جونم براتون بگه که سه شنبه ظهر مرخصی گرفتم و رفتم خونه!! تند تند حاضر شدم و رفتم خیاطی لباسامو گرفتم و رفتم یه جایی منتظر خرسی شدم که بیاد .داشتم یخ می زدم از سرما!! واسه همینم مثل یه گلوله زشتک شدم و همش اخمالو بودم. خرسی جونم اومد و بعدش با هم رفتیم که برای من کفش بخریم. ساعت ۵ و نیم هم باید می رفتم آرایشگاه. که البته بگم که دیر شد و به آرایشگاه نرسیدم. واسه همینم اونقدر غر زدم که آسمون و به زمین دوختم که خرسی گفت نمی خواد بریم که تو به آرایشگاهت برسی.
حالا هر چی می گم خرس آخه نوبت آرایشگاهم گذشته حداقل کفشو بگیرم. دیدم می گه نه الا و بلا مرغ یه پا داره. دیگه منم سکوت کردم گفتم خودش می خواد که لقمه رو درو سرش بگردونه چرا من مانع شم. کارش چند برابر می شه. یه سر اومدیم خونه ما. من وسایلمو جمع و جور کردم. چمدونمو بستم. البته خرسی رفته بود خونشون. آخه به ایستگاه که رسیدیم من گفتم من نمی رم آرایشگاه مگه شب عید به راحتی به کسی وقت می دن که من همینطور سرمو بندازم پایین برم؟!! این شد که خرسی منو رسوند خونشون و با ناراحتی رفت. ولی بعد از ۲ ساعت با پدرش اومد که بریم خونشون قبلش رفتیم کفش خریدیم ۴۸ تومن. عکسشو فردا حتمن می زارم.
دیگه اینکه رفتیم خونه خرسی اینا. صبح چهارشنبه بیدار شدم. تند رفتم دوش گرفتم. حاضر شدم. جوجه مریض هم حاضر بود. طفلی خیلی استرس داشت.همش گریه می کرد. ولی فکر کنم گریه خوشحالی بود!!!![]()
دیگه از سمت دختر ترشیده استعفا و به سمت نوعروس منصوب شد. سفره عقد هم چیده شده بود. مهمونا هم اومدن و جوجه مریض به عقد شوشو جونش در اومد. راستی این شوشوی جوجه مریض شبیه جالی جامپره.یادتون که هست. کارتون لوک خوش شانس!!ولی خیلی پسر خوبیه!! دیگه اینکه اونا عقد کردن و رفتن. من و خرسی هم رفتیم غذا خریدیم و اومدیم خونه خرسی اینا. ناهار خوردیم. ساعت ۳ خرسی منو رسوند آرایشگاه و بعدش هم خودش رفت. من تا ساعت ۶ و نیم حاضر شدم. البته قیمتو برد بالا و گفت ۶۰ تومن. موهامم رنگ کردم. رنگش زیتونیه!! خیلی ناز شده. ![]()
خرسی هم رفت آرایشگاه ولی چشمتون روز بد نبینه موهاشو چنان بد درست کرد که مجبور شد دوباره بره آرایشگاه. وقتی خرسی با اون قیافه اومد و دیدمش داشتم پس می افتادم.
وقتی کارم توی آرایشگاه تموم شد زنگ زدم و خرسی جونم اومد دنبالم. وقتی داشت منو می رسوند خونه گفت نانازی بیا بریم آتلیه عکس بگیریم. بعد قرار شد قبل از اینکه بریم سالن بیایم آتلیه. این شد که رفتیم خونه خرسی اینا و حاضر شدیم و بعد با کنا و دوست خرسی رفتیم آتلیه و شونصد تا عکس انداختیم. بعد رفتیم سالن. مامانم و عمه خانمم هم اومده بودن. خیلی خوش گذشت. دوستای منم اومدند. دیگه همش خوب بود.جالب تر از همه اینکه منم ۵۵ تومن شاباش گرفتم از مادر و پدر خرسی و داماد و پدرش و دایی ها و خاله ی خرسی و ... .
راستی ابروهای منو این آرایشگره یکیشو گرد و یکیو شیطونی گرفت. عجیب معلومه. نمی دونم چرا اینقدر خنگول بازی درآورد. ولی آرایشم خوب شد.لباسم هم خیلی خوب بود. هم سر عقد و هم توی جشنشون.آخر شب هم اومدیم خونه خرسی اینا و تا ساعت ۵ صبح آنچه گذشت داشتیم و بعد هم خوابیدیم. پنجشنبه نمی دونم ساعت چند بود بیدار شدیم. آقای جالی جامپر هم ناهار خونه خرسی اینا بود.
نمی دونم چرا هر چی اینارو نفرین کردم برعکس شد. جوجه مریض نه خاله شوهر داره نه خواهر شوهر. تازه مادرشوهرش هم اونقدر مهربونه که دیگه نگو!! یعنی انگار آسمون ماتحتش پاره شده و فقط جوجه مریض از اونجا افتاده توی دامن اینا!! اونقدر ذوق دارن و اونقدر قربون و صدقش می رن که نگو!! همش عروس خشگلم عروس خشگلم از دهنشون نمی افته.![]()
بعد از ناهار یه کمی استراحت کردیم و بعد با خرسی رفتیم بیرون. اتفاق خاصی نیفتاد . رفتیم و چند تا عکس برای چاپ آتلیه انتخاب کردیم.جمعه صبح هم بیدار شدیم. و بعد از صبحانه و جمع کردن وسایل من اومدیم خونه ما. ناهار خونه ما بودیم. البته مامان و بابا رفتن خونه خاله جونم و منو خرسی تنها بودیم. بعد از ظهر رفتیم خونه خرسی اینا یه کمی استراحت کردیم و بعد آماده شدیم که بریم عروسی فامیل خرسی اینا. دیگه همش عروسی و جشن بود این تعطیلات من. بازم خوش گذشت و آخر شب اومدیم خونه و بازم انچه گذشت و بعد خوابیدم. امروز صبح به زور پا شدم اومدم سر کار. الانم که دیگه دارم هلاک می شم از خستگی. می خوام زودتر برم خونه و بخوابم!!
امشب هم که شب یلداست خونه پسر خالم دعوت شدیم. از یه طرف هم عمه خانمم زنگ زد و دعوتمون کرد. از طرف خرسی اینا که دعوت نشدیم هنوز. معلوم نیس کجایی هستیم امشب.![]()
برای همه آرزو می کنم شب خوبی داشته باشن!!!
همتونو دوست دارم!!
دیشب بله برون جوجه مریض بود. بزارین از اینجا بگم که حالم دیروز اصلن خوب نبود. خرسی زنگ زد و منم بهش گفتم خرسی کجایی که نانازی مرد!! از تن درد و حالت تهوع داشتم خدای نکرده به درک واصل می شدم!! سر اون جریان دستشویی که قبلن توضیح دادم اصلن دستشویی نمیرم اینجا حالا حتی اگه بمیرم!! حالمم داشت بهم می خورد!!(آیکون گلاب به روتون) نمی دونستم چیکار کنم.![]()
عرض یه ساعت خرسی جونم با یه فلاسک چایی و خرما و نبات اومده بود محل کارم. بعدش تند تند یه لیوان از توی کیفش در اورد و برام چایی نبات درست کرد و منو لوس کرد. داشتم بی هوش می شدم. از درد. بعدشم چون می خواستم امروز از ظهر مرخصی بگیرم و پنجشنبه هم مرخص شم این شد که مرخصی نگرفتم!! هر چی هم خرسی اصرار کرد قبول نکردم ولی برای دستشویی مجبور شدم یه ساعت پاس بگیرم. خرسی جونم منو رسوند خونمون رفتم کلی کمکم کرد طفلی قربونش برم. رفتم دستشویی و یه آبی به صورتمم زدم و اومدم سر کار. بعد خرسی که خیالش راحت شد رفت خونشون. قبلش گفت شب بله برون خواهرشه!! منم حالو روز خوبی نداشتم!!
قربون خرس نازو بامزی جونم برم که اینقدر مهربونه. تا دید حالم خرابه زودی خودشو با تجهیزات رسوند.خرسی عاشقتم. از همینجا می بوسمت!!![]()
دیروز رفتم خونه اتاقمو گرم کردم یه ساعت خوابیدم. رفتم دوش گرفتم. لباسامو جمع کردم. آماده شدم. خرسی ۷ اومد دنبالم. کارت هامونم آورد. ما و عمه اینا و یه کارت خالی بی اسم!!رفتیم لباسمو پرو کردم. معرکه شد. بعد رفتیم خونشون. خیلی خوب بود. خانواده داماد خیلی سلیقه به خرج دادن!! خیلی کادوهای قشنگی به عروس دادن. انگشتری هم که به عنوان نشون به عروس دادن خیلی شیک و سنگین بود!!!
از خاله چروک خرسی بگم!! من که لباسمو پوشیدم رفتم اتاق جوجه مریض دیدم خاله خرسی جونم هم اونجاس منم با همون ذوق و خنده همیشگی گفتم سلام دیدم اصلن نگاهمم نکرد و آروم زیر لب گفت سلام. یه جوری اینگار ارث باباشو ازم طلب داره!! مادرشوهرمم متوجه شد!! منم یه جورایی شدم
بعد دیگه فهمیدم که اصلن لیاقت نداره ادب خرجش کنم. دیگه بهش سلام نمی کنم.
.بعد از اینکه مهمونا رفتن دایی خرسی جون یه آمپول بهم تزریق کرد که درد کمر و مفاصلم خوب شه. که خیلی تاثیر داشت.
بعد تا ۱۲ و نیم آنچه گذشت داشتیم و بعد هم خوابیدیم و صبح خرسی و باباش منو رسوندن ایستگاه و رفتن. امروز بعد از ظهر می رم لباسمو می گیرم!! میرم با خرسی کفش می خرم!! می رم آرایشگاه و میرم خونه خرسی اینا.
دیگه تا شنبه با خبر های جدید از جشن خدا نگهدار. بوس بوسی
دیروز مثل پنگوئنی که افتاده باشه توی کویر در جستجور یه لباس ناقابل دور خودم چرخ و فلک می زدم.
دیگه اینکه ناچارا! پارچه خریداری نموده و در به در در جستجوی خیاطی که بتونه در اسرع وقت لباسو به من تحویل بده. می دونستم که چه ریسکی دارم می کنم ولی رفتم و پارچه خریدم و یه زنگ به خیاطم زدم و بهش گفتم لباسم یقه و آستین نداره راحته و ... اونم گفت بیار. وقتی رفتم و چشمش به پارچم افتاد ییهو اینگاری برق سه فاز گرفته باشدش!! داد و بداد که این کار هر خیاطی نیس تو گفتی راحته و ...![]()
دیگه داشت منو می نداخت بیرون که خودم برای پایان دادن به این ماجرا و ... گفتم خب عیبی نداره ببینم کی می دوزه! البته اوندفعه ای شوهر همین خیاط خانم برام یه مانتو دوخت که کلی لج این خانم در اومد. آخه اینا با هم رقیبن!! مثلن زن و شوهر توی یه خیاطی کار می کنن ولی مسائل کاریشون جداست. مطمئنم اگه شوهرش بود قبول می کرد تا کار شوهرشو قاپیده باشه!! دیگه دست به دامن همکارم شدم و اونم سه سوته برام خیاط پیدا کرد و من با خیالی راحت رفتم لباسمو دادم خیاطی. البته دو مدل پارچه گرفته بودم ولی مطمئن نبودم اون خیاط هردوتاشو قبول می کنه. این شد که توی مسیر دیدم یه خیاطی زنونه هم داره. رفتم دیدم خیاطش فوری قبول کرد. اصلن لباسی هم اونجا نبود که ببینم کارش چطوره. ولی پارچه ای که ارزونتر بودو دادم بدوزه ببینم چیکار می کنه.
بعدش رفتم اون خیاطی که همکارم معرفی کرد. فکر کنم کارش بهتره!! چون کلی بوردا و لباس و ... داشت. دیگه اینکه بعدش رفتم کاپشن کتانمو که داده بودم گودی کمرشو بگیرن گرفتم. از همون مغازه ای که خریده بود. و بعدشم اومدم خونه. جاتون خالی تا ساعت ۴ صبح خوابم نبرد!! امروز بعد از ظهر هم باید برم پرو لباس بعد خرید کفش و یه سری لوازم ضروری و ...
نمیدونم جواب اعتمادی که به این خیاطا کردم چیه. اگه نتونن خوب از آب در بیارن چه خاکی بریزم توی سرم؟!! خسته شدم بس که دقیقه نودی هستم![]()
اینم از عسک های چکمه و کاپشن کتانم!!
http://i33.tinypic.com/mwslg0.jpg چکمه های میرزا نانازی بانو
http://i38.tinypic.com/2nvsboj.jpg کاپشن کتان در یک نما
http://i33.tinypic.com/24b6atd.jpg چکمه از نمای جلو
http://i36.tinypic.com/icr76t.jpg کاپشن از نمای پشتی
صد البته مادر شوهر گرامی نباید بداند چون رسوای خاص و عام خواهیم شد.( توضیح اینکه: مادر شوهر خشگلمان لباس های آماده را می پسندد و از دوخت و دوز خوشش نمی آید. ) ایضاً نانازی هم خود شیرین می باشد و سعی در جلب رضایت مادر شوهرش دارد همیشه و ...
دیگه اینکه من این روزها تپش قلب شدید دارم چون هنوز آماده نیستم. نوبت آرایشگاه هم گرفتم. با مهو می رم آرایشگاه واسه تغییر مدل ابرو و بعد چهارشنبه که جشنه قراره ساعت ۳ برم یه آرایشگاهی که صحبت کردم و به توافق رسیدم واسه رنگ مو و آرایش صورت و مو . قیمت توافقی هم ۳۰ تومن می باشد. البته با پارتی و ... چون دیده من خودم اینکارم. ولی فکر کنم آرایشگرش معتاده اگه می گفتم ۲۰ تومنم قبول می کرد. اما کارش بیسته. اینجور که شنیدم. فقط مرج گفته پول و پله با خودم نبرم!! دستبند و گردنبند و حتی انگشتر و ... به خودم نیاویزم که ضمن آرایش پلک یحتمل به یغما خواهد رفت.
دوست جونا فردا بازم میام!! کلهم تعریف می کنم چیا گرفتم و چیا می خوام بپوشم. عسکشو فکر کنم برای بعد از تعطیلات بتونم بزارم!!
چکمه و پالتو فردا. لباس مجلسی و کفش واسه بعد از تعطیلات.
پ ن ۱: نیلویی بازم تفلدت مبارک نگی من بد بودم توی وبلاگم هیچی تفلدتو تبریک نگفتم![]()
پ ن۲: ممسی جونم به یادتم. بوس بوسی. خانوم گلی جون دیر به دیر می آپی چرا؟!!
پ ن ۳: مارتا جونم سلام. پارسال دوست امسال مارتا؟!! ببخشید آشنا؟!! ممد برادر بزرگترمه. یه زمانی خیلی بهش وابسته بودم. هفت هشت سال ازم بزرگتره. مجرده. کلن یه آدم خاصیه. برای من خاصه.دیگه چی باید بگم؟!!![]()
توجه توجه!! علامتی که هم اکنون صدایش را نمی شنوید یک پیام اضطراریست و معنی و مفهوم آن این است که....
بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا ... کوچه تنگه بله،،،، عروس جوجه مریضه بله!!![]()
![]()
بله به خیر و سلامتی این خواهر شوهر مهربان و دوست داشتنی مان تا چند روز دیگر مبدل به لباس عروس می شود.![]()
نیازمند یاری سبزتان هستیم که چه بپوشیم و با موهایمان چه کنیم. عید غدیر میخوان عقد کنن و شبشم جشنشونه!! داماد یه پسر سبزه روی قد بلند به معنای واقعی دیلاقه و البته خانواده متشخص و خوبی داره. پسره دیپلمه. جشنو هم پسره میگیره. خلاصه شانس به جوجه مریض رو کرده یکی اومده دستشو بگیره ببره .اونم چه جونوری که حاضر شده برای این ترشیده جشن هم بگیره. مهریه هم ۱۰۰۰ تا سکه مهرش کرده و ... خر شانسی که میگن همینه![]()
بگذریم!!!
ممسی جونم منو به یه بازی دعوت کرده و هی سیخونک می زنه می گه زودتر!! چشم قربونت برم!!
ترین های زندگیم!!
قشنگ ترین هدیه ای که گرفتم مربوط می شه به دورانی که خیلی کوچیک بودم و محمد بهم یه دماسنج لوله ای داد. که هنوزم دارمش.
بعد از آشنایی با خرسی جونم قشنگ ترین کادویی که گرفتم یه پلاک طلا سفیده که ۵ تا قلب تو در تو داره!! البته همه کادوهایی که از خرسی گرفتم یکی از یکی قشنگ ترن! و البته یه ادکلن که خیلی دوستش دارم. اون یه چیز دیگست.
بهترین دوستم همسرمه که همه جا باهامه. و می دونم که حاضر به ناراحتیم نیست. می دونم که هیچ حسادتی بهم نمی کنه و حامی و مدافع منه!! و نظرش برام خیلی مهمه! می دونم که تنها امید زندگی منه!! و دوست داره زیبا باشم. دوست داره موفق شم. بهترین ها رو برای من می خواد. قربونش برم!!
دوست داشتنی ترین دختری که می شناسم مهو که خیلی دوران خوبی با هم داشتیم.بعدش هم شقبقیه
دوست داشتنی ترین پسری که تا حالا دیدم برادر شوهرمه که خیلی دوستش دارم. اسمش توی این دنیای مجازی من کنا ست. خیلی ماهه، مهربون. آروم.
بهترین سفری که رفتم رفتن به رشت و فومن و ماسوله بود. چون کسیو نداشتیم و کسیو نمی شناختیم و کدورتی هم پیش نیومد. آخه عید هم که رفتیم جنوب خیلی خوب بود ولی من شیراز خیلی اذیت شدم!!
بهترین فامیلم عمه خانمم که با من می خنده و با منم گریه می کنه و می دونم که صلاحمو می خواد و برای من خیلی زحمت کشیده
بدترین فامیلم: خاله ی خرسیه که یه پیرزن از خود راضی و حسوده و ناچارا! فامیل منم شده البته خیلی دور
بهترین مرده ی زندگی من مادر بزرگمه که هنوزم هر شب به یادش می خوابم و اونو و خودمو توی یه باغ بزرگ تصور می کنم!! خیلی دوستش دارم. مادربزرگم سال ۷۷ به رحمت خدا رفته!!
بهترین کتابی که خوندم کتاب پَر بود. کیمیاگر هم خیلی خوب بود.
بهترین تابستو تابستون سال ۸۳بود. خیلی بهم خوش گذشت!!
قشنگ ترین فیلی که دیدم فیلم اورجینال سین بوده!! که آنجلینا جولی و آنتونی باندراس توش بازی کردن.
بزرگترین تحول زندگیم آشناییم با خرسی جونم بوده!!
بزرگترین اتفاق زندگیم پیمان ابدی که با خرسی جونم بستم بوده!!
بزرگترین هدف زندگیم داشتن یه زندگی آروم و پر از آرامش با همسرمه!! البته تا حد امکان خارج از ایران و البته ادامه تحصیل
بدترین جایی که رفتم با خانواده شوهرم و خاله چروکیدش بوده که رفتیم کرج
بزرگ ترین آرزوم اینه که خرسی عضو هیات علمی شه!! خودمم همینطور![]()
بهترین حسنم اینه که خیلی به فکر آبروی دیگران هستم و اگه کسی بهم اعتماد کنه محاله سو استفاده کنم.
بدترین ساعت عمرم زمانی بود که با خاله خرسی توی ماشینش بودم و اون حرفای بدی بهم زد که تاثیرش خیلی روم زیاد بود!!
بدترین مهمونیم رفتن به خونه همین خاله خرسی بود.
بزرگترین عیبم اینه که خیلی زود عصبانی می شم و اونوقت ملاحظه هیچکیو نمی کنم!!
بزرگترین تفریحم اینه که با خرسی یه فیلم باحالو ببینم در حالی که کنار هم دراز کشیدیم و آجیل و نوشیدنی هم اطرافمونه!!
بهترین سوپرایزی که شدم: یه روز که با خرسی قهر بودم و از سر کار می رفتم خونه پشت سرم ظاهر شد و منو ترسوند و بعد تا شب خیلی بهمون خوش گذشت.
البته همیشه خرسی سرزده میاد و میریم دور می زنیم و خیلی بهم خوش می گذره!!لطفش اینه که سر زده میاد و من حال می کنم وقتی می بینم میخوایم بریم دور بزنیم. شاید خنگول تشریف دارم ولی بعضی شبها منتظرم سر زده بیاد منو ببره که البته فقط منتظر می مونم!! و بیشتر وقتها این اتفاق نمی افته![]()
به یادموندنی ترین ظاهرم دوران دبیرستانمه با اون سبیل هایی که دکلره می کردم و ابروهایی که از ترس ناظم نمیتونستم برشون دارم و پیوسته بودن!! کلن تا دانشجویی تریپ مدرسم خیلی رسمی بود و از اینایی نبودم که توی مدرسه قرو فر بدن!!
از نظرم خوشمزه ترین غذا فسنجونه و بد مزه ترینشون اسفناجه.
بد ترین حسم حس دور شدن از خرسی جونمه و اینکه یکی بخواد منو ازش دور کنه!!
بهترین دوران زندگیم البته قبل از عقد مربوط می شه به تابستون های دوران دانشجوییم با دختر عموهام.
زیباترین رنگ از نظر من سبزه و نارنجی و آبی و ....
خب خیلی زیاد شد!!! ببخشید. منم مثل ممسی همه رو دعوت می کنم به این بازی یا مسابقه یا هر چی که هست!! هر کی دوست داشت بسم ا...
راستی دیروزانه: منو خرسی پا شدیم دیدیم به به ببیی نازی نازی رفته به دیار باقی!! کباب خوردیم. اعم از جگر و گوشت و دل و قلوه و جاهای بد و ... بعدش اماده شدیم رفتیم خونه خرسی اینا. کیک هم خریدیم. شادامادو هم دیدیم و در کل خیلی خوب بود. ناهار خوردیم و برگشتیم خونه ما. شب رفتیم یه دوری زدیم. راستی چکمه خریدم با کیف که عکسشو احتمالاً فردا می زارم!! امشب هم دوره دعوتیم!! فعلن!!
ممسی جون گلم منو به بازی ترین ها دعوت کرده که حتمن حتمن فردا می نویسمشون!!![]()
سلام ممسی جون!! هلن جون منم به یادتم!! هر کی هم که دانشجو می باشد روزش مبارک باد!!![]()
اما می خوام الان از جمعه بگم که خیلی خوب بود. پنجشنبه که رفتم خونه کسی نبود. یه پیتزا درست کردم و یه کیک شکلاتی و منتظر خرسی جونم شدم.(کلی کدبانو شدم واسه خودم)
خرسی اومد و کلی دی وی دی برام آورد. خیلی هم بهمون خوش گذشت. شب رفتیم یه دوری زدیم و بعد اومدیم خونه. جمعه ساعت ۱۱ پا شدیم و تند تند وسیله گرفتیم رفتیم یه جای خوب. اگه گفتین کجا؟!! تنگه واشی!!
خرسی جونم از اونجایی که من عاشق دیزی سنگی سنتی خونه پیمان هستم پا شدیم و استارتو زدیم پیش به سوی پیمان.
بعد از فیروزکوه!! اولش رفتیم جاده تنگه واشی!! تا اون روستاهه رفتیم اما برف باریده بود و نمی شد رفت تنگه. این شد که چند تا عکس گرفتیم و برگشتیم.از شیروونی خونه های روستا چنان قندیلایی آویزون بود که حرف نداشت.وای همه جاده با برف پوشیده شده بود. اونقدر ناز بود که نگو!!قبلن فقط بهار و تابستون رفته بودیم. اون وقتها یعنی بهار و تابستون اونقدر تنگه واشی شلوغ می شه که نگو. رودخونه هاشم پر آبه!!اما دیروز پرنده هم پر نمی زد!! فقط یه آقایی روی سنگ های اطراف جاده توی روستا داشت آفتاب می گرفت با یه فانوس!!یه کمی تونستیم فقط از روستاهه(جلیزجند) دور شیم. دیدیم فایده نداره. خطرناک هم هست برگشتیم.اونجا اونقدر سرد بود که داشتم میلرزیدم!!!
رفتیم پیمان خلاصه دیزی هم خوردیم. عسکشو گذاشتم پایین.آخه دیزی سنگی های پیمان خیلی خوشمزست. حرف نداره. امامزاده اسماعیل هم رفتیم.خرسی نون سنگک خرید . یه کمی تخمه و آجیل خریدیم.بعد تا گدوک هم رفتیم. آش خوردیم. اونجا هم از برف پوشیده بود. اصلن نمی شد پیاده شد. فقط چایی و خرما می چسبید که خوردیم و آش های گدوک هم که معروفه. بعد دیگه برگشتیم. البته شام خونه عمه خانمم دعوت بودیم و رفتیم خونشون. خیلی خوب بود. شب ساعت ۱۲ اومدیم خونه. خرسی برگشت خونشون و منم خوابیدم.این بود از جمعه من
http://i34.tinypic.com/35m411f.jpg دیزی سنگی
http://i38.tinypic.com/282kzyu.jpg قندیل
http://i38.tinypic.com/16h6t0l.jpg نانازی و قندیل های جلیزجند
http://i35.tinypic.com/k98hti.jpg خرسی و قندیل
http://i35.tinypic.com/jkzp1h.jpg خرسی وقتی قندیلو قهرمانانه از رو شیروونی جدا کرد.
http://i37.tinypic.com/x1g8lh.jpg نانازی در سرما
http://i36.tinypic.com/29dwea9.jpg نمایی از برف
http://i37.tinypic.com/2a8lyc0.jpg نمایی از جاده به سمت فیروزکوه
http://i34.tinypic.com/10sbvhv.jpg پیرمردی که آفتاب می گرفت
خانم گلی جونم منو به یه بازی دعوت کرده که اولین های خودمو بنویسم. البته من اولین های زیادی دارم. ولی چند تاشو می نویسم:
اولین باری که من و خرسی با هم آشنا شدیم توی یه شب تابستونی بود و ما هم در حال نقل و مکان از یه خونه به یه خونه بزرگترمون بودیم. من توی اتاقم توی خونه سابقمون نشسته بودم در حالیکه توی اتاقم جز من و یه تخت چوبی و کامپیوترم چیزی نبود. و فکر کنین تند تند داشتم براش وقایع رو توضیح می دادم![]()
اولین باری که عشقمو دیدم توی یه اتاق تاریک و باریک جلوی شونصد تا چشم بود.البته وقتی می خندید چشمای خشگلشو و دندونای نازشو فقط می دیدم. البته من روی صندلی نشسته بودم و توی تاریکی یه آدم قد بلندو دیدم که اومد طرفم و منم از ذوق![]()
اولین باری که سوار ماشین عشقم شدم طفلی خرسی جونم از هول تصادف کرد و ...
اولین باری که با هم رفتیم یه جای دور سال ۸۵ بود. آبان ۸۵ تقریبن ۲۸۰ کیلومتر از شهر دور شدیم.اون وقتها فقط دوست بودیم.البته خانواده هامون در جریان بودند.![]()
اولین مسافرت زندگیمون شیراز و جنوب بود که خیلی خوش گذشت.
اولین غذایی که مشترکاً خوردیم یه پیتزا توی یه کافی شاپ دنج و خلوت بود.که عشقم از خجالت چیزی نخورد و من می بلعیدم همشو![]()
اولین کادویی که براش گرفتم یه گردنبند خیلی زیبا بود و اولین کادویی که از اون گرفتم دو سه تا چیز تزئینی بود که از نمایشگاه برام گرفته بود.![]()
اولین باری که بهم گفت دوستم داره بعد از گذشت ۲ ماه از اولین دیدارمون و وقتی از پیشش برگشتم خونه عموم بود. ![]()
اولین باری که قهر کردیم دو سه ماه بعد از آشناییمون بود.چشم مرج شور بود چون همش می گفت چرا شما اصلن با هم قهر نمی کنین؟!! که این قهردا خیلی زیاد شدن توی زندگیمون متاسفانه!!![]()
اولین باری که با هم رفتیم کوه سال ۸۵بود که برف زیادی باریده بود و منم سرمازده شدم.![]()
اولین باری که منو بوسید توی جاده بودیم.خرسی جونم گفت چشماتو ببند و منم بستم و اونم .![]()
اولین باری که خیلی دلشوره داشتم براش و داشتم از دلواپسی می مردم یادم نیس چون همیشه نگرانشم!!![]()
اولین باری اومد دنبالم وقتی بود که رفته بودم دانشگاه تا مدرکمو بگیرم.![]()
اولین باری که رسمی رفتیم خرید خیلی خاطره انگیز بود برام. دست توی دست هم بی هیچ ترسی زیر نم نم بارون رفتیم و یه انگشتر کوچولو به عنوان نشون نامزدی برای من خریدیم. بعدشم رفتیم یه جای توپ شام خوردیم و ... خیلی خوش گذشت.![]()
اولین بارهامون خب خیلی زیاده اما همین چندتا رو فعلن داشته بشین تا بعد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نانازی برای خرس نوشت که:
عزیز دلم. خرس زندگی من. مهربون من. شوهر ناز و مامانی من. همسر رویایی من. زندگی من. دنیای من خیلی دوستت دارم عزیزم. از ته دلم. دوستت دارم و تحمل ناراحتیتو ندارم. از همینجا بهت سلام می کنم و می گم که شوشوی ناز و مهربون من با دو تا چشم پر از ناز و با یه لب مهربون و پر خنده و یه صورت ماه، همهی زندگی منه! خرس مهربون من بدونه که وقتی دستهای منو محکم توی دستهاش میگیره و می خواد با نهایت عشقش منو شاد کنه من روی آسمونام.
عزیزم هر چی که داره و هر طور که می تونه میخواد یه زندگی خوب و پر از آرامشو برام بسازه. منم قول می دم براش همسر خوبی باشم. و فقط آرامشش فکر کنم.
بامضی جونم عاشقتم. برات میمیرم. دوستت دارم. همیشه ازت ممنونم واسه همه چیز.لبخند تو برای من یه دنیا ارزش داره گلم. دوستت دارم![]()
دیروز تولد یکی از بهترین های زندگی من بود. یکی که جونمم حاضرم براش بدم!یکی که حامی و تکیه گاه من توی زندگیم بوده و هست. یکی که برای من همه چیز بود و هست. یکی که نمی تونه ناراحتی های منو ببینه و سکوت کنه! یکی که قبل از خودش به من فکر کرده و فکر می کنه!
یکی که همیشه حمایتم کرده و هیچوقت منو از خودش نا امید نکرده! یکی که دستهاش فقط برای ابراز محبت دستهامو فشرده و ...
محمد عزیزم تولدت مبارک!! همیشه به یادتم و نمی تونم محبت هاتو فراموش کنم وقتی که یه زمانی تنها حامی من بودی! وقتی که منو با محبت نوازش می کردی و می بوسیدی. هیچوقت آغوش گرمتو فراموش نمی کنم وقتی اونجور منو می چلوندی!! وقتی که برات از هر چی می گفتم وتو فقط سکوت می کردی و حتی به روم هم نمی آوردی که چقدر خرم!!حتی اون وقتی که همه کاراتو کرده بودی که از ایران بری همش بهم دلداری می دادی و می گفتی فوری میای و منو می بری!
و اون شبی که شنیدی می خوام ازدواج کنم بهم زنگ زدیو قول و قرار هامونو یادآوری کردی و چقدر خواستی که ...
دوستت دارم!! همیشه!! حتی اگه به زبون ازت متنفر شم نمیتونم انکارت کنم مهربون زندگی من!!
تولدت مبارک

![]()
![]()
![]()
![]()
(آیکون کیک)
خواهر مهربون و ناز و خشگلت که قول می ده بهترین خواهر دنیا باشه برات:
نانازی
دوستان من یه پنجشنبه و جمعه ی دلپذیری داشتم. و البته زیباترین لحظه هاش مربوط می شه به گشتن با ماکارونی. البته ماکارونی جمعه بعد از ظهر بلیط داشت و من تا دفعه بعد که بیاد از نعمت داشتن چنین لحظاتی باهاش محرومم!!![]()
گفته بودم هر چند وقت یه بار زندگیمو از کودکی تا به حال فیلم می کنم و از نظرم می گذرونم.آدم هایی که توی زندگیم برجسته بودند و الان ازشون خبری نیس و آدم هایی که هستند و آدم هایی که نقش پیام بازرگانیو توی فیلمم ایفا کردند و سیاهی لشگر ها!!
دیشب یه بار دیگه این فیلمو ریویو کردم. یه جایی به مادربزرگم رسیدم که دستای نانازی ۵ ساله رو توی دستش داشت و اونو به ته باغ می برد که گلابی های رسیده رو توی سبد بزاره! دستای نانازیو توی دستش داشت و آروم زمزمه می کرد من تو رو خیلی دوست دارم.
یه جای دیگه آقا جونم سر اینکه چرا نانازی دفترچه یادداشتشو خط خطی کرد سرش داد زد و نانازی با اون جثه کوچولوش قهر کرد و دوید اومد خونشون. (مامان و بابا می رفتند مدرسه و نانازیو می زاشتن پیش آقا جون و مامانبزرگش) چند دقیقه بعد صدای عصا از حیاط میومد. آقا جون با همون ژیله سرمه ای و کلاه قهوه ای سوخته و عصای دستش آروم آروم حیاط بزرگ طی می کرد تا بیاد و دل نانازیو بدست بیاره. وقتی اومد اونو بوسید عطر تنش هیچوقت از یاد نانازی نرفت.آقاجون آروم زیر گوش نانازی گفت: آکه !!دوستت دارم دخترک!!(نمی دونم آکه یعنی چی ولی همیشه به ما می گفت) فکر کنم یه جور نازکردنه!!
یه جای دیگه فیلمم به عمم می رسم که سر حوض خونه عمو ایناست. داره دستشو می شوره. می گم عمه تو چقدر مارو دوست داری؟ گفت اونقدی که حاضرم به خاطرتون همین دستارو بدم تا شما یه خال مو از سرتون کم نشه!!
یه جای دیگه فیلم شب قبل از عروسی پبریسا توی خونه عموم اینا. وقتی پبریسا لباسشو می پوشه تا اندازش دقیق بیاد دست خیاط مرج می زنه زیر گریه و اونجا دیگه بغض هر پنج تامون می ترکه.پبریسا توی نامه ای که بعد از رفتنش به چا*بهار برامون فرستاده بود نوشت که خواهرهای خوبم از صمیم قلب دوستتون دارم. قلبم برای دیدنتون میتپه!
از این دوستت دارم ها توی زندگی اونقدر زیاد بوده که الان فکرشو می کنم می بینم شاید به اندازه ی ستاره های آسمون این سه کلمه رو شنیدم. الان افسوس می خورم که چرا فقط یکیشو باور کردم.
یکی از این سه کلمه ای ها که هیچ سندی هم نداشت.پس بقیه چی؟!! چرا اونارو این اندازه باور نکردم؟ چرا؟!!!
کات!!!
نمی دونم چرا این همه پرت و پلا براتون می گم. ایناهم جزء فیلمم بود. چیکار می شه کرد.نبوغ که میگن اینه ها!!![]()
پنجشنبه غروب خرسی اومد خونمون. بعد از اینکه منو ماکارونی از بازار برگشتیم. و غروب جمعه رفت. دیشب ش*ف*ق اومد دنبالم و رفتم خونشون. یکمی با هم حرف زدیم و قهوه خوردیم و فال گرفتیم و بعد ع*ل*ی از کشیک اومد و با ش*ف*ق منو رسوندن خونمون. البته سر راه یه بستنی هم خرید تا یه کمی شادتر شیم.![]()
پ ن: قابل توجه جناب فرزام: عشق مجازی شما در اولین فرصت به ماکارونی ابلاغ خواهد شد.![]()
پ ن۲: شهرزاد جون و نیلوفر عزیزم شماها هم دعوتین![]()
یک عدد نانازی با چشمهای پر از خواب آلودگی و یه دل ذوق زده واسه برنده شدن صندوق طلایی می باشم.دیروز ساعت ۳ تصمیم بر این شد که من و مرج و محو و ماکارونی بریم خرید.ماکارونی اس ام اس داد و گفت که تا جمعه می مونه و باید زودتر بریم خرید.منم تند تند رفتم خونه و یه دوش گرفتم و حاضر شدم و با یه ربع تاخیر رسیدم سر قرار.ماکارونی خیلی از رنگ موهام تعریف کرد و یه حرفی زد که به علت جنبه بد آموزیش نمی تونم بگم. گشتن با این دخمل عموهای من خیلی خوش می گذره. ماکارونی همچنان به رژیم چاقیش ادامه می ده و خوردن اون پودرهایی که دکتر تجویز کرده بود. همون لحظه اول که بازوشو گرفتم متوجه شدم که اینگاری یه کمی چاق تر شده .البته یه سویشرت کوتاه و تنگ روی مانتوش پوشیده بود و کلهم اجمعین قالبش نمایان بود.بهش گفتم ماکارونی اینگاری ... هم گنده تر شده. گفت کجای کاری؟!! دو تا دکمه بالای مانتو به هم نمی رسه و بازه!! واسه همینم سویشرت کوتاه پوشیدم روی مانتوم. ![]()
فکر کنم دیگه ساعت از ۷ گذشته بود که رفتیم خونه عمو اینا. هیچی هم نخریدیم. نه پالتو واسه ماکارونی و نه سویشرت واسه مهو. با خرسی جونم هماهنگ کردم که ۹ بیاد دنبالم ولی خیلی دیرتر اومد. من و ماکارونی رفتیم خونه مهو اینا. اتفاقن پبریسا هم اونجا بود. مرج هم رفت آرایشگاه نزدیک خونشون.از حیاط خونه عموجونم اینا کلی گل داوودی چیدم واسه خرسی جونم. همش به رنگ سفید و بعد با ربان زرد بستمش. بعد از یه ساعت هم رفتیم خونه ماکارونی اینا. زنعموم طفلی شام درست کرده بود. به قول خودش سیب زمینی قربونی کرد برام .
همیشه وقتی کتلت درست می کنه همینو می گه. البته با خورشت کرفس که من عاشقشم!!
مرج هم از آرایشگاه برگشت و دیگه جمعمون جمع شد. خنده دار تر از همه هیکل ماکارونی بود که از اون تیپ نحیف و استخونی به ضرب پودرهای چاق کننده و انواع و اقسام خوردنی های چرب و چیلی شده بود یه درجه کمتر از خیکی . ![]()
توی اتاق مرج نشستیم. من روی تخت نیم دراز شدم و مرج هم کنارم نشسته. ماکارونی روی کف اتاق داره برامون صوتی و تصویری از اتفاقات دانشگاه و تشریح جسد و شرم آورتر از همه معاینه واژن جسد یه زنیکه بدبخت توسط پسرهای همکلاسیش و ... میگه. البته با چاشنی مسخره بازی و خنده و ... ![]()
من و مرج یه چشمون به حرکات ماکارونی و یه چشمون به هیکل خشگلشه!! ![]()
من وسط حرف ماکارونی: ماکارونی تو چرا ...هات گنده شده؟ اینجوری نبود. دو برابر شده؟ نکنه سه برابر و بعد چهار برابر شه؟؟
مرج: مگه هورمون زدی؟ نکنه داروهای چاقیت هورمونین؟!!
ماکارونی:الان اینجوری مده. س ک س ی تر هم هست. به هر حال که باید بشوهرم!! ![]()
من:
ماکارونی!! یعنی چی؟ دهنت بوی شیر می ده!!
مرج:
از دست رفتی!!!
ماکارونی: حواستون هست من یه سال پشت کنکور بودم و الانم سال چهارمم. همه همکلاسی هامم ازدواج کردن و توی خوابگاه هم همه دوستام رفتند شوهرهای رزیدنت گیرشون اومد. موندم روی دستتون خاک بر سرها. حالیتون نیس. همه تلاشمو می کنم که هیکلمو راست و ریست کنم
خودتون هم سن من بودین با شوهرهاتون دوست بودین!!! ولی من حتی دوست هم ندارم!! ![]()
من و مرج: ![]()
![]()
خلاصه اینکه ساعت ۱۰.۵ خرسی شرفیاب شدن و اومدیم خونشون. البته یه دوری هم زدیم. شب هم که اومدیم خونشون هندونه خوردیم و بعد تا ساعت ۲.۵ بیدار بودیم. کلی بوس بوسی کردیم و خوابیدیم. امروز صبح ساعت ۱۱ که سر کار بودم دیدممهو اس ام اس داده که قرعه کشی صندوق طلایی که عضوم برنده شدم. منم فوری زنگیدم به خرسی که شادیهامو باهاش تقسیم کنم. ![]()
تا بعد...
اینارو دیروز نوشته بودم ولی بازم بلاگفا گیر داده بود!! این شد که امروز سعادتی نصیبمون شد و این مطالبو جهانی کردیم![]()
دوره ریکاوری تموم شد!!! به همین زودی البته باشکست!!!![]()
اندر حکایت آخر هفته ای که گذشت:
راستش من ریکاوریو از چهارشنبه شروع کردم. چجوری بماند!!! فقط ظواهر امرو می گم و شواهد!! و البته از بیان افعال خلاف و اعمال واجبه ریکاوری توی خونه دیجیتالیم معذورم!! در مرحله اول بعد از مدتها یه کوچولو با خرسی جونم بحث و دعوا کردم و متعاقبش قهر و لوس بازی.
چهارشنبه بعد از تعطیل شدنم یه جعبه شیرینی خریدم و رفتم خونه و یه استراحت کوچولو کردم و بعدش یه آهنگ ملایم گذاشتم و بعد شروع کردم به خوندن شعرهای فروغ. اما اصلن مثل اون وقتها منو به وجد نمی آورد. بنابراین اتاقو تاریک کردم و شش تا شمع روشن کردم و البته ناگفته نمونه که با دیدن خودم توی آینه با نور شمع یه کمی وحشت کردم. ولی کف اتاق نشستم و حدود یه ربع به شمع روشن جلوی روم خیره شدم و به هر چی که دوست داشتم فکر کردم. هر چیزی که مدتها بود بهش فکر نمی کردم. ذهنمو از هر چی که مخرب و ازاردهنده بود خالی کردم و به تمرکزم خاتمه دادم.یادمه دانشجو که بودم با مهو و مرج یه مدت یوگا کار می کردیم. اما اون وقتها این همه دغدغه نداشتم و متحول می شدیم. بعد از تمرین تمرکز به این نتیجه رسیدم که بازم باید یوگا رو شروع کنم اما این دفعه تنهام.
پنجشنبه که از سر کار برگشتم کسی خونه نبود.از خرس هم خبری نداشتم. یه لیوان چایی و دو تا خرما و دو تا شیرینی و یه پرتقال شیرین که همشونو توی یه سینی بزرگ با سلیقه خودم چیدم و البته دو تا قرص کدئین (از ظهر سر درد داشتم)و رفتم و با آرامش تلویزیون روشن کردم و شروع کردم به بلع ...
از خرسی یه اس ام اس رسید و گفته بود فردا (جمعه) می خواد بره کوه و اگه من بچه خوبی باشم منو هم می بره!! منم گفتم که می خوام استراحت کنم و ... ساعت حول و حوش ۷ شب بود که مامانم اینا اومدن. رفتم یه دوش گرفتم و برای شنبه که اولین روز کاریه هفته ست آماده شدم. تعجب نکنین برای شنبه حاضر شدم چون جمعه ای در کار نبود. و نانازی طی دو مرحله شکست در ریکاوری تصمیم به اجرای مرحله سوم که همان خوابیدن طولانی مدت بود گرفت. همه چیز آماده بود. انرژی لازم با شیرینی و خرماو ...دریافت شد. به اتاقم رفتم .پنجره یه کوچولو باز بود. اتاقمومرتب کردم.ابرهامو مرتب کردم. صورتموتمیز کردم.مسواکمو زدم و روی تخت دراز کشیدم و به یه باغ پر گل و مادربزرگم فکر کردم یه تمرکز کوچولو و دیگه چیزی یادم نمیاد. و دقیقن جنازه ای بیش نشدم
حالا اینجارو داشته باشین:
جمعه ظهره: من و خرسی کنار هم دراز به دراز خوابیدیم.تا اونجایی که حافظم یاری می کرد شب قبل تنها بودم و روی تختم با لباس خواب خوابیده بودم. اما وضعیتی که توش قرار داشتم چیز دیگه ای بود. کف اتاق روی تشک، بدون لباس و چهارتا بالش در اطراف و دو تا بالای سر؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچی یادم نمی اومد. ییهو یه چیز مثل یه فیلم از جلوم رد شد
من و خرسی نمی دونم کجا!!!! من: خرسی حلقت چرا دستت نیس؟؟ خرسی: ایناهاش(در حالی که زنجیری که اولین کادوم بهش بودو بهم نشون می داد و حلقش توش واسه خودش تاب می خورد)
یه سکانس دیگه از همون فیلم: منو خرسی از ماشینش پیاده می شیم. خرسی کمکم می کنه و و جلوی یه جیگرکی. خودش می ره که سفارش بده و من از پله ها دارم میرم پایین قسمت لژ خانوادگی. یه آقای از پشت سر بلند می گه خانم مواظب سرتون باشید و من می رم پایین. واسه سرم هم اتفاقی نیفتاد.
جمعه ظهره و عمه خانمم اینا ناهار خونمونن!!! من هنوز توی اتاقم کنار خرسی دراز کشیدم. ریکاوری با شکست تموم شد و چیزی تغییر نکرد. فقط عشقم به خرسی چند برابر شد.![]()
خرسی میگه: پنجشنبه اومدم جلوی درتون توی ماشین نشستم و ۱۶ باز زنگ زدم و اس ام اس دادم ولی دیدم جواب ندادی اومدم بالا و اومدم اتاقت و دیدم خوابی و به موبایلت اصلن دست نزدی. یه کمی بوس بوسیت کردم و لباستو تنت کردم و با هم رفتیم جیگرکی و یه کمی دور زدیم و اومدیم خونه و لا لا.
حالا فکر کنین من توی جیگرکی جیگر و مغز و زبون و پاچه و ... خوردم و شایدم چیزای دیگه ولی هیچی یادم نیس. ![]()
جمعه با خرسی خیلی خوش گذشت. دیروز هم خرسی اومد پیشم و کلی بهمون خوش گذشت. تازه من و خرسی جداگونه مسقطی درست کردیم. اما من گند زدم به هر چی آشپزی و شیرینی پزی . اما خرسی با مهارت بود و مسقطیش خیلی خوشمزه و خوش فرم شد. اما مال من بیشتر به فرنی شبیه بود.![]()