تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم

زير بارند درختان كه تعلق دارند         اي خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد

من مخالفم با اين حرف كه هر چيزي براي خودش دوراني داره!! دوان بچگي، جووني و پيري و ... بابا من آدمش نبودم!!من فقط آدم كودكي بودم!! كاش همون موقع ها كه توي باغ خاله بازي مي كرديم مي افتادمو سرم مي خورد به جايي و جان به جان آفرين تسليم مي كردم. به خدا با عشق اينكارو مي كردم!!من فلسفه اين همه تكرارو نمي فهمم!!اين همه سختي و خوشي!!و تكرار مكررات!!آخرش خستگي!!

بابا ما آزاد آفريده شديم. دليل نمي شه چون داريم زندگي مي كنيم كمرمون از فشار خم شه!! چرا چون الان دوره دوره زندگيه و زندگي مرد مي طلبه!! زندگي يه همآورد مي طلبه!! يكي كه باهاش مبارزه كنه!! من مي خوام با زندگيم دوست باشم!!سر جنگ ندارم!!حالا ديدين يكيو كه همش داره مدارا مي كنه!! داره سكوت مي كنه و ميريزه توي خودش!! از حقش دفاع نمي كنه!!مراعات حال و روز ديگرانو مي كنه!! هر روز هر روز سرشو ميندازه پايين و ميره و مياد كه كسي بهش كاري نداشته باشه و يه چند ساعتي دور از زندگي خاله زنكي توي يه دنياي رسمي مي خواد از همه دور باشه!!ديدين وقتي كسي مقابل رفتارهاي ناهنجار يكي كوتاه مياد ديگه رسمن مي شه بنده طرف(چون طرفش بي منطقه و درك نمي كنه كه مورد لطف قرار گرفته)اين وسط چي از بين مي ره؟زندگي بهم ياد داده كه وقتي از يه خواستت به راحتي مي گذري تا ديگران در آرامش باشن بدون كه براي هميشه زندگيو باختي!!براي هميشه حس خواستنو در وجودت از بين بردي!!گاهي اجازه بده ديگران براي تو آرامششونو به هم بزنن!! بزار در حق تو هم ايثار بشه!!نخواه كه فقط ايثار كني!!

اگه با همكارتون نشستين و دارين با هم حرف مي زنين و اون ييهو و ناگهاني بياد بگه من از اين به بعد نمي خوام خودمو تحت هيچ شرايطي ناراحت كنم و عوضش ديگرانو ناراحت مي كنم تا خودم آسيب نبينم ذهنيتتون چه جوري مي شه؟!!حالا اگه اون طرف صميمي ترين دوستتون باشه چي؟!! خب اولين فكري كه به ذهنتون مي رسه اينه كه دوستتون ممكنه با عالم و آدم مشكل داشته باشه و هميشه از يه چيزي ناله كنه!! از زندگي از دوست و خانواده و همسر و كار و حتي بدن و بيماري!! خب چه دليلي داره اشتياقي به ديدنش داشته باشين در حالي كه احتمال مي دين ناراحته و مي خواد شمارو ناراحت كنه؟!!(خصوصن خودتونم به عللي دچار مشكلاتي باشين كه وضعيت روحيتونو در شرايط بحراني قرار داده)

امروز بيشتر از هر روز ديگه دارم به آرزوهاي گذشتم فكر مي كنم و بيشتر از هر روز دلم مي سوزه كه چه آسون همه رو به باد دادم . گفتنشون فقط ذهنمو آزار ميده با اينكه چندتا از آرزوهاي من ممكنه براي خيلي ها يه اتفاق معمولي و به حق باشه ولي واسه ي من خيلي راحت به كلكسيون آرزوهاي محالم سنجاق شد .كاش يه جهانگرد بودم!!من شتاب رو دوست دارم و مي خوام فقط برم!!من عاشق سكوت توي يه خونه با امكانات كامل توي يه جنگلم!!

چقدر ناليدم!! خسته شدم!!! ولي ايستادم و دارم مي رم!!! پيش به سوي هدف

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:3  توسط نانازي بانو  | 

۱۱ تير ماه عروسيه. اونم عروسي مهو كه خيلي دوستش دارم. دخترعموي مهربونم!! همبازي دوران كودكيم!!گفته بودم كه من از بچگي با دخترعموهام بزرگ شدم و شدم نانازي فعلي. مهو ۱۵ روز ازم كوچيكتره!!طفلي واسه همين ۱۵ روز چنان حرف شنوي ازم داشت كه اگه مي گفتم همينجا بيفت بمير ميمرد!! توي بچگيهام اون وقتها كه ۵ سالم بود يه بار موهاشو با قيچي كوتاه كردم!!يه بارم زدم زير گوشش چون گفته بود از من بزرگتره!! الان داره ميره سر خونه و زندگيش!! هنوز نيفتادم روي دور خريد لباس و آماده شدن واسه عروسيش!!!

از ديروز هم بخوام بگم اينكه غروب در حالي كه خوابيده بودم خرسي اومد خونمون من بيدار شدم در حالي كه گيج مي زدم!!!خرسي جونم موهامو ويو كشيد برام. خشمل شدم. رفتيم خونه عمه خانمم و آخر شبم رفتيم بيرون بستني خورديم و اومدم خونه ما.راستي كابوس هاي سريالي من همچنان ادامه داره. ميگن نبايد خوابمو واسه كسي تعريف كنم فقط بگم كه خواب ديدم منو خرسي و يكي از دوستاش و خانمش و دو سه تا دختر كه نمي شناختمشون رفتيم يه همياش تفريحي!! حالا يه جاي سرسبز و زيبا. وسط همايش دوست خرسي و خانمش و دخترا بلند شدن رفتن بيرون كه يه هوايي بخورن . منمو خرسي مونديم توي سالن!! بعد خرسي گفت نانازي من يه دقيقه برم بيرون برميگردم!! يه دقيقش خيلي طولاني شد و منم خسته شدم رفتم بيرون. ديدم اين چند نفر(خرسي و دوستش و خانم دوستش و دو سه تا دختره دارن ميان) . گفتم خرسي شما كجا رفتين؟ گفت با بچه ها رفتيم دور زديم و الان اومديم. منم كلي ناراحت شدم و راستش (حساس شدم به اون چند تا دختر) گفتم چرا پس منو نبردين و ..و بغض آلو شدم و بازم از ترس اينكه خانواده شوهرم نگن تو حساسي همش توي خودم مي ريختم(توي خوابم همين حسو دارم بس كه اونا بهم گفتن تو به خرسي حساسي و اونو فقط واسه خودت مي خواي و ...) نه پس واسه اون دو سه تا دختر بخوام؟!!بعد توي خواب يه لحظه اومد جلوي چشمم كه خرسي و دوستشو و خانمش و اون دو تا دختره سوار ماشين شدن و رفتن دور بزنن!!نمي دونم اين حس لعنتي چيه!! خودم مي دونم حسادته!! نمي خوا شما بگين!! ولي چقدر مزخرفه ها!!

هيچي ديگه بيدار شدم.تازه صبح كه خرسي داشت منو مي رسوند ادارم  يادم نبود. وسط كارام ييهو به ذهنم رسيد و مغشوشم كرد. جوري كه زنگ زدم براش تعريفيدم!! چي كار كنم حسودم نسبت به شوهرم!!

پ ن: دوستان گلم از همتون عذرخواهي مي كنم!!ولي یکی به اسم اوغ برام کامنت گذاشته توی پست قبلی. منم تاییدش کردم!!! خب از یه اوغ چه انتظاری می شه داشت!!من حدس می زنم یه عقده ایه که در حسرت شوهر داره مثل خر از نوع پاریکال داغ می شه یا اگه شوهر داره ،هر روز از شوهرش كتك مي خوره كه براش تعجب اوره عشق منو و شوهرم به هم!!!!اونم از حسودی اومده چند تا زر زده!!اینجام بهش می گم تو که به اسم اوغ برام كامنت گذاشتي يادت نره یه اوغی و جات اینجا نیست!! توالت برات مناسبتره!!

بازم از دوستان عذرخواهي مي كنم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:49  توسط نانازي بانو  | 

من مي گم خوشبختي يعني اينكه با ذوق اينكه همسرت مي خواد بياد خونتون از سر كار بري خونه و سر راه چيزايي كه دوست داره براش بخري!! خوشبختي يعني اينكه تا غروب منتظرش بموني  و توي همون انتظار خوابت ببره!!يعني درست كردن ژله مورد علاقه عشقت و اماده كردن مقدمات تهيه ذرت مكزيكي بعد از اينكه بيدار شدي!! خوشبختي يعني وقتي با عينك مطالعت پاي درست نشستي با صداي زنگ آيفون بپري و وقتي تصوير همسرتو پشت در مي بيني با ذوق دگمه اپنو بزني و پله ها رو دو تا يكي بري پايين و حتي به سر خوردن هم فكر نكني!! خوشبختي يعني وقتي مي بينيش بدون اينكه يادت باشه عينكي به چشم داري كه خيلي زشتت كرده بغلش كني و ببوسيش و بگي خيلي دوستش داري!!!

حرف من اينه من مي گم خوشبختي همون لحظه ايه كه همسرت زنگ مي زنه و ميگه نانازي جون غروب پيشتم!! خوشبختي يعني همين كه همسرت گوشيشو خونشون جا بزاره و تو مرتب بهش بزنگي و كسي جوابتو نداره و توي همون استرس كلي به جد و آباد در ديوار فحش بدي!!! خوشبختي يعني وقتي همسرت مياد يه لبخند ژكوند روي لباش باشه در حالي كه مي گه چقدر زيبايي(حتي با عينك) بگه گوشيشو جا گذاشته!! خوشبختي يعني اينكه يه لحظه همه چيو فراموش كني بخواي زير چشمي به كادويي كه از توي نايلكس توي دستش زده بيرون نگاه كني!! همون لحظه ايه كه همسرت مي گه آي آي فضولي ممنوع!! خوشبختي يعني وقتي همسرت مي گه نانازي چشماتو ببيند و تا بيست بشمار و تو تند تند ۴ تا يكي مي شماري تا به بيست برسي. خوشبختي وقتيه كه چشماتو باز مي كني و مي بيني يه ويو ديگه هم داري كه همسرت با عشق برات خريده تا توي دستت راحت بچرخه و دنگ و فنگ ويو ده كاره هديه ولنتاينتو نداشته باشه!! خوشبختي يعني با همسرت بشيني و نخودچي خرون خونواده خودتو و شوهرتو يه جا بكني و اونم باهات همكاري كنه!! خوشبختي يعني وقتي توي بغلشي از ته دلت براش بگي وقتي دلت واسه خاله افريتش تنگ شده!! (عفريته؟!!!يا عفريطه؟!!)يا از نفرتي كه نسبت يه پدرو مادرش ايجاد شده توي دلت و اونم با صبوري فقط گوش كنه!! خوشبختي يعني با همسرت ژله اي كه آماده كرديو بخورين و از طعم ذرت مكزيكي لذت ببرين!!بعدشم به فكر آب طالبي بيفتينو نتونين از خوردنش صرفنظر كنين!! خوشبختي يعني وقتي ساعت ۲ نيمه شبه دلتون ضعف بره و برين با هم يه غذاي خوشمزه با قارچ و سوسيس و تخم مرغ درست كنين و بي خيال بوي پياز با نوشابه ميلش كنين و وقتي ميرين بخوابين ببينين  ساعت ۳ صبحه در حالي كه ۴ ساعت بيشتر وقت ندارين كه بخوابين!! خوشبختي وقتيه كه صبح كه پا مي شي آروم لباساتو مي پوشي و مياي بيرون از اتاق تا همسرت تا مي تونه بخوابه كه روزشو با كمبود خواب شروع نكنه و در حالي كه چشماي خودت از خواب عباس آقاي همسايه رو صغري خانم اون يكي همسايه مي بينه  ميري اداره!!

خوشبختي يعني همين!!من خيلي خوشبختم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:11  توسط نانازي بانو  | 

ديشب وقتي داشتم مي خوابيدم ياد حرف چند شب قبل خرسي افتادم. موضوع از اين قراره كه خرسي چند شب پيش بهم گفته بود جديدن وقتي توي اتاقش مي خواد بخوابه يه كمي مي ترسه. يا وقتي از يه راهرو كنار پاركينگ مي خواد بره سمت جلوي حياط خونشون يه ترسي بهش دست مي ده كه تا حالا اين ترسو نداشته!! دو سه روز پيشم بهم گفت وقتي خوابيده بوده در حالت خواب و بيداري حس كرد كه يه كسي (شما فكر كنين از ما بهترون) كنار تختش نشسته و داره بهش نگاه مي كنه. البته اولش نخواست بهم بگه ولي بعد گفت(طفلي فكر كرده شايد من بترسم)!! بعد گفت همونطور كه خواب بوده چشماش باز بوده و اون هاله رو نگاه مي كرده ولي قدرت نداشته از جاش بلند شه!! حالا بشنويد از ديشب من!! وقتي داشتم مي خوابيدم با يه حس آرامش به آينده درخشان خودمو و خرسي فكر مي كردم كه ييهو اون حرف خرسي و ديدن اون هاله اومد توي ذهنم و مثل بوي قورمه سبزي پيچيد دور بر نرون هاي مغزيم كه مربوط مي شه به ترس!!خلاصه اينكه خوابيدم و نصف شب ديدم بيدارم و ولي توي اون يكي خونمونم (كه الان مستاجر نشسته توش) از جام تكون هم نمي تونم بخورم!! (بيدار نبودمها ولي چشمام باز بود و اون خونمونو همونجوري كه بود مي ديدم)همه چيز دور تند رد مي شد و من اصلن نمي تونستم از جام تكون بخورم. اين حالت  شايد ۳ دقيقه طول كشيد كه بيدار شدم. ولي به خدا چشمام باز بود و دورو برمو توي اون خونمون مي ديدم. وقتي بيدار شدم بدون اينكه به اطرافم نگاه كنم چشمامو بستم!!! دوباره اون حالت بهم دست داد و دوباره خودمو توي اون خونه ديدم!!! و بازم كلي آدم از كنارم رد مي شدن و من فقط دور تند مي ديدم. يه جوري كه اصلن آدمها معلوم نبودن. فقط يه سايه رنگي!! دوباره در حالي كه صدام در نميومد بيدار شدم و يه غلتي زدم و دوباره خوابم برد. بازم توي همون خونه بودم. فقط يه لحظه تونستم تكون بخورم و پاي يكي از اون سايه ها رو بگيرم!! فقط وقتي پاشو گرفتم فهميدم كه يه دامن قهوه اي تنشه!! حتمن زن بوده ديگه!! بعد دوباره بيدار شدم  مي خواستم بالشمو بگيرم برم اتاق مامانم اينا (در حالي كه توي بيداري هم فكر مي كردم توي اون يكي خونمونيم) وقتي بلند شدم برقو روشن كنم ديدم اينجا اتاق خودمه و منم توي اين خونمونم!!بعد در اتاقمو باز كردم. از ترس!!ولي منم هميشه يه نيرويي توي اتاقم حس مي كنم!! به خرسي هم گفته بودم!!

راستي اون پازل چوبي كه خرسي از نمايشگاه گرفته بود توسط خرسي جون سرهم شد. خرسي جون بامضيم هم اونو بهم كادو داد. ازش عكس مي گيرم و براتون مي زارم!!خيلي خشگله!!امروز احتمالن خرسي مياد پيشم. دلم براش تنگ شده!!آها چند شب پيش هم خواب ديدم  خونه خرسي اينام و بعد نمي دونم چي شد كه مادر خرسي رفت به پدر خرسي يه چيزايي گفت(چغولي؟!!! يا چقولي؟!!) منم سر ناهار بودم و داشتم با بغض غذا مي خوردم كه ديدم پدر خرسي اومده منو بزنه!! منم فرار كردم ولي اون دست بردار نبود كه!! هي منو دنبال مي كرد. خرسي هم بي تفاوت نگاه مي كرد.منم هي جيغ بنفشناك از خودم رها مي كردم(لغت جديد)!! تا حالا توي عمرم از دست كسي فرار نكرده بودم كه بخواد منو بزنه كه توي خوابم ديدم.حالا اگه واقعيت بود مي ايستادم ببينم مي تونه منو بزنه ؟!!!

شب بعدشم خواب ديدم پدرو مادر خرسيو بيرون ديدم. رفتم جلو گفتم خوبيد پدر جون؟!!خيلي سرد باهام برخورديدن. اونم گفت: مرسي و بعد رفتم از شيشه ماشين سرمو بردم تو!! (مامانش توي ماشين بود) گفتم سلام مادرجون حالتون خوبه و ... ديدم همونطور كه سرش پائينه اصلن نگاهمم نكرد و جوابمو هم نداد!!منم توي خواب همون حالتي شدم كه گاهي مي گم آدم به قورباغه لب بده ولي...

از شما چه پنهون يه شبم توي همون شبهايي كه دور دور خوابهاي خونواده شوهر بود خواب ديدم رفتم خونه خرسي اينا و پاريكال برام شاخ شونه كشيد!!منم نه گذاشتم نه برداشتم دو سه تا سيلي آبدار زدم توي صورتش جوري كه صورتش قرمز شد!!(نانازيو تصور كنين مثل فيلم هاي هندي كه مي زنه توي صورت يه خري (خواهرشوهر)و با آخرين ضربه خره مي افته روي زمين) كلي هم كيف كردم!! البته بگم ها شب بعدش خواب ديدم پدرشوهرم منو دنبالم كردو .... فكر كنم واسه همون سيلي آبداري بود كه توي خواب به پوزه پاريكالش زدم!!

نمي دونم چرا خواب گل و بلبل نمي بينم. همش تنش!!!!الانم برم به كارهام برسم كه خيلي دير شده!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:16  توسط نانازي بانو  | 

اول از همه بگم كه تولد گيتي عزيزم،دوست جون دنياي مجازيم مبارك!!

گيتي جون تولدت مبارك !! هميشه شاد و سرحال باشي!!!بوس بوسي.

دوم از همه اينكه نگران هليام.كسي اگه ازش خبري داره خواهشن منو بي خبر نزاره!!مرسي

سوم از همه اينكه به دوست جوني كه ازم طريقه آشناييمو با خرسي جونم پرسيده بود بايد بگم توي آرشيو هست قبلن مفصلن توضيح دادم!! همينقدر بگم ما دو تا خيلي اتفاقي با هم آشنا شديم.  چقدر دقيق توضيح دادم. مي بينين؟!!

ولي الان كه فكر مي كنم مي بينم هنوز آدمي عاشق تر از خودم و مهربون تر و متعهد تر از خرسي نديدم!!

خب گفته بودم كه دوره دخترخاله ها و پسرخاله ها خونه ماست!!ديشبم دوره بود!! همه چي خوب بود. طفلي مرج خيلي توي پذيرايي كمكم كرد.ديروز تا ۱۱ خوابيدم و بعد هم با صداي خرسي بيدار شدم!! ناهارمونو ساعت ۴ خورديم. بعد منو خرسي رفتيم يه كمي گشتيم واسه خودمون. بيرون آش رشته خورديم و بعد رفتيم شيريني خريديم و بعد هم برگشتيم خونه. مرج و شيش كوچيكم اومده بودن. ديگه تند تند رفتم دوش گرفتم و تا اماده شم تقريبن همه اومدن.مامان و بابا رفتن خونه خاله جونم!! توي گيرو دار پذيرايي منم با طالبي يه دسر توپ درست كردم. بعد از رفتن مهمونامون با خرس جونم و مرج و شيش كوچيك و مامان و بابا كه برگشته بودن شاممونو خورديم و بعد از شام و ژله هم آب طالبي  خورديم و خوابيديم. اينو هم بگم خواب موندم امروز!! نيست كه طبق معمول با زنگ موبايلم بيدار مي شم. نگو ديشب يادم رفته بود كه بزارم سر ساعت بزنگه!! اينه كه خواب موندم!!

پنجشنبه هم با مامان يه سر رفتيم  به مادربزرگم يه سر زديم و بعد اومديم خونه. خرسي اومد پيشم. شب رفتيم دور زديم و بعد هم خوابيديم!!از مهو خبري نيست . سخت دنبال خونه و تكميل جهيزيشه!!

خب مثل اينكه حرف ديگه اي ندارم!! بوس بوسي همتون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:33  توسط نانازي بانو  | 

يادتونه كه آخراي آذر ۸۷ واسه جشن عقد جوجه مريض رفتم يه آرايشگاه واسه آرايش صورت و مو!! يادتونه كه آرايشگري كه ازش وقت گرفته بودم رفت مسافرت بدون اينكه بهم بگه و منو پشت در آرايشگاه جا گذاشت!! يادتونه  من جلوي در آرايشگاه به گريه افتادمو مغازه دارا اومدن شمارشو بهم دادن و اونم با خنده گفت من مسافرتم!!منم بيشتر گريه كردم!! يادتونه كه با اون سرو وضع(يه كاپشن كوتاه و شلوار لي و يه شال قرمز كه دقيقن شبيه خود ...ها شده بودم) خودمو انداختم توي يه آرايشگاه ديگه توي مسير و با گريه افتادم  به التماس كه توروخدا يه فكري به حال من و سر و صورتم بكنين!!(عيد غدير بود و همه عروس داشتن و بدون وقت قبلي عمرن آرايش نمي كردن)يادتونه كه اون آرايشگر تپل مپل با كلي چشم و ابرو نازك كردن و يه نرخ فضايي حاضر شد منو خشملتر كنه!! يادتونه نشست ابروان كمندمو چنان كچل كردو و بعد هم يه مداد پررنگ گريم روش كشيد كه من نفهميدم چه به روز ابروهام اومده!!يادتونه توي جشن از همه خشملتر شده بودم و عروس هم به گرد پام نمي رسيد!!(عروس كه چه عرض كنم هنوز عكسشم مي بينم ياد مادر فولاد زره مي افتم)يادتونه كه گفتم آخر شب وقتي رفتم  صورتمو شستم تازه متوجه شدم كه از ابرواني كه با خون دل پر كرده بودم چيزي جز ابرواني در مقياس يه نخ نامرئي نمونده!! يادتونه كه تا عيد هم آرايشگاه نمي رفتم تا اون گند خانم آرايشگرو راست و ريس كنم!! يادتونه عيد وقتي رفتم آرايشگاهي كه مهو واسم نوبت گرفته بود و خانم آرايشگر وقتي چشمش به ابروهام افتاد يه جيغ بنفش كشيد و گفت اين ديگه چه ابروييه؟!! يادتونه اونجام افتادم به التماس كه تو رو خدا شب عيده يه فكري به حالش بكن؟!! يادتونه اونم با هر يه دست جنبوندن يه طومار بارم مي كرد كه چرا واسه جشن پيش خودم نيومده بودي؟!! يادتونه از بعد عيد تا حالا هم آرايشگاه نرفتم؟ همه اينارو گفتم كه بگم ديروز وقتي داشتم  مي رفتم خونه ،همكارم منو ديد و گفت نانازي تو يه همچين ابروان زيبايي داشتي و ما تا حالا نمي دونستيم؟ چقدر ابروهات زيبا شده؟ چرا تا حالا اينقدر نازك مي گرفتيشون؟ منم ديگه ذوق در حد پرواز در ابرها!! يه نفس راحت كشيدم و خيالم راحت شد!!

ديروز عمه خانمم باهام هماهنگ كرد كه بعد از كارم ببينمش!! طفلي اومد سر خيابون و ديدم ميگه نانازي اينو واسه تولد خرسي گرفتم!! ديدم يه باكس خشگل كه توش يه روان نويس و خودنويسه!!خيلي نازه!! حالا يه ماهم از تولدش گذشته كلي هم عذرخواهي كرد كه نتونست زودتر كادو رو بهم برسونه!!بعد كه عمه خانمم داشت مي رفت همونطور كه از پشت سر نگاش مي كردم بازم بغض آلو شدم!!مرسي عمه جونم!!

ديروز اتفاق ديگه اي نيفتاد.رفتم خونه استراحت كردم و بعد هم تند تند رفتم كلاس!!راستي فردا شبم دوره دخترخاله ها و پسرخاله ها خونه ماست!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:37  توسط نانازي بانو  | 

تو  الان داري چي كار مي كني!!بيمارستاني؟دانشگاهي؟ خوابگاهي؟!!با دوستات رفتي بيرون؟خوش باش خواهري!!امروز روز توئه!!ماكاروني خشگل و مهربون من!!

امروز كه روز تولدته تك و تنها بدون هيچ كدوم از ما توي تبريز داري چيكار مي كني!! كيا بهت تبريك مي گن؟ كيا درو برتن؟ كيا هواتو دارن؟ امشب تولد مي گيري يا خسته اي !!كسي هست كه سوپرايزت كنه ؟!! دلم برات تنگ شده ماكاروني!! براي تو و همه روزهايي كه چند سالي مي شه كه گذشت!! براي اون ماكاروني لوس و مردني كه فوتش مي كردي مي رفت اون دنيا!! واسه موهاي بوربوري فرفريت كه الان ديگه تيره و صاف شده!!واسه اون نق زدن و وسواس بازيهات!!اون خر زدن هاي نزديك هاي كنكورت!! يادته بالش مي زاشتي روي شكمت و اداي ناكوتيو در مي آوردي!!!واي چقدر مي خنديديم!!بيرون رفتن هامون چه باحال بود. جمع ما دخترعموها چقدر گرم و با صفا بود.من و تو و مرج و مهو و پبريس!!روزهايي كه رفت ديگه برنمي گرده!! اونم يه دوراني بود براي خودش. مثل كودكيمون كه ديگه قابل برگشت نيست!!

ماكاروني خوبم مي دونم كه هيچوقت چشمت به اين صفحه نمي افته!! مي دونم كه نمي دوني منم يه دنياي ديگه واسه خودم ساختم  و دارم از روزانه ها و گذشته هام مي گم!! ولي واسه دل خودم اينجا مي نويسم كه خيلي دوستت دارم!! تو و مرج و مهو و پبريس اگه خواهر واقعيم نبودين برام فقط دختر عمو هم نيستين. براي من شما همون خواهرايي هستين كه هيچوقت نداشتم!! خرسي باور نمي كنه!!

شايد يه روزي باورش شه!!من صبر مي كنم تا اون روز!!!دوست دارم همسرم هم نسبت به كسايي كه من دوستشون دارم و اونام منو با جون و دل دوست دارن ارزش قائل باشه و اونارو از ته دلش دوست داشته باشه. حساب اونا با همه دخترهاي دنيا براي من جداست!!

ماكاروني خوبم بازم تولدت مبارك. اميدوارم زودتر درست تموم شه و بياي پيشمون!!مي دونم هدفت تخصصه.بهش مي رسي . مطمئنم!!بازم تولدت مبارك!!!

(ميگم احساساتي شدم شما باور كنين. بازم گريم گرفته به خدا!! يعني خل شدم رفتم پي كارم؟!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:26  توسط نانازي بانو  | 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

...

یادمه سال قبل همین وقتها مرده ی دیوان حافظ بودم و شبی نبود که قبل از خواب یه نگاهی بهش نندازم. دیشب بعد از مدتها با خرسی دوباره نشستیم به فال گرفتن!! که اون شعر بالایی اومد!!حالا بیابید رقیب پرتقال فروش را؟!!! دیروز که رفتم خونه یه کوچولو خوابیدم و بعد یه کمی زبان خوندم که دیدم موبالم  ویژ ویژ می کنه!! نگو خرسی بازم نشسته به سوپرایز کردن من!! دیدم زنگ می زنه می گه نانازی من و پ (دوستش)می خوایم بریم بگردیم!! گفتم باشه عزیزم خوش بگذره( این وقتها می دونم که یا پشت در خونمونه یا می خواد بیاد خونمون)بعد دیدم می گه درو باز کن پشت درم!! باورم شد كه خرسي ناناسم اصلن ابتكار مبتكار توي مرامش نيست!!طفلی خرسی نازم قربونش برم می خواد سوپرایزم کنه همش از یه روش استفاده می کنه!!منم تنها بودم دیگه ذوق مرگ شدم اساسی!! بعد مامانم اینا اومدن!! یه آب طالبی توپ درست کردیم با بستنی!! آخر شب قرار بود با خرسی بریم پیاده روی که دیگه اونقدر توان نداشتم و در نتیجه نرفتیم!! یه ذره هم عذاب وجدان ندارم!! نمی دونم چرا تازگی ها دلم واسه پسرهای ۷ ساله تا ۱۵ ساله می سوزه!!! توی همین بازه سنی ها نه بیشتر و نه کمتر!! دست خودمم نیست!!مثلن اون روز توی نمایشگاه یه کمی نشستم استراحت کنم دیدم دو تا پسره اومدن کنارم نشستن!! ۱۲ یا۱۳ ساله!! نهایتن شاید اول راهنمایی بودن!!یکیشون کلی باکس کتابهای گا*ج دستش بود و اون یکی یه نایلون سفید که توش یه کتاب راهنما بود. موفق نشدم انتشاراتشو ببینم!! همینجور داشتم نگاهشون می کردم دیدم چقدر دلم براشون می سوزه!! الان چه ذوق و شوقی دارن!! همش فکر می کردم اینا وقتی ۲۵ سالشون بشه چقدر سختی خواهند کشید چون توی مملکتی داریم زندگی می کنیم که از آیندش مطمئن نیستیم. تضمینی برای آینده کودکانش وجود نداره!!... !!بعد ییهو بغض آلو شدم نمی تونستم خودمو کنترل کنم. دیدم اگه یه دقیقه دیگه بیشتر بشینم پا می شم بغلشون می کنم و های های گریه می کنم!!پا شدم رفتم ولی حسم همچنان پا برجاست!! این روزها خیلی حساس شدم!!وقتی یه بچه می بینم خود به خود یاد ناراحتیهاش می افتم یا وقتی یه بچه گریه می کنه می خوام کله صاب بچه رو بکنم که چرا به عواطف و احساسات بچش اهمیت نمی ده!!این قضیه فقط روی بچه ها صدق نمی کنه!! راجع به همه اینطور شدم!! مثلن مامانم صبح زود بیدار می شه غذارو آماده می کنه و میره مدرسه!! یه چند وقتیه خیلی وجدانم درد می گیره و وقتی یاد صورت خواب آلود مامانم می افتم كه صبح زود داره غذا درست مي كنه در حالي كه چشماشو بسته تا يه كمي خواب مجازي داشته باشه غذا توی گلوم گیر می کنه!!یا اون شب که پدرم داشت چندتا جمله انگلیسی تایپ می کرد می خواستم دستاشو ببوسم و اشکم خود به خود در اومد. (یاد سالهای خیلی دور افتادم که صدای تق تق از اتاق پدرم می اومد در حالی که داشت واسه دانش اموزاش سوال طرح می کرد و اونارو با دستگاه ماشین نویسی تایپ می کرد).يا وقتي ديشب خرسي با مهربوني برام يه ظرف توت فرنگي اورد كه توي خونشون با وسواس برام جدا كرده بود و شسته بود.وقتي اون صحنه ها رو مثل فيلم جلوي چشمم تصور كه خرسي داره توي خونشون توت فرنگي هاي درشت و قرمزو برام جدا مي كنه و مي شوره!!خود به خود بغض آلو شدم و فقط آب دهن قورت مي دادم تا اشكام نريزه!!تازگي ها به قلب خرسي هم فكر مي كنم و مي گم الان يه قلب توي سينه خرسيه كه داره مي تپه!! به رگ ها و مويرگهاشم فكر مي كنم و مي خوام قربون صدقشون برم!!بعد فكر مي كنم مي گم خب اين قلبه كه داره مي تپه و خرسي سر پاست. اگه يه وقتي بخواد نتپه من چيكار كنم كه بعدش دوباره گريم مي گيره!! بغض آلو نمي شم ها گريم مي گيره هاي هاي!!مثل چند روز پيش!!نمي دونم چرا اينطور شدم!!! ولي احساساتم داره بقول يارو گفتني داره واسه خودش قليان مي كنه شديد!!!

خرسي ماهم خيلي دوستت دارم!! خيلي خيلي... دوستت دارم!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:29  توسط نانازي بانو  | 

خب حالا مونده سفرنامه كاشان.اينو بگم كه خيلي بهم خوش گذشت.خيلي كاشانو واسه مسافرت دوست دارم. منو خرسي قبلن هم كاشان رفته بوديم  ولي فقط تونستيم عمارت هاي تاريخي كاشانو ببينيم. (توي سفر به اصفهان و شيراز).اينبار رفتيم باغ و حمام فين. خيلي زيبا بود.توي اين سفر منو خرسي به يه نكته اساسي پي برديم و اونم اينكه كاشان شهر خيلي قشنگيه و مردم خوبي هم داره!! مردم مهربون و خوب!!ولي براي ما زندگي در كاشان غير ممكنه!!اصلن نمي تونم تصور كنم چطور مردم اونجا زندگي مي كنن.من شهرهاي كويريو فقط براي سفر دوست دارم.(منظورم شهرهاي كاشان و يزد و ...)قم و كاشان هم نداره.حس خفگي بهم دست مي ده!! مثل اينكه ماهيو بندازن روي خاك و خل!!خرسي ساعت ۴ پنجشنبه امتحانش شروع شد و منم پشت درهاي بسته دانشگاه توي ماشين نشستم و منتظر خرسي موندم!!يه كمي رفتم با حراستيه صحبت كردم و بعد يه دختره دانشجو بود با اون حرف زدم و اونم كه رفت ديگه خودم موندم و خودم!! آخراش ديگه داشتم از كلافگي و خستگي به جنون مي رسيدم كه ديدم خرسي اومد. به جرات مي گم تاحالا از ديدن خرسي اينقدر خوشحال نشده بودم!!ديگه از عكس ها معلومه كجاها رفتيم. مي خواستم ديشب از روي فيلم دوربين فيلم برداري هم عكس بگيرم كه ديدم برنامش كار نمي كنه. همين عكس هاي موبايلمو گذاشتم.در كل سفر خوبي بود. به منم خيلي خوش گذشت!!

راستي نمايشگاه كتاب امسالو رفتين؟ به نظرم خيلي مزخرف بود.من ۹ جلد كتاب خريدم. يه سري از كتابهايي كه نياز داشتمو پيدا نكردم!!كتاب هاي شل سيلور استاين كه نويسنده مورد علاقمه و كلي انتظار كشيدم تا پيداشون كنم يافته نشدن. اونم به خاظر اينكه توي سالن عمومي توي شبستان تا حرف واو روي برد انتشارات نوشته شده بود ولي كتابهاي شل سيلور استاين حرف هـ بود كه انتشارات هستان چاپ مي كنه كه پيداش نكردم!! كلي دلم سوخت!! ولي از اونجايي كه خيلي ني ني آيندمو دوست دارم براش سه تا كتاب كودك گرفتم!! و  يه پازل ۱۰۰۰ قطعه اي هم واسه خودم. خرسي هم يه پازل چوبي مدل كشتي خريده كه همچنان داره سرهمش مي كنه!!(ما دوتا واسه كارهاي فرهنگي هلاكيم)و يه پازل ۱۰۰۰ قطعه اي!! خلاصه كه ديديم داريم دور خودمون مي چرخيم رفتيم آموزش پدافند غير عاملم ديديم. البته دوره هاشو يكي درميون دودر كرديم و فقط يه گواهي پايان دوره و يه كارت قرعه كشي گرفتيم اومديم بيرون.(توي نمايشگاه) قضيشم اين بود كه منو خرسي و دوست خرسي (با دوستش رفتيم نمايشگاه) ديديم يه عده يه جا صف ايستادن. خرسي و دوستش مثل ماشين كوكي رفتن ته صف ايستادن. حالا فكرشو بكنين يه صف طولاني اين دو تا هم ته صف. حالا هر چي مي پرسم اين صف چيه؟!! گفتن نمي دونيم. رفتيم از تك تك اونايي كه توي صف بودن پرسيديم كه بابا واسه چي ايستادين؟ ديديم هيچكي چيزي نمي دونه و همه مي خندن. من و دوست خرسي رفتيم پشت كمپ ديديم يه قسمت چادر كمپ پاره شده از اون سوراخ ديديم كه بابا دارن فيلم نشون مي دن. ديگه مرده بوديم از خنده ولي چون دلمون نيومد صفمونو از دست بديم ما هم رفتيم و كلي به معلومات نظامي و دفاعيمون افزوده شد!! ديگه اينكه آخر وقت از نمايشگاه برگشتيم.

http://i39.tinypic.com/2v9rpqv.jpg     درخت هاي توت كاشان

http://i42.tinypic.com/mhfr6g.jpg     اوني كه لنگ پوشيده موهاشم مشكيه امير كبيره مثلن

http://i42.tinypic.com/ehaxhc.jpg    اينا اومدن امير كبيرو تهديد كنن مثلن

http://i43.tinypic.com/ztw2zs.jpg    باغ فين

http://i42.tinypic.com/m97i4l.jpg     گلابگيري

http://i44.tinypic.com/5cdg1i.jpg      محوطه بيرون باغ فين

http://i41.tinypic.com/6zwyth.jpg    يه عالمه گلاب

http://i41.tinypic.com/5kllix.jpg      رنگ موي جديد نانازي

http://i39.tinypic.com/2luwe2c.jpg    رنگ مو

http://i43.tinypic.com/72r987.jpg    رنگ مو در نور

بقیه عسکها حذفیده شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:15  توسط نانازي بانو  | 

ما از سفر برگشتيم. فردا با سفر نامه و عكس آپم!!

براي خرسي نوشت:

خيلي دوستت دارم وقتي مي ريم پازل مي خريم مي گي عزيزم بعد از اينكه درستش كردم بهت تقديم مي كنم!!

خيلي دوستت دارم وقتي مي گم دست خالي مهموني نمي يام و تو مخالفت مي كني ولي بعدش كاريو مي كني كه ازت خواستم و بدون اينكه قبلش بهم بگي جلوي شيريني فروشي نگه مي داري تا دست خالي نريم خونه دوستت.

خيلي دوستت دارم وقتي به زور بيدارت مي كنم و مي گم رانندگي كن تا زودتر برسيم خونه و تو در اوج خواب بيدار مي شي و در حالي كه دلم داره براي مظلوميت و خواب آلودگيت پر پر مي شه برام صندليو مي خوابوني تا بخوابم و خودت رانندگي مي كني!!

خيلي دوستت دارم وقتي مي گم بلد نيستم اتو بكشم خودت مانتومو اتو مي كني و واسه سانت به سانتش هم وسواس به خرج مي دي.

خيلي دوستت دارم وقتي يه آهنگو كه دوست دارم اماده مي كني تا به محض سوار شدنم روشنش كني تا سوپرايز شم!!

خيلي دوستت دارم وقتي كه صبح تا بيدار مي شي دستاتو باز مي كني تا خودمو بندازم توي بغلت.

خيلي دوستت دارم وقتايي كه مي خوام بخوابم موهاموئ نوازش مي كني و برام لا لايي مخصوص مي خوني.

خيلي دوستت دارم وقتي كه توي بغلت گريه مي كنم فقط موهامو ناز مي كني و پيشونيمو مي بوسي و دلداريم مي دي!!

خيلي دوستت دارم وقتايي كه عصبي هستم و دارم از خانوادت انتقاد مي كنم دركم مي كني و حرفي نمي زني!!(چون مي دوني هيچ كدوم از حرفام از ته دلم نيست و فقط به زبون ميارم تا دلم خنك شه)

خيلي دوستت دارم وقتي كه بهت مي گم خرسي اونو نگاه كن چقدر خشگله!!و تو مي گي ناناز من از همه خشگلتره!!

خيلي دوستت دارم وقتي كه دپم و داريم با هم راه مي ريم شونه هامو محكم به خودت مي چسبوني يه جوري كه از درد مي خندم!!

خيلي دوستت دارم وقتايي كه جلوي خانوادم و خانوادت و فاميل و دوستامون دستمو مي گيري و بهم ابراز علاقه مي كني!!

خيلي دوستت دارم وقتايي كه دوستات به شوخي مي گن زن ذليل و تو هم مي خندي و مي گي چيكار كنم!!

خيلي دوستت دارم وقتايي كه به خانوادم مهربوني مي كني و جاي خالي همه پسرهاي دنيارو براشون پر مي كني!!

خيلي دوستت دارم وقتي برام يه برش از كيكي كه جالي جامپر اينا اوردن خونتونو برام مياري چون به يادمي!!

خيلي دوستت دارم واسه خيلي چيزاي ديگه واسه همه چيز!!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:38  توسط نانازي بانو  | 

جدیدن یه نفر به کادرمون اضافه شده که زیر دست منه!! یه پسر جوون و دانشجو!! میاد واسه کار آموزی. نمی دونم چرا اصلن حس خوبی بهش ندارم و هر چی می خوام سر به سرش نزارم نمی شه!! هر چی کار دارم و ندارم می دم این انجام بده!!خودم می شینم وبگردی می کنم!!بگم این بشر دقیقن مثل بوشوگه (كارتون لوك خوش شانسو اگه يادتونه) يعني خيلي فضوله و مي خواد از كار همه سر دربياره. منم كه به اين اخلاق آلرژي پيدا كردم.(رو حساب رفتاراي مادرشوهر)اينه كه تحمل يه همچين آدمي برام مثل تحمل  شنيدن صداي كشيدن چنگال توي ديگ مسيه!!اين پسره اصلن اعجوبه ايه در نوع خودش بي نظير!!مياد مي گه خانم نانازيان شما ناخن كاشتين؟!! حالا اينجا كه من مقنعم تا روي ابرو كشيده شده!! يا مياد مي گه شما راي مي دين؟ به كي راي مي دين؟ بعد مي گم آقاي بوشوگ خوشم نمياد يكي اينقدر ازم سوال كنه!! بعد مي گه ببخشيد و مي ره و بعد يه ربع بعد مياد مي گه خانم نانازيان شما اون آهنگ فلان خواننده رو كه (لهو و لعب) خونده ندارين ؟!! ديگه ديدم اين حركاتش بوي پياز داغ مي ده و يه ربطي به پدرش كه آخونده و رئيس فلان سازمانه بايد داشته باشه!!شايد دارن امتحانم مي كنن!! ديگه منم شصتم خبر دار شد چي بايد بهش بگم !! يه ژست مجتهدي گرفتم و گفتم گوش دادن اين جور اهنگ ها كه موجبات لهو و لعبن هیچ ثمری برای دین و دنیا و آخرت آدمی ندارد برو به كارت برس كه خلق ا... ازت راضي باشن باشد كه رستگار شوي!!!  حالا تصور كنين از درون دارم مي تركم و هر لحظه احتمال داره روي زمين ولو شم!! ديگه اينكه خيلي رو اعصابمه اين بشر!!

ديروز ديدم يه كارت سوخت روي ميزمه يه اسم بود و فاميليشم بود بوشوگ!!همكارم گفت اين چيه؟ گفتم نمي دونم اسم آقاي بوشوگ روشه. بزار ببينم شايد مال پدرش باشه جا مونده روي ميزم!! بهش مي گم آقاي بوشوگ اسم كوچيك پدرتون چيه؟ اونم مي گه ...  . اين قضيه تموم مي شه و نيم ساعت بعد مياد مي گه خانوم نانازيان اسم كوچيك پدرمو واسه چي پرسيدين؟ گفتم همينجوري از روي كنجكاوي!! دوباره نيم ساعت بعدش مياد مي گه اسم كوچيك پدرمو واسه چي پرسيدين!! گفتم چيز مهمي نبود!! يه ساعت بعد اومد مي گه اسم پدرمو واسه چي پرسيدين!! گفتم چرا اينقدر برات مهمه؟ من اين سوالو هر روز از شونصد نفر مي پرسم تو هم يكيش!! ديدم مي گه آخه پدرم امنيت نداره روي حساب شغلش و ... . حالا شما منو تصور كنين در حالي كه  دو تا شاخ از زير مقنعم زده بيرونو و داره مقنعه كوفتيمو به سمت بالا هدايت مي كنه.موهاي طلاييم هم پقي از اون زير زدن بيرون!! گفتم مي دوني چيه؟ اصلن پرسيدم چون مي خوام باباتو ترور كنم !!بابا من يه كارت سوخت پيدا كردم خواستم خير سرم ببينم واسه شماست؟ ديدم  نه!!  ديگه مي بينين با كيا سرو كار دارم؟!!

خب خلاصه كنم فردا مرخصيم!!مي ريم كاشان!! دو سه نفر خصوصي گذاشتن كه همديگه رو ببينيم.اميدوارم بتونيم.ديشب خرسي اومد پيشم. خيلي خوشحال شدم !!خرسي ماهم خيلي دوستت دارم. اميدوارم ديگه هيچوقت ناراحت نبينمت!!

يه خبر ديگه اينكه ديشب طي عمليات والفجر نانازي تصميم گرفتم موهامو برنگم .چه رنگي؟ نمي تونين تصور كنين. مخلوطي از زيتوني و طلايي و آبي و خاكستري و مشكي و قهوه اي!! مش هاي ريز از همه اون رنگ ها تصور كنين!! شدم جوجه رنگي!!خيلي ضايع شد ولي به روي خودم نميارم!!هر چند اگه ديشب خرسي جونم نبود تحمل اين غم بزرگ كه همون از دست دادن موهاي بلوند ناناسم بود برام خيلي سخت بود ولي روي حساب اعتماد به نفس و اين حرفا بازم خيلي از خودم تعريفيدم!! اگه ماكاروني پيشم بود مي گفت: ريدي بو مي دي؟!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:7  توسط نانازي بانو  | 

همینجا بگم اون دو تا خشملا که مشاهده می فرمائید نانازی بانو و آقا خرسی می باشند!!!!!!!!!!!

نمي دونم چرا تازگي ها خيلي زود نگران مي شم و ديگه پيامدش هم افت فشار و حالت تهوع و ... .استرس هاي اين دوره زمونه پدر و مادر ندارن كه!!ديروز كه رسيدم خونه گفتم يه نيم ساعت بخوابم بعدش زبان بخونم.نيم ساعت شد ۲ ساعت و نيم. ساعت ۷.۵ بيدار شدم و يا چايي خوردم وش روع كردم به مطالعه و حفظ كردن لغت ها جينگيلي بينگيلي!!

من يه وقتهايي كودك درونمو گول مي زنم خفن!! مثلن مي گم خب اگه اين پاراگراف تموم شد مي رم زنگ مي زنم به خرسي. بعد اون پاراگراف تموم مي شه مي گم نه نانازي كور خوندي يه پاراگراف ديگه هم بخون بعد. اونقت اين كودك طفلي مياد يه پاراگراف ديگه هم مي خونه. بعد دوباره مي گم نه كمه. يكي ديگه هم بخون. ديگه اخرا كه داد كودكه مي خواد درآد مي گم قربونت برم نانازي فداي شكل و قيافه ماهت يه خط ديگه بخون بعد. ديروز هم همين اتفاق افتاد ديگه ساعت ۸.۱۳ به خرسي زنگوليدم ديدم جواب نمي ده بازم زنگوليدم ديدم نه. گفتم شايد خوابه!! بعد هر ۵ دقيقه به ۵ دقيقه مي زنگوليدم. ديگه داشت اشكم در مي اومد. رفتم توي هال ديدم مامان پاي تي وي.منم داغون ديدم مي گه بيا ببوسمت!! بعد ديدم مي گه نانازي چقدر يخي؟!! گفتم فشارم فكر كنم دوباره داره الا كلنگ بازي مي كنه. بعد كه مامانم بوسم مي كرد گفتم واي چقدر كيفور شدم ماماني!! بعد تا ۹.۵ همينطور به موبايل خرسي زنگ مي زدم و حرص مي خوردم. رو حساب روابط حسنه اي كه با خانوادش دارم نمي تونستم زنگ بزنم خونشون. حال و حوصله سياست هاي پوشاليشونو نداشتم كه فقط خرج من مي كنن!! زنگ زدم به همكارم  بهش گفتم دستم به دامنت زنگ بزن خونه خرسي اينا ببين چي شده؟اونم زنگوليد همونجور كه حدس زدم پدر خرسي گوشيو برداشت و گفت خرسي رفته باشگاه. اونم گفت من محمدم و قطع كرد. (كلن اين همكارم خيلي درخته.فضول هم نيس!نه پرسيد چي شد و نه گفت چرا من زنگ بزنم خودت زنگ نمي زني)خلاصه اينكه وقتي فهميدم خرسي رفته باشگاه فشارم رفت سر جاش!! ساعت ۱۰ خرسي زنگ زد بهم و ديگه خيلي حالم اومد سر جاش.

خرسي جون كاش ديگه هيچوقت اينقدر منو بي خبر نزاري. خيلي ديشب استرس داشتم.داشت خفم مي كرد لعنتي. اينجور وقتها ذهنم دور تند حول حوش چيزاي منفي مي گرده. دريغ از يه قطره مثبت انديشي!!

راستي من ۵ شنبه مرخصي گرفتم.ديگه رفتنمون به كاشان تقريبن اوكي شد.دوست دارم گلابگيريو هم ببينم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:36  توسط نانازي بانو  | 

يك عدد نانازي آشپز در خدمتتون تشريف دارن. ديروز در يك اقدام انتحاري بعد از اينكه خرسي زنگوليد كه مياد خونمون و در حالي كه مامان و بابا تشريف بردن خونه خاله جونم و مامانم دستور دادن كه شما و خرسي يه چيزي بخورين تا ما بيايم فكر مي كنيد چكار كردم؟ نه باورتون مي شه؟!! رفتم دستور كوفته تبريزي كه از اينترنت گرفته بودمو و پرينتش توي كيفم بود اوردم جلوي روي ماهم و نزد خود گفتم نانازي بجنب تا زمان از كف ندادي هنر كدبانوگري كه بصورت بلقوه در وجودت همينطوري دارد به فنا واصل مي شود را به فعل تبديل نمايي باشد كه مقبول در نظر خرسي افتي!!! نتيجه همي شد كه ساعت ۸.۵ شروع نموديم به طبخ كوفته تبريزي همانند يانگوم به اتمام رسيده.

توي وبلاگ بچه ها خونده بودم پختنش كار هر كسي نيست و نمي دونم تجربه ال مي خواد و دل بل مي خواد و ... يه جورايي خيلي مردد بودم كه درست كنم يا نه!!ولي درستش كردم و نتيجه خيلي بهتر از اوني شد كه فكر مي كردم. عسكشم گذاشتم حالشو ببرين.خرسي ساعت ۱۲ شب اومد. منم كوفته ها رو نكشيدم از ترس اينكه موقع كشيدن وا نره!!يه كمي زرنگي كردم تا خرسي بياد ببينه خانمش چقدر كدبانو تشريف داره. وقتي خيالم راحت شد كه خرسي كوفته هاي سالم و وانرفته منو ديد اونارو كشيدم. ولي چشمتون روز بد نبينه يكيش يه كمي شكست كهبا كفگير به هم جوشش دادم و بعد عكس گرفتم ازش!! بعد از شام رفتيم يه دوري زديم و اومديم خونه. خيلي خوب بود. فقط يه كمي از خرسي ناراحت شدم كه چرا اينقدر دير اومد خونمون. دوست داشتم  يكي بهم بگه كه پاي  دسيسه هاي عوامل خارجي در ميون نبوده. آخه جالي جامپر اينا ديشب خونه خرسي اينا بودن و هيچوقت سابقه نداشت خرسي اينقدر دير بياد. پيش خودم گفتم  به چه قيمتي حاضر شده منو اينقدر تهنا بزاره!! بعدش بي خيال شدم ولي اولش توي مود دپرسي و گريه و بغض بودم!!طفلي خرسي بغلم كرد و كلي بوس بوسيم كرد و توضيح داد كه مشغول رايت سي دي (يه مسئله كاري)بوده و ...

اينم از عسك هاي نانازيونه:

http://i42.tinypic.com/fax6d2.jpg     يادتونه اون روزي كه كاش هام برآوره شد!! رفتيم اينجا

http://i44.tinypic.com/294ql8k.jpg   اينم از كوه هايي كه مه گرفته بود. نشد كه توي مه غرق شم

http://i44.tinypic.com/14l800w.jpg   اينم اون پل چوبي

http://i41.tinypic.com/14u7ubq.jpg   روز جمعه كه با بچه ها رفتيم بيرون. اينم از آبشار

http://i42.tinypic.com/2na44yt.jpg   كوفته تبريزي هاي ديشب 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:54  توسط نانازي بانو  | 

من یه چیزی بگم فکر می کنین بازم خل شدم!! ولی به خدا دیگه از این کشور با این قوانین مسخرش متنفر شدم! نه امنیت و نه آرامش؟!! روزی نیست که یه اتفاق عجیب و غریب نیفته!! حالا از این حرفها گذشته هر روز در مورد انتخابات و کاندیداهایی که مثل سگ و گربه به جون هم می افتن تا دیگری رو نردبون کننو  بیان بالا به مردم تالی کنن چیزای جدید می شنویم. یکیشون زر زده شگفتا که در دوران شاه اعضای حزب توده، رستاخیزی و ساواکی می شدند و به شکنجه و آزار مبارزان انقلابی و زندانیان سیاسی می پرداختند و پس از انقلاب برخی افراد که سابقه وابستگی به گروههای ضد انقلاب داشتند لباس مطبوعاتی می پوشند!! می خوام ببینم نیست که توی هر روزنامه یه نفرو مثل سگ نگهبان با لباس مقدس در نوع خودتون نزاشتین؟!! یه مطلب بخواد چاپ شه باید از شونصد و اندی صافی رد شه تازه اگه طرف اونقدر شکمش گنده باشه که یه بند خبر از جلوی چشم چربی زدش اشتباهاْ رد شه و بره زیر چاپ اون روزنامه بدبختو توقیف می کنین و روی لوگوی بدبخت ترش پلمپ ضد انقلابی می زنین؟!! این از آزادی بیان!! توی یه همچین جوی حرف از دموکراسی می زنین و مردمو دعوت می کنین به انتخابات!! اینا هیچی بگذریم  یه روز می رم یه پالتو می گیرم نیم وجب بالای زانو فلان قدر قیمتش دو قدم می ری بیرون بهت گیر می دن که چرا پالتوت دو سانت کوتاهتر از حد نصابه؟!!مگه بچه مسلمون نیستی؟و ... دو روز دیگه نزدیک انتخاباته و همه چی آروم می شه همه باهات مهربون می شن کسی به کسی گیر نمی ده که بیان صف های طویل ایجاد کنن که مشت محکمی بشه بر دهان اراذل و اوباش های بهتر از خودشون!!چند وقت پیش توی روزنامه راجع به د*ل آ*را د*ار*ابی یه چیزایی خوندم. دیروز فهمیدم که جمعه اعدام شده. اون وقتی که به جرم قتل دخترعموی پدرش بازداشت شده بود تقریبن ۱۷ سال داشت. نمی دونم واقعیت بود یا نه ولی ظاهران اول خودش اتهامو پذیرفت ولی بعد انکار کرد. آخه طبق قوانین اسلامی توی ایران اعدام کودکان زیر ۱۸ سال ممنوعه و اینم به خاطر اینکه خواستگارشو نجات بده خودشو فدا می کنه. ولی بعد انکار می کنه و می گه من ضربه های مرگبارو نزدم!! اون پسره هم به ۱۳ سال حبس محکوم می شه. ولی واقعن کدوم عقل می پذیره که یه دختر ۱۷ ساله نحیف و لاغر بتونه ۱۷ ضربه یا نمی دونم چند تا ضربه مرگبار بزنه و یکیو بکشه!! شدیدن متنفرم از اونایی که به خودشون اجازه می دن حق زندگی رو از کسی بگیرن ولی این حکم در حالی اجرا شد که خونواده دختره و وکیلش سر اعدام نبودن!!این حق متهم بود!! تازه اعدام توی روز تعطیلو بدون حضور و دیدار آخر با خانوادش!!اندازه سر سوزن دلم واسه دل* آرا نسوخت. ولی دلم واسه پدر و مادرش خیلی سوخت. مخصوصن که اونام باور نمی کردن حکم اجرا شده باشه و وقتی دختره به پدرش زنگ می زنه و می گه اینا می خوان منو اعدام کنن پدره می گه نه مقاوم باش اینا فقط می خوان یکمی بترسوننت!!از وقتی دیروز این خبرو خوندم اعصابم خرد شده و اصلن نمی تونم این مسئله رو هضم کنم!!چرا دارم توی کشوری زندگی می کنم که همه جا بوی خون و کشتن و قصاص و پارتی میاد!!با این قوانین به اصطلاح اسلامی. اون از فیلم حضرت یوسف که کم بود بگن قراره یه انقلابم توی ایران بشه که اسم رهبرش روح ا... ست و اونجور ملتو اسکل کردن با اون فیلم مزخرفشون!!من نمی دونم چرا هر چی این عرب جماعت می خوان از ما ایرونی ها دور شن ما بیشتر می چسبیم بهشون و دقیقن عین ... درختي مي خوايم آويزونشون شيم.حالا كرور كرور ملتن كه ميرن زيارت عتبات عاليات و وقتي ميانم جوي خونه كه توي خيابونا جاري مي شه بس كه گوسفند بي نوارو سر مي برن!! 

من جديدن يه حس بدي پيدا كردم حس مي كنم مردم كشورم دارن كم كم عرب مي شن!! توي فيلماشون توي قوانينشون! توي جلسات اداري !!مسئولين و ...هر كي هم كه عرب تر باشه مقام و مرتبشم بهتره!!مرتيكه الاغ با اون قيافه پشمالوي شبه شامپانزه استراليايي(چون استراليا همه جوره حيوون داره گفتم وگر نه نمي دونم شامپانزه داره يا نه؟) مياد با اون صداي زنگاريش با اون دهن تفيش كه با اداي هر كلمه سرو صورت آدمو با تفش مي شوره مي گه من با فلان زنك كه الان زن فلان مردكه يه مدتي صيغه بودم(در حالي كه زن داشتم و زنم راضي بود)حالا بهم بستن كه تو با يه زن شوهر دار ارتباط نامشروع داشتي!! مي خوام صفحه اول روزنامه اون قسمت پايين چاپ شه كه من فلان فلاني با خانم بهمان بهماني كه باهاش ارتباط چناني داشتم صيغه بوديم و اون زمان (كه تاريخش اصلن با عقل جور در نمياد) اين خانم زن فلان مردك نبوده... مي گم حاج آقا صيغه نامه كه هست مگه ندارين؟ مي گه گم شده!! مي گم خب الان واسه چي جوش مي زنين؟ ميگه نه من مي خوام پست و مقام بگيرم و نمي دونم درجه بگيرم و كوفت و زهرمار برام بد مي شه!!مي خوام اين روزنامه رو ببرم روي ميز فلان حاج آقاتر بزارم كه بخونه و ... مي گم اينجوري كه واسه اون زنه همكارت (كه مي گي صيغت بوده) بد مي شه. الان شوهر داره!! مي گه ور زر ور زر!!توي دلم مي گم اي حاج آقاي رسوا شده ي بدبخت احتمالن لقمه (از نوع انساني)يكي ديگه رو دزديدي كه اينجور گندتو لو داده وگر نه اولن اطلاعات ايران اونقدر قوي هست كه بفهمه تو چه گندي زدي كه زدي نگو نه و دوم اينكه اونقدر محافظه كار هست كه نياد گند خوديو پيش ملت لو بده!!

خودم نفهميدم چي نوشتم!!منو خرسي جونم خوبيم. زندگي بر وفق مراده!! كاشان هم فعلن سر جاشه تا ۵ شنبه جمعه بريم اونجا!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:42  توسط نانازي بانو  | 

واي كه من چه ديروزي داشتم!! خيلي خوب بود. ديروز صبح من و خرسي جون و مرج و شيش كوچيك و ممد كه از گنبد برگشته بود همگي بارو بنديلمونو جمع كرديم كه بريم پيك نيك با دختر خاله ها و پسرخاله ها. خلاصه رفتيم طبيعت گردي ! اونقدر  طبيعتش زيبا و دل انگيز بود كه نگو!! خب شماله و زيبايي هاش!! رفتيم يه جاهايي كه نمي دونم اسمش چي بود ولي اونقدر سرسبز و زيبا بود كه نمي تونم توصيفش كنم.يه آبشار كوچولو هم داشت كه آبش اونقدر سرد بود نمي تونستيم توش وايسيم.اونو هم منو مرج و خرسي و شيش كوچيك كشفيديم. كلي هم عكس گرفتيم. اگه شد عكسشو ميزارم كه ببينيد. آخرهاي غروب خسته برگشتيم خونه و محض خالي بودن هر گونه  عريضه منو خرسي مشغول شستن ماشين شديم!! مرج و شيش كوچيك هم شب پيشمون موندن!! ديروز يكي از بهترين روزهاي زندگيم بود. من بودم.عشقو بود. دختر عموم مرج بود!! تفريح بود! فاميلام بودن! همه چي خوب بود!! طبيعتي بود كه عاشقشم. همون طبيعتي كه يه جنگل بزرگ داره  با درخت هاي سر به فلك كشده و يه رودخونه كه صداي آبش گوشمو قلقلك بده و يه آبشار كه روي يه سنگ بشينم و پاهامو كنارش بزارم توي آب و با دخترعموم كه همراه دوران كودكيم بود از آرزوها و خاطراتم بگم!!عشقم كنارم باشه و از بودن در كنارش لذت ببرم.واي ديگه چي مي خواستم!! امروز همش توي فكر عمه خانومم بودم كه زنگ بزنم بهش و باهاش صحبت كنم!!متعجبم از اين كه چرا وقتي به اين فكر مي كنم كه چقدر نسبت به سال گذشته دعواها و مشكلات منو خرسي كم شده انگاري موي جن مي سوزونم!! همون روز يه دعوا مي شه!! ولي خب نمي شه واقعيتو پنهون كرد. منو خرسي يه سوم دعوا ها و بحث هاي سال قبلو نداريم!! قربونت برم خرسي نازم!! خرسي مهربونم. همينجا ازت تشكر مي كنم واسه همراهي هات!! واسه صبور بودنت!! واسه مهربوني هات.مرسي عزيزم.مرسي كه مال مني!مرسي كه تنهام نمي زاري! قول مي دم همسر خوبي برات باشم. قول مي دم هميشه در كنارت باشم و تنهات نزارم.تحت هيچ شرايطي!! راستي امروز روز معلمه!!به همين مناسبت:

از همينجا مامان خوبم! مامان مهربونم ! مامان قشنگم روزت مبارك!!براي تو كه هر روز صبح زود كيف مشكي و پوشه هاي دانش اموزاتو مي گيري و مي ري سر كلاس و با عشق به دانش اموزات تدريس مي كني هميشه بهترين آرزوهارو دارم.

از همينجا باباي خوبم! باباي مهربونم!! بهترين باباي دنيا روزت مبارك!!مي دونم كه ديگه تواني براي تدريس نداري ولي همين كه روز و شبت با ديكشنري و كتاب مي گذره تا بتوني يه كسايي كه بهت نياز دارن كمك كني مخصوصن به ما ممنونم. دست هر دوتاتونو مي بوسم!!خيلي دوستتون دارم مامان  و باباي خوبم!!

از الان ذوق و شوق آخر هفتمو دارم كه قراره با خرسي بريم كاشان!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:37  توسط نانازي بانو  | 

نمي دونم قبلن گفتم يا نه!! ولي از بچگي به يه نكته اساسي پي برم.(مي گم بچگي منظورم دوران دبيرستان و دانشگاهه) اونم اينكه هر ديوانه اي كه منو مي بينه ميخ مي شه و اگه عاشقم نشه كمه كم يا برام دست تكون مي ده يا نقش باديگاردو برام بازي مي كنه!! زن و مرد هم نداره!! كلن چهرم ديوونه پسنده!! چه اونوقت ها كه يه دختر دبيرستاني بودم و ديوونه ها دوستم داشتن و چه وقتي كه دانشجو بودم. توي مسيري كه مي رفتم مدرسمون با مهو و مرج ۲ تا ديوونه بودن در نوع خودشون بي نظير. از اون ديوونه هايي كه  شكلك در ميارن و همه رو اذيت مي كنن. من هميشه ازشون مي ترسيدم.خلاصه اينكه اينا اگه به هر كي اخم مي كردن و بدو بيراه مي گفتن تا به من مي رسيدن مي خنديدن و خجالت مي كشيدن!! يه زن ديوونه اي هم بود كه يه روز كه منو مهو داشتيم از جايي بر مي گشتيم كه ييهو از پشت سر مهوو گرفت و تا مي خورد كتكش زد. حالا كجا؟!! يه جاي شلوغ!! هيچوقت يادم نميره. طفلي مهو مثل اين مرغ پر كنده توي دستاي اون زن روان پريش همش داد مي زد مامان جان كمك!!منم ديدم از دست من كه كاري بر نمي ياد!! برم جلو سرنوشتي بهتر از مهو ندارم تندي داشتم مي رفتم اونو خيابون كه ديدم ديوونهه   مهوو ول كرد داد مي زنه مواظب باش الان ماشين مي زنه بهت. از اون طرفم مهو با موهاي برق گرفته از دستش فرار كرد. دفعه هاي بعد هم كه اون زنو از دور مي ديديم مهو رنگش مي شد رنگ گچ و هوايي ازش دور مي شد.گذشت رفتم دانشگاه. ديدم هنوز اين چهره همون خاصيت ديوونه پسندي خودشو داره!!آخه يه ديوونه اي بود كه اسمش مسعود بود. توي مسير هر وقت از كنارم رد مي شد بهم مي گفت سلام خاله!! اين سلام خاله رو با يه لهجه خاص با اون قيافه معصومانش مي گفت !! هر وقت از كنارم رد مي شد و اين جمله رو مي گفت ناخودآگاه دستم مي رفت جلوي دهنم!! زبونم بين دندونام تو مي تونستم مي خنديدم.يه ديوونه ي ديگه بود كه همه بهش مي گفتن ني ني!!!!!!! يه پير مرد تپل قد كوتاه كه هميشه يه تيكه نون توي دستش بود و توي خيابون پاهاشو دراز مي كرد!! هميشه از كنارش رد مي شدم بهم سلام مي كرد!! دخترعموهام هم همش مي گفتن چرا ديوونه ها اينقدر باهات خوبن!!منم مي گفتم خب اين از شانس گل به سر منه ديگه!! دوست دوران دانشگاهمم هميشه مي گفت نانازي به ديوونه ها نگاه نكن عاشقت مي شن!! حالا از اون دوران گذشته و ما ديگه اونجا زندگي نمي كنيم. توي اين خيابونمون هم يه ديوونه ايه  كه خيلي بي آزاره! ديروز كه از سر كار مي رفتم خونه ديدم وسط خيابون ايستاده و با دستش داره اداي پرنده در مياره و مي خنديد در عين حال خجالت هم مي كشيد!! همين كه چشمم بهش افتاد فوري سرمو انداختم پايين و دستم ناخود آگاه رفت سمت دهنم و حالا نخند كي بخند. مگه مي شد كنترل كنم خودمو!همين آقاي ديوونه ي مذكور يه بار كه خرسي توي ماشين منتظرم بود براش خط و نشون كشيد.با دست اداي اين كه سرتو مي برم براش در آورد. فكر كنم فهميده بود همسرمه!!

فردا قراره با دخترخاله ها و پسرخاله هام بريم بيرون. مرج و شيش كوچيك هم هستن و باهامون ميان!!  به اصرار من مرج برنامه نوشهرو كنسل كرد!!ديروز با مهو رفتيم خريد.خيلي خوب بود.ديشب وقتي رفتم خونه ديدم اتاقم اونقدر خر درچمنه كه نمي دونستم كجا  پامو بزارم. ولي اگه فكر مي كنين مرتبش كردم بايد بگم نه!! اينكارو نكردم!!

راستی منو خرسی ۱۸ این ماه کاشانیم. به گلابگیری نمی رسیم. آخه خرسی کاشان امتحان ارشد داره!! از همه دوستانی که به وبلاگم سر می زنن و روز هجدهم هم کاشانن اگه دوست دارن برام کامنت بزارن تا همو ببینیم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 12:34  توسط نانازي بانو  | 

متعجبم از اين كه كاش اول و دوم من همين ديروز به حقيقت پيوست. گفته بودم دلم يه جاي دور و سرسبز و مه آلود مي خواد كه با خرسي برم و بعد  بشينم كلي گريه كنم و بعد سبك شم!! همشون توسط خرسي جونم برآورده شد!!

ديروز همين كه رفتم خونه خرسي زنگيد و گفت نانازي آماده باش دارم ميام بريم بيرون. منم  دقيقن مثل يه پنگوئني كه توي كوير باشه و بهش وعده قطبو داده باشن تندي آماده شدم و بزك كنان و خندان منتظر خرسي موندم.  خلاصه اينكه رفتيم يه جاهايي كه تا به حال نه من رفته بودم و نه شما رفتين. عكساشو بعدن مي زارم. رفتيم روي يه پل چوبي روي يه رودخونه پر آب. از دور كوه هاي سرسبز مه گرفته رو ديديم!! نشد كه توي مه غرق شم ولي ديدنشون خيلي زيبا بود.اونقدر توي طبيعت مونديم كه روحمون تازه شد. بعد هم برگشتيم خونه ما.دير شده بود و منم خواب آلود. واسه امتحان زبان هم نرسيدم بخونم. امروز كلاس داشتم كه ديدم تماس گرفتن و گفتن كلاستون تشكيل نمي شه!!(شانس بهم رو كرده) ديگه اينكه آها اون گريه هم خود به خود رديف شد حسابي. يه جورايي تا صبح اشك ريختم. انگار فشارهاي روحي كه بهم اومده بود از اول سال تا ديروز همشون شده بودن سنگ روي دلم!! ديشب ديگه تحملم تموم شد و سنگه شد يه عالمعه خرده سنگ كه با گريه از دلم بيرونشون كردم. الانم سبك سبكم. ولي نمي تونم خوب نفس بكشم كه اونم واسه گريه ديشبه!! از چند جمله توي زندگيم متنفرم. بهشون آلرژي پيدا كردم!!يكيشون اين جمله پايينه!! بيزارم ازش و تازگي ها شده ورد زبون آقا خرسي !!

۱- من چه گناهي كردم؟!!!!!!!!!!   

همين جمله مذكور تا بحال مقدمه دعوا ها و نزاع هاي بسياري همانند جنگ چهار سردار  بين چهار سردار كه نمي دونم كين!! جنگ(نبرد) رستم و سهراب!! جنگ رستم با اون اژدها ها، جنگ جهاني اول و جنگ جهاني دوم! جنگ ايران و عراق! جنگ ايران و آمريكا!جنگ ايران و اسرائيل!اصلن جنگ ايران با كل دنيا!! شده از من و خرسي چه انتظاري دارين!! همين جمله گهربار دقيقن هميشه مقدمه يه نبرد سخته بين من و خرسي جونم!! خرسي جون خب نگو عزيزم!! ببين من چقدر دوستت دارم. توي هر دعوا هر دو مقصريم قربونت برم !! نگو

براي خرسي نوشت:

خرسي ماهم از وقتي تو خرسم شدي خيلي آرامش دارم. خواهش مي كنم اين آرامشو هيچوقت ازم نگير!!خواهش مي كنم !! مي دونم خواسته هاي عقلاني و حقه!! ولي يه وقتايي هم من به آرامشت فكر كردم و از خيلي چيزا گذشتم!! فقط چون خواستم با هم باشيم!! تو هم دركم كن!! دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:5  توسط نانازي بانو  | 

دلم يه جاي دور و سبز و مه آلود مي خواد كه با خرسي بشينم و فكر كنم و حرف بزنم. البته اگه خرسي هم نبود يه كمي گريه كنم و بعد كه خوبه خوب سبك شدم نفس بكشم!!راه برم و روي سبزه ها دراز بكشم. غلت بزنم و با صداي بلند بخندم

دلم يه چمن خيس مي خواد با يه پتو توي يه هواي مه آلود نه زياد سرد.كه سرمو بزارم روي زمين (البته يه چيزي پهن باشه بارون هم نباشه)و وقتي چشممو باز مي كنم آسمونو ببينم.

كاش هيچوقت هيچ قلكي شكسته نمي شد!!هيچ استرسي وجود نداشت. كاش بي انگيزگي معنا نداشت. كاش كسي مجبور نمي شد كادوهايي كه باعشق براش خريده شدو بفروشه و يا حتي خيالش به ذهنش برسه!! اين مي تونه مقدمه ي يه سردي و فراموشي بزرگ باشه و يه دلسردي و ... . كاش اين كارا واسه رسيدن به اهداف مشترك زندگي باشه و خواسته هاي مشترك نه واسه چيزاي پيش و پا افتاده!! بازم دلم يه جاي دور مي خواد. كاش مي شد يه مدت از دنيا دور باشم و دلم براش تنگ بشه!! و كلي كاش ديگه كه همشون رويايي هستن!!

اين ۴ خط آخر وصف حال همكارمه كه پشت كامپيوترش نشسته و داره فكر مي كنه كه چطور يه همراه خوب باشه!! داره فك مي كنه كاش ميتونست همراه باشه!!همين همكارم كه يه مقنعه آبي روي سرشه و اونو تا روي ابروهاش  كشيده پايين كه نامحرم موهاشو نبينه!!

براي خرسي نوشت:

خرسي جون خيلي دوستت دارم. دلم واسه مهربوني هات تنگ شده!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:51  توسط نانازي بانو  | 

از صبح تا حالا اين ترانه توي ذهنمه و نمي دونم باهاش چيكار كنم!!

مثل تموم عالم حاله منم خرابه خرابه خرابه   مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه...

جالب اينجاست كه ذهنم اون قسمت خوابو سه بار با غلظت تمام داره تكرار مي كنه.!! دارم كلافه مي شم!!!صبح كه پا شدم بيام اصلن نه حسشو داشتم و نه دوست داشتم از تختم جدا شم!!كاش يه جوري مي شد كه ساعت كاري همه اداره ها و سازمانا از ۹ يا ۱۰ شروع مي شد!! از ديروز بگم كه رفتم خونه دوستم نيني گوگولي خشملشو ديدم. اين دوستم يكي از بهترين دوستاي من از دوران دانشگاهه!! ما سه تا هميشه با هم بوديم.ديروز فرصت شد كه برم پيشش. ني ني يه پسر خشمل گل پسريه!! كه الان نمي شه گفت شبيه باباشه يا مامانش!! پدرش هم هم كلاسمون بود! اينه كه دو طرف آشنان! تا ۸ اونجا بودم و بعد خرسي اومد دنبالم و با هم رفتيم يه كمي دور زديم و بعد هم خونه ش*ف*ق. شام دور هم خورديم و بعد بساط فال قهوه و ...

خيلي بهم خوش گذشت. شب خرسي پيشم بود.من كه زود بيهوش شدم. ولي خرسي تا ۴.۵ با لپ تاپش مشغول بود!چت نمي كرد ها!! امروزم احتمالن بعد از تعطيل شدنم مي رم خونه عمو اينا!!

راستي يه چيزي بازم من خواستم يه جا برم فكرو ذهنم از همه جهت مشغوله اساسي!! شمال مغزم درگير اينه كه دخترخاله ها و پسرخاله هام واسه جمعه برنامه بيرون گذاشتن و خرسي بيشتر دوست داره با اونا بريم!! سمت جنوب مغزم درگير اينه كه  مرج و شيش كوچيك مي گن با اونا نريم و مرج نوشهر از طرف اداره جا رزرو كنه  پنجشنبه غروب تا جمعه غروب بريم اونجا بيشتر خوش مي گذره!!از طرف شمال غربي مغزم داره با اين قضيه كلنجار مي ره كه خرسي مي گه بنزين نداريم و ماشينو چيكار كنيم و ... از سمت شمال شرقي منم اگه مرج باشه خيلي بهم خوش مي گذره و اونطوري اگه اونا نيان خرسي مي ره با ع*ل*ي اينا و من تنها مي مونم!! و كلن از همه جهات دلم يه تفريح مي خواد!! خيلي احساس نياز مي كنم!! ولي از اون طرفم مي گم خب در هر صورت به احتمال ۷۰ درصد هفته بعد پنجشنبه و جمعه ميريم كاشان واسه امتحان ارشد خرسي!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:20  توسط نانازي بانو  | 

خيلي وقتها يه حس خاص تمام وجودمو مي گيره كه نمي تونم توصيفش كنم. اونايي كه با من دوستن و نوشته هامو مي خونن مي دونن كه وقتي ميام اول بسم ااا اينو مي گم يعني حسم بد جوري آب و روغن قاطي كرده!!اين حسها وقتي بوجود ميان كه كسي بهم بدي كرده باشه!! از يه چيزي ناراحت باشم!! نگران چيزي باشم!! خصوصن بفهمم كسي بخواد توي كارام سرك بكشه!!۵ شنبه يه روز خوبي داشتم.زودتر تعطيل شدم. رفتم خونه و بعد هم كلاس!! خرسي اومد دنبالم و رفتيم خريد.كلي گشتيم. بستني مورد علاقمو پيدا نكرديم.بعد رفتيم خونه ما!! مامانم اينا نبودن و ما تنها بوديم. دست به كار شدم واسه پختن ماكاروني. ديگه نيم ساعته كارم تموم شد. از غروب حسم بهم مي گفت از خرسي بپرسم ببينم چيزي از كلاس رفتن من به خانوادش گفته؟(دوست نداشتم اونا بدونن. دليلشم خودم مي دونم و روش اصرار دارم) ازش پرسيدم و در كمال ناباوري ديدم ميگه آره!! من مادرشوهرمو مي شناسم.تا پدر صاب بچه رو در نياره ول كنه ما جرا نيست. مي دونستم كه رنگ مانتومم وقتي مي رم كلاسو از خرسي پرسيده و اونم مثل بچه ي خوب مامان جوابشو داده!! با اينكه اينقدر به خرسي اصرار كرده بودم و ازش خواهش كردم كه يه وقت از دهنش نپره كه من مي رم كلاس نتيجش اين شد كه ايشون نتونستن جلوي زبون مباركشونو بگيرن!! البته حق هم داره مقاومت در مقابل يه نفر كه فوق ليسانس در زمينه تجسس از يه دانشگاه توي  كوره هستان داره كار سختي هم هست!!(گفته بودم كه ذاتن اينا عشق مي كنن وقتي سرك مي كشن!!) منم چون اين رفتارا اصلن توي ذات مادرم نيست برام قابل هضم نيست. مامان من هيچوقت تا حالا ازم نپرسيده اونجا چه خبر؟!! فلاني چيكار كرد!! اون يكي چي؟!!

خب فكر مي كنين بعد چي شد؟ من شدم يه گلوله فلفل.قابل وصف نيست بگم چه حسي بهم دست داد!!فقط اينو بگم كه از شدت خشم و بغض و ناراحتي نتونستم خودمو كنترل كنم!! خرسي هم آخر شب رفت. هنوزم با اينكه عذرخواهي كردم ازش ناراحتم!! آخه نمي دونم چرا اگه خانواده خرسي بهش بگن فلان اتفاقو واسه نانازي تعريف نكن يادش مي مونه و لب از لب وا نمي كنه ولي مسائل شخصي منو كه دوست ندارم دشمنام بدونن مي ره مي زاره كف دستشون.

هنوز باور نكرده كه كسايي كه باهاشون زندگي مي كنه دشمناي منن. يه دوراني اونقدر بهم فشار روحي وارد كردن كه مي خوام بگم خون تك تكشونو بخورم بازم سير نمي شم!ازشون متنفرم! بيزارم!مي خوام دنيا روي سرشون خراب شه!!وقتي باهاشون رفت و آمد مي كردم بدترين دوران زندگيم بود!! الانم كه نمي خوام ريختشونو ببينم حاضر نيستم اسمم توي دهنشون بياد!! چون فشارهايي كه بهم وارد شد قابل جبران نيست!!

ديروز بدون خرسي گذشت. رفتم مجلس ختم مادر يكي از هم دانشگاهي هام!! يه سري از بچه هاي دانشگاهو ديدم!!چقدر دوست خوب دوشتن خوبه!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:0  توسط نانازي بانو  | 

اول از همه براي سالومه نوشت:

سالومه جون ميلتو خوندم.هيچوقت فراموشت نكردم خانمي. برات هم ميل فرستادم!!مي خوام بگم تو يكي از بهترين دوستام بودي!!پس فراموش شدني نيستي!!

مارتا جون! تو هم فراموش نشدي عزيزم. به يادتم!!

به همين مناسبت ديگه جواب دوستايي كه خصوصي مي زارن و دوستاني كه برام كامنت مي زارن توي همون قسمت كامنتها جواب مي دم!!

ديگه كم كم هوا گرم مي شه و سر كار مصيبتي مي شه كه نگو!! ديروز بعد از كلاس خرسي اومد دنبالم و با هم رفتيم يه دور زديم و بعد هم رفتيم خونه!! قبلش رفتيم محلول رزماري خريديم. آخه اين ابروان بنده قصد پر شدن ندارن!! به زور محلول بد بوي رزماري تصميم گرفتم  پهناورشون كنم!! همش از جشن جوجه مريض شروع شد!! بس كه ذات اينا خرابه واسم بدبياري بود!! ديروز توي ماشين بوديم كه خرسي بهم گفت چشماتو ببند و وقتي باز كردم فكر مي كنين چي ديدم؟!! يه نايلون گوجه سبز!! واي پر كشيدم. منم عاشق تنقلات و  ميوه هاي ترش!! ديگه مي خوام بگم الان يك عدد نانازي صاحب يه نايلون گوجه سبز خوشمزه اينجا نشسته كه دهنش از يادآوري اون گوجه ها آب افتاده!! وقتي اومديم خونه روي كيكو با پودر پسته تزئين كردم و برش زدم. خيلي خوشمزه شد! فقط خودم نمي گم ها!! همه گفتن!! آخر شب با خرسي شاممونو خورديم و خرسي رفت!! اگه فكر مي كنين كه من بازم از روح و از ما بهترون مي ترسم سخت در اشتباهين!! بنده با شجاعت رفتم اتاقم و برقو خاموش كردم و سرمو بردم زير پتو و گوشهامو گرفتم كه چيزي نشنوم!! اما هر لحظه به خودم ميومدم مي ديدم كه دارم مي لرزم و از اين فكر كه هر لحظه احتمال داره يه نيرويي بياد و اين پتو رو از سرم بكشه خودشو بهم بنمايونه بنگم مي پريد!!

آخه توي اون فيلم ترسناكه دختره در حالي كه خواهرش نوازشش مي كرد چشماشو بست. بعد خواهره رفت بيرون از اتاق و درو بست. ولي روح پسر بچه توي اتاق بود و دست سفيدشو گذاشت روي صورت دختره و نوازشش مي كرد. تصور كنين. دختره همچنان فكر مي كرد دست خواهرشه!! نوازش دست پسره از روي موهاش به آرومي شروع شد و كم كم ضربش تند شد يه جورايي كه دختره ترسيد و وقتي برگشت ديد بععله يه پسره كه كنارش نشسته و داره نگاش مي كنه!!

ديگه اينكه با اين افكار نمي دونم چي شد كه خوابم برد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:34  توسط نانازي بانو  | 

ديشب يه كيك خوشمزه درست كردم.اولش مي خواستم زبرا كيك درست كنم هموني كه هليا درست كرده بود. اما گفتم يه كمي فني تر شم  توي اين كار بعد زبرا هم مي پزيم!! افتادم توي مد كيك پزي!!! اونم به افتخار خرسي جون!!البته هنوز دست بهش نزديم تا امشب كه خرسي بياد.تزئينش كردم و گذاشتم كنار!! ديشب ساعت ۲ توي اتاقم برقو كه خاموش كردم هزار جور فكر اومد توي سرم!! كلي فكراي عجق و وجق و مهمترين و وحشت انگيز ترينشونم مربوط به فيلم ترسناكي بود كه با خرسي ديديم و روح زن ژاپني ميومد ساكنين يه ساختمونو اذيتشون مي كرد و مي كشت!! چهرش از ذهنم نمي رفت. بعد فكرم رفت سمت همكارم كه فوت شده!! لبخندش و طرز حرف زدنش و يه لحظه حس كردم نكنه توي اتاقم باشه!! نكنه غير از من يكي ديگه هم توي اتاق باشه. نمي دونم چرا وجود يه نفرو حس مي كردم كه ديده نمي شد!! خيالات بود و شايدم نبود. يه لحظه اونقدر اتاقم سرد شد كه ديگه شكم به يقين تبديل شد يكي توي اتاقم هست از نوع از ما بهترون يا روح يا يه نيروي عجيب!! اين شد كه دقيقن عين يه افعي كه بخواد سمت طعمه جهش بزنه پريدم سمت درو با تپش قلب ۳۰۰ در نيم دقيقه خودمو پرت كردم توي هال. آخه يه جايي خوندم كه يكي از علايم وجود روح توي يه محيط سرماي اتاقه. ديدين يه لحظه توي يه محيط در بسته نشستين و حركتي هم ندارين ولي حس مي كنين يه موج خنك از كنارتون رد شده و شما اونو حس كردين؟!!

يه ساعت پيش خرسي اومد پيشم و كارت سوخت گرفت ازم!! برام ۲ تا پاي سيب هم اورد.ما احتمالن نزديك هاي ۲۰ ارديبهشت مي ريم كاشان با خرسي. نمي دونم گلابگيري كي مي شه!!

امروز امتحان زبان دارم!! از ترس فولم!!

من برم كه زودتر برسم خونه كه بعد هم برم كلاس زبان!!

خرسي نازم خيلي مي دوستمت!! خيلي ماهي قربونت برم . 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:5  توسط نانازي بانو  |