تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم
وای که دیروز چه روز بدی بود. ساعت ۹.۵ صبح نوبت چشم پزشکی داشتم. ساعت ۹ مرخصی گرفتم و تند تند مثل باد خودمو به مطب رسوندم. توی راه فقط به این فکر می کردم که خب مگه چند نفر نیاز دارن برن چشم پزشکی و حتمن سر جناب دکتر حسابی خلوته و ... . فکر می کنین رفتم و با چه صحنه ای مواجه شدم؟ خیل عظیم جمعیت که همشون اومده بودن مطب.کلی ادم با چشمای ورم کرده و قرمز و یکی در میون منگولتینا!!! حالا کلی واسه لوچی چشم اومده بودن. یه عده هم که دو تا مردمکشون گوشه چشمشون بود. منم اولین بارم بود که می رفتم چشم پزشکی کلی ذوق داشتم. اونقدر معطل شدم و اونقدر حرص خوردم که نگو!! ساعت ۱۲.۵ نوبتم شد. دکترم اونقدر مهربون بود. گفت برای مطالعه و کامپیوتر از عینک استفاده کنم که چشمم دچار مشکل نشه. فاصله ها رو رعایت کنم و ... .

بعدش تند تند رفتم سر کارم. تا ساعت ۴.۵ موندم. جلسه هم داشتیم. بعد قرار بود ش*فق بیاد و با هم بریم اپتومتریست چشممو ببینه و عینک مطالعه بهم بده!! اونقدر این بشر  شیرین میزنه که نگو! رفتم خونه و تند  تند حاضر شدم و ش* فق هم اومد دنبالم و رفتیم که اول کیف بخریم براش بعد هم اپتومتریست من!! که وسط راه دیدم می گه نانازی ع* لی (شوهرش و پسر خالم) روزه داره و غذاشو آماده کردم اما نون توی ماشینه. چیکار کنیم. دیدم آره روی صندلی عقب دو تا نون توی نایلونه!! منو می گین فقط کلشو نکندم. گفتم بابا من ۶.۵ با اپتو متریست قرار دارم. کی بریم. دیر می شه. دیگه بی خیال شدیم و رفتیم پزشکی ****قانونی*  ع*لی اینا که کشیک بود و با هاش رفتیم خونه ش*فق اینا و یه چیزی خوردیم و چون شب ع*لی دوباره کشیک بود رسوندیمش پ ق و برگشتیم خونه. بعد دوباره هوس کردیم بریم بازار. رفتیم و منم چند جا عینک دیدم و گذاشتم که خرسی هم نظر بده و بعد بگیرم. آخه نظر خرسی جونم برام خیلی مهمه که وقتی دارم مطالعه می کنم چه شکلی باشم که اونم دوست داشته باشه!!

رفتیم کلی کیف دیدیم. دقیقن به غلط کردن افتادم. ماشینو دو کیلومتر اونورتر پارک کرد و  تمام مسیرو پیاده رفتیم به درک . کلی بار و وسیله هم مجبور شدم حمل کنم. رفتیم براش رنگ مو و ... خریدیم و اومدیم خونه و شروع به آرایشگری. موهاشو اول دکلره کردم و بعد روش رنگ زیتونی . چشممو که بلند کردم دیدم ساعت ۱ نصفه شبه!! وای دیگه داشتم به هلاکت می رسیدم.که کار رنگش تموم شدو موهاشو سشوار کشیدم و آماده شدم که برم خونه  که دیدم هی ناله می کنه می گه موهام رنگش بهم نمیاد. زیتونی به من نمی آد و به تو میاد و ... .رنگش اونقدر خوشگل شده بود که به موهای بلند و رنگش داشت حسودیم می شد ولی به دلیل ذیق وقت  و اینکه می دونستم این بشر تا منو کچل نکنه دست بردار نیست گفتم ای بابا درنگ جایز نیس گرفتم موهاشو کلهم سیاه کردم و خیال خودمو راحت کردم و بهش گفتم دیگه من پشت دستمو داغ کنم که موهای تو یکیو نرنگم!! ۴ ساعت وقتم به فنا رفت.بس که غر زد نمی زاشت کارمو انجام بدم!!

از اونطرف استرس اینکه خرسی امتحان داره و ... از این طرف یه دقیقه استراحت نکردم و همش مشغول فعالیت بودم و بوی رنگ و بوی اکسیدان و پودر دیگه داشت دیوونم می کرد. اونقدر اشک ریختم و اونقدر آب از بینی و چشمم سرازیر بود که ندیدین تا حالا  به پهنای صورتم هور هور اشک می ریختم و همش دستمال روی صورتم بود. ماسکش تموم شده بود. با حداقل امکانات کار می کردم. ساعت ۲ پسر خالم منو رسوند خونمون و عملیات کربلای من با شکست به پایان رسید. با خرسی یکمی حرفیدم و سرمو گذاشتم روی تختم و در همون حالت صبح با صدای درینگ درینگ الارم موبایلم پا شدم و دوباره مثل عروسک کوکی اومدم سر کار.

امروز برنامه خاصی ندارم. خرسی جونم هم داره درس می خونه . یه امتحان سخت و یه کتاب ۸۰۰ صفحه ای و همه سر جاشون هستن و منم از دنیا بی خبرم!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:41  توسط نانازي بانو  | 

پنجشنبه که رفتم خونه یه ریز پای تی وی بودم. یه فیلم خوب داشت اونو دیدم. تهنای تهنا بودم.آخه کسی خونه نبود. همونجا مثل یه موش کوچولو مچاله شدم و خوابم برد. بیدار که شدم دیدم همه جا تاریکه. منم ترسو. تند تند رفتم توی اتاقمو برق اتاقمو روشن کردم تا مامانم اینا اومدن. بعد  یه کمی موبایل بازی کردم. به خرسی زنگ زدم و خرسی بهم زنگ زد. تقریبن ساعت ۱ نیمه شب بود که فیلم مناظره تموم شد. بعد تصمیم گرفتم کادوهایی که از دوره دانشگاه و قبل و بعد از اون از دوستام به مناسبت های مختلف گرفته بودمو از کمدم  بیارم بیرون و توی کارتن بزارمشون که بعدن همشونو ببرم خونه خودم. همشون کادو پیچ شده بودن. و من فقط لیست می گرفتم و توی کارتن جابجا می کردم. خیلی لذت بخش بود. کارم که تموم شده بود ساعت ۴.۵ صبح بود. کمدمو مرتب کردم. کارتنو گذاشتم روی تختم و روی زمین خوابیدم. آخه اصلن حوصله مرتب کردن تختمو نداشتم. روش پر از وسایل و لباس و خرت و پرت بود. صبح ساعت ۱۲.۱۵ بیدار شدم. با همون صورت نشسته اول از همه کارتن به دست از اتاقم اومدم بیرون و رفتم بالا. یکی از کمد های اتاق ممد که از همه بزرگتر بود و وسایل زیادی هم توش نبودو انتخاب کردم. مرتب کردم و با کلی خرت و پرت دیگه کارتنو اونجا جا سازی کردم. اومدم پایین دیدم مامانم داره با ممد تلفنی صحبت می کنه!! بعد از  صحبتش دیدم می گه ممد توی راهه و داره میاد.

فکر کنم دو ماه می شه ندیدمش!! کلی ذوق زده شدم. مامانم می دونست که ممد میاد اما به من نگفته بود که ذوق کنم . کلی غذاهای خوشمزه پخته بود. با کلی ژله و سالاد و ...

رفتم یه دوش گرفتم بعد اومدم توی اتاقم یه کمی به خودم رسیدم و اتاقمو مرتب کردم که دیدم یکی در زد و اومد توی اتاقم. اونقدر از دیدنش ذوق کردم که پریدم بغلش و کلی بوس بوسی !! اونم خیلی دلش برام تنگ شده بود. اول از همه اومد اتاق من. مامان  بالا بود و داشت اتاق ممدو مرتب می کرد. وای خیلی دلم براش تنگ شده بود.  بابا داشت کتاب می خوند و اصلن متوجه حضور ممد نشده بود. بعد دیگه همه بعد از مدتها دور هم جمع شدیم. زنگ زدیم پسر خالمم اومد خونمون. خرسی چون امروز امتحان داشت نمی تونست بیاد. بعد از ناهار مرج و شیش کوچیک اومدن خونمون. قراره توی همون زمینی که خریدن یه خونه بسازن. نقشه خونشون هم خیلی خوبه!! خلاصه اینکه سرشون خیلی شلوغه! منو مرج تصمیم گرفتیم یه سر بریم خرید. شیش کوچیک و ممد و پسرا رفتن سالن برای بازی. این شد که زنگ زدم به خرسی و رفتیم واسه خرید. از حراجی یه تاپ مجلسی خریدم و یه تاپ و شلوارک واسه خونه!!  مرج هم یه شلوار قد ۹۰ خرید. واسه خرسی هم یه گوش بند خریدم. شب شده بود که اومدیم خونه.بچه ها هم از سالن برگشته بودن. عمه خانمم اینا هم اومدن. همه دور هم شام خوردیم. بعد ممد و پسرخالم اماده شدن که برگردن. منم کلی دپ شدم. آخه این همه راهو  اومده بود ولی مجبور بود که برگرده. آخه بازرس داشتن. این شد که دوباره کلی تهنا شدم. خرسی که امتحان داره و دلم نمیاد  مزاحمش بشم!! خونه هم که کسی نیس و مامان و بابا یا کتاب می خونن یا میرن اینور و اونور که منم باهاشون نمی رم.

دیشب تا ساعت ۱ منو مرج و شیش کوچیک داشتیم راجع به وجود خدا بحث می کردیم. نمی دونم شیش کوچیک با این همه کار و مشغله کی وقت کرده این همه کتاب بخونه. واسه اینکه بدونم الکی نگفته همه کتاب هایی که خونده و اسم نویسنده هاشونو امروز از نت در آوردم. در کمال ناباوری همشون درست بوده. یه مدتیه که فکر می کنم همه چی دروغه و اینا همه ساخته ذهن انسانه و کلهم مشرک شدم استغفرا.... ولی دوباره با حرفایی که شیش کوچیک زد یه کمی به خریت خودم پی بردم!!  شیش کوچیک وسط حرفاش همش از مرج می پرسید و مرج هم مثل شاگردا جوابشو می داد. برام جالب بود. مثلن می گفت من همش به مرج می گم زندگی چیه؟! مرج می گفت: تلقینه!!

گفتم   به مرج درس می دی شیش کوچیک؟!! دیدم میگه حرفاییه که با دلیل و منطق به مرج می گم و براش اثبات می کنم  و اونم قبول می کنه چون  باستناد گفته های دانشمندان و کاملن مکتوب و قابل قبوله!!  یه جایی اون وسطا گفت الان که فکر می کنم می بینم که داشتن پدر و مادر چقدر خوبه!! حداقل آدم یه پشتیبان داره دلم خیلی براش سوخت آخه خودش پدر و مادر نداره!!

من همیشه اراده، عشق  و پشتکار و ایمان شیش کوچیکو تحسین می کنم!! بدون وجود پدر و مادر و بدون هیچ کمکی از هیچ کسی دل بزرگی داره!!

خرسیم الان سر جلسه امتحانه. براش دعا می کنم و امیدوارم که امتحانشو خوب بده. خرسی جونم دیروز بدون تو لطفی نداشت. کاش بودی عزیزم!! خیلی دوستت دارم. ببین من چقدر دوستت دارم اونوقت ازت یه هدفون خواستم

دوستت دارم عشق مهربون من!! خب تو هم خیلی چیزا خواستی از وسایلم  ولی من بهت ندادم. چیزی که عوض داره گله نداره. من یه کمی خنگولم تو خودتو ناراحت نکن گلم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:47  توسط نانازي بانو  | 

نمی دونم چرا همیشه اوضاع اینطوریه که خوابیدنم دست خودمه و بیدار کردن و کندنم از روی تخت دست حضرت استرس!خونه خودمون که هستم صبح ها مامانم زودتر از خودم می ره مدرسه و اصلنم به فکر بیدار کردن من نیست مثلن همین چند روز پیش. گوشیم همیشه اسنوزه . اما وقتی بیدار می شم همیشه اکی می دم و دوباره می خوابم و گوشیمم هر ۱۰ دقیقه واسه خودش می زنگه تا اینکه ترن آفش کنمو پا شم که بیام سر کار.

اون روزم گوشیم سر ساعت ۶.۵ زنگید و نمی دونم چرا ترن آفش کردم و و دوباره خوابیدم و کی بیدار شدم فکر می کنین؟ ۸.۵ . بعد مثل برق گرفته ها تند تند لباسمو پوشیدمو اومدم توی هال  در حالی که بابا جونم داشت تی وی میتماشائید گفتم بابا چرا بیدارم نکردین خواب موندم!! اونم گفت دلم نیومد گفتم یه کمی بخوابی!! حالا یه کمی دیر شد عیبی نداره!! ساعت ۹ شد اونوقت توی نظر بابام یه کمی بود!!

حالا هر وقت خونه خرسی اینا هستیم . مامانش  از ساعت ۶ می گه خرسی ساعت ۷.۵ شده نانازی دیرش نشه. حالا هر چی من به گوشیم نگاه می کنم می بینم ۶ مثلن. طفلی مامانش براش تجربه شده که بگه ۷.۵ یا ۷ من نیم ساعت بعدش بیدار می شم. اینه که خودش ساعتو یه ساعت زودتر اعلام می کنه.

دیروز با خرسی رفتیم کلی گشتیم. اطراف شهر. کلی بهمون خوش گذشت.  بعد رفتیم سگ جدید خرسی اینا که خیلی هم سگه دیدیم، کلی هم سر به سرش گذاشتیم. اومدیم خونه خرسی اینا و بعد هم آخرهای شب منو خرسی می خواستیم فیلم ببینیم که وسط ها من رفتم توی هپروت و خرسی یه چایی دارچین درست کرد چون هر دو تامون سرما خورده بودیم واسمون خوب بود. بعد خوابیدیم.فیلم هم نیمه موند. صبح هم با اون وضع  بیدار شدیم.( همون که باید منو به زور از خواب بیدار کنن)

صبح توی همون وضعیت نیمه بیداری همش داشتم به پول نفت فکر می کردم و توی دلم کلی حرفای بد زدم به بعضی ها که پول نفتو توی گاوصندوقشون نگه می دارن  و ذهنم همش داشت مسئله نفت و پولشو  این عرب ها و ... آنالیز می کرد و چشمامم آلبالو گیلاس می چید و ... اعصابم از اینکه داره در حقم اجحاف می شه  خرده!! من پول نفتمو  می خوام. یعنی چی که واسه نیم ساعت  بیشتر خوابیدن باید زار بزنم؟به عشق فردا که جمعه و روز تعطیله بیدار شدم . می خوام فردا فقط بخوابم  پول منابع و معادن و پول به قول خودشون بیت المال کوفت همشون. گیر کنه وسط حلقومشون!!

چند تا عسک هم گذاشتم!!

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09034&f=imga0191587.jpg    می بینین خرسیو هووی منو چطور بغل کرده؟!! خودم ازش عسک گرفتم اونم خواست منو غیرتیم کنه. مثلن!!!

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09034&f=dsc00722932.jpg   از آثار خودم چندین سال قبل

http://xs.to/xs.php?h=xs435&d=09034&f=dec03105686.jpg   نمی دونم اینو دیدین یا نه. اینم از آثار خودمه که الان رو دیوار اتاق خرسی نصب شده

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:2  توسط نانازي بانو  | 

دلتنگم!! دلتنگ همه لحظه های کودکی و همین ثانیه ای که گذشت!!

دیشب ساعت ۰۰:۴۵

بنویس بر یاس سپید. بنویس از عشق و امید . بنویس از من بنویس ( زنگ موبایلم با صدای ماکارونی که این شعر منصورو خوند)

خرسی: نانازی جونم سلام جیگر  ... بیا یه وبلاگ دونفره بسازیم

نانازی: خیلی عالیه مثل گذشته ها!!! نه عزیزم!!؟

خرسی: آره !پس تو بساز که آن لاینی من کارت ندارم

نانازی: باشه. اسممونو چی بزاریم؟!!

خرسی: یک و دو

نانازی: نه یک و دو دوست ندارم بزاریم ... و ...*   (اسم من ... و اسم ...* اسم خرسی)

خرسی : نه ...* و ...

نانازی: خب یعنی چی؟ چرا اینقدر خود خواهی ؟!!!

نانازی و خرسی:

...

چند دقیقه بعد:

نانازی: (اس ام اس )

خرسی:(بنویس بر یاس سپید. بنویس از عشق و امید . بنویس از من بنویس ...)

.... خب گلم تو که اینقدر دلت نمی آد منو برنجونی و می دونی دلم چقدر نازکه چرا باهام شوخی می کنی؟!! می دونی چیه. اصلنم من لوس نیستم!! من فقط لوس بابامم

دلم برای کودکی هام تنگ شده برای لحظه هایی که هیچ استرس و نگرانی توش نبود. برای بچگی!! برای دنیایی که همه توش صادقن با خودشون و با دیگران. برای لحظه های پاک!! برای دلتنگی برای مامان که زودتر از مدرسه بیاد و ... برای لحظه هایی که جلوی در  حیاط باغمون می ایستادم تا مامانم از ماشین پیاده شه با دو تا بادکنک توی دستش!!در حالی که توی یه دستش کیف و دفتر کلاسشه و اون دستش پر از شادی و مهربونی!!لحظه هایی که صبح زود مادربزرگم میومد و دستای منو در حالی که خوابالو بودم می گرفت توی دستشو می برد پیش خودش تا مامان و بابا برن مدرسه!!و چقدر هوای منو داشت که دلتنگی مامانمو نکنم!! چقدر برام شعر می خوند. چقدر برام تاج گل درست می کرد و میزاشت روی سرم. چقدر موهای منو دوست داشت. چقدر منو دوست داشت. وای که دلم پر می کشه برای آقا جونم با اون کلاه خوشگل قهوه ای و اون عصای چوبی. با اون دستهایی که تا یادم میاد می لرزید و اون عطر همیشگیش با انجیر خشک هایی که همیشه ته جیبش برامون می زاشت کنار!!

خرسی از اینکه امروز میای پیشم که بریم بیرون خیلی خوشحالم!! دلم یه هواخوری حسابی می خواد!! دلم گرفته!!! از آن و از این!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:32  توسط نانازي بانو  | 

دیروز که تعطیل شدم با مرج قرار گذاشتم و همو دیدیم و با هم رفتیم خونه ما. مامان و بابا غذاشونو نخوردن تا ما هم بریم. خلاصه اینکه بعد من و مرج رفتیم اتاقم و کلی فیلم جشن جوجه مریضو دیدیم و بعد شیش کوچیک (شوهر مرج)  اومد و کلی برامون قاقا لی لی آورد و رفت.  بعدشم که  منو مرج توی اتاقم کلی حرف و فیلم و خنده و ... و  بعدشم کلی رقص عربی و ترکی و ... از خودمون در وکردیم و کلی دمای بدنمون بالا رفت و توی مصرف گاز هم صرفه جویی شد!! تا ساعت ۱ شب که رفتیم شام خوردیم و ساعت ۲ هم خوابیدیم.

کلی هم این وسط ها با خرسی جونم صحبت کردم و کلی واسه هم دلتنگ شدیم.

من موندم که چرا  اینقدر کم رو و با ملاحظه هستم و اونوقت کلی ادم بی ملاحظه و پر رو دور و برم هستن؟!! من موندم چرا من اینقدر به فکر همه هستم و همین حس بی خردانم هم کلی کار دستم داد و هیچکی به فکر من نیست؟!! غیر از خرسی جونم!!(این مربوط به محل کارمه و به مطلب زیر هیچ ارتباطی نداره)

حالا من واسه خیلی جاها موندم و واسه خیلی چیزا دلم می سوزه و واسه خیلی از ادم ها متاسفم و برای خیلی از اونهایی که یادشون مثل گذشته ها در حد سایه یه کاریکاتور خیلی جفنگ هم توی ذهنم نمونده افسوس می خورم. افسوس خوردنم هم از این جهت نیست که چرا نیستن تا دوباره همون کاریکاتور جفنگ شون منو بخندونه از این جهت که چرا و واسه چی می خوان منو وادار به این کنن که از دور توی دلم کلی الفاظ قصار و در نوع خودش بی نظیر  نثارشون کنم. حالا در اون حد و اندازه هم نیستن که بخوام وقت بزارم و دو کلمه بنویسم که بهشون بر بخوره ولی لازم دیدم یه توضیح کوچیک و  بسیار کوتاه بدم که من زندگیم رو دوست دارم. همسرم و عشق زندگیمو دوست دارم. من همسرمو می پرستم و بهش ایمان دارم و مطمئنم که تا به حال بهم دروغ نگفته و نمیگه و نخواهد گفت.  حالا تو خودتو بکش !!!!!!!!!!!!!

من عاشقشم و دوستش دارم و نه تنها خودم هم می دونم بلکه همه دوستان و اطرافیانم هم می دونن که آقا خرسی هم منو خیلی دوست داره. حتی بیشتر از اونی که من دوستش دارم. من به اندازه جونم اونو دوست دارم و اون بیشتر از جونش دوستم داره.

اوه خسته شدم!!!!

خرسی جونم سرما خورده و مثل من گلوش زق زق می کنه!! خرسی نازم مواظب خودت باش. نمی تونم بیام پیشت چون می دونی که مامان و بابا خیلی تنهان و منم نیاز به عیادت دارم!!! ولی از دور می بوسمت!!

 فعلن بابای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 12:51  توسط نانازي بانو  | 

اندر حکایت وقایع دیروز اینکه من و خرسی دیروز  برنامه ریزی کردیم که بریم سینما .چون از طرف  محل کارم بهمون بلیط سینما دادن و این شد که من و خرسی جونم برنامه ریزی کردیم که حتمن بریم .هم یه هوایی بخوریم. این شد که داشتیم یه مسیریو پیاده روی می کردیم که دوستشو دیدیم که سربازه و عمران خونده و خانمشم برق خونده و الان نامزدن. این پسره هم تیزهوشانی بوده و خیلی هم بچه خوبیه. با هم رفتیم یه کافی شاپ (البته اگه بهش بشه گفت) و نوشیدنی و کیک خوردیم و بعد هم از هم جدا شدیم. من و خرسی رفتیم سینما و دوستش رفت پادگان. فیلمش هم اسمش دل* شکسته بود. خسر*و شکیبا*یی و شها*ب الدین*حسی*نی و یه کوچولو گو*هر خیر*اندیش و محمو*د پا*ک نیت هم بازی می کردن و چند تا دخمل که نمی شناختمشون. فیلمش راجع به دو تا دانشجوی دختر و پسر بود که اصلن خیلی با هم متفاوت بودن. مثلن پسره خیلی مذهبی و بچه مثبت و بسیجی و دختره خیلی پولدار و قرتی و این حرفا!! که استادشون خودش تعیین می کنه که اینا پایان نامشونو باید با هم کار کنن. که این دو تا اولش  کلی با هم کل کل می کنن ولی بعد عاشخ می شوند و زندگی شیرین می شود و نمی دونم چرا توی شام غریبان و این حرفا ییهو بابای دختره راضی می شه که اینا با هم  مزدوج شن.

یه جورایی یاد دوست دوران دانشگاهم افتادم که یه جورایی ماجراش مثل همین فیلم بود. حالا اینجا دختره و خانوادش خیلی اوپن کلوز ولی از نظر مالی معمولی بودن ولی خانواده پسره خیلی پولدار و خیلی مثبت و بسیجی و ... بودنمامان پسره هم از این خانم هایی بود که مدیر یه پیش* دانشگاهی بود و نماینده زنان مسلمان توی چند تا کشور برای ترویج اسلام و ... بود. و هر از چند گاهی سر از اون سر دنیا در می آورد. اینطور که خانواده پسره اصلن راضی نبودن خلاصه دوستم یه چادر انداخت روی سرشو توی چند تا روضه و انجمن شرکت کرد و شد یه  دخمل مذهبی تا مقبول افتاد. تازه دوستم دو سال از اون پسره ۲ سال بزرگتر بود و اون پسره هم تک پسر بود و ... . بعد این دو تا پایان نامشونو هم با هم گرفتن و از اونجایی که به قول این فیلمه بودن یه دختر پسر زیر یه سقف بسیار حرام در حکم محاربه با امام زمان است منم باهاشون بودم. یعنی پایان ناممون سه نفری بود که البته برگزیده هم شد و کلی غوغا به پا کرد.

دیگه اینکه امروز مرج میاد پیشم و تا فردا باهاشم.الان کلی واسه اینکه تنها نیستم ذوق زدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:50  توسط نانازي بانو  | 

بابا شما که منو کشتوندین!!!

فکر می کنم یه سوء تفاهیمی پیش اومده...
گفتم که من اگه می دیدم که یه کمی حالم بد می شه خودمو پرت می کردم بیرون از اتاقم که منو برسونن دکتری بیمارستانی جایی!! من توی اون شرایط بین زندگی کردن یا مردن یا به قولی بودن یا نبودن تردید داشتم و اون اتفاقات افتاد!!! که البته هیچی نبوده!!

من خودم تو زندگیم کسی رو دارم که هم من خیلی دوستش دارم هم اون من رو... و آدم تنهایی هم نیستم. همیشه هم سعی میکنیم تو سختی ها یا خوشی ها با هم باشیم.ولی خب یه زمانی حساستر از همیشه می شم. چون کلن آدم لوسی هستم!! خودمم اقرار می کنم.
در ضمن دعوا و جر و بحث های زن و شوهری همه جاییه!! همه زن و شوهرهای جوون که تازه زندگیشونو شروع کردن و مخصوصن زیر یه سقف نیستن از این مشکلا دارن(قابل توجه اون عده  که می خوان سو استفاده کنن از این موقعیت و می خوان بگن که من توی انتخابم اشتباه کردم  و ...)

در ضمن هنوز اونقدر بلا نسبت دوستام خر نشدم که خودمو بکشم!!! به جای اینکه خودمو بکشم و از زندگی محروم کنم، می خوام زندگی کنم و خوش بگذرونم!! از مردن بهتره!!

به قول باران همیشه یه مواقعی هست که خودتی فقط. یه زمانایی که هیچ کس نمی تونه کمکت کنه جز خودت. وقتایی که اگر خودت به داد خودت نرسی داغون میشی.
البته که یه همراه خیلی خوبه ولی ممکنه اون همراه چند لحظه تورو تنها بذاره تا بره آب بخوره و همون لحظه یه ماشین با سرعت به طرفت میاد ، اون وقت این تویی که باید خودت رو کنار بکشی و اگر منتظر باشی همراهت برگرده و تورو بکشه کنار با خاک یکسان میشی که...
اگر تنها باشیم که افسرده میشیم اصلا... ما از بودن با دیگران لذت می بریم و همیشه با یه نفر هم قدم میشیم که بهمون آرامش میده ولی نباید انتظار داشته باشیم از کسی. حالا فکر کنین من نتونستم با خودم و تنهاییم کنار بیام. نتونستم درک کنم و قبول کنم که تنهام . که البته همیشه تنها نیستم.اون کارم هم یه جور احساس لحظه ای بود و اونقدر فشارهای اطرافیانم روم زیاد شده بود که نتیجش اون شد که تعریف کردم.نتیجه اینکه باید همیشه حد اعتدال رو حفظ کنم. هم توی عشق و هم نفرت!! و دیگه اینکه همیشه خودمو دوستتر بدارم.

دیروز که رفتم خونه یه استراحتی کردم و بعد با دوستم یه قراری داشتم که دقیقه نود کنسلش کردیم. البته اون کنسل کرد و گذاشتیم واسه امروز. منم که اماده شده بودم تا سر خیابون رفتم ولی از اونجایی که خیلی سرد بود و منم خیلی سرمایی ام برگشتم خونه!! دیشبم که  اتفاق خاصی نیفتاد. به خرسی یه زنگ کوچولو زدم و بعد هم لالا.

دیگه همین  دیگه. حالا میام ببینم شماها چیکارا کردین!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:29  توسط نانازي بانو  | 

سلام زندگی زیبای من!!

این چند روزه تعطیلات حسابی استراحت کردم. کلی خوابیدم و همین  که احساس کردم دیگه دارم کلافه می شم تعطیلاتم تموم شد و بازم روز از نو روزی از نو!! روز دوشنبه غروب رفتم خونه خرسی اینا و شب با دوست خرسی رفتیم بیرون و کلی دسته و ... دیدیم و کلی ذوق و شوق از وجودمون در کردیم. سه شنبه  با فامیل های خرسی رفتیم بیرون . برای شب کلی برنامه داشتیم با ش* ف*ق اینا که بریم پیششون ولی با یه حرکت مسخره پاریکال و حرکت بدتر خرسی  کنسل شد و شبمون به بطالت گذشت. البته آخر شب من و خرسی رفتیم بیرون و دور زدیم.چهارشنبه هم اونجا بودم و شب با خرسی رفتیم کلی دور زدیم. آخر شب رفتم یه دوش بگیرم که آب یخ شد و منم   مثل لرزونک از حموم اومدم بیرون و همون شد که الان دقیقن یه نانازی سرماخورده و تب دار می باشم که در حال نوشتن شرح حال می باشد. در همان حال لرزیدن و با سشوار گرم شدن بودم که دوست خرسی زنگید و گفت با خانمش اومده بریم با هم دور بزنیم. قبلش وقتی من حموم بودم خرسی یه کمی عصبانی شده بود سر نمی دونم چی با خانوادش. همیشه هم وقتی از هر چی و هر کسی عصبانیه سر اون کسی خالی می کنه که بهش نزدیکه و دسترسی داره. اومدم بهش دلداری بدم دیدم داره حرف خانواده منو وسط می کشه و می گه یه ساله من و از کارو زندگی انداختی و ... ( این کار و زندگیش منو کشته)بعد با همون نرو خط خطی آماده شدیم که با دوستاش بریم بیرون.هر چند که دور زدنمون خیلی هیجان انگیز نبود و فقط به دلخوری من از خرسی گذشت و اصلن دلمون باز که نشد هیچ دو سه تا گره کور هم خورد. خب صد البته همین قضیه بیرون رفتن توی اون سرما با اون دوش آب یخی که داشتم مزید بر علت سرماخوردگی فعلی من شد. پنجشنبه ساعت ۱۲ ظهر بیدار شدم. یه ناهاری خوردم و آماده شدم که برم خونه عمو اینام. آخه ماکارونی از تبریز اومده بود و دلم هم برای بچه ها خیلی تنگولیده بود اساسی!! حالت تهوع شدید هم داشتم و  سر گیجه هم نمی زاشت روی پا بند شم. خلاصه اینکه تا آخر شب پیششون بودم و مرج و ماکارونی موهامو  خشمل کردند  با ویو . ( موهامو مجعد کردن)ولی بعد که برس کشیدم دقیقن مثل پوست  گوسفند شده بود موهام!!!

آخر شب خرسی اومد دنبالمو منو رسوند خونمون. اصلنم با هم حرف نزدیم. فقط خرسی گفت که می خواد جمعه بره کوه و اگه منم می خو.ام باهاش برم. منم که اصلن حال نداشتنم روی پام وایسم  گفتم نمیتونم بیام و خودت تنها برو. اونقدر از حرکت شب قبلش جلوی دوستش و خانمش ناراحت بودم که وقتی اومدم توی اتاقم و تنها شدم  و فکر کردم و زندگیمو با خیلی ها مقایسه کردم.یاد حرفهای خانواده خرسی افتادم و نامردی هاشون و خالش. در و پنجره ها رو بستم و طی یک عملیات انتحاری  یه کار خطرناک کردم. که به خاطر بد آموزی که داره نمی نویسم.نمی دونم چرا به پوچی رسیدم.اونقدر که دیگه هیچی برام مهم نبود. در اتاقمم از داخل قفل کردم و دو تا برگه نامه هم نوشتم و گذاشتم کنارم. و روی تختم دراز کشیدم. البته یه اس ام اس هم واسه خرسی دادم و گفتم که دیگه قادر به ادامه این زندگی نیستم !!! واقعن هم بریده بودم. اون شب نا امیدیم به اوج رسیده بود و هیچی برام مهم نبود. حتی نمی تونستم به خرسی نگاه هم کنم!! از همه چی متنفر بودم!! فکر کنین خاله خرسی میاد به من می گه  خرسی اونقدر اونجا ایستاده بود که واسه من جای پارک بگیره .(اون روز تاسوعا که رفتیم بیرون) حالا هر کی بود دیگه واسه این خاله که اینقدر توی روی من که همسرشم توهین کرده بود مثل نوکرا می ایسته جای پارک بگیره بعد هم خالهه خوب ضایعش کرد.!!یاد این حرف خالش افتادم بیشتر به نا امیدیم اضافه شد و بیشتر فکر کردم زندگیم خیلی برام سخت شده!

هر چی منتظر شدم دیدم نه بابا خبری نیس مثل اینکه بخاریم قلابی بود .تا اینکه مامانم اومد و اونقدر در زد و دید من باز نمی کنم با کلید دستشویی اومد و درو باز کرد. ولی از اونجایی که خیلی خیلی  بی توجهه فقط گفت خوابیده بودی؟! مامان خرسی زنگولیده بود!! چیزی شده؟ منم گفتم نه!! و و اونم دید من سر و مور و گنده ام  در بست رفت. تازشم کلی هم اکسیژن به اتاقم رسید. دو دقیقه بعد از اونجایی که کلید از داخل افتاده کف اتاقم و منم دیگه حوصله نداشتم برش دارم و دوباره درو ببندم ،بابام اومد اتاقم و روی تختم نشست و منم به ناچار پا شدم. از اونجایی که پدرم خیلی تیزه  یه کمی باهام حرف زد( از همون حرفای دختر لوس کن) که من خیلی دوستت دارم و تو مامان منی و ... که ییهو چشمش به اون دو تا برگه که توش یه عالمه حرف نوشته بودم افتاد و گفت اجازه دارم بخونمش(در حالی که اونارو برداشته بود،آخه اصولن پدرم عادت دارن یه کاری بکنن و بعد اجازه بگیرن) داشت می خوند که من از دستش گرفتم و گفتم فردا بخون لطفاًً. الانم می خام بخوابم. پدرم یه جورایی متوجه فکر پلید من شد و همش به اطراف اتاقم نگاه می کرد. بعد ییهو چشمش به بخاری اتاقم افتاد و روزنامه ای که توی اون قسمتی که لوله توی دیوار جاگذاری می شه چپونده بودم و ... مثل برق گرفته ها گفت دیوونه مگه می خوای خفه شی؟!! الان اتاقت پر دی اکسید کربن می شه و ... این شد که من نجات یافتم.حالا هیچیمم نشده بود. اصلن یه ذره هم احساس نکردم که خواب آلودم یا نمی دونم دنیا دور سرم می گرده!! ولی همه اینایی که می گن گاز گرفته می شن دروغه. چون اگه دروغ نیس چرا من نمردم؟!! دو ساعت توی اتاق بودم و هیچیم نشد!!  دیروز هم که از صبح حالت تهوع داشتم و سرم داشت می ترکید. (که دیروزش هم همین حالت ها رو داشتم و واسه سرماخوردگی بود) دست و پامم سرد بود. این شد که دختر خالم اومد دیدنم و یه سرم بهم وصل کرد و توشم آرامبخش زد که بخوابم.چون همش بی دلیل گریه می کردم .این بود که دیروز کلن خوابیدم تا شب. شبم یه لحظه پا شدم که یه کمی راه برم و ۵ مین بعد دوباره لالا تا صبح. امروزم مامانم نمی زاشت بیام سر کار و می گفت زنگ می زنم می گم برات مرخصی رد کنن ولی دیدم دوست دارم برم بیرون. یه جایی که چند کلمه بتونم حرف بزنم. دوست نداشتم تنها باشم!!

خرسی از این چیزا خبری نداره شایدم دوست نداره بدونه. صبح به مامانش زنگ زدم و گفتم حالم خوب نبوده ولی نگفتم چه خریتی کردم. راست هم گفتم چون از پنجشنبه تا امروز موبایلم سایلنت بود .

راستش مدتیه که احساس نا امنی و پوچی می کنم. از اینکه بی دلیل مورد حرفهای نامربوط قرار بگیرم و بی خودی ازم انتقاد کنن در حالی که به احساساتم توجهی نمی شه خیلی ضربه می خورم!! و دیگه ضربه گیرمم از کار افتاده و جایی برای تحمل ندارم!! هیچی خوشحالم نمی کنه!!خرسی هست ولی بازم تنهام.خرس یه آدمیه که توی دهن لقی  و بچه بودن اگه مدال طلا نگیره بدونین که پارتی بازی شده!! منو باور نکرده که همسرشم ...

پ ن۱: نکته ۱- انتحار کار بدی است. ۲- آدم های احمق انتحار می کنند(باباجونم گفت) ۳- من یک تروریست نیستم که خودمو خودکشی می کنم۳- می خوام بی خیال شم و فکر کنم دوباره به دنیا اومدم۳- زندگی همچنان همونجوره۴- چرا سه رو دو بار گفتم ۵- شاید دوباره منتحر شدم۶- اگه منتحر شدم وسایلم مال مهو باشه۷- تازه توی نامه نوشتم که کالبد*شکافی نشم(توی یه کلیپ دیدم ترسیدم)۸- تازه اگه یه کمی گرگیجه می گرفتم از اتاق می زدم بیرون و دادو هوار راه می نداختم که منو برسونن دکتر ۹-قبلن ها اگه یکی خودکشی می کرد می گفتم دیوونه بوده ولی الان می بینم بریدن از زندگی چیه۱۰- مامانم اینا از دیروز پچ پچ می کنن نمی دونم چی می گن!! اما وقتی فهمیدم می گم بهتون!! ۱۱- طفلی مامانم خیلی ترسید.۱۲ - به خرسی زنگولیدم جواب نداد فکر کرده خواستم حالشو بپرسم ترسو!!!!!!!!!

پ ن ۲: امروز روز منه!! هر کاری دوست داشتم می کنم!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:34  توسط نانازي بانو  | 

دیروز که تعطیل شدم و رفتم خونه دقیقن مثل یه جسد افتادم روی تختم و با زنگ خرسی جونم بیدار شدم. دیدم می گه نانازی بیا امشب با پیم (همون دوستش که باهاش رفتیم با*بلسر) بریم بیرون بگردیم و شام هم بیرون بخوریم. منم همونطور که چشمم بسته بود گفتم باشه و و با همون چشمای بسته حولمو گرفتم که برم دوش بگیرم  که طبق معمول همیشه اول آب گرم و باز می کنم و که یه کمی بخار بگیره بعد دوش می گیرم. شیر آب داغو باز کردم که هم وان پر شه و هم بخار بگیره و اومدم بیرون. یه چایی ریختم واسه خودم و بعد از اینکه خوردم رفتم که یک عدد نانازی نظیف شم و بعد عزیز شم!! که دیدم بعله بخار مخاری در کار نیس و حموم هم شفاف تر از همیشه و  آب هم یخه!!  دیگه داشتم منفجر می شدم. از همون توی حموم جیغ های بنفشمو  روشن کردم و اومدم بیرون و مامانم هم شاگرد داشت ، منم عصبانی، یه کمی که به خودم مسلط شدم زنگیدم به خرسی و گفتم تو با دوستت برو . من نمی تونم بیام.هر چی اون گفت اشکالی نداره موهات  معلوم نمیشه. شبه و ... گفتم نه.( نمی دونم این دوش گرفتن قبل از  بیرون رفتن هم معضلی شده برام) این شد که رفتم توی اتاقمو و با اندوه فراوان دوباره لالا کردم!! بعد از نیم ساعت پا شدم رفتم آب گرمو باز کردم دیدم گرم شده!! فوری یه دوش معمولی گرفتم و اومدم  موبایل بازی با گوشی جدیدم!! بعد دو سه تا اس ام اس واسه خرسی جونم فرستادم و اونو در اندوه و تنهایی خودم شریک کردم. که به نیم ساعت نکشید که خرسی جونم زنگ زد و گفت نانازی آماده باش که بیام دنبالت بریم بگردیم. منم

خلاصه اینکه خرسی جونم اومد با دو تا آش رشته که رفتیم توی یه خیابون خلوت خوردیمشون و بعد هم رفتیم چند جا گشتیم. خیلی شلوغ بود. دسته هم بود چند جا. خیلی خرسی جونم خوبه!! اصلن تحمل ناراحتی منو نداره. منم نمی تونم اونو غمگین ببینم!! ولی چند وقته که حس تنهایی و حقارت می کنم و اصلن دست خودم نیست. راستی دیروز توی روزنامه جام جم یه آگهی دعوت به همکاری بود که به چند نفر آقا که مانکن هم باشن و خوشرو هم باشن نیاز داشتن برای مدل های تبلیغاتی. منم به خرسی پیشنهاد دادم که بره. آخه قدر ۱۷۶ تا ۱۸۱ می خوان که قد خرسی من ۸۰  و درو سینه ۹۸ تا ۱۰۲ می خوان که مال خرسی ۹۹ و دور کمر ۸۸ تا ۹۲ می خوان که مال خرسی جونم ۸۹. خرسی جونم خوشتیپترین و خوشگلترین پسر روی زمینه!!

تصمیم گرفتم بعد از تعطیلات برم ایروبیک!!! آخه قبلن ها که می رفتم باشگاه اوضاع روحیم خیلی عالی بود. امروزم یه اتفاق جالب افتاد . اومدم سر کار و ییهو دیدم حلقه نامزدیم تو دستم نیس. هر چی توی کیفمو گشتم و ... پیداش نکردم. دلم طاقت نیاورد که اولین یادگاری نامزدیمو به این راحتی از دست بدم.به پیشنهاد همکارم یه آزانس گرفتم و سریع رفتم خونه و دیدم روی میز توالتمه. خیالم راحت شد و برگشتم سر کارم.

پ ن ۱: دوستای گلم (هلیا جون و خانم گلی جونمو و ممسی جونم و ...) براشون سوال شده که چطور روابط من و خرسی اینقدر متحول شده. اگه پست های اولمو خونده باشین حتمن دیدین که من و خرسی چقدر عاشق هم بودیم. یه کمی که گذشت دیدم خیلی ها منو /ازارم دادن و خرسی هم سکوت می کرد. مثلن هر وقت می رفتم خونشون مامان خرسی می گفت دوستای خرسی پدر خانم هاشون براشون خونه و ماشین خریدن و ...  و دیگه فکر نمی کرد که یه جشن واسه پسرش گرفته شد که اونم پدر من گرفت و اگه به خواسته پدر من بود همه چی  خونه و ماشینم می داد به دامادش. چند تا خونه که داشت.جز منم که دختری نداره.  قبلنم گفته بود که اگه خانواده خرسی سر حرفشون باشن یکی از این خونه ها مال شما. دوست داشتین بمونین توش دوست داشتین بفروشین برین یه جای دیگه!! و همه جوره خرسیو حمایتش می کنه!! ولی خب نشد و خانوادش خرسیو از چشم پدرو مادرم انداختن. خلاصه اینکه همیشه می رفتم اونجا و با یه بغض سنگین  و یه دل پر خون بر می گشتم  سر کارم!! خیلی وقتها به روی خودم نمی آوردم و حتی یه بار هم جواب مادرشو ندادم. اما وقتی فشارهای روحیم زیاد شد با خرسی دعوا می کردم که چرا مامانت این حرفارو می زنه و یا چرا خودشون واسه تو کاری نکردن و یا چرا  خانوادت به خالت اجازه می دن توی زندگی ما دخالت کنن ولی خالت اجازه نمی ده مامانت اینا  کوچکترین دخالتی توی زندگی خودش و بچه هاش بکنن؟ ( البته خود خالش بهم گفت سر قضیه تو من به خانواده خرسی گفتم که ال کنن و بل کنن )... سر همین قضیه ها خیلی با هم جر و بحث می کردیم. و این بود که من همش با دلخوری از خرسی می نوشتم!!

اما از وقتی که خالش جلوی من مادرشوهرمو تحریک کرد و گفت بهت گفته بودم به عروست رو ندی و ادبش کنی و ... دیگه منم شمشیرو از رو بستم و جوابشو دادم و خرسی هم از خالش ناراحت شد دیگه فهمیدم که خرسی حامی منه و شاید جلوی من حرفی نمی زده ولی حمایتم می کرده و ... این شد که دوباره وقتی مطمئن شدم که تنها نیستم و خرسی جونم قبلن هم ازم حمایت می کرده و من بی خبر بودم دوباره روابطمون عشقولانه شد و منم از استرس تنهایی و ... در اومدم. یه مدت یه جوری شده بود که هیچ میلی برای رفتن به خونشون نداشتم و شبها اونجا خوابم نمی برد و همش گریه می کردم. از بی ملاحظه بودن و خودخواه بودن مامانش اینا ناراحت می شدم و توی خودم می ریختم و پرخاشگر شده بودم!!  الانم که خواهر خرسی شوهر کرده و رو سیاهی واسه ذغال موند دیگه بی خیال همه چی شدم!!

ولی الان  به لطف کمک هایی که آلام عزیزم کرد و راهنمایی ها و دلداری هاش خیلی تونستم واقعیت ها رو ببینم!! و البته خرسی عزیزم که بهم نشون داد که همیشه پشتیبانم بوده ولی من نمی دونستم و همش متهمش می کردم که حمایتم نمی کنه که هر کی به خودش جرات می ده بهم حرف بزنه!!

مشکلات من و خرسی ( به خاطر خانوادش و صد البته خالش) داشت به جاهای باریک کشیده می شد . که البته با درایت خود خرسی عزیزم و صبر خودم ریشه سوز شد!!

من الان یه خرسی مهربون و ناز دارم که براش هر کاری می کنم. همه ی ثانیه هام به یاد اون میگذره. من و خرس نازم می خوایم یه مجموعه  بسازیم و فقط به پیشرفتمون فکر کنیم.

عشقمون اونقدر زیاده که تحمل غمگین دیدن همو نداریم.الان  دیگه مطمئنم حرف کسی روی تصمیم خرسی جونم برای زندگیمون تاثیری نداره!! مطمئنم که خرس جونم تنهایی و بدون من به گردش و تفریح نمی ره. به حساسیت های من توجه داره و می دونه که نانازیش خیلی تنهاست و توی دنیا بعد از پدر و مادرش فقط اونو داره.

خرس بامضی جون من !! شاید نانازی توی زندگیش تا به حال به هیچ کدوم از آرزوهایی که از بچگی برای ازدواجش  داشت نرسید ولی خودت، وجودت، داشتنت،  بزرگترین آرزوی دوره بزرگسالیش بوده که بهش رسیده!! 

پ ن ۲: خیلی پر چونگی کردم !! امروزم که تعطیل شم می رم خونه و وسایلم جمع می کنم و میرم پیش خرسی جونم!! کلی فرصت با هم بودن داریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:11  توسط نانازي بانو  | 

اول هفته شده و منم عاشق انتظار کشدن برای دوشنبه که تعطیل می شم و تا شنبه استراحت می کنم. خب من ۵شنبه سریع رفتم خونه یه کمی استراحت کردم و به کارام رسیدم و بعد وسایلمو جمع کردم و رفتم خونه خرسی اینا. شب پدر شوهر و مادرشوهر و برادر شوهر و شوهر جوجه مریض اومدند خونشون.تا ساعت ۳ بیدار بودیم دیگه چشام داشت آلبالو گیلاس می چید که اینا رفتن.و بعدش نمی دونم کی خوابیدم که صبح با یه کابوس داشتم هزیون می گفتم که خرسی جونم بیدارم کرد.

خوابم خیلی بد بود. اونقدر ترسیده بودم که نگو!! بعد توی این هیر و ویر که من از نفس افتاده بودم خرسی می پرسید چی خواب دیدی؟!! تعریف کن!! نمی دونم تعریف کردم یا نه ولی دوباره بی هوش شدم!!  تا ساعت ۱۲.۵ همچنان در لالا بسر  بردم.  بیدار که شدم دیدم ای دل غافل ساعت 1 شده و منم هنوز خوابم. 

بلند شدم و بعد از ناهار داشتم یه فیلم می دیدم که دوست خرسی اومد خونشون. من همچنان در حال دیدن فیلم بودم که دیدم خرسی از توی حیاط بهم زنگ زده.گفت نانازی  دوست داری بریم با*بلسر؟!! منم که عشق تفریح  نزاشتم حرفش تموم شه!! سه سوته حاضر شدم خرسی یکمی شیرینی و میوه برای توی راه گرفت و با دوستش که خواستگار پاریکال هم هست راه افتادیم. خیلی خوش گذشت. شب بود . دریا هم آروم نبود. داشتیم یخ می زدیم که تصمیم گرفتیم بریم مجتمع تجاری پر*شیا. روبروی دریا* کنار. یه گشتی زدیم و بعد رفتیم شام خوردیم و بعد از شام لب دریا توی یه چایخونه سنتی  چای و آش رشته خوردیم و برگشتیم.شب خوبی بود.

توضیح اینکه امروز به زور پا شدم بیام سر کار و خرسی جونمم منو رسوند سر کارم. الانم یه نانازی خواب آلود و خسته و خشمل می باشم!!

پ ن ۱: خرسی نازنینم مرسی که هر جا می ری منم با خودت می بری و مثل بعضی از آقایون اهل تفریح مجردی نیستی و با من بهت خوش می گذره. برای همه خوبی هات متشکرم و دوستت دارم!! خرسی مهربونم از اینکه به وبلاگم سر می زنی و مطالبشو می خونی خیلی خوشحالم

پ ن ۲: مارتا جون ازت بی خبرم!! ممسی جونم مواظب خودت باش و درساتو بخون قربونت برم. خانوم گلی عزیزم دلم برات تنگولیده بود شدید. کجا بودی خانمی؟!!تل خونتون وصل نشده هنوز؟!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:9  توسط نانازي بانو  | 

خرسی جون نازم از اینکه اینقدر خوب و مهربونی  ممنونم!! هیچی مثل لالایی هایی که برای من می خونی و از خودت در آوردی و توش همش اسم های منه بهم آرامش نمی ده!! خرسی خوبم  تو تنها خرس توی دنیا هستی که من دارم و تنها خرسی که اینقدر دوست داشتنی و مهربون و با معرفته!! تو تنها خرسی هستی که بهم آرامش می ده و تنها خرسی که می تونم بهش بگم دوستش دارم!!

آقا خرسی جونم از اینکه اینقدر منو درک می کنی ممنونم ازت. از اینکه برام لالایی می خونی وقتی پیشمی مرسی. از این که به حرفهام گوش می کنی ! از اینکه به فکر منی! از اینکه به خواسته های من وقتی می خوام فقط فقط مال من باشی نه مال کس دیگه حتی خانواده و فامیل ...( با اینکه می دونی خیلی مسخره و بی خوده) توجه می کنی! از اینکه همه جا مدافع منی و نمیزاری کسی توی زندگی و روابطمون دخالت کنه! واسه هزار تا چیز دیگه مرسی عزیزم!!

امروز صبح به این نتیجه رسیدم که دچار روزمرگی شدم. هیچی شادم نمی کنه. همه کارام کند پیش می ره. حتی گردش و تفریح که همیشه بزرگترین و اولین چیزهایی بود که شادم می کرد هم خاصیتشونو برام از دست دادن. خسته شدم از این صبح و شبها از این زمانایی که بی خود دارن سپری می شن. یه حس بدبینی خاصی پیدا کردم و فکر می کنم همه می خوان منو ناراحت کنن. خیلی ها می خوان به من دروغ بگن و ...

عزیزم اگه من تورو نداشتم چیکار باید می کردم؟!!

دیروز که تا ۵ سر کارم بودم چون کارای عقب مونده زیاد داشتم. بعد رفتم خونه و یه چیزی خوردم و بعد دوش گرفتم و یه کمی پای تی وی نشستم و رفتم آماده شدم که خرسی جونم بیاد دنبالم که بریم دوره. رفتیم مرج هم بود. دلم براش تنگولیده بود شدید!! بعد از دوره مرج اینارو تا خونه شیش کوچیک رسوندیم و رفتیم دور زدیم. ساعت ۱۱ شب یه قلک سفالی ناز برای خرسی خریدیم. رفتیم آش گوشت خریدیم و توی ماشین میل نمودیم. یه کمی دور دور کردیم و اومدیم خونه ما. خرسی یه کمی پیشم بود و بعد رفت. دلم براش تنگ شده باز الان تنها چیزایی که شادم می کنه اینه که برم یه جای دور و دور با خرسی و تا چند ماه از همه چی دور باشم. دوست دارم پیش دخترعموهام باشم با همون خاطرات گذشتمون. دوست دارم منو خرسی یه جایی باشیم که هیچ کس نباشه!!  دوست دارم دور شیم. دوست دارم  به هیچ چی فکر نکنم!!خیلی وقته از ته دل اونقدر نخندیدم که سرخ شم .عضلات شکمم خسته شن.لپم درد بگیره.اونقدر که اشکم در بیاد. یادمه اون وقتها دو روز یه بار چنین اتفاقی می افتاد. حالا دو روز نه ۴ روز یه بار که می شد!!!

یعنی پر توقعم؟!! خدا چرا منو اینقدر حساس آفریدی؟!! ها؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:12  توسط نانازي بانو  | 

امروز چهارشنبه ۱۱ دی ماه  سال ۱۳۸۷ است. هوا سرده و همه اونایی که سینوزیت دارن مثل خرسی  من یه کمی سختی می کشن!!طفلی خرس سینوزیتی ناناس من!! 

من که صبح از خونه اومدم بیرون داشتم از سرما می لرزیدم.  مامانم هم داشت می رفت مدرسه اومد اتاقم گفت نانازی  دکمه بارونیم نمی دونم کجا افتاده چیکار کنم توی این سرما!! ( مامانم خیلی سرماییه و اصلن تحمل سرما نداره. مدرسه هم که می ره یه مقنعه می زاره روش یه سه گوش کاموایی خیلی کلفت و چند دست لباس روی هم می پوشه) منم گفتم مامانی داری میری از سر راه سه تا دگمه یه جور بخر توی کلاس آروم از زیر میز بزن رو بارونی. مامانم هم گفت نه نمی شه. امروز جلسه داریم و .... . دیگه نمی دونم چیکار کرد آخرش

دیروز  با هزار مکافات به کارهای عقب مونده ام رسیدم و رفتم خونه. یه کمی با مامانم حرفیدم و بعد رفتم اتاقم و لالا کردم. خرسی می خواست بیاد که بریم سینما اما  گفتم بزاریم امشب بریم. هنوز چارچنگولی ندیدیم. نمی دونم بریم یه نه؟!!

خلاصه اینکه امشب جلسه دختر خاله ها و پسر خاله ها هم هست. سیمکارت ماکارونی سوخت. واسه همینم از ایرانسل استفاده می کنه. دیشب که باهاش حرف زدم گفت واسه تعطیلات عاشورا میاد. تصمیم دارم گوشی ۱۲۰۰ نوکیامو که تازه خریدم واسه اینسلم بفروشم. چون همین سونی اریکسونی که دستمه خیلی خوبه. هم صداش و هم اینکه دوربین داره.

دیگه هم مشکلی نداره. دیگه اینکه مهو  اینام در حال خرید خونه هستن.چند جا رفتن خونه دیدن و احتمالن یکی که موقعیت بهتری داره و قیمتش هم مناسبه رو بخرن!!! تابستون هم عروسیشونه!! دیگه تابستون عروسی به عروسیه

اینم عکس کادوهام . همش دو تاست ها ولی شونصدتا عسک شد البته یه کارت تبریک هم هست که خرسی جونم بهم داده!!

http://i43.tinypic.com/15wm176.jpgجعبه کادوی خرسی جونم

http://i42.tinypic.com/2cr57ro.jpg جعبه کادوی مامان اینای خرسی جونم

http://i39.tinypic.com/14mc6xw.jpg    کادوی نانازی در جعبه

http://i39.tinypic.com/29ft27r.jpg   دستبند نانازی از یه نمای دیگه

 http://i43.tinypic.com/oucuba.jpgگوشواره های نانازی در جعبه

http://i39.tinypic.com/2553xft.jpg  گوشواره های نانازی از نمای نزدیک تر

http://i44.tinypic.com/x37sye.jpg  کارت تبریک خرسی جونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 8:58  توسط نانازي بانو  | 

امروز تا ۱۲ مرخصی بودم. اونم واسه چی؟!! نمی گم بهتون!! نمی خوام هیچوقت یادم بیاد!فقط بگم که خرسی عزیزم مثل شوالیه ها اومد و منو نجات داد. همه جا با من بود و همه چیو تحمل کرد و درس و کار و امتحانشو ول کرد به خاطر من!!اصلن هم  سرکوفت نزد که تو منو علاف کردی و ... الانم حالم اصلن خوب نیست!! درد معده شدید و حالت تهوع دارم.

واسه همینم نمی تونم زیاد بنویسم. عکس کادوهامم فردا اگر عمری باقی بود، می زارم. دیگه اینکه در جواب سوالاتون:

۱-  من  از بهترین مواد و رنگ ها برای موهام استفاده می کنم که احتمال سوختن خیلی کمه. ولی خب دیگه می خوام کمتر رنگشون کنم. چون فکر می کنم دارن ضعیف می شن.

۲- منم دوست داشتم مامانم اینا باشن توی جشن سالگرد عقدمون. اما نشد که بیان.سالگرد جشن نامزدیمون که ۲۴ آبان ماه بود خرسی اومد خونه ما و خونه ما جشن گرفتیم. واسه همینم گفتم سالگرد عقد بریم خونه اونا!!

۳- من با داشتن خرسی اصلن احساس کمبود محبت نمی کنم. اینم یه وبلاگه برای اینکه در آینده خاطراتمو بخونم و لذت ببرم!

۴- برای خرسی نوشت:

خرس نازنین و مهربونم. با تو هیچ جا احساس تنهایی نمی کنم. از اینکه تو همه جا مکمل منی و از اینکه همسر مهربون و خوش برخوردی مثل تو دارم خیلی خوشحالم!! از اینکه اینقدر ازت تعریف می کنن به خودم و از اینکه همه جا احساساتتو کنترل می کنی و همیشه با لبخند حرف می زنی خیلی به خودم می بالم که تو رو دارم. اینکه تو مال منی!!

عزیزم از اینکه دیروز اومدی و منو نجات دادی خیلی ازت ممنونم.(آیکون بقیه ها !بمونین توی خماری) اگه تو نبودی من واقعن نمی دونستم باید چیکار می کردم. تو همسر قدرتمند و مهربون و با منطق منی. خب اگه من درکت نمی کنم واسه اینه که نانازی خودتم !!  خودت لوسم کردی!! بوس بوسی

منو هیچ وقت تنها نزار مهربون من!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:3  توسط نانازي بانو  | 

گزارشات نانازی اندر اتفاقات دیشب!!

دیروز  که نعطیل شدم خیلی خونسرد رفتم  خونه. مامانم طفلی مواد ساندویچو آماده کرده بود. فقط گذاشتمشون توی ساندویچ میکر بعد تند تند رفتم دوش بگیرم که بریم با خرسی کیک بگیریم و بریم خونشون. کارای ساندویچ که تموم شد رفتم دوش گرفتم و دیگه ساعت ۶ شده بود و خرسی هم مرتب زنگ می زد به گوشیم و گوشیمم داشت خودشو می ترکوند که گرفتمش و گفتم ساعت ۶.۱۵ حرکت می کنم. یه کمی به خودم رسیدم و لباسامو جمع و جور کردم دیدم زنگ می زنه و میگه خیلی دیر شده پس میام دنبالت.خلاصه اینکه منتظرش شدم و توی این فرصت سالاد درست کردم و ساندویچ هارو توی ظرف چیدم. خرسی جونم اومد و با هم رفتیم کیک و فشفشه و شمع خریدیمو رفتیم خونه خرس اینا.  خاله خرسی و دخترخاله مامان خرسی و پسر دختر خاله مامان خرسی هم بودن. مامانش تا ساندویچارو توی دست من دید مرتب به دخترخالش می گفت چقدر هنرمنده!! منم

یه ساعت بعد دخترخاله مامان خرسی و پسرش رفتن و ما هم شام خوردیم. راستی جالی جامپر (شوهر جوجه مریض) هم بود.یه جعبه شیرینی آورده بود. بعد از شام جشنمون شروع شد. آماده شدیم. بعد از اینکه کیکو آوردیم و من و خرسی شمع یه سالگی جشنمونو فوت کردیم کادوهامونو باز کردیم.

یه گوشواره طلا سفید خوشگل که عکسشو فردا میزارم از طرف مامان اینای خرسی و یه دستبند خوشگل طلا سفید ناناز از طرف خرسی جونم. خالش هم هیچی کادو نداد بهمون.

برای من و خرسی جونم خیلی شب خوبی بود.امروز صبح هم خاله خرسی وقتی داشت می رفت منو و خرسیو تا ایستگاه رسوند و بعد رفت. خرسی هم که منو سوار ماشین کرد و خودش رفت.

دلم براش تنگولیده خرس مهربون و خشگل من.بامضی جونم من عاشقتم و خیلی دوستت دارم. از صمیم قلب دوستت دارم.

راستی اگه بشه عکسارو فردا می زارم. راستی دستبندم یه کمی برام بزرگه.  مامان خرسی خیلی سوتی می ده. مثلن دیشب تا رفتم خونشون همش به دستم نگاه می کرد و بعد دیگه طاقت نیاورد گفت نانازی دست تو  لاغر تره یا دست پاریکال؟ منم گرفتم کادوم چیه. از یه طرف دیگه خرسی و مامانش رفته بودن برام کادو بگیرن. خرسی زنگ می زنه بهم می گه نانازی با دوستم اومدیم برای خانم دوستم کادو بگیریم به نظرت گوشوار چشبون خشگلتره یا آویزونی؟!! منم گفتم خرسی جونم اگه برای من می خواین چسبون بگیرین.بعد صدای مامانش هم میومد که می گفت بگو سایز  دستش چنده؟!!

طفلی خرسی جونم اونقدر با سلیقه برام کادومو توی جعبه کادو گذاشته بود.چند تا دیگه جای جواهر هم گرفته بود که دلش یه چیز شیک تر می خواست در نتیجه چند تا جعبه جواهر هم گیرم اومد.

این بود ماجرای اولین شب سالگردمون

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 13:18  توسط نانازي بانو  | 

مبارک مبارک مبارکه مبارک.

خرسی خوبم. همسر مهربونم اولین سالروز عقدمونو بهت تبریک می گم. امیدوارم همیشه در کنار هم شاد و جوون بمونیم. دوستت دارم .

به همین مناسبت دیگه دیشب هر طوری بود از روی فیلم هندی کم چند تا عکس انداختم. چون نه عکس آتلیه آماده بود و نه من عکس انداخته بودم. مدل لباسم کمی معلومه ولی از اونجایی که به دلایل امنیتی بهتره که کمتر واضح باشم همینا بهتره!!

امروز سرم خیلی شلوغه. باید تند تند برم خونه و حاضر شم. امشب خونه خرسی اینا می خوایم دور هم جمع شیم.فردا با اخبار امشب در خدمتتونم!!

http://i39.tinypic.com/2hrdegh.jpg      رنگ موی جدید

http://i39.tinypic.com/14o6mmb.jpg    رنگ موی الانم

http://i41.tinypic.com/s6ji9u.jpg    من و خرسی که داره فیلم می گیره

http://i44.tinypic.com/1072dfo.jpg   نانازی در نمایی دیگر

http://i41.tinypic.com/24n064m.jpg   مدل موی نانازی

http://i42.tinypic.com/ygop2.jpg     نانازی در  رقص نور

http://i42.tinypic.com/v80ft.jpg     نانازی با جام عسل سر عقد جوجه

http://i41.tinypic.com/2dwgebo.jpg   کفش نانازی

و این هم کادویی که نانازی برای خرسی گرفته!! یه دستبند ورساچی (طلای سفید)

http://i44.tinypic.com/a5kr4z.jpg     کادوی نانازی برای خرسی جونش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 9:29  توسط نانازي بانو  | 

وای که چه آخر هفته ناناسی داشتم من!!

پنجشنبه که رفتم خونه و تند تند حاضر شدم که با خرسی بریم خونه خالش. آخه خرسی برای سر و هم کردن کامپیوتر دوست خالش می خواست بره خونشون که منم که می دونین چقدر ارادت دارم به این خاله خانمش  دیگه ... شدم. دیدم می گه میای؟ گفتم بعله که میام.

این شد که قرار بود ساعت ۵ که کلاس خرسی تموم شد منم آموزشگاه باشم که با هم بریم. ساعت۴ خرسی زنگید که شاگردش نیومده و کلاس تشکیل نمیشه هر وقت کارم تموم شد برم!! منم حاضر شدم و رفتم پیش خرسی جونم. خرسی یه رز خشگل  بهم داد و با هم رفتیم. خاله خرسی اومد دنبالمون. دوستش هم همراهش بود. خرسی از دوست خالش  پرسید کامپیوتر شما خراب شده؟ دوست خالشم گفت کامپیوتر من نه کامپیوتر مامانم خراب شده.وقتی داشتم از ماشین خاله خرسی پیاده می شدم با یه هماهنگی قبلی با خرسی جونم اون گل دادم به خالش. ولی خیلی دلم سوخت برای اون گله!!(آیکون خودشیرینی رو حال می کنین؟)

رفتیم خونه مامان دوست خاله ی خرسی(چه عنوان طولانی). البته آپارتمان این خانم روبروی آپارتمان خاله خرسی جونمه. رفتیم خونشون. یه خانمی بود ۷۲ ساله البته خیلی کمتر نشون می داد با قد ۱۴۵ شاید هم یکی دو سانت کمتر و کفش های کتانی که پوشیده بود و خیلی هم جالب بود.اسمش زیبا بود. وقتی وارد خونش شدیم زیبا داشت با لب تاپش کار می کرد. وای اونقدر دل زنده بود که باورم نمی شد توی این سن اینقده از کامپیوتر سرش بشه. می گفت من اکثرن با لب تاپ سرگرم می شم. وقتایی که حوصلم سر بره  می رم  با پی سی بازی می کنم. و نمی دونم شبها که می خوام بخوابم ام پی فور پلیر  گوش می دم و ... . یه کمی از خودم خجالت کشیدم.

بعد که خرسی سیستم طرفو راه انداخت رفتیم خونه خاله خرسی. شام درست کرد و بعد از شام اومدیم خونه خرسی اینا. یه کمی نشستیم. ساعت حدود ۱۲ شب بود که خرسی منو رسوند خونمون و خودش برگشت. دیروز ظهر به زور بیدار شدم.خرسی زنگ زد که بیاد دنبالم. اومد و باهم رفتیم خونه گردش. ناهار بیرون خوردیم و شب رفتیم خونه خرسی اینا. خیلی بهمون خوش گذشت. مخصوصن که نم نم بارون هم می بارید.منم عاشق این هوا....

خبر مهم اینکه فردا ۸ دی ماه سالگرد عقدمونه!!

اگه گفتین برای شوشوی نازم کادو گرفتم؟!! فردا عکسشو و بقیه عکسارو میزارم که ببینین. به خالشم گفتم بیاد خونه خرسی اینا که همه دور هم باشیم.(آیکون مجددا خود شیرینیو حال می کنین؟)

خرسی جونم اولین سالگرد عقدمونو بهت تبریک می گم. امیدوارم همیشه  با هم خوب و مهربون و شاد باشیم.

دوستت دارم خرسی ناناز من.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 12:52  توسط نانازي بانو  | 

دینگ دینگ

نانازی آمد، نانازی خوشحال آمد، نانازی کمی دردآلود آمد!!

از اونجایی که نتونستم تن دردمو تحمل کنم به دکی مراجعه نمودیم به امید دیکلو*فناک اما نتیجه دو جلسه فیزیوتراپی شد!! برای اولین بار توی عمرم فیزیوتراپی شدم. خیلی حال می ده! امروزم دومیشه! از دیروز خیلی بهتر شدم. مریضی هم عالمی داره! این دو سه روزی همه قربون صدقم می رن! منم عقده ای!!! دچار کمبود محبت!!!

یه خبر مهم مهم اینکه اینجانب به دلیل ترکیدن گوشی سونی*اریکسونم  ،  موفق به خرید یک گوشی در ابعاد وسیع شدم.(توی دستم جا نمی شه) البته یه گوشی نه دو تا گوشی.

جونم براتون بگه که  گوشی بنده به علت تکان ها و شوک های شدیدی که بهش وارد شد دچار اختلالات رفتاری و عملیاتی وسیعی شد. از جمله بی اختیاری در زنگ زدن! ( شونصد نفر از دوشنبه زنگ می زنن و میگن که باهاشون تماس گرفتم. حالا هر چی من می گم  من زنگ نزدم می گن زنگ می زنی حرف نمی زنی!! حالا هر چی هم توی گوشیم نگاه می کنم می بینم زنگی از طرف من نخورده و  در نتیجه فکر کردم حتمن گوشی طفلکی من که این همه پولشو دادم و خیلی هم ظریف بود دچار امراض صعب العلاج شده!  این شک از اونجا به یقین تبدیل شد که دوشنبه غروب  ممدمون زنگ زد و میگه چرا زنگ می زنی حرف نمی زنی؟! نگران شدم و ... می گفت صد تا زنگ خورد . و البته ممد هم می گفت کلی زنگ زده و من گوشیو بر نداشتم. در حالیکه گوشیم اصلن زنگ نخورده بود.)

 از اونطرف ماکارونی راه به راه اس ام اس می داد که انگلیسی بنویس خالی میاد. هر چی اس ام اس می دادم که بابا من اصلن اس ام اس ندادم. رپرتش نمی اومد. گوشیمم دیگه شل و ول شده بود. این شد که دیروز  وقتی از فیزیوتراپی اومدیم با مامی جونم رفتیم و برام گوشی گرفتیم.( می بینین چطور از فرصت ها استفاده بهینه می کنم؟)از اونجایی که نمی دونستم چی بگیرم که کیفیتش هم خوب باشهN۷۳ گرفتم که هم از دوربینش مطمئن بودم و هم از صداش و کیفیت تصویرش. دلمو زدم به دریا و همونو گرفتم. از اونجایی که برای ایرانسل هم گوشی می خواستم تا هزینه هایی که صرف مکالمه تلفنی می کنم دستم باشه یه ۱۲۰۰ هم گرفتم.

دیگه اینکه من در دسترسم! به کسی زنگ نمی زنم و دیگه ناخواسته مزاحم کسی نمی شم! یه گوشی سالم دارم.

کمی درد بدنم  کم شده اما هنوزم می درده!! مخصوصاْ کمر و گردنم که خیلی داغونه!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 12:9  توسط نانازي بانو  | 

دوستای گلم!

من در شرایط  روحی و جسمی بسیار بدی به سر می برم!!(آیکون التماس دعا)

برای همینم نتونستم به قول هایی که داده بودم عمل کنم!!

از فرق سر تا نوک پام در حال دردیدن و  لرزیدنه!! مثل یه خرمالوی پخته که محکم بکوبیش روی زمین شدم. پس بهم حق می دین که نتونم بنویسم. چون دست درد شدید هم دارم. دقیقن عین چوب خشک سر جام نشستم و نه می تونم گردنمو بچرخونم نه سرمو پایین بیارم و نه با دستم کاری بکنم!!

دیگه خبر مهم اینکه فردا بهتون می گم !!

امروز هم نوبت دکتر دارم برای چشمم.چون ییهو تار شده باید برم دکتر که ببینم کمبود بدنم چیه!!

از همینجا تولد طنین عزیزم مبارک!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 14:47  توسط نانازي بانو  |