تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم
دیروز  خرسی اومد دنبالم و قرار شد با هم بریم سر قرار با عـــلـــی و شـــفـــق. هرچند چون ترافیک بود با یه ساعت و نیم تاخیر رسیدیم کلی هم شـــفـــق غر زد  ولی خب خیلی خوش گذشت. اول بساط کباب جیگر و بعدم جوجه کباب و آجیل و قلیون و ...خیلی خوب بود. مخصوصن توی هوایی که یه کمی نمناک بود. حول و حوش ساعت ۹ برگشتیم. من و خرسی رفتیم خونه خرسی اینا. و اونام رفتن خونشون.هفته گذشته مامان خرسی و پاریکال همراه خاله خرسی رفته بودن تنکا*بن(شهسو*ار).جایی که دخترخاله خرسی اونجا دانشجوئه.این همه راه رفتن ولی سوغاتی برای من چیزی نیاوردن حتی یه کلوچه!!قابل توجه خرسی که همش می گفت همه مادرزن دارن!!! همه مادرشوهر دارن به خدا  تازه با وجود پاریکال عمرن اگه واسه من چیزی می گرفت.من اصلن توقع سوغاتی نداشتم ولی خب از اونجایی که خرسی خیلی پرتوقعه کم کم به منم سرایت کرد. الان دارم به خودم لعنت می فرستم که چرا تا جنوب کوبیدیم رفتیم و اون همه خنزر پنزر جمع کردیم آوردیم فقط واسه دیگرون. به جای اینکه واسه خودمون و خونه آیندمون چیزی بگیریم.البته ارزششو داشت واسه دخترعموهام گرفتم چون اونا اگه تا یه شهرم اونورتر برن منو فراموش نمی کنن.

دیشب که از باغ برگشتیم رفتم توی اتاق خرسی دیدم پاریکال روی تختش دراز کشیده و داره اهنگ گوش می ده. وسایلمو گذاشتم و هی بهش نگاه کردم.هی توی اتاق الکی اینور اونور کردم که یعنی می خوام لباس عوض کنم  اصلن به روی مبارکش نیاورد. من نمی دونم مگه من باید بهش تذکر بدم. چرا خرسی اینکارو نمی کنه!! چرا این پاریکال خودش این درکو نداره!!تازه بعد از اینکه خرسی اومد توی اتاقش به خرس نگاه می کنه میگه لباس عوض می کنین؟ نه گور تورو می کنیم. اون از اون شب که بدون اینکه در بزنه اومد توی اتاق خرس در حالی که منو خرس توی فاز عشقولانمون بودیم اینم از دیشب به خدا تا خرسی میاد که منو ببوسه تنم می لرزه همش به در نگاه می کنم و تپش قلب پیدا می کنم.در کل اصلن هیچی از اون فاز حس نمی کنم.حداقل خونه ما من یه اتاق اختصاصی داشتم که کسی به خودش اجازه نمی داد اصلن بیاد توی اتاقم چه برسه به اینکه در نزنه!!

مامان خرسی هم دیشب نمی دونم ماه بود توی شب یا نبود ستاره ها تابیدن یا نتابیدن یه پارچه رو تشکی و یه پارچه دستمال دم دستی بهم داد که اونم ماجرا داره. (البته مطمئنم اگه کسی از اون پارچه ها خوشش میومد عمرن اونارو بهم نمی داد). ماجراشم اینکه که یکی میاد زنگ خونه خرسی اینارو می زنه و میگه پارچه دارم اونام همه جمع می شن و پارچه ها رو نگاه می کنن و بعد اون یه پارچه ۴۰ متری و یه پرده ای و چند تا تیکه بهشون می ده و پولشو می گیره و می ره. بعد هم که می ره اینا می بینن از هر پارچه ای نصفش هست. یعنی اونی که باید ۴۰ متر می بود ۱۳ متره. یا اون بیست متریه ۹ متره و ... . نمی دونم شگردش چی بود. هر چی بود کلاه گشادی گذاشت روی سرشون. 

از برکت همین اقا دزده بود که اون دو تا تیکه پارچه هم به من رسید و شد سوغاتی ما!!

پ ن۱:  از هر کسی که این اقا دزده رو مشاهده کرد خواهش می شه به وبلاگ نانازی خبر بده و خانواده خرسی ای رو از غصه برهاند .اینو هم بگم من پارچه هامو پس نمی دم ها گفته باشم!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11:25  توسط نانازي بانو  | 

من یه پسر خاله ای دارم به اسم ع ل ی. این آقا پزشکه و متولد سال 54. پدرش معلم ادبیاته و خاله ی منم دیپلم و خانه دار. عَــلـــی دو تا برادر و چهارتا خواهر داره.(تنظیم خانواده رو حال می کنین؟!) بچه اول خالم یه دختریه که نوه اول پدربزرگ مادری منم هست و در کل اگه چپ به یکی نگاه کنه طرف حساب کار میاد دستش.( از اولش خیلی بهش بها دادن)این خانم که الان خودش اقرار می کنه که چشماش دیگه خاصیت گذشته رو ندارن، فوق لیسانس ادبیاته و توی سن 30 سالگی عروسی کرد و توی 40 سالگی بچه دار شد. بچه دوم  خالم یه دختریه که خیلی خانمه. متخصص زنانه و با یه پسر خاله دیگم ازدواج کرده. برادر بزرگ عَــلـــی که بچه سوم خانوادشونه پزشک عمومیه و خواهر سومی عَــلـــی مهندس منابع طبیعیه و اون یکی برادرشم سال آخر رشته عمرانه. یه خواهر دیگه هم داره که عشق دندونپزشکی داره و دو ساله که پشت کنکور مونده. خلاصه اینکه بار علمی خانوادشون سنگینه! پدر عَــلـــی یه فرهنگی بوده که همه درآمدشو خرج تحصیل و بچه هاش می کرده. البته باغ زیادی داره که بهش به ارث رسیده. عَــلـــی ما دو تا خواهر و یه برادرش ازدواج کرده بودن و دیگه نوبتش رسیده بود که اونم دست به کار شه! از اونجایی که عَــلـــی توی فامیل ما از نظر مهربونی و اخلاق تک بود داییم که بهش خیلی مطمئن بود اونو به یکی از همکاراش معرفی کرد. دختر خانمی به اسم ش ف ق.حالا ماجرا این بود که  شــفــق یه دختر پولدار بود که پدرش یه کارخونه لبنیاتی و یه  مرغداری بزرگ داشت. حالا نمی دونم اون کارخونه لبنیاتیو هنوز داره یا نه اما مرغداریشون رفتم و دیدم که چقدر بزرگه! شــفــق از اونجایی که توی محیط کارش کلی پزشک وجود داشت،خیلی دوست داشت با یه پزشک ازدواج کنه و اینو علنن به داییم گفت و داییم هم  پسر خالمو معرفی کرد. عَــلـــی پسر خیلی خوبی بود. اخلاق خاصی داشت و آرومی و متانت توی رفتارش موج می زد. این شد که عَــلـــی اومد محل کار داییم و شــفــق. خلاصه اینکه بعدش خاله و دختر خالم اومدن و از نزدیک شــفــقو دیدن و بعد هم رفتن واسه خواستگاری.پدر  شــفــق  یه آقای دیسیپلن و خیلی باشخصیت بود. یه جورایی فوق العاده سخت گیر. خلاصه اینکه پزشک بودن  عَــلـــی و داشتن اون خواهر و برادرها و یه بابای فرهنگی باعث شد که پدر شــفــق به این ازدواج روی خوش نشون بده.خلاصه اینکه این دو تا با هم ازدواج می کنن. پدر شــفــق یه خونه توپ براشون یه جای توپ می گیره البته می گه خب شما که می خواین رهن بکنین پول رهنو بدین براتون خونه بگیرم.یه خونه دقیقن روبروی اداره شــفــق براشون می خره. شــفــق ماشینم که داشت و یه جهیزیه خیلی عالی به دخترش می ده . پدر عَــلـــی  هم تا اونجایی که در توانش بود برای خرید عروسی و سرویس طلا و جشن و ... پول کنار گذاشت. اما سرویس 60 میلیونی که پدر شــفــق انتخاب کرده بود در توان یه فرهنگی بازنشسته خب نیس. واسه همینم به یه سرویس 7 میلیونی رضایت می دن. یا لباس عروسی چند میلیونی که اونو هم پدر عَــلـــی گرفت. اما توان گرفتن یه جشن 50 میلیونی برای عَــلـــیو نداشت. واسه همینم گفت می خوام توی فلان هتل براشون عروسی بگیرم و  فلان قدر هزینه کنم. اما پدر عروس گفت شما هزینه هایی که می خواین بکنین بدین به من دیگه کاری نداشته باشین. این شد که توی یکی از بهترین باغ ها یه جشن فوق العاده براشون گرفت. بین هر میزی یه تاق گل طبیعی (لیلیوم و رز سفید و ...) و یه مشعل گذاشته بودن که هزینه اون گلها توی اون شب به 3 میلیون رسیده بود.به محض ورود مهمون ها با چای شیرین و  شیرینی خونگی و دستی و یه ظرف شکلات و آجیل و بستنی پذیرایی می شدن. یه سمت باغ تخت و قلیون و ... با مطرب سنتی و ... و سمت دیگه که ارکست و خواننده و  رقاص و ... . یه قسمتی پیش غذا آماده بود که هر کسی گرسنش می شد با سوپ و اوناع ساندویچ و انواع نوشیدنی ها و انواع سالادها پذیرایی می شد. منوی شام عروسیشون شامل  97 نوع غذای ایرانی و فرنگی بود. دسر شامل انواع ژله و کارامل و ... بود.یه شب به یادموندنی برای عروس و داماد و مهمونایی   که اونجا بودن ترتیب داده شد.خلاصه اینکه تا صبح زدن و خوندن و رقصیدن. اون شب تموم  شد تا اینکه من متوجه شدم خونه عَــلـــی و شــفــق یه کوچه با ما فاصله داره. یه روز که از سر کار اومدم خونه دیدم یکی زنگ خونمونو می زنه. شــفــق می خواست بره بازار و تنها بود. جالب از همه اینکه ما تا اون روز شاید بیشتر از 2 یا 3 جمله هم با هم حرف نزده بودیم. آماده شدم و باهاش رفتم بازار. این بیرون رفتن هامون باعث شد بیشتر با هم صمیمی بشیم. و توی همین صمیمیت ها متوجه هزینه هایی که کردن شدم، شایدم این خانم یه بزرگنمایی هایی کرده اما به چشم خودم دیدم و نمی تونم فکر کنم بهم درغ گفته. امارو ارقامم چون اون بهم گفته فکر می کنم درسته!! شــفــق خیلی ساده بود.خیلی زود باهام صمیمی شد. خیلی زود گفت که از رفت و آمد بدش میاد در حالی که عَــلـــی توی یه خانواده پر جمعیت بزرگ شد و کاملن اجتماعی بود.دوست نداشت خواهرزاده ها و برادرزاده های شوهرش بیان خونشون و اجازه هم نمی داد چون معتقد بود دست شکلاتی یه بچه نباید به جایی از خونش بخوره. دو سال بعد اونا بچه دار شدن. اما شــفــق حتی حاضر نشد بچشو به خونش بیاره.بچه رو گذاشت خونه مادرش و خودش اومد خونه. حالا اون بچه که یه پسر بچه نازه به مادربزرگش می گه مامان و به پدربزرگش می که بابا. هنوزم که هنوزه بچه دو سالش شده اما فقط یه روز توی هفته میاد خونشون و فوری برش می گردونه.  شــفــق دختر خوبیه. خیلی دوستش دارم. توی اون مدتی که باهاش بودم خیلی چیزا اومد دستم. فکر کنم بیشتر از خواهرهای عَــلـــی می رفتم خونشون. بیشتر از همه فامیل.هنوزم که هنوزه بیشتر از همه میرم پیشش.کسی باهاش صمیمی نیست.نه از بین همکاراش نه از فامیل. حتی دوست هایی که پیدا می کنه نمی تونن زیاد تحملش کنن. فامیل نمی تونن این دخترو بپذیرن. از نظر اونا شــفــق غیر عادیه و احترام سرش نمی شه. از نظر اونا عَــلـــی حیف شد. منم با اینکه خیلی شــفــقو دوست دارم اما  گاهی فکر می کنم هیچوقت پول خوشبختی نمیاره. با اینکه پسر خالم خیلی شانس آورد که اول زندگیش صاحب همه چی شد و دغدغه پرداخت هزینه هاشونو نداره ولی حیف که نمیتونه یه شب خانوادشو دعوت کنه . یا حتی یه شب با برادرش بشینن پای تلویزیون خونشو و یه مسابقه فوتبال ببینن. شاید دوست داشت صدای پسرش توی خونش بپیچه. شاید دوست داشت هر وقت که از سر کار میاد خونه پسرش بیاد بهش خوشامد بگه. یه زندگی استثنایی دارن اینا. که تحملش برای منو و خرسی سخته.

فردا قراره با عَــلـــی و شــفــق بریم باغ خرسی اینا. اونجا بساط جوجه کباب و جیگرو هم ردیف می کنیم  و مطمئنم که خوش می گذره. البته با خرس جونم خیلی خوش می گذره. قربونش برم که دیشب تا باباش میومد توی اتاقش خودشو لوس می کرد.با من سر جنگ داشت بچم. امروزم با مهو قراره بریم بازار.می خواد کیف و کفش بخره و تنهاست.مرج تا 5 اضافه کاری می مونه و نمی تونه با ما بیاد.ماکارونی هم که امروز برمیگرده تبریز. من موندم با این مهو خنگول .کجا ببرمش که نق نزنه؟!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدن نوشت: اینجا یه محیطیه که مال خودمه و گاهی دوستام به من سر می زنن. بنا براین مهم نیس کسی چی فکر می کنه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 13:55  توسط نانازي بانو  | 

یه جمع تقریبن ۴۰ نفری هستیم. شایدم هم ۵۰ نفر. جشن عقیقهی پسر دایی خرسیه! دقیقن ۱۰ نفر از فامیلهای خرسی هستن و ۳۰ و اندی نفر بعدی از خانواده زندایی خرس ( خوشبختانه یا متاسفانه خرسی اینا خیلی کمن! تقریبن یک سوم یه خانواده معمولی).  من و خرسی خیلی دیر می رسیم. آخه دقیقه نود به این نتیجه می رسم که باید لباس مجلسی تری می پوشیدم و واسه همینم می رم خرید لباس که البته چیزی که دلخواهم باشه پیدا نمی کنم. یه تاپ مشکی که جنسشو خیلی قبول دارم همراه لباس هام برده بودم خونه خرس. اینا همونو  تنم می کنم. یه تور صورتی هم که رویه لباس مجلسی قدیمیم بود با خودم برده بودم. یه جورایی اینارو ست می کنم و با یه شلوار که بهش بیاد و یه کمربندی که سوغات بلژیکه! من و خرسی دیرتر از همه می رسیم. کادوها رو باز کرده بودن. مامان خرسی و دو تا خواهراش و خاله و دخترخالش روی یه کاناپه نشستن و با هم حرف می زنن و هر چند لحظه یه بار روی یکی از فامیل های زندایی خرسی زوم می کنن. هیچکی از اون نفراتی که گفتم روی کاناپه نشسته بودن منو دعوت نکردن که پیششون بشینم. من دقیقن سمت کناریه اون کاناپه قسمتی که مردها نشستن می شینم. جایی که خرسی نشسته.خیلی سردم می شه!یه نفر اون طرف تر نشسته.دقیقن کنار مامان خرسی. یه خانم چاقی که چشمای سبزی داره و منو یاد یکی از آشناهامون می ندازه که خیلی وقته ندیدمش! به همه نگاه می کنه اما حرفی نمی زنه. گاهی به منم یه نگاهی می ندازه و بعد فوری چشمشو بر می گردونه و بعد لبخند می زنه. زیر لب با خودش حرف می زنه. یه کمی که توی نخش می رم حس می کنم که درکش می کنم. دوست دارم حرف بزنه! شاید مثل بقیه نباشه. شاید حس دخالت و سرزنش نداشته باشه. شاید یه کمی مهربون تر باشه! شاید منو از خودش بدونه!شاید حس غیبت پشت اعضای خانواده رو نداشته باشه. ولی اون خیلی کم حرفه. مظلوم به نظر میاد. دلم براش می سوزه. یه کمی که فکر می کنم از خودم می پرسم کی اونو به این روز انداخت؟! کی از یه دختر زیبا و درسخون و باهوش یه دختر چاق و بی ریخت و روانی ساخت. خودش؟ من که باور نمی کنم.خرسی هیچوقت از فر*حناز بهم نگفته بود. یه خاله ی تنی که خیلی جوونه اما روانشو باخته! ماجراهاییو دیده که از پا درش آورده و نابودش کرده. یکی که اسمش فر*حنازه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پنجشنبه ۲۵/ ۷/ ۸۷  ساعت ۱۱ شبه.روی تخت مرج دراز  کشیدم. و دستم زیر چونمه. به بچه ها نگاه می کنم و اما فکرم جای دیگس. منتظر یه زنگم. یکی که حالمو بپرسه.یکی که منو واسه فردا دعوت کنه برم پیشش.مرج روی صندلی روبروی تخت نشسته. مهو اون پایین روی زمین به تخت تکیه داده و داره توی آینه کوچیک به خودش نگاه می کنه و همش می گه چه زشت شدم. ماکارونی داره از ماجراهایی حرف می زنه که توی تبریز (شهری که توش درس می خونه) اتفاق افتاده و هر چند دقیقه یه بار بلند می شه و تصویری توضیح می ده. یه آن می رم به ۵ سال پیش.زمانی که پنجشنبه ها همگی دور هم جمع می شدیم و کلی بگو و بخند داشتیم. به هیچی فکر نمی کردم. فکرم دقیقن همونجایی بود که نشسته بود! دلم هوای اون روزهارو می کنه. ییهو مرج می گه یادتونه اون موقع ها که دور هم جمع می شدیم و تا صبح خاطره و خنده و رقص و بازی؟!!چقدر بی خیال بودیم. می گم من دلم واسه اون روزا بال بال می زنه کاش از بچگی با خرسی دوست بودم و تا پیری دوست می موندم خیلی بی استرس بودم.الان دارم فقط حسرت اون موقع ها رو می خورم .مرج می گه اصلن دوست ندارم به اون روزا برگردم. دیگه دانشگاهو نمیتونم تحمل کنم.استرس کار و  زندگیم و دوستی و ... ولی این زمان هم دوست ندارم باشم.می خوام معلق باشم. مهو می گه من دوست دارم بر گردم به اون دوران. اصلن این دورانو دوست ندارم باشم. مصی هم با من بیاد اون دوران. ماکارونی می گه من که عشقم پزشکی بود و بهش رسیدم دوست ندارم الان از دستش بدم. دوست دارم برگردم به اون دوران به شرطی که بدونم در آینده پزشکی قبول می شم. بعد همگی می گیم بی خیال الانو بچسبیم. بعد دوباره شروع می شه. خنده های ما. خاطرات با اجرای صوتی و تصویری ماکارونی . تعریف سوتی هامون. زندگیمون. عشقمون و ...

من بهشون نگاه می کنم .می خندم. قهقهه می زنم. سوتی هامو و خاطرات خنده دارمو تعریف می کنم. اتفاقات جالبی که برای من و خرسی می افته و ... قلبم ولی همچنان تند می زنه. استرس دارم و منتظر یه کارت دعوتم از یه نفر. یکی که منو بخواد و هیچوقت تنهام نزاره یکی که مثل آسمون بالای سرم باشه. قدرتمند. حامی و با عظمت... شاید خیلی پرتوقعم.!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 10:53  توسط نانازي بانو  | 

من دیروز زیبایی با همسرم داشتم.خیلی خوب. خرسی عزیزم گاهی اونقدر منو درک می کنه که خودم شرمندش می شم .گاهی از اینکه شاید از دستش بدم دیوونه می شم و دست به کارهای خنگولانه می زنم. از اینکه محبتشو برای شخصی غیر از من خرج کنه قلبم تند تند می زنه! از اینکه نکنه  دیگه عشقش نباشم اذیت می شم. چقدر ضعیف شدم. می ترسم نکنه فر*حناز شم. نکنه منم اونقدر بی حوصله شم که خودمو هم از یادم ببرم. نکنه یه وقت بی ریخت شم. نکنه ... به جایی برسم که دیگه هیچکی منو نخواد . نکنه همه از من ببرن. نکنه بگن خودت خواستی و منو تنها بزارن. نکنه همه بی خیال من شن. یه مدتی فکر می کردم هیچکی منو نمی خواد . هیچکی به فکر من نیست. برای همه  یا یه زنگ تفریحم یا یه مهره  اضافی که صبح بره سر کار و ظهرم بیاد خونش و بچپه توی اتاقشو صبح فردا روز از نو روزی از نو. تازگی ها روحم خیلی ضعیف شده. اونقدر که دیگه مثل قبل مقاوم نیس. دیگه بی خیال شده.

الان تنها امیدم خرسمه!! خرسی گاهی می خوام بمیرم. فقط برای تو خرسی جونم. .گاهی می خوام بغلت کنم و ببوسمت. به هیچکی و هیچکس فکر نکنم. نه به خواهرت که لج دراره نه به خالت که مسبب همه افکارهای مشوش منه و نه به انگل نه به هر کی که ازش متنفرم. نه به خارج نه به کارم و ...

خیلی دوستت دارم. خیلی دوستت دارم. خیلی دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 16:47  توسط نانازي بانو  | 

دیروز که از سر کارم رفتم خونه تند تند  دقیقن مثل هانیکو  حاضر شدم و وسایلمو ریختم یه طرف و یه چیزی خوردم و تند تند رفتم دوش گرفتم. موهامو سشوار کشیدم و سرمو گذاشتم روی بالشتم تا یه چرتی بزنم و آماده شم  برم پیش خرسی!!

آخه قرار بود شام بریم خونه خالش اینا مهمونی.  اینو هم بگم روابط من و خاله خرسی در یک عملیات انتحاری از طرف من و خودش بسیار مسالمت امیز شده و گوش شیطون کر نظرمم نسبت به همه چیز برگشته الا رفتارهای غیر معمول پاریکال اینو هم اگه بی خیالش شم خیلی دیگه عالی می شه!!!

داشتم می گفتم خرسی زنگ زد و منم خواب آلود بیدار شدم و تندی حاضر شدم رفتم جایی که باید خرسی جونمو می دیدم.بعد با هم رفتیم خونشون و یه کمی معطلی و بعد همهگی رفتیم خونه خالش. البته از اونجایی که عادت ندارم دست خالی جایی مهمونی برم یه بسته شکلات کاکائویی-میوه ای هم خریدم برای مهمونی.

همه چی اونجا عالی بود فقط طبق معمول که پاریکال نمی تونه هیچوقت شادی منو ببینه ییهو مثل این دیوونه ها اومد کنار خرسی و دستشو گذاشت دور گردنشو تند تند در گوشش پچ پچ می کرد. منو می گین الکی خودمو شاد نشون می دادم یعنی هیچ اتفاقی نیفتاده اما خیلی عصبی شده بودم. از همونجا معدم شروع کرد به دینگ دینگ زدن .آخه نمی دونم من اگه برم کنار شوهرم بشینم بده! باهاش یکمی جلوتر از بقیه قدم بزنم بده! چرا در گوشی یکی با شوهرم حرف بزنه بد نیس؟!!

دیگه نتونستم طاقت بیارم به بهانه گرفتن کیفم رفتم توی اتاق و خرسیو هم صداش کردم و بهش گفتم چرا جلوی من اجازه می دی خواهرت باهات در گوشی حرف بزنه؟!فکر منو نمی کنی؟ اون لحظه همه وجودم می لرزید.اسید معده مبارک بنده هم مرتب ترشح می شد خفن!!

فکر می کنین از اتاق اومدم بیرون چی دیدم؟ یک عدد پاریکال که پشت در ایستاده!

دیگه بقیش خیلی خوش گذشت.دبرنا بازی کردیم و سه دور آخرو من و خرسی بردیم. خیلی خوب بود.دیگه اینکه همه چی خوب بود تا اینکه اومدیم خونه دیدم دارم از درد معدم به هلاکت می رسم. هر وقت شدیدن عصبی می شم و توی خودم می ریزم همینجوری می شم. البته از صبح استعداد داشتم  ولی وقتی عصبانی شدم تشدید شد. تا یه ساعت به خودم می پیچیدم به هر طرفم که می خوابیدم دردش بیشتر می شد. خرسی طفلکی هی دستمو گرم می کرد و منو دور پتو می پیچید و هی می گفت بریم دکتر اما قبول نکردم. می دونستم از کجا آب می خوره.خلاصه اینکه تا صبح ده بار بیدار شدم.صبحم که با دیدن روی ماه پاریکال صبحمو شروع کردم بازم به گند کشیدش. بهش می گم پاریکال جورابت چه خوشگله با یه لحنی می گه خرسی برام دو سال پیش از جورابان خرید. با یه غلظتی می گه جورابان که منو عصبی کنه! می دونه من به چی حساسم ها! اونم هی گیر می ده به خرسی. خرسی هم ترسو!! منم دیدم صبحم به ... رفت نمی تونستم با خرسی بوس بوسی کنم. بیچاره خرسی مقصر نیس ولی  منم خنگم دیگه!!

بعد از صبحانه خرسی منو رسوند ایستگاه و اومدم سر کارم.

خدایا یه کاری کن این مسئله هم برام حل شه.یا پاریکالو آدم کن که مثل ادنم رفتار کنه تا من باهاشون جون جونی شم یا منو بی خیال کن!!

ولی بیخیال پاریکال. دیشب اگه از درد معدم فاکتور بگیرم خیلی خوش گذشت.خیلی خوب بود . خالشم دستش درد نکنه. دست تنها اونهمه زحمت کشید برامون.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:30  توسط نانازي بانو  | 

پنجشنبه که تعطیل شدم رفتم خونه و یه دوش گرفتم و آماده شدم.وسایلمو جمع کردم و رفتم پیش خرسی جونم. از اونجا من و خرسی رفتیم جایی که خرسی با دوستش سیاوش و دوست دختر سیاوش قرار گذاشت. بعد ما جلو و اونام پشت سرمون رفتیم باغ خرسی اینا که خارج از شهره.خیلی خوب بود.حول و حوش ساعت ۹ یا شایدم بیشتر رفتیم خونه خرسی اینا. خاله  خرسی اونجا بود.با جوجه مریض می خواستن برن عروسی پسر دوست خاله خرسی. چند تا فیلم هم خرسی گذاشت که ببینیم که یکیش خیلی ترسناک بود و گذاشتیم کنار. یکی هم کیفیت نداشت.یکیش خیلی خنده دار بود. دیروز بعد از ظهر  یه سر با خرسی اومدیم خونه ما و من وسایلمو جمع کردم که شب بریم عروسی دوست خرسی. شب منو خرسی رسمن عروسی دعوت بودیم اما پاریکال و جوجه مریض هم با ما اومدن.اولش من اصلن راضی نبودم. چیزی هم نگفتم.ولی نه راضی بودم خودم برم و نه دوست داشتم کسی دنبالم راه بیفته! اما تا بهانه آوردم که تنهام و مختلط هم نیس من اونجا چیکار کنم مامان خرسی تند تند گفت پاریکال میاد باهاتون. از اونجایی که خانم پاریکال می خواست کلاس بزاره گفت من نمی یام. منم یه دقیقه صبر نکردم و به جوجه مریض گفتم باهامون بیاد .بهتر از این بود که پاریکالو تنهایی تحمل کنم. اونم فوری قبول کرد. خورد تو پوز پاریکال.شب که جوجه مریض اماده شد که بریم نمی دونم خرسی ییهو چش شد که به پاریکالم گفت بیاد. از این حرکتش خیلی حالم به هم خورد.اونم بی معطلی حاضر شد که بریم. خب من نمی دونم ما دو تا زن و شوهر جوون نمی تونیم یه مهمونی تنهایی بریم از خونشون؟!! می دونستم که تنهایی اگه بریم خرس اونقدر بد اخلاقی می کنه که حالمو خراب می کنه واسه همین زدم به بی خیالی. رفتیم عروسی اما خواستم مثل مجردها باشم. بی خیال من که چیزی از نامزدی نمی فهمم با این وضع.حداقل انتظار داشتم خرسی باهام مشورت کنه!!یعنی اینم انتظار زیادیه؟!!حتی تا النم به روش نیاوردم که از این وضع اینجوری ناراحتم! شاید اگه بخونه اینارو ناراحت بشه! ولی خرسی جون من می خواستم با تو باشم بودن با خواهرات برای من جذابیتی نداره.دوست داشتم با تو باشم حالا که مختلط نبود می خواستم تنها باشم.

ولی اینام اگه اومدن بهتر شد چون اونجوری با اخلاق خرسی و با تجربه هایی که دارم بهم زهر مار می شد. اونجام همش به مسخره بازی و شیطونی گذشت. اما با همه این برنامه ها به زن رضا یه کمی حسودیم شد که دوتایی با هم اومده بودن ولی ما ایلی پا شدیم رفتیم.می دونم که تا نامزدیم این چیزارو باید تحمل کنم. ولی حداقل دو تا پارتنر داشتم واسه رقص!!

دیگه اینکه شب دوست خرسی از سمنان اومده بود و یه کمی لواشک اورده بود. اونم تا یه مدت دیگه قراره متاهل شه! شب برگشتیم خونه و یه کمی آنچه گذشت  داشتیم  با بازی نانازی، جوجه مریض، پاریکال و با کارگردانی مامان خرسی

امروز صبح هم خرسی جون و باباش منو رسوندن ایستگاه.الانم بنده از سر کار دارم می نویسم.امشبم قراره بریم خونه خاله خرسی. البته قراره!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:25  توسط نانازي بانو  | 

از همه اونایی که عشقو برام تعریف کردن ممنونم. ...

هر چند وقت یکبار یاد قطب نمای جیبی آقاجونم (پدربزرگم) میاد توی ذهنم. یه جورایی کلاف ماجراش منو درگیر می کنه و  یه حس مبهم ، یه جور تعصب خاص میاد توی وجودم و بعد یه بغض سنگین راه گلومو می بنده و منو می بره به اون دوران و بعد ولم می کنه که سقوط کنم به همین جایی که هستم.

تنها چیزی که می مونه فکر اینه که ما آدم ها فقط می خوایم چیزایی که دوستشون داریم فقط مال خودمون باشن.می خوایم از همه بگیریمشون تا فقط فقط پیش خودمون نگهش داریم. توی این گیر ودار یه وقتهایی بقیه تلاش می کنن که ازمون بگیرنش اما اولش با زبون خوش و بعد دعوا و کینه و دشمنی می خوایم پسش بگیریم یا اگه هنوزم داریمش چشم بقیه رو ازش دور کنیم.حالا دو حالت وجود داره.۱- در بهترین حالت اینه که بقیه از  اون چیز می گذرن و می زارن اون چیز مال یه نفر باشه و عوضش صحیح و سالم بمونه چون همه دوسش دارن وجودش مهمه و اینکه کجا باشه مهم نیس.فقط صحیح و سالم  بمونه. ۲- اما اگه بقیه کوتاه نیان و بخوان اون چیزو از  صاحب اصلیش یا اون کسی که اون چیز پیششه دور کنن ممکنه هزار تا بلا سرش بیاد و آخرشم ...

ماجرای قطب نمای جیبی آقاجون ما هم یه همچین ماجرایی داشت.آقاجون ما همیشه حتی وقتی توی خونه بود یه جلیقه کتی می پوشید و همیشه یه ساعت جیبی  با زنجیرش از یه قسمتی از جلیقه آویزون بود و به جیبش ختم می شد.کنار همین زنجیر یه زنجیر طلایی بود که کوتاهتر بود و یه قطب نما بهش آویزون بود و به همون  جیبی می رفت که ساعت آقاجون اونجا جا خوش کرده بود. البته از اونجایی که آقا جون بیشتر ساعتو در میاورد و با یه صدای تق می زاشت توی جیبش ما کمتر اون قطب نما رو می دیدیم. اما هر چی از زیبایی اون قطب نما بگم کم گفتم. یه صفحه گرد که روش یه روکش فلزی داشت با کلی نقش و نگار طلایی با یه زنجیر طلایی که بهش آویزون بود. نمیدونم سوغات کجا بود اما خیلی زیبا و دلربا بود.نمی دونم چرا توی بچگیم فکر می کردم اگه یه روزی اون ساعت جیبیو از جلیقه آقا جون در بیاریم قلبش از کار میفته. نمیدونم چرا اونقدر براش استرس داشتم. فکر می کردم پیر مردا قلبشون با ساعتشون کار می کنه و ...

آقا جون از وقتی همه ما بچه بودیم به انگل همگانی توجه خاصی داشت. کسی جرات نداشت توی اتاق آقا جون بره مگر انگل همگانی. کسی جز اون نمی تونست روی تخت آقا جون دراز بکشه .کسی جز اون نمی تونست با کتابهای آقا جون و با اون همه وسایل قدیمیش ور بره. یادم نمی ره آقا جون انگل همگانیو  بغل می کرد و کنار خودش می خوابوند. زیر پتویی که متعلق به خود خودش بود و همیشه نازش می کرد و می گفت باباییه من.از همون موقع ها که می دید ما بچه ها چشمون دنبال اون قطب نماست می گفت: این قطب نما بعد از من مال انگل همگانیه!!(یعنی بقیه فکر و خیال نکنن).بعد از فوت پدر بزرگم توی یه روز بهاری انگل همگانی یه مدت طولانی دپ شده بود و اصلن توی فکر  قطب نما و ساعت جیبی نبود. اما بعد که بزرگترهامون داشتن وسایل آقا جونمو توی یه صندوق می زاشتن اون ساعت جیبی و اون قطب نمارو دادن به انگل همگانی. جلوی چشم همه ما.انگل همگانی هم اون ساعت جیبیو داد به پدر و مادر که ازش مراقبت کنن و اون قطب نما رو به کوری چشم دشمناش آویزون کرده بود به دکمه لباسش.زیبایی اون قطب نما ماهارو وادار می کرد یه جوری متال خودمون کنیمش. خلاصه اینکه یه مدتی گذشت و انگل همگانی اون قطب نما رو گم کرد.پیدا کردن قطب نما توی باغ ما که پر از برگ و علف و درخت بود کار ساده ای نبود. دو سه روز بعد وقتی داشتیم بازی می کردیم پبریسا پیداش کرد و پا گذاشت به فرار و اونو توی کشوی اتاقش پنهون کرد. به ما هم نگفت چیه.فقط گفت هر چی پیدا بشه مال همون کسیه که پیداش کرده! اما بعد از اونجایی که خیلی احساساتی و حساس بود در حالی که گریه می کرد داد به من و گفت بدم به انگل همگانی. منم که از خدا خواسته گرفتم و شتر دیدم ندیدم. اما بعد دلم نیومد انگل همگانی اون همه غصه بخوره دادمش به انگل همگانی. تا اینکه مرج اومد به انگل گفت چند روزی اونو به مرج بده. انگل خیلی عاطفی بود دلش سوخت داد به مرج که چند روز دستش باشه. ماکارونی اون موقع ها خیلی بچه بود وقتی مرج داشت اون قطب نما رو به انگل پسش می داد کلی گریه و زاری که اونو بدین به من. عموم به انگل گفت انگل جان لطفن چند روزم بده به ماکارونی. انگلم در حالی که خیلی توی رودربایستی قرار گرفت چند روزم داد به ماکارونی.خلاصه اینکه قطب نمای آقا جونم مثل یه توپ دست ما می چرخید. یه طرف باغمون یه کلبه بلوکی ساخته بودن که کنارش یه راه پله داشت و می تونستیم بریم روی سقفش.اون طرف سقف  حیاط همسایه بود که دو تا چاه بزرگ توش داشت. البته یه روکش فلزی مشبک هم روش بود.خلاصه اینکه توی یه غروب تابستونی ما بچه ها دور از چشم همه روی اون سقف بازی می کردیم که سر قطب نما دعوامون شد. انگل و  پبریسا و چراغ بادی با هم دعوا می کردن که چراغ بادی در یک عملیات انتحاری در حالی که از شدت عصبانیت سرخ شده بود قطب نمارو  گرفت و  پرت کرد یه طرف.از شانس بد همون طرفی که حیاط همسایه بود و دو تا چاه داشت. حالا هممون  اون قطب نما رو می دیدم که رویه اون صفحه فلزی آویزون شده بود و هر لحظه ممکن بود بیفته توی چاه! چراغ بادی که ترسیده بود اول فرار کرد ولی بعد اومد و عذر خواهی کرد و در حالی که ما دخترا کشیک می دادیم انگل همگانی از روی دیوار پرید توی حیاط همسایه  و بعدشم چراغ بادی.این چاه یه غلافی داشت که یه کمی بلند بود و انگل همگانی به زور می تونست از اون پایین قطب نما رو ببینه. ما از اون بالا بهش آروم آدرس می دادیم و اونم دور غلاف می چرخید تا اینکه به کمک چراغ بادی خودشو روی صفحه مشبک رسوند. الان که فکرشو می کنم بند بند وجودم می لرزه از اینکه اگه می افتاد اون توی چاه  آیا الان کسی بود که من بهش بگم انگل همگانی؟!! خلاصه اینکه توی همون لحظه که دستشو دراز می کنه که به قطب نما برسه از یه طرف لق بودن صفحه فلزی و از یه طرفم استرس پیدا شدن سر و کله همسایه باعث می شه که اون قطب نمای خشگل از روی صفحه بلغزه و ییهو بیفته توی چاه و پروندش واسه همیشه بسته شه. یادم نمی ره صورت انگل از ناراحتی و خشم گر گرفته بود و تند از روی چاه پرید پایین و فقط دنبال چراغ بادی می دوید.حالا کجا؟توی حیاط همسایمون.

دیگه هیچوقت اون قطب نما رو ندیدیم.الان که فکر می کنم می بینم حسادت کودکانه ما باعث شده بود که یه یادگاری با ارزشو از دست بدیم. شاید اگه می زاشتیم اون قطب نما مال یه نفر باشه الان صحیح و سالم توی اتاق انگل همگانی بود و هممون با دیدنش لذت می بردیم اما حیف.

پ ن: دیروز غروب یه سر رفتم خونه مهو اینا. اخه تازه از مشهد اومده بود و دلم براش تنگ شده بود. یه تاپ و کلی خوردنی برام اورده بود و بعدش با خرسی جونم رفتیم خونه چراغ بادی اینا.شب خرسی منو رسوند خونمون و خودشم رفت خونشون. قربونش برم که پریشب برام خاک جادویی خرید.یه بستنی قیفی هم خرید. شامم بیرون خوردیم و کلی خوش گذشت بهمون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:18  توسط نانازي بانو  | 

کی میتونه عشقو تعریف کنه؟ 

برام سوال شده!! دوست داشتن همون عشقه یا یه درجه ای از عشقه؟!!

یه عاشق می تونه زجر و ناراحتی معشوقشو ببینه؟! آیا میتونه تحمل کنه و مشغول خودش باشه؟  

آیا کسی که عاشقه می تونه در مقابل توهین هایی که به معشوقش می شه سکوت کنه و آب نباتشو لیس بزنه؟!!

عشق چیه؟یعنی واقعن عاشق کسیه که بگه برات می میرم و بی تو هرگز؟!!

این سوالها ربطی به زندگی خصوصی من نداره. اما دو سه روزه فکرمو مشغول کرده. شایدم دو سه سال!!

زودی هر کی هر چی می دونه بگه!!

در ضمن حال منو و خرسی جونم هم خوبه.خیلی ها به منو خرسی  و از اینکه اینهمه با هم خوبیم و همه جا با همیم حسودیشون می شه. امیدوارم بترکن

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 15:5  توسط نانازي بانو  | 

من توی زندگیم به خیلی ها اعتماد کردم.هر دفعه هم ضربه خوردم. اگه یکی می گفت محتاجه می گفتم هست!بعد اوورت پول خرجش می کردمو یه چیزی هم می زاشتم توی جیبشو میگفتم یا علی برو به سلامت!الان می گم خر بودم به خدا. اگه یکی می گفت چه خبر من اونقدر اعتماد می کردم بهش که همه ی مشکلات و خوشی های خصوصی خودمو هم بهش می گفتم.بعدشم شاید می گفتم تو دیگه نمی خوای از من چیزی بدونی؟اگه وقت داری بگم سر چی با خرسی دعوامون شد! خب خر بودم دیگه.

دوستم زنگ می زنه می گه: بیا توی یکی از این شرکت های هرمی عضو شو فلان قدر پولم بیار با خودت به موقع بر می گردونیم بهت. تو هیچ کاری نکن ما برات عضوگیری می کنیم. من: اوکی.اگه بازم عضو کم دارین من شونصدتا سهم می گیرم.

یکی می گه :نانازی تو نمی خوای وام بگیری؟ من: الان احتیاج ندارم ولی میگیرم میریزم توی حسابم . شاید برم اون گردنبندی که خیلی خوشم اومدو بعدن بخرم.

اون: دو روز بعد که میرم وام بگیرم: من: وام منو بدین

مسئول وام دهی: نیس که تو احتیاج نداشتی دادیم به همون یکی

من:

بابای خرسی توی مراسم خواستگاری: مهریه ... جشن نامزدی با شما ... جشن عقد عید ... سه تا کالا رسم نداریم... آلبوم بله برون رسم نداریم امضا کنیم.ما در کل خیلی خوبیم

من: بابا جون مامان جون قبول کنین دیگه شما هم چیزی نگین. خب اینا مهریه به این سنگینی رو قبول کردن.انصاف نیس ما هی گیر بدیم.

بابا جونم: بعدن می فهمی!! که دیگه دیر شده!!

بعد از جشن نامزدی که شونصد نفر دعوت شدنو مارو با هم دیدن و ما هم نه عقد بودیم و نه صیغه و نه...بابای خرسی: مهریه یک سوم! جشن عقد ما نمیگیریم دیگه.عوض جشن ماشین می گیرم براشون.سه تا کالا همچنان رسم نداریم. ما در کل سر حرفامونم نیستیم . بابای من:دیدی نانازی  به حرف بزرگترت گوش ندادی این شد!!من:  و ۱۰ ماه بعد از نامزدی:جشن هیچی! ماشین هیچی! آلبوم بله برون هم که معنا نداره! کالا هم گور بابای هر چی کالا. من:

یکی نیس بگه خب خنگول بس نیس؟!! تا کی اعتماد. تا کی !!! تا کی!!!

یکی از دوستام: نانازی جزوه هایی که واسه ارشد می خوندیو بده من فتو بزنم چند روزه برات میارم!من: بابا زودتر می گفتی جزوه می خوای.اوکی.همین الان بیا بهت بدم. نه اصلن تو چرا بیای من میارم بهت می دم. فقط تو رو خدا زودی برگردونیش ها! دوستم:  حالا من بعد از ۳ سال  کجایی دوست جون...

چرا میگن بدبینی بده؟!! برای من تا حالا خیلی خوب بوده!! هر وقت بد بین بودم پشیمون نشدم.نمونش همین خانمی که دیروز اومد ادارمون و گفت با یه بچه توی راه مونده وپول میخواست و می خواست پلاکشو پیشم گرو بزاره. منم قبول کردم و گفتم پلاکتو بده و پولو بگیر بعد که پولو اوردی پلاکتو پس بگیر.اونم گفت باید از گردن بچش بگیره میره پایین و بر میگرده.هنوزم داره بر میگرده...

منم از این بد بینیم خیلی خوشحال شدم. یه جایی به درد خورد دارم راه می افتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 10:44  توسط نانازي بانو  | 

دیروز که ازسر کار رفتم خونه یه زنگ به خرسی زدم .طفلی خواب بود  بهش گفتم شاید برم خرید و اونم گفت : تنها می ری؟ من: آره.

خرسی:شاید  منم برم بیرون بگردم

من:.

ساعت 4.5 با زنگ خرس جونم پاشدم .

خرس: کجایی؟

من: خونه.  اونم بعد قطع کرد. 30ثانیه بعد من زنگ زدم گفتم خرسی کجایی؟

خرسی:جلو در خونتون.

من:  می دونستم بدون من نمیره بگرده. قربونش برم .

خرسی اومد بالا تا من حاضر شم که بریم بیرون. رفتیم چند جا مانتو دیدیم و البته هیچکدومشونو نخریدم. یه کمی هله هوله خریدیم.  و شام رفتیم بیرون که البته دم افطار بود. پیتزا و سالاد و سیب زمینی و شله زرد و عدس پلو و ... خیلی خوش گذشت. البته شله زردو توی ماشین خوریدم و عدس پلو آوردیم خونه و شادیهامونو با بقیه قسمت کردیم هورا .در چشم به هم زدنی انگل همگانی فقط ظرفشو روی میز گذاشت و من اصلن عدس پلو ندیدم.

شب خرسی یه کمی پیشم بود   بوس بوسی کردیم و بعد رفت.

امروز برنامه خاصی ندارم شاید برم بازار و  شایدم برم خونه بیهوش شم و بخوابم. خرسی که نیس که!!

پ ن ۱: در مورد پبریسا باید بگم که الان خیلی با گذشته فرق کرده. زیاد به خودش نمی رسه.میگه چادر سرمه و ...

پ ن ۲: ماموت هم بعد از عروسی پبریسا سال ۸۴ با یه دختری از همسایه ها ازدواج کرد و ...

پ ن۳:گفته بودین پبریسا چه شکلیه! خب اون وقتها پبریسا یه دختر با پوست سفید خوشگل با موهای فر فری مشکلی پر کلاغی بود. ابروهای خطی مشکی و چشمای مشکی و دستهایی که خیلی خوشگل بود. همیشه صاف و ترو تمیز و مرتب. آرایش خیلی ملیح می کرد و همیشه عادت داشت لباس های رنگ روشن بپوشه. علاقه خاصی هم به روبان مو  داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 12:57  توسط نانازي بانو  | 

و این شد که رفتن پبریسا به خارج از کشور منتفی شد.حدود یک ماه بعد یکی از اقوام برای یکی از پسرهاش از پبریسا خواستگاری کرد.اون پسر سوئد زندگی می کرد و متخصص رادیولوژی بود و از اونجاییکه این قضیه یکمی به نظر خانواده هامون مشکوک بود اونارو واداشت تا تحقیقات بیشتری بکنن.دقیقن یادمه وقتی اون آقا و خانمش تلفن کردن خونه عمواینا ما هممون روی تخت توی حیاط نشسته بودیم. تابستون بود و  بساط بازی های شبانه و دسته جمعیمونم گرم بود. عمه خانمم اینا هم بودن. وقتی عمو تلفنش تموم شد اومد و خیلی اروم و مشکوک با بابا اینا و مامان اینا حرف زد و ما بچه ها هم که فضولیمون  گل کرده بود از پشت شمشادهای حیاط به حرفاشون گوش می دادیم و آخرشم فهمیدیم قضیه چیه!خلاصه اینکه ژدرهامون و مادرامون و عمه خانم و شوهر عمه ی عزیز به این نتیجه رسیدن که باید تحقیق کنن و بعد نتیجه بگیرن. همیشه این برای من سوال بود که چرا خانواده هامون روی بچه های اول اینقدر حساس بودن.پبریسا که دختر اول خانواده بود و ممد که پسر اول خانواده بود. چند روز عمه و شوهر عمه جانم فتوا صادر کردن که مسئله ازدواج پبریسا با اون پسر دکتره کان لم یکن تلقی شود چرا که اولن ما دختر ارشد خانوادمونو پست نمی کنیم. دوم اینکه اون پسره مدتهاست پبریسا رو ندیده پس نمی تونه بهش علاقمند باشه! و مسئله سوم و مهمتر از همه اینکه شاید اونجا یه خانم خشگل سوئدی داشته باشه اگه هم نداشته باشه از کجا معلوم این چند سال معتاد به چیزی نشده باشه و اصلن چرا نمی خواد بیاد ایران که پبریسا رو ببینه و ...

این بین پبریسا اصلن حرفی نمی زد. همش سکوت می کرد. یه جورایی فکر کنم خودشو به سرنوشت سپرده بود و سرنوشتو به زمان. این شد که این مسئله هم کاملن منتفی شد.

توی همون تابستون من و پبریسا علاوه بر ایروبیک پیاده روی هم می رفتیم. البته پیاده روی ما دسته جمعی بود. ساعت ۵ صبح من و پبریسا و زنعمو کوچیکه و مامان پبریسا با ۴۰ یا ۵۰ خانم دیگه می رفتیم پیاده روی. یه دور پارک و بعد هم یه مسیر ۱ ساعته رو پیاده روی می کردیمو نرمش می کردیم و بر می گشتیم.توی یکی از این پیاده روی ها که من و پبریسا جلوتر از بقیه حرکت می کردیم بهم گفت: نانازی می دونی چیه؟!! گفتم  جانم؟! گفت: من کاملن ماموتو از یادم بردم. من مات بهش نگاه می کردم و دیگه برقیو که قبلن وقتی اسم ماموتو میاورد، توی چشماش بود نمی دیدم. پبریسا سرشو انداخت پایین و گفت: من ازش متنفر شدم. اصلن اگه به دست و پام هم بیفته و اگه خانوادمم راضی بشن دیگه نمی خوام حتی یه بار دیگه هم ببینمش. منم تشویقش کردم و گفتم خوب کاری کردی که فراموشش کردی. چند تا گوله اشک از چشمش ریخت روی زمین و فقط به فکر فرو رفت و هیچی نگفت. منم دیگه از پبریسا اسمی از ماموت نشنیدم. انگار اخرین ته مونده اشکشم همونجا برای ماموت ریخت و از یاد بردش.

چند روز بعد یکی از همون صبح ها که من و پبریسا جلوتر از بقیه حرکت می کردیم برگشت بهم گفت نانازی می خواستم یه چیزی بهت بگم! من نگاش کردم و متوجه شدم یه شوق خاصی توی صداشه! گفت: نانازی شاید تا چند وقت دیگه یه خواستگاری برام بیاد که نظامیه! پسر کوچیک خانوادشونه. مادرشم از دست داده.کفالت پدرشو قبول کرده و دو تا دستگاه خونه به نامشه و زمین و ویلا و ... .

منم با یه شیطونی خاصی گفتم خب این که خوبه پس چرا ما نمی دونیم.؟(منظورم دخترعموها) چون می دونستم که حتمن بزرگترها خبر دارن. دیدم می گه می خواستیم قطعی بشه بعد به دخترا و پسرا بگیم. گفتم مثل اینکه این دفعه خیلی جدیه! گفت آره جدیه! اما این آقا الان محل خدمتش چابهاره و منم شاید بعد از ازدواج برم اونجا. گفتم تو اصلن دیدیش؟ شاید خوشت نیومد. گفت: یکی از دوستان قدیمیه خانوادگیه! من ندیدمش اما می گن قیافش خوبه.پسر خوبیه.خانواده خوبی داره. رشته تحصیلیش هم الهیاته.

از تعریف هایی که پبریسا کرد از اینکه وضع مالی خوبی داره خوشحال بودم اما از اینکه نظامیه و پبریسا مجبوره ازمون دور شه و از اینکه پبریسا خواسته به این صورت ندیده و نشناخته بدون هیچ عشقی ازدواج کنه ناراحت شدم. اما به روی خودم نیاوردم. هر چند روزهای بعد پبریسا با اشتیاق بیشتری از این آقا حرف می زد و منم حرفهایی که توی دلم جمع شده بود بهش گفتم اما از ته دلم از خدا فقط خوشبختی پبریسا رو خواستم و بس.

چند وقت بعد این آقا با پدر و خواهرهاش و برادراش اومدن خواستگاری.و البته یه ماه بعد بله برون و دقیقن شهریور ۸۲ عروسی کردن و رفتن چابهار.پبریسا یه سال چابهار موند و بعد برگشت.هیچوقت حرفی از اون دوران نمی زنیم.از اون دورانی که عاشق شده بود.افسرده و پژمرده شده بود.پبریسا بعد از اینکه از چابهار برگشتن به خاطر موقعیت شغلی شوهرش مجبور شد کاملن محجبه شه. البته خواست شوهرش قبل از عروسی این نبود ولی بعد از عروسی اجبارن پبریسا مجبور به رعایت  این مقولات شد.الان برای پبریسا آرایش و روسری و چادر و ... معنی نداره. الان پبریسا یه پسر کوچولوی ناز داره که چشمای آبی و خاکستریش به یه دنیا می ارزه. هر چند شوهرش اونی نیست که تصورشو می کرد اما زندگشو دوست داره و شوهرشو قبول کرده و عاشق همسرش شده.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن۱: توضیح اینکه  منو خرسی جونم در سلامتی و صحت کامل همراه با عشق و علاقه زیاد به هم به سر می بریم . از ۵ شنبه خرسی جونم شب اومد پیشم و تا امروز که منو رسوند سر کار و خودش رفت خونشون. این چند روز اتفاق خاصی نیفتاد فقط اینکه یه شب رفتم خونه خرسی اینا و براشون آش نذری و عدس پلو ... بردیم.(منو خرسی جونم) و شبم همونجا موندم. پاریکال بهم سلام کرد. می بینین چه سعادتی نصیبم شد؟!! پاریکال باهام حرف زد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:1  توسط نانازي بانو  | 

اما همون تابستون پبریسا خودش تصمیم گرفت و خواست که خوب شه. اینو هیچوقت به زبون نیاورد اما از کارهاش معلوم بود که تصمیمش جدیه.اولین کاری هم که کرد این بود که قلم و دوات گرفت و شروع کرد به خطاطی. همون روز عموم برنامه سفر مشهدو ردیف کرد و معطل هم نکرد. بعد از اینکه پبریسا اینا از مشهد برگشتند یه کمی بهتر شد . ولی گریه هاش تمومی نداشت.از اون پبریسای خشگل و مهربون و با احساس  فقط یه گلبرگ پژمرده مونده بود که خیلی زمان می برد تا مثل اولش ترو تازه شه!

من و دخترعموهام همه ی تلاشمونو کردیم تا پبریسا رو به همون روزهای زیبا برگردونیم. حتی دوستای خوبش ، همدانشگاهی هاش و خیلی از همکلاسی هاش کمک کردن.همون روزهای تابستونی یکی از همدانشگاهیاش با خونه پبریسا اینا تماس گرفت.دختری به اسم آتوسا. آتوسا یه دختر خیلی شیک و زیبا بود که به گفته خودش همین دوران رو گذرونده. یعنی افسردگی شدید. حتی بارها دست به خودکشی زده ولی موفق نبوده. از نظر آتوسا پبریسا نیاز به زمان داشت تا خوب شه.از اونجایی که پبریسا تنها دوست دانشگاهی اتوسا بوده و آتوسا میل و رغبتی به دوستی با کسی دیگه نداشته خواسته تا کمکی کرده باشه. بعد از اون روز پبریسا و آتوسا چندین بار با هم به کافی شاپ و خرید رفتند. البته حتمن می تونین درک کنید که خانواده هامون چقدر متحمل استرس می شدند وقتی دخترشونو توی اون حال با آتوسا بیرون می فرستادند. کم کم پبریسایی که توی اون دوران از در صدا در میومد اما از پبریسا نه، از جاهایی که آتوسا اونو می برد و از مدل های لباس و از ارایشگاه های جدید و خوب حرف زد.اینا نشونه های خوبی بود. یکی از دوستان پدرم یه دکتری معرفی کرد که به جرات می گم تاثیر زیادی در سرنوشت پبریسا داشت.این خانم دکتر که سه ماه بعد از اولین ملاقاتش با پبریسا به آمریکا رفت اولین جرقه های سلامتیو برای پبریسا زد.کم کم پبریسا که از دکتر و روانشنانپزشک بیزار شده بود شوق عجیبی برای دیدن این خانم دکتر داشت. هنوزم که هنوزه می گه اگه خانم دکتر ض نبود من معلوم نبود کارم به کجا می کشید. همون موقع منم پبریسا رو در همون باشگاهی که خودم می رفتم ثبت نام کردم و هر روز صبح با هم می رفتیم ایروبیک.اینو هم بگم که ورزش و خصوصن ایروبیک برای مبتلایان به افسردگی خیلی مفیده.اینو من به وضوح دیدم.

البته منم پبریسا رو به سفارش دکترش ثبت نام کردم.این خانم و کمک هاش جوری روی پبریسا اثر گذاشت که پبریسا تصمیم گرفت بعد از ۲ ترم بره دانشگاه. کم کم پبریسا یه استاد خطاط پیدا کرد و غروب ها می رفت پیشش و گاهی هم باهاش صحبت می کرد ومشاوره می گرفت. کم کم دیگه دکتر و روانپزشکو گذاشت کنار و برگشت به روزهای قبل از مریضی. تنها چیزی که تغییر کرده بود این بود که نه ما و نه اون دیگه اسمی از ماموت نمی آوردیم.یعنی از وحشت اینکه پبریسا دوباره غمگین شه نمی خواستیم اسمی ازش بیاریم. گاهی وقتها که از دانشگاه بر می گشتم خونه پبریسا رو می دیدم که داره از در حیاط می ره کلاس خطاطی.قند توی دلم آب می شد وقتی می خندید.

پبریسا اون سال درسشو تموم کرد و مدرک میکروبیولوژیشو با معدل الف گرفت. دیگه نه اسمی از ماموت بود و نه حرفی. دیگه حتی مادرش اینا هم حرفی  ازش نیاوردن.خانواده ما همه فهمیده بودن که پبریسا به خاطر ماموت اونطور شده واسه همینم همه از اون خانواده متنفر شده بودن. نگو خودشون مقصر اصلی بودن که مخالفت کردن. تابستون سال ۸۱ دیگه پبریسا همون پبریسای سابق شده بود. همون خنده ها همون حرفها همون خرید رفتن هامون. همه چیز مثل روز اول شده بود. فقط یه یادی فراموش شده بود و یه سال از عمر دختری به باد رفته بود. یه سال به خانواده ای بد گذشت.

توی همون تابستون برای پبریسا از طرف یکی از اقوام کاری جور شد که باید برای گذروندن چند دوره مربوط به رشته تحصیلیش به کانادا می رفت. از طرف یه شرکت معتبر داروسازی. که البته به خاطر اینکه پبریسا تازه بهبود پیدا کرده بود عملن ممکن نبود و هر لحظه امکان داشت افسردگی اون در اثر دوری از عزیزانش عود کنه.این شد که ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 13:13  توسط نانازي بانو  | 

تا اینکه کم کم پبریسا هم به اون پسر علاقمند شد.اینو بعدها ما فهمیدیم. با اون کارایی که من و دختر عموهام می کردیم خب هر کی هم جای اون بود همین حال بهش دست می داد. هی از اون پسر حرف زدیم و هی بزرگش کردیم. غروب ها که آرایشگریمون گل می کرد مهو و ماکارونی از گلهای باغ تاج گل درست می کردن و من و مرج هم مشغول آرایش پبریسا می شدیم. الان که یاد اون روزا افتادم بی اختیار  یه حلقه اشک دور چشم جمع شد. تاج گل روی سر پبریسا می زاشتیم و بعد یکی از آهنگ های امیدو که پبریسا خیلی دوست داشتو می زاشتیم و می رقصیدیم. پبریسا هم که عروس خانم ما بود.بعد همش قد اون پسره که اسمش مح*مود بود و ما براش اسم مستعار ماموت گذاشته بودیمو با قد پبریسا مقایسه خیالی می کردیم و بعد هم ادای مامان و بابای ماموتو در میاوردیم که همش می گفتن عروس گل ما عروس گل ما.خب همه ی این رفتارا و کارای ما یه تاثیرایی روی پبریسا گذاشته بود. گفته بودم که خیلی حساس بود.هیچوقت حرفی بین ماموت و اون رد و بدل نشد. هیچوقت یه مکالمه تلفنی نداشتن. هیچوقت دیداری برای صحبت با هم نداشتن اما احساسی که نباید بوجود میومد توی دل پبریسا جوونه زد.

بگم از خانواده هامون. اولین مخالف مادربزرگم بود که در  حالیکه خیلی مهربون و رئوف بود سر این قضیه بی نهایت سرسخت بود. آخه ماموت اینا ۸ تا بچه بودن.و قبل از انقلاب هیچی نداشتن و مادرشون که اسمش صَدَر بود کارای خونه مادربزرگمو انجام می دادو پدرشونم که زیر دست پدربزرگم بود کارای باغو انجام می داد و ماهیانه یه پولی می گرفتن.چون بچه زیاد داشتن پدربزرگم خیلی بهشون کمک مالی می کرد.بعد انقلاب ییهو همین پدر ماموت لباس پا*سداری می پوشه و چند نفرو لو می ده و زنشم دیگه به جای اینکه بیاد کارای خونه مادربزرگمو انجام بده می ره یه شلاق میگیره دستشو به جون زن و دختر مردم میفته.این میشه که این ۸ تا بچه هر کدومشون به ضرب رنگ عوض کردن پدر و مادرشون یه کاره ای می شن. پسر بزرگشون می ره جبهه و بعد میاد میشه رئیس یه اداره ای. پسر دومش ۲ ماه می ره جبهه و بعد می ره دانشگاه و میشه مهندس برق و بعد فوقشو می گیره و می شه رئیس یه اداره دیگه. بعد پسر سومش که سواد نداشته بسیجی می شه و میره توی اداره برادرش و الان مهو می گه لیسانسشو گرفته (مدل کیلویی). پسر چهارمش که ماموته پتروشیمی می خونه و به واسطه پارتی بازی های برادرش یه مدت می ره اوکرا*ین و بعد المان و چندتا کشور دیگه و الانم یه پست مهم داره. پسر پنجمی عمران دانشگاه تهران می خوند و تازگی ها شنیدم که ارشدم قبول شده (سهمیه ای) و دختراشم که شنیدیم قبل از انقلاب با موی لخت و تیره و چشم خمار و خیره می گشتن الان تا نوک دماغشونو با چادر می پوشونن و هر کدوم مسئول یه قسمتی توی اداره های دولتی هستن.

این شد که مادربزرگ ما همچنان اونارو کلفت خودش فرض می کرد و می گفت محاله پبریسا رو به اینا بدیم. بار اولم مادربزرگم یه جوری با مامان ماموت برخورد کرد که یعنی به چه جراتی اسم پبریسا رو اوردی؟!! توی همین گیر و دار پبریسای ما خودبه خودی عاشق این ماموت شد.  اما نظر مادربزرگ و خانواده همونی بود که گفتم. اونا تیکه ما نیستن!!

غروب ها ما دخترها می نشستیم و کلی حرف راجع به این و اون می زدیم و اینکه پبریسا می خواد چیکار کنه.گاهی تابستونا می رفتیم کافی شاپ و بازار و توی راه ماموتو که از سر کار بر می گشتو می دیدیم اما پبریسا حتی سرشو هم بلند نمی کرد.سال ۷۷ مادربزرگم فوت کرد ولی نظر بقیه فرقی نکرد.

سال ۷۹ پبریسا سال سوم دانشگاه بود. مهو  بهم زنگ زد و گفت می دونستی ماموت واسه همیشه رفته اوکراین و شاید دیگه برنگرده؟! منم فکر کردم پبریسا می دونه. وقتی داشت می رفت دانشگاه جلوی حیاط دیدمش و بهش گفتم پبریسا مهو راست می گه؟!! اونم  طفلی زد زیر گریه و رفت دانشگاه. دقیقن بعد از ۲۱ رمضون سال ۷۹ بود. پبریسا دیگه اون پبریسای سابق نبود. من و مرج و مهو و ماکارونی هر کاری می کردیم پبریسا نمی خندید. همش توی خودش بود.کم کم مامانینا هم متوجه شدن.

نتیجه اینکه بعد از ۱ ماه از رفتن ماموت پبریسا افسرده شد.صبح ها با گریه شروع می شد و غذا نمی خورد. فقط و فقط گریه می کرد. با کسی حرف نمی زد. اون روزها رو اصلن یادم نمی ره.اصلن حرف نمی زد و فقط گریه می کرد.اون پبریسایی که با یه اهنگ کوچولو به رقص میومد و با یه جوک مسخره از خنده پخش زمین می شد فقط گریه می کرد و توی چشمات زل می زد. دیگه نه خنده ای .نه حرکتی .نه حرفی. دیگه باهامون بازار نمی اومد.دانشگاه نمی رفت.حتی رئیس دانشکده پبریسا رو خواست و گفت نگرانشه!! (رو حساب اینکه پبریسا دانشجوی فعالی بود و همه کارای هنری دانشگاهشونو اون برنامه ریزی می کرد) و حتی با عموم هم تلفنی صحبت کرد و گفت مقدمات مرخصی پبریسا رو خودش جور می کنه تا معدل بالای پبریسا افت نکنه!! این شد که پبریسا اون ترم نرفت و امتحاناشو نداد و ترم بهارو هم مرخصی گرفت.دقیقن این حالت های پبریسا مصادف شده بود با کنکور من و مهو.تابستون سال ۸۰ بعد از کنکور وقت بیشتری داشتیم تا به پبریسا کمک کنیم. هر چند عمه و شوهر عمه ی ما خیلی به پبریسا کمک کردن و از مسافرت تا گردش همه روزه و ... هر کاری بگین کردن. پبریسا هر روز پیش بهترین دکترا مشاوره می شد. تابستون ما هم فرصت بیشتری پیدا کردیم تا باهاش باشیم و کمکش کنیم.در اون شرایط اصلن نمی تونستیم تصور کنیم پبریسا مثل سابق بشه  و عملن خنده هاشو فراموش کردیم و نا امید شدیم. اما...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:30  توسط نانازي بانو  |