این یه داستان زیبای معنوی از شل سیلور استاینه که نمی دونم چقدر به نوشته هاش نزدیک بود. البته این داستان مصور بود و منم فکر می کنم اگه مصور می تونستم براتون بزارم حتمن درکش می کردین و لذت می بردین. حکایت ما آدم هاست برای پیدا کردن قطعه گمشده خودمون. راستی اون گردی با اون قطعه به راهش ادامه می ده. شاید خسته شه و اونو بزاره کنار و شایدم نه ادامه بده. البته توی اون کتاب بالاخره گردی قطعه رو می زاره چون سنگین شده بود. البته اونو جای خوبی رها می کنه و میره. د حالی که قطعه بهش وابسته شده بود اما اون نمی تونست بیشتر از این خستگی رو تحمل کنه!و شل سیلور استاین توی یه کتاب دیگه سرگذشت قطعه رو تعریف می کنه که چقدر تقلا می کنه و نهایتن به مقصودش می رسه و خودشو اونقدر به اطراف می زنه تا تیزی هاش صاف می شه و خودش می شه یه گردی کامل.(با وجود سختی ها و شرایط بد به هدفش می رسه)
الان من و خرسی هم با هم یه گردی کاملیم. امیدوارم همیشه کامل با هم بمونیم و مسیر زندگیمونو در کنار هم ادامه بدیم تا به سعادت کامل برسیم.
دیروز که اتفاق خاصی نیفتاد فقط اینکه امروز عشقمو می بینم.خوشحالم.مهو قراره خرید کنه. می رم خونه آماده می شم و میرم پیشش تا با هم بریم خرید. بعد هم می رم پیش خرسی جونم.
از یکشنبه بگم که غروب خرسی اومد پیشم و بعد با مامان حاضر شدیم که بریم خونه عمو اینا. سر راه پسته خام خریدیم برای شله زردی که خونه عموم پخته می شد. این شله زرد نذر خانوادگیمونه (ما و سه تا عمو و یه عمه خانومم) و هر سال دوره ای خونه یکی پخته می شه.البته هزینشو همه با هم می پردازن. ساعت تقریبن ۹ شب بود که رسیدیم خونه عموم. خرسی هم رفت خونشون. شب خوبی با ماکارونی و مرج داشتم. خیلی خوش گذشت. آخر شب یه سر هم به مهو زدم. ساعت ۱۲ شب خرسی جونم اومد دنبالم و با هم رفتیم بیرون. وای اونقدر خوش گذشت!! توی تاریکی شب یه جاده مه گرفته یه فضای عاشقانه و وصف نشدنی!! بعد هم منو رسوند خونه عموجونم. صبح زود هم بیدار شدیم و با ماکارونی و مرج رفتیم خونه عموکوچیکم که همسایه ماکارونی اینان. شله زرد آماده شده بود. توی ظرف ریختن و تزئینش کردیم. ساعت ۱۱.۵ خرسی اومد دنبالم و منم شله زردشو گرفتم و رفتیم خونه خرسی اینا. مامان خرسی می خواست آش رشته درست کنه!! خاله و دو تا دخترخالشم بودن.جالی جامپر هم بود.دختر خاله بزرگه که مجددن انگار با یه شاخه گل روبرو شد ولی این دفعه خیلی شدیدتر و کوچیکه هم که وقتی می خواستیم فال قهوه بگیریم باهام دوست جون شد!
غروب با خرسی و پدرش و کنا رفتیم باغ خرسی اینا. خیلی خوش گذشت. شب هم یکمی فیلم دیدیم و بعد آخر شب اومدیم خونه ما و خوابیدیم.جالب اینجا بود که همش به خرسی می گفتم امروز ۴ شنبست باید برم باشگاه. کارتمو پیدا نکردم و ...
خرسی نازم خیلی دوستت دارم. تو بهترین خرسی دنیایی!!! بوس بوسی
من به یه نتیجه ای رسیدم و اون اینکه روحم هنوز مجرده و ازدواج نکرده!!نمی دونم چرا ولی این واقعیتیه.کلی مطلب از اینترنت سرچ کردم که خوندنش منو به همین نتیجه رسوند. من فکر می کنم روحم خیلی تنهاست و بیشتر اوقات همین روحمه که مجبورم می کنه واسه اینکه از تنهایی در بیارمش کلی تحقیر شم (بارها به خرسی گفتم چرا اینقدر نسبت بهم بی اهمیتی و بعد از اینکه اینارو گفتم حس حقارت بهم دست داد که چرا باید اینطور محبتو از همسرم گدایی کنم؟!!) و بعدن همین جناب روح دوباره سرکش می شه و می خواد بپرسه چرا؟!! چرا به فکر من نیستی؟ چرا منو از تنهایی در نمیاری؟ چرا من تنهام؟چرا آرامش ندارم!! منم جوابی برای این روح طفلکی خودم ندارم!! و اونوقته که همین مسئله طغیان روح، جسممو هم درگیر می کنه و نمی زاره که به نیازهاش رسیدگی کنم و کلهم موجبات خوددرگیری از نوع ماژور می شه!! خنده داره نه؟!! من یه روح مجرد دارم که در درونمه!شاید روح خرسی روح منو نپسندیده که نتونسته اونو شیفته خودش کنه؟! شایدم روح اون متاهله با یه روح خانوم شایدم بچشون الان مدرسه می ره! شاید روح خرسی با روح من مزدوج شده ولی خود خرسی خبر داره و لاغیر! کلی شاید وجود داره ولی من مطمئنم که روحم خیلی تنهاست!!
راستی دیشب یه فیلم هم دیدم که دی کاپریو بازی می کرد اسمشم بود اگر تو نمی توانی یا یه چیزی توی این مایه ها. دقیق یادم نیست. موضوعش هم این بود که یه پسر ۱۷ ساله (دی کاپریو) به نام فرانک ویلیام ابا گنیل خودشو جای چند نفر جا می زنه. البته این آقا خیلی نابغه بوده. پدرشم صاحب یه فروشگاه بزرگی بوده که خیلی معروف بود ولی ورشکست می شه و زندگیشون از هم می پاشه. فرانک هم تنهای بچه ی خانواده بوده. اونا مجبور می شن خونشونو که خیلی بزرگ بوده ترک کنن و برن یه خونه کوچیکتر توی یه محله پایین تر. فرانک مدرسشو هم عوض می کنه. بار اول که مادرش اونو می رسونه مدرسه بهش می گه فرانک نیاز نیست دیگه لباس فرم بپوشی می تونی راحتتر باشی. اونم با لباس فرم می ره مدرسه و همه بچه ها دست می ندازنش. اونم وارد کلاس می شه و واسه اینکه بچه ها رو دست بندازه خودشو جای معلم فرانسه جا می زنه. یه هفته می ره سر کلاس و از بچه ها درس می پرسه و تکلیف می ده و ... یه روز که وارد خونه می شه بلند بلند با مادرش حرف می زده در حالی که مادرش توی اتاق خواب با دوست پدرش بوده. از همونجا می فهمه مادرش داره به پدرش خیانت می کنه. خلاصه اینکه مادرش هم ازش قول می گیره که خفرانک به پدرش چیزی نگه ولی نهایتش مادرش تقاضای طلاق می کنه و با همون دوست پدرش ازدواج می کنه. فرانک هم از خونه فرار می کنه و با اون سن کمش اول خودشو جای کمک خلبان جا می زنه و کلی چک جعل و بعد نقد می کنه. کلی پولدار می شه ولی پلیس اف بی ای دنبالش بوده. اونم یه پارتی خونش راه می ندازه و یکی از بچه ها که مست بوده خودشو از روی تراس می ندازه و اون مجبور می شه بره بیمارستان همونجا خودشو جای یه پزشک معرفی می کنه و می شه رئیس بخش جراحی. یعنی مدرک هارواردو جعل می کنه. تو مایه های همین کار کردان وزیر خودمون!! خلاصه همونجا عاشق یه پرستار می شه که پدرش وکیل بوده. وقتی می ره خاستگاری دختره همونجا می گه من وکیل هم هستم و میره دو هفته درس می خونه و توی امتحان وکالت قبول می شه. پلیس اف بی ای هم چندبار دستگیرش می کنه ولی این زرنگتر از این حرفا بوده و هر بار دستشون میندازه. توی جشن عروسیش با برندا (همون پرستاره) لو می ره و با کلی پول فرار می کنه. کارل همین رئیس پلیسه که تعقیبش می کرده نهایتن دستگیرش می کنه. و بعد هم کمکش می کنه که بیاد توی بخش جرم شناسی و بخش چک های سرقتی در اف بی ای.اون قسمتی که دستگیر می شه و قراره با هواپیما منتقلش کنن آمریکا از دستشویی هواپیما فرار می کنه و میره خونشون می بینه بعله مامانه با دوست پدرش ازدواج کرده و یه دختربچه هم داره. خیلی غم انگیز بود.اصلن با مادرش حرف نزد و مادرش هم اونو ندید فقط از پشت پنجره از دختره پرسید مادرت کیه؟ اونم مادر فرانکو نشون داد.ولی آخرش خیلی خوب بود. چون از زندان نجات پیدا کرده بود و به عنوان یه نابغه هم پلیس ازش استفاده می کرد و هم مهمون یه برنامه پرطرفدار تلویزیونی شده بود. البته این فلیمنشون داد که خانوما زود تحت تاثیر تعریف جنس مخالف ازشون قرار می گیرن. چون فرانک هر جا می رفت از چشم و اندام و ابروی خانومه تعریف می کرد و کلی هم استفاده می کرد و کارشم انجام می داد.
http://i44.tinypic.com/2prdzsh.jpg کادوهای ولنتاینی که به خرسی دادم
http://i42.tinypic.com/a0jx2e.jpg از یه نمای دیگه
http://i44.tinypic.com/5x3p1h.jpg کادوهای خرسی برای من البته با پاستیل و بدون شکلات
http://i39.tinypic.com/2aj8d8j.jpg اینم لاوی که خرسی بهم کادو داد
http://i39.tinypic.com/v4z5vp.jpg اینم موشهایی که خرسی می خواست کادومو باهاش تزئین کنه منم چسبوندمشون به مانیتورم
بعدن عکس اون ست لوازم پیرایشو که برای خرسی گرفتمو براتون می زارم.چون یادم رفته بود ازشون عکس بندازم.
خرسی اومد دنبالم و منم وسایلمو گرفتم و رفتیم.خونه عمه رفتیم. ماکارونی و مهو رسوندیم. بعد هم منو خرسی شام گرفتیم و رفتیم خونه خرسی اینا!! قربون خرسیم برم وقتی اومد خونمون برام یه پاستیل و یه بسته شیرینی نخودی آورد. وقتی هم رفتیم خونشون گفت چشماتو ببند وقتی هم که باز کردم دیدم یه عروسک قرمز مامانی خرسی جلومه!! خیلی ذوق کردم. اسمشو توی دلم ردی گذاشتم. بعد همونطور که من بساط شامو می چیدم خرسی رفت اتاقشو درو بست. می دونستم داره یه کاری می کنه که منو ذوق زده کنه دیدم با یه کارت تبریک خشمل اومد پیشم. راستش اولش که کارتو دیدم از قیافش خوشم نیومد و فکر کردم که چقدر خرسی بی سلیقه شده و اصلن برام وقت نزاشته که بین اون همه کارت پستال زیبا و مامانی برام اینو گرفته!! ولی بعدن که به ارزش معنویش فکر کردم خیلی برام عزیز شد.کادوی ولنتاینمم که یه اتوی مو بود که قبلن هم گفتم. حالا عکسارو بعدن براتون می زارم.من و خرسی شاممونو خوردیم که دایی خرسی زنگ زد اونم رفت جواب داد دید که بعله خونه اون یکی داییشو دزد زده و یه کمی پول و یه کمی طلا و ... برداشته و تازه یه سری لوازمو توی اتاق جمع کرده بود و می خواست ببره که همسایه ها متوجه می شن و دزدا هم می زارن می رن. منو خرسی هم تندی حاضر شدیم و رفتیم سر صحنه دزدی. وای کلی خون ریخته بود . آخه دزدا زدن شیشه درو شکوندن و اومدن توی خونه بعد خونشون ریخت. وقتی رفتیم برادرهای زندایی خرسی و بازپرس و اون یکی دایی خرسی هم بودن. بیچاره ها شوکه شده بودن.خرسی زنگ زده بود پدرشم از خونه جالی جامپر اینا اومده بود.که به نظرم این کارش خیلی اشتباه بود. اونا که انتظاری نداشتن. پدره هم مهمونیو ول کرده بود اومده بود ببینه چه خبره!! منو خرسی هم اومدیم خونه خرسی اینا.ساعت ۱ شده بود.منو خرسی رفتیم جلوی خونه جالی جامپر و منتظر خانواده خرسی موندیم. اونا هم اومدن پایین که همگی بریم خونه دایی خرسی. حالا جالب اینجاست که خونواده خرسی به جالی جامپر اینا گفتن ما جایی دعوت بودیم و من خیلی راحت گفتم با دختر عموهام رفتم خرید و دیگه دیر شده بود و نتونستیم بیایم و خود خرسی هم یه دروغ دیگه گفت.کلهم دروغمون در اومد. من توی ماشین نشسته بودم که خاله خرسی و اون دختر خاله ای من هنوز ندیده بودمشو خالش اینا خیلی بهش می نازیدن و کلی می گفتن ندیدیش یه چیز توپیه و فلان و اینا اومد پایین.قبلش به خرسی گفتم یعنی اگه بخواد منو تحویل نگیره و ... چی؟!! دیدم خرسی می گه نه با تو که کاری نداره!! ببینین چی شد!!
فلاش بک و داشته باشین!!
این دختر خالش وقتی ما دوست بودیم رفت هند. و اولین بار که اومده بود به خرسی اس ام اس می داد که من اومدم خونتون و... خرسی جوابشو نمی داد. (ما با هم بودیم توی ماشین) تا اینکه اونقدر گیر داد و منم ناراحت شدم که خرسی زنگ زد بهش و گفت چی از جون من می خواین و مگه من باهاتون کاری دارم که شما ولم نمی کنید و ... از همونجا این دختر خالش با خرسی خیلی بد شد و الانم دورادور با من خوب نیست. اولین بار که رفتیم خونه خاله خرسی اینا اینا توی فرستادن یه سری مطلب بود یا نمی دونم چی بود که مشکل داشتن و خرسی رفت پشت کامپیوترشون که با دختر خالهه صحبت کنه اونم اصلن خرسیو تحویل نگرفت و نه سلامی و نه علیکی و نه تبریکی در حد اینکه کارش راه بیفته خیلی سرد اینگار با دیوار حرف زد. حالا این دخترخالهه درسش تموم شده فوقشو گرفته اومده ایران.بعد از اون قضیه بازم اومده خونه خرسی اینا خرسی هم کلی استرس داشت نمی دونست باهاش چطور رفتار می کنه. رفت پایین باهاشون احوالپرسی کنه اونم بازم خرسیو تحویل نگرفت. حالا همین جناب خرسی می گفت باتو برخورد بدی نمی کنه.
تصور کنین منو در حالی که از ماشین پیاده می شم و در حالی که یه لبخند ملیح به لبم دارم و دارم می رم سمت ماشین خالش (دختر خاله خرسی داشت سوار ماشینشون می شد) انگار نه انگار من یه ادمم که دارم می رم سمتش. رفتم جلو و بلند سلام کردم و با همون لبخند و دستمو آوردم جلو. این خانوم هم عین مادر فولاد زره انگار قاتل دوست پسرشو دید جوری سرد باهام دست داد و گفت سلام و تندی سوار ماشین شد. منم همونجا عین یخ شدم نمی دونستم چیکار کنم رفتم با خاله خرسی احوالپرسی کردم و بعد هم جالی جامپر و ... . حکایت خواهر های خرسی همون حکایت اون کاسه داغتر از آشن. پاریکال که داشت با داداش جالی جامپر جیک جیک کنان میومد پایین و منو دید خیلی سرد نمی دونم اصلن سلام کرد یا نه. منم تحویلش نگرفتم. بزرگه هم که مشخص بود دوست داره سایمو با تیر بزنه.دختر خاله کوچیکه هم که منو یه شاخه گل تصور کرد و نه سلامی و نه نگاهی انگار ما با هم قهریم و من خبر ندارم (ولی این خواهر های خرسی مشخصه اصلیشون اینه که تا یکیو می بینن خودشونو و خانوادشونو فراموش می کنن.همین پاریکال از وقتی جالی جامپر اومده رفتارش ۳۰۰ درجه با من و خرسی تغییر کرده یا شاید هم تصور من اینه )
رفتیم خونه دایی خرسی و من این دختر خاله خرسیو تازه توی نور دیدم. چی فکر می کردم و چی دیدم. نگو این خانوم ذاتن خوش عکسن. قیافش عین این کولی ها سیاه و سبزه. موها عین پر کلاغ و بینی که نگو دقیقن فرغون. اینا هیچی تیک های مختلف عصبی بود که ازش پدیدار می شد و صورتشو مزین می کرد. هم این دختر خاله و هم اون کوچیکتره هر دو تاشون تیک های عصبی دارن. و اینجا بود که به اعتماد به نفسم بد جور افزوده شد. این تحفه ها هیچکدومشون ارزش حساسیت های منو نداشتن.به کیا حساس بودم. تعجب می کنم که اینا از من چه بدی دیدن که باهام اینطور رفتار می کنن. حالا چند تا فضولی این پاریکال کرده ولی اثبات شد؟!! من که همیشه باهاشون خوب برخورد کردم.
اومدیم خونه خرسی اینا. خالش و دختراش پاریکالم بردن خونه خودشون تا یه کم از بار ادبشونو بزارن روی پاریکال.شب منو خرسی همش با گریه های من و دلداری های خرسی گذشت. به هر کی خوبی کردم جز بدی ندیدم.خوب بود اگه سلام نمی کردم و جلو نمی رفتم؟!!خوبه دفعه بعد به خواهر های خرسی نگاه هم نکنم؟ دیروز هم تا ۱ ظهر خوابیدیم. بعد از صبحانه من حالم بد شد و تا ساعت ۴ دوباره خوابیدم و بعد که بیدار شدم و ناهار خوردم دوباره خوابیدم تا ساعت ۷.۵. بعد دوست خرسی اومد دنبالمون و رفتیم کلی بیرون گشتیم از کتا*ن تا*فته یه ساق خریدم. که توش کرک داره و گرمه!! شام بیرون خوردیم و اومدیم خونه خرسی اینا.امروز صبح هم که اومدم سر کار.
اندرحکایت دیروز اینکه وقتی میرفتم خونه رفتم همون باشگاه پارسالی که ایروبیک کار می کردم. دیدم اونجا منتقل شده یه جای دیگه.اسه همینم رفتم به آدرس جدید که یه خیابون اونورتر بود. صحبت کردم ۳.۵ تا ۵ شروع تمرینه!! نمی دونم می رسم یا نه!! ولی از شنبه می رم. تازه روزای زوج باید برم. فقط موندم روزایی که اضاف می مونم چیکار کنم؟!!!
بعد از ثبت نام رفتم خونه و خوابیدم. چه خوابی!ساعت ۷ بیدار شدم و به گوشیم نگاه کردم دیدم ۸ تا میس کال دارم و کلی پیامک. ش*ف*ق بود. دوباره زنگ زد و گفت که میاد دنبالم که برم خونشون. رفتم و خیلی هم بهم خوش گذشت. آخر شب پسرخالم منو رسوند خونمون. وقتی هم اومدم. اولش سعی کردم بخوابم که نشد. دوباره سعی کردم بازم نشد. دیدن نه بابا اصلن توی چشمم اثری از خواب نیست. این شد که ساعت ۲ یه زنگ به خرسی زدم دیدم خوابه خوابه. طفلی کلی راه و روش خوابیدن و تمرکز بهم یادآوری کرد ولی فایده نداشت.توی دلم هم آشوب بود. این شد که تا ۶ صبح اتاقمومرتب کردم. واسه ولنتاین امادش کردم و نزدیک های ۷ رفتم یه دوش گرفتم. آخه می دونم که امروز وقت ندارم. غروب ماکارونی و مهو میان که بریم الباقی خریدو انجام بدیم!! توی این هوا!!شب خونه جالی جامپر دعوتیم.نمی دونم چرا کسی به من فکر نمی کنه. و منو و غرورمو در نظر نمی گیره!!من خیلی طفلی هستم باور کنین. من میگم فرصت خوبی بود که رفتارهای حسودانه و بی ادبانه جوجه مریضو جبران کنم و نرم!! بزارم اونم درک کنه چه حالی به ادم دست می ده وقتی مورد بی احترامی قرار بگیره!! جالب اینجاست خرسی اصلن به این فکر نمی کنه که خواهرش وقتی مامانم بار اول خرسی اینارو دعوت کرد نیومد و حتی وقتی ما هم خونشون دعوت شدیم رفت پایین جا خورد و اصلن نیومد(روابط عمومیو دارین؟) بازم تولدم دعوتش کردم نیومد!!کلهم یوبسه این بشر!! این از این که گنده تره اونم از اون جقله پاریکال که گرایش شدیدی به پسر جماعت داره وتوی این موارد پیش فعاله. بی ادب جلوی دوستش رگ حسادتش می زنه بالا و با لحن تند می گه شما عید پارسال همش رفتین مسافرت و خونه فامیل و نمی دونم ما جایی نرفتیم و ... خرسی هیچی نگفت منم مجبور شدم جوابشو بدم.نیم وجب پرروخانوم به من می گه بی نمک جلوی دوستش و خرسی و جالی جامپر !! تازه خرسی هم چپ نگاش نکرد حداقل دلم خوش باشه یکی با منه!! تازه میریم توی آشپزخونه چایی بخوریم شوشو جونم میاد صداش کنه میگه (با یه حال زار)پاریکالی!!!! مثل اونایی که مثلن اسمشون هست مونا بعد واسه اینکه لوسش کنن می گن مونایی!!حالا همین خانوم از وقتی جالی جامپر اومده اصلن به من و خرسی محل نمی زاره و همش بی احترامی و کلهم دوجانبه تشریف داره. میاد پیش من از اون بد می گه می ره پیش اون می خواد بره توی دهن طرف از چاپلوسی!!خلاصه اینکه کلی موج منفیه که از این بشر پسر دوست به سمت منه بیچاره ساطع می شه!! یه چیز دیگه.همین پر رو خانوم به داداش بیچاره جالی جامپر گیر داده شدید. حالا هر چی اس ام اس می داد و احتمالن زنگ می زد اون جواب نمی داد حسابشم نمی کرد. دوستش که پیشش بود یه لحظه گوشیو برداشت دید طرف اس ام اس داده می گه من شارژ ندارم!! دوست پاریکالم بهش می گه این کیه جواب داده من شارژ ندارم. اینم آروم میگه برادر جالی جامپره! حالا گوشای منم تیز همه چیو می شنوم خب! آویزون خانوم به ارشدم فکر می کنه!!ها ها
بریم سراغ خاله روحه!! من به یه نتیجه ای رسیدم و اون اینکه به نظر من این جسم های ماست که با هم ازدواج می کنن و مثلن شاید روح من و روح خرسی جونم هنوز با هم ازدواج نکردن!! نمی دونم مطلبو رسوندم؟!! یعنی روح ما تسلیم جسم می شه و با اون همراهی می کنه. واسه همینم هست که مثلن یه جایی فکر می کنیم چقدر خوب روح ما با کسی ارتباط برقرار می کنه ولی وقتی مسئله جسم میاد وسط همه چی از بین میره و جسم پیروز می شه و در نهایت روح ها از هم فاصله می گیرن.دیگه در مرحله تناسب روح تیزهوشی و چند صدم گرم وزن اضافه مغز معنا نداره!! فکر کنم اینارو خودم می فهمم و نمیتونم بیان کنم. بعدن بیشتر توضیح می دم.
دیشب مدام این ذهنم مشغول بود به اینکه وقتی نوزادی به دنیا میاد روح نوزاد، جسمشو تنها نمی زاره و مدام باهاشه.یه روح پاک و لطیف. به مرور که جسم بزرگتر و بعد هم فرسوده تر می شه این روح یا به کمال می رسه و یا رو به زوال می ره و در نهایت هم که جسم پیر و فرسوده شد دیگه روح هم همراهیش نمی کنه و ازش جدا می شه و جسمو تنها می زاره و خودشو خلاص می کنه!!و از اینجا به بعدش دیگه می شه مسئله که چی می شه و ... بگذریم
خب من یکشنبه یه روز دوست داشتنیو داشتم با مرج و ماکارونی!!بعد از تعطیل شدنم رفتم تندی یه دوش گرفتم و آاماده شدم و دبرو سر قرار. ماکارونی و مرج منتظرم بودن!!! خلاصه اینکه اولش خیلی عالی بود و با انرژی همه جا می گشتیم ولی کم کم اونقدر خسته شدیم که خونه آرزو شده بود برامون!! ساعت ۹ رسیدیم خونه!!نتیجه این بازار رفتنمون یه سری چیزای جینگولی بود که بعدن می گم !! فقط بگم که دو تا جعبه کادو گرفتم!! قراره توشو پر کنم!!عسک ها هم بعد از ولنتاین گذاشته می شه!!
رفتیم کلی چیز خریدیم. منم یه مسواک جیگمل برای خرسیم خریدم!! رفتیم خونه مرج اینا. عمه خانمم اینا هم اونجا بودن!! بعد از شام به یه سری از کارهامون رسیدیم و زنگ زدم به خرسی که بیاد دنبالم!! خرسی با کوله باری از عخش و صفا اومد و با هم رفتیم خونشون!! جالی جامپر هم اونجا بود!! فیلم دیوارو دیدیم و یه کمی نشستیم و بعد هم لالا کردیم. خیلی خسته شده بودم اونقدری که اصلن یادم نمیاد کی خوابم برد. فقط صبح یادم میاد که ساعت ۱۱.۵ بیدار شدم در حالی که ته مایه های خواب هنوز توی چشمم بود. تندی یه صبحانه خوردیم و آماده شدیم که بریم خونه دختر خالم که ناهار دعوت بودیم.ساعت ۲ خونه دختر خالم بودیم. سر ناهار رسیدیم!! مامان اینام هم اونجا بودن!! دیگه خیلی خوب بود. بعد از ناهار هم یه یه ساعتی بودیم و برگشتیم خونه خرسی جونم!!دوباره شب من و خرسی حاضر شدیم و شام دوباره رفتیم خونه همین دختر خالم!! خیلی خوب بود!! آخر شب خرسی جونم رفت خونشون و منم تا نصف شب بیدار بودم و به افکار مغشوشم می پرداختم!!نمی دونم امروز می رم بازار با ماکارونی اینا و مهو یا فردا(دوباره). اتفاق خاص دیگه ای قرار نیست بیفته!!!
قربون خرسی نازو جیگملم برم من که بیسکویتشو نخورده گذاشته برای من!!آخ من فدای مهربونیهات بشم!! خیلی دوستت دارم عزیزم!!
خرسی بامضی جونم من برم به کارهام برسم که خیلی دیر شده!!!بوس بوسی
از صبح اعصاب مصاب برامون نزاشتن. بس که این قسمت گزینش این سرود عهد بوقیو گذاشته ول کن ماجرا هم نیست.آهنگو هم عوض نمی کنن. حداقل اون ۲۲ بهمن شکست اهریمنو نمی زارن!!یه تنوعی شه!! اینه که تا یه کمی سکوت می شه همه زمزمه می کنن که راه مااااا باشدااااا راه تووووو ای شهیددددد بعدشم جالبتر اینکه همکارم ییهو دیدم داره با خودش زمزمه می کنه به اشک لرزان مادر(با یه اه سوزناک)
می دونین من به یه نکته فوق ظریف پی بردم. اینکه یه آدم هایی از دور بهم انرژی منفی می دن. حتی فکر کردن در موردشون با اینکه اصلن جلوی چشمم نیستن منو آزار می دن و ... با یه آدم هایی دوست دارم خیلی خوب برخورد کنم و دوستشون داشته باشم ولی نمی تونم باهاشون ارتباط برقرار کنم. درکشون نمی کنم. بگذریم!!
دیروز رفتم خونه یه استراحتی کردم. خرسی زنگ زد که میاد خونه ما تا با هم بریم خرید. خرسی جونم اومد و منم حاضر شدم و با هم رفتیم چند جا ویو دیدیم. آخرشم خرسی یه مدلشو برام خرید.۱۰ کاره و خیلی شیک(کادوی ولنتاینمه)جالب انگیز تر اینکه فهمیدم کادوم چیه!!! منم دو تا بلوز خشمل از حراجی خریدم که عسکشو بعدن می زارم!! می خواستم واسه خرسی جونم کادوشو بخرم که خودش گفت الان نه!!
یه کمی گشتیم(اونقدری که پاهام دیگه درد گرفته بود و برای خودش زیگزاگ می رفت) و بعد اومدیم خونه ما. شام خوردیم. و یه کمی پیش هم بودیم و بعد خرسی ساعت ۱۲ رفت خونشون و منم خوابیدم. امروزم احتمالن با مرج و ماکارونی می ریم خرید. ببینم چی می تونم واسه خرسیم بخرم. فردا خونه دختر خالم دعوتیم.امشب با مرج اینا میرم خونشون. بعد به خرسی زنگ می زنم بیاد دنبالم که برم پیشش و فردا با هم بریم خونه دختر خالم.
یه حس خاصی دارم که نمی دونم چیه!!فردا تعطیله!!خیلی نگران خرسی جونمم.نمی دونم چرا همش دعوت می شیم و اون نمی تونه به درساش برسه. هر چند می دونم که وقتی هم من اونجا نیستم و جایی هم نمی ریم خرسی جونم یا پای کامپیوتره یا پای تی وی یا رفته بیرون.پس فرقی هم نمی کنه و نتیجه هر دو تاش درس نخوندن خرسیه. فقط فرقش اینه که اگه پیش هم باشیم دل منم یه کوچولو شادتره.
من قربون خرسی مهربون و بامضیم برم.خرسی جونم اصلن اصراری ندارم که فردا حتمن بریم. می خوای بمونیم خونه و تو هم درس بخون!! خیلی دوستت دارم. بوس بوسی
در هر صورت خیلی دوستت دارم. بوس بوسی
ـــــــــــــــــ
بعدن نوشت:
آهنگ عوض شد.![]()
بهمن خونین جاویدان..... تا ابد زنده بادا قرآن
....
امروز چه روز قشنگیه!!صبح که از خونه اومدم بیرون کلی ذوق کردم. دیگه کم کم حال و هوای روزای نزدیک عید داره می رسه!! ماکارونی امروز صبح از تبر*یز رسید. دیروز غروب حرکت کرد و امروز صبح زود رسید. هنوز نرسیده قرار خرید گذاشتیم.
خب از دیروز بگم که من تا شب توی خونه تنها و افسرده بودم و یه کمی خوابیدم و یه کمی هم با مامانم حرفیدم و بعد دوباره اومدم اتاقم آهنگ های جنیفرو گوش می دادم که خرسی جونم زنگ زد بهم. طفلی دو تا آمپول زد.قربونش برم دردش اومد ولی به روش نیاورد.آخه خرسی من خیلی قویه!!
دیگه وقتی حرفامون تموم شد اومدم پای تی وی. در همون حال با خودم فکر می کردم که چی می شه اگه خرسی بهم زنگ بزنه و بگه پشت درمونه و منم تندی آماده شم برم پایین. دلم سورپرایز می خواست شدید. این فکر مرتب میومد توی ذهنم و می رفت و باعث می شد من همش صدای موبایلمو بشنوم. حالا کسی هم زنگ نمی زد ها!! من فقط خیال می کردم.توی همین شرایط یکی دو بار زنگ آیفون خورد و این من بودم که مثل قرقی جلوی آیفون اوج می گرفتم تا شاید تصویر زیبای خرسیو ببینم ولی هر دوبار کله ی گنده ی شکو*فه (مستاجری که کلیدشو جا گذاشته بود)توی تصویر ظاهر می شد و لج منو در میآورد.یه یه ساعتی شد و دیگه داشتم کلافه می شدم. این شد که زنگ زدم به خرسی و گفتم کجایی عزیزم؟ گفت سر کوچمونم. اومدم کارت اینترنت بخرم!!
منو تصور کنین: یه نانازی ضد حال خورده.(حالا اصلن قرار نبود خرسی بیادها. من دلم می خواست بیاد ولی خودش خبر نداشت) بعد خرسی گفت نانازی بهت زنگ می زنم. و منم گوشیو گذاشتم جلوم و بهش خیره شدم تا ۲۰ دقیقه.
بعد خرسی زنگید و گفت نانازی آماده باش که اومدم پیشت. منم اشک شوق توی چشمم نور امید توی دلم تندی خودمو حاضر کردم و با خرسی رفتیم بیرون. اولش رفتیم کباب خوردیم. بعد رفتیم کلی گشتیم. ساعت ۱۱ شب بود و من یه شال آبی ناناز خریدم و یه چیز خیلی خوشگل دیگه که نمی گم چی بود.هاهاها!! بعد با خرسی اومدیم خونه ما تا سیستممو یه کمی راست و ریست کنه. ساعت 2.5 خرسی جونم رفت خونشون و منو با کوله باری از عشق تهنا گذاشت. قربونش برم اینقدر مهربونه منو این مدلی سویپرایز می کنه!!
به همین مناسبت مجلس سویپرازانه نانازی برگزار می شود. چون عسک های خونه دیجیتالیم کم شده چند تا عسک همینجوری میزارم براتون.
http://xs.to/xs.php?h=xs536&d=09060&f=02022007141844.jpg عسک بلوزی که برای مهربون خرسیم خریدم
http://xs.to/xs.php?h=xs536&d=09060&f=30012007118769.jpg کیکی که خرسی برام آورد
http://xs.to/xs.php?h=xs536&d=09060&f=09022007149111.jpg گل زیبایی که خرسی برام اورد و منم نصبش کردم روی دیوار تا خشک شه
http://xs.to/xs.php?h=xs536&d=09060&f=09022007148440.jpg ژله اون شبی که جوجه مریضو پاگشا کردیم
http://xs.to/xs.php?h=xs536&d=09060&f=09022007147767.jpg اینم یه ژله دیگه همون شب
http://xs.to/xs.php?h=xs536&d=09060&f=14022007159193.jpg اینم یه پرتقاله دیگه
http://xs.to/xs.php?h=xs536&d=09060&f=09022007144253.jpg اینم سالاد
آخ جون بازم یه سورپرایز دیگه!! خرسی گفت امروز می ریم خرید. فردا در خدمتتونم با تعریف وقایع امروز.
خرسی نازم خیلی دوستت دارم. خیلی ماهی./ قربون اون چشمای مهربون و نازت بشم من!! فدات بشم که عسک خودتو می بینی خودشیفتگی بهت دست می ده می ری توی یه فاز دیگه!! خرسی جون خیلی دوستت دارم. خیلی خوشحالم که امروزم با همیم. بوس بوسی فراوون
من روز پنجشنبه تند تند رفتم خونه و یه دوش گرفتم و لوازم کوهنوردیو جمع کردم و کلی خرت و پرت می خواستم برم جایی دوستمو ببینم و بعد خرسی بیاد دنبالم که بریم خونشون. که جمعه می خواستیم بریم کوه با هم آماده شیم.خلاصه اینکه چون خونه عمه خانمم نزدیکتر بود به محل قرار با دوستم کوله پشتی و وسایلمو گذاشتم خونه عمه و رفتم سر قرار. با دوستم رفتیم یه کافی شاپ و یکمی با هم حرف زدیم.البته دوستم با دوستش اومده بود و من تنها بودم. خلاصه اینکه بعد از یه ساعتی رفتیم دو سه تا مغازه و پالتو و کفش و ... دیدیم و بعد دیگه تاریک شده بود که من ازشون جدا شدم که برم پیش خرسی. تا به گوشیم نگاه کردم دیدم کلی میس کال دارم از خرسی. بهش زنگ زدم و قرار شد بیرون همو ببینیم. دیدم خرسی می گه باباش اینا با خانواده جالی جامپر رفتم که خرید کنن. ما هم بریم پیششون. این شد که رفتیم همون فروشگاهی که اونا اونجا بودن. کلی هم توی ترافیک و شلوغی موندیم. خلاصه بگم که تا اینا انتخاب کنن و پشیمون بشن و دوباره انتخاب کنن و ... کلی طول کشید. خرید سه تا کالای بزرگ به عهده جالی جامپر اینا بود که گرفتن. یه یخچال مارکش ال* جی بود. یه گاز که من یادم نیست چی بود.ولی خشگل بود. یه تلویزیون ال سی* دی ۴۰ اینچ مارک تو*شیبا این یکی واقعن حرف نداشت. و بابای خرسی هم برای دخترش به لباسشویی خرید. که بازم نمی دونم چی بود. آخه ما که رفتیم فقط تلویزیونو انتخاب نکرده بودن. بعدش من و خرسی و مامان و باباش اومدیم خونشون و جوجه مریض هم با جالی جامپر و مامانش اینا رفتن خونه جالی جامپر اینا!!
بعدش می دونین چی شد؟!! کوهنوردی کنسل شد. چون راهش خیلی سخت و صعب العبور بود واسه همینم خانم ها رو نمی بردن و خرسی هم قربونش برم بدون من نرفت!! نتیجه اینکه جفتمون نرفتیم. جمعه هم یه فیلم دیدیم که در مورد یه مربی بود که همش بازنده بود. یعنی هر تیمی که این مربیش بود اون تیم می باخت. این فیلمه هم کمدی بود. آخرش تیمش می بره!!
بعد از ظهر یه کمی خوابیدیم و بعد رفتیم بیرون . من و خرسی و کنا(برادر خرسی) و شب که بر گشتیم منو خرسی آماده شدیم که بریم خونه خالم که شام اونجا دعوت بودیم. یه سر اومدیم خونه ما. مهو و نامزدش و مادرشوهر و پدرشوهرش هم خونه ما بودن. یه کمی نشستن و بعد رفتن. ما هم رفتیم خونه خاله جونم. شب هم خرسی منو رسوند خونمون و خودش رفت خونشون. بماند که سر راه رفت پیش دوستش و منم کلی زنگ بارونش کردم که بره خونشون تا خیالم راحت شه و بخوابم و اونم کلی ازم دلگیر شد که چرا جلوی دوستش اینقدر زنگ زدم( توجه: من نمی دونم چرا وقتی می خوام با خیال راحت بخوابم باید همه چی سر جاش باشه. من سر جام باشم. خرسی هم خونشون سر جاش باشه. سر و صدا نباشه. کسی منو بیدار نکنه و ...) و چون خرسی ناراحت شده بود منم تا ۴ نخوابیدم و بعد هم که خوابیدم کلی خوابهای عجق وجق دیدم.
خرسی الان که زنگ زدم می گه خالش مریض شده و نمی دونم چند تا غده روی جناقش زده و ... . یاد اون روزی افتادم که خالش اونجور دلمو به در آورده بود و ... یاد درد و دلم با خدا افتادم!
خرسی جونم دیشب اگه اونقدر بهت زنگ زدم فقط واسه این بود که نگرانت بودم. شاید خیلی خودخواهیه که بگم می خواستم راحت و با آرامش بخوابم. عزیزم خیلی دوستت دارم !! امیدوارم روزی برسه که رفتارهای غیر منطقی من منطقی شه و نمیدونم اون روز چی به سرم میاد ولی فکر کنم تو راحت تر می شی!! خیلی دوستت دارم عخش نازنازی من. بوس بوسی
دیروز من و خرسی جفتمون خواب موندیم و نتیجه این شد که من مثل فرفره آماده شدم و رفتم سر قراری که با خرسی جونم داشتم. ساعت ۷ شب. از اونجایی که مامان اینا هم نبودن رفتن من راحت تر شده بود و دیگه نیازی نبود به مامان اینا بگم چرا تنهایی این وقت شب می رم بیرون!! دیگه اینکه با خرسی جونم رفتیم خونه عمو اینا مهو و پبریسارو هم دیدیم. بعد رفتیم یه کمی بیرون گشتیم. ذرت مکزیکی هم خوردیم. خرسی چندتا پماد می خواست که اونارو گرفت و بعد هم تندی رفتیم خونه مهر*ناز اینا. دوره. آخر شب هم اومدیم خونه ما و یه چیزی خوردیم و خوابیدیم!!
احتمالن فردا بریم کوه!! امروز قراره با دوستم بریم بیرون بعدش می رم خونه خرسی اینا و فردا صبح میریم کوه فتح کنیم!!
شنبه میام میگم چی شد!! من دیگه برم!!
بگذریم. این مسئله ارزش ناراحت شدن نداشت. دیگه باید یاد بگیرم که چطور با جوجه مریض و شوهرش رفتار کنم. مثل خودشون!!
خرسی خیلی بهم آرامش داد. بعدش اماتده شدیم و رفتیم خونه عمه خانمم. یه فیلم هم از پسر عمم گرفتم که ببینیم. شب رفتیم یه دوری زدیم و اومدیم خونه ما . شام و لالا!!! یه فیلم هم دیدیم که باندراس بازی می کرد اسمشو چون اولشو ندیدم یادم نیس. فقط همه همو می کشتن!! خیلی صحنه های وحشتناکی داشت. آخرش هم باندراس موفق شد!!
امروز صبح هم خرسی منو آورد سر کار و خودش رفت خونشون!!
شب دوره داریم. قبلش می ریمخونه مهو اینا٬!!
حالا ببینید از دیروز!! من که رفتم خونه مثل جنازه ها افتادم و ساعت ۷ بیدار شدم. خالم اینا اومده بودن خونمون و از اون طرف ش* ف*ق زنگ زد و گفت که برم خونشون. بعد خرسی زنگ زد و وقتی گفتم می خوام برم خونه ش*فق اینا گفت دوست ندارم بری و ... . بعد هم گفت اگه دوست داری برو. منم خیلی خونه کلافه بودم. بعد از رفتن خالم اینا ش*ف*ق اومد جلو درمون که بریم خونشون. وقتی رسیدیم خرسی تازه از باشگاه اومده بود بیرون و بهم زنگ زد و وقتی فهمید من اونجام گفت خیلی ناراحت شدم که رفتی و چرا رفتی و ... حالا هر چی می گم خرسی تو که خودت گفتی!! ... خلاصه خرسی رفت خونشون و منم یه پیامک فرستادم گفتم هر جا برم تو منو توی استرس قرار می دی. که خرسی بهم زنگ زد و با خوشحالی گفت: امشب تولد جالی جامپره و یه سری کادو روی میزه و جالی جامپر و برادرش و پسرداییش اومدن خونه خرسی و کیک و اینا!! گفتم خرسی پس چرا من دعوت نیستم؟!! گفت قرار نبود تولد باشه و ... (قرار نبود تولد باشه و اونوقت شب قبلش پاریکال بهم گفته بود می خواد بره آرایشگاه ولی نگفته بود واسه چی، و همشون کادو گرفته بودن و نمی دونستن که تولده) خلاصه اینکه خیلی بغض کردم ولی جلوی خانم پسرخالم به روی خودم نیاوردم. فکرشو نمی کردم خرسی بدون من و با در نظر گرفتن اینکه خواهرش اونو آدم حساب نمی کنه و توی تولد من نمیاد بخواد توی تولد اون جالی جامپر حضور داشته باشه!. دو ساعت بعد خرسی اومد خونه ش * ف*ق اینا گفتم خب کادوها چی بود؟!! گفت جوجه مریض یه ادکلن، مامانم اینا پول، پاریکال ژیلت، از طرف من و کنا هم یه کیف دوشی!! یخ کردم!! چرا اینقدر نسبت به من بی تفاوته. چرا در نظر نگرفت که اونا به من احترامی نزاشتن؟!! با اون همه زحمتی که دید شب قبل چطور براشون کشیدم.
چقدر خانواده بی نمکی داره!! چقدر حسود . شماها جای من بودین چیکار می کردین؟!! همسرتون بدون حضور شما توی تولدی که شمارو دعوت نکردن حضور داشته باشه!! کادو بده!!
من خرد شدن خودمو دارم با چشمای خودم می بینم و همه عشق و علاقم اول با دروغ های خانواده همسرم و و الان با این کاراشون داره کمرنگ می شه!! نمی دونم چرا هر چی محبت می کنم کمتر محبت می بینم!!
حداقل انتظارم این بود که خرسی بهم دروغ نگه!! نگه که ما نمی دونستیم اینا می خوان بیان تولد بگیرن!!
نمی دونم چرا خرسی هیچی نمیبینه و باز هم از خانوادش که یه ذره براش آبرو نذاشتن حمایت می کنه. از بی فرهنگ بودنشون. از بی لیاقت بودنشون. با اینکه خواهرش یه ذره هم براش احترام قائل نیست بازم به خاطر اون همسرشو آزار می ده.مطمئنم اگه تولد من بود و دامادشو دعوت نمی کردم خواهرش از توی اتاقش پایی نمی اومد.
جالب اینجاست که سالگرد عقدمونو یادتونه که هم جالی جامپر دعوت بود و هم برادرش!!!
من چقدر ابلهم که برای اینا تا امروز این همه احترام قائل بودم. باید مثل خودشون باهاشون رفتار کنم!! مثل سگ های هار
بعد از شام هم نشستیم به حرف و ... . واسه پاریکال یه فال قهوه توپ گرفتم و دیگه ساعت ۱ مهمونامون رفتن و خرسی موند. راستی خواهر خرسی وقتی اومدن یه کیک آورد که ازش عکس انداختم.جالب اینجاست مامانم یادش رفته بود کادوی جوجه مریضو بده. وقتی داشتن می رفتن با عجله اومد کادو رو بهش داد. یه سکه الیزابت (۱ گرمی)آخر شب دیدم کلی ظرف انتظار نشسته داریم. مامانم هم صبح باید می رفت مدرسه و دلم نمی اومد من بخوابم و اون صبح زود بیاد به ظرف شستن. این شد که خرسی توی اتاقم فیلم می دید و منم توی آشپزخونه کوزتی می کردم.ساعت ۲.۵ رفتم توی اتاق دیگه فیلم هم تموم شده بود. امروز صبح به زور از خواب بیدار شدم. خرسی جونم منو رسوند سر کار و خودش برگشت خونشون.
این بود ماجرای دیشب ما!!
عکس ها هم ایشالا فردا!!!
رفتار همشون طبیعی بود.
منو و خرسی جونم دیروز رفتیم خونه با یه عالمه پاستیل و کمپوت انجیر و یه گل رز خوشگل که خرسی برام آورده بود. اونقدر اون گله خشگل بود که مات شدم!! مرسی خرسی نانازی من!!
بعد رفتیم یه چیزی خوردیم و بعد هم رفتیم بیرون. من یه جعبه کادو برای خواهر خرسی خریدم. البته خودم که دلیلی برای کادو دادن به خواهرش نمی بینم. مامانم یه چیز کوچولو بده بهش کافیه. اینا اساسن قدرنشناسن. به جز خرسی. دیگه اینکه رفتیم یه شامپو و یه کمی خریدهای دیگمو کردیم که شوهر دخترخالمودیدیم. می خواست زنگ بزنه که دخترخالم بره دنبالش که ما گفتیم چه کاریه ما می بریمت. این شد که تا ساعت ۹ خونه دخترخالم بودیم. دخترخالمم گفت برای جمعه جایی برنامه نزارین. بیاین خونه ما!!وقتی داشتیم برمی گشتیم رفتیم آب انار خوردیم و برنامه شاممون کنسل شد. چون خیلی دیر شده بود. دیشب تا ساعت ۲ داشتم اتاقمو گردگیری می کردم. خیلی کارم زیاده. امروزم باید برم خونه اتاقمو مرتب کنم. (مرحله نهایی) دوش بگیرم. و آماده شم.
فردا میام با اخبار پاگشا کردن یه جوجه مریض هر چی بهش بگم کمه!!!!
خرسی نازم. خرسی خشگلم. خرسی ماهم خیلی دوستت دارم. دیروز خیلی خوب شد که دیدمت. برای همه چی ممنونم. تو بهترینی!! بوس بوسی
یکی از همکارام می گه برق خونشونو اداره برق اومده قطع کنه اینم طفلی رفته به دست و پای ماموره افتاده می گه من حتمن شنبه صبح واریز می کنم و بچه دارم و ... . حالا این طرف پولشو داره که واریز کنه ولی وقت نمی کنه بره. بلد هم نیست از طریق سایت پرداخت کنه. دیگه اینکه همه دسته جمعی به یاد صحبت های تاریخی ایشان که شونصد و اندی هزار بار در تی وی و رادیو و ... تکرار شد افتادیم.ایشان در ۱۲ بهمن ۵۷ در سخنان در و گهر واره خود در بهشت ز*هر*ا اینگونه فرمودند: ما آب را مطرح نمی کنیم. ما برق را مطرح نمی کنیم. ما مسکن را مطرح نمی کنیم. ما براتون قصر می سازیم آآآه! ایرانو می کنیم گلستان اوووه. کشورمون شده کمیته امداد و نجات جنگزده های مسلمان افغانی و عراقی و غزه و فلسطین و ... . اونقوت هنوز مردم زلزله زده بم توی فلاکت هستن. تا مدت ها آب نداشتن . نمی دونم الان چی به سرشون اومده!! اخیرن یه مستند هم پخش شد.(فکر کنم غیر قانونی بود) از فقرا که مثلن رفته بودن توی یه خونه که خانومه بیوه بوده با ۳ تا بچه کوچولو. ۲ تا دختر و ۱ پسر. وسط صحبت های مادره دختره بزرگتره فکر کنم ۹ ساله بود. اشکش در می آد. زنه می گفت ما اگه همسایه هامون برامون غذا بیارن گرسنه نیستیم... پسره که همش به زمین نگاه می کرد فکر کنم ۷ ساله توی همین مایه ها بود ییهو اشکش تلوپ تلوپ میریزه روی گونش. این طرف که مصاحبه می کنه می گه علی گریه می کنی؟!! اونم با همون غرور بچگانش می گه نه توی چشمم آشغال رفته. همونجور که به زمین خیره شده!!(این مستند از دور افتاده ترین نقاط ایران نبود عده ای از فقرا و نیازمندارو توی همین تهران نشون می داد و در مقابلش کاخ نماینده های مجلس و وزیران و جشن ها و مهمانی های رسمی و غیر رسمی دولت و ...)(بنده افتخار حضور توی چندتا از مهمونی های وزرای مختلف دولت نهم به مناسبت های مختلف داشتم کاملن از ریخت و پاش های بی مورد و تبعیض و ... باخبرم. حالا اگه مهمون خارجی داشتیم خب اونا قابل قبوله اما ... . من مخالف برگزاری این جشن ها با این تشریفات و زیبایی نیستم به شرط اینکه هموطن گرسنه ای نداشته باشیم. و پول ملت برای خودشون و نه برای اقلیت خاص خرج شه و در آخر حتمن به من رای دهید)
بگذیرم.به گمونم ایشان در اون زمون بین اون همه جمعیت زن و مرد و پیر و جوون جو گیر شدن اساسی!! ملت ایران هم احساساتی. فقط گریه و شیون و زاری می کردن.( گریه های شوق برای ورود ناجی اعظم)
کجایی ایشان؟!!ببینی چی به سر ملتت اومده!!پول آب و برق و گاز و تلفن که اندازه حقوق یه کارمنده شایدم بیشتر به برکت وجود هزارون تا مزدور و ... ان شا ا... قراره یارانه ها هم حذف شه دیگه ایران می شه گلستان سعدی !!
یه جایی توی همین سخنرانی ایشان می فرمایند پدران شما اشتباه کرده اند شما چه گناهی کردید؟!! من موندم ایشان علاوه بر تبحر در تیلیت مخ در پیشگویی نیز دستی فراخ داشتند چرا که این جمله مصداق امروز ماست!! من نمی دونم یه عده دانش اموز ۱۴ و ۱۵ ساله و یه عده دانشجو بلند شدن. جمعیتم که اون وقتها زیاد نبود ما چه گناهی کردیم؟!! که اون وقتها نبودیم. تا جزء اون ۲ و اندی درصد مخالف باشیم.
در ضمن اون فیلم که شبیه آمریکن پای بود اسمش بود 100 girls
در نهایت با تشکر از خانواده محترم رجبی در ضمن این هم بی دلیل برای خرسی عزیزم که براش می میرم!!
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت![]()
شما هم در کمال آرامش بگویید: پودینگ سرخ شده با کارامل!! آماده شده فقط کافیه از تابه جدا شه!!
و تند تند آشپزخانه را به مقصد اتاقتان ترک کنید و مشغول دیدن دی وی دی خرسی شوید. پشت در هم علامت توقف ممنوع را بگذارید که کسی مزاحمتان نشود. البته اون وسطها صدای اسپیکر را کم کنید تا صدای به به و چه چه مامان و بابا را بشنوید و لبخند زیبای رضایت همراه با عذاب وجدان بر لبهایتان نقش بندد.![]()
خلاصه اینکه از شر این پودینگ خلاص شدیم.آخر شب که رفتم ببینم چی به سر پودینگ اومده دیدم یک هزارمش هم خورده نشده. و امروز با مشاهده پودینگ عزیزم در سطل آشغال یه کمی برای اون ۴ ساعت وقتی که صرفش کردم تاسف خوردم.
دیروز نشستم پای دیدن یه فیلم دیگه که خیلی طولانی بود. خیلی هم غم انگیز و ناراحت کننده بود. نتیجه اینکه کلی انرژی منفی به سمتم هجو.م آورد که هنوزم آثارش هست. موضوع هم راجع به دختری به اسم النی که توی جنگ خانودشو از دست می ده. وقتی سه سالش بوده!! یه خانواده دیگه که مهاجر بودن و یه پسر هم داشتن میان و اونو می گیرن. این دختر و پسر که بزرگ می شن عاشق هم می شن و طی یک عملیات مخفیانه دختره زمانی که خیلی کوچولو بوده!! (۱۴ یا ۱۵ ساله) باردار می شه. اونم نه یکی ، ۲ تا.خلاصه اینکه دور از چم پدر خانواده این دختره رو می برن یه شهر دیگه و زایمان می کنه و بچه ها هم می مونن پیش یه خانواده خوب و مطمئن. اینا بر می گردن به دهکدشون. اینا اونقدر بچه بودن که پسره میاد لب پنجره اتاق دختره و صداش می کنه و میگه درد داشت؟ دختره هم می گه هنوزم درد دارم!!![]()
چند سال که می گذره مادر خانواده می میره و پدر خانواده به النی علاقمند می شه. حالا تصورشو بکنین این دختر خوندشون بوده. 18 سالشم بیشتر نبوده. شب عروسی توی کلیسا بعد اینکه شد زن بابا خوندش از کلیسا می زنه بیرون و با پسره فرار می کنه. پسر آکاردئون می زد و اینا با یه گروه موسیقی آشنا می شن و زندگیشون به سختی می گذره!! باباهه هم همه جا دنبالشون و همش داد می زنه می گه پسر این دختری که دستته زن منه و ... .این دوتا میرن و بچه هاشونو می گیرن (تقریبن 7 ساله شده بودن) و می رن پی کارشون. بعد پسره با یه گروه موسیقی میره آمریکا و تا آخر فیلم دیگه بر نمی گرده. نامه می داده و می گفته اومده توی ارتش آمریکا تا بتونه النی و بچه ها رو ببره پیش خودش. النی هم دلش به دوتا بچش خوش بود که یه روز دستگیرش می کنن به جرم پناه دادن به یه شورشی و از بچه هاش جدا می شه و وقتی آزادش می کنن که پسراش بزرگ شده بودن و رفته بودن ارتش یکی توی یه جناح و یکی در مقابلش. خلاصه النی مرتب نامه می داده بهشون. و آخرش هر دو تا پسره می میرن و فیلم با یه فریاد دلخراش از النی در کنار جنازه یه پسر دیگش تموم می شه که ضجه می زنه و می گه من دیگه هیچ کسی رو ندارم!!
یه قسمتی از فیلم که خبر مرگ اولین پسرشو می شنوه توی خواب هزیون می گه و لحظه های زندان براش تداعی می شه!! می گه!!
نگهبان من آب ندارم. من صابون ندارم . من کاغذی ندارم که برای بچه هام نامه بنویسم. من به جرم پناه دادن به یه شورشی اینجام. رنگ لباس ها عوض می شن. نگهبان من آب ندارم. من صابون ندارم. من کاغذی ندارم که برای بچه ها نامه بنویسم...
نتیجه اخلاقی این فیلم اینکه جنگ بده!! ![]()
خرسی نازم خیلی دوستت دارم. از اینکه دیشب زنگ زدی و کلی موج مثبت برام فرستادی ممنون!! خیلی مهربونی. ته دلت شیرینه. من اینو خوب می دونم. و می دونم که تو خیلی ماهی!! خودتم می دونی که اگه هر چی بریم بیرون و بگردیم من بازم پیمونه بیرون گردیم پر نمی شه.پس بی خیال. خیلی دوستت دارم![]()
خلاصه اینکه کار پودینگ تموم شد و منم ناهارمو خوردم و آثار جرم و کثیفی هارو پاک کردم رفتم کنار شومینه خوابیدم. چشممو باز کردم دیدم خونه تاریکه مثل غار!! مامانم اینا هم هنوز نیومدن. رفتم یه دوش گرفتم و منتظر مامانم اینا موندم. مامانم اینا یه ساعت بعد اومدن و یه ساعت بعدش حاضر بودیم که بریم خونه خرسی جونم. سر راه یه کیک ساقه ای خریدیم و رفتیم. یه کم از فیلم جشن نامزدی جوجه مریض و جالی جامپرو دیدیم.موندم توی آرامشی که این جالی جامپر داره. خیلی آروم و مهربون. بعدش ساعت از ۱۲ گذشته بود که با خرسی جونم برگشتیم خونه ما. منو خرسی رفتیم ماشین سواری.لبو و باقلا هم خوردیم و خرسی منو رسوند خونه ما و خودش رفت خونشون.
کاراملم همچنان نبسته. باهاش چیکار کنم؟!!!![]()
خرسی جون چرا ما جایی نمیریم؟ چرا نمی آی که بریم بیرون بگردیم؟ امتحاناتت که تموم شده!! یعنی توقع من زیاده؟!!
چرا من هیچیم عادی نیس؟!!! هر چی به همه اونایی که نامزدن نگاه می کنم می بینم که اوضاع من فقط اینجوریه!!
ساعت ۸ خرسی جونم رفت خونشون.خرسی که رفت باز اون ابر غم و اندوه اومد توی فضای اتاقم. رفتم اتاق مامانم و یکمی با هم حرف زدیم و بعد رفتم یه ژله با همون طعم انگور درست کردم و اومدم دی وی دی دومو دیدم که فیلمش ساخته سو*سن تسلیمی بود.به اسم مینو. داستانشم راجع به خانواده ایرانی بود توی سوئد. که فکر کنم از لهجه مادربزرگه معلوم بود شیرازی بودن اگه اشتباه نکنم.فیلم زیر نویس فارسی شده بود. اما آقای خونه که یه مرد گنده و چاقالو بود بینابین فارسی زیاد حرف می زد و یه جاهایی هم خانم خونه و مادربزرگه که کلهم فارسی حرف می زد با همون لهجه فوق الذکر. حالا اینا ۳ تا بچه داشتن مینو و گیتا و سامی. مینو دختر بزرگه بود که گند می زنه و پدره از اونجایی که ایرونی بوده اونو از خونه میندازه بیرون.
اونم می ره آمریکا و بچهه رو فنا می کنه و میاد سوئد. کلن این دختره برای خودش سوپروومنی بوده!! پدره هم همون لحظه که میرن فرودگاه استقبالش معلوم بوده که از اومدنش ناراضیه. دختره میاد و پدره همون روز اول سر غذا اعلام می کنه که تو مایه ننگو بی آبرویی منی و چرا اومدی و ... . دختر دومیه گیتا چند روز دیگه عروسیش بود و پدره اجازه نمی داد اون با نامزدش زیاد با هم باشن(کلن توی این فیلم مرد ایرانیو خیلی بدتر از اون چیزی که هست نشون داد) این دو تا کفتر هم همش با هم یواشکی بغبغو می کردن و ... می رسیم به زن خونواده که اونم خیاطی می کرده و یه تعمیرکار خیاط همیشه میومده و چرخشو تعمیر می کرده که این خانوم علنن به این آقا علاقمند می شه و بالاخره کار خودشو توی زیرزمین خونشون می کنه که سامی هم می بینتشون و لو می ره!! مادربزرگه که همش با لنگه دمپایی یا داره عروسشو می زنه یا همین تعمیرکار چرخ خیاطیو(چهره مادرشوهرهای ایرانی قرون وسطی) سامی هم که یه پسر نهایتن ۱۰ ساله بود همش از سیگارهای مادربزرگه کش می ره و میره با دوستش زیر زمین و اون زیرچیزای مستهجن می بینه . مرد خونواده که تکیه کلامش پدر*سگ بوده شبا می ره با دوربینش روی تراس و یه خانم تپل مپل و لوندو دید می زنه!! خلاصه که این آقا تصمیم میگیره دختر بزرگه رو به دوستش که اندازه خودش بود و اسمشم کر*یم بود بندازه و می گه تنها مشکل دخترم اینه که توی نوجوونی یه خطایی کرده و باکرگی شو از دست داده. حالا کریم مجروح جنگی بود و دو تا پا نداشت و روی ویلچر می نشست. خلاصه اینکه قبل از عروسی گیتا پدره دختر بزرگه رو زندانی می کنه واسه اینکه نره اون دوست پسر سابقشو ببینه. همه میرن عروسی و پدره هم مست و پاتیل. عروس و داماد با هم مرتب مشاجره می کنن. داماده هم همش عصبانی و مادر عروس که توی دستش فقط سیگار و پدره هم که خفن مست بود. جونم براتون بگه که قرار بوده یه رقاص بیاد آخر مراسم یکمی برقصه. از اون طرف مینو که خیلی دوست داشته عروسی خواهرش حضور داشته باشه به هر طریقی بوده فرار می کنه و میره توی مراسم و اونوقت که رقاص می خواست بیاد میره جلو مهمونا روی سن. اولش یه کلاه گیس سرش بود. بعد کم کم خودشو همون بالا لخت می کنه(یه س*.. شو اجرا می کنه)(جلوی چشم پدره و مادره و ...) و پدره هم می ره که دختره رو بزنه همه جلوشو می گیرن. خلاصه دختره همونجور کار خودشو می کنه. پدره فریاد می زنه می گه این دختر من اله و بله و باکره نیستو و... این عروسو هم که می بینین خیلی وقته که دختر نیست و به حرف پدرش گوش نکرد و نتونست دوماه صبر کنه. این زنمو هم که می بینین منو به یه تعمیرکار چرخ خیاطی فروخت و ... مهمونا هم دیگه کفشون افتاده بود همونطور هاج و واج موندن ولی کم کم همه رفتن. یعنی پدره نعره می زد که برین خونه هاتون و .... صحنه آخر اینکه آخر جشن که مهمونا رفتن همشون دور میز غذا نشستن و می گفتن و میخندیدن.
حالا برین فیلمو بگیرین و خودتونم ببینین!!!![]()
ژله هم خوب شد. ولی نخوردم ببینم مزش چطوره!!بلوز خرسی فیت تنش بود . خیلی خشگل شده بود. عکس هم گرفتم ولی یادم رفت بیارم. امشب احتمالن می ریم خونه خرسی اینا با مامان و بابا!!
من عاشق اون روزایی هستم که به امید همون بینگ بنگه سپری می شه. با اینکه اصلن انتظارو دوست ندارم.اما این تنها انتظار توی زندگی منه که خیلی شیرینه!!![]()
دیروز بعد از اینکه تعطیل شدم دلم خیلی گرفته بود. ۳۶ ساعت خرسی پیشم بود و دیروز که می رفتم خونه می دونستم با لباس خرسی بدون خرسی توی اتاقم مواجه می شم و یه عالمه لحظه یادگاری از این ۳۶ ساعت.
یه اتاق که صبح خرسی آخرین نفری بود که ازش اومد بیرون و یه پتو که کف همین اتاق افتاده و بوی عطر خرسیو می ده.همیشه همینطوره!! هر وقت تایم با هم بدونمون از یه زمانی بیشتر می شه دیگه تحمل بدون خرسی بودن برام خیلی سخته. به همین مناسبت خودمو به خرید دعوت کردم.پیش خودم گفتم چی بخرم چی نخرم که حرف خرسی اومد توی ذهنم که گفته بود اگه به من بدون مناسبت یه جاسوئیچی بدی برام خیلی لذت بخش تر از یه چیز گرونقیمت به مناسبت خاصیه!! -جناب خرسی خرسیان دامت برکات -
به هر حال نتونستم جاسوئیچی خوب پیدا کنم واسه همینم بازم ذهنم یه جرقه زد که انگار خرسی گفته بود عطر هم خیلی دوست داره. این شد که راهمو کج کردم یه سمت دیگه در جستجوی عطر. اما چون من زود تعطیل می شم و مغازه ها هم همشون باز نیستن این شد که از عطر هم ناامید شدم و برای خودم طی الارض می کردم که ییهو یه بلوز خیلی خشگل و جیگمل چشمو گرفت که رنگشم آبی بود. اما وقتی رفتم توی اون مغازه از گرفتنش پشیمون شدم چرا چون که یه بلوز جیگملی تر دیگه دیدم که بیشتر خوشم اومد و همونو گرفتم. عکسشو میزارم فردا.بعد رفتم و یه پودر ژله با طعم انگور خریدم و بعد هم رفتم یه چیز دیگه خریدم که بعدن می گم و یه دوری زدم و اومدم خونمون. ساعت ۵ شده بود. یه زنگ به خرسی زدم و بعد هم لالا . ساعت ۸ بیدار شدم. یه کمی نشستم پای تی وی. و بعد هم یکم پای کامپیوترم و بعد هم همون برنامه رقص عربیو واسه مامانم اجرا کردم و اونو سرحال اوردم و بعد هم دیگه خوابیدم.
کسی برای عید چیزی نخریده؟ امسال چی مده؟چی بخرم؟![]()
آخ جون خرسی جونم بهم زنگ زد گفت میاد که تعطیل شدم بریم خونه ما!!
قربونش برم که قلبش دلتنگی نانازی سنج داره!!
پنجشنبه رفتم خونه و دیدم مامان جونم توی آشپزخونه مشغوله. سرشم خیلی شلوغه. قبلن ها یه خانمی میومد و کارای خونه رو انجام می داد ولی یه مدتیه نمیاد. مریض شده و دیگه کار نمی کنه!! البته مریضی سختی نگرفته از همین آنفلوآنزاها!! که دیگه مامانم مجبوره همه کارارو خودش انجام بده. حالا موضوع این بود که مامانم واسه جمعه ناهار و شام خاله جونم اینارو دعوت کرده بود و من بی خبر بودم. می گم خاله منظورم خاله و شوهرخاله و بچه ها و نوه هاشن.مامانم نمی خواست زیاد شلوغ شه ولی از اونجایی که دختر خاله خشگل بنده مرتب زنگ میزد و می گفت خاله جون دایی اینام دعوتن؟!! مامانم هم توی رودربایستی گفت اکی اونام دعوتن. بهشون زنگ می زنم!! مجددن این دخترخاله بینهایت خشگل بنده زنگ می زنه می گه خاله جون: مهر*ان اینا دعوتن؟(برادربزرگشو دوتا بچه های زلزله و خانمش) مامانم هم خجالتی، گفت: آره عزیزم اونام دعوتن. دوباره دینگ دینگ به مهر*آن اینا.خلاصه اینکه کلی مهمون شدن.
شب خرسی جونم اومد خونمون با کلی خوراکی های خوشمزه،کیک ، پاستیل که خیلی دوست دارم و پفک از اون مدلهایی که عاشقشم و عینک زیبای من. می دونین چیه. از انتخاب عینکم پشیمونم. فریمشو دوست ندارم. خیلی مادربزرگیه!! البته اونقدر مامان و بابا پیش من گفتن: عینکش شبیه عینک فلانی( مادر پدر شوهر عمه خانمم که یه پیرزن صد و اندی ساله) نیست.؟!!بعد زیر زیرکی می خندیدن
خوب بود دو تا بود که یکیش خداروشکر شبیه عینک هیچکی نبود که اونم بابا گفت شبیه عینک منه!! خیلی هم جدی می گفتن ها!!
شام خوردیم و بعد هم کیک خشگلی که خرسی جونم برامون آوردو بریدیم و خوردیم بعد هم لالا. من که ساعت ۱۱ صبح به زور بیدار شدم. مهمونامون اومده بودن.دیگه نرسیدم یه دوش بگیرم. با همون قیافه چپ اندرقیچیم حاضر شدم. بعد از ناهار من و خرسی اومدیم اتاقم و یه کمی حرف زدیم و خوابیدیم و مهمونامونم یه چرتی زدن و بعد شام و بعد هم بعد از شام و حرف و ... دیگه حول و حوش ساعت ۱۲ شب مهمونامون رفتن. من و خرسی هم تا ساعت ۴ صبح بیدار بودیم. از اونجایی که خواب بعدازظهر همیشه از خواب شب من جلوگیری کرده هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا بعد از ظهر اون همه خوابیدم.
نتیجه اینکه برای اینکه خسته شم و بخوابم تصمیم گرفتم یکمی برقصم. اونم از نوع عربی که پدر در میاره!!
و دیگه هم خسته شدم و هم از خرسی جونم شاباش گرفتم!! ![]()
خرسی عزیزم خیلی ازت ممنونم که این تعطیلات پیشم بودی و منو تنها نزاشتی. مرسی که به یادمی.خیلی دوستت دارم. ببین چه لحظه های قشنگی با هم داریم!!کاش از اول به همین بینش می رسیدیم گلم. همیشه و تا ابد باهاتم.![]()
سلام دوستای قشنگم!!
دیروز تند تند طبق معمول مثل یه اردک که از آب بیرون اومده باشه از سر کار رفتم خونه و بازم تند تند وسایلمو جمع کردم و یه دوش گرفتم و بازم تند تند حاضر شدم و رفتم خونه عمو اینا. البته با بابا و انگل همگانی. مامانم خونه عمو اینا بود. رفتیم اونجا و من با عمه اینا اومدم سر قرار با خرسی و عمه اینا رفتن و منم منتظر خرس جونم موندم. بعد از ۵ مین با خرسی رفتیم که برای من عینک سفارش بدیم. از اونجاییی که من عینک با فریم گرد هری پاتری دوست داشتم و خرسی مستطیل، این شد که خرسی جونم قبول کرد که هر دو تا رو سفارش بدیم. خب اینم فقط برای سر کارمه و بیرون و خونه نمی زارمش. آخه ۷ ساعت جلوی کامپیوتر خیلی چشام اذیت می شن.به اون آقاهه که نسخه دکتر دستش بود گفتم چشمام ضعیفه؟ گفت نه!! فقط آستیگماته. می تونی عینک هم نزنی و عینک فقط برای اینه که راحت تر باشی. وگر نه همه اینقدر آستیگمات هستن و زیاد اهمیت نمیدن!!![]()
از بچگی از عینک متنفر بودم. حتی مادربزرگم که گاهی عینک می زد خوشم نمی اومد.
خداجون یه کاری بکن که هیچوقت عینکی نشم!! خواهش می کنم!! بزار حداقل این خواستم برآورده شه!! نزار عین شلمان شم!! دوست ندارم. مرسی خدا جون
منظورم از اون مدل عینکی هایی که چشمشون ضعیفه و باید حتمن عینک بزنن!!
بعد از سفارش عینک رفتیم یه دوری زدیم و بعد هم خونه خرسی اینا. شب جالی جامپر هم اومد. شام خوردیم و بعدش هم کیک و چایی و بعد هم یه کمی دور هم بودیم و رفتیم بیرون یه دور زدیم. سی دی های چراغ بادیو بهش دادیم.اومدیم خونه خوابیدیم.معمولن پاریکال و خواهرش جوجه مریض دوست ندارن از من تعریف کنن. در حالی که من همیشه ژیششون اعتماد به نفسشونو بردم بالا. ولی مامان خرسی خیلی دوست داره ازم تعریف کنه. این بود که همش به پاریکال می گفت بگو فلانی راجع به نانازی چی گفت بگو نمیدونم کی چی گفت و ... پاریکالم بر گشت بهم گفت:سا*دات خانم که می شه دختر خاله مامان خرسی برگشته گفته نانازی چه خشگله و ... خیلی دوستش دارم و .. و دیگه اینکه زندایی جالی جامپر (شوهر جوجه مریض) به جوجه مریض گفته این عروستون خواهر نداره ما بریم خواستگاریش واسه پسرمون؟!!... عروستون شبیه عروسکه و ... اونم گفته نه!!خواهر نداره!!خلاصه اینکه اعتماد به نفسمان شدیدن سر رفت و ما بال در آوردیم![]()
صبح هم که خرسی جونم منو رسوند سر کارم و الانم منتظر غروبم که عینکم برسه ببینم چه ریختی می شم؟!!![]()
خرسی زنگ زده بود بهم و گفت نانازی توی وبلاگت پست جدید نزاشتی؟...
قربونت برم من که منتظری ببینی بازم این نانازی چی نوشته!!همیشه منتظر دیدنت هستم!!بوس بوسی
دیروز که قرار بود برم با خرسی بیرون که دیدم هم خرسی از امتحان برگشته و خسته و از طرفی خودمم اصلن حال و حوصله جمع و جور کردن وسیله ها و مرتب کردن و ... ندارم این شد که به خرسی جونم زنگ زدم و گفتم خرسی امروز خیلی خسته و بی حالم . نمی تونم بیام بیرون. برم خونه جنازه شدم. بزاریم برای یه روز دیگه. خرسی جونمم قبول کرد و این شد که خودمو برای یه استراحت حسابی اماده کردم. وقتی رفتم خونه یه چیزی خوردم و بعد هم خوابیدم و ساعت ۸ بیدار شدم. مامانم اینا می خواستن برن خونه خاله جونم. که من نرفتم.موندم که اتاقمو مرتب کنم. (بدون خرسی هم جایی نمیرم چون بهم خوش نمیگذره) به دوستم سمنو زنگ زدم که الان یه نینی گوگولی توی دلش داره. می خواستم بدونم نتیجه سونو چی شد. نی نی پسره یا دخمل که فهمیدم یه گل پسره.(خودشم پسر دوست داشت) . بعد توی خلوت و تنهایی خودم داشتم پر پر می شدم که ییهو یه پیامک (زین پس فارسی ار پاس بداریم) از خرسی جونم رسید.که عسلیه خرسی پاشو آماده شو ۱۰.۱۵ میام دنبالت بریم دور بزنیم و شام هم بیرون بخوریم. منم که می دونین اینجور مواقع دیگه از سرو کول خودم بالا می رم از ذوق تند تند حاضر شدم.![]()
به همین راحتی سوپرایز شدم حسابی.می بینین چه بچه ماهیم؟!! رفتیم دور زدیم و پیتزا خوردیم. بعد خرسی جونم برام یه بستنی بزرگ قیفی خرید. کلی رانندگی کردم و خرسیو ترسوندم. خیلی خوش گذشت. من میگم خوش گذشت شما می خونید خوش گذشت. منو رسوند خونه و خودشم رفت خونشون.
وقتی اومدم خونه تا ساعت ۲.۵ نمیتونستم بخوابم. نمی دونم از خواب بعد از ظهر بود یا دوری از خرسی مهربونم که مثل بامضی دوران کودکیم عاشقشم!! مرسی خرسی جیگملی من واسه همه خوبی هات و مهربونی هایی که داری. واسه همه عشقی که به من می دی و همه لحظه هایی که به خودت قول می دی و همه لحظه هایی که می زنی زیر قولت شدید.دوستت دارم مهربون من. عشق زندگی من.
امروز صبح هم که همش کار و کارو کار. احتمالن مامان اینا شنبه برن خونه خرسی اینا برای تبریک به مناسبت نامزدی خواهرش( بعد از جشن و در حالی که یه ماه گذشته. چون از یه طرف به عاشورا خورد و از یه طرف هم به امتحانات و مامانمم سرش شلوغ بود.) دیگه اینکه احتمالن مامانم اینا می خوان واسه جمعه آینده خواهرش اینارو پاگشا کنن.![]()
خرسی مامانی من ، من خیلی دوستت دارم. امروز می بینمت. بوس بوسی.![]()
امروز احتمالن با خرسی می رم بیرون. پالتوی قدیمیمو هم دادم خشکشویی. غروب می گیرمش.