تا تظاهرات و چند تا زخمي ديده فكر كرده انقلاب شده!! اومده پشت خط تلفني كه مطمئنم شنود داره داره بحث سيا*سي مي كنه و از همين الان مي گه ا*نقلاب شده!! خب اگه اينا مقدمه يه ا*نقلابه رهبرش كيه؟!!مگه هيچ كاري بدون هدف ارزش داره؟!!خب اگه تغيير مي خوايم بايد هزينه كنيم!!به شرط اينكه رهبر داشته باشيم!!

ديشب خونه خالم اينا بوديم!! طفلي ها اينا هر شب مي رفتن توي جمعيت و كتك مي خوردن!! نتيجشم با*سن ورم كرده ي دختر خالم بود كه مورد هدف باتوم قرار گرفته بود!! خرسي خونه ي اون يكي خالم بود و براشون ما*هواره رديف مي كرد!! صبح اومد دنبالمو منو رسوند خونمون و بعد هم سر كارم!! فردا تولد دختر پسرخالم دعوتم!! يه سالش شده!! با مرج هماهنگ كرديم كه اگه شد بريم!! اين روزها دل و دماغ خيلي كارارو ندارم!!حس مي كنم درسام تلنبار شده و نمي رسم بخونم!! حس بدي دارم!! توي دلم آشوبه!! مرتب استرس دارم!!مغزم هنگ كرده!!

اتفاق خاصي نيفتاده !! چيز خاصي نخريدم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 13:56  توسط نانازي بانو  | 

همه چيز از يه شعر شروع شد!!! الان كه دفتر تاريخ عمرمو مرور مي كنم مي بينم حتي خرسي از كودكي با من بوده ولي من نمي شناختمش!! توي ذهنم اسمش بوده حتي توي شعرام بهش اشاره شده!!(به خصوصيات رفتاري و فرديش) مي گم فردي چون يه خصوصياتي هست كه براش پيش اومده  و مختص خرسيه!! ولي اون وقتها اصلن خرسي وجود نداشته!! يادمه وقتي دانشجو بودم و  هميشه هر چهارشنبه توي شب شعر  انجمن شعر ارشاد شركت مي كردم(نه توي دانشگاه -عمومي بود) يه شعري خوندم از خودم كه اولش با اين جمله شروع مي شد!! در مركز يك دايره وحشي ايستاده ام و ... .الان كه اين شعر دوباره اومده توي ذهنم مي بينم يعني چه نيرويي داشته به من خرسيو معرفي مي كرده؟!! در حالي كه سه سال بعد از گفتن اون شعر و بعد از فارغ التحصيليم با خرسي آشنا شدم!! مورد بعدي در مورد يه اسم بود!!يه مدتي قبل از اينكه وارد دانشگاه بشم  يه اسم مدام توي ذهنم مي اومد!! يه جوري كه همش با خودم مي گفتم اين اسم كيه!! در حالي كه نه كسيو به اين اسم مي شناختم و نه دليلي داشت كه اين اسم و تنها اين اسم بياد توي ذهنم!! مثل يه جرقه ميومد و مي رفت!! خلاصه اينكه روز اول دانشگاه خيلي اتفاقي يكي از بچه هاي كلاس اومد پيشم با همون اسم كه خيلي هم  همه جايي نيست!!(يعني من از اول ابتدايي تا دانشگاه همكلاسي به اين اسم نداشتم)اون وقت ها اصلن يادم نبود كه اين اسم تا چند ماه پيش بدجور ذهنمو به خودش مشغول كرده بود!!! اون خانوم اومد و دوستيمون چنان پايدار شد كه به جرات مي گم كه اين فرد تاثير مثبت زيادي توي زندگيم داشت!! نفر بعدي با همين اسم  كه وارد زندگيم شد هم تاثير زيادي داشت و براي من دقيقن عكس دوستم بود!! يعني همش تاثير منفي!! كه اونم خاله خرسي بود كه بهترين ساعت هاي زندگيمو كه مي تونست خاطرات خوبي برام باشه رو تلختر از تلخ كرد!!فكر كنيد دو نفر با يك اسم با دو تاثير متفاوت!! مي خوام بگم اسم اين نيرو چيه!! هنوزم خيلي برام پيش مياد!! الان ديگه استرس ارشد و زندگيم طبع شعرمو ازم گرفته!!خيلي وقته اصلن نه دستم به قلموي نقاشي مي ره و نه ذهنم توي شعر و داستان غرق مي شه!!

خب اين چند روز هم كه به علت حكو***مت نظا* مي حال و حوصله نوشتن نداشتم!! اصلن حوصله اين اينترنت زغاليو نداشتم يعني!!(اگه مي گم حكو. نظا واسه اينه كه اسم ديگه اي نيست كه روي اين روش دو*لت بزارم) پيامكو قطع كردن كه چي؟ اينترنت قطع شده كه چي؟!!مگه مي شه مردم هم قسم حضرت عباسو باور كنن و هم دم خروسو؟!! قبلن ها عاليجنابان پشت پرده مي ... ريدن مي گفتن نر*يديم و بو نمي ديم!!!الان اومدن رودر روي ملت مي ...ند!!! بوشو انكار مي كنن!!!عجيب نيست؟!!

راستي منو خرسي توي اين چند روز رفتيم با*بلسر!! خيلي خوش گذشت!!مهمترين اتفاق هم روز مادر اين بود كه از سر كار تعطيل شدم رفتم خريد و يه ساعت ديواري واسه مامان خرسي و يه كيف چرمي مشكي واسه ماماني خودم گرفتم!! ديدم درست نيست اختلافات زياد بشه و منم به بزرگترم بايد احترام بزارم!! روز مادر هم كه يه روز بيشتر نيست!! تازه خرسي هم با مامانش حرف نمي زد و اين موضوع بيشتر منو آزار مي داد!! خلاصه اينكه تا ۸.۵  به قرارم با خرسي رسيدم و ۹ رفتيم خونشون!! يادم رفت عكس بگيرم از ساعت!! در اولين فرصت كه پام به اونجا برسه اينكارو مي كنم!! برخورد مادرشوهرم و خواهر شوهرام خيلي خوب بود!!؟(نكته : دوري و دوستي به خدا معجزه مي كنه) شام اونجا بوديم!! خرسي يه سكه پارسيان و يه گوي موزيكال خشگل كادو داده كه عكسشو بعدن مي زارم!! خيلي ذوق كردم!! موزيكش خيلي آرامش بخشه!!مرسي خرسي ماهم!! خيلي دوستت دارم!! آخر شب اومديم خونه ما و كادوي مامانمو داديم!! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 12:44  توسط نانازي بانو  | 

به ياد اون ترانه شادمهر و شكي كه در سلامت اين قضيه شمارش و عدم تخلف و اين چرنديات دارم!!و دست هاي محمو*دي كه پشت پرده داره و من سخت بهش مشكوكم!!! همش اين ترانه ياد توي ذهنمو  پاهامو قلقلك مي ده و از اون طرفم خود به خود مغزم واسه خودش يورتمه مي ره!!!

مشکوکم مشکوکم به تو
نمیتونم بمونم با تو
مشکوکم مشکوکم به تو
نمیدونم با کی هستی

دنیامو کردی زیر و رو
حتی نذاشتی آبرو
تو نمیخوای منو تو ما شیم
آخه چرا بهم بگو

خب به خودم و شما تبريك مي گم كه در فضاي سالم و سالمتر از سالم (!!!!!) رفتين و راي دادين!!تكليف بود ديگه!!! بايد مي رفتين!! مهم نيست طرفدار كي هستين بياين راي بدين!! آمار راي دهنده ها بره بالا!! موج راه بندازين!! موج سبز و پرچم!! بياين!! بيايييييييييييين!!!(آيكون يه دولت با پوزخند لولويي ايضن چشم هايي كه داره برق مي زنه خفن)اومدين !! ملت اومدين؟!! خب خوش اومدين!! حماسه آفريدين!! مشت زديد توي دماغ استكبار و اونو خردماغ كردين!! حالا برين خونه هاتون كارتون نباشه!! خودمون راي هاي رو مي شماريم بهتون مي گيم تخلف نشده و نتيجه قططططططعي رو اعلام مي كنيم!! يه وقت فكر نكنين ما مي دونيم كه رئيس جمهور كيه ها!! ما هم نمي دونيم محمو*د جونه!!

بگذريم!!! پنجشنبه بعد از كلاس اومدم يه گشتي زدم و بعد با خرسي رفتيم يه جايي واسه كارش و بعد اومديم خونه ما! آخر شبم رفتيم دور زديم!! ديروز صبح هم بيدار شديم مثل بچه هاي خوب رفتيم راي داديم!! بعد خرسي منو رسوند خونه عمو اينا و خودش رفت خونشون!! ديروز خونه مهو اينا پبريسا و بچش و مرج هم بودن!! خيلي بهمون خوش گذشت!!! يه كمي برنامه ريزي كرديم واسه جشن مهو و بعد غروبش خرسي تا يه جايي اومد دنبالم و با هم رفتيم خونه ما!! با كمك مامانم آش رشته درست كرديم كه خرسي خيلي دوست داره!! شب خرسي رفته بود طبقه بالا و منم خوابم برد!! صبح با زنگ مرج بيدار شدم!!(توي سرويس ادارش بود) مي گه نانازي مي دوني چي شد!! ۴ سال ديگه بايد ايشونو تحمل كنيم!! من ديگه خواب از سرم پريد!! باور نمي كردم!! هيچي ديگه!!!البته برام مهم نبود حتمن كي رئيس جمهور مي شه!! مهم اين بود ايشون نشن!!!چون  از دروغگوها بدم مياد!!!

من شخصن به سلامت انتخا*بات شك دارم!! مطمئنم يه دستهاي نامرئي توي كاره!!حالا مهم نيست سبزوارم يه راي درست حسابي نياورد ولي خب ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 12:49  توسط نانازي بانو  | 

ديدين تا حالا يه نفر يه كاري مي كنه و توي اون شرايط فكر مي كنه بهترين كاره ولي بعد به غلط كردن و گريه و التماس مي افته؟!! حال و روز مرج ما بود در روزي كه گذشت!! ديروز من كارم  تعطيل كه شدم تند تند داشتم مي رفتم خونه كه ديدم يكي جلوي پام ترمز كرد كه با ديدنش خيلي خوشحال شدم!!كي؟ خب كي مي تونست بعد از يه روز خسته و پر كار بياد و با ديدنش خوشحال شم؟!! خرسي ديگه!! سوار ماشينش شدم و رفتيم دور زديم و بعد هم رفتيم خونه ما!! هنوز توي اتاقم نرفته بودم كه مرج زنگوليد و با يه صداي گرفته و گريه آلود گفت: نانازي خوبي؟ كجايي؟!!(آيكون نانازي در حالي كه فهميده چه خبره)بعد هم شروع كرد به گريه و زاري !! هر چي هم مي گم مرج چي شده!! ديدم فقط مي گه با شيش كوچيك بحثش شده سر يه مسئله الكي و كوچيك، سر يه حساسيت بي مورد!!گفتم خب الان اداره اي؟ ديدم مي گه نه!! تعطيل شدم و اومدم نمي دونم كجام!! گفتم خب باش تا ما بيايم دنبالت!! اولش قبول نكرد و بعد گفت خودم ماشين مي گيرم ميام!!(مرج و شيش كوچيك يه سال و چند ماهه نامزدن-از اون طرف شيش كوچيك پسر عمه دخترخالمه يه جورايي چون از بچگي پدر و مادرشو از دست داد خالم بزرگش كرد و شد پسر خونده خالم)(مرج هم كه دختر عمومه)بعد از نيم ساعت مرج اومد با دو تا چشم باباقورقوري!! اومد نشست اونقدر گريه كرد كه جيگرم كباب شد!! حالا شيش كوچيكم گوشيشو خاموش كرده بود. منم بعد كه گوشيش روشن شد طبق قرار با مرج بهش زنگ زدم و گفتم مرج حالش بده و ... بهش زنگ بزن(آيكون يه نانازي كه داره نقش بازي مي كنه و پاستيل مي پره توي گلوش از خنده)!! يكمي گذشت زنگ نزد و دوباره من بهش زنگ زدم و گفتم يعني چه به مرج زنگ بزن(آيكون يه نانازي عصباني ) بعد ديدم در كمال ناباوري دوباره زنگ نزد. بعد كه خرسي بهش زنگ زد ديد گوشيش خاموشه!!(آيكون يه نانازي در حال آتيش گرفتن)!!! حالا مگه مي شد مرجو ساكت كرد از يه طرف ميگرنش عود كرده بود و حالشم به هم مي خورد از اون طرفم گريه و استرس شيش كوچيك داشت ديوونش مي كرد!!تا وقتي خرسي بود يكم ملاحظه و .. خرسي كه چند دقيقه بعدش رفت ديگه فقط نشست و داد مي زد و مثل ديوونه ها مي گفت شيش كوچيك!! كه بعد شيش كوچيك يه ساعت بعد زنگ زد و گفت شارژ موبايلم تموم شدو ... !!! بعد به زور دو تا قرص مرج خوابيد و ديگه شب شده بود كه شيش كوچيك اومد به مرج سر بزنه!! خب خداروشكر روابط مسالمت اميز شد!!! صبح كه بيدار شدم مرج رفته بود اداره!! خيلي حساسه اون وسط ها گفت واي نانازي اگه تو نبودي من چي كار مي كردم؟!! خوبه كه تو هستي من الان پيشتم!! هرچند اگه تونبودي من الان توي اينحال و روز نبودم!!(چه تمركزي) آخه من اين دو تا رو به هم معرفي كردم واسه همين خيلي حساسم به مرج!!خب اينا يه سال با هم چنان دوست جوني بودن يه جوري كه ديگه به هيچي فكر نمي كردن حتي به مخالفت هاي خانواده!!

ديروز نشونه ها مي گفتن ديدي هر كسي يه ناراحتي داره!! هيچكي بي مشكل نيست؟!! ديدي هيچ كس همه جوره ايده آل نيست!! ديدي ادم كامل پيدا نمي شه!! ديدي بازم همه آدم ها با وجود همه داشته هاشون تنهان!! فقط تو تنها نيستي؟!! ديدي خدا چه زود به دلت توجه كرد!! ديدي خرسي چقدر مهربونه!!قربون دلش برم كه مثل آيينه شفافه!!

خرسي خيلي دوستت دارم  همسر مهربونم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:15  توسط نانازي بانو  | 

يه زماني ، همون زماني كه پله هاي بيخياليو طي مي كردمو زمين هاي شيطونيو متر مي كردم!!تنها دلخوشيم اين بود كه يكي هست هدايتم كنه و من خودمو بهش سپردم!! يكي كه صدامو از اعماق قلبم مي شنوه و اون چيزي كه به صلاحمه رو سر راهم قرار مي ده!! دشمنمو نابود مي كنه و دوستمو برام نگه مي داره!! هميشه حس كردم يكي پشتمه كه توي مسير هلم مي ده و مرتب داد مي زنه نانازي برو جلو ديگه برو هنوز خيلي مونده تا برسي!! خودمم فكر مي كردم هركي توي مسيرم قرار مي گيره تحت هيچ شرايطي لياقت يه نگاهو هم نداره چه برسه به سلام و احوالپرسي و دوستي!! فكر مي كردم راه درست اينه. ولي نبود !!! چون فقط فكر مي كردم!!!

تصور كنين ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دست توي دست هم دادن تا بارها منو به يه سمت ديگه سوق بدن!! به سمتي كه شايد شايستش بودم و شايد هم از سرم زياد بود و شايد هم كه نه حتمن لياقتشو نداشتم!! توي يه برهه زماني چنان جنگجويي شدم كه دست هر چي جومونگ و سوسانو رو هم از پشت بستم و دهن ملتو هم ايضا!!جنگيدم با همه با همه چي با سرنوشتم با خودم!! بارها نشونه ها رو ديدم!! نشونه هايي كه پائولو كوئيلو هم توي كيمياگر سفارش كرده بود توي زندگيمون پيدا كنيم!! ديگه نشونه ها باهام حرف مي زدن ديگه فقط نشونه نبودن!! ولي من چشماموبستمو و دوتا انگشت كردم توي دو تا گوشم!! ديگه نشونه ها مي زدن پس سرم كه نانازي پاشو!!كوري؟ كري؟اين راه تو نيست!! دنبال چي هستي؟ خواسته هاتو يادت رفت؟انتظاراتت!! هدفت؟!!آرزوهات!!

آخرش چي شد؟درست زماني كه داشتم آدم مي شدم نشونه ها گذاشتن و رفتن پي كارشون!! نتيجه؟ هيچي آتش بس با سرنوشت!! صلح نه آتش بس!! (يعني خفه شو نانازي سرنوشتو كه عوض كردي و از عرش به فرش رسيدي حالا خفه شو و فقط تماشا كن)

يه مدته كه دوباره سر و كله نشونه ها پيدا شدن!! مدتش كوتاهه ولي نمي دونم چطور احساسمو بيان كنم!! از اون مدل اتفاقايي كه بايد بيفته و مي افته!!اون چيزي كه بايد ساخته شه ساخته مي شه!! نشونه ها مي گن شاه كليد دستته نانازي!! دوباره اومديم سراغت!! برو و به هدفت فكر كن كه اگه بهش برسي به همه چي مي رسي!! سرنوشت مي گه يه بار سر دانشگاه و رشته باهام جنگيدي و يه بارم سر  انتخاب يه همراه...!! موفق بودي؟!!

ديروز بعد از ظهر

نانازي در حالي كه ته دلش يه چيزيه: خرسي جون مي خوام يه چيزي بگم!!

خرسي: خب بگو عزيزم

نانازي: درحالي كه ترديد داره كه بگه يا نه!! من مي خوام ... (... يادم نيست چي گفتم چون ته دلم اون نبود كه مي خواستم بگم)

در شرايط فعلي پر شورتر و با انگيزه تر از هميشه دارم درسمو مي خونم!! كه اگه به هدفم برسم كه به مسير درست زندگيم رسيدم و پله هاي زندگيمو چندتا يكي طي كردم و اگه هم خداي نكرده بهش نرسيدم اون وقته كه بايد ... . يادش بخير اون سالهاي قبل از ۸۴ اون همه شور و اشتياق زندگي!اون همه آرزويي كه فكر نمي كردم برام محال باشه!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:31  توسط نانازي بانو  | 

ديروز به يه نكته اساسي پي بردم!! اينكه اكثرن خيلي زود وبلاگ زده مي شن!! مثل گرما زده!! سرما زده!! دريا زده!! تصميم دارم برم بگردم ببينم كيا همش آپن لينكشون كنم بي اجازه!!

ديگه اينكه ديروز اتفاق خاصي نيفتاد!! مهو اينا اون خونه قبليو فسخ كردن يه خونه ديگه گرفتن!! تا اداره ما يه ۱۰ مين پياده!! خب اين يعني عالي شد!! حالا هر چند وقت يه بار مي تونم برم بهش يه سر بزنم!! ديگه اينكه تب و تاب انتخابات هر روز بيشتر از پيش داره مارو مي سوزونه!! هر چي هم مي خوايم بي خيال ماجرا شيم نمي شه!! خلاصه اينكه دارم فكر مي كنم سبزوارم گزينه اي نيست كه دنبالشم!! الان بين موسوي و سبزوار توي شك موندم!! تصميم دارم واسه جشن مهو يه لباس خشمل بخرم!!البته اوني كه توي جشن جوجه مريض پوشيدمو هنوز كسي نديده!! توي عروسي همونو مي پوشم!!

همچنان نمي دونم عروسي جوجه مريض كيه!! نمي دونم مي ريم يا نه!! واسه جشن اون ديگه اگه بخوايم بريم هم لباس ندارم و كلي پياده مي شم!! اي خدا بيا و يه مهربوني ديگه هم بكن عروسي اينا رو يه چند ماهي اون ورتر بنداز!! كه حداقل توي فكر اين نباشم كه واي مي ريم واي نمي ريم واي خرسي چي مي گه واي برخوردشون چطوره واي لباس ندارم واي ... كه حداقل امتحان ارشدمو با خيال راحت بدم بعد!!

من از صميم قلبم خرسيو دوست دارم!! تنها اميد زندگيمه!!

ولي  بازم ياد روز عقدم افتادم از خودمو از زندگيم بيزار شدم!! اي خدا يكي بياد منو ببره توي يه خواب مغناطيسي و اون روز تاريكو از ذهن من پاك كنه!!نمي دونم چرا اون روز كه بايد زيباترين روز زندگي من باشه به لطف بعضي ها و خودخواهي هاشون شده برام يه كابوس!!!

هر چه براي خود مي پسندي براي ديگران هم بپسند!!!اين جمله خيلي با ارزشه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 12:10  توسط نانازي بانو  | 

ديروز اتفاق خاصي نيفتاد. رفتم خونه و تا ۸ خوابيدم بعد هم يكمي به كارام رسيدم و ساعت ۱۰.۵ مناظره!!! و بعد هم تا ۲ بيدار بودم.ديدين ديشب!! خيلي مسخره بود!! اينا فكر كردن ملت گلابين!! خود اح*مدي*نژادم به سوالاي كروبي جواب نمي داد!! بعد مثل اون من مي دونم گاليور همش مي گفت شما به سوال من راجع به جزا*يري جواب ندايدن!! اصلن مطمئنم توي خوابم نمي ديد يه روز بشه رئيس جمهور!!چرا اينقدر از بچه هاي رفسنجاني و ... مي گه پس چرا از بچه هاي ج*نتي نمي گه؟ چون ازش حمايت مي كنن؟!! دقيقن شبيه زالوهاي آنگولايي با اون چشماي ريز نخوديش!!(نمي دونم آنگولا زالو داره اصلن؟ يا زالو چشم داره اصلن تر؟؟؟) خب تو كه مي دوني عمرن كر*وبي راي بياره حداقل گند همو اينجوري بي حساب و كتاب جلوي دنيا رو نكنين!!! ماها كه مي دونيم جنستون از چيه!!!تازه ايشون كه از كاراي هاشمي خبر داشتن چرا تا حالا صداشون در نيومد و پاچه خواري مي كردن؟!!من كه رايم همچنان سبزواره!! مطمئنم توي مناظره ا*حمدي* نژ*اد بحث پسر سبزوارو مياره وسط و اونم ناك اوت مي كنه!! يه ذره اخلاق در وجود اين بشر نيست!!

خلاصه اينكه امروز خيلي كار دارم!!دوست دارم يكمي آشپزي كنم!! ولي خب رژيم داريم(منو مامي) واسه عروسي مهو ديديم يكمي بهتره وزن كم كنيم!! من يكمي ولي مامانم فكر كنم خيلي يكمي!!ديشبم  ۵۰ تا دراز نشست رفتم مامانم ۳ تا!! دي

الانم يه عالمه گوجه سبز خوردم!! واسه همينم دل ضعفه گرفتم!!راستي عروسي مهو ۱۱ تيره!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 12:35  توسط نانازي بانو  | 

و امروز هم شروع شد!! يه روز ديگه!!! يه خبر مهم!! ش*ف* ق (فلق)و ع*ل*ي رفتن با*بلسر واسه زندگي!! ديگه تنهاتر شدم!! برنامه فال قهومونم تقريبن رفت واسه خودش!! دردو دلامون!! خنديدن هامون!! گريه كردنمون هم رفت واسه خودش!! بازم مي گم بودن فلق واسم يه اميد بود!! اينكه مي دونستم حداقل اگه يه وقتي دلم گرفت از خونه ما تا خونه اونا راهي نيست!! پياده ۷ تا ۹ دقيقه!! پسرخالم منتقل شد بابلسر و اونا اون هفته اساب كشي داشتن و منو خرسي هم ۴ شنبه بعد از تعطيل شدنم و بعد از كلاسم رفتيم بابلسر هم بهشون تبريك بگيم خونه جديدشونو و هم خرسي ما*هوار*شونو راه بندازه!! هم خودمون يه هوايي بخوريم!!تصميم هم گرفتيم كه شب برگرديم كه صبح تا مي تونيم بخوابيم.توي راه خيلي خوش گذشت!!خونه فلق اينا دقيقن مشرف به دريا و روبروي رودخونهه بابلسره!! اگه اون كشتيه كه رستورانه بعد از پل بابلسرو ديده باشين!! خونه فلق اينا دقيقن روبروي كشتيه!!خونشون يه جوريه كه يه آلاچيق داره با باربكيو سمت چپ خونه و از توي هال يه راه پله چوبي داره به سمت سقف كه يه آلاچيق ديگست!! اونجا يه چشم اندازي داره كه هر چي بگم كم گفتم از زيباييش!! دقيقتن رودخونه  روبروته با كلي قايق موتوري و پدالو!! ما شب بود كه رسيديم ولي چشم اندازش واقعن بي نظير بود!!  رستوران دريايي (همون كشتيه) دقيقن جلوي چشماته و كلي هيجان كه پاي رودخونه ريخته!! واسه سوار شدن پدالو و قايق موتوري!! هر چند دقيقه يه بار صداي موج كه از زير قايق مي زنه و صداي شكسته شدن آب همه ي خونه رو پر مي كنه!!خونشونم خيلي بزرگه و خيلي زيبا ساخته شده!!شب خوبي بود!!خيلي خوب!! آخر شب رفتيم لب دريا!! از همونجا حركت كرديم سمت خونه!! نزديك هاي صبح هم رسيديم خونه ما!! پنجشنبه اتفاق خاصي نيفتاد شب منو خرسي يكمي رفتيم دور زديم و بعد اومديم خونه! ديروز هم مهمان داشتيم!! دوست بابا و خانمش!! بعد از ظهر هم خوابيديم و بعد منو خرسي رفتيم بيرون يكمي دور زديم و بعد برگشتيم خونه!! الانم ديگه با اينكه ديروز خيلي خوابيدم ولي هلاكم واسه يه ساعت خواب!!ديشبم سريال خواب هاي نانازي ادامه داشت تا صبح!! نصفه شبم اونقدر جيغ كشيدم كه خرسي بيدارم كرد!! ولي توانايي جم خوردن نداشتم!! توي خوابم از رقص بابا كرم پريچهر (دختر يكي از فاميلامون) تا يه رودخونه قرمز كه طغيان كرده بود و همه فك و فاميل و ... هم بودن!!آها ديروز منو خرسي رفتيم بيرون و من يه تاپ خريدم كه خيلي نانازه!! همين!!

ااااااااااه تازه مناظره موسوي و احمدي نژادو هم ديديم!! بسي مشعوف گشتيم!! عين بچه كلاس اولي ها چقولي همو مي كنن و زير آب همو مي زنن!!مثل اون وقتها كه بچه بوديم و يه كاري مي كرديم و مهو فضول باشي مي گفت برم به فلاني بگممممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شده حكايت احمد*ي نژاد   كه مي گه پرونده رو رو كنم؟!!موسوي كه خيلي احساسيه اگه بگم انتخابم اونه!! هنوز كسي مد نظرم نيست جز سبزوار

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:19  توسط نانازي بانو  | 

قرار بود دیروز خرسی بیاد خونمون!! ولی نیومد!! یعنی یه چیزی پیش اومد که خرسی نیومد!! دقیقن وقتی داشتم دفتر دستکمو جمع می کردم که برم خونه خرسی زنگولید به گوشیم!! همیشه وقتی به گوشیم زنگ می زنه از خونشون در حالی که می تونه زنگ بزنه به تلفن اتاقم یه حسی بهم می گه یه چیزی شده و اون طرف خط یه نفر با یه کوه خشم ایستاده و منتظره پاچه بدبختتو بگیره!!دقیقن هم حدسم درست بود!!

می خوام بگم اصلن من توی دو سه تا پست قبلیم راجع به خانواده (اگه بشه گفت) خرسی چیزی نوشتم؟!! نه شما بگید!!! فقط چندتا از دوستان پرسیدن منم جواب دادم!!!

دیدم خرسی می گه نانازی مگه نگفتم دیگه راجع به خونوادم چیزی ننویس(خرسی فکر می گنه وبلاگم لو رفته و برعکس من از این بابت ناراحته)!! ولی من فکر می کنم  اگه این وبلاگ لو رفته باشه (که اصلن برام مهم نیست) با کمال میل قسمت های قشنگشو که وقت گذاشتم و کمر انگشتم خم شد و در مورد خانواده شوهرم نوشتم تقدیم می کنم بهشون!! بیان ثابت کنن حرفام دروغ بوده!! خب بحثو تموم می کنم!!! دیگه راجع به خونوادش چیزی نمی نویسم!!

دیگه اینکه تا من بیام بجنبم حرفی بزنم گوشیو تققققققققققق گذاشت!!! منم عصبانی رفتم خونه!! تا ۹ خوابیدم و بعد بیدار شدم. رفتم دوش گرفتم و حول و حوش ۱۰.۵ بهش زنگ زدم!! آخرشم تا ۲ بیدار بودم و بعد خوابیدم!! امروزم کلاس دارم!! هوا بس ناجوانمردانه گرم است!!

خرسی عزیزم می خوام بگم اوقات قشنگمون زیباتر از این حرفاست که بخوایم اینجوری خرابش کنیم!! دیروز به چی رسیدی؟ دلی که نباید سیاه می شد شد!! تو هیچوقت اون زجری که کشیدمو درک نخواهی کرد!!هر چند همشو به خدا واگذار کردم ولی ازت انتظار نداشتم!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 14:20  توسط نانازي بانو  | 

برنامه امروز سر آشپز: فال قهوه

تا حالا شونصد نفر از دوستان ازم در مورد فال قهوه پرسيدن و اينكه چقدر درسته. بعضي ها هم گفتن خرافاته و ... . اول از همه بايد بگم من طرف صحبتم با اون عده ايه كه تحمل شنيدن حرفو دارن و قضاوت هاي شخصيشونو براي خودشون نگه مي دارن!! هميشه گفتم كه فال قهوه و فال ورق و فال حافظ و ... براي من فقط يه تفننه!! همين و بس!!  اما!  اما!

اتفاقن هميشه بين منو دخترعموهامم همين حرف پيش مياد كه چطور مي شه سرنوشت آدم ها رو از توي يه فنجون ديد!!خودمم تا يه چيزي دليل علمي نداشته باشه برام قابل باور نيست!! ماكاروني دانشجوي پزشكيه و استاداش هم به اين قضيه عقيده دارن كه گاهي اتفاقاتي رخ مي ده كه دليل علمي ندارن!!بعد دقيقن استادشون سر كلاس فال قهوه رو مثال زد!! اگه سريال هاي پوآرو كه يه كارآگاه فرانسوي بوده يادتون باشه توي چند تا از قسمت هاش فال قهوه مي گرفتن و نتيجش هميشه درست بوده  و حتي توي اون سريال هم فال قهوه رو نقض نكرده!! اولين سريالي كه ايرج نوذري بازي كرد اسمشو يادم نيست ولي خانومه از عشق همسرش به خودش مطمئن نبود و يا چطور بود نمي دونم ولي فال قهوه مي گرفت و پايان يكي از قسمت هاش ته فنجونو نشون داده بود كه دو تا قلب توي هم افتاده بود!! اينا همش فيلم بود!!خلاصه كلام اينكه به فال قهوه بيشتر از فوت كردن توي آب و به خورد ملت دادن اعتقاد دارم!!

حكايت: چند وقت پيش به ش*ف* گفته بودم كه مواظب باش دزدي مي شه ازتون!!دفعه بعد زنگ زد و گفت نانازي كفش هاي ع*ل رو از توي راهرو دزديدن!! (به خدا كار منو خرسي نبود)دفعه پيشم بهش گفته بودم برات جابجايي افتاده الانم كه اونا دارن اسباب كشي مي كنن. جالبتر اينكه براش يه زن باردار افتاده بود پريشب گفت خواهرش اصلن قصد بارداري نداشت ولي الان حاملست (در حالي كه من قبلن بهش مژده داده بودم) و دوستم بعد از كنكور اومده بود خونمون و منو دخترعموهام واسه سرگرمي نشستيم به فال گرفتن براي دوستم. بهش گفتيم تو جنوب قبول مي شي و مي ري اونجا درخت هاي نخل زيادي هم دورو برته!!كه دوستم داروسازي اهواز قبول شدو بعد گفت نانازي دقيقن روبروي خوابگاه ما پر از درخت هاي نخله و ... حالا اينا نمونه هاييه كه يادمه!!در ضمن منم از روي كتاب واسه خودم فال مي گيرم و توي اين كار تبحر ندارم!! اگه هم داشته باشم واسه غريبه ها محاله كه فال بگيرم و روي اين قضيه پافشاري مي كنم!!در ضمن واسه جوجه مريض هم قبل از اينكه ازدواج كنه براش فال قهوه گرفتم و بهش گفتم برات ... افتاده!! اونم گفت ما ... نداريم توي فاميل و آشنا!! به چند ماه نگذشت كه اسم شوهرش شده ... !!

ولي خودم هميشه وقتي فال مي گيرم كه حسشو داشته باشم!! در ضمن ميگم فقط واسه سرگرمي فال مي گيرم!! اونم فقط واسه دوستهاي نزديكم و دخترعموهام !! ممكنه من فال ماكارونيو بگيرم اونم فال منو!! ضمنن اصلن پولي ردو بدل نمي شه كه كسي ضرر كنه!! و باور حرفهامونم به خودمون مربوطه!!

معمولن تعبير فالو نيك مي گيرن!! خودم اگه خبر بدي باشه توي فال هيچوقت به زبون نمي آرم!!اول كتابم همينو گفته كه خوشبين فال بگيرين!!!بازم مي گم ۱۰۰ در ۱۰۰ اطمينان ندارم به فال و فقط واسه وقت گذروني و خنده فال مي گيريم!!!!

ديروز رفتيم با خرسي جونم دندونمو پر كرد!! راجع به نگين هم منصرف شدم(خرسي مي گه در شان تو نيست و خودمم ديدم شايد توي محيط كارم درست نباشه) تصور كنين يه نانازي كه مقنعشو آورده تا دم ابروش كه موهاي خشملشو نبينن تا براش بزنن اونوقت يه نگين با براقيت تخسش بياد نورافشاني كنه!!! چه شود!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:52  توسط نانازي بانو  | 

شده تا حالا بهتون يه حسي دست بده كه نتونين يه جا بمونين و همش دلتون بخواد كه فقط برين!! مهم نيس كجا!! فقط دوست نداشته باشين يه جا بيشتر از يه اندازه اي بمونين!! من از غروب ۵ شنبه اينطور بودم تا همين الان!! الانم هي سر جام وول وول مي خورم!!هي صندليمو مي چرخونم!!

چهارشنبه كلاس داشتم!! بعد از كلاس رفتم بيرون يه دوري زدم!! واسه خرسي يه تيشرت خشگل و يه  پيراهن اندامي آستين كوتاه خريدم!!! يكمي دور زدم و بعد رفتم خونه عمه خانومم!! بعد با عمه اينا رفتيم بيرون دور زديم و بعد منو رسوندن خونه و رفتن!! خرسي يه ساعت بعد اومد!! رفتيم بيرون دور زديم!! آخر شب كباب خورديم و اومديم خونه!!  پنجشنبه صبح زود بيدار شديم و آماده شديم كه بريم فرح آباد!! قبلن ها كه مجرد بودم هميشه تابستونا آقا رضا و مامان اينا پلاژ مي گرفتن لب دريا(همون فرح آباد-پلاژهاي اموزش و پرورش) واي اونقدر خوش مي گذشت كه نمي تونم وصف كنم!! دوچرخه سواري هامون چه حالي داشت، از اون دو ركابه ها كه مهو و ماكاروني با هم چپه شدن تا چپه شدن مرج وقتي داشت با من مسابقه مي زاشت!! شبهاش كه ديگه بي نظير بود!! لب دريا، آتيش،قهوه خونه سنتي!!

ديگه خرسي جونم  زحمت كشيد و منو يه بار ديگه هم برد به همون حال و فضا با اين تفاوت كه پلاژ نرفتيم و فقط رفتيم لب دريا!! خيلي خوش گذشت!!! غروب ديگه برگشتيم!! اما از همون لحظه كه برگشتيم  يه حس خاصي مثل بي قراري بچه ها بهم دست داد!! خرسي بايد مي رفت خونشون و من تنها مي شدم!! از همونجا كه گفت نانازي من مي رم خونه و ماشينو مي زارم و برميگردم همين حال شدم و ديگه خوب نشدم!! ديگه وقتي اومديم خونه ما اونقدر خسته بودم كه دلم فقط تختمو مي خواست ولي وضع روحيم بدتر از اين حرفا بود!! ماكاروني هم از تبريز اومده بود و ديدم خرسي كه مي خوادبره و فردا برگرده!! پس منم برم پيش دخترعموهام كه يكمي روحيم عوض شه!! اين شد كه خرسي منو رسوند خونه مرج اينا و خودش رفت!! آخر شب با اينكه پيش بچه ها بودم ولي بازم  حس مي كردم خيلي تنهام و دلم خرسيو مي خواست تا اينكه هور هور اشك ريختم و بعد ديگه ساعت ۳ بود كه خوابيديم!! صبح ساعت ۱۰.۵ بيدار شدم و بلافاصله زنگيدم به خرسي كه بريم خونه ما!! ديدم خوابه!! تا ۱۲ خوابيده بود!! هر چي هم ماكاروني و مرج گفتن نانازي بمون ناهار پيشمون و بعد برو گفتم نه!! بايدبرم خونمون!! دوباره زنگيدم به خرسي ديد صدام بغض آلوده تندي راه افتاد!!خلاصه طفلي خرسي سه سوته خودشو رسوند خونه عمو اينا و با هم رفتيم خونه ما!!مثل اين بزمجه ها شده بودم كه مي خوان توي هر سوراخي سرك بكشن ها!! نه از روي فضولي انگار روحم نميتونست يه جا آروم بگيره!! شب ش*ف*ق زنگوليد كه ما داريم مي ريم يه خونه ديگه و ... خلاصه اينكه منو خرسي رفتيم خونشون و  فال قهوهه رو گرفتيم و ساعت ۱۲ ديگه برگشتيم خونه!!اين بود تعطيلات من و و خرسي جونم!!

آها امروز نوبت دندونپزشكي دارم واسه پر كردن دندونم!! راجع به نگين هم مي پرسم!!!عروسي جوجه مريض تابستونه!! خرسي مي گه نمي رم ولي من مي دونم كه مي ريم!!واسه همينم منتظرم تاريخشو بفهمم!! خرسي توي اون خونه زندگي مي كنه و اونوقت نمي دونه!!!منم اگه بخواد دقيقه نود شه كه نمي تونم ديگه برم واسه لباس علاف شم!!

براي خرسي نوشت:

خرسي مهربونم!! خرسي نازم  تو رو خدا منو هيچوقت تنها نزار!! دوستت دارم عشقم!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 13:34  توسط نانازي بانو  | 

دیروز با همه خستگیش گذشت!! چرا خستگی؟!! فکر کنین بنده دقیقن مثل پروانه که دور لامپ می گرده و یه لحظه هم نمی شینه داشتم صورتحساب می زدم!! لب به هیچی هم نزدم!! تااااااااااا ساعت ۴.۵ که دیگه بدو بدو باید می رفتم کلاس!! کلاسمم تا ساعت ۸ بود ولی یه ربع آخر تعطیل کرد. داشتم میومدم بیرون که دیدم بعععله خرسی جونم می دونه که من الان از خستگی داره دل و رودم با مغز و اعصابم  دوئل می زارن اومد دنبالم!! قربونش برم وقتی دیدمش توی ماشین روبروی آموزشگاه انگار دنیارو بهم دادن!! رفتیم یه کتابسرا چندتا کتاب آموزشی گرفتیم و بعد هم رفتیم خونه ما!! یه ته بندی کردیم و منتظر موندیم واسه شام!! بعد از شامم من دیگه تحمل یه ثانیه عمودی بودنو نداشتم و به ناچار افقی گشتم!! اصلن نمی دونم خرسی کی رفت!! اونقدر بوس بوسیم کرد که خوابیدم!! فقط یادمه که برق اتاقو خاموش کرد و رفت توی هال پیش مامان اینا!! دو روز تعطیلیم و هالی به هولی!!!

امروزم کلاس دارم!! بعد از تعطیل شدنم می رم خونه بعد می رم کلاس دیگه بعدش می رم یه کمی می گردم آخه خرسی باشگاه داره!! بعدش می رم خونه و منتظر خرسی می مونم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:41  توسط نانازي بانو  | 

دقیقن حال آدمیو دارم که روی تخت نرم و گرم خونش نشسته و یه لیوان بزرگ و پر آب میوه کنارشه و یه موسیقی آروم داره اونو روی فضا تاب تابی می ده و در عین حال داره کارای ادارشو انجام می ده!!تعجب نکنین اینا فقط تصوره!! میگین چرا؟!! چون دیروز نانازیتون به خودش یه حالی داد و رفت واسه خودش از این کفش های مامانبزرگی هست توی بازار که خانم هایی که یه سال مونده بازنشسته شن می خرن که راحت باشن!! از این طبی ها!! از اینا واسه خودم خریدم. رنگش هم قهوه ایه!! چند روز بود کتونی می پوشیدم!!دیروز که از آرایشگاه می رفتم سر قرارم با خرسی  اینو دیدم و ازش خوشم اومد و خریدم!!نخندین اسپرته بابا  خب بگم از دیروز که با مهو و مصی(شوهر مهو) رفتم آرایشگاهی که مهو واسم نوبت گرفته بود. بعد که منو رسوندن خودشون برگشتن!! منم رفتم ابروهامو مدل دادم و سرفتم جایی که باید خرسیو می دیدم!! از اونجا با هم رفتیم یه کافی نت که دوست خرسی اونجا بود و با اون رفتیم کافی شاپ یکی دیگه از دوستاش و بستنی و ژله خوردیم وبعد رفتیم یه کمی دور زدیم و از اونجا هم رفتیم یه پاساژ!!

حالا اینجارو داشته باشین!!!!

منو خرسی خیلی تیتیش توی پاساژ برای خودمون می گشتیم و حالشو می بردیم که خرسی گفت بریم طبقه بالا!! یه حسی بهم می گفت نرم ها!! به خدا راست می گم!!همونطور که منو خرسی دست تو دست هم  از پله های نحس پاساژ می رفتیم بالا  یهو یهو یهو  چشمم منور شد به چهره که چه عرض کنم یه سرو پوزه كريحالمنظر پاریکال!!که دقیقن مثل خر شرک و ایضن ماده گاو  سرگردان  از پله ها میومد پایین!!و پشت سرش مامان و اون یکی خواهر خرسی(جوجه مریضه) !! حالا شما دقیقن تصور کنین يك فقره نانازي در حالي كه با چهره هاي در هم و برهم مادرشوهر و خواهر شوهر بزرگه (جوجه مريض) و چهره خاك بر سري خواهر شوهر كوچيكه (پاريكال) مواجه شده و نمي دونه چيكار كنه!! اولي كه همون پاريكال باشه مثل خر رد شد و گذشت و منم مثل يه تيكه شن زير كفش باهاش برخورديدم!!! اما بشنويد از مادر خرسي و خواهر بزرگه كه داشتن ميومدن!! مادر خرسي مثل اينكه از قبل متوجه من شده باشه !! چهرشو اخمو كرده بود يه جور خاص همونجوري كه توي خواب ديده بودم!! جوجه مريضم انگار جهيزيشو ازم طلب داشته باشه اونجوري!!! بعد فكر مي كنين خدايي من چيكار كردم؟!! دقيقن مثل يه نانازي چماق به سر خورده چوپون رفتم  از همون پله هاي پايين در حالي كه اونا 5 يا 6 تا پله بالاتر مقابلمون داشتن ميومدن پايين  بهشون چنان سلام كردم (با نيش باز) كه ملت مونده بودن اينا كي ان؟!! بعد در حالي كه مادرشوهر همونطور  كه كم كم داشت سگرمه هاش باز مي شد گفت سلام!! و منم رفتم صورت عرقيشو بوسيدم و در همون حال جوجه مريض داشت از كنارم بي توجه رد مي شد!! كه مثل اورانگوتان به اونم آويزون شدم!! حالا اون شپش داشت رد مي شدها!! گفتم جوجه مريض خانوم سلام!!(ايضن با نيش باز ولي نه دست دادم و نه روبوسي) اونم گفت سلام و رفت پايين!!! (خيلي سرد!! نمي دونم با اين چيكار كردم!! خوبه يه كلمه حرف بين ما رد و بدل نشده بود توي اون ماجراي عيد) يكي نيست به من بگه دختر خل خب تو هم تحويلش نمي گرفتي!!! خب ديگه گرفتين چي شد!!! حالي شدم كه بازم  آرزوي لب دادن به قورباغه بهم واجب شده بود!! قبلن خاله خرسي هم سلام مي كردم جوابمو نمي داد بعد كه ديگه بهش يه بار سلام نكردم چنان اسپندي شد روي آتيش كه بياين و ببينين!! خب يكي نيست به مادرشوهرم بگه تو كه 60 سالته چرا تحت تاثير حركات دختراي مچولت قرار مي گيري!! سن و سال داري!!

البته از اينا انتظاري نمي شه داشت!! عكس دامادشونو و دخترشونو گذاشتن توي پذيراييشون كه واسه همه ملت تعجب آوره !!!جوري كه دوستاي خرسي عيد كه اومده بودن مي گفتن اينجا برعكسه؟!!! مي خوام بگم واسه پسرشون يه جو ارزش قائل نيستن كه بخوان واسه من كه عروسشونم ارزش قائل باشن!! پس نتيجه اخلاقي اين ماجرا اينكه احترام به اين قوم همانند
آب در هاون كوبيدن و  در حكم مبارزه با زندگي خوش مي باشد!! و تبصره اين قضيه هم اينكه  زين پس هر گونه سلام و احوالپرسي با جوجه مريض نيز حرام مي باشد چه در خيابون و چه در بيابون!!!خلاصه اينكه اوقات تلخ  ما با ديدن اين جماعت خوش شد!! الان با كفشم احساس راحت تري دارم!!

قربون همگي!!

خرسي جون خيلي دوستت دارم عسلم! تو که گناهی نداری!! ايشالا هر چه زودتر از اين مخمصه نجاتت مي دم مي ترسم ديوونت كنن اينا!!تو هم بيا منو نجات بده!! بوس بوسي!!

پ. ن: اسم اين پست ربطي به ماجراي پاساژ نداره ها!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 11:40  توسط نانازي بانو  | 

یک عدد نانازی با دندون پانسمان شده در خدمتتون تشریف دارم!!! دیروز تندی رفتم خونه و حاضر شدم که برم دندونپزشکی!!دقیقن زمانی که نوبت من شده بود خرسی هم رسید. دکتر دندونمو قیژ قیژ کرد با یه دستگاهی مثل مته!! بعدشم از اون آدامسا چسبوند روش و نوبت بعدیمو هم واسه شنبه هفته بعد داده!!!کلن از این دکترهاییه که اگه ساعت ۳ نوبت داشته باشی ساعت ۸ شب می ری توی اتاقش!!! دیگه از خوش شانسیم فقط ۱.۵ ساعت معطل شدم!! بعد منو خرسی در حالی اختیار چونم دست خودم نبود رفتیم خونه مهو اینا و من کتابی که می خواستمو گرفتم و بعد رفتیم موسسه ای که کلاس می رم واسه ارشد و من امانتیمو از دوستم گرفتمو و بعد رفتیم خونه عمه خانومم!! توی راه بستنی هم خوردیم!!! خب دوست داشتم با چونه بی حس و لب کج و کوله خوردن بستنیو امتحان کنم!!خونه عمه هم رفتیم واسه اینکه خرسی یه نگاهی به ما*هوارشون بدازه و میزونش کنه!! توی اون مدتی که خرسی و پسر عمه خانومم بالا بودن منو عمه کلی حرف زدیم و کلی هم خندیدیم!! ساعت ۱۰ اومدیم خونه ما!! یه چیزی خوردیم و بعد هم آب طالبی و بعدش خرسی جون رفت خونشون و منم لالا کردم!!

دیروز توی مطل دکتر وسوسه شدم نگین بزارم روی دندونم!! اینکارو می کنم البته بعد از ارشد!! الانم همش منتظرم تعطيل شم برم خونه بخوابم!! واي چيزي به عروسي مهو نمونده منم عين خيالم نيس!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:12  توسط نانازي بانو  | 

شده تا حالا چند تا كار ييهو بريزه روي سرتون و شما زير خروارها كار گم شين!! بعد همه رو قرقاطي سر هم كنين و بعد نتيجش اشتباهات تپلي مپلي باشه كه مثل تاول مي زنه بيرون!! خب الان شده وضعيت من!! امروز اومدم سر كار و يه كمي به كارام سرو سامون دادم و سرخوش از اينكه ديگه چند ساعت بيكارمو مي تونم هم يواشكي درسمو بخونم و هم وبگردي كنم و ...!! يييييييهههههههههو تلپي يه كار بهتون مي افته كه دور از ذهنه و تصور اينكه بتونين اون كارو حتي سر وقتش و حتي با گرفتن تايم اضافه انجام بدين مثل اين مي مونه كه بخواين برين يه پس گردني به استاد عهد بوقتون بزنين و فرار كنين!!

ولي آبجيتون كارشو بلده!!! اولش چند تا نفس عميق كشيدم. دروغ چرا!! قبلش چند تا فحش توي دلم نثار بالايي ها كردم و چند تا هم غر زدم سر همكارام!!(اينو ديگه توي دلم نه) خلاصه اينكه بعد پيش خودم گفتم نانازي بجنب كه آش كشك خاله خانومته!!! بخواي نخواي بايد انجام بدي!! اين شد كه مثل فرفره شروع به كار كردم و تلفنهامو هم بي جواب رها كردم!! هر كي هم كه ميومد يه عرض سلامي كنه با چنان غضبي برخورد مي كردم كه راه اتاقشو هم گم مي كرد!! از قضا امروز يه نفر كه همش مي خواد خودشو اطلا*عاتي جا بزنه و يه كمي كمبود داره گذرش به اتاق ما افتاد!! (اينم از اون مدل مرتيكه هاييه كه از اولش شروع مي كنه به ور وري كردن و تا اخرش كه ديگه من واسه اينكه گورشو گم كنه مجبور مي شم سرمو گرم كنم به كارام و يا وسط حرفاش به همكارام تل بزنم و بخوام شرشو كم كنم!! اگه فكر مي كنين اين آقا از رو مي ره كه بايد بگم نه!!! همچنان به نطقش ادامه مي ده!! حالا تصور كنين اگه من از اتاقم برم بيرون اين همچنان مثل ضبط صوتي كه روشنش كرده باشن به سخنراني ادامه مي ده )امروزم در حال انجام وظيفه خطير بودم كه سرو كلش پيدا شد. همينكه اومد سلام كنه گفتم آقاي فلاني ببيخشيد من اصلن توي وضعيت روحي خوبي نيستم و از استرس داره بند بند وجودم مي لرزه و تا ۱۲ بايد كارو تحويل بدم و ... . اينم براي اولين بار فكر كنين اگه در حالت عادي ۳ ميليون كلمه مي گفت امروز ۲ ميليون و ۹۹۵ هزار تا گفت و ۵ هزار تا به ما تخفيف داد. خلاصه اينكه كار ما تموم شد و رفت پي كارش!!خب بريم سر آخر هفته اي كه گذشت.  ۵ شنبه با خرسي رفتيم خريد.چيزي هم نخريديم. شب اومديم خونه. جمعه تا ۱۱ خوابيديم. بعد هم خيلي معمولي فقط ديروز غروب رفتيم بيرون دور زديم!! نكته جالب توجه اينكه پيرو خواب هاي سريالي مربوط به خانواده شوهر ديروز يه اس ام اس از برادرشوهر گلم(كنا) بهم رسيد و گفت نانازي سلام خوبي دلم برات تنگ شده. ديشب خواب ديدم اومدي خونمون و با من قهري!! (آخه آيكون يه نانازي جوگير و احساساتي) بالاخره يكي از خوانواده شوهر پيدا شد كه دلش برام تنگ شده باشه. منم بهش يه جواب مهربونانه بهش دادم!!! از همينجا كناي عزيز خيلي دلم برات تنگ شده!!! خيلي هم دوستت دارم !! يه عالمه كمتر از خرسي ولي يه عاااااااااااالمه بيشتر از  دختر خاله هاو پسرخاله هام!!!

حتمن متوجه شدين چقدر با عجله نوشتم!! نوبت دندونپزشكي هم دارم كه بايد زود برسونم خودمو!! فعلن!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 14:38  توسط نانازي بانو  |