تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم
سلام به همگي!! دلم تنگ شده بود واسه خونه صورتيم!! اين دو روزه اصلن دل و دماغ نوشتن نداشتم!! آخه همكارم كه اتاقش دقيقن روبروي اتاقم بود و سن و سالشم حدود ۳۰ سال بود فوت كرد. در اثر يه سانحه.خيلي ناراحت كننده بود!!  همش صداش توي گوشمه و نمي تونم لبخندشو فراموش كنم. خيلي آدم خوبي بود.واقعن واسم يه شوك بود. شنبه نيومد سر كار  و بعد متوجه شديم كه پزشك قانوني بوده!! ديروز هم تشييع جنازه و امروز مجلس ختمه!! خيلي غم انگيز بود!! الان كه چشمم به اتاقش مي افته به ميزي كه پشتش كسي نيست. دفترچه تلفن و تقويم و وسايل ديگش خيلي دلم مي گيره!!

خب حالا بريم سر اصل مطلب : گيتي جون منو به يه بازي دعوت كرده اينكه قوانين و افتخارات من در زندگي:

قانون ۱: من معتقدم هيچ كس حق نداره عمداً شخص ديگه رو ناراحت كنه!!من شخصن هيچوقت دوست نداشتم كسيو ناراحت كنم.حتي اگه طرف دشمنم باشه دوست ندارم من دلشو بلرزونم و ناراحتش كنم. خب خيلي وقتها پيش اومده كه خيلي ها ازم ناراحت شدن ولي مي خوام بگم عمداً نبوده!يعني اگه بدونم كه با كار من كسي ناراحت مي شه عمراً اون كارو انجام نمي دم!!

قانون۲:تحت هيچ شرايطي در مقابل ظلمي كه بهم بشه سكوت نمي كنم!! براي من سكوت بي مفهومه!! مخصوصن اگه ببينم كسي داره لفظي به حريم من تجاوز مي كنه!! و احترام منو مي بره زير سوال!!

قانون۳: شديدن به خانوادم احترام مي زارم و اگه ببينم كسي به من و فاميلم و خانوادم  و پشت سرشون توهيني كرده هاپويي مي شم كه بيا و ببين. تعصب من به خانواده و فاميل خيلي زياده!!

قانون۴:حرف من اينه :چيزي كه مي خوام حتمن به دستش ميارم!! توي قوانين زندگي من نشد وجود نداره!! هميشه مي شه!ارادم خيلي قويه!!

قانون۵:هيچ چيزي از همسرم پنهون نمي مونه!! من مي گم هر چيزي كه من مي دونم همسرم هم بايد بدونه!! در موارد استثنايي مقابل به مثل الزاميه!!

قانون۶:توي زندگيم خيلي مهربون و با محبتم!! موزمار به نوعي نيستم تحت هيچ شرايطي!!از همه خوشم مياد. فقط كافيه از كسي متنفر شم!! ديگه كاريش نمي شه كرد. تا قيامت وضع همينه و هيچي نميتونه اون كينه رو از دلم پاك كنه!! ذاتن اگه يه ادمي از زندگيم خط بخوره ديگه نمي بينمش!!

قانون۷:تا حدي كه بتونم به همه كمك مي كنم و سعي در خوشحال كردن افراد دارم. برام مهم نيس طرف كيه!! از شاديش لذت مي برم!!

قانون۸: هميشه از خنده ديگران خندم مي گيره!! اين قانون نيست ها!! نمي دونم ويژگيه!!

افتخار۱: من به خودم،خرسي و خانواده خوبم، دخترعموها و فاميلم افتخار مي كنم!! مخصوصن به پدرو  مادرم!!

افتخار۲:به استقلالم و به اينكه هيچوقت متكي به كسي نبوده و نيستم افتخار مي كنم!!

افتخار ۳: به نقاشي هام!! به طرح هاي گرافيكي و نوشته ها و شعرهام، رشته تحصيليم، افتخار مي كنم.من به همه دوستاي خوبي كه داشتم و دارم و به شغلم و به شهر و زندگيم  هم افتخار مي كنم!!

خب ديگه كافيه خود برتر بيني هم حدي داره!! از جمعه بگم كه مرج اومد خونمون. درحالي كه مامان و بابا با دايي اينا رفتن بيرون!! شيش كوچيك و ممد هم بودن!!خرسي هم بود. بعد از ناهار ممد رفت سر قرار با يه خانم خيلي خوب و نجيب كه همديگه رو ببينن. منو مرج هم كلي به خودمو رسيديم و رفتيم كه ما هم ببينيم اين خانم خوشبختو!! شب مرج و شيش كوچيك پيشمون بودن. كيك درست كرديم و خيلي خوش گذشت.

افتخار۲:ژ

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:40  توسط نانازي بانو  | 

مطلب سه شنبه با عنوان «حس صابونی من» با اجازه بزرگترها حذف گردید!!!!!!!!! میگم چرا!! چون نه خوشی زیر دلمو زده و نه حوصله دارم سری که درد نمی کنه رو دستمال ببندم!!

دیروز برنامه خاصی نداشتم. از اینجا بدو بدو رفتم خونه و یه کوچولو استراحت کردم.در حد یه فندق!! بعد رفتم کلاس و ساعت 7 خونه بودم!! دیشب برخلاف شب های قبل خرسی پیشم نبود و یه حس تنهایی و دلتنگی خاص داشتم. واسه همینم زود خوابیدم!! با این حال امروزم همچین کم خواب آلود نیستم!!

راجع به پست قبل که حذفش کردم ، باید بگم که دیدم گیتی جون راست می گه!! (گیتی منو ترسوندی زودی پاک کردم) چرا باید روزگار خوشمو با فکر کردن و نوشتن راجع به یه عده که ارزششو ندارن خراب کنم؟!!

راجع به همون پست مذکور یکی نظر داده که فکر می کنه خیلی پرفسور بالتازار تشریف داره. باید بگم اگه کسی قصد دراز گوش کردن بنده رو داشته باشه فکر کنم خود بالتازارشه!! وگرنه کی می تونه منکر عشق بین من و خرسی بشه؟!! خرسی همسرمه و با محبت کردن به من نه قصد خر کردن داره و نه چیز دیگه!!همونطور که منم چنین قصدی ندارم. چیز جدیدی نیست که بگم داریم توی جامعه ی سالم و اسلامی و مذهبی (به قول بعضی از افراد بلک هد) زندگی می کنیم که کم نیستن دخترا و زن هایی و البته پسران و مردانی که به راحتی حاضرن نیازهای عاطفی و ... یه عده دیگه رو در راه رضای خدا (و البته خود) برآورده کنن!! پس الان کی میاد به خودش زحمت شیره مالیدن روی سر دیگریو توی این زمینه ها بده!! می خوام بگم عشق و علاقه توصیف شدنی نیست که بگم مثل چیه!! لذت دوست داشت همسرم برای من همیشه بیشتر از دوست داشته شدن از طرف همسرم بوده!! شاید هیچوقت چنین چیزی نبوده. شاید همیشه بیشتر دوست داشته شدم و هیچوقت نتونستم تمام عشقی که توی دلمه رو ابراز کنم!! ولی این واقعیته!!

پ ن: برای همون نظر دهنده پست حس صابونی من که گفت خرسی داره دراز گوشت می کنه و تو مردی و ...!!! :

مهم نیستی!!!نظرتم مهم نیست!!! تفکر بی معنیت هم مهم نیست. حس بالتازار بودنت ولی نشون می ده کمبود زیاد داری!! این مهمه!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:8  توسط نانازي بانو  | 

خب خرسی هم شمع های ۲۷ سالگیشو فوت کرد و رفت توی ۲۸ سال. دیروز که تعطیل شدم تندی رفتم یه کیک تولد گرفتم و  رفتم خونه. کیک سفارش ندادم چون تعدادمون کم بود. یه کمی خوابیدم و بعد میوه هارو با مامانم آماده کردیم.شکلات هایی که خرسی دوست داشت و  کادوهاشو روی میز گذاشتیم. من براش یه نیم سکه گرفته بودم و مامانم و بابا یه ربع سکه. از اونجایی که می دونستم خرسی زیاد اهل سکه و طلا نیست مامان اینا براش یه کروات هم گرفتن.  دیگه ساعت ۸.۵ بود که خرسی جونم اومد. من عاشق تولدهای شلوغ و هیجانی هستم ولی نتونستم برنامه ریزی کنم و کسیو دعوت کنم. اولش می خواستم خرسیو به یه مهمونخونه سنتی دعوت کنم که یه تولد دو نفره  هیجانی داشته باشیم که خرسی هم سوپرایز شه اما دیدم  توی خونه و در کنار پدر و مادرم بگیرم خیلی بهتره. آخه اونام روحیشون عوض می شه! این شد که توی خونمون گرفتم. وقتی کیکو آوردم دیدم چه تولد سوت و کوری برای خرسی گرفتم. یه کمی بغض کردم ولی جلوی خودمو گرفتم که اشکم سرازیر نشه. شمع های کیکو روشن کردم و گذاشتمش روی میز. بعد به مامان و بابا گفتم  شما باید چندتا بچه می داشتین که اینجور وقتها  یه کمی شلوغ شه! آخه همیشه خونمون  هر برنامه ای می شه من باید جای چند نفر بخندم و حرف بزنم و  جنگولک بازی در بیارم که مامان و بابا یه کم شاد شن. خب سخته!! بعد دیدم طفلی مامان و بابا همینجوری دست می زنن و یه کمی سر و صدا می کنن که سوت و کور نباشه جشنمون!!  الانم که یادش می افتم دلم می لرزه و می خوام دستاشونو ببوسم. پدرم هم همش به مامانم می گفت خب چرا کسیو دعوت نکردین. کاش برنامه جمعه رو می زاشتی واسه امشب. ولی خب مامانم هم طفلی مهمونی هارو میزاره واسه جمعه چون روزای دیگه مدرسه داره و نمی تونه به مهمونا خوب برسه!!

خلاصه اینکه تولد خرسیمونو هم گرفتیم و بعد هم چند تا عکس و کادوهامونو باز کردیم و آخر شب هم شام خوردیم. سوپرایز دیشبم واسه خرسی یه بسته برگه زردالو بود که می دونستم خیلی دوست داره!!

سال قبل و حتی سالهای قبلش روز تولد خرسی واسه مامانش یه دسته گل و یا کادو می گرفتم و لی امسال لزومی ندیدم یه این کار.

چند تا عکس هم پایین گذاشتم.

http://www.free2upload.com/img008/wki0m6jddddm916rc5e.jpg    هفت سین امسال

http://www.free2upload.com/img008/h1sws0n7vt0o5i9pym46.jpg   لوازم آرایش جدیدم

http://www.free2upload.com/img008/vaa032w6aap9iuk5b98q.jpg   دو تا گوی که خرسی  از نمایشگاه  برام خرید.

http://www.free2upload.com/img008/y57oa2yoz0vdz584z3u.jpg    اینارو از پالم خریدیم

http://www.free2upload.com/img008/sdzxxorg6y02akb1p266.jpg   هفت سین مجتمع پرشیا دریاکنار

http://www.free2upload.com/img008/5jtaydnb6pvajrttrzsg.jpg   میز تولد خرسی

http://www.free2upload.com/img008/mfsc3l7ycxz3qjvqdg5e.jpg   کیک تولد از نزدیک

http://www.free2upload.com/img008/pz2oar6axcgo7t6x4tgh.jpg   کروات

http://www.free2upload.com/img008/8p3yag2ek9bivjsyyrz8.jpg  کارت و کادوها

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:52  توسط نانازي بانو  | 

 

همسر مهربونم تولد تو تولد همه خوبیهاست          تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی
تولد گذشت،تولد مهربانی،تولد فداکاری،
تولد همه پاکیها،تولد احساس،تولد دوست داشتن،تولد خوشبختی،تولد امید،تولد آرامش،تولد یک فرشته،تولد یک  ماه،تولد بهار،تولد زلالی دریا،تولد عشق،تولد تمام روزهای قشنگ زندگی،

عزیزم تمام واژه ها برای توصیف خوبی های تو حقیرندو هنوز جمله ای که بشه تو رو باهاش وصف کرد متولد نشده      

آنکه بی نهایت تو را دوست دارد -همسرت نانازی

۲۳ فروردین ۱۳۸۸

خرسی جونم تولدت مبارک. هزار و شونصدتا دوستت دارم. به قول یه جناب مسئولی توی مصاحبه تلویزیونی ۲ میلیون و سیصد و دویست هزار و دوهزار دوستت دارم!! 

دیشب موفق شدیم بریم و اخراجی های۲رو ببینیم. سانس ۱۰ تا ۱۲ اونقدر شلوغ بود که نگو. بعد از تموم شدن فیلم با خرسی یه دور زدیم و بستنی هم خوردیم و اومدیم خونه.فیلمو تعریف نمی کنم تا لو نداده باشم. فقط بگم که خوب بود.امروز هم که با عجله اومدیم سر کار. دیگه اس ام اسی و فکسی و اینترنتی به خرسی جونم تولدشو تبریک گفتم و منتظرم که غروب زودتر بیاد پیشم. دیروز گفتم که امروز عکس هفت سین و ... می زارم. نشد چون سیستمم دیشب ویروسی شد و مرتب هنگ می کرد. قراره غروب خرسی بیاد و راست  ریستش کنه. فردا با عکس تولد خرسیم و بقیه عکس ها  صد در صد آپم مگر اینکه اینبار مخابرات  بازی در بیاره!! دیشب ماکارونی بهم پیامک داد و گفت که یکی از دوستاش خیلی از یه پسره خوشش میاد و اگه من می تونم براش تله پاتی کنم که اون پسره بیاد و بهش پیشنهاد ازدواج بده!!  بعد هم گفت: البته منم از یکی خوشم میاد بزار  تحقیقات کنم ببینم چجوریه اگه خوبه برای منم تله پاتی کن.حالا اینکه دو تا دانشجوی پزشکی سال پنجم از یه دانشگاه بین المللی فکر می کنن من تله پاتی کنم اونی می شه که اونا می خوان بماند و اصلن مهم نیست می خوام بگم این همه جز و ولز زدیم و به ماکارونی گفتیم دختر جون ازدواج جیزه بهش فکر نکن بازم میاد میگه تحقیقات کنم  و ... 

قالب وبلاگمم دیدم اون یکی دیر میاد بالا همینو گذاشتم که اولین قالب وبلاگم بود. به قول شاعر که می گههر کسی کو دور ماند از اصل خویش؛ باز جوید روزگار وصل خویش. این راجع به خونه دیجیتالیم سنخیت داره!!

خرسی جونم .عشق زندگی من. همسر مهربونم باز هم تولدت مبارک. هزار ساله شی عخش من!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 12:22  توسط نانازي بانو  | 

یکی از مهمترین دغدغه های من توی زندگیم دفاع از حق و حقوق دیگرانه!!و باز هم یکی از مهمترین دغدغه های دیگم نداشتن مدافع شخصی توی زندگی خودمه!! (خب خرسی اکثرن نقش علی البدلو داره ) همینم باعث شده که منفور ذهن خیلی ها باشم. اما همین اذهان مزخرفو دایورت می کنم به توالت عمومی!! اینم از سوتیتر امروز که ربطی به مطلب پایین نداره!!!

از همون وقتها که بچه بودیم کسی جرات نداشت به مهو چپ نگاه کنه.مهو دخترعموی مظلوم من بود که فوق العاده وابسته به دیگران بود.خصوصن به من.۱۵ روز ازش بزرگتر بودم و همین ۱۵ روز  باعث پادشاهیم شده بود. خانواده ما یه جورایی خیلی احترامی هستن. راحتیم اما احترام به بزرگتر (از یه ساعت بزرگتر گرفته تا چند ده سال)خیلی واجبه و اگه کسی از این  قانون سرپیچی کنه، حالا به هر طریق مثلن سلام یادش بره یا بلند صحبت کنه و ...  ، کارش در حکم محاربه با امام زمان و  ادامه زندگیش با کرام الکاتبینه!! از اونجایی که مهو مطیع بی چون و چرای من بود و اگه می گفتم بمیر سرشو می زاشت زمین و با یه دستش چشمشو می گرفت و با دست دیگش خودشو خفه می کرد که بمیره، منم فوق العاده روش تعصب داشتم و هر جایی که نقش غزه رو بازی می کرد براش ایرانی می شدم که بیا و ببین!!! منو مهو همسن بودیم و خب مسلمن توی یه کلاس و مدرسه بودیم.همیشه از اینکه مهو هر جا می رم با منه و هر کاری که می کنه باید مراقبش باشم و براش تصمیم بگیرم و مثل مامانا مواظبش باشم در عذاب بودم. حس می کردم دو نفرم. هم همین باعث شده بود که اون نتونه واسه خودش تصمیم بگیره . توی هیچ زمینه ای نظر نده و  همه چیو به ما (منو دخترعموهای دیگم )بسپاره.این تنها مربوط به خرید لباس یا سفارش یه نوع غذا نبود. حتی انتخاب رشته دانشگاه، انتخاب واحدها، رفت و امد و  هزار تا مسئله دیگه.چه جر و بحث هایی که واسه دفاع از این خانم ما نکردیم و چه حق ها که کف دست بعضی ها نذاشتیم.تنها مسئله ای که نتونستیم حریف این مهو مظلوم  شیم ازدواجش بود. سخت ایستادو گفت یا این یا هیچکی!دیگه هم اخم و ابرونازک کردنهامون خاصیتشو از دست داده بود و هم ظاهرن این مهو نازنینمون یه حامی و مدافع دیگه پیدا کرده بود که حسابی جای هممونو براش پر کرده بود. جای بدتر این قضیه این بود که این خانوممهربون سه ماه بعد از آغاز آشناییش به شاهزاده رویاهاش مارو در جریان ماجراش قرارداده بود.اینجا بود که دمی که پنهون کرده بود ناگهان پدیدار شد و همه چیو لو داد.(شوخی کردم من دخترعموهامو خیلی دوست دارم) بعد از نامزدیش انگار از شر یه آدامس که روی لباسم چسبیده باشه راحت شده بودم. تشبیه خوبی نیست ولی احساسش همینجوریه!!!

می خوام بگم حس خرسیو درک می کنم وقتی طفلی همیشه باید هوای منو داشته باشه. وقتی باید با من همراه باشه، نگرانم باشه و خودشو مسئول بدونه!! دوست ندارم براش نقش آدامس روی کتشو بازی کنم!! دیشب یه جایی خرسی بهم گفت سعی نکن منو از خانوادم جدا کنی!! این حرفش خیلی منو رنجوند. فکر کنم نتیجش این همه چرت و پرتی بود که نوشتم. فقط یه پرچم واسه سوزوندن کم دارم!!

از ۵ شنبه با خرسی بودم. خیلی خوش گذشت. خرسی کلی میوه های دگرفصلی برام آورد.انگور و توت فرنگی و شلیل که من عاشقشونم. دیروزم مهمون داشتیم.دایی و خالم و خانوادشون. خرسی هم بود. خیلی خوب بود.فردا احتمالن با چند تا عکس از عید می آپم که با عکس تولد خرسی قاطی نشه!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 15:13  توسط نانازي بانو  | 

نمی دونم چرا همش تصور می کنم که پاییزه. پائیز با اون روزهای کوتاه وشب های بلندش!

توی زندگیم یه سری جمله های کوتاه و کلیدی وجود داره که وقتی با یه جدیت خاص از شخصی بیان می شه منو به آرامش می رسونه.وقتی این جمله ها رو از کسی می شنوم مطمئنم که همون می شه که طرف می گه!(حس اعتماد به حرف من، غلظتش یه کمی فراتر از زیاده) جالبتر از همه اینکه کودک درونم همیشه در مواقع لزوم برای شنیدن همین جمله های چند کلمه ای  خودشو چنان به در و دیوار روحم می کوبه که  تا روح طفلیه منو به زانو در نیاره ول کن ماجرا نیست. آخرش چی؟ چند تا گروپ اشک دوای این کودک درونه که بشینه سر جاش و منتظر بمونه تا بالاخره این حرفو  بشنوه.

ساعت ۲ نصفه شب دیشبه:

خرسی: نانازی من هیچوقت توی زندگی بهت خیانت نمی کنم. بهت قول می دم!!

کودک درون نانازی:(آیکون خوشحالی و آرامش)

خرسی: نانازی فقط مرگ می تونه منو از تو جدا کنه!!

کودک درون نانازی:  آیکون اشک شوق در چشمان وق زده

خرسی:از هر کسی توی زندگیم بیشتر دوستت دارم

کودک درون نانازی: آیکون شادی که لبریز شده

خرسی: تو بهترین و زیباترینی!

نانازی اینبار: مرسی و آیکون خجالت بسیار.

دیشب تا دیر وقت خونه ش*ف*ق اینا بودیم. خیلی خوش گذشت. آخر شب اومدیم. خرسی برام یه پتوی دو نفره اورد. از طرف دوستش. خیلی خشمله!! بعدش که دیدین کودک درونو!! خب خرسی خودش مقصره که اومد با یه دختر لوس و بابایی با اون کودک درون ننر تر مزدوج شد!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 13:6  توسط نانازي بانو  | 

در ادامه پست قبل فکر کنم لازم باشه بگم که  آقا جونم سال ۷۱ فوت کردن و یکشنبه ۱۷ امین سالگردشون بود.

می دونی خرسی ؟!!گفتن دوستت دارم هات شده تنها دلخوشی این روزهای یه جور!! روزایی که منو از خواب و استراحت و تفریح و فیلم و بی خیالی جدا کرد.هیچوقت اینقدر به تعطیلات عید وابسته نشده بودم. بس که طولانی بود اینبار.۱۵ روز کم نیست ها!!

بچه ها می دونین چیه؟ نمی دونم چرا!! ولی این روزها گوش هام واسه شنیدم قربون صدقه های خرسی  خیلی تیز می شن. یه چیز جالب تر اینکه همین الان علتشو فهمیدم. بعد از نوشتن جمله قبل ییهو به ذهنم رسید هر ماه یه روزای خاص این حس افسردگی مهمون ناخونده منه!!  این روزها سپری شن آنی این حس افسردگی هم از بین میره. لوس شدم. بهانه گیر شدم. چشمام گریه دارن. خودمو می خوام کنترل کنم واسه همین میریزم توی خودم و نتیجش اینه که این احساسات توی دلم تبدیل به یه گوله سنگ می شه که نمی دونم می خواد به سمت کدوم بخت برگشته ای نشونه بگیرم!!

پیرو همین لوس شدنم دیشب خرسی جونم اومد پیشم و منو تنها نزاشت. آخه حالم دیروز خیلی بد بود. خرسیو که دیدم خوب شدم. دیشب رفتیم بیرون دور زدیم و چاقاله هم خوردیم. بعد اومدیم خونه و طفلی خرسیم تا ۴ صبح داشت دلداریم می داد  و منو  لوس می کرد. قربون همسریم برم که همیشه منو درک می کنه. خب دارم به روز تولد خرسیم نزدیک می شم ولی همچنان سردرگمم و نمی دونم چطوری خوشحالتر می شه!! دوستان یه پیشنهاداتی دادن که در نوع بی نظیر بود.مرسی از همتون!!

حس من به وبلاگم می دونین چیه؟!! حس می کنم خونه ی منه و هر روز صبح درشو باز می کنم به سمت یه حیاط سرسبز و پر گل که با نرده های چوبی از حیاط خونه های مجاور جدا شده. هر کسی می تونه توشو ببینه و یه نظری راجع به طراوت حیاطم و زیبایی خونه ام و حس و حالم بده.همیشه دوست دارم وقتی در خونمو به سمت حیاط باز می کنم دوستان و همسایگان وبلاگیمو ببینم که اونام با شوق و ذوق در خونشونو به سمت حیاط های زیباشون باز کردن  از دور به هم دست تکون بدیم و سلام کنیم و لبخند بزنیم یه زمانهایی واسه مشکلات هم از پشت پنجره راه حل بدیم و حلش کنیم. با ورود به سال جدید انگار همه گرفتار حس خواب آلودگی بهار شدن و شهرمون از رونق افتاده انگار. در خونه های دوستام اکثرن بسته ست. ولی من هر روز به نگاه کردن حیاط سرسبزشون عادت کردم.خودشون کجان؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 12:35  توسط نانازي بانو  | 

واي گريمون هيچ خندمون هيچ ،باخته و برندمون هيچ ،تنها آغوش تو مونده غير از اون هيچ

دیشب بعد از مدتها بدون خرسی و بدون لالایی هایی که هر شب برام می خوند خوابیدم.یه لالایی خیلی ملایمه که  تنها سروده خرسیمه. که دوست دارم بیت اولش همیشه ثابت باشه . اگه شبی  خرسی اونو یه کمی تغییر می داد توی اوج خواب هم با چشمای بسته یادآوری می کردم که نه اشتباه خوندی. این لالایی بیت اولش همیشه یه جوره ولی بقیه بیتهاش (البته اگه بشه گفت بیت) شرح حاله اون روزه.یه کمی هم کمدی می شه چون فی البداهه ست!!
دیروز رفتم خونه و حاضر شدم که با مامان بریم خونه مرج اینا. سالگرد آقاجون بود و زنعمو براش یه ختم گرفته بود. بعد از مراسم و رفتن مهمونا منو مرج ساعت ۷ رفتیم دکتر.چیز خاصی نبود. بعد خرسی اومد دنبالمون و با هم رفتیم دندونپزشکی واسه دوم خرداد یه نوبت بهم داد. بعد یه کمی دور زدیم و خرسی مارو رسوند خونه مرج اینا و بعد از خداحافظی خودش رفت. شب با مرج بودم و بعد از شام مهو اومد پیشمون. آخر شب اومدم خونه مهو اینا. خرسی بعد از استخر بهم زنگ زد که بیام دنبالت بریم دور بزنیم؟ گفتم  آخه ساعت ۱۲ شبه و تا بیام می شه ۱  هم خیلی کمبود خواب دارم و می دونم تا بیام مهو هم طفلی نمی خوابه! این شد که نرفتم ولی اصلن نمیتونستم بخوابم. همیشه خونه عموهام وقت خواب می رم به دوران کودکیم. خاطرات تند تند مثل فیلم از جلوی چشام رد می شن. یه حس خاص. دیشبم همینطور بود. مهو کف اتاقش برام یه تشک انداخت که وقتی خزیدم روش احساس خنکی کردم. رفتم به اون وقتها که مجرد بودم و تمام وقت منو دخترعموهام به همدیگه تعلق داشت. اون وقتها که مثل سرو  به قولی از بار تعلق ۷ دولت آزاد بودم.همیشه وقتی می رم خونه عموهام و از دور به خونه قدیمیمون نگاه می کنم و اون باغ که الان دیگه نمی شه بهش گفت باغ همین حس نوستالژیه که تمام وجودمو پر می کنه. بین گذشته و حال و آینده معلق می مونم.صبح زودتر از همیشه پا شدم که خواب نمونم و سر ساعت برسم.مهو هم طفلی توی این مصیبت باهام شریک شد. امروز برنامه خاصی ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 13:44  توسط نانازي بانو  | 

... تو چشات باغ بارون زده ديدم...

چشم تو همرنگ يه باغه تو غربت غروب پاييز  مثل من از يه درد کهنه لبريز...

با تو بوي کاهگل و خاک عطر کوچه باغ نمناک زنده ميشه...

با تو بوي خاک و بارون عطر ترمه و گلابدون زنده ميشه...

تو مثل شهر کوچيک من هنوز برام خاطره سازي هنوزم قبله معصوم نمازه...

تو مثل ياد بازي من تو کوچه هاي پير و خاکي هنوزم براي من عزيز و پاکي

اول از همه این شعرو تقدیم می کنم به همسر مهربونم آقا خرسی که دیشب منو از تنهایی در آورد. دیروز یه کمی دیر رفتم خونه. خیلی کارم زیاد بود. وقتی رفتم خونه اونقدر خسته بودم که خوابیدم. قبلش به خرسی زنگ زدم اونم طفلی نتونست خوب بخوابه.شب مامان و بابا رفتن خونه مادربزرگم و من تنها شدم. تا ۱۱ مشغول دیدن سریال ها و یه کمی هم زبان خوندم که دیدم خرسی بهم زنگ زد و گفت دیگه بین منو تو همه چی تموم شده!! و بعد قطع کرد.(تهدید خرسیو می بینین؟ این سوپرایزشه!!!) داشتم شام می خوردم. بهش زنگ زدم گفتم خرسی بهم استرس وارد می کنی با این سوپرازات. کجایی؟ از آیفون دیدم که ماشینش پشت دره. کلی ذوقیده شدم و درو باز کردم.خیلی تنها بودم. خرسی اومد و با هم شام خوردیم. می خواستیم بریم بیرون یه دوری بزنیم که مامان و بابا اومدن. من و خرسی هم رفتیم بیرون یه کمی توی خیابونا گشتیم. همراه با آهنگی که بالا نوشتم .بعد اومدیم خونه و خوابیدیم.اونقدر که این ۱۵ روزه عید شبانه روز با هم بودیم از ۲۸ اسفند تا حالا اصلن نمی تونم دوریشو تحمل کنم. یه جورایی ازش دور می شم تپش قلب دارم.خرسی نازم خیلی ماهی که دیشب اومدی پیشم. خیلی دوستت دارم.

بچه ها می دونین چی شد؟ دیشب سریال جومونگو دیدم. آخرش اعصابم خرد شد بس که خودمو نگه داشتم که از کسی نپرسم اخرش چی می شه. این شد که زنگ زدم به پسرعموم گفتم میتی این سریاله اخرش چی می شه؟ برام تعریف کن. اونم سه سوت برام سریالو لو داد. آخرش اونقدر پشیمون شده بودم که نگو دقیقن حس آدمی که رژیمشو می شکونه!!

امروز می رم خونه مرج اینا. قراره با هم بریم دکتر.یه مشکل مشترک داریم.امروز نوبت مرجه خدا کنه چیزیش نباشه.

راستی ۲۳ فروردین تولد خرسیه. بی صبرانه منتظر نظرات شما واسه تولد خرسی هستیم. نانازی چیکار کنه واسه تولدش بهتره؟!! منتظرم ها

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 12:49  توسط نانازي بانو  | 

خب می بینم که تعطیلات منم تموم شد و اولین روز کاریم با همراهی خرسی جونم تا محل کارم شروع شد.هوا هم دیگه به سردی یه ماه پیش نیست. اینو خودم کشف کردم!! از تعطیلات بگم که تا اونجایی که نوشتم که  خودتون خوندین چی شد!! و سالمون چطور تحویل شد!  روز ۶ فروردین خونه خاله جونم ناهار دعوت بودیم. من و خرسی ظهر رفتیم خونشون و غروب با مرج و شیش کوچیک برگشتیم. جمعه صبح حول و هوش ۱۱ بیدار شدم و بعد از صبحانه مشغول دیدن فیلم توی اتاق خرسی شدم.که یهو صدای خرسیو از بیرون اتاق شندیم که با عصبانیت داشت یه مسئله ای رو به مامانش توی آشپزخونه توضیح می داد.از اتاقش هاج و واج اومدم بیرون . جالی جامپر توی هال بود. همونطور پرسیدم صدای خرسی بود؟ییهو دیدم جوجه مریض با یه حالت عصبانی میگه خب کی میتونه باشه!! معلومه خرسیه! اومدم پایین رفتم که ببینم قضیه از چه قراره دیدم پاریکال با اون قیافه نحس که مثل واق واق ترسیده بود داشت توی راهرو  قدم می زد. رفتم توی آشپزخونه درحالی که خرسی همچنان داشت با مامانش حرف می زد. گفتم خرسی یکمی آرومتر  جالی جامپر اینجاست!! دیدم خیلی عصبانی بود گفت به من چه که اینجاست و منم رفتم روی صندلی آشپزخونه نشستم و به حرفای خرسی و مامانش گوش می کردم دیدم موضوع بحث مجددن گل سرسبد فامیل که همان خاله خرسی می باشند تشریف دارن.من فقط گوش می دادم. ییهو پاریکال از اون طرف اوپن آشپزخونه (از اونجایی که ترسیده بود) اومد و گفت تو و زنت به خاله مذکور احترام نمی زارید و زنت به دخترش بی احترامی می کنه و ... که من دیگه صبرم تموم شد. اصلن فکرشو نمی کردم جلوی من بخوان اینطور بی انصاف باشن. گفتم من کی بی احترامی کردم؟  شب اول که دیدمش جلوی چشم همه رفتم باهاش دست دادم و سلام و احوالپرسی ولی اون فقط دست داد و شایدم من اصلن دستشو گرفتم و جوابمو هم نداد. دو بار بعد هم که دیدیمش سلام کردم ولی جواب نداد.نمی تونم به دست و پاش بیفتم. مگه اینا کین؟ برای من چه ارزشی دارن؟ بعد دیدم همونطور پاریکال داره تند تند حرف می زنه و ... گفتم اصلن به تو ربطی نداره می خوام چطور رفتار کنم. در همین لحظه مامان خرسی هم شروع کرد به حرف زدن. (دیدن از نظر منطقی حریف خرسی نشدن جهت بحثو کشوندن به سمت من) به مامانش گفتم ما این همه راه رفتیم خونشون خونه بودن ولی گفتن ما نیستیم باز چرا شما اینقدر ازشون دفاع می کنین و میگید چرا نرفتین خونه خاله خرسی باید زودتر می رفتین؟ در مقابل پسرتون اونا چه ارزشی براتون دارن؟ می خوام بگم تحت هیچ شرایطی این خانواده منطقی فکر نمی کنن و می خوان خودشونو خاک پای فک و فامیل کنن ولی تا میتونن می زنن توی سر اونایی که ازشون بالاترن و می خوان اونارو بکشونن پایین تا هم سطحشون بشن. توی همین لحظه های صدای عرعر پاریکال اومد که تو می خوای فقط با دخترعموهات باشی و خرسی و از دختر خاله هاش دور کردیو و ... و مامانشم همش رفته بود توی خط انتقاد از من.نمی دونم چرا همش حرف می زد و خودش نغز می کرد. مثلن خرسی می گفت اگه همین مشکلو خاله اینا داشته باشن خاله اینطور با دختر خاله برخورد می کنه؟ میاد بلوا کنه و دادو بیداد راه بندازه؟ مامانش هم می گفت  به خدا اینکارو نمی کنه .(دقیقن حرف مارو می زدا ) در حالیکه میلرزیدم رفتم توی اتاق خرسی و درو بستم. صدای پاریکال و مامانش همچنان از هال میومد. دیدم پاریکال بازم میگه دخترعموهاش ...  درو باز کردم دستمو گرفتم به نرده چوبی که تعادل داشته باشم گفتم تو اسم دخترعموهای منو نیار اونما حتی اسم نحس تو رو نمی دونن(نحسو نگفتم) بعدشم من یه تارموی اونارو با صدتا مثل تو عوض نمی کنم اونم چندتا عر بی ادبانه زد و منم جوابشو دادم.خرسی هم ازم دفاع کرد.و وقتی خرسی بهش گفت بگو نانازی چه بدی به تو کرد؟ تا حالا چه بدی راجع به تو گفت؟ هیچی نداشت بگه ولی گفت کدومشو بگم بخوام بگم یه طوماره و بعد خفه شد!! (نمی دونم اگه طومارش وبلاگمه که با تمام نفرت تقدیمش می کنم با کلی آرزوهای قشنگی که براش دارم.) فقط کاش جالی جامپر نبود. بعد هم اومدم توی اتاق و بیرون نرفتم . جالی جامپر و جوجه مریض رفتن خونه جالی جامپر اینا و بقیه خانواده خرسی اینا  رفتن باغ که یه کمی جو عوض شه. منو خرسی هم یکمی خوابیدیم و فیلم دیدیم و بعد با خرسی رفتم خونه عمو اینام. خرسی برگشت. شب اونجا بودوم عمه اینام هم بودن.خیلی خوب بود.شب با مرج و ماکارونی اونقدر وقایع خنده دار تعریف کردیم و خندیدیم که همه چی از ذهنم رفت. شنبه ۸ فروردین بعد از ظهر مرج از اداره اومد و دوباره کلی حرفیدیم و روحیم بهتر شد. و اما شبش خرسی اومد خونه مرج اینا و با مرج و ماکارونی و شقبقی اول رفتیم بستنی خوردیم. بعد هم رفتیم خونه ما .مامانم اینا رو دیدم و باهاشون خداحافظی کردم( آخه می خواستن برن مسافرت) بعد از خونه ما رفتیم پارک،کباب هم خوردیم و برگشتیم خونه عمو اینام.خرسی هم رفت خونشون. خیلی بهمون خوش گذشت. یکشنبه ۹ فروردین مامان و بابا رفتن کرمان و از اونجا هم بندر عباس و کلی روحیشون عوض شد و دیشب برگشتن. دقیقن همون روز صبح بابا و مامان خرسی و جوجه مریض و پاریکال و کنا رفتن اصفهان و شیراز. منم رفتم پیش خرسی. این چند روز خیلی بهمون خوش گذشت. خیلی عالی بود. عین این چند روز تا ساعت ۲ بعد از ظهر می خوابیدیم و بعدشم همش با هم بودیم.سیزده به در جایی نرفتیم ۱۲ فروردین یه سر اومدیم خونه ما و سبزه هارو بردیم بیرون از خونه.ماکارونی و الویه درست کردیم و بردیم خونه خرسی اینا. ۱۳ بدر ساعت ۳ بعد از ظهر تازه بیدار شده بودیم. ساعت ۶ ناهارمونو خوردیم و شب هم با دوست خرسی  رفتیم گشتیم و سبزه خرسی اینارو انداختیم بیرون و اومدیم. دیروز تعطیلات زیبای من به پایان رسید و امروز اومدم سر کار. دیشب مامان و بابا از مسافرت برگشتن و خانواده خرسی هم برگشتن. خرسی ساعت ۱ شب اومد خونمون تا صبح بتونم از خواب بیدار شم و بتونه باهام همراهی کنه. راستی ما عید مسافرت نرفتیم اما یه روز رفتیم بابلسر و دریاکنار مجتمع های تجاریش پرشیا و پالم و کتان تافته و  ... قیامتی بود !

 خرس نازنینم خیلی دوستت دارم. تو مثل کوه پشتیبانمی. دیگه چی می خوام؟!! با تمام وجودم دوستت دارم عزیزم!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 10:43  توسط نانازي بانو  | 

اولین پست سال جدیدمو با تبریک به همه دوستان شروع می کنم. امیدوارم امسال سالی پر از شادی و موفقیت واسه همه باشه. یه سالی که توش نه ناراحتی و غصه جایی داشته باشه و قهر و کینه و نه هیچ چیز بد دیگه!!

خب از چهارشنبه سوریم بگم که هیچکاری نکردم و هیچ جایی هم نرفتم. مانتوهامو هم از خیاطی گرفتم خیلی ناز شدن.چهارشنبه بعد از اینکه مرخصی گرفتم رفتم خونه و تندی حاضر شدم و با ماکارونی رفتیم بازار. اول رفتیم و من واسه خرسی جونم یه سکه الیزابت گرفتم واسه عیدی و بعد هم به خریدهای دیگمون رسیدیم.غروب از همونجا رفتم سر قرار با مهو و با هم رفتیم آرایشگاه و از اونجا هم رفتیم خونه مهو اینا. اخر شب خرسی و دوستش اومدند دنبالم و با هم رفتیم دور زدیم و بعد هم خونه خرسی اینا. صبح 5 شنبه ساعت 11 بیدار شدم و به کارهام رسیدم و بعد با خرسی رفتیم خونه ما. وسط راه بودیم که مامانم زنگ زد بهم و گفت مهمونای کرمانیمون اومدن. یه زن و شوهر جوون و دو تا بچه .خیلی خانواده خوبین. همونایی هستن که تابستون هم اومده بودن خونمون. خلاصه اینکه منو و خرسی شب رفتیم که برام شال بخریم که ماشین خراب شد و وسط خیابون  قالمون گذاشت.  ماشینو آوردیم خونه و صبح زود مکانیک آوردیم. من رفتم  خرید. دقیقن روز عید خرید کردن خیلی پر هیجانه. همه در حال تکاپو که واسه لحظه تحویل سال خونه باشن و کنار خانواده و هفت سین. خلاصه اینکه وقتی رسیدم خونه خرسی هم خونه ما بود. قرار شد که بره خونشون و لحظا تحویل سال بیاد خونمون. تندی رفت خونشون که دوش بگیره اما آب قطع شد و اونم نتونست دوش بگیره. لحظه تحویل سال خرسی اومد خونمون و منم در حال حاضر شدن بودم. هفت سینو هم که قبلن چیده بودم و عکسشو بعد می زارم. بعد از تحویل سال اولین مهمونامون عمه خانمم اینا بودن. اونا که رفتن عموهام و خانواده هاشون اومدن. خرسی هم رفت تعمیرگاه تا بالای سر مکانیک باشه این شد که  تا ساعت 1 نصفه شب تعمیرگاه  بود. اولین روز بهار شنبه بود که تا ساعت 11 خوابیده بودیم. بعد از ناهار حاضر شدم که بریم خونه خرسی اینا. دیگه تندی حاضر شدم و با خرسی رفتیم خونشون و بعد از ظهر هم خوابیدیم . غروب خانواده خرسی رفتن خونه خاله خرسی. منو خرسی هم نرفتیم. شب دوست خرسی اومد دنبالمون و با هم رفتیم بیرون دور زدیم. خیلی خوش گذشت. آش رشته و کباب هم خوردیم و اومدیم خونه خرسی اینا. روز دوم عید یکشنبه صبح رفتیم خونه عموهام و شب هم خونه عمه جونم دعوت بودیم. غروب مامانم اینا اومدن خونه خرسی اینا. خونواده جالی جامپر هم بودن. شب با خرسی رفتیم خونه عمه خانمم و بعد از شام رفتیم دور زدیم و رفتیم خونه ما. روز سوم عید که دوشنبه بود منو خرسی رفتیم خونه خاله هام و یکی از دایی هام و مادربزرگم و بعد اومدیم خونه ما و ناهارمونو خرودیم و بعد اومدیم خونه خرسی اینا. خاله خرسی هم با دخترهاش اومده بودن اونجا. غروب رفتیم خونه دو تا دایی خرسی و بعدش هم خونه جالی جامپر و بعد هم خونه مرج اینا. آخرشب اومدیم خونه. دیروزم غروب خونواده جالی جامپر و خونواده خرسی همگی اومدن خونه ما. مرج و شیش کوچیک هم بودن.می بینین چقدر اومدن و رفتیم؟!!

دیروز هم منو خرسی غروب رفتیم بیرون و گشتیم خیلی خوش گذشت.آخر شب اومدیم خونه. دیگه اتفاق خاصی هم نیفتاد که براتون تعریف کنم. راستی موهامو هم نقره ای یخی رنگیدم خیلی ناناز شد. یه مورد دیگه هم بیتربیتی اول سال پاریکال بود ولی چون خیلی منحوسه تعریف نمی کنم که مزه شیرین پست اول سالم تلخ نشه. باشه واسه بعد.

خرسی نازم. خرسی ماهم خیلی دوستت دارم. شروع سال جدید هرجوری بود مهم نیست. امیدوارم یه سال پر از شادی در پیش رو داشته باشی. البته باهم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 14:4  توسط نانازي بانو  |