تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم
دارم بوی بهارو حس می کنم و لذت می برم! چهارشنبه سوریتون مبارک

جاتون خالی دیروز رفتم با مامی جونم و ۲ تا مانتو گرفتم!! از کجا؟ از خیاطی! آخه اون روزی که رفته بودم کلاس یه مانتو دیدم که خیلی تک بود و رنگش قهوه ای بود و مدلشم جایی ندیدم. پرو کردم و همه مشتری ها و فروشنده و اینا تعریف کردن ولی گفتم الان نگیرم تا خرسی هم بیاد اون شب خرسی نیومد و چون حالش خوب نبود.فرداش که خرسی می خواست بیاد که بریم اونم یه نظر بده( آخه نظر خرسی خیلی برام مهمه) یکی از همون مشتری هایی که اون مانتو رو تن من وقت پرو دیده بود اونو خرید و فروشنده هم بهم گفت توی تن شما خیلی شیک بود کاش می گرفتیم. بعد از اینکه شما رفتین  یکی از مشتری ها اون خرید و برد. منم دپ شدم اساسی.ولی به خودم یه تلنگری زدم و رفتم که پارچه بگیرم و به هر قیمتی  که هست همون مدلی بگم برام بدوزن. آخه بدجور مدلش چشممو گرفته بود.  خوب هم در اومد. یه مانتو قهوه ای و یکی هم سرخابی البته با مدل ساده تر. اونقده ناز شده! کفشم هم که خریدم. شال باید بگیرم که نمی دونم سه گوش بگیرم یا شال! لاک ناخن بگیرم و یکمی هم لباس جینگیلی فینگیلی! مامانم هم امروز مانتوشو می گیره.ماکارونی هم از تبریز اومده احتمالن فردا با هم بریم خرید. دیشب بعد از خرید ش*ف*ق و اینا اومدن دنبالم و رفتم خونشون. یکمی فال گرفتیم و حرف زدیم و بعد ع*لی اومد و بعد هم خرسی جونم قدم رنجه کرد. قربونش برم آرایشگاه رفت و به سر مبارک صفایی داد بس جانانه!!  آخر شب منو خرسی رفتیم یکمی دور زدیم و اومدیم خونه ما. صبح هم خرسی منو رسوند سر کارم و خودش رفت خونشون!

امشب هم برنامه خاصی نداریم.وای اون وقتها که بچه بودیم چه اشتیاقی داشتیم. شاید باورتون نشه همین الان همه چهارشنبه سوری های سالهای گذشته اومد جلوی چشمم.از وقتی که خیلی کوچولو بودم و بغل مامانم بودم و تا همین سال قبل که با خرسیم بودم و اولین چهارشنبه سوریو با هم گذروندیم.سال قبل خرسی اینا براشون از شیراز مهمون اومده بود و با مهموناشون رفتیم بیرون.

اینکه امشب چه خواهد شد و کجا می ریم و چه می کنیم بمونه واسه سال بعد. دوستای گلم من معلوم نیس اولین آپم توی سال جدید کی باشه! برای همین از همین الان بگم که این آخرین آپ امساله.

سال نو همتون پیشاپیش مبارک! سال خوبی داشته باشین. اولش چهارشنبه سوری خوبی داشته باشین. زیبا بپرین! مواظب خودتون باشین. نیام ببینم رو آتیش خدای نکرده کباب شدین!دوستتون دارم. عید مبارک بای

برای خرسی نوشت آخر:

خرسی نازم چهارشنبه سوریت مبارک (اصلن باید چهارشنبه سوریو تبریک گفت؟!!) خیلی دوستت دارم عزیزم.خیلی خیلی زیاد. بوس بوسی. این آپ و همه اون آپ هایی که توش ذره ای از احساس خوبم نوشتم تقدیم به تو!

خدا حافظ ۱۳۸۷ و از همین الان سلام بر ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 12:17  توسط نانازي بانو  | 

مثل اینکه همه دارن آنچه گذشت سال ۸۷ رو انجام می دن و من جا موندم.

اول از همه بگم شنبه با مامی جونم رفتیم خرید و البته دست خالی برگشتیم و من رفتم خونه مرج اینا و  بعد هم موهامو کمپلت دکلره کردم. الان دیگه پایه رنگش شده ۱۰ که همون ۹ به حساب میاد. یعنی شده سفید یخی. شام هم خوردیم و خرسی اومد دنبالم و رفتیم خونشون.  دیروز ساعت ۱۲.۵ بیدار شدم و صبحانه و ناهارو خوردیم و  یه کمی استراحت کردیم و بعد با خرسی رفتیم خرید. خرسی جونم برام یه پالت رژ ال ای گرفت که امریکائیه. (۶ رنگم توش داره) یه رژ گونه خشمل مارک جیو و کلی خوردنی ترشی و آلو و بادام و کلی چیز میز توی این مایه ها واسه شبمون. البته رنگ موی دودی هم گرفتم که می خوام موهامو دودی برنگم. خرسی جونم مرسی عسیسم من عاشقتم. عاشق اون نگاهاتم. مخصوصن اون صدای قشنگت که برام لالایی می خونه.راستیییییی تو چرا یادت رفت این دو شب برام لالایی بخونی؟!! حالا  فهمیدم چرا من اینقده عصبانیم.!!! من یک عدد نانازی لوس شده می باشم که عاشخ خرسی جونشه!!

خب از اونجایی بگم که سال ۸۷ من با یه مسافرت شروع شد. اولین مسافرت ۲ نفره ما  به یه راه دور. رفتیم اصفهان و شیراز و گناوه و ... و خلیج فارس با اون عظمتش!! بعد از مسافرت کلی اتفاق خوب و بد افتاد. از کدومش بگم مادر؟ فصل بهار بود و من و خرسی یه روز در میون می رفتیم و می گشتیم. خیلی خوب بود. تابستونم که تا چشم روی هم گذاشتیم  ماه رمضون اومد . تابستونمون به فنا رفت.اوایل پائیز رفتیم رشت و ماسوله و کلی خوش گذروندیم. که می تونم بگم اولین مسافرتی بود که اینقدر بهم خوش گذشته بود. هیجان طوفان و بارندگیش داشت منو از پا در می آورد.( رفتن ما مصادف شد با طوفان بی سابقه رشت و رامسر که زود هم بر طرف شد) زمستون امسال مهمترین اتفاقش عقد خواهر خرسی یعنی همون جوجه مریض بود. من امسالو دوست داشتم. هر چی گذشت من و خرسی به هم نزدیکتر شدیم.خیلی عاشق هم شدیم. اوایل سال خیلی حساس بودیم و مدام با هم بحث می کردیم. به خاطر این و اون. اما رفتارهای خرسی هر چی که گذشت ایده آل تر شد و منم لوس بازی هامو کنار گذاشتم. خرسی شد مرد داستان زندگی من و منم شدم بانوی رویاهای اون.

امسال خیلی چیزا منو خوشحال کرد . مهمترینش اینکه خیلی خیلی عشقم به خرسی بیشتر شد. مخصوصن وقتی فهمیدم اون حامی همیشگی من بوده و هست. اینکه به خاطر من خیلی کارا کرد. احساس خوب زیاد دارم. احساس خوب دیگم مربوط می شه به پدرم که دیگه پاهاش مثل سابق درد نمی کنن. و مورد دیگه اینکه مامانم هم سال خوبی داشته. و در مورد خودم هم باید بگم که دوستای گلی پیدا کردم که خیلی دوستشون دارم.

نمی خوام از ناراحتی هام بگم چون یه سال سرتونو درد اوردم پس دیگه کافیه!!

نتیجه اینکه نانازی ۸۶ یه نانازی لوس و ننر بود و نانازی ۸۷ یه نانازی مهربون و دوست داشتنی و کمی هم بی خیال عالم .همینم شد رمز موفقیت ما.

فقط من بی صبرانه منتظر اومدن سال جدیدم. چون مطمئنم بهتر از امسالم خواهد بود.کلی برنامه برای امسال دارم. هدف هام هم دور نیست. دیگه اینکه توی سال ۸۸ مهو هم عروسی می کنه و جوجه مریض هم عروسیشه. واسه عید برنامه خاصی نداریم. هر چه پیش آید خوش آیده!

اگه این آپ آخر امسالم باشه خدا نگهدار همتون.سال نو پیشاپیش مبارک دوست جونام. سال خوبی داشته باشین.

خرسی ناز و مهربونم سال نو تو هم مبارک عزیز دلم! بهت افتخار می کنم. من همه جوره دوستت دارم. امسال خیلی هوامو داشتی. همه جا. خیلی احساس خوبی باهات داشتم. الان یادم میاد که چطور تلاش کردی منو ببری گنبد که ممدو ببینم اشک توی چشمم جمع می شه. یا وقتی خواهرت داشت عقد می کرد. یا اون روزی که با خالت بحث کردم. اون روزایی که به خاطر من میومدی تا بریم بگردیم. روزی که رفتیم رشت. اولین شب ماه رمضون که رفتیم سد و کلی بهمون خوش گذشت. روز تولدم و روز سالگرد عقدمون. گلم تو خیلی جاها از خودت به خاطر من می گذری و من اینو هیچوقت فراموش نمی کنم.عزیزم خیلی دوستت دارم گلم. مهربون منی تو. می دونستی؟ سال نوت مبارک.

منتظر آپ فردامم باشین به من اعتباری نیست!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:43  توسط نانازي بانو  | 

می گن هر کی  به هرچی فکر کنه همون می شه!! اینطوره؟!!

۵ شنبه رفتم خونه و کلی خوابیدم و بعد رفتم دوش گرفتم و حاضر شدم که برم سالگرد پدربزرگم. البته سی امین سالگردشون بود.و من اصلن در زمان زنده بودنشون نبودم! قبلش به خرسی زنگ زدم و گفتم خرسی جون تو میای؟ اونم گفت نمی دونم! بیام؟ گفتم اگه درد داری نه ولی اگه میتونی بیا! بعد که حاضر شدم زنگ زدم که مطمئن شم خرسی نمی تونه بیاد و هم بهش بگم که دارم می رم. دیدم می گه توی راهم و دارم میام. منم کلی ذوق کردم و تندی رفتم خشملتر شدم و منتظرش موندم تا اومد. کلی با خنده و لبخند رفتم پایین و سلام کردم که اصلن یادم نیست جوابمو داد یا نه! سوار ماشین که شدم دیدم می گه من درد دارم و کسی منو درک نمی کنه و خیلی استرس کشیدم و ... بهش گفتم خرسی من اصلن انتظار نداشتم بیای؟! فکرشم نمی کردم. اصلن کی گفت بیای؟ من گفتم میای که منتظرت بمونم یا نمیای که خودم برم؟ بعد دیدم هی اخ واه می کنه و میگه تورو می رسونم و خودم بر می گردم خونه. منو رسوند جلوی در مسجد و خودش رفت. منم حالم خراب شد. می لرزیدم و فشارم افتاده بود.حالم خیلی بد شد. آخر شب رفتیم خونه. مرج هم با ما اومد.دیروز ۱۲ بیدار شدم از گلودرد و تن درد. خرسی بهم زنگ زد و گفت که دیشب درد داشت و دست خودش نبوده و ... بعد از ناهار ساعت ۴ مرج اینا رفتن و من تنها شدم. تصمیم گرفتم اتاقمو گردگیری کنم. دیروز مامانم کارگر داشت و کلهم مشغول نظافت اتاق ها و خونه بود. همه خونه تمیز شده بود جر اتاق خودم که اجازه نمی دم کسی واردش بشه! این شد که دیشب ساعت ۲ صبح عملیات گردگیری تموم شد و الان من صاحب یه اتاق دسته گل آسا می باشم. فردا هم که تعطیلیم. احتمالن امروز برم  خونه مرج اینا واسه رنگ مو. آخه یکی باید باشه تا موهامو دکلره کنم. چون موهام زمینه دکلره داره از قبل یه کمی می ترسم.می گم شب خرسی بیاد دنبالم و بریم خونشون. یه کمی گلوم زق زق می کنه . قبل اینکه برم خونه مرج اینا می رم دکتر که واسه عید حالم خوبه خوب باشه!!

راستی قالب جدید چطوره؟

ـــــــــــــــــــــــ

سخنی با خرسی!

حرف خاصی ندارم خرسی جون. فقط اینکه خیلی دوستت دارم و عاشقتم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:21  توسط نانازي بانو  | 

من اقرار می کنم  دیروز توی شرایط خوبی نبودم و همینجا از خرسی مهربونم عذرخواهی می کنم. از کسی که تازه عمل کرده و دردی داره که من درکش نمی کنم چه انتظاری باید داشته باشم. خودخواه یعنی من! نه اون!!

خرسی مهربونم منو ببخش. خیلی دوستت دارم.

دیروز که رفتم خونه و یه دوش گرفتم و تندی حاضر شدم رفتم کلاس.بعد از کلاس رفتم یه کمی واسه خودم گشتم ولی چیزایی که دوست داشتمو پیدا نکردم که بخرم. اومدم خونه دیدم مامانم می خواد بره خونه عمه خانومم و تنها هم بود.این شد که با هم رفتیم و یه نیم ساعتی اونجا بودیم و بعد رفتیم دیدن مادربزرگم. یه کمی که پیش مادربزرگم موندیم پسر خالم اینا هم اومدن. خلاصه با اصرار اونا باهاشون رفتیم جلسه.البته وقتی رسیدیم دیگه  تقریبن تموم شد و من حتی سر قرعه کشی هم نبودم.با شف*ق و ع*ل*ی اومدم خونه. همین که جلوی درمون پیاده شدم فکر می کنین چی دیدم؟

خرسی که اومد جلوی پام ترمز کرد. من مونده بودم. طفلی خرسی من با همون تریپ لباس خونگی و با اون همه درد اومده بود که منو ببینه. من  قربونش برم. خرسم مهربونه. هر چی بهش گفتم بیاد بالا مامان اینا ببیننش گفت نه و راحت نیستم و ... توی ماشین نشستیم. خرسی در حالی که سرشو بهم تکیه داده بود  ترانه زیرو برام گذاشت.

تن تو ظهر تابستون رو به یادم می یاره
رنگ چشمای تو بارون رو به یادم می یاره
وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندون رو به یادم می یاره

من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گل سرخی، لطیفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه

من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه

تو مثل وسوسه ی شکار یک شاپرکی
تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی
تو همیشه مثل یک قصه پراز حادثه ای

من نیازم تو رو هرروز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه

تو قشنگی مثل شکل هایی که ابرها می سازن
گل های اطلسی از دیدنه تو رنگ می بازن
اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی
برای بردنه تو با اسب بالدار می تاز ن

من نیازم تو رو هرروز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه

بعد از کمتر از یک ساعت خرسی رفت.خرس بامضی من فقط اومده بود که منو ببینه چون می دونست دل منم یه دنیا براش تنگ شده بود. خرس مهربونم منو ببیخش برای همه لحظه هایی که درکت نمی کنم . واسه همه لحظه هایی که بد می شم. منو ببخش زندگی من. من بدون تو  خیلی تنهام و همه آرزوی من در با تو بودن برای همیشه خلاصه می شه. امیدوارم اینو درک کنی و دلتنگی هام و دل نوشته هامو که گاهی خیلی احمقانه می شه . منو تحمل کن عزیزم. خیلی دوستت دارم عشق بی همتای من!!

ـــــــــــــــــــــــــــ

بعدن نوشت: چرا گیتی جون. دقیقن حس منو وصف کردی. اون ترانه پخش می شد و اشک های من بودن که بدون اختیار از چشمام سرازیر می شدن و روی صورتم رژه می رفتن. طفلی خرسم این آهنگو برای من آماده کرده بود تا وقتی سوار ماشین می شم گوش کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 12:43  توسط نانازي بانو  | 

سلام دوستان

اول  به دخملی عزیز: ببین خانمی رنگ موی عسلی فقط روی موهای دکلره جواب می ده. پایه دکلره رو هم که خواسه بودی ۸ خوبه. یعنی زرد خیلی روشن. واریاسیونو گفتم که موهات قرمز نشه. اگه هم نزنی چون موهات پایه زرد روشنه نیازی نیست. چون اون وقت موهات تیره می شه.

بچه ها میدونین چیه؟ من همیشه عاشق روزای قبل از عید بودم. یعنی همیشه روزای قبل از عیدو بیشتر دوست داشتم. اون همه بدو بدو واسه رسیدن سال نو. سبزه ها و ماهی قرمز و همه و همه. عاشق قدم زدن و خرید کردن و دیدن چیزای جدید و نو بودم. اما امسال خیلی با سالهای گذشته فرق داره. من همش تنهام. قبل از عقدم با خرسی، دختر عموهام هم مجرد بودن و با هم می رفتیم و خیلی خوش می گذشت.الان دیگه دخترعموهامم با همسراشون می رن و من مهره اضافی می شم اگه ازشون بخوام که منم باهاشون برم. پارسال که عقد کردم هم خرسی باهام بود و بهمون خوش گذشت.اما امسال من خیلی تنهام. از اینکه توی خیابونا تنهایی قدم می زنم و می رم توی مغازه ها و تنهایی باید تصمیم بگیرم خیلی در عذابم!آخه خرسی عمل کرده و الانم دوران نالیدن پس از عملو داره طی می کنه! دیشب تنهایی رفتم خرید و اصلن نتونستم تمرکز کنم و نتیجش هیچی بود. دیگه امروز یه مرخصی یه ساعته گرفتم و رفتم یه کفش خریدم. واسه شاد کردن کودک درونم. وگرنه زیاد هم به دلم ننشست. والبته کودک درونمم هنوز شاد نشده.

جمعه که مهمونی دایی جونم نرفتیم. چون خرسی می خواست خودشو واسه عمل آماده کنه. خیلی دوست داشتم برم اما فکر می کردم خب یکبار برای همیشه.خرسی خوب می شه و زندگیم شیرین می شه. امشب هم دوره دخترخاله ها و پسرخاله هاست. می دونم که نمیریم.الان جمله های خرسی مثل خوره داره مغزمو می خوره! که می گفت: دیگه می خوام به خودم برسم و چرا باید جاهایی برم که دوست ندارم و ...

پس توی یه زندگی دو نفره گذشت چه معنی داره؟! از این به بعد ظاهرن من نباید هیچ تفریحی داشته باشم چون همسرم می خواد به خودش برسه.نباید جایی برم چون اون توی جمع فامیل من معذبه!

خرسی یادته ۵ شنبه اومدی دنبالم که بریم خونتون چقدر بهم استرس وارد کردی که زودتر بری استخر نتیجش چی شد؟ فشارم اونقدر افتاد که صدای دندونامو می شنیدم! اون شب که عمل نکرده بودی! الانم که بازم تنهام و امشبم باید تنهایی برم.

اگه می خواستم این روزها تنها باشم هیچوقت ...

در آخر: خرسی من خیلی دوستت دارم عزیزم. ولی خیلی احساس تنهایی می کنم. هیچکی منو درک نمیکنه. فکر کنم خیلی خودخواه شدی. خودخواه بودی ولی نه اینقدر!من بغض دارم.یه بغض بزرگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 13:52  توسط نانازي بانو  | 

سلام یک عدد نانازی که یه مدلیه و نه خوشحاله و نه ناراحته و کلی افکار مشوش داره را پذیرا باشین!

از دیروز بگم که مرخصی گرفتم و خرسی هم ترخیص شد و باباباش اومدن دنبال من و با هم یه سر رفتیم خونه ما و بعد هم رفتیم خونه خرسی اینا. تا شب خرسی همش ناله و فغان که دردم میاد هر چی هم می گیم بابا خب عمل درد داره این آقا همچنان به آواز غمناک آه و ناله ادامه می ده! صبح پدر خرسی منو رسوند تا ایستگاه که بیام سر کار.من هنوز هیچ کاری برای عید نکردم تصمیم دارم جمعه رو اختصاص بدم به اتاق تکونی و یا شاید هم یکشنبه که تعطیلیم. احتمالن امروز برم خرید. یا ببینم و بعد با خرسی برم و از اون هم نظر بخوام واسه خریدنش! نمی دونم چیکار  کنم اصلن!!

امروز سر میز صبحانه خونه خرسی اینا

نانازی: مادر جون اگه از پلوپزی که تابستون خریدین راضی هستین همینو واسه جهیزیه ی جوجه مریض بخرین!!

ننه خرسی: نه پلو پزو بعدن که رفتن سر خونه زندگی خودشون می خرن. شایدم کادو بیارن

نانازی:  مادرجون چایی ساز و سماور از این مدل فانتزی ها در اومده که خیلی نازه!

ننه خرسی: نه بابا سماور نمی خرم براش. شایدم کادو بیاد.

نانازی: مخلوط کم و چرخ گوشت و آبمیوه گیری و ... توی این فروشگاهی که گفتم داره ها! حتمن یه نگاه بندازین

ننه خرسی: نه بابا براش یه مولینکس می گیرم کافیه. شایدم کادو بیاد!

نانازی: لحاف جدید سفارش می دین یا آماده می خرین؟

ننه خرسی: لحاف چیه؟ مگه کسی الان لحاف می ده. ۲ تا پتو می گیرم!!(مهمونا اگه خواستن شب بمونن برن زیر فرش تا از سرما نمیرن)

نانازی در حالی که دهنش مثل غار  ماموت وا مونده: مادرجون پس چی میخواین بهش بدین؟!! شاید کسی کادو نیاره؟!! مگه شما اینارو واسه کسی کادو بردین؟

ننه خرسی : خنده

البته جوجه مریض حقشه.می گن هر کی باید پاشو  اندازه گلیمش دراز کنه! 

البته اینم فلسفه چوب خدا صدا نداره وقتی بزنه دوا نداره

بد داره می ره توی پاچه اونایی که به من بد کردن

بازم یک عدد نانازی بد جنس مدل هاپو شدم.

خرسی نازم خیلی دوستت دارم. خیلی خیلی زیاد و دوست دارم که زودتر بریم سر خونه و زندگی خودمون و با هم برای آیندمون برنامه ریزی کنیم. برای خونمون وسیله های خشمل بخریم و برای هم زندگی کنیم. کاش زودتر اون روزها بیاد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:10  توسط نانازي بانو  | 

سلام به دوست جونی های جون جونی!!

اول جواب:

به مورچه عزیز: ۱- خب اگه وبلاگمو از اول خونده باشین متوجه می شید که این وبلاگو برای خرسی عزیزم می نویسم.و البته دوست دارم خاطرات و واقع زندگیمو هم ثبت کنم. اما توی همین نوشته ها حرفایی می زنم که شاید گفتنش برام رودررو به خرسی سخت باشه. خب اینجا امکانش هست. گاهی خرسی ازم توضیح می خواد که چرا فلان مطلبو نوشتی و منم براش توضیح می دم و یا عذرخواهی می کنم که به خاطر شرایط بد و عصبانیت چیزایی بر خلاف ادب نوشتم و یا گاهی حقو به من می ده و بعد منو قانع می کنه که اشتباه می کنم و گاهی هم عذرخواهی می کنه از شرایطی که بوجود اومد.این پست ها نقش یادداشتهای روزانه رو برام بازی می کنن که هر شب همسرم اونارو می خونه.

۲- مورچه جون من خرجم بیسیار بیسیار بالاست. اغلب خرسی حساب می کنه و گاهی هم من. اگه نیاز به چیزی داشته باشم خرسی برام می خره و اگه بیخودی و از سر تفنن خرید کنم خودم حساب می کنم. خریدهای منم اکثرن تفننیه!

۳- مورد دیگه هم در مورد بیمارستان و ... که خب نمی تونم بگم.ولی خیالت تخت خرسی همچنان مثل شیر حامیه منه!!

....

سلامی چو بوی ... من دیروز تندی رفتم خونه و (البته مرخصی گرفتم) حاضر شدم و رفتم بیمارستان. خرسی نازم با گان سبز روی تخت داشت با همون مکعب مربعه ور می رفت مثل پسر بچه های تخس و شیطون. من قربونش برم با اون صورت بی رنگ و رو. آخه جمعه که هیچینخورد و دیروزم باید ناشتا می بود. این شد که دیروز وقتی خرسیمو با رخسار زرد و زار دیدم اشکم داشت در می اومد. پدر خرسی هم  نشسته بود و روزنامه می خوند. مامانش هم رفته بود خونشون. خلاصه اینکه خرسیمو خودم بدرقه کردم تا اتاق عمل و خودم با کوله باری از اندوه و غم و غصه و نگرانی اومدم با پدر خرسی نشستم توی انتظار. ساعت ۷ شب دیدم پیج کردن خانوم نانازی نانازیان بیان عخششونو تحویل بگیرن!! منم دیگه ندیدم پدر خرسی کجاست تندی رفتم دیدم خرسیم روی تخت توی آسانسوره. گذاشتن روی تختش توی اتاق شماره ۴۲ و روی تخت ۱۶. یه اتاق دو تخته که یه تختش خالی بود. یه چند دقیقه بعد خرسیم به هوش اومد و مرتب می گفت نانازی!! حالا پدر خرسی می گفت خرسی درد داری؟ اونم هی می گفت نانازی!... بهش می گفتم خرسی جونم عزیزم من پیشتم  اونم هی دست منو محکم می گرفت و منو بغل می کرد و می گفت نانازی دلم برات تنگ شده بود. توی همین حین ع*لی و ش*فق اومدن. با یه جعبه شیرینی و دو تا آب آناناس.یکمی موندن و بعد رفتن ساعت ۹شب پدر خرسی هم رفت یه سر رفت خونه ما و بعد هم رفت خونشون. من موندم و خرسی جونم . پرستارا هم خیلی بهمون می رسیدن. بیمارستانش خصوصی بود  ولی نمی زاشتن همراه خانوم بمونه. منم بهشون گفتم شوهرم فقط منو داره و من باید بمونم. مسئول حراستش هم گفت بمون مشکلی نیست. این شد که موندم. صبح قرار بود بابا و مامان خرسی بیان که من بیام سر کار که دیدم تا ۸ و ربع نیومدن.کار خرسی تموم شدم و باند اصلیو در آورد و منم خیالم راحت شد رفتم خونه و لباسمو عوض کردم و اومدم سر کار. فکر کنم تا یه ساعت دیگه خرسیم ترخیص می شه.

خرس نازم خیلی دوستت دارم. بی نهایت عاشقتم و عاشقانه برات می میرم.یادم بنداز یه چیزی برات تعریف کنم!!بوس بوسی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 12:50  توسط نانازي بانو  | 

تنها خرس مهربون دنیای من الان چه حالی داره. خرسی جونم من خیلی دوستت دارم. من عاشقانه برات شعر می گم. می خندم. عصبانی می شم. می خندونمت و عاشقانه هم برات می میرم.

شرمانو یادتونه. من فکر کنم خودش نباشم دخترخالشم!! دقیقن عین شرمان می خوابم. جونم براتون بگه که پنجشنیه قرار بود خرسی عزیزم بیاد دنبالم. منم رفتم مرتب شدم و موهامم ویو کردم و خشمل شدم و منتظرش موندم. مامان اینا رفته بودن ختم یکی از اقوام مرحوم شده و من خونمون تنها بودم. هر ۱۰ مین یه بارم به خرسی زنگ می زدم و یادآوری می کرم که تنهام و می ترسم. خلاصه اینکه خرسی اومد و با هم رفتیم یه دوری زدیم و از اونجایی که تولد پدر خرسی بود براش یه خودنویس و ادکلن گرفتم و همونجا دادم کادو پیچیدن و رفتیم خونه خرسی اینا!خاله خرسی هم اونجا بود.باهام دست داد و دوباره همونجور سرد و بد اخلاق. منم اصلن نمی دونستم چشه!! دیدیم مامان خرسی هم یه جور خاصیه. فهمیدم همه حرفایی که به مامان خرسی گفته بودم و راجع به همه چی(دردو دل کرده بودم) گذاشته کف دست خاله خرسی. تا اون لحظه اصلن فکرشم نمی کردم مامان خرسی یه همچین آدمی باشه (

آدم فروش) دیگه داشتم از نفرت منفجر می شدم و اینکه چقدر من زود به همه اعتماد می کنم. این قضیه باعث شد که دیگه خیالم راحت شه که دیگه هر چی دوست دارم بگم. چون اینا واسه خونواده خودشونم ارزش قائل نمی شن.گفتم به درک! بگذریم.

من و خرسی به دلایلی نرفتیم خونه دایی جونم. هم من حالم بد بود و هم خرسی. دیروز صبح با سرو صدای مامان خرسی پا شدم. بس که جیغ می زد و داد و بیداد می کرد.حالا تصور کنین من توی اتاق خرسی خوابیدم. بی سابقه بود. اصلن این خانوم تا یکی از فامیلاشو می بینه از این رو به اون رو می شه. تا خواهرشو دید مثل چی بگم به همه چی گیر می دادو داد و بیداد راه می نداخت نتیجش یه روز لجنی برای من بود. ساعت ۱۰ اینا رفتن خونه خالهه و منو خرسی تنها بودیم. ولی اونقدر از کار ننه خرسی ناراحت بودم که به خرسی گفتم که چرا مامانت اینجوری کرد و ... اونم گفت تو نباید اون حرفهارو به مامانم می زدی و خلاصه اینکه حالم بهم خورد و فشارم افتاد و ... تا شب تنها بودیم و شب مامانش اینا اومدن! خرسی امروز  قراره اوف شه. کسی نمی دوهن. سکرته. الانم رفته بیمارستان منم می خوام مرخصی بگیرم و برم پیشش.

اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد .خرسی عزیزم من فدای اون دل مهربونت بشم. خیلی دوستت دارم. بوس بوس فعلن تا بیام پیشت

پی نوشت: به دوستم سمیرای عزیز:

خانمی اگه من یه تاپ نخرم یا یه مانتو و چیزایی که دوست دارم ( با پولی که براش زحمت می کشم و برای بدست آوردنش واقعن به مملکتم خدمت می کنم) پول چاههای نفت و ذخایر و معدن و بیت المال  می ره توی جیب بدبخت بیچاره ها؟ عزیزم من این مشکلات از جاهایی آب می خوره که نه تو خبر داری و نه خیلی های دیگه! با صرفه جویی بیشتر ما پول بیشتری توی جیب آقا زاده ها می ره. سفرهای آنچنانی تشریفات واسه برگزاری فلان سالگرد و فلان افتتاح و ... اگه به چشم نمی دیدم باور نمی کردم و بهت حق می دادم دوستم. اما با خوندن کامنتی که برام گذاشتی بیشتر از پیش پی بردم که خیلی از مردم ما چوب سادگی هاشونو می خورن و البته شستشوی مغزی که هر روز و شب از طریق رسانه ها  خصوصن تی وی داده می شن. پس دوستم تو هوشیارتر باش. می تونیم به همه کمک کنیم و میتونیم واسه اونایی که دوستشون داریم و می شناسیمشون و می دونیم محتاجن چه آشنا و چه غریبه هم لباس و ... بخریم. بهشون کمک کنیم اما به خودمونم برسیم. و از درآمدمون بیشتر لذت ببریم. مرسی از راهنماییت

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 13:37  توسط نانازي بانو  | 

نانازی، به مثال فرفره در حال انجام کار

عمه خانوم، توی خونه خودش روبروی تی وی  در حالی که گوشی به دست گرفته و هوس کرده با چند نفر بحرفه و تنقلات میل کنه!

نانازی (در حالی که یه چشمش به مانیتور جلوشه و یه دستش روی کیبرده و با یه دستش گوشیو گرفته و با اون چشمش داره لیست اداره ها رو نگاه می کنه و یه چشم هم قرض کرده و باهاش همکارشو زیر نظر داره و یه پاش داره تلو تلو می خوره و این یکی پاش هم روی زمینه): الو!!

عمه خانوم: سلام نانازی خوبی؟ خرسی خوبه؟ مامان اینا چطورن؟ مادر خرسی اینا خوبن؟ از خرسی چه خبر؟

نانازی: سلام عمه خانوم.  به کدومش جواب بدم؟ ماهمگی خوبیم. شما خوبین؟ دو تا پسرت خوبن؟ آقا ر*ضا خوبه؟

عمه خانوم ( در حال ملچ و ملوچ): همه خوبیم. من که جواب آزمایشمو باید فردا ببرم به دکی نشون بدم. آقار*ضا ادارست و متا هم یه کتاب عشقی گرفته رفته بالا داره می خونه. بی خجالت!!

نانازی: عمه بزن توی سرش!!

عمه خانوم:نانازی چه خبر؟چیکارا می کنی؟من که سرم شلوغه(از بیکاری) باید گردگیری هم بکنم (نگاه کنم). آقا ر*ضا کلی ملافه ریخت توی ماشین لباسشویی گفته تو دست بهشون نزن خودم میام پهن می کنم. قراره غروب که از اداره اومد کابینت ها رو تمیز کنه و یه روزم می گم کارگر بیاد بقیه گردگیریو انجام بده و ... کلن گردگیری خیلی خسته کنندست!!

نانازی: ( در حالی که فکش افتاده کف پاش) آره عمه خانوم بمیرم چقدر خسته می شی که این همه کارو نگاه می کنی!!

عمه خانوم: آره دیگه عیبی نداره! و ...

بعد از یک ربع:

عمه خانوم: نانازی وقت داری؟

نانازی ( در حالی که فکر می کنه دیگه مگه حرفی هم مونده؟):نه عمه جون قربونت برم کارام مونده. باهاتون تماس می گیرم!!

عمه خانوم: اکی! منتظرم!

این بود از اتفاقی که نیم ساعت پیش برام افتاد!! و البته جدید هم نیس!

دیروز  خرسی اومد پیشم و با هم رفتیم خونه ما. ناهارمونو خوردیم و یه استراحتی کردیم و بعد خرسی منو رسوند کلاسم و خودش رفت خونشون. منم ۷ تعطیل شدم رفتم خونه و خرسی دوباره اومد پیشم. ساعت ۱۱ رفتیم بیرون یه کمی گشتیم (خیلی گشتیم) من یه تاپ خشمل خریدم و اومدیم خونه. من فوری خوابیدم ولی خرسی جونم تا ۳ بیدار بود. صبح هم خرسی منو رسوند سر کار و خودش رفت.

خرس مهربونم خیلی دوستت دارم. عاشقتم شدید. دلم برات تنگ می شه زود زود.

بازم دوستت دارم خیلی. بوس بوسی فراوون

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 11:30  توسط نانازي بانو  | 

نیلوفر می گه سیرو بندازیم توی آب جوونه می زنه و خشگل می شه واسه هفت سین!! خب این کارو امروز انجام می دم امتحانش ضرری نداره!! راستی خرسی نازم گفته حتمن جمعه می ریم مهمونی!! منم دیگه کلی ذوق مرگم.

امروز خیلی کار داشتم و وقتی هم از اینجا تعطیل شم بازم کار زیاد دارم. برم خونه یه کمی مرتب شم برم خرید و ... دیروز که رفتم خونه و دیدم هوا داره خودشو می ترکونه رفتم خوابیدم. ۶.۵ بیدار شدم و یکمی واسه خودم چرخیدم و فیلم تاکسی درایورو دیدم با بازی رابرت دنیرو!! بعد خرسی جونم اومد پیشم و کلی از تهنایی در اومدم. خرسی نازم خیلی دوستت دارم. اونو هم که قراره یکشنبه بری بو شی اینجا نمی نویسم نکنه بگی دهنت لق بود و ... . دیگه اینکه ساعت ۱ شب رفتیم کلی بیرون دور زدیم و اومدیم خوابیدیم.

از فیلم بگم رابرت دنیرو در نقش یه راننده تاکسیه که خیلی تنهاست اسمشم تراویسه. یه روز یه دختریو می بینه که با لباس سفید داره می ره یه ستاد انتخاباتی رئیس جمهوری .اون کاندیده هم اسمش پلانتین بوده.خلاصه اینکه یه دل نه صد دل عاشق این خانوم خشگله می شه و از اونجایی که خیلی ساده بوده. میره باهاش دوست می ره و میرن با هم عصرونه می خورن. بعد اونو به سینما دعوت می کنه و مثل این خنگولا از اونجایی که همیشه می رفته فیلم س*کسی (در حد آموزشی) می دیده  این خانومو هم می بره اون سینما. این دختره هم وسط فیلم میاد بیرون و شاکی می شه و ناراحت و دیگه پشت سرشو هم نگاه نمی کنه. هر چی پسره التماسش می کنه بتسی قبول نمی کنه. خلاصه تراویس کلی زحمت می کشه تا اونو ببینه اما یکی از همکارای بتسی که فکر کنم منظورهایی داشت مانع می شه. حتی یه روزی تراویس میاد محل کار دختره و دادو بیداد راه می ندازه که  می ندازنش بیرون.یه کمی می گذره و اون از عشق بدش میاد.توی جریان رانندگی با یه دختر فا*حشه که ۱۲ سالش بود آشنا می شه و اول اونو ۱۵ می خره ولی کاری باهاش نداره و از اونجایی که می فهمه دختره از خونش فرار کرده بهش همش می گه نجاتت می دم و ... خلاصه می ره ۱۰ تا هفت تیر می خره مگنوم ۳۸ و ۴۰ و ... و کلی تمرین می کنه و ورزیده می شه و در یک عملیات انتحاری می ره همه اونایی که توی فا*حشه شدن این دختره دست داشتنو می کشه و در نهایت می خواسته خودشو بکشه که اسلحش خالی بوده و نمرد. اونو که زخمی شده بود می رسونن بیمارستان و خلاصه تراویس می شه قهرمان. کلی روزنامه ها در موردش می نویسن و پدر و مادر دختره هم کلی ابراز علاقه می کنن و براش نامه می نویسن و ...

حالا تراویس شده قهرمان! یه روزی توی دفتر تاکسیرانی نشسته بود بهش می گن مسافر داری می ره میبینه این دختره بتسیه. اصلن باهاش حرف نمی زنه تا اینکه دختره خودش می گه توی روزنامه ها در موردت خیلی خوندم و ... آخرش که جلوی خونش پیاده شد دختره بهش می گه  چند وقت منتظرت بمونم و اون می گه خیلی زیاد و گاز می ده و میره!!!

در نهایت از خرسی مهربونم که جونمو بهش می دم تشکر می کنم و امیدوارم حتمن حتمن امروز که امتحان پایه یک داره(خب خرسی عاشق جمع کردن مدارک گوناگونه می گین چیکار کنم؟!) موفق باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:38  توسط نانازي بانو  | 

۱۸ روز دیگه تا پایان سال مونده و من کلی کار ناتموم دارم. یه چیزی! قبلن ها که مجرد بودم وقتی جایی مهمونی دعوت بودیم اونقدر ذوق داشتم تا اون روز برسه و بریم مهمونی. کلن عاشق جاهای شلوغم. ولی الان که دیگه سینگل نیستم همیشه از اینکه یه جایی دعوت شیم و بخوام به خرسم بگم استرس بهم دست می ده. بی دلیله بی دلیل!! نمی تونم بهش بگم و می زارم دقیقه نود و تا چند روز استرسو تحمل می کنم. تازگی ها از اینکه جایی دعوت شیم خیلی نگران می شم. آخه خرسی می گه خب ما که نمی ریم. من درس دارم. من حالم مساعد نیست. شرایط مهمونی ندارم و ... در مقابل من عاشق مهمونی و توی جمع بودنم. از اونجایی که می ترسم با این جوابها مواجه شم اونقدر منتظر می مونم تا یه شرایط خاص  پیش بیاد که دلمو بزنم به دریا و بهش بگم و توی اون لحظه خودمو برای شنیده هزار جور بهانه آماده می کنم. هزار بار به خودم می گم که نانازی خب اگه همسرت از مهمونی و شلوغ بازی خوشش نمیاد خب تو هم خودتو با شرایط وفق بده. به قول خرسی قرار نیست همه جا که دعوت می شیم بریم!! بارها اینارو پیش خودم تکرار می کنم تا یادم نره. گاهی موفق بودم و یه جاهایی که دعوت بودیمو حتی به خرسی نگفتم. یا همون اولش گفتم عزیزم اگه نریم هم مهم نیست. اما وقتی می بینم طرفی که زنگ می زنه واسه دعوت بهم می گه نانازی یادت نره ها!! با خرسی دعوتی! با خرسی بهمون افتخار بدین! دیگه می مونم که چی بگم! چه بهانه ای بیارم. همه اینارو گفتم که ...

راستی خرسی من دیشب برای من و به اسم من یه فونت درست کرد. قربونش برم خلاقه!و امروز این فونتو برام ایمیل زد. و البته همراه فونت این پیام زیرو هم فرستاد.

salam bar eshghe bi hamtaye khodam ke ghorbonesh miram
elahi man fadaye on roye mahet , cheshaye khoshgelet , sedaye nazt , ghalbe mehrabon o por az esghet beram ke har roz divinatam .
azizam age in chand roze gozashte baezi vaght bi hosele bodam bebakhsh mano ham aziyat mishodam ham strese in arshade laenati miad to vojodam
bi andaze doset daram hamsare bi hamtaye man

حالا فکرشو می کنم که چطور باید به خرسی بگم که عزیز دلم ما جمعه خونه دایی جون (خونه فرا*ن...) اینا دعوت شدیم.البته دو سه روزی می شه که می دونم ولی نمی تونستم بگم. دیشب دایی خیلی تاکید می کرد که حتمن با خرسی بهمون افتخار بدین و ...

مامانی اصلن دوست ندارم وقتی شرایطشو نداری بریم جایی!هر جور که تو دوست داشته باشی.لزومی نداره حتمن بریم. 

بگذریم خرسی نازم واسه همه محبتی که به من داری ممنونم.خیلی ماهی. بعضی وقتها فکر می کنم اگه تورو نداشتم چیکار می کردم. ممنونم که اومدی و ستاره زندگی من شدی عزیزم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 12:57  توسط نانازي بانو  | 

هر روز که از خواب پا می شم می گم کاش که زودتر بهار بیاد و یه چند روزی تا لنگ ظهر بخوابم.عاشق روزهای عیدم. امسال بعید می دونم بریم مسافرت.همینکه بیشتر با خرسی هستم کلی برام ارزش داره.فقط می خوام پیش هم باشیم.اینکه کجاییم مهم نیست.دیروز که مثل همیشه رفتم خونه و خوابیدم. ساعت حول و حوش ۱۰ خرسی بهم زنگ زد و گفت دلت برام تنگ شده نانازی؟!! منم گفتم چه جورش. بعد گفت خب من پشت درتونم!! منم که دیگه پرواز کردم! خیلی خوشحالم کرد که اومد. آخه خیلی تنها بودم.خلاصه اینکه خرسی اومد بعد از ۱ ساعت آماده شدیم و رفتیم بیرون.یه گشتی زدیم و یه شال خریدم و اومدیم خونه. یه کمی با اون مربعی که از گنبد خریدیم  بازی کردیم و یکمی عکسایی که گرفتیمو روبه راه کردیم و بعد هم خوابیدیم. دیگه ساعت ۴ شده بود. اینه که الان پلکام دارن می افتن.امروز برنامه خاصی ندارم. چند تا عکس گذاشتم براتون.

http://www.free2upload.com/img008/mjz1fk9vxmcrjdcs8igh.jpg     تاپی که خریدم

http://www.free2upload.com/img008/0crfrg72mu7qgxy8s8jg.jpg    شلوار پیشبنددار

http://www.free2upload.com/img008/kwzcgos02nnahhid11p.jpg   برج گنبد

http://www.free2upload.com/img008/7vcoruy5wp3ap7zyr645.jpg   شام اکبر جوجه(شما فقط اون جوجه رو ببینید)

http://www.free2upload.com/img008/rtzlyeu4xxmzojfjpuyv.jpg   رومیزی طرح ترمه

http://www.free2upload.com/img008/5obcxfr2gvty0jfzazbn.jpg  بدلیجات و اون مربع فکری و اون کیسهه هم توش یه گربه عروسکیه که وقتی نخو می کشی می لرزه و صدای گربه از توش میاد

http://www.free2upload.com/img008/b6pikg5admskutqlsyo.jpg    نانازی بانو و آقا خرسی در شب گنبد

با لباس ترکمنی زیاد عکس گرفتم اما نمی تونم بزارم. مخصوصن با اون کلاه های پشمی و خفنشون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 11:11  توسط نانازي بانو  | 

سلام سلام من اومدم!!

تعطیلات من از غروب دوشنبه آغاز شده بود و تا امروز صبح ادامه داشت.غروب دوشنبه رفتم یه سر همون کلاسی که باید می رفتم واسه ثبت نام. ثبت نام کردم و چندتا کتاب خریدم و یه سری هم به دو سه تا فروشگاه بزرگ زدم و اومدم خونه.خرسی باهام تماس گرفت و گفت که ساعت ۹ شب نوبت دکتر داره. منم تندی رفتم حاضر شدم و وسایلمو جمع کردم و  منتظر خرسی شدم. خرسی که اومد از مامان و بابا خداحافظی کردم و با خرسی رفتیم  مطب دکتر. تا ۱۱ مطب دکتر بودیم. نگران نشین مسئله خاصی نبود. تقریبن تلقین بود. آخه خرسی خیلی حساسه.گفته بودم که از وقتی شناختمش هیچوقت نگفت که حالش خوبه! ساعت ۱۱ رفتیم شام خوردیم و رفتیم خونه خرسی اینا! سه شنبه هم ساعت ۱۲ بیدار شدم و بعد از صبحانه دوباره یه کمی خوابیدم و بعد تا شب همینطور نیمه خوب و بیدار بودم. چهارشنبه هم که گفتم مرخصی بودم. صبح ساعت ۱۱ بیدار شدم و بعد از ظهر با مهو قرار داشتم و رفتیم با هم بیرون و یه شلوار لی مشکی پیشبند دار و یه تاپ ناناز خریدم و یه کمی خرید کردیم ذرت مکزیکی خوردیم و کلی گشتیم. کلی هم خندیدیم. خیلی بهمون خوش گذشت.از اونجایی که مهو خونه تنها بود باهاش  رفتم  خونشون. آخر شب خرسی اومد دنبالم و رفتیم خونه خرسی اینا. پنجشنبه صبح هم ۱۱ بیدار شدم. رفتم دیدم مامان خرسی مشغول پخت و پزه! منو خرسی مشغول صبحانه بودیم که دیدم خاله خرسی و دو تا دختراش رسیدن. صبحانه رو خورده و نخوره پا شدم رفتم اتاق خرسی. یه چیزی!خاله خرسی یه شال آورد نشونمون داد گفت دخترش ۱۸۰ تومن از دبی خریده. یه شال سفید بافت که سر و تهشو می زدی اینجا عمرن بالای ۲۰ تومن نبود. مارکشو دیدم دیدم با نخ مشکی به شال کوک زدن. گفتم فکر نمی کنم مارکش که کوک زده!! برگشتم دیدم خرسی بهم چپ نگاه می کنه دیگه چیزی نگفتم !! (با اون کار خاله خرسی که وقتی لباسی که برای جشن خواهر خرسی دوخته بودم هی بلند بلند میگفت هیچی لباس آماده نمی شه و لباس اماده یه چیز دیگست و ... به در. تازه هر کی لباس منو دیده بود فکر می کرد آماده خریدم و تازه مهو می گفت بالای سیصد قیمت داره). رفتم اتاق خرسی و تا ناهار هم پایین نیومدم. موقع ناهار هم وقتی اومدم پایین به دخترش سلام نکردم. ( سه بار دخترشو دیدم سلام کردم ولی جوابمو نداد تصمیم گرفتم دیگه بیشتر از این خودمو خرد نکنم.) آخ سوخت وقتی بهش سلام نکردم ها! اونقدر که بازم تیک های مختلف عصبی بود که از این بشر می دیدم. ( این مادر و دختر یه مدل خاصی ان. مثلن خاله خرسی هم قبل جشن جوجه مریض  دو سه بار بهش سلام کردم دیدم جوابمو نمی ده. اصلن نمی دونستم واسه چی؟! اولش فکر کردم شاید از چیز دیگه ای ناراحته و عصبانیه.اصلن نمی دونستم چه اتفاقی افتاده!! منم شب بله برون خواهر خرسی که رفتم خونشون بهش سلام نکردم. اینم هی می پرید بالا و می پرید پایین که چرا نانازی به من سلام نکرده که من جوابشو ندم و کلی کنفش کنم و خودم کیف کنم) خلاصه اینکه بعد از غذا به مادر خرسی گفتم دستتون درد نکنه مادر جون. بشقاب خودمو و خرسیو هم برم آشپزخونه و رفتم اتاق خرسی. دیدم دخترخالهه داره خودشو می ترکونه که مگه به مادرشوهر میگن مادرجوووووووووون؟ مادرشوهر مادرشوهره. من باشم به اسم صداش می کنم. مگه می گن مادرجووووووووون!!( نیس اینا مادرشونو هم به اسم صدا می کنن و هیچوقت مامان یا مادر نمی گن از حسودی داشت می ترکید. )منم دیدم به این کلمه حساسه. نیم ساعت بعد رفتم پایین گفتم مادرجوووووووووووووووون یه زنگ به خونه می زنم! مادرجوووووووووووون یه کمی استراحت کنین. مادرجوووووووووووووووون... پدرجووووووووووووووووووون زنگولیدن!! اینم دیگه بریون شده بود از حرص!

خلاصه اینکه پنجشنبه صبحش مرج اس ام اس داده بود که می خوایم بریم گنبد پیش ممد. فردا برگردیم شما نمی آین. من خیلی دوست داشتم که بریم اما خرسی می گفت حالم مساعد نیست و شرایطشو ندارم و ... بعد از ظهر خرسی جونم کلی مهربونی کردو محبت کردو سویپرایزم کرد و گفت نانازی بار بندیل برداریم و بریم گنبد. منم  گلی ذوق زده شدم و تندی وسایلو ریختیم توی ماشین و اومدیم خونه ما و از مامانم اینا خداحافظی کردیم و پیش به سوی گنبد. کلی توی راه بودیم و توی راه خرسی طفلی رانندگی می کرد. از اون طرف هم مرج و شیش کوچیک صبح زود رفته بودن و با ممد منتظر ما بودن. ما شاممونو اکبر* جوجه مرکزی که توی گلوگاهه خوردیم و رفتیم گنبد دیگه ساعت حول و حوش ۱۰ شده بود. ممد اومد سر خیابون که ما راهو گم نکنیم. اینا یه پروژه سیصد واحدی دارن که دیگه آخراشه! مرج و شیش کوچیک هم اونجا بدون. خونه ممد اینا دو تا اتاق داره و خیلی بهم ریختست.یه خونه مجردی فوق العاده بهم ریخته.هم اتاقیش رفته بود با خانمش مشهد و ممد تنها بود.مرج شام آماده کرده بود و ممدم خیلی ذوق زده بود.آخر شب رفتیم یه سر  گنبدو دیدیم و رفتیم بازار روس ها و یه کمی گشتیم و اومدیم خونه و  نزدیک های ساعت ۴ صبح خوابیدیم و  ۱۰ بیدار شدیم وسایلمونو جمع کردیم و واسه ناهار رفتیم مینو* دشت. خیلی خشگل بود. مخصوصن جاده ای که داشت فوق العاده سرسبز بود. ناهارمونو اونجا خوردیم و برگشتیم گنبد.یه سر دوباره رفتیم بازار و بعد رفتیم گنبد و کلی عکس با لباس ترکمن گرفتیم و وسایلمونو جمع کردیم و  از ممد خداحافظی کردیم و راه افتادیم. خیلی بهم خوش گذشت. توی راه هم خرسی طفلی خیلی خسته شد. چند ساعت پشت هم رانندگی کلافه کننده هست اونم تو شب. خرسی منو مرجو شیش کوچیکو رسوند خونه ما و اومد بالا یه چایی خورد و برگشت خونشون. به من این چند روز خیلی خوش گذشت. مرج هم که تا رسیدیم از خستگی مریض شد و گفت سرم درد می کنه و  کلی ننه من غریبم.رفتم دوش گرفتم و اومدم اتاقم دیدم مرج روی تختم بیهوش شده. سشوارو که روشن کردم طفلی پرید. تا ۲ درمورد سفرمون آنچه گذشت داشتیم. صبح هم زودتر از من پاشد که بره اداره . راستی کلن عکس  خریدهای این چند روزمو فردا میزارم.

خرسی عزیز و مهربونم واسه همه چی ممنونم. مرسی که نزاشتی این چند روز بهم بد بگذره. خیلی دوستت دارم . واسه مهربونی هات و اون دل پاکی که داری.خیلی دوستت دارم جیگری

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:31  توسط نانازي بانو  | 

یک عدد نانازی هدفمند و شاد در خدمتتونه!! عارضم به حضور انورتون که دیروز که تعطیل شدم تندی رفتم یه دوش گرفتم و حاضر شدم و رفتم جایی که با دوستم قرار گذاشته بودم. خیلی از دیدنش خوشحال شدم. اونم بعد از یه مدت طولانی. یادمه اون وقتها که هم دانشگاهی بودیم یه حس خاصی بهش داشتم. رغیبم بود ولی خیلی دوستش داشتم. اونم همینطور بود. الان اون فوقشو گرفته. همسرشم فوق لیسانس برقه  و محل کارشم جای خوبیه. با دوستم رفتیم همون موسسه ای که قرار بود برم کلاس. خلاصه اینکه یه ۳۰دقیقه ای مشاوره شدم و بعد هم لیست کتاب ها و هزینه ها و ... .یه آقایی هم بود که خیلی امیدوارم کرد.خودشم دانشجوی ارشد بود.دو تا از همکلاسیهای دانشگاهم هم اسمشون توی لیست کلاس ها بود.اینم یه امیدیه دیگه. آخه وقتی جو کلاس مثل دانشگاه باشه من حس بهتری برای درس خوندن دارم.خلاصه اینکه با کلی انرژی مثبت به توان شونصد اومدیم بیرون یه کمی دور زدیم و نتیجش خرید ۲ تا خنزر و پنزر واسه موهام بود و یه سایه خشمل.دوستمم یه شال یاسی خرید. بعد هم  زنگ زدیم به اون یکی دوستم و باهاش آ*سمون قرار گذاشتیم.منو این دوستمم کلی توی ترافیک موندیم تا رسیدیم به محل قرار.یه زنگ هم به مامانم زدم که نگرانم نباشه.یه شام به یادموندنی بعد از مدتها با دوستام خوردم و به یاد روزهای دانشگاه و خاطراتش کلی خندیدیم.بعد از شام هم اونقدر نشستیم تا دسر هم آماده شد. آخه اونجا بعد از ۹ دسراش آماده می شه.کرم کارامل و ژله دورنگ و قهوه سفارش دادیم.بعد هم یه فال قهوه محض تفریح گرفتیم و دیگه دیدم داره از ساعت مجاز م می گذره گفتم منو برسونن خونمون!! این طفلی هام اول منو جلو درمون پیاده کردن و بعد خودشون رفتن.منم تا ۵ شنبه مجازم برم تفریح کنم چون بعدش دیگه کلاسام شروع می شه و باید بچه خوبی باشم و درسامو بخونم.دیروز خیلی روز خوبی برام بود. بدون هیچ دغدغه و استرس. انگار برگشتم به قبل از سال ۸۴.خیلی دوست دارم دیروز دوباره برام تکرار شه!

اینم از عسکایی که قولشو داده بودم.

 http://www.free2upload.com/img008/ghk1hsfz9g0pdd8m4reb.jpg   پیراهنم که البته یکم چروک افتاده

http://www.free2upload.com/img008/uruzzxa8m1979uzu9zv9.jpg  دامن نانازم که توی تن خیلی شیکه

http://www.free2upload.com/img008/s67hk785n1md21i31ra7.jpg     تاپ سبزم

http://www.free2upload.com/img008/r4p4ljxmf9tlkhyk3bg8.jpg     اینم یکی دیگه از خریدام

http://www.free2upload.com/img008/xkzfq3gqpob6t158rtg.jpg    واقعن انگیزمو از خرید این یکی نمی دونم چی بود

http://www.free2upload.com/img008/vnlpnuy0syp74lsfjc6.jpg      اینم ست لوازم پیرایش که واسه خرسی گرفته بودم

خب دوستان من تا شنبه نت نیستم. تعطیلات به همتون خوش بگذره!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 10:16  توسط نانازي بانو  | 

راستش نه از ماهی خبری بود و نه از سبزه و سنبل.

فکر کنم یه کمی زود حس نوستالژیم بر انگیخته شد. دو سه سالی می شه که همراه با بهم ریخته شدن ذهن و فکر و  همه تلاش ها و فعالیت ها و اهدافم،احساساتم هم متغیر شده و اصلن ساعتش درست و حسابی کار نمی کنه!! خب معلومه وقتی با کلی آدم دورو و دروغگو و حراف مواجه بشی در حالی که توی زندگیت با همه روراست بودی نتیجه ای غیر از این عجیبه!!

دیروز طی یک عملیات از پیش طراحی شده همراه با مهو رفتیم خرید. نتیجش یه شلوار جین و یه رژ خوشرنگ مات واسه مهو بود و یه دامن خشمل کوتاه و فانتزی واسه خودم. عسکشو احتمالن فردا می زارم. دیروز ش*ف*ق شونصد بار بهم زنگ زد که برم پیشش و گفت که حالش خوب نیس. منم تصمیم داشتم که وقتی می رم خونه سر راه برم پیشش تا شب منو برسونه خونمون. خرسی زنگ زد و منم بهش گفتم دیدم می گه نه نمی خواد بری و ... . منم گفتم باشه و از پاساژ با مهو اومدیم بیرون دیدم ای وای ساعت ۷ شبه و هوا هم دیگه تاریک شده. این شد که دوباره زنگ زدم به خرسی گفتم خرسی میای با هم بریم خونه ما!! دیدم میگه حالم مساعد نیست و می خوام زنگ بزنم به استادم و ... پیش خودم گفتم خب نمی تونه دیگه . خودم می رم. اصلنم ناراحت نشدم. حالا بماند که تا برسم خونه دیگه ساعت ۸.۵ شده بود. دوباره شب به خرسی زنگ زدم که چه خبرها و ... دیدم می گه دارم اتاقمو مرتب می کنم و ... گفتم بعدش چی؟ گفت احتمالن با دوستم می ریم بیرون و ... باز اونجا خیلی بهم برنخورد. فقط گفتم تو که با دوستت می خوای بری بیرون حالت خوبه و ... چرا گفتی من نرم پیش ش*ف. چرا به من می رسی حالت خوب نیست و ... .(این بشر از روزی که دیدمش یا دندونش درد می کرد یا شکمش می پیچید یا پاش درد می کرد یا سرش گیج می رفت یا گوشش دیگه آلرژی پیدا کردم به درد و مرض) روزایی هم که جاییش درد نمی کنه نگران اینه که موهاش نریزه و صدای بلند نشنوه و حرص نخوره و ...

دیدم خیلی راحت می گه از روزی که با همیم من زندگیم بهم ریخته و هیچیم رو روال نیست و ...

اینجا بود که شدیدن منقلب شدم. انگار توی اون لحظه فقط باید این جمله رو می شنیدم که کلهم آدم شم. تا من باشم که دلم واسه کسی نسوزه و با زندگیم اینجور بازی نکنم.من همه آرزوهایی که از بچگی داشتم و حق طبیعیم بود از دست دادم. به همه بد بین شدم.بازم مهربونی کردم اونوقت زندگی خرسی مختل شد. قبلن ها توی یه همچین موقعیتی اگه قرار می گرفتم اونقدر بهم فشار میومد و تند تند فشارم می افتاد و زندگیم مختل می شد که خودم زنگ می زدم و عذرخواهی می کردم. الان مدتیه که خوشبختانه بعضی از احساساتم اونقدر کمرنگ شده که بتونم زندگی منطقی و عادی بکنم بدون هیچ استرس و دلتنگی. مطمئنم من موفق تر خواهم بود.

امروزم دارم می رم که ثبت نام کنم.بعد هم احتمالن می رم خونه پبریس!

فردا عسک خواهم داشت. احتمالن چون می خوام واسه ارشد فراگیر بخونم مثل سابق (دو سال پیش به قبلتر)عید نخواهم داشت.ولی خرید می کنم چون عاشق خرید کردنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:3  توسط نانازي بانو  | 

بوی بهار می رسد ............. موسم یار می رسد...............

چقدر من این روزای قبل عیدو دوست دارم.عاشقشم. دوباره این حس نوستالژی بنده که همیشه کیفش توی روزهای قبل عید کوکه فوران کرده. دقیقن منو تا پایان سال جدید شارژ می کنه!! پنجشنبه که تعطیل شدم تندی رفتم خونمون.مامان خرسی جونم زنگولید به مامانم و مارو برای جمعه شام دعوت کرد.البته خرسی از قبل بهم خبرشو داده بود.منم یه دوش گرفتم موهامو هم ویو کردم و خشمل شدم رفتم سر قرارم با خرسی. از اونجایی که وقتی از خونه حرکت کردم بهش زنگ نزدم و اس ام اس دادم و بهش نرسید خرسی هم دیر اومد و منم رفتم یه لاک خوشمل و دو تا پروانه خشگل واسه موهام و یه رژ خشگل خوشرنگ صورتی بنفش خریدم. خیلی شیکه. خرسی اومد با هم یه دوری زدیم و  رفتیم خونشون. یه کمی استراحت کردیم و شام خوردیم و بعد من و خرسی و پاریکال رفتیم بیرون دور بزنیم.لبو و بستنی هم خوردیم و برگشتیم خونه. خیلی خوش گذشت.جمعه ساعت ۱۱.۵ بیدار شدیم و رفتم دیدم طفلی مادر خرسی همه کارارو کرده.هیچکی هم بهش کمک نکرده.یه کمی توی آماده کردن مایه شامی بهش کمک کردم. کاهوهارو شستم براش.سس غذاشو آماده کردم و رفتم لباسمو پوشیدم که با خرسی بریم خرید. البته به همه گفتیم یه سر می ریم خونه ما ولی جیم فنگی رفتیم خرید و خیلی بهم خوش گذشت. اگه نرفته بودیم یه حس بیحوصلگی تا آخر شب داشتم. یه کمی هیجانمو اونجا تخلیه کردم و یه پیراهن خوشمل خریدم و یه جوراب شلواری توکرک دار کرم رنگ و یه تاپ سبز ناناز.خرسی جونم  برام آلوچه که خیلی دوست دارم هم خرید. بعد اومدیم یه سر خونه ما و بعد هم رفتیم خونه خرسی اینا.دیدم طفلی مامان خرسی داره توی آشپزخونه جون می کنه اونوقت خواهرای خرسی دیگه روی دخترای تناردیه رو هم سفید کردن.هر کدومشون توی اتاقشون تخت خوابیدن. تندی ژله رو درست کردم سه نوع.(توت فرنگی و خربزه ای و آناناس) میوه رو توی ظرف چیدم.بعد سالاد درست کردم و  بعد هم تزئین شامی و ... وقتی مامان و بابا و برادر جالی جامپر اومدن من حاضر بودم. بعد هم مامان و باباجونم اومدن. خیلی خوش گذشت بهم. مخصوصن که  مامانم اینا هم بودن. مامانم هم یه جعبه شیرینی خامه ای آورد.حالا تصور کنین دو تا آدم خیلی ریلکس و شلخته بیفتن توی یه اتاق چی می شه؟ من و خرسی هردوتامون خیلی نامرتبیم که البته امیدوارم وقتی رفتیم خونه خودمون درصدی از غلظت بی حوصلگی در مرتب کردن خونمون کم شه!!  اتاق خرسی خیلی نامرتب بود. اون قدری که نمی تونستیم توش راه بریم. افتضاح در حد تیم ملی. مامانم می خواست پالتوشو در بیاره  رفتیم اتاق خرسی!! که در بدو ورود مامانم دچار شوک شد!! چرا که با اتاقی بسی نامرتب تر از اتاق من روبرو شد!

شام هم خیلی عالی بود. مادر خرسی زرشک پلو و خوراک مرغ درست کرده بود و البته خوراک گوشت با سس و شامی و ... خیلی زحمت کشید. واسه مامان خرسی که اصلن اهل تشریفات و به زحمت انداختن خودش نیست دیگه خیلی بود و در کل اولین بار بود که دیدم اینجور سفرشو رنگین کرد. البته منم کمکش کردم ها!!

بالاخره داره طلسم خرید کردن منو مهو می شکنه و قراره امروز بریم خرید!! از الان ذوق دارم و می خوام تعطیل شم. وای من عاشق ماهی قرمز و سنبل و سبزم

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:44  توسط نانازي بانو  |