تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم
من تا یه مدتی نیستم. دارم افکارمو ریکاوری می کنم.می شم نانازی سال ۸۰.حتمن حتمن حتمن.

شاید وبلاگمو عوض کردم ولی قبلش بهتون خبر می دم!!!!

از همه دوستای گلم  که توی این یه سال و چند روز کمکم کردم ممنونم. از همه کسایی که با غم و خوشحالیم شریک شدن و اونایی که اومدن و میان به خونه دیجیتالی من و من نمیشناسمشون .

آی آی فکر نکنین واسه همیشه رفتم ها. وقتی دوره ریکاوری تموم شد بازم در خدمتتونم .

اووووه یادم رفت دم خانواده محترم رجبی هم گرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:10  توسط نانازي بانو  | 

سلام.اوووومدم.

پنجشنبه غروب رفتم دوره دخترخاله ها. خیلی خوب بود. مرج هم اومده بود. تا صبح نیمه بیدار بودم. بس که نمیزارن آدم بخوابه. جمعه هم تاغروب اونجا بودم و شب فوری اومدم خونه.آماده شدم خرسی جونم  دو ساعت بعدش اومد. با یه کیک خشگل که بعدن عکسشو میزارم و یه فشفشه  مامانی. آخه اولین سالگرد نامزدیمون بود. سال گذشته ۲۴ آبان جشن نامزدیمون برگزار شد. بعد کیکوبریدیم. مامانم ازمون فیلم گرفت.  ننه خرسی و بابا خرسی هم زنگ زدن بهم تبریک گفتن. قربونشون برم که اینقده مهلبون شدن  (ننه خرسی و بابا خرسی و خرسی جونمو بغل)

دیگه اینکه خیلی بهمون خوش گذشت.من و خرسی کلی عشقولانه شدیم و  شنبه هم خرسی منو رسوند  سر کار و خودش رفت خونشون. غروب منو مامان رفتیم نمایشگاه نقاشی.خیلی خوب بود. جوجه مریض هم یه تابلوی نقاشی توی نمایشگاه گذاشته بود. که فروخته شده بود. توی اون همه تابلو فقط ۲ تا فروخته شده بود که یکیش همین تابلوی جوجه مریض بود.   البته من یه حدسیاتی زدم

بعد خرسی هم اومد نمایشگاه و همو دیدیم و بعد من و مامانو رسوند خونه و بعد رفت. دیروزم که خرسی اومد پیشم. شب دوره دختر خاله ها و پسر خاله ها بود که منو خرسی نرفتیم.نمی دونم چرا!! نه من حوصله داشتم و نه خرسی حسشو داشت. یعنی فقط می خواستیم با هم باشیم ولی توی جمع نباشیم. با هم حرف بزنیم. و برنامه ریزی کنیم برای آینده . مثلن خسته بودیم .شب هم  که کلی عشقولانه شدیم و  همو اذیت کردیم و بعد هم لالا و تا صبح که منو  رسوند سر کارم و رفت خونشون.

پ ن۱: من و خرسی در حال بررسی انجام یه کار مهمیم. خداکنه که جور شه. البته باید همه جوانب  سنجیده شه!!! وای مامان جون بازم فال قهوه لازم شدم !!   مردم از بی فالی

پ ن۲: از همه دوستایی که سالگرد نامزدیمونو تبریک گفتن و بقیه که یادشون رفت نظر بزارن و همه دوستان و اشنایان و ننه خرسی و بابا خرسی  که با تلفنشون بهمون تبریک گفتن و خانواده محترم رجبی  تشکر می نماییم.                         نانازی بانو آقا خرسی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 14:38  توسط نانازي بانو  | 

دیروز خرسی اومد اینجا.کلی ذوق کردم دیدمش.قربونش برم بعد از دو روز می بینمش دلتنگش می شم  و  و وقتی تعطیل شدم منو رسوند خونمون. کلی کمک کرد. پمپ ساختمون مورد پیدا کرده بود خرسی جونم قبل از اینکه تعمیرکار بیاد روبه راهش کرده بود. با هم  یه چیزی خوردیم. سالاد الویه درست کردم چون شب قرار بود با دو تا دوستاشو خانماشون بریم باغ خرسی اینا. این شد که شب مثل عروس های خیلی خوب و مهربون یه ظرف سالاد هم واسه مامان خرسی آماده و تزئینش کردم  و گذاشتم کنار. یه دوش گرفتم و وسایلمو جمع کردیم و رفتیم خونه ش*ف*ق اینا یه فال قهوه با هم گرفتیم و اون سماور کذایی و گوشی تلفنشونو دادیم و رفتیم خونه خرسی اینا. مامان خرسی هم خیلی خوشحال شد و یه جورایی منو نگاه می کرد با رضایت. بابا خرسی هم منو بوسید. بعد که بیدار شد.آخر شب با دوستاشو خانماشون رفتیم باغ خرسی اینا. داشتیم می لرزیدیم از سرما. خونه باغ هم گرم نمی شد. ۶ نفر بودیم. به من که خوش گذشت.تا ۵ صبح بیدار بودیم و بعد ... . صبح ییهو پا شدم دیدم ۸.۵ صبحه و من خوابم. حالا کجا ؟!!!شونصد فرسنگ دورتر از محل کارم. هر چی زنگ می زدم که مرخصی بگیرم نمی شد. تا اینکه با همکارم صحبت کردم و خیالم راحت شد. دیگه ساعت ۹ بیدار شدیم و جمع و جور کردیم و اومدیم.  امروزم که میرم خونه و احتمالاً میریم آرایشگاه با مامانم.

راستی راستی: امشب دوره دخترخاله هامه. (دختر خاله ها و دختر دایی ها و خانم پسرخاله ها و ...) می رم اونجا. می دونم که امشب هم تا صبح نخواهم خوابید. فردا غروب می رم خونه.

یه خبر مهم و مهمتر. فردا شبش سالگرد جشن نامزدیمونه!!!نامزدی من و خرسی!!! چه زود یه سال شد.

    

ولی قرار شد سالگرد عقدمون جشن بگیریم!!!!

خرسی نازم سالگرد نامزدیمون مبارک قربونت برم من خیلی دوستت دارم عزیزم.می بوسمت از همین دور.

چراغ ها خاموش!!! چشما بسته!!!!  زیر هیجده سال بیرون  و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 10:24  توسط نانازي بانو  | 

دو روزه که عصبانیم. نمی دونم از چی. ولی عصبانیم. از همه بدتر اشتهامم زیاد شده.همیشه توی هر ماه توی همین روزها همینم.نارسیسم و سادیسم و مازوخیسمم با هم عود می کنه و می شم یه نانازی بد اخلاق و حساس که با یه تلنگر ناراحت می شه و میره گریه می کنه. یا توی خودش میریزه و گلوشو می کنه اهرم این همه فشار.گاهی هم سر دیگرون خالی می کنه  تا  ثابت کنه یه روزایی توی ماه خوددرگیری داره!!!حالا این تلنگر می خواد یه فشار کاری باشه! یا هجوم  خاطرات بد یه سال قبل تا حالا یا دیدن یه فیلم ناراحت کننده مثل بچه های شرور. یا خوندن یه پست مثل پستی که دیروز خوندم توی وبلاگ فرزام  و حالا هر چی ....

حالا فکر کنین همه اینا با هم بیاد بشه یه ابر تلنگر. دیگه چه شود؟!!!

دیروز از دست خرسی خیلی ناراحت شدم سر یه مسئله جرئی ازم ناراحت شد و منم ازش ناراحت شدم که چرا توی محیط کار و با این همه خستگی درکم نمی کنه و ... ولی به خودم مسلط شدم و گفتم بازم از دست این روزها و اعصاب و روان پریشون خودمه توی این روزا و بهش زنگ زدم و  حل شد.پست فرزامو خوندم و یه بغض قدیمی توی گلوم گیر کرده بود و خب توی محیط کاری نمی شه جز خوردن بغض کاری کرد و  فقط توی دلم کلی بد و بیراه نثار ارواح خبیثه و اجسام کثیفه کردم و ...بعد که رفتم خونه مامانم داشت برگه شاگرداشو تصحیح می کرد و یه کمی پیشش نشستم و سر   این مسئله که چرا به فکر بخاری اتاق من نیست ازش دلخور شدم و قهر کردم رفتم توی اتاقم.(خودمونیم. اصلن قهرم میومد و گرمایش اتاقم بهانه بود)البته مامانم مثل همیشه اومد از دلم درآورد و گفت که سرش این روزا خیلی شلوغه و گفت که ترتیبشو می ده یه جورایی منو ... کرد که غر نزنم بازم تا آخر شب تنها می مونم. آخه با پدرم می خواستن برن خونه خاله جونم. دیگه اینکه شب هم یه فیلم در مورد جنگ جهانی دوم دیدم. فیلم بچه های شرور که خیلی منو درب و داغون کرد. نتیجه اینکه خیلی گریه کردم و شب هم خواب های اجق وجق دیدم.راجع به بچه هایی بود که گناهکار یا بیگناه به زندون  افتادن و سنشون زیر ۱۸ سال بود و وقتی که یه کمی بهشون اموزش دادن و اونام با ذوق یاد گرفتند مثل طعمه انداختنشون جلوی تیر دشمن یعنی فرماندشون راضی نبود و واسه همین قضیه کلی از نظر روحی آسیب دید اما دستور از بالا اومده بود و ماموریت به اونا محول شد. بعدشم که از اون جمع چند نفره فقط ۲ تاشون زنده موندن و البته موفق هم شدن که قرارگاه دشمنو منفجر کنن ولی همو گم کرده بودن ولی آخرش توی پیری همو پیدا کردند. وقتی که دیگه جنگی نبود. یه معصومیت خاصی توی نگاهشون بود که دلمو آتیش می زد. مخصوصن که حالت چشمای یکیشون شبیه بچگی های انگل همگانی بود. این فیلمم منو برد به زمون بچگیمون به معصومیت بچگی انگل همگانی و پبریسا و مرج و ممرضاغیرت و چراغ بادی و مهو و ماکارونی و ... . یاد اون وقتها که برف میومد و ما توی سرما خونه برفی می ساختیم و انگل همگانی با چشمای پف کرده و دستای کوچولو (بدون دستکش) تند تند دستشو میمالوند به برفا که صافشون کنه  آخه ماجرای  این فیلم هم توی برف و سرما  بود ...

حالا با این همه اتفاق و درگیری ذهنی من باید باور کنم که  عصبی بودنم واسه نزدیک شدن دوران مسخره ی پریودیه؟!! آخ

برنامه ای ندارم. هر چه پیش آید خوش آید ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:15  توسط نانازي بانو  | 

یادتونه گفته بودم یه شب رفتیم خونه شـــــبــــنم و مــــهـــدی .همونایی که از طریق عــــل*ی و شـــ* ف * ق با هم آشنا شدیم؟ که تولد ش*ب*نم بود و مهد*ی  که شوهرش بود می خواست غافلگیرش کنه!!! که دختره هم رشته ی من بود و گفته بودم خیلی خوش سلیقه بود و خونشون خیلی خشگل بود از اون خونه هایی که من دوست دارم. دوبلکس قدیمی با وسایل تزئینی زیبا و رمانتیک؟!یادتونه گفتم مهد*ی و شبنم از این زن و شوهر هایی بودن که لیلی و مجنون بودن؟ خیلی اهل تعریف از هم و خیلی اهل ناز کردن و ناز کشیدن و ... بودن؟!!! پریشب شنیدم که مهد*ی و شب*نم از هم جدا شدن!!! 

باورم نمی شد!!! فقط واسه اینکه مهد*ی بدهی بالا آورده بودو شب*نم هم  نمی تونست قبول کنه و توقعاتش خیلی بالا بود.همش سر مسائل مالی.خیلی برام عجیب بود. من و خرسی داشتیم شاخ در می آوردیم. البته سال قبل اواسط آذر من و خرسی و شب*نم و مهدی و ش*فق و ع*لی رفتیم  ویلای عمه علی اینا که خیلی هم خوش گذشت. اون شب که آقایون رفته بودن بساط کبابو راه بندازن شب*نم گفت که داره به طلاق فکر می کنه اما من فکر نمی کردم جدی بگه!!! اون حرفش این بود که مه*دی مرد ایده آلش نیست و اصلن اونجور که اون می خواد رفتار نمی کنه. مثلن به گفته شب*نم روز عروسیشون که مهد*ی می ره آرایشگاه ، شب*نم  هی می پرسه خشگل شدم؟ مه*دی هم می گه آره خشگل شدی( با اونهمه استرس عروسی من به مهدی که همه کاره مجلس خودش بوده حق می دم که استرس داشته و اصلن به این چیزا فکر نمی کرده) شب*نم می گفت دوست نداشتم من ازش می پرسیدم دوست داشتم خودش تا منو می دید اینو می گفت!!!  خب ظاهرن دیگه شب*نمو نمی بینم.دیشب همش به یادش بودم. به یاد فال قهوه هامون

دیگه اینکه من دیروز مثل همیشه رفتم خونه و خوابیدم تا ساعت ۷.۵ بعد واسه خرسی زنگ زدم و با هم صحبت کردیم و بعد رفتم اتاقمومرتب کردم و دوش گرفتم و دوباره خوابیدم. قبل از خواب خرسی زنگ زد حرف زدیم. دیگه اینکه اتفاق خاصی نیفتاد.

راستی عسک میزالم!!!

http://i38.tinypic.com/2pzdy4x.jpg                    سویشرت و شلوار که دیروز گفته بودم

http://i34.tinypic.com/2dqvpy.jpg                      تاپ

http://i33.tinypic.com/muifl5.jpg                       سویشرت مشکی

http://i33.tinypic.com/307s2ab.jpg                    نقاشی جدید من که هنوز کامل نشده

پ ن۱: مارتا جونم من توی همون پست قبلی که آدرس آزیتا رو گذاشته بودم. چرا این همه گشتی خانمی ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 9:24  توسط نانازي بانو  | 

سلام.اندر حکایت روز تعطیل ما عارضم به خدمتتون که:

پنجشنبه که تعطیل شدم رفتم خونه و تند تند حاضر شدم و اومدم سر قرار با مهو. طفلی کلی منتظر موند. با هم رفتیم چند جا واسه خرید . من یه سویشرت مشکی و یه سویشرت با شلوار و یه تاپ خریدم که احتمالن فردا عسکشو می زالم

بعد دیگه شب شد.یه سر رفتیم یه ادکلن واسه مهو جون  خریدیم اون رفت خونشون و منم اومدم خونه خرسی اینا. آخر شب با هم رفتیم یه دور زدیم. دلستر خوردیم. تخمه هم خریدیم با دستمال مرطوب و بعد اومدیم خونه. لاست نیگاه کردیم و تا نیمه های شب مشغول دیدن لاست بودیم. نمی دونم کی رفتم هپروت  که صبح با صدای زنگ ممد از خواب پا شدم  یه جواب سرسری بهش دادم و دوباره لالا کردم تا ساعت ۱ ظهر. بعد منو خرسی پا شدیم و ناهار و صبحانه رو یه جا خوردیم. طفلی خرسم از ساعت ۸ بیدار بوده و همش منتظر من بود که بیدار شم. دلشم نمی اومده که بیدارم کنه. همش تهنا بود حوصلش سر رفته بود.  بعد به پیشنهاد خرسی بعد از ظهر رفتیم باغ خرسی اینا و تا شب بودیم. بابا خرسی هم بود باهامون. خلاصه اینکه شب برگشتیم خونه. توی راه یه حلیم خوشمزه هم خریدیم. ولی اونقدر خرسی سر شام غر زد که من اصلن نفهمیدم چی خوردم. سر من غر نزد ها!! یه کمی بچم خوددرگیری داره خدا شفا بده  به ایشون و رحم کنه به ما!!! شـــفـــق رو حساب تعریف های من یه سماور برقی و یه گوشی تلفنشو داد به خرسی که براش درست کنه. آخه خرسی خیلی کارای فنی دوست داره و کلهم علاقمنده به درست کردن چیزای خراب و ایضن خراب کردن چیزای درست. البته اینو خودش قبول نداره و من بهش می گم!!

گوشی تلفن که ایرادی نداشت و خرسی گفت شاید مشکل از پریز باشه خب اون رفت کنار!! سماروو هم تقریبن درست کرده بود و خواست درست ترش کنه و زد کلهم نابودش کرد.  الانم دبدو دنبال چسب و ... که درستش کنه. از اونطرف زنگ زد به یه آقایی توی همون شرکتی که رتبه اولو آورد طرف بهش گفت چرا گفتی واسه فوق می بخونی. اینا  می خوان  روی نیروهاشون سرمایه گذاری کنن و اگه بدونن یه روزی می ری نمیگیرنت. خلاصه این شد که خرسی هی غر می زد که چرا اینقدر ازم تعریف می کنین؟ چراسماور اونجوری شد؟ چرا مامانم با برادرم همش درس می خونن؟(آخه برادرشوهرم دانشجوی صنایع و مادرشوهرم با اینکه چندین سال از دوران دانشجوییش می گذره هنوزم اشکالای پاریکال و کنا رو برطرف می کنه) و هی غر زد چرا منو نگرفتن و ...

شب دوباره لاست دیدیم و صبح هم خرسی منو رسوند سر کار و رفت که ببینه چه بلایی می تونه سر  سماور کذایی بیاره!!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:31  توسط نانازي بانو  | 

  خبر مهم اینکه دیروز یه اتفاق خوب برای من و خرسی جونم افتاد و اونم اینکه خرسی رزومه کاری و تحصیلیشو برای  یه شرکت خیلی توپ فرستاده بود که باید دیروز برای مصاحبه و امتحان می رفت. خلاصه اینکه خیلی خوش تیپ کرد و رفت و ساعت ۱۲ ازشون یه امتحان کتبی با ۲۰ تا تست هوش و ۳۰ تا تخصصی گرفتن.نتیجشو ساعت ۴ دادن. که خرسیجونم نفر اول شد.  بین اون همه شرکت کننده. (آخه خرسیم تیزهوشه) .مصاحبه هم کردن ازشون.بازم خوب بود و کلی هم براش سرو دست شکوندن که بگیرنش.اما خرسی می گه در حد و اندازه من نیس. میگم این یه شرکت سهامی عامه که از سال ۴۳ قدمت داره. یکی از دو سه تا شرکت مطرح ایرانه.هر کسیو هم نمی گیرن.و ...

خلاصه اینکه این شرکت کلی ذوق مرگ نمودندمون.   دیشب جشن عقد پسر داییم بود و من نمی خواستم برم. اما واسه اینکه خیلی ذوقیده بودم با خرسی تصمیم گرفتیم بریم تا من قرهامو  همونجا بریزم   شاید اگه نمی رفتم و شادیمو بروز نمی دادم از خوشحالی  واقعن ذوق مرگ می شدم.   این شد که در یک عملیات پیش بینی نشده خودمو اماده کردم و خرسی هم رفت خونشون حاضر شد و اومد دنبالم و رفتیم جشن. خیلی هم خوش گذشت.خیلی هم رقصیدیم.مرج هم بود  که دیگه عالی بود. آخه مرج آدمیه که اصلن توی عروسی و جشن و ... یه جا نمی شینه و فقط پایه رقصه !! فقط اینکه وسط جشن منو از اون وسط به زور آوردن گفتن کارت دارن. رفتم دیدم شـــفــــق می گه بچه ها بیرون منتظرتن بریم دور بزنیم. گفتم الان با این سر و وضع؟  بزاریم فردا. دیدم خرسی هم موافقه رفتیم با شـــفـــق و عـــــــــلــــــــی و شـــــــهــــــــاب و خرسی رفتیم جیگر خوردیم و یه سر رفتیم خونه شـــــــــفــــــــــق اینا و یه چایی خوردیم و برگشتیم جشن. بازم خوب بود. ساعت ۴ اومدیم خونه و خوابیدیم. صبح خرسی منو رسوند سر کار و الانم سر کارم .

راستی دیروز داشتم فکر می کردم  از فروردین تا الان که چند ماهه من ده بار رنگموهامو عوض کردم. 

چند نمونشو میزارم واسه دوستای گلم که می خواستن رنگ مومو ببینن و نظرتونو بگین .راستی عسک پاداشمو هم ببینین 

http://i36.tinypic.com/2ez2yh4.jpg                        رنگ موی سابقترها

http://i34.tinypic.com/23r0ikk.jpg                       رنگ موی قبلترها

http://i37.tinypic.com/zkpjs3.jpg                          رنگموی دیگه نانازی

http://i34.tinypic.com/339hmcn.jpg                     رنگ موی نانازی در عید

http://i35.tinypic.com/653kup.jpg                       رنگ موی نانازی در اواخر بهار

http://i34.tinypic.com/2m2v1nk.jpg                    رنگ موی نانازی در تابستان

http://i34.tinypic.com/szzew2.jpg                       رنگ موی نانازی در مرداد

http://i33.tinypic.com/24ewa6a.jpg                     رنگ موی جدید نانازی

http://i36.tinypic.com/10wqwib.jpg                     رنگ موی جدید در نمایی دیگر

http://i35.tinypic.com/x42ded.jpg                          پاداش نانازی از سازمان

 ـــــــــــــــــــــــ

پ ن۱: دیروز خیلی بهت افتخار کردم خرس بامضی جون من.خیلی دوستت دارم. می دونم که تو از همه بهترینی. می بوسمت. بوس بوس

پ ن۲: راستی اون رنگ موها توی عکس بد رنگ افتادن ولی در واقع خوشرنگ ترن

پ ن۳:راستی چهره ماهرویمان را به دلایل امنیتی پوشاندیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 12:14  توسط نانازي بانو  | 

یکشنبه که رفتم خونه یه کمی استراحت کردم و منتظر خرسی موندم تا اومد. آخه خیلی دلمون واسه هم تنگ شده بود. خرسی ساعت 8 اومد دنبالم و رفتیم  دور زدیم. چند جا رفتیم واسه خرسی جون کاپشن دیدیم  و چند جا هم رفتیم واسه من لباس مجلسی ببینیم. آخه چند وقت دیگه جشن عقد پسر داییمه. اینو هم بگم که چیزی نیافتیم. و کاملن ناامیدانه  به دور زدنمون ادامه دادیم. از اونجایی که خرسی عاشق آش گوشته رفتیم آش گوشت هم خوردیم.  بعد دوباره یه کمی دور زدیم و رفتیمخونه ما. مامانم قبل از اینکه خرسی بیاد بهم سفارش کرده بود که اگه خرسی میتونه بیاد بالا ببینه این لامپ آشپزخونمون چه مرگشه!!!عوضشم می کنیم روشن نمی شه. منم به خرسی گفتم بیاد ببینه!!  خرسی هم در یک عملیات انتحاری اومد و سیمو که سوخته بود یه کمی برید و بعد لامپو سر جاش گذاشت و  کلی ذوق مرگمون کرد. بعد هم مثل این ورزشکارایی  که قهرمان المپیک میشن ذوقید و اومد یه کمی مغرور بازی از خودش در کرد و بعد هم یه چیزی خوردیم . یه لحظه خرسی غیب شد. گفته بودم که  عمرن سر کار  و جاهای عمومی نمی رم دستشویی و ... خب همین باعث می شه که همیشه دچار شکم درد و ... باشم. یکشنبه هم همینطور بود. وقتی از  بیرون اومدیم خونه یه کمی که گذشت خرسی جونم اون وقت شب ییهو ناپدید شد و وقتی بهش زنگ زدم گفت الان میاد. وقتی اومد دیدم طفلی رفته دو تا کمپوت گلابی و یه بسته انجیر خریده برام. قربونش برم که اینقدر به فکرمه. بعد واسه اینکه روحیم عوضتر شه   رفتیم  ماشین بازی. می دونم که اینجور وقتها که من رانندگی می کنم خرسی هیچ لذتی نمی بره آخه می ترسه چپش کنم.  ساعت حدودن 1 شب اومدیم خونه. و خرسی هم برگشت خونشون.دیروز  که از سر کار رفتم خونه دیدم توی آشپزخونه از میز خبری هست اما از صندلیهاش نه!! ناچارن ایستاده غذا میل کردیمو یه سرکی هم به اتاق مامان جانمان که در حال مطالعه بود زدیم. به مانم گفتم مامان خونه چرا اینجوریه!! میز عسلی ها نیس. صندلی ها نیست.گلها و تابلوی نقاشی من و ... . مامانم گفت: امروز تفلو شکو*فه (مستاجرمون)بوده و اومد همه اینا رو جمع کرد و برد واحد پایین. ظاهرن صبح که مامانم داشته می رفته مدرسه می بیندش و ازش می خواد که این وسایلو ببره واحد پایین چون بعد از ظهر مهمون داشته.گفته بهش که نانازی هم که از سر کار اومد بیاد پایین.  مامانم هم به بابا می زنگه و می گه شکو میاد  اسباب برون.  ساعت 4 که سرمو گذاشتم پایین تا یه چند دقیقه ای کپه مرگ بزارم دیدم دارم می رم رو هوا. یعنی خونه داشت می رفت آسمون. چنان دیش دان دارامی راه انداخته بودن که نگو.  نمی شد اصلن خوابید . اما یه لحظه مدل خرسی ریلکسیشن کردمو  تازه چشام گرم شده بود که مامانم در زد و گفت نانازی بیداری؟ نانازی!!!نمی ری تولد؟!! بعد هم  نمی دونم گفتم بله یا نه که اومد توی اتاقم .گفت: فرها*د اومده (شوهر شکو) هندی کم می خواد. پاشو  هندی کمتو بده. اینا می خوان فیلم بگیرن منم با اون اعصاب به هم ریخته فکر کنین چیجوری شدم.چنان جیغ بنفشی کشیدم  که فرکانسش اتاقمو لرزوند. منو فرض کنین با موهای زرد سیخ سیخی (آخه وقتی می خوابم موهام سیخسیخی می شه چون زبر شده ) با یه جیغ بنفش بگم نههههههههه.  طفلی مامانم  ماتش برد. همونطور که داشت در اتاقمومی بست به بابام می گفت این دختره چرا دیوونه شده!! بعد نمی دونم چطور فر*هادو پیچوند. وقتی بیدار شدم رفتم توی حال با همون موهای همون مدلی گفتم: مامان من خیلی خسته بودم. به زور خوابم برده بود از سر وصدای اینا و ... سرو تهشو هم آوردم.

یه ساعت بعد شــــفــــق و عـــلـــی هم اومدن که بریم خونشون فیلم ببینیم که نرفتم. سه تا سی دی دادم بهشون گفتم شما برین من و خرسی یه شب دیگه میایم. تا آخر شب هم شونصد بار با خرسی تلفنی صحبت کردیم و کلی دلتنگ هم شدیم و بعد هم لا لا.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:0  توسط نانازي بانو  | 

وای  من واقعن برای خودم متاسفم با این وسواسیتی که دارم. اینجا نه می تونم چیزی بخورم چون می دونم که سوسک شبها شیش و هشت می زنه روی میز و وسایل روی میزم و نه می تونم برم دستشویی چون نمی تونم از دستشویی که هوارتا آدم استفاده می کنن از یه طرف این خانم پ که همکارمه  هر دو دقیقه یه بار می ره دستشویی و از اونجایی که توی دستشویی گیر میافته باید برم نجاتش برم. آخه این دستشویی که این خانم میره درش بسته می شه و از اون طرف تا هولش ندی باز نمی شه. حالا اگه من نرم و از اون طرف هول ندم ،  اونم خجالت می کشه که در بزنه  مجبوره  همونجا بمونه. حالا من خودم اگه بمیرم هم نمیرم دستشویی ولی باید برم درو واسه این خانم باز کنم و از اون طرفم باید هی دستمو صابون بزنم و بشورم چون متنفر می شم از خودم. آخه باعث خجالته که بگم  اتاقم دقیقن روبروی سرویس بهداشتیه.  ولی به درد من نمی خوره که!!نمی خوام مامان!! الانم دقیقن هر وقت در سرویس بهداشتی می افته توی چشمم یاد درد خودم می افتمو جیگرم کباب میشه. آخه همیشه اگه هم احساس کنم که باید حتمن برم دستشویی  تحمل می کنم و نمی رم اخه این وسواسیتم اجازه نمی ده. الانم در همون حالت به سر می برم. بی خیال...

دیروز با خرس و کنا و ننه خرسی و دوست خرسی رفتیم خرید.قرار بود واسه خرس و برادرش کنا کاپشن و کفش بخرن که فقط واسه کنا انتخاب کردیم و دیگه وقت نشد واسه خرسی بگیریم. بعد منو خرسی از بقیه جدا شدیم و رفتیم واسه من یه کمی خرید های کوچیک کردیم. تخمه و آجیل خریدیم واسه شب که می خواستیم لاست ببینیم. معجون خوردیم که هیکل نحیفمون یکمی بیاد روی فرم.

یادم میاد اون وقتها که خیلی نافرم بودم مرتب دنبال رژیم های مختلف بودم. الان هلیا و طنین و ... می بینم که چقدر  مشتاق لاغرین یاد خودم می افتم.چه باشگاه هایی که نرفتم و چه غذاهایی که نخوردم و چه ورزش هایی که نکردم  اما خب دیگه بعد این همه سال الان دیگه خیالم خیلی راحته. یه جورایی هم به تعادل رسید وزنم و ثابت مونده. الان ۴۸ کیلو هستم. اما اگه بتونم به ۴۵ برسونم خیلی خیالم راحت می شه.

جوگیر شدم و یه پاکتِ (جای جوراب(جاجورابی:فرهنگستان زبان نانازی)) جوراب هم خریدم که آویزونش کنم به اتاقم.اصلنم پشیمون نیستم چون جااااااااااااااااااداره

لبوووووووووووووو خوردیم و اومدیم خونه خرس اینا. لاست و هم تا قسمت سوم از دی وی دی اولش دیدیم.صبح عمه خانمم زنگ زد بهم  کلی حرف زد باهام. خرسیم شونصد بار بهم زنگ زد و کلی حرف زدیم. دلش برام تنگ شده بود. قربونش برم که اینقده بی طاقتمه.

اگه بتونم از موهام عسک میزارم اینجا که رنگشو ببینین. خیلی وقته عسک نزاشتم از چیزاییکه خریدم و جاهایی که رفتم.خب خب می زارم.

من برم دیگه خونه خیلی دارم به دل و روده و کلیه و امعا و احشا ظلم می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 14:26  توسط نانازي بانو  | 

نمردیم و یکی از زحمات بی دریغمون تشکر کرد.

پنجشنبه که بازرس اومده بود اومدن همه مدارک و اسناد و چک کردن و از اونجایی که همه کارای من رو رواله خیلی ازم تشکر کردن. یه آقایی اومد اتاقم و گفت شما از زمان آقای ر اینجایین. منم گفتم نه من از قبلش اینجا بودم.  بعد یه دیدی به اتاق و پرونده های روی میز و مدارک و ... زد و تشکر کرد و رفت. منم

دو دقیقه بعد دیدم همون آقا با دو نفر دیگه اومدن و اون آقای اولیه داره همش از من تعریف می کنه و بعد هم یکی دیگه که سردار بود گفت: باید از این همکارمون تقدیر کنیم. و ازم تشکر کرد و رفت.یه ساعت بعد که جلسه تموم شد وقتی می خواستن برن، رئیس سازمان  که من اصلن ندیده بودمش و فقط اسمشو شنیده بودم بهم یه سکه داد. من اصلن نمی دونستم باید چیکار کنم. تشکر کردم و توی دلم داشتم می مردم از ذوق.

هیچکدوم از همکارام نمی دونستن. منم نگفتم بهشون بعدش تند تند به خرسی اس ام اس دادم بعد دیگه تبدیل شدم به یک عدد نانازی اکتیویته.آخه خب با یه پاداش می شه دل کارمنداشونو شاد کنن چرا اینکارو زودتر نمی کنن؟ انگیزم خیلی بیشتر شد.

دیگه اینکه گفته بودم می خوام برم آرایشگاه یا نه؟ حالا می گم. چهارشنبه رفته بودم آرایشگاه موهامو مدل سوزنی کوتاه کردم البته جلوشو خیلی کوتاهتر کردم. فکر کنم ۱.۵ سانتی. بعدم نوبت رنگ شد. یه رنگ بلوند خیلی خشگل. البته خرسی می گفت کنفی زیباتر بود ولی من گفتم بزارم یه مدتی بلوند  باشه بعد روشنترش می کنم. این شد که خیلی تغییر کردم. از اون رنگ قبلی متنفر شدم.

پنجشنبه هم که بازرسا رفتن رفتم خونه و تند تند حاضر شدم و وسایلامو جمع کردم و رفتم خونه مهو اینا .وقتی رفتم غذا حاضر شده بود و یه سریشو پخش کرده بودن و مرج هم داشت روی غذاهارو تزئین می کرد.(سالگرد مادربزرگم) این شد که بعد که مامان و عمه اینا که می رفتن خونه منو هم بردن خونه خرسی اینا رسوندن و خودشون رفتن. منم رفتم خونه خرسی اینا و با چهره خر در چمن پاریکال مواجهه شدم. نمی دونستم قضیه چیه و چرا این بشر با من اینجوریه .از خرسی پرسیدم باهاش قهری؟  دیدم میگه آره.  تازه فهمیدم قضیه چیه.آخه پاریکال یه جوراییه که اگه با خرسی قهر باشه با منم قهره پاریکال ... از این منگل دیگه انتظاری هم ندارم.

شب هم حاضر شدیم و رفتیم جشن نامزدی یکی از فامیلاشون.توی یه باغ بود و دیگه اینکه همونجا هر چی قر داشتیم ریختیم.شب که اومدیم خونه هلاک بودیم. دیروز هم طبق همه روزهای تعطیل ساعت ۱ بیدار شدیم و خرسی صبحانه درست کرد و خوردیم و بعد هم حاضر شدیم برای جشن بعدی که نامزدی یکی از دوستاش بود. مامان و خواهراش هم اومدن. اونجام خوب بود و بعد اومدیم خونه خرسی اینا و باز هم من و خرسی حاضر شدیم و رفتیم  مهمونی داییم که به مناسبت نامزدی پسر داییم بود. همه فامیلامونم بود و خیلی خوش گذشت. مرج و شیش کوچیک هم بودن.کلی رقصیدیم. البته جشن عقدشون دو هفته دیگست و دیگه کم کم باید اماده شم برای جشنشون.

آخر شب ساعت ۱۲.۵ منو خرسی اومدیم که بریم خونه دیدم خرسی می گه نانازی بریم جیگر بخوریم هوس کرده بود بچم. این بود که تغییر مسیر دادیم و رفتیم همونجایی که همیشه میریم. و جیگر خوریدن همانا و بوی کله پاچه به بینی مبارک خرسی جونم خوردن همان. این شد که سفارش کله پاچه هم داد. بعد از تناول جیگر و پاچه رفتیم یه دوری زدیم و بعد خرسی جونمنو رسوند خونه و  بوس بوسی کردیم و رفت.

این بود دیروزانه من و خرسی که همش به جشن و نومزدنگ گذشت.خیلی خوب بود.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:0  توسط نانازي بانو  | 

وای بازرس اومده.خاک وچوک شدیم رفت!!

۵ تا ادم خفن اومدن اینجا دارن همه مدارک و اسنادو بازدید می کنن. منم اینجا نشستم فشارم افتاده دارم خفه می شم!!!  خرسی می گه امشب برم جشن نامزدی فامیل مامانش.حسشو ندارم.

امروز سالگرد مادربزرگمه.دهمین سالگردشه.چقدر زود گذشت.

مامانبزرگ خوبم  چقدر همیشه جای خالیت حس می شه!! چقدر شونه هاتو تصور کردمو و سرمو روش گذاشتمو گریه کردم و چقدر نوازشاتو حس کردم با اینکه نبودی. چقدر دلداریهات بهم آرامش می ده با اینکه نیستی. عسل خانمی خودم خیلی دوستت دارم.همیشه به یادتم. همیشه همیشه

پ ن۱: کسی از طنین خبر داره؟ فکر کنم زلزله اومده توی وبلاگش!!!!

پ ن۲:بچه ها شنبه به همتون سر می زنم الان توی مد مثبتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:19  توسط نانازي بانو  | 

دقیقن یک عدد نانازی یخزده می باشم. شدیدن احساس سرما می کنم و نمی دونم چه مرگمه که وقتی سردم میشه دل و رودم به هم می پیچه و الانم در همون حالتم با این تفاوت که معده توخالی بنده هم مکدر و پریشانه و اونم به گمونم دلیلش سردیه و گرسنگی ایضن.  همه کارام مونده و نمی تونم هیچ کاری انجام بدم.

خب اندر حکایت دیروز منو خرسی. دیروز که تعطیل شدم رفتم خونه و یکمی به خودم رسیدم و با عمه خانمم رفتیم خرید. البته من چیزی نخریدم و فقط نظر می دادم. که عمه خانم اینو بگیر اونو نگیر عمه خانم این خوبه اون نیس.  طفلکی هر چی هم انتخاب می کرد می گفتم عمه خانم 

ولی بعدش که فهمیدم دیر شده و خرسی منتظرمه دیگه هر چی میدیدم می گفتم عمه خانم جون همین خوبه   آخه دیروز دو تا بلیط سینما بهمون دادن که منم زنگ زدم که با خرسی بریم فیلمشو ببینیم. این شد که رفتیم فیلم آواز گنجشک هارو دیدیم. دعوت خنده دارتر بود یه جورایی آواز گنجشک ها هنری بود. از اون صحنه هایی داشت که من عاشقش هستم. اصلن من فیلمای مجید مجیدیو خیلی دوست دارم. ساعت یه ربع مونده بود به هفت شب که به خرسی زنگ زدم دیدم منتظرمه که بریم سینما .باهاش قرار گذاشتم و با عمه خانمم خداحافظی کردم و رفتم سر قرارم با خرسی جونم. تند تند رفتیم سینما و یه کمی خوراکی خریدیم و مثل بچه های خوب نشستیم به فیلم دیدن و از اونجایی که من خیلی بچه خوبیم و اصلن موقع فیلم دیدن چیپس و پفک و چیزای صدادار نمی خورم  نشستیم فیلمو با آرامش دیدیم.

از سینما که اومدیم بیرون خرسی جونمو به شام دعوتش کردیم و از اونجایی که هردومون عاشق کباب و کله پاچه ایم رفتیم و حسابی از خجالت شکممون در اومدیم. هنوز یه لقمه نخورده بودیم که شـــفـــق زنگ زد و گفت: بیاین خونمون. ما هم شامو خوردیم و رفتیم خونشون. دیدم این شـــفـــق  خانم چشم عـــلــــی (پسرخالمو) دور دیده و داره راجع به جادو جنبل با عمش تلفنی صحبت می کنه. حالا عمه محترمشم دکتر داروسازه ولی ازوناییه که خیلی مثل من به فال قهوه اعتقاد داره. این شد که بعد از تلفنش چسبید  به من که نانازی برام فال قهوه بگیر منم گفتم باشه بساطو بیار .توی همین لحظه با نگاه های چپ و چندول خرسی جونم مواجه شدم که شدیدن مخالف این برنامه هاست. منم در کمال خونسردی به شـــفـــق  گفتم قهوه بیار دیگه منتظرم. این دفعه دیگه عکس العمل خرسی جونم از حالت تصویری به صوتی تصویری تبدیل شد و با همون نگاه ها گفت پاشو بریم. یعنی چی و ... و منم

ولی می دونید که اگه خانم ها بخوان کاری کنن هیچ مردی از پسشون بر نمیاد و این شد که بساطو آوردیم و فالمونم گرفتیم  و بماند توی فال الکی هی بهش می گفتم اگه جادو جنبل کنی کباب می شی  بعد  که یه کمی رو مخش کار کردم که خریت نکنه یه وقتی، عـــلــــی و خرسی جونم هم یه کمی حرفیدن خداحافظی کردیم و خرسی منو  رسوند خونمون و خودشم رفت خونشون. قربونش برم که اینقدر ماهه خرسی جونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:23  توسط نانازي بانو  | 

به یاد داستان شازده کوچولو:

اونجایی که شازده کوچولو توی اخترکش یه گل رز خشگل سرخ جوونه می زنه و گل می شه و شازده کوچولوهم براش همه کار می کنه.حتی از غر غر های گل هم ناراحت نمی شه و با تمام وجودش از گل مراقبت می کنه. اما یه روز(... شازده کوچولو با دلِگرفته آخرین نھالھای بائوباب را ھم ریشه کن کرد. فکر میکرد دیگرھیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارھای معمولیِ ھر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نمانده بود که اشکش سرازیر شود.به گل گفت: -خدا نگھدار! اما او جوابش را نداد.دوباره گفت: - خدا نگھدار!گل سرفه کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:

-من سبک مغز بودم. ازت عذر میخواھم. سعی کن خوشبخت باشی.

از این که به سرکوفت و سرزنشھای ھمیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست ھاجوواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمیآورد.

گل به اش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت ھم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مھم نیست. اما تو ھم مثل من بیعقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را ھم بگذار کنار، دیگر به دردم نمیخورد.

-آخر، باد...

-آن قدرھاھم سَرمائو نیستم... ھوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.(آخه همش به شازده کوچولو  ارد می داد که من سردمه باد شکوفمو خراب می کنه و ...)

-آخر حیوانات...

-اگر خواسته باشم با شبپرهھا آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره ای ندارم. شبپره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم میآید؟ تو که  میروی به آن دور دورھا. از بابتِ درنده ھا ھم ھیچ کَکَم نمیگزد من ھم برای خودم  چنگ و پنجهای دارم

و با سادگی تمام چھارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:

-دست دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ میکند. حالا که تصمیم گرفتهای برویبرو!

و این را گفت، چون که نمیخواست شازده کوچولو گریه اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...)

شد حکایت منو خرسی.همش قربون صدقم می ره و من ... همش اسباب آرامش منو مهیا می کنه و من ... همش برام  بهترین چیزارو می خواد و من ...

پنجشنبه که کارم تموم شد رفتم خونه و تا ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه شب دقیقن عین خرس خوابیدم. وقتی بیدار شدم دیدم  یه روزه از خرسم خبری ندارم.(غرور که می گن اینه) زنگ زدم به همراش دیدم می گه خونه دوستمم دیگه هم خونه نمی رم.از همتون خسته شدم و ...  می خوام دو روز واسه خودم باشم.  بعدش گوشیو خاموش کرد. منم دربه در دنبالش هی به این دوست زنگ بزن هی به اون دوست زنگ بزن که بالاخره موفق شدم بفهمم کجاست. تا ساعت ۱.۵  شب داشتم بهش می زنگیدم و گوشیش خاموش بود. فشارم افتاده بود و دستمم می لرزید. دیگه به ... خوردن افتادم که حالا این دو روز تعطیلی ازش بی خبر باشم چیکار کنم.    بعد یهو توی همین افکار بودم که رپرت اس ام اسم اومد و فهمیدم گوشیش روشن شد. بهش زنگ زدم و گفتم خرسی اذیت نکن جون نانازی بیا تو رو خدا. گفت نه و دیگه خسته شدم و ...  خلاصه اینکه بعد ۱۰ دقیقه دوباره زنگ زدم و کلی خواهش و التماس کردم که توروخدا بزار پس منم بیام و آخرش خرسم هم گفت بگیر بخواب صبح بیا پیشم. منم از خدا خواسته وسایلمو جمع کردم و صبح ساعت ۵ صبح بیدار شدم که هر چه زودتر ببینمش. خلاصه اینکه خرسی و دوستشو یه جایی دیدم و منو خرسی   شدیم و  با هم قرار شد بریم خونه خواهر دوستش.این شد که جمعه ناهار خونه خواهر دوستش بودیم. خیلی هم خوش گذشت. غروب همه با هم رفتیم بیرون.پاستیل خوردیم.(خیلی پاستیل دوست دارم) سینما رفتیم و فیلم دعوتو دیدیم. از همه بهتر اینکه به سفارش نیلوفر  سریال لاست می بینیم از این به بعد. آخه خرسی از داماد دوستش  دی وی دی هارو گرفت و رایت کرد. شب برگشتیم خونه خواهر دوستش و برنامه ریزی کردیم واسه شنبه که هممون تعطیل بودیم.(دیروز).صبح پاشدیم و وسایلو گرفتیم و راه افتادیم به سمت جمشیدیه. یه گشتی توی پارک زدیم و بعد هم بساطمونو پهن کردیم. کلی چیز میز خوردیم و بعد هم برگشتیم خونه دوست خرسی که یه خونه مجردی داره و خودشم کارمند بانکه. ساعت ۶ بود که شام خوردیم و منو خرسی خرت و پرتمونو جمع کردیم و اومدیم خونه. خرسی منو رسوند خونه و بعد خودش رفت خونه خودشون. البته قبلش یه سر رفتیم خونه خرس. دیشب که اومدم خونه یه دوش گرفتم و خوابیدم. توی راه هم به خرسی قول دادم که دیگه اذیتش نکنم . اونم دیگه قول داد منو اذیت نکنه و خونسرد تر باشه و بی خبر نره جایی!!

این بود تعطیلات ما.

پ ن ۱: راستی منم اون فیلمbody of lies  دیدم. البته فقط یه قسمت هاییشو.زیاد جالب نبود. فقط بازی گلشیفته مثل همیشه جذاب و خوب بود.

پ ن ۲: مارتایی  کجایی؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 9:21  توسط نانازي بانو  | 

دیشب مامانم اینا و خانواده های عمواینا و عمه اینا همگی عروسی یکی از فامیل های پدرم دعوت بودن. عروس  فامیل نزدیک پدرم بود و با داماد توی ادارشون آشنا شد و با هم تصمیم گرفتن عروسی کنن.دیشبم عروسیشون بود. عروس هم سن و سال منه. یادم میاد که اون وقتها که بچه بودیم و اونا میومدن خونمون ،چقدر با دخترعموها و پسر عموهام سر به سر اون و برادرش میزاشتیم. خیلی دوست داشتم  ببینم وقتی عروس می شه چه شکلی می شه.آخه خیلی خیلی لاغر بود با پوست فوق العاده سفید و موهای فرفری و بور به مهو اینا گفتم حتمن حتمن با موبایلشون عکس بگیرن و بهم نشون بدن. من و خرسم دعوت بودیم ولی از اونجایی که می دونستم خرس قبول نمی کنه که بیاد و بازم برنامه عروسی دوستم بخواد پیاده شه یا عروسی دوست خودش،پشیمون شدم.آخه ما هر جا عروسی بریم باید یکی از خواهراشم ببریم وگرنه ممکنه ماه از آسمون بیفته یا ممکنه یهو مرغ آب پز پا شه قد قد کنه ... .شب مامانم اینا از عروسی رفتن خونه عمه خانمم و خرسم که از ۸.۵پیشم بود تا ۱۱.۵ و داشتیم توی خیابونا دور می زدیم  ،منو رسوند خونه عمم.با یه بوس کوچولوی به یادموندنی.

از همون بوس هایی که آدمو یاد واق واق می ندازه.   از اون بوس هایی که یه تلنگر می شه واسه اینکه به خوت بگی تا کی می خوای دلتو گول بزنی؟!!یه کمی سخت تر باش!!زود ... نشو!!

وقتی رفتم بالا دیدم مامانم و عمم اونقدراز عروسیشون تعریف کردن که مثل ... پشیمون شدم از نرفتنم.  .کاش می رفتم!!

جمعه و شنبه تعطیلیم و من نمی دونم چه برنامه ای دارم. الان که خرسی تصمیم گرفته بشینه درس بخونه و کمتر بیرون بره و کمتر فکرشو درگیر مسائل جنبی بکنه منم باید یه برنامه ریزی درست و حسابی  واسه این دو روز بکنم. تو مد رفتنم. اصلن دوست ندارم یه جا باشم.شاید رفتم پیش دوستم. شاید با تور یه روزه برم کوه.شاید برم پیش دخترعموهام آنچه گذشت عروسی برگزار کنیم. 

فقط می دونم که خونه نمی مونم. نیاز به احیا روان دارم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 9:57  توسط نانازي بانو  | 

دیروز می خواستیم با خرسی بریم سینما.از صبح که این فکر زد به سرم تا غروب که تعطیل شدم فقط به ذوق و شوق سینما شاد بودم. اما چی شد؟!! قرار بود ساعت ۵ خرسی باشه جلو خونمون اما یه ربع به ۵ که زنگ زدم بهش دیدم جواب نمی ده. خلاصه بعد از دو بار زنگ زدن، خودش زنگ زد بهم:

خرسی: سلام        من: سلام کجایی؟!! خوابیدی؟    خرسی: خونم.آره!!

من: همونجا بی حال شدم. اصلن بد خورد توی ذوقم.الکی گفتم عیبی نداره و نیم بها بدون بلیطو بهانه کردم و اومدم خونه. خب واضح بود نمی تونست خودشو زود برسونه!!آخه همون دخترخالش که هند بوده الان برگشته و دیروزم مهمونشون بود.نمی دونم  چرا یکی میاد خونشون خرس نه میاد پیشم نه بهم زنگ می زنه! فکر کنم حس می کنه که  مردونگیش زیر سوال میره.این از سینمای دیروز من!! دیشبم از زور بیکاری زود خوابیدم. آخه اصلن توی خونه محبوبیت گذشته رو ندارم.بماند که مقصر کیه!!

حول و حوش ساعت  ۱۱ شب بیدار شدم و به خرسی اس ام اس دادم.اصلن یه زنگم نزد و با اس ام اس سر و تهشو هم آورد!!

امروز صبح ساعت ۶ بیدار شدم. و آماده شدم.نمی دونستم چیکار کنم از خونه زدم بیرون که یه مسیریو پیاده روی کنم. (کاش اینکارو نمی کردم که یاد خودم بیفتم) جلوی  کوچه شـــفـــق اینا سودابه(دوست دوران دانشگاهمو )دیدم. بعد از ۲ سال دیدمش.می خواست بره باشگاه و منتظر نامزدش بود که برسوندش.می گه عقد کرده. خونه مادرشوهرشو بهم نشون داد.سر کوچشون ایستاده بودیم و حرف می زدیم که شوهرشم اومد بیرون. چند بار توی خیابونمون دیده بودمش.یه قد حدود ۱۸۰ و تیپ اسپرت و موهای تقریبن روشن و چشم های عسلی. هر چی بود از سودابه خیلی بهتر بود. رفت ماشینشو از  پارکینگ یه حیاط بزرگ بیرون بیاره.خونه دوبلکسشون از بیرون معلوم بود. با گلای کاغذی روی سر در خونشون.یه سلام و احوالپرسی و تعارف و ... سودابه هم که کم نذاشت توی تعریف از من!!بعد آقا رو معرفی کرد: اسمش پوریاست. مهندس عمرانه! متولد ۵۹.زیر چشمی نگاش می کنم می گم از بچه های دانشگاه ما بوده؟!! می گه نه. دوست شدیم یه جورایی.دو تا خواهر داره و یه برادر. بهش گفتم. سودی چه جالب منم دوتا خواهر شوهر دارم و یه برادر شوهر! میگه نانازی شنیده بودم ازدواج کردی چرا منو دعوت نکردی...(جای خالی یه فحش خودمونی بود) می گم:هنوز عروسی نکردم. یه بله برون ساده و یه عقد محضری که دعوت نداره!!خسرو میاد جلو و موبایلشو می ده دست سودابه و میره سر وقت ماشین.سودابه هم تند تند می ره توی پیکچر و موبایلو می ده دستم. یه تیکه از فیلم عقد و چند تا عکس عروس . به سختی تشخیص می دم که عروس سودابست. توی لباس عروسی خیلی تغییر کرده بود.از اون عروس خشگلا شده بود!!میگه جشن عقدمه. اینام عکساشه!!می گم بی معرفت چرا منو دعوت نکردی؟!! می گه زنگ زدم به مهو، گفت تو مسافرتی!! ظاهرن عید ۸۷ بود. مهو هم چیزی بهم نگفت.

سودابه از این دخترایی بود که توی دانشگاه  خیلی به چشم میومد..یه صورت پر از جوش و پستی و بلندی و یه پوست تیره که وقتی روش کرم می زد عین بتونه فقط فرورفتگی های پوستشو پر می کرد و بد تر می شد. نمی تونم انکار کنم که چقدر از خود راضی بود و چقدر هم رفتارهای موذیانه داشت. از این بچه هایی که خیلی تخسن و اصلن با دیگرون راه نمیان. پایه زیر  آب زنی جلوی استادها بودو وقتی نزدیک امتحانا کلاسو تعطیل می کردیم به هر ترفندی خودشو به استاد نشون می داد که بگه من اومدم و بچه ها نیومدن.توی دوران دانشگاه هیچکی ازش دل خوش نداشت. جز دوست پسرش احمد. که از بچه های معدن بود. انتظار داشتم وقتی داره شوهرشو معرفی می کنه بگه احمد اما با کمال تعجب دیدم طرف خسرو از آب در اومد.خیلی راحت

می گه نانازی نامزدت کیه؟چیکارست؟ گفتم  اسمش خرسیه!! و بعدم کلی جقول بغول سر هم کردم.رو هم اصلن نمی دونم چی گفتم.

اون گفت:عید امسال عروسیشونه. یه خونه حیاط دار خریدن براشون و (ظاهرن آقا خسرو خونه آپارتمانی دوست ندارن).خسرو هم با دوستاش یه شرکت دارون و الانم توی کار بساز و بفروش هستن.بیست دقیقه ای با هم حرف زدیم و  آدرس ایمیلشو گرفتم تا چند تا از عکسای خودمو خرسیو براش بفرستم. می دونم که این کارو نمی کنم.ازش خداحافظی می کنم و میام سر کار. زودتر از همیشه می رسم.

می رم توی خودم.آرزوهام.گذشتم.همه چیو مقایسه می کنم.بغض می کنم.فرق پدر خسرو با بعضی از پدرا چیه؟!! اون پدرایی که چون نمی تونن زندگی بچشونو طبق روال عادی تامین کنن با هر تقو توقی می گن باید جدا شین؟ چون از قبل فکر حالارو نکرده بودن می خوان تیشه به ریشه یه زندگی نوپا بزنن؟!!بی حالم.بی حوصله می شم. خسته می شم. یاد حرفای شـــفـــق می افتم که یه زندگی فقط به مادیات بسته!!

نتیجش اینه که همه رو لعنت می کنم. هر کی که آرزوهامو ندید گرفت.مخصوصن خودمو. که بیشتر از همه به خودم ظلم کرد.

پ ن: اسمش پوریا بود اما سودابه خسرو صداش می کرد.چرا؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:30  توسط نانازي بانو  |