تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم
قبلن توی پست از کودکی تا امروز که گفته بودم من ۴ تا دخترعمودارم. که دو تا دوتا خواهرن.امروز می خوام راجع به ازدواج پبریسا براتون بگم.پبریسا دخترعموی بزرگ منه و متولد ۵۸ و مهرماهیه.۱۳ روز دیگه هم تولدشه! بعد از برادر بزرگ من ممد که نوه ی بزرگ پدربزرگ پدریمه و بعد از چند سال پبریسا به دنیا اومد و از اونجایی که یه دختر بود خیلی مورد توجه بود. پبریسا یه دختر احساساتی و فوق العاده حساس و البته خیلی هم مقرراتی بود. یه جورایی ما دخترعموها رو اون ساخت. مثلن با اینکه خیلی کوچیک بودیم و ۶ یا ۷ ساله بودیم پبریسا صبح ها بیدارمون می کرد و می گفت بریم ورزش کنیم. ما هم که دور از جونتون مثل ... ازش می ترسیدیم وبهش احترام میزاشتیم باید می رفتیم. البته پبریسا فقط حریف ما دخترها بود وگرنه ممد ما خودشو قاطی این بازیای دخترونه و بچگونه نمیکرد. خلاصه اینکه بعد از ورزش می رفت روی یه تخته سنگ که یه گوشه از باغ بود و اونجا کلی نهال صنوبر کاشته بودن و مارو مجبور می کرد به روش ژاپنی ها دعا کنیم. یه جورایی فکر کنم از سریال اوشین یاد گرفته بود. چشماشو می بست و می رفت روی تخته سنگ و بعد دستاشو به هم می چسبوند و موازی صورتش می زاشت و بعد از چند دقیقه انگار داره کف می زنه و بعد دوباره دستاشو می زاشت روبروی صورتش و ... هر بارم یه دعایی می کرد. ما هم مجبور بودیم همین کارارو بکنیم. صبحامون اینجوری شروع می شد. دیگه تا شب بازی و ... . یه جورایی این با هم بودنمون و شخصیت پبریسا تاثیر زیادی  روی ما گذاشت. مثلن ما یه جورای خیلی مبادی آداب بودیم چون پبریسا بود. خیلی از بازیگرای تلویزیونو می شناختیم چون اون بهمون یاد می داد. خیلی از  لغت های انگلیسیو یاد گرفته بودیم چون اون سر کلاس پدرم می رفت و بعد به ما یاد می داد. خیلی اهل زیبایی و  سر و وضعمون بودیم چون اون اهمیت می داد.اون دختر درسخونی بود و مارو هم تشویق می کرد و این شد که ما هممون درسخون شدیم.

اون وقتها اگه پبریسا با یکی قهر می کرد همه باید با اون طرف قهر می کردیم.(استبداد پبریسا) یه جورایی همه دوست داشتیم رضایت پبریسا رو بدست بیاریم. پبریسا تابستونا دایره المعارف برامون می خوند.سرگذشت نویسنده ها و دانشمندها. مخصوصن خانم ها.اون وقتها من امیلی برانته بودم. خودش آن برانته و مهو شارلوت برانته بود. ماکارونی ماری کوری بود و مرج هم  ماریا سوخوف. پبریسا صدای خیلی خوبی داشت. و حافظه خیلی عالی توی حفظ کردن اهنگ ها و تقلید اونها. الانم یه وقتایی دلم می گیره بهش زنگ می زنم و می گم آهنگ فلان کارتونو برام تقلید کنه.

پبریسا خط خیلی زیبایی داشت و روی دیوار اتاقش پر بود از نوشته های اون. خلاصه اینکه شخصیت خاصی داشت.برای خودش می نوشت و بعد برامون میخوند. اکثر غروب های تابستون برامون فال حافظ می گرفت که اونم برای خودش قانونی داشت. باید می رفتیم زیر یه درخت گلابی یه قالیچه کوچیک می نداختیم و توی یه فضای خیلی شاعرانه برامون فال حافظ می گرفت. وقتی مدرسه ها باز می شد کمتر سراغ حافظ و ... می رفت. ما هم سرمونو به درس گرم می کردیم. وقتی داشت برای کنکور می خوند یادمه بعد از ظهرها که توی باغ بازی می کردیم از پشت پنجره اتاقش جزوه به دست می ایستاد و یه نگاهی بهمون می نداخت و می رفت سر درسش. گاهی ما دخترا شیطونی می کردیم و چند تا گل لاله عباسی از پشت پنجره مینداختیم توی اتاقش.بعد از اعلام رتبه ها یادمه که پبریسا با اون همه زحمت نتیجشو نگرفت و رتبش شد ۱۰ هزار اصلن انتخاب رشته نکرد و رفت دانشگاه ازاد و رشته میکروبیولوژی خوند. ما یه همسایه ای داشتیم که چندتا پسر داشتن. این خانم همسایه چند بار اومده بود با مادربزرگم راجع به پسرش در مورد پبریسا صحبت کرده بود.  پسرش موقعیت خوبی داشت و مهندس پتروشیمی بود. یه دوره ای آلمان گذرونده بود و اومده بود ایران مشغول به کار شده بود. پست مهمی هم داشت. دیگه اینکه من و دخترا هم که می رفتیم  بیرون گاهی این آقا پسرو می دیدیم و نگاه های معنی دارشو برای پبریسا تعریف می کردیم. تا اینکه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:4  توسط نانازي بانو  | 

از پنجشنبه که تعطیل شدم منتظر خرسی جونم موندم تا بیاد.شب خرس جونم اومد و آخر شب با هم رفتیم بیرون و جیگر خوردیم. دیروز صبح که بیدار شدم دیدم ساعت ۱ ظهره و من همچنان خوب آلودم. طفلی خرسی جونم اونقد منو بوس بوسی کرد تا بیدار شدم.

تا غروب یه کمی خوابیدم و یه کمی سر به سر خرس جونم گذاشتم و غروبم با خرسی ناهارمونو خوردیم و برای رفتن به خونه پبریسا آماده شدیم. طفلی پبریسا دعوتمون کرده بود واسه افطار. خلاصه اینکه با بابا و مامان و خرسی رفتیم خونشون. قلبون ابولی(پسر پبریسا) برم که ناز شده و با هر اهنگی قر و فر می ده . منو خرسم خودمونو زدیم به روزه و نشستیم پای افطار.پبریسا هم خیلی زحمت کشیده بود.

آخر شب اومدیم خونه. هنوز نخوابیده بودیم که شکو و فر*هاد اومدن خونه ما و تا ۵/۱ نشستن. اینگار نه انگار که دو شب پیش بساطی داشتیم سر دعوای اینا. اینو هم بگم که منطقه ی ما خیلی آرومه واسه همینم اون شب دعوای شکو و شوهرش اینقدر گرد و خاک به پا کرد.

امروز صبح خرسی جونم منو اورد سر کار و خودش رفت خونشون. ماکارونی اس ام اس داده که بریم بازار. گفتم بهت می گم اگه بریم چه ساعتی بریم.

الانم بهش زنگ زدم واسه ساعت ۵ باهاش قرار گذاشتم به خرسی جونم هم گفتم که اگه دوست داره باهامون بیاد.

دیشب که رفتیم خونه پبریسا اینا همه ی  اون دوران کودکی زیبامون و عرسی پبریسا و وقتی که داشتیم جهیزیشو می چیدیم و با مرج و مهو و ماکارونی نظر میدادیم که چی کجا باشه اومد جلوی چشام. یه لحظه دلم یه جوری شد. افسوس که اون روزها گذشت بدون اینکه ما بدونیم از اون روزا یه عالمه خاطره های کوچولو باقی میمونه.

 سال ۸۲ که پبریسا علوسی کرد من هنوز دانشجو بودم. خرسیو نمی شناختم. اون روزها من و دخترعموهام خیلی به هم وابسته بودیم. یه شب قبل از حنابندون پبریسا با بچه ها داشتیم گیفت های عروسو درست می کردیم و زنعموم هم که خیاط قابلیه داشت گلهای لباس پبریسا رو درست می کرد که توی همون لحظه پبریسا اومد که لباس حنابندونو پرو کنه. وقتی اون لباسو پوشید و رو به ما کرد و گفت خوشگل شدم؟!! من فقط بغضمو می خوردم ولی مرج پرید و بغلش کرد و فقط گریه کرد. بعد هم ماکارونی و من و مهو پبریسا هم گریه می کرد و ... زنعموجونم که داشت نگاه می کرد خودشو با چرخ خیاطی مشغول کرد ولی نتونست جلوی اشکاشو بگیره. عموم هم که واسه خودش دست می زد و از در اتاق خیاطی اومد تو دید که ما همو بغل کردیم و گریه می کنیم اونم رفت جلوی تلویزیونش و گریه کرد. پبریسا اولین کسی بود که از ما ده تا جدا می شد و می رفت یه جای دور. از اینکه پبریسا باید ۲ سال یه شهر جنوبی خیلی دور و گرم زندگی می کرد هممون دپ بودیم. پبریسا بعد از عروسی رفت چابهار(چون شوهرش نظامی بود).خیلی دور از ما. بعد از ۲ سال که برگشت هممون دوباره سرمون جمع شد. اما خیلی زود مهو و مرج و منم نامزد کردیم و یه کمی بینمون  فاصله افتاد.حتی برگشتن پبریسا هم نتونست مارو مثل قبل به هم وابسته کنه. چون همسرامون ماهارو مجذوب خودشون کردن و هر کدوم از ما ترجیح دادیم بیشتر با عشقمون باشیم تا با همخون هامون.

الان که همدیگه رو می بینیم می گیم وای چه روزایی داشتیم. یعنی کسی  پیدا می شه که دورانی به اون زیبایی داشته باشه؟اون باغ، اون درختا، اون گلها، اون پدر بزرگ و مادربزرگ، اون عموها و زنعموها، تفریحامون. بازیهامون...

دلم بدجور هوای اون روزا رو کرده!!

پ. ن ۱: مارتا جون من چطوری بهت خبر بدم که پیک گذاشتم خانمی؟

پ . ن۲:الان بهم خبر دادن که فردا می ریم بازار و امروزم کنسل شد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:51  توسط نانازي بانو  | 

دیشبو بزار بگم!!!!!!!!!!!اول از همه اینکه قرار بود خرسی بیاد و بریم سینما که نیومد و رفتیم آیس پک(اینجاش خوب بود) خیلی هم خوش گذشت. مادربزرگم حالش خوب نبود. رفتیم یه سرم به اون زدیم. آیس پکو بعد از ملاقات مادربزرگم خوردیم.

شب خرسی منو رسوند خونمون و خودش برگشت. ولی چشمتون روز بد نبینه. داشتم می خوابیدم که ییهو داد و بیداد مستاجرمون از پایین بلند شد و بعد صدای کتک کاری و جیغ و داد.  تا رفتم برسم سر پنجره ببینم چه خبره مامان و بابا رفتند پایین دیدم وای چه غوغایی شده. نگو شکو با فر*هاد (شوهرش) دعوا می کنه و خواهر شکو که اونجا بوده دخالت می کنه و زنگ می زنه پدر شکو بیاد خونشون. برعکس پدر شکو نزدیک های خونه ما بوده فوری با برادر شکو که بیمارستان بوده میان خونه فر*هاد اینا و یکی این می گه یکی اون منی گه. برادر شکو خیلی بددهن و بی ادبیه.  که بعد دوست انگل همگانی که اومده بود خونمونم با انگل میان اینارو جدا کنن (البته با مامان و بابا) که دعوا بیشتر شدت می گیره و ...

فرهاد و شکو اومدند خونه ما و هر کاری می کردم شکو آروم کنم نمی شد. داشت سکته می کرد و مرتب می گفت زندگی  شیرین من چی میشه!!! 

یکی نیس بگه زن حسابی خب مراعات می کردی. چرا به خواهرت اجازه دادی دخالت کنه و زنگ بزنه.چرا احترام خانوادتو جلوی شوهرت آوردی پایین و برعکس.

بیچاره شکو هی به فر*هاد می گفت جیگر تو ساکت باش. جیگر  تو حرفی نزن. جیگر بیا منو بکش.

منم دیدم این آروم نمی شه رفتم توی اتاقم گریه کردم کلی. هر چی هم به خرس  تل می زدم جوابمو نمی داد.

بعد اومدم پیش شکو اینا.کلی دلداریش دادم و رفتم پایین به آنی  (خواهر شکو) گفتم خیلی کارت بد بود. پدرمم داشت با پدر شکو حرف میزد. در ضمن پدرم در یک عملیات انتحاری برادر شکو  رو از خونمون بیرون کرد. آخه همین مرتیکه باعث شد که دعوا شدت بگیره. بعدشم از فر*اد چند سال کوچیکتر بود ولی مرتب فحش می داد بهش. خلاصه اینکه تا ساعت ۳ صبح پدرم و پدر شکو داشتن این دو تا رو نصیحت می کردن و ما هم فیض می بردیم.

خیلی دیشب دلم سوخت واسه همه خانم ها. البته دلم واسه شکو نسوخت چون زبونش درازه.دلم واسه فرهاد خیلی سوخت. یه دلسوزی عجیب. اونقدری که دوست داشتم خرسی پیشم بود تا اونقدر بوسش کنم تا خوابش ببره. نمی دونم چه ربطی داشت ولی احساس غریبی بهم دست داده بود. یه حس خاصی که تجربه نکرده بودم. حس ترس و وحشت .احساس تنهایی خیلی بد

نمی دونم چی!!

کسی از سالومه خبری نداره؟

پ.ن: ددلم واسه مارتایی تنگ شده.کجایی دوست جون؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 14:11  توسط نانازي بانو  | 

سلام به دوست جونای خودم.

بچه ها خیلی وقته می خواستم بهتون بگم که من خیلی موفق شدم. یعنی خیلی از مشکلاتم با خرسی جون حل شده. خیلی چیزا دیگه ناراحتم نمی کنه. من فکر می کنم کمک دوست جونای خوبم به خصوص آلام عزیز بوده. خیلی توی شرایط بحرانی کمکم کرد. خیلی راهنماییم کرد. الان خیلی احساس خوبی دارم. وقتی می بینم یه ماه گذشته و منو خرسی قهری نداشتیم. ۱ هفته گذشته و ما بحثی نکردیم. و همینطور دارم سعی می کنم فاصله روزها رو بیشتر کنم. یعنی می شمارم و می بینم مثلن مثلن  ۳۸ روزه که قهری نکردیم. خیلی از این بابت خوشحالم. از همتون تشکر می کنم که بهم کمک کردین. یه روزایی اونقدر حالم بد بود که اگه همصحبتی با شماها نبود شاید افسرده می شدم و  روحمو نابود می کردم. اما کمک دوستان نذاشت.

همینجا می خوام از دوست عزیزی که خیلی بهم کمک کرده تشکر کنم.آلام( تا فردا ). آلام جون من ازت واقعن ممنونم. به خدا خیلی وقته می خواستم همینجا ازت تشکر کنم. دوست دارم بدونی که کمکت موثر بوده.

راستی منو خرسی ۵ شنبه رفتیم مسافرت. چالوس، رامسر، رشت، فومن، ماسوله. خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت. ۵ شنبه من زودتر مرخصی گرفتم و حرکت کردیم. ناهارو یه جایی نشستیم خوردیم و بعد راه افتادیم یه سر رفتیم رامسر. خرسی جونم هم آبگرم ندیده فوری گفت باید برم آب گرم. منم که بابا و مامانم سفارش کرده بودن هیچکدوممون نریم آب گرم نرفتم. ولی خرسی قبول نکرد که نره. من بیرون منتظر شدم تا عشقم  یه آب گرم جانانه رفت و برگشت پیشم. یه کمی دور زدیم و  یه جا نشستیم آش خوردیم و سریال روز حسرتو دیدم به سمت رشت حرکت کردیم.  از من می شنوین اصلن آش اونطرفارو نخورین. به من که نساخت. دوست نداشتم.توی راه هم من دوست داشتم  روز از جاده می رفتیم که منظرهای زیبای راهو می دیدم. اما حیف که نشد. خرسی طفلی رانندگی می کرد و چشماش توی اون تاریکی آلبالو گیلاس می چید. دیگه اینکه نرسیده به لاهیجان یه طوفان وحشتناکی اومد که نگو. مجبور شدیم وسط راه توقف کنیم. اینگار شیلنگ آبو باز کرده بودن. خیلی جالب بود. بعد حرکت کردیم و شب رشت بودیم. خیلی بهمون خوش گذشت. صبح جمعه آماده شدیم و رفتیم به سمت فومن. خیلی زیبا بود.  بعد هم ماسوله. اولش ماشینو یه جایی پارک کردیم و بعد رفتیم توی ماسوله به گشت  گذار. چند تا عکس هم اونه پایین میزارم از ماسوله. عکس خودمو و خرسیو بعدن براتون با اطلاع قبلی می زارم.

از ماسوله کلوچه خریدیم و  منم یه جوراب بافتنی سنتی و ...

عکس جایی که از اون خانمه جوراب خریدمو هم گذاشتم. خرسی جونم هم برام لواشک و آلبالو و آلوچه ترش خرید.میوه و دلستر هم خریدیم و بعد از ماسوله به سمت فومن حرکت کردیم. خرسی توی اینترنت دیده بود که فومن یه جایی به اسم قلعه سرودخان داره که خیلی زیباست. خلاصه اینکه رفتیم اونجا ولی چشمتون روز بد نبینه ۵۰۰۰ تا پله بود. سر راه نزدیک بود بیهوش شم از خستگی. کم آورده بودم. واقعن. ولی با کمک خرسی جونم موفق شدیم فتحش کنم. فکرشو بکنین من که کوهنوردم کم آوردم. بعد از قلعه اومدیم فومن و کلوچه خریدیم. واسه سوغاتی و بعد رفتیم لاهیجان شام خوردیم و برگشتیم خونه. شام هم  رفتیم یه رستوران و کباب خوردیم. جوجه کباب و چنجه و جیگر و ... و زیتون پرورده.

 و دیگه اینکه شنبه برگشتیم. در کل این مسافرت خیلی بهم خوش گذشت.

جای همتون خالی بود. منم واسه مسافرت شمالو پیشنهاد می کنم.

خرسی جونم همیشه دوست داشت تنها بریم مسافرت اما من خنگول دوست داشتم با خانواده بریم که اون بلا سرم اومد عقلم اومد سر جاش. الان می بینم باید به حرف خرسی جونم گوش می دادم.

خرسی جونم .عزیز دلم ازت ممنونم. واسه همه چی.

اینم از عسک های مسافرت:

http://i38.tinypic.com/2ym7uqh.jpg    نمایی از ماسوله

http://i36.tinypic.com/mk3mw.jpg    خرسی در خیابونای ماسوله

http://i36.tinypic.com/wtzupv.jpg   بازار ماسوله

http://i34.tinypic.com/2vlmrub.jpg    بساط اون پیرزنی که ازش جوراب خریدم

http://i37.tinypic.com/35cke1d.jpg  ماسوله از نمایی دیگر

http://i38.tinypic.com/rs9zxy.jpg    اول مسیر سردابرود

http://i35.tinypic.com/qnwl8k.jpg  در مسیر سردابرود

http://i33.tinypic.com/14alf2f.jpg  یه آبشار  در سردابرود

http://i37.tinypic.com/2gwc18y.jpg   نانازی خسته

http://i36.tinypic.com/2druo9h.jpg   قلعه سردابرود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 14:16  توسط نانازي بانو  | 

بعد از اينكه منو خرسي از علاقه همديگه به هم مطمئن شديم نهايت تلاشمونو براي به هم رسيدن انجام داديم. اما مشكلاتمون يكي نه دهتا بود.

اول از همه اينكه من درسم تموم شده بود اما خرسي همچنان دانشجو بود .اونم به دليل اينكه دانش آموزايي كه دوره تحصيلات راهنمايي و دبيرستانشونو توي مدارس تيزهوشان گذرونده باشن مي تونن توي دو تا دانشگاه همزمان دو رشته بخونن.خرسي هم از اونجايي كه تيزهوشان بود دو تا رشته حسابداري و كامپيوترو با هم خوند.واسه همين يه پاش سمنان بود(جايي كه كامپيوتر مي خود) يه پاش هم اينجا. البته زماني كه ما با هم دوست شديم ترم آخر كامپيوتر بود و براي حسابداري زمان زيادي نميذاشت و فقط زمان امتحانا ميومد.

اما از وقتي ما با هم دوست شديم طفلي هر هفته پا مي شد از سمنان ميومد.فقط به خاطر ديدن عشقش.(ميبينين خود تحويل گيريو)

مشكل دوم اين بود كه من مشغول به كار شده بودم و خرسي همچنان بيكار بود.

مشكل سوم اين كه خرسي هيچي از خودش نداشت و همچنان وابسته به خانوادش بود. اينا از نظر خانواده من يعني دورشو خط بكش اما من پامو توي يه كفش كرده بودم و مي گفتم يا اين يا هيچكي!! فقط هم واسه اينكه مي دونستم دوستي با كس ديگه براي من ممكن نيس و من خرسيو دوست دارم.و دوست هم ندارم دوباره كلي زمان بزارم تا كسيو بشناسم. از صبور بودن و تحمل و مهربونيش اطمينان داشتم.الانم دارم. به شرط اينكه پيش خانوادش نباشه.خرسي بهترين مرد دنياست اگه كسي هي  سرش غر نزنه كه زن ذليلي! به خدا مهربوني و تحمل و احساس مسئوليتي كه خرس جونم در قبال خانمش داره هيچ مردي نداره. به شرط اينكه خانوادش دخالت نكنن!

من توي دانشكده واسه خودم تيكه اي بودم. البته اصلن قصد تعريف از خودمو ندارم ولي از همكلاسي ها تا بچه هاي رشته هاي ديگه و حتي دانشكده هاي ديگه همين نظرو داشتن. هم دختر درسخون و منضبطي بودم و هم  يه كمي زيبايي داشتم. اكثرن مي گفتن چهره معصوم و زيبايي دارم. خلاصه اينكه چه پسرهايي به خاطر من به جون هم نيفتادن و چه اشكها كه واسم ريخته نشد!!

بين بچه هايي كه خودشون و خانوادشون اومدندو بهم پيشنهاد ازدواج و آشنايي دادن سه چهارتاشون خيلي  خيلي چسب بودن. حتي با اينكه اولين بار سال 80 از علاقشون بهم گفتن تا همين چند ماه پيش كه هنوز عقد نكرده بودم هم دست از سرم بر نمي داشتن. چند بار اس ام اس هاشونو خرسي ديد. البته خودم زودتر بهش مي گفتم. اما خيلي عصبي مي شد. و حتي چندين بار تلفني باهاشون صحبت كرد و منم مي گفتم الكي كه ازدواج كردم. اما بيشتر دوست داشتم كه خرسي حلال اين مسئله باشه.خلاصه اين شد كه اين جناب هاي عاشق اونقدر چپ و راست فشار آوردن و از اون طرف هم دوست و آشنا ميومدن خواستگاري كه خرسي ناچار شد يه فكر بكنه كه از اين همه فشار روحي خلاص شه و هم منو نجات بده.

اين شد كه يه بار مامان خرسي زنگ زد به گوشي مامانم و گفت بهتره براي آشنايي بيشتر دو تا خانواده همديگرو ببينن و بيشتر با هم آشنا شن. ولي مامانم گفت من فعلن قصد ازدواج ندارمو  هر چه زودتر در اين مورد با پدرم صحبت مي كنه و بعد نتيجه رو مي گه. كه البته هيچوقت  از نتيجه حرفي نزد.

چند ماه بعد مرج با شيش كوچيك نامزد شدنو عقد كردن. شيش كوچيك هم پسرخاله ي من بود و من هم مسبب آشنايي مرج و شيش كوچيك.جشن عقد مرج و شيش كوچيك برگزار شد. بعدش برنامه ريزي كرديم كه خرسي و خانوادش بيان خونه ما.

يه شب خرس و پدر و مادرش و جوجه مريض و پاريكال اومدن خونه ما!عمه خانمم و آقا رضا هم بودن.اولين شبي بود كه مادر و پدرش از نزديك منو مي ديدن.البته عكسمو ديده بودن اما از نزديك منو نديدن.

اون شب تموم شد و چند شب بعد خرس اينا شام دعوتمون كردن. اولين شبي بود كه به خونشون دعوت مي شدم. اونقدر ساده بودن كه باورم نمي شد ما اونجا مهمونيم. اصلن از تشريفات خونواده ما اونجا خبري نبود. اينجور بگم كه اصلن توي تزئينات غذا يا سالاد و اين بساط ها سليقه اي به خرج ندادن. البته جوجه مريض اصلن به خودش زحمت نداد بياد توي اتاق.شايد خجالت مي كشيد. نمي خوام بي نمكي كرده باشم اما خيلي برام عجيب بود. كوچيكترين سليقه اي توي پذيرايي ديده نمي شد. سالادو خيلي ساده خرد كرده بودن و هم زده بودن.چيزي كه اصلن تا حالا توي هيچ مهموني نديده بودم. از بيرون كوبيده خريده بودن و مامانش  خوراك مرغ درست كرده بود. البته به سبك خودش. يه جورايي من خيلي اون شب جلوي مامانم اينا ضايع شدم.مثلن ما توي مهموني هامون خيلي به اينكه قاشق و چنگال يه جور باشه.بشقابها تا حد امكان يه مدل باشه. سالاد تزئين بشه خیلی اهمیت می دن! توي مهموني حداقل يه دسري سر سفره باشه. سبزي خوردن توي اون سبدهاي عهد بوقي نباشه.

البته فكر كنم جايي هم نديدن.آخه زياد اهل رفت و آمد با كسي نيستن.فقط تنها جايي كه ميرن و شام و ناهار مي مونن خونه خالهه هست كه اونم واسه خرس اينا سليقه هاشو خرج نمي كنه.

اون شب اومديم خونه و يه هفته بعد مامانم شام دعوتشون كرد. يادمه اون روز تعطيل بود و از شانس بد من مادربزرگم حالش بد شد و مامانم رفت خونه مادربزرگم. از اونجايي كه  اونروز مادربزرگم توي آپارتمانش تنها بود مامانم مجبور شد تا غروب پيشش بمونه و منم يه پام خونه مادربزرگم بود يه پام اينور و اونور دنبال دفترچه بيمه مادربزرگم. بازم از شانسم نه پسر خالم بود كه ويزيتش كنه نه دختر خالم.البته دختر خالم كه متخصصه بيشتر به خاطر مادربزرگم خونشو كنار خونه مادربزرگم گرفت كه اونم اون روز كشيك بود.

اين بود كه مامانم نزديك هاي اذان با پدرم اومد خونه و تازه مشغول تميزكاري خونه شد. البته زنگ زد و سيده خانم(همون زني كه واسه خالم كار مي كنه) اومد خونمون و به مادرم كمك كرد. توي اون فرصت كم مامانم هم مرغ شكم پر درست كرد و كباب حسني و هم  خورشت قيمه و كشك بادمجون و ژله و سالاد بادمجون و سالاد فصل. خرسي اينا اومدن و البته جوجه مريض و كنا نيومدن. مامان و باباش و پاريكال و خرسي فقط اومدن.

خلاصه اينكه اون شب مهموني گذشت و چند شب بعد خرس اينا با دايي هاش و زنداييش اومدن خواستگاري. اون شب عموها و زنعموهاي منم بودن و عمه جونم و شوهر عمه و دايي بزرگم.

البته ماجراهاي خواستگاريو مو به مو توي پست هاي اولم آوردم. دايي هاي خرسي توي يه بيمارستان پرستارن. و حرفايي كه مي زدن هم در شان خودشون بود. دايي بزرگم كه بزرگ فاميل منه مهندس عمرانه.قبل انقلاب رفت خارج از كشور و  چند سال بعد از فارغ التحصيلي برگشت ايران و الانم خدا رو شكر خيلي مرفهه.

اصلن از تكرار وقايع اون شب احساس خوبي ندارم.همه ذوق و شوق من ييهو دود شد و رفت هوا. اون شب بدون هيچ نتيجه اي تموم شد و نظر پدر و مادرم بعد از اين همه رفت و آمد منفي بود.عموهام هم مخالفتشونو اعلام كردن و داييم حرف آخرشو زد و گفت صبر كنم.

همه گفتن اين آقا نه كار داره نه چيزي و نه با شرايط ما موافقت مي كنه. همه چيز اون شب تموم شد.تا اينكه خرس زنگ زد و حتي اومد محل كارم. و ديگه اونقدر اتفاق افتاد و كه اصلن دوست  ندارم بازگوشون كنم.

خلاصه اينكه يه شب ديگه خرسي اينا اومدن خونه ما. و حرفاي آخرو زدن و البته قبلش خرسي بهم اطلاع داد كه خونوادش با شرايط و مهريه موافقت كردن. و با اين شرايط منم به مامان اينا گفتم حالا ديگه سخت نگيرين و مامانم اينا هم حرفي از كالاي بزرگ و ... نياوردن. فقط قرار شد كه يه بله برون ساده خونه ما برگزار بشه كه دو تا فاميل عروس و دامادو ببينن و بعد عيد جشن عقد برگزار بشه.البته قرار شد توي جشن عقد يه قسمتي از هزينه ها  توسط پدر من پرداخت شه!

23 آبان 86 جشن بله برون من بود.در حالي كه خرس اينا نه حرفي از لباس آوردن و نه آرايشگاه و ...

مادرشوهرم تمام سعيشو كرد و فقط دنبال سرو وضع دختراش بود با اون قيافه هاشون. در حاليكه من نه وقت پيدا كردن لباس مورد نظرمو داشتم و نه وقت واسه دوختنش.ديدم اونا هم حرفي از خريد باس واسه عروس خانم نمي زنن و حرفي هم از آرايش و ... اصلن به ميون نميارن منم فكر كردم حتمن نياز نيس. اين شد كه يكي از لباس هايي كه عهد بوق دوخته بودمش(از اونايي كه يقش پشت لباسه) و اصلن هم جايي رغبت نمي كردم بپوشمشو واسه اون شب آماده كردم به اميد اينكه شب عقدم حتمن يه عروس خوشگل و تيتيش خواهم شد.جشن عقدي كه هيچوقت برگزار نشد.

اونروز يه نوبت واسه آرايشم گرفتم  كه فوق العاده زشت آرايشم كرد. و همه مي گفتن اگه خودم خودمو آرايش مي كردم خيلي بهتر بود. آرايش مدل عنكبوتي.

خلاصه اينكه اون شب آقا داماد كلي به خودش رسيده بود و تيتيش شد و عروس خانم مثل منگول ها!!

اقرار مي كنم كه هنوز هم  عقده پوشيدن يه لباس عروس و آرايش زيبا توي دلم مونده.مي دونم كه توي بله برون لباس عروس نمي پوشن ولي عقد كه مي پوشن.

بازم پدر و مادر من.دستشون درد نكنه! اون شب مامانم يه كيك دو طبقه سفارش دادو انواع ميوه ها. هر كدوم از بهترين نوعش. انگور بحريني!موز هاي چيكيتا!خيار و سيب و نارنگي و گلابی و ... .چايي شيرين و شيريني و بعد از بريدن كيك شير كاكائو و شكلات. البته نمي دونم چرا توي خريد هايي كه كردم همش ملاحظه جشن عيدو مي كردم و يه پارچه ارزون قيمت و يه شال مزخرف و يه كفش ارزون خريدم.كه توي جشن مامانش بهم كادو داد. اون شب يه نشون بهم كادو دادن كه البته عكسشو مي زارم. اونو هم علي رغم ميلم انتخاب كردم چون مي خواستم خرسي و خانوادش متحمل هزينه نشن ولي بعدش پشيمون شدم.مطمئنم كه اون پارچه بايد اونقدر توي كمدم بمونه كه بپوسه چون ازش خوشم نمياد. سه تيكه پارچه كه حالم از ديدنشون بهم مي خوره. با اينكه خودم انتخابش كردم.كفشمو هم كه رفتيم بخريم اونقدر ملاحظه مي كردم كه  صد جا رفتيم تا تونستم يه كفش آبرومندانه  با قيمت 24 تومن خريديم.يه كفش سفيد با پاشنه هاي شيشه اي.(مدلي كه ازش متنفر بودم)

خلاصه اينكه جشن بله برون من همون شد. 8 دي عقد كرديم. يه عقد ساده و كاملن خصوصي. بعد از عقد منو خرس شام رفتيم بيرون و آخر شب اومديم.اين عقد منم داستاني داشت.پدرم تا لحظه ايكه من كفشمو پوشيدم و توي حياط منتظرشون بودم اصلن پا نمي شد و مي گفت من كه ناراضيم. هر چي مي گفتم بابا اون موقعي كه داشتي جشن مي گرفتي يادت رفت اينو بهم بگي؟!

اين شد كه پدرم با اون حال و برادرم خيلي رسمي و بدون هيچ ذوقي و مادرم اومدن با من. برادرم و پدرم به عنوان شاهد از طر ف من.مادرم تنها كسي بود كه يه كمي مي خنديد تا من شاد باشم.

اين پل هم گذشت تا اينكه هر چي به عيد نزديكتر مي شديم من بيشتر ذوق جشنموداشتم ولي ديدم نه بابا اينا عين خيالشون نيس. به خرسي گفتم مگه نمي خوايم جشن بگيريم پس چي شد؟ كي بريم سالن ببينيم؟ كي لباس بگيرم كي خريد كنم؟!! عيد هم اومد و رفت در حالي كه اسم جشنو هم نياوردن. پدرم هم هي مرتب مي گفت من مي دونستم! عين اون شخصيت كه يادم نيس توي داستان سفرهاي گاليور اسمش چي بود.

خلاصه اينكه اينجوري شد كه ما همسري هم شديم.

بعدن كه يه بار به پدرش گفتم مگه شما نگفتين كه عيد جشن مي گيريم و ال مي كنيم بل مي كنيم؟ پس چي شد؟ كه پدرش  فقط حرف زد  كلي حرفايي كه فقط حرف بود. هيچوقت عمل نبود.

حالا وقتي فكر مي كنم مي بينم كه من كه تنها دختر خانوادم بودم و توي فاميلمون خيلي هم سر و صدا داشتم چطور  به آروزهام نرسيدم.آرزوهايي كه فقط آرزو شد.

هر وقت به اون روزها فكر مي كنم اشك توي چشام جمع مي شه. ياد ذوق هاي بچگانم ميوفتم و گريم مي گيره. اين روزها مي گذره اما يادوخاطرست كه مي مونه. مي خوام بدونم پدر خرس براي اون يكي پسرشم جشن نمي گيره؟! مي خوام بدونم اونوقت مي تونه توي چشاي من نگاه كنه؟! چطور  مي تونه فكر كنه كه هيچوقت مي بخشمش.خب اگه همونوقت مي گفتن كه جشن نمي گيريم يا شما خودتون بگيرين خيلي راحت همه چي حل مي شد.اما الان فقط توي دلم يه كينه مونده.

يادمه  فرداي جشن عقد مرج خيلي دلم مي خواست لباس جشنشو بپوشم و خودمو توش ببينم اما گفتم صبر مي كنم تا اولين لباسي كه مي پوشم لباس خودم باشه!

حالا كه از ماجراي عقد من و خرسي با خبر شدين مي خوام كه همتون قدر خونواده هاي شوهرتونو بدونين. هليا جون،نيلوفر عزيز، حتي دينا و آیدا و بقيه دوست جونا.

براي همتون خوشحالم كه به بخشي از آرزوهاي دخترونتون رسيدين.من عكسي از عقدم ندارم كه براتون بزارم. توي بله برونم هم خيلي زشت شدم و مثل شماها خوشگل نشدم.واسه همينم معمولن عكس هاي بله برونمو به كسي نشون نمي دم.

اما چندتاعکس از گل خواستگاری و گل بله برون و نشون و ... می زارم که ببینین.

http://i36.tinypic.com/2eyb42e.jpg    گل خواستگاری (خونه خرسی اینا قبل از اومدنشون)

http://i34.tinypic.com/s2tet1.jpg   گل نامزدی و موقعیت مکانی نشون نامزدی

http://i38.tinypic.com/jj795j.jpg     نشون من در دستان مادرشوهر

http://i34.tinypic.com/iodb11.jpg   نشونو وقتی داره به دستم می زنه

 http://i34.tinypic.com/vaoi9.jpg   دست منو خرسی با نشون من

راستی دوست جونام من و خرسی از پنجشنبه تا دیروز رفته بودیم چالوس و رامسر رشت و ماسوله.خیلی خوش گذشت.بعدن عکساشو می زارم براتون.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 9:20  توسط نانازي بانو  | 

دوستای خوبم  به زودی میام بهتون سر می زنم و براتون کامنت می زارم. به یاد همتون هستم.مارتای خودم، طنین عزیزم، آزیتاجون، مهساجون، گلی جون، هلیاجون، نیلوفر عزیز، الهه و ... به یاد همتونم!!

بعد از سال 80 فصل جديد زندگي من شروع شد.

تا قبل از اين سال اونقدر سرگرم بچه بازي هام بودم كه اصلن به دوست داشتن و دوست داشته شدن فكر نمي كردم. گفته بودم كه ممد و پبريسا و بعدش هم مرج وارد دانشگاه شدن.منو و مهو هم سن بوديم و سال 80 كنكور داشتيم.و  هر دومون شاگردهاي زرنگي بوديم اما مهو  يه كمي دچار مشكل شد و رتبش شد 10 هزار و رتبه من حدود 4 هزار تا كمتر از اون شد. من رشته مهندسي شيلات قبول شدم و اومدم دانشگاه و مهو نشست كه دوباره براي كنكور 81 تلاش كنه.

يادمه سال 80 يكي از دوستهاي برادرم سعيد منو و مهو و ماكارونيو تولد دخترش دعوت كرد. تا اون موقع فكر اينكه يكي بخواد منو دوست داشته باشه برام بي معني بود. اصلن توي اين باغها نبودم. بعد از اون تولد تلفن  پشت تلفن بود كه زنگ مي خورد و يكي با صداي مردونه  از اونطرف كه حرف از دوست داشتن و ...  مي زد. كار هميشگي من قطع كردن  تلفن هاي اين مزاحم بود.يادمه حتي زماني كه تنها بودم هم گوشي تلفنو بر نمي داشتم. تا اينكه يه روز دوستم روجا و خواهرش اومدند خونه ما.من اكثرن خونه تنها بودم.چون مادر و پدرم صبح مي رفتند بيرون و  ممد هم دانشجو بود و انگل همگاني هم رفته بود جنوب. روجا يكي از بهترين دوستان من بود و خيلي بهم سر مي زد. اونروز هم با اومدن روجا اينا  دوباره تلفن زنگ خورد و اينبار  روجا گوشيو برداشت و با داد و بيداد گفت كه دست از سر من برداره.اونم به التماس افتاد و گفت كه منو توي تولد خواهرزادش ديده و يك دل نه صد دل عاشقم شده!! تا اون موقع اصلن به اينكه دوست داشته شدن  چه مزه اي داره فكر نمي كردم.تك پسر خونوادش بود و اسمش خسرو بود. پدرش يه كارمند بود و خودش برق خونده بود.اونروز روجا حقشو گذاشت كف دستش و بهش فهموند كه من نه اهل دوست شدنم نه ازدواج!

هر چند كه يه روز مادر و خواهرش اومدند خونه ما و مامان و بابام اينگار نه اينگار.فقط به حرفاشون گوش كردن و حرفي نزدند. ولي پدرم وقتي داشتن مي رفتن گفت: بزارين اين قضيه همينجا تموم بشه.

چندين بار ديگه اونا اومدند و جواب همون بود كه پدرم گفته بود.

وقتي وارد دانشگاه شدم مسير زندگيم كاملن تغيير كرده بود. اونقدر دوستاي خوب پيدا كرده بودم كه اصلن دوست نداشتم يه روزي فارغ التحصيل شم.توي دانشگاه برام اتفاقاي زيادي افتاد كه  بعدها شايد براتون تعريف كردم اما آشنايي منو خرسي بر مي گرده به دقيقن يه ماه بعد از فارغ التحصيلي.

من از دانشگاه فارغ التحصيل شدم و با اينكه مرج 2 ترم زودتر از من وارد دانشگاه شده بود اونم همزمان با من درسش تموم. شد. من اونسال درحاليكه دانشجو بودم ارشد شركت كرده بودم و رتبه خوبي هم آوردم. هر چند با اون رتبه شانسي براي قبولي شايد نداشتم اما مي دونستم كه با يه كمي تلاش قبوليم صد در صده. عزممو جزم كرده بودم كه دوباره به دانشگاه برگردم. با مرج هر روز مي رفتيم كتابخونه  و درس مي خونديم و بعد از ظهر ميومديم خونه. توي همين رفت و آمدها  يه روز  يه آگهي استخدام ديديم .من بيخيالش شدم اما مرج شمارشو سيو كرد. غروب همون روز ما به همراه خانواده هامون به يه مسافر چند روزه رفتيم. آقا رضا شوهر عمه ي من كارمند  اداره كل اموزش و پرورش  بود و يه پلاژ  لب درياي فرح اباد برامون گرفت و ما رفتيم اونجا. توي اون چند روز متوجه شدم كه مرج با يكي ارتباط تلفني داره.اما اصلن به كسي نمي گه. منم به روش نياوردم. مهو با مصي كه همسرشه دوست بود و توي دانشگاه با هم آشنا شده بودن و همه ما از ماجراهاشون خبر داشتیم.ماجراي آشنايي مهو و مصي خيلي جالبه كه يادم باشه بعدن براتون بگم.

پبريسا هم  سال 83 ازدواج كرده بود و ماكاروني هم فقط براي كنكور درس مي خوند.من واقعن احساس تنهايي مي كردم. وقتي از مسافرت برگشتيم مرج گفت نانازي بيا زنگ بزنيم ببينيم شرايط اين استخدامي چيه! مرج زنگ زد و اون اقا هم از پشت تلفن گفت بياين دفتر مجله خانواده سبز!!

منو و مرج هم تند تند حاضر شديم و رفتيم. و اتفاقن به دونفر احتياج داشتن و صحبت هاي ابتداييو باهامون كردند و گفتند غروب دوباره بريم اونجا. نگو بعد از رفتن ما  جلسه تشكيل دادن و وقتي متوجه شدن پدر و مادرامون فرهنگين و  البته سرشناس غروب گفتن كه از فردا بياين سر كار. از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر.

همون روز پدرم گفت خسته مي شي و خودت پشيمون مي شي و مادرم خيلي اصرار كرد كه تو اگه نمي خواي واسه ارشد بخوني بيا آموزشگاه خودمون و بيمه هم مي شي و ...

اما يه حسي وادارم مي كرد كه استقلالو بايد هر چه زودتر تجربه كنم. فرداي اونروز خوندن واسه ي ارشد تموم شد و يه فصل جديد از زندگي من شروع شد.اوايل خيلي برام سخت بود و 8 ساعت كاربرام طاقت فرسا بود. بارها خواستم كه كنار بكشم اما غرورم اجازه نمي داد. مرج همچنان با اون شخص تلفني صحبت مي كرد و اصلن ملاقات حضوري نداشتن. بعد ها متوجه شدم اون طرف ساكن يه شهر ديگس.

از وقتي دانشجو بودم تا يه ماه بعد از فارغ التحصيليم من معتاد شدم.معتاد به اينترنت و چت. توي يكي از همين شب ها از طرف همكلاسيم به سايتي دعوت شدم . مدتها از عضويتم توي سايت مي گذشت.

 و من با آدم هاي مختلفي از طريق چت و اينترنت در ارتباط بودم تا اينكه يه شب كه  ديگه خسته شده بودم و مشغول فرستادن عكس يكي از تابلوهاي نقاشيم براي يكي از دوستانم بودم يه نفر با يه آيدي آشنا شروع كرد به سوال و جواب. اولش من مثل مشنگ ها جواب مي دادم و بعدكه حواسم اومد سر جاش گفتم فلاني تو كه اينارو قبلن پرسيده بودي.قضيه چيه؟!

خلاصه اينكه اون گفت كه كيه و با يه ايدي آشنا اومده با من چت كنه. منم عصباني از اون آشنا كه چرا آيدي منو به ديگران داده خواستم كه به اون چت پايان بدم كه ديدم خودشو معرفي كرد و گفت من خرسيم. پدر و مادرش همكار پدر و مادر من بودن و بعد ديدم بيشتر آشنا در اومديم و خونه اونها نزديك به محل كارمه.

اون شماره موبايلشو بهم داد ولي من بهش گفتم به كسي شماره نمي دم. اما اگه يه روزي بهت اس ام اس دادم دوست ندارم بهم زنگ بزني!

اون شب تموم شد و دو سه روزي از اون شب گذشت.توي اين دو سه روز انگار همهي تنهايي هاي عالم ريخته بود توي دل من. مرج همچنان پنهوني با يه پسر در ارتباط بود و مهو هم كه با مصي و ماكاروني مشغول درس خوندن و من تنها!

من چندين و چند شماره داشتم از افراد مختلف.تصميم گرفتم به يكي اس ام اس بدم. (توجه كنيد از روي تنهايي) بين همه اونها همين آقا خرسيو انتخاب كردم  فقط واسه اينكه پدر و مادرش فرهنگي بودن.

اولين اس ام اسم همراه شد با تماس گرفتن اون. همون كاري كه ازش خواستم انجام نده! همين منو ناراحت كرد.ولي بعد كه دوباره زنگ زد  دوستيمون شروع شد. همه اين اتفاق ها تيرماه 84 پيش اومد.

من اصلن خرسو نديده بودم تا اينكه يه شب كه من و دختر عموها و پسر عموها شام رفته بوديم   اونم با دوستش اومد. سر راهمون. دقيقن سر خيابون ما پارك كرده بود.من اصلن توي تاريكي تشخيصش ندادم.

فرداش يه جايي قرار گذاشتيم و من  بعد از كار از مرج جدا شدم و رفتم و خرسموديدم. يه پسر قد بلند با چشماي روشن و موهاي مشكي خيلي آروم و مظلوم. چيزي كه هميشه آرزوشو داشتم مردي بود كه 8 سال ازم بزرگتر باشه و اگه بيشتر هم مسن تر از من بود عيبي نداشت و آروم و كم سر و صدا.دوست داشتم همسر آيندم  وقتي مي خنده من فقط با ديدنش اينو بفهمم و صداي خندشو نشنوم. دقيقن روز اول خرس مي خنديد و من به جرات مي گم كه عاشق خنده هاي بي صداي خرسيم شدم.اون ۲ سال از من بزرگتر بود  نه ۸ سال ولی می شد یه کاری کرد.

دقيقن فرداي اونروز كه رفتم دانشگاه واسه گرفتن نمره هام اومد دنبالم و منو رسوند سر كارم. اونجا ازم پرسيد كه برناممون چي باشه؟ آيا مي خوايم با هم باشيم؟ دقيقن از رفتارش مي خوندم كه به هيچ قيمتي حاضر نيس از دستم بده.منم  بدم نميومد از تنهايي در بيام.اين شد كه قرار شد با هم باشيم. يكي دو ماه بعد وقتي از كلاس نقاشي بر مي گشتم يه جايي با هم قرار گذاشتيم و بعد از اينكه از هم جدا شديم اس ام اس داد و گفت وقتي منو مي بينه دست و پاش شل مي شن و زانوش توان حركت ندارن.قبلنا شنيده بودم كه تپش قلب و سست شدن زانو يه نشونه هايي داره! يه ماه بد از اين ماجرا يه روز كه خونه مهو اينا بوديم و من و خرس با هم تلفني حرف زده بوديم بلافاصله بعد از تماسمون اس ام اس داد  و گفت: حاضري با من ازدواج كني؟! منم كه توي دلم ذوق كرده بودم گفتم آره.

الان كه فكر مي كنم مي بينم هميشه خرس منو بيشتر دوست داشته.تا يك سال و نيم بعد از آشناييمون من خرسو دوست داشتم ولي هرگز عاشقش نبودم.

اين شد كه ما اسمن شديم زن و شوهر!من اونقدر از ارتباطم با يه پسر وحشت داشتم كه سال اول حتي با خرس دست هم نمي دادم. و دوست هم نداشتم كه دستمو بگيره.جالب اينجا بود كه با همه دست مي دادم الا خرسي جونم. الان كه فكر مي كنم مي بينم هميشه خرس منو بيشتر دوست داشته.تا يك سال و نيم بعد از آشناييمون من خرسو دوست داشتم ولي هرگز عاشقش نبودم.هيچوقت عشقو تجربه نكرده بودم ولي مي دونستم كه عاشقش نيستم. آخر هاي سال 85 يه بار خواستيم جدي از هم جدا شيم. و اونوقت بود كه هر دومون فهميديم عاشق هميم. و من نتونستم اينكارو بكنم. اونوقت بود كه فهميدم عاشق خرسيم.

تا يه سال بعد از آشناييمون من و مرج همكار بوديم. مرج كم كم دوستيشو رو كرد و گفت با پسري  به اسم م دوسته.از وقتي دانشجو بوده دوست بوده باهاش و بعد گفت كه اون پسر ديپلمه و بيكار.مرج خيلي دوسش داشت و اون پسر هم همينطور. اما براي من مثل روز روشن بود كه خانوادمون هيچوقت جنازه مرجو هم دست اين پسر نمي دن. چند ماه بعد از اينكه مرج از دوستي منو و خرس باخبر شد از م جدا شد. ماجراش مفصله.سر فرصت تعريف مي كنم.جدا شدن از م همراه بود با دوست شدنش با ح. منو خرس بعد از سركارم مي رفتيم دور مي زديم و مرج و ح هم اكثرن قرارشون تو يه كافي نت بود.من  سر يه ساعت معيني با مرج قرار مي زاشتم و يه جايي همو مي ديدم و با هم مي رفتيم خونه كه كسي شك نكنه. آخر هاي سال 85 از يه جايي تماس گرفتنو و گفتن نانازيو مي خوايم كه بياد و  ديگه توي اداره ما كار كنه.يه جايي كه اصلن فكرشو هم نمي كردم يه روزي منو جذب كنن. ماجراي اشتغال من  اينكه چي شد كه من از يه دفتر مجله وارد جايي شدم كه مي دونم اصلن نمي تونين حدس بزنين كجاس هم خيلي جالبه! فقط اينو بگم كه واسه يه كاري اومده بودم يكي از اداره هاي فوق العاده دولتي و خفن. و مجبور شدم كه چادر سرم كنم. البته به سفارش سردبير محترم. همين سفارش گذاشتن چادر نتيجش اين شد كه اين شد. من كه تا اون موقع بدون آرايش سر كار نمي رفتم حالا از اين پيشامد چنان ذوق كرده بودم كه چادرمو تا ابروم مي آوردم و ديگه همه فكر مي كردن من چه  بانوي محجبه اي هستم. يادمه تا 9 ماه اول سر كار با چادر مي نشستم.الان خيلي آزاد ترم و چادرمو فقط موقع رفتن و برگشتن مي زارم. 

كار جديد من همراه شد با جدا شدن از مرج و ارتباط كمتر من با خرسي. اما اين ارتباط ادامه پيدا كرد تا سال 86 كه ما رسمن نامزد شديم و بعد هم عقد كرديم.توي پست بعدي آخرين قسمت از ماجراي از كودكي تا امروز تعريف مي كنم. مي خوام در مورد اتفاق هايي كه توي دوران دوستيمون و  جلسات خواستگاري  افتاد براتون بگم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:10  توسط نانازي بانو  | 

ديروز بهتون گفته بودم كه مي خوام در مورد آشنايي خودمو و خرسي بنويسم.ولي ديدم بهتره اول يه كمي در مورد خودم بگم.چيزي تاحالا در مورد خودم و خانوادم و گذشته هام نگفتم.

من مثل خيلي ها يه زندگي معمولي و طبيعي نداشتم.گذشته هاي من پر از خاطرات زيبا و باورنكردنيه.تعريف كردن خاطرات كودكيمو موكول مي كنم به پست هاي بعدتر!

من كوچيكترين عضو يه خانواده 5 نفره ام.خواهري ندارم و دو تا برادر بزرگتر از خودم دارم. هميشه توي خانواده و فاميل كانون توجه بودم .اينجور كه مادرم و خيليهاي ديگه بهم گفتن وقتي مادرم متوجه مي شه كه حاملست خيلي افسرده مي شه.آخه اونا ديگه بچه نمي خواستن.خيلي تلاش كردن كه ردم كنن اما از اونجايي كه خيلي كنه تشريف دارم چسبيدم بهش و  اونم ناچان قبول كرد. اما وقتي به دنيا اومدم  خيلي خوشحال شد كه يه دخمل خشگل گيرش اومده! پدرم خيلي دختر دوست داشت و هميشه آرزو مي كرد كه بچه اولش دختر باشه! اما نشد و من كه 7 سال بعد از بچه اولش به دنيا اومدم دخمل شدم.

من 25 تير 62 به دنيا اومدم اما واسه اينكه مادرم بتونه مرخصي بيشتري بگيره توي شناسنامم زدن 25 مرداد.(خانوادگي  به دولت محترم ارادت خاصي داريم و اصلن دورش نمي زنيم.)

از وقتي يادم مياد مامان و بابا  با هم در حال بدو بدو و كار وتلاش بودن تا ما كمبودي توي زندگيمون حس نكنيم.پدرم مرد فعالي بود و البته خيلي خير و دلسوز.دبير زبان انگليسي بود و من بارها توي كلاس خصوصي  كه يه گوشه از حياط بزرگمونو اشغال كرده بود حس دلسوزي پدرمودرك كرده بودم. بارها مي ديدم كه پدرم به دانش آموزاي بي بضاعت كمك مي كنه و حتي ازشون شهريه نمي گيره كه هيچ بلكه موقع تعطيل شدنشون هر دفعه يكيشونو نگه مي داشتو توي جيبشون وقتي در حال صحبت باهاشون بود پول مي زاشت و وقتي اونا اعتراض مي كردن با يه اخم خاصي مي گفت هيس! اين يه جايزست واسه تو كه خوب جواب دادي. حالا شايد اون طرف جيكشم سر كلاس در نيومده بود!

يادم نمياد پدرم توي كلاس هاي كنكوري كه برگزار مي كرد هيچوقت اسمي از شهريه آورده باشه.چيزي كه بارها از زبون معلم هاي خصوصي دوران كنكورم مي شنيدم. كه هنوز سه جلسه از كلاس نگذشته  روي تخته بزرگ مي نوشتند شهريه!!!

شايد توي زندگيم بيشتر از 5 يا 6 بار پدرمو در حال نمازخوندن نديدم. اونم فقط زماني كه خيلي توي آرامش و غرق در لذت هاي زندگيش بود. لذت هايي كه واقعن حقش بود ولي همشونو واسه ما مي خواست. اونوقت مي رفت توي اتاقشو درو مي بست و نماز مي خوند و دوست هم نداشت كسي بره توي اتاق.اينو از اونجايي مي شد فهميد كه هميشه در اتاقش باز بود. پدرم مرد پر تلاشي بود و در عين حال در نوع خودش خوش گذرون.به هيچ عنوان اهل چشم چروني و اين حرفا نبود.جزء معدود دبيرايي بود كه اجازه تدريس توي دبيرستان هاي دخترونه رو داشت. اما بطري مشروب يه چيز خيلي معمولي و عضو فعال يخچالمون بود.مامانم يه بطري بزرگ مشروب به رنگ سبز براي پدرم توي يخچال مي زاشت كه ما بدونيم اون مشروبه و با آب اشتباه نگيريمش.اين بطري رو هم داييم از  بلژيك براي پدرم آورده بود و يه نوع مشروب مرغوب و گرون قيمت بود كه سوغات پدرم شده بود. اما عجيب ظرفيت پدرم بود كه هيچوقت نديدم پدرم  از خود بيخود بشه.هيچوقت نديدم پدرم مست سر كلاسي رفته باشه.نه من ديدم و نه كسي ديگه!پدرم بي نهايت مبادي آداب بود و تا همين 4 سال پيش كه ميتونست خوب راه بره فوق العاده اتوكشيده و مرتب بود و خيلي به خودش مي رسيد.البته مامانم خيلي به سر و وضع پدرم اهمت مي داد.

روزهاي زندگي پدرم 40 سال بعد از فارغ التحصيليش از دانشگاه به تدريس توي دبيرستان و دانشسرا و آموزشگاه ها و كلاس خصوصي  گذشت. الان كه يه مرد 65 سالست بدون عصا بدون سختي راه مي ره و اكثر شاگرداش توي رده هاي بالا مشغول كار و زندگين.از دوران مدرسه من تا دانشگاه و بعدشم سر كار هركسي كه پدرمو مي شناخت خيلي ازش تعريف مي كرد و نديدم كسي پدرمو بشناسه و براش ضعف نكنه!

اينگار روحيه  پر تلاش پدرم يه جورايي به مادرم هم تزريق شده بود.مادرم صبح زودتر از همه ما بيدار مي شد و ناهارمونو درست مي كرد و تند تند  با پدرم ميزد بيرون و غروب خسته  از كار روزانه ميومد خونه و مشغول مرتب كردن ما و رسيدگي به وضعيت خونه مي شد.كسي خونه مارو نامرتب نمي ديد.هميشه تميزترين و زيباترين لباس ها رو براي ما مي خريد و براي من و دو تا برادرم لباس هاي بافتني و زيبا مي بافت.براي من دامن هاي كوتاه با قلاب مي بافت و تنم مي كرد يه جورايي توي مهمونيا از دست زن هايي كه مي خواستن لباسموببينن آسايش نداشتم. مادرم اكثرن شاگرد خصوصي داشت و شب كه شاگرداش مي رفتن مشغول  انجام كارهاي خونه مي شد.بعدها هم موسس يه  آموزشگاه بزرگ زبان انگليسي شد ولي اين هم از دغدغه هاي اون براي تدريس كم نكرد.البته مامانم يه تكيه گاه بزرگ بعد از پدرم توي زندگيش داشت و اون هم مادربزرگم بود(مادر پدرم) كه خيلي كمك حالش بود.

پدر بزرگم(پدر پدرم) مرد پولداري بود.با اينكه يه كارمند دولت بود و يه حقوق.ولي سرمايه زيادي بهش رسيده بودو اونو بيشتر توي خريد زمين سرمايه گذاري مي كرد.مردي كه هيچوقت نديدم بدون كلاه و كت و شلوار اتوكشيده و دستمال گردن و عصاي زيبايي كه داشت پاشو از خونه بيرون بزاره.پدربزرگم مرد دانايي بودو بزرگ فاميل.بزرگترين آرزوش اين بود كه پسرهاش تا آخر عمرش پيشش باشن و چه خوب براي رسيدن به اين آرزوش تلاش مي كرد. و البته پسرهاشم تمايلي به جدا شدن از مادر و پدرشون نداشتن. حتي پدرم كه پسر ارشد پدربزرگم بود و مدام براي قبولي در آزمون تدريس دبيران ايراني  در  مدارس ايراني هاي مقيم امارات و بعد آلمان تلاش مي كرد پذيرفته شد به خاطر پدربزرگم و خواسته اون همه ي تلاششو ناديده گرفت و خودش و مارو موندگار كرد.هنوز كه هنوزه مادرم از اون كار پدر دلگيره!

پدر بزرگم  يه زمين بزرگ خريد.حدود 10000 متر.شايدم يه كمي بيشتر.اون زمون ها هنوز قيمت زمين ها به اين قيمت هاي سرسام آور نبود. با اينحال پدرم كه پسر بزرگ خانواده بود كمك زيادي توي خريد زمين به پدربزرگم كرد.(صحبت از چندين سال قبل از انقلابه)  .توي همين باغ  پدربزرگم 4 دستگاه خونه ساخت.كه با فاصله چند ده متر از هم قرار داشتن. يه باغبون هميشه ميومد و درختهاي ميوه و گلهاي باغو  مرتب مي كرد.

هر كدوم از اين خونه ها قبل از عروسي تك تك پسراش ساخته مي شد.من سه تا عمو دارم. هر كدومشون توي يكي از اين خونه ها ساكن شدن و پدرم هم بعد از ازدواج توي يكي از اين خونه ها!بين خونه ها ديواري نبود.اما دور تا دور باغ چندين در وجود داشت.كه با ارتفاع زيادي محيط باغو از بيرون جدا مي كرد. اونوقتها كه بچه بوديم به هيچ عنوان اجازه نداشتيم پامونو تنهايي بيرون از باغ بزاريم.كم كم كه ماها به دنيا اومديم باغمون جلوه زيباتري پيدا كرده بود.ما 4 تا خونواده توي باغ بوديم كه صاحب 5 تا دختر و 5 تا پسر شده بودن.پدربزرگ و مادربزرگ هم بودن (ممد، انگل همگاني و نانازي) (پبريسا،مهو،ميتي)(مرج، ماكاروني و بعدها هم شقبقي)(ممرضا غيرت و چراغ بادي)

از صبح تا غروب كارمون بازي توي باغ بود. پدربزرگم اسم همه مارو از ميم انتخاب كرده بود.مخصوصن اسم دخترارو دوست نداشت عربي باشن.برامون يه معلم قرآن گرفته بود و مارو مجبور مي كرد كه پيشش قرآن ياد بگيريم.اون خانم كه عروس خانم صداش مي كرديم از صبح خيلي زود تا ظهر ميومد و بهمون قرآن درس ميداد.البته فقط تابستونها و يه روزدرميون. زنعمو كوچيكه هم برامون كلاس رياضي ميزاشت و اينجوري نمي زاشتن تابستونامون راست راست واسه خودمون بگرديم.

مادربزرگم زن پخته و مرتبي بود.به هيچ عنوان نمي زاشت ناراحتي بين عروس هاش پيش بياد. جالب تر از همه اينكه پدرم و همه عموهام  11 سال از خانمهاشون فاصله سني داشتن. و همشون هم توي 30 سالگي و بالاتر ازدواج كرده بودن.مادرم و زنعموهام مثل خواهرهاي خيلي مهربون هم بودن. كارهاي همو انجام ميدادن. اصلن اهل دروغ و غيبت و چشم و همچشمي نبودن كه هيچ بلكه براي شادي هاي هم شاد مي شد و براي غم هاي همديگه گريه مي كردن.هيچوقت يادم نمياد كه كدورتي بين مادرهامون پيش اومده باشه.همين مورد ما دخترعموها و پسرعموهامو بيشتر به هم وابسته مي كرد جوري كه بدون هم نمي تونستيم زندگي كنيم.تابستونا چند روزشو یه پلاژ ثابتی توی شمال لب دریا می گرفتیم و زمستونا می زدیم به کوه.سفرهای مشترک.گردش های مشترک.جشن های مشترک

پدربزرگم وقتي من 9 سالم بود فوت كرد. از پدربزرگم 6 پلاك زمين به پدرم  به ارث رسيد.پسر دومش 4 پلاك و پسر سومش 3 پلاك و پسر آخرش هم 2 پلاك زمين. به مادربزرگم بابت مهريش 3 پلاك زمين و به عمه خانمم هم كه تنها عمهي منه 2 پلاك زمين رسيد.

پدر بزرگم آدم عادلي بود. پدرم موقع خريد زمين كمك زيادي بهش كرده بود. شايد بيشتر از نصف پول زمينو به پدرش داده بود. و عموهامم اعتراضي نداشتن. بعد از فوت پدربزرگم شهرداري دو تا كوچه بين زمين ها  تعيين كرد.يكي بين خونه ما و خونه مهو اينا و يكي بين خونه مرج و خونه ممرضا غيرت اينا!

كوچه ايكه بين خونه ما و خونه مهو اينا بايد باز مي شد دقيقن مي افتاد روي خونه مهو اينا و پدرم با  سخاوت قبول كرد كه اين مقدار زمين كه ميزان كمي هم نبود از زمينش كم بشه و اينجوري  يه كوچه 16 متري باز شد و خونه مهو اينا هم خراب نشد.

تا مدتها يعني حتي زموني كه من دانشگاه مي رفتم اين كوچه ها كاملن اختصاصي بود و  حتي يه در بزرگ هم جلوش داشت. بارها هم جريمه شديم واسه اينكه درهارو برنداشتيم. و آخرش هم شهرداري اومد و درها رو از جا در آورد و بين ما به اندازه  يه كوچه 16 متري  فاصله افتاد.

از خونه ما تا سر خيابون يه فاصله 60 ،70 متري بود.پدرم ديگه بازنشست شد و تصميم گرفت با پس اندازش يه خونه چندواحدي سر خيابون اصلي بزنه. هر چند پدرم تلاش زيادي كرد كه اون خونه رو به پايان برسونه اما نتونست و مجبور شد بعد از زدن سقف سوم اونو به يه پيمونكار بسپاره.البته سالها قبل از انقلاب وقتي پدرم جوون بود يه زمين توي يكي از خيابونهاي مطرح شهر خريد كه دولت بعد از انقلاب اونو از پدرم گرفت.فقط واسه اينكه پدرم يه وكالت به يه مهندس بهايي بابت اون زمين داده بود.و بعد از انقلاب هم اون مهندس به آمريكا پناهنده شد.چه پولها كه پدرم براي پس گرفتن زمينش خرج نكرد و چه خون دلها كه نخورد. واسه همينم پدرم كمي ضعيف شد. اون زمين مدتها بدون كاربري سر يه خيابون اصلي افتاده بود و بعدها شهرداري اونو تبديل به ايستگاه آتش نشاني كرد و تازگي ها ديديم كه دوباره بدون كاربري افتاده اون گوشه! اونم واسه شكايت هاي  پي در پي پدرم بود و دولت شهرداري رو موظف كرد تا تعيين مالكيت اصلي اون زمين بدون كاربري بمونه! شايد اگه پدرم بيخيال اون زمين بود هيچوقت  ساختمونش به پيمونكار سپرده نمي شد.

سال دوم دبيرستان بودم كه مادربزرگ خوبم كه توي تمام اون سالها تكيه گاه بزرگ همه ما بچه ها و مادرامون بود ناگهان و بدون تحمل بيماري سكته كرد و از دنيا رفت.فوت مادربزرگم يه شوك بزرگ براي ما بود.همون زمان (سال 77) ممد و پبريسا دانشجو بودن. سال قبلش پدر و مادر مرج و ماكاروني ياد جووني هاشون افتادن و صاحب يه دختر ديگه هم شدن.اسمشو شقبقي گذاشتيم.آره ما بچه ها سنت شكني كرديم و ايندفعه اسمشو از شين گذاشتيم. ما هم كم كم بزرگ مي شديم. ديگه بازار رفتن و خريد كردن ما دختر ها  يكي از تفريح هاي اساسيمون شده بود و بعضي شب ها با پسرعموها و برادرا رفتن به رستوران هاي سنتي  به هر مناسبتي يكي از  رسمهاي ما بچه ها شده بود.

ديگه باغ مثل گذشته ها پر درخت و پر گل نبود.خيلي از درخت ها قطع شد.يه سري از زمين ها فروخته شد. زمينهاي مادربزرگم و يكي از پلاك هاي عمم هم جزء‌ اون زمين ها بودند.يه جورايي غريبه ها دور و برمون زياد شدن.

اون وقتها مامورهاي شهرداري زنگ خونه هاي خيابونمونو  مي زدن و آشغالارو ميبردن.اما چو ديوارهاي باغمون بلند بود و درهاي بزرگي داشت كسي فكر نمي كرد توي اين باغ يه دنياي خيلي زيبا وجود داره. و كسي در خونه هاي مارو نمي زد. تا اينكه پدرم يه شب مچشونو گرفت.

اونقدر اتفاق هاي زيبا  برام توي اون باغ افتاده كه سر يه فرصت خوب تعريفشون مي كنم.اما توي پست بعدي مي خوام از سالهاي بعد از 80 و آشناييم با خرسي بگم.

شايد فكر كنين چرا اينارو تعريف كردم ولي بزارين اين خاطرات حالا كه داره يادآوري مي شه توي دفتر خاطرات ديجيتالي من  همراه با عشق ديجيتاليم ثبت بشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 13:33  توسط نانازي بانو  | 

شده فردا می رم  اونور دنیا براتون می فرستم. اگه ایمیل های دوست جونام مارتا!نیلوفر!هلیا!طنین!آیدا!مهسا!... داشتم حتمن براشون ایمیل می کردم.ندارم که!
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12:45  توسط نانازي بانو  | 

یه خط می نویسم اگه بشه دو خط ارور می ده.عکس هم آپلود نمی شه

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12:31  توسط نانازي بانو  | 

از صبح داشتم تلاش می کردم.نشد.سرور مشکل داره
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12:30  توسط نانازي بانو  | 

من همیشه عاشق تنوعم.

اما دلیل تغییر قالب وبلاگم فقط این نیس. از فردا می خوام  داستان آشنایی خودمو خرسیو بنویسم.اینو هم هلیا جون بهم یادآوری کرد. و دیدم راست می گه . من اصلن توضیح ندادم که چطور شد ما با هم آشنا شدیم.

از فردا با من باشید با ماجراهای آشنایی خرسی و نانازی!!!!

دیروز بعد از افطار خرسی اومد خونمون و بعد با هم رفتیم  بیرون دور زدیم و بعد رفتیم کباب خوردیم و بعد هم زغالخته خریدیم و رفتیم مثل بچه های خوب توی پارک و خوردیمش. هسته ها رو هم ریختیم توی سطل زباله. یه وقت فکر نکنین هسته ها رو ریختیم زیر پامون دقیقن سمت چپ ها! نه ریختیمشون توی سطل زباله!!

بعد رفتیم یه کمی توی پارک با وسایل ورزشی بازی کردیم و اومدیم خونه ما. دوش گرفتم و لالا.

صبح هم خرسی منو رسوند سر کار و خودش رفت خونه.

پ ن۱: مارتا جون وبلاگ مهسا باز نمی شه. من خیلی دوستت دارم.بوس بوس در هر صورت اینجا خونه ی من و توست.چرا بهش سر نمی زنی؟ قلبونت بلم دردو بلات بخوره توی سر ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:34  توسط نانازي بانو  | 

ر ن ۱: اول از همه قابل توجه افروز عزیز:

عزیزم من اون پست قبلی رو تصحیح کردم.منو می بخشی!

ر ن۲: آش گوشت و از یه آش فروشی می خره که تقریبن مثل حلیمه ولی رنگش سفید نیس و گوشتشم معلومه .فکر می کنم توش از غلات و گ.شت استفاده می کنن و ادویه معروفشم دارچینه.یعنی تا حالا نخوردین؟

...

شده تا حالا یه خواب وحشتناک ببینید و مدام در تلاش باشین که ازش خلاص شید. بعد ییهو بیدار می شید و می بیندی که همش خواب بوده و بعد یه آرامش خاصی میاد سراغتونو راحت سرتونو می زارید روی بالش و دوباره خواب و ...

دیشب برای منم اتفاق افتاد.خواب دیدم که در حالیکه همسر آقا خرسیم با یه مرد زندار دیگه هم ازدواج کردم.خیلی ناراحت بودم و نمی تونستم تحمل کنم. همش در حال فرار بودم.جالب اینجا بود که اون آقاهه مسئول یه اداره ای یه که هر روز با من در تماسه کاریه! و می دونم که زن و بچه هم داره. خیلی هم بی ریخت و قالبه! این آقای محترم با کلک و حقه اسم منو آورد توی شناسنامش و من اصلن روحمم خبر نداشت. ییهو اومد بهم گفت زن منی!توی همین لحظه که  بیدار شدم دیدم ای بابا اینا همش خواب بوده! بعد همون آرامش متعارف و بعد دوباره خواب.

ولی این خواب خوش هم دوامی نداشت و دوباره خواب دیدم که مبتلا به سرطان سینه شدم و دارم جلز و ولز می زنم و امیدی به زندگی ندارم. توی این هیرو ویر همه لباس مجلسی هامو و کیف و کتاب و لوازم اتاقمو دارم به مرج و مهو و ماکارونی که دخترعموهای گرام بنده می باشند می بخشم. بعد مامانمو دیدم که می گه نانازی یه لباس مشکی هم بای خودم دادم خیاطی بدوزند(توجه کنید که مامانم لباس مشکیو واسه ختم بنده دوخته بودند) وبعد دوباره گفت نانازی واسه تو هم یه لباس دادم بدوزند.فکر نمی کنم به دردت بخوره ( خب من توی کفن باشم لباس مشکی به چه دردم می خوره؟!!) همش واسه خرسی ناراحت بودم و می گفتم وای آقا خرسی بدون من می میره. همش خودمو معاینه می کردم و می گفتم این سرطان تا حالا کجا بوده که ییهو به من چسبیده؟!! نمی دونم چرا توی خواب فکر می کردم سرطان سینه  از دخترخاله خرسی به من سرایت کرده!!! بعد توی خواب همش به خاله خرسی بد و بیراه می گفتم و می گفتم اون مقصره!!

بعد دوباره بیدار شدم و دیدم همه اینا خواب بوده و دوباره یه آرامش نسبی میاد سراغم. بین خواب و بیداری با خودم می گفتم مگه چه کار بدی کردم که همش کابوس می بینم؟!! بعد دوباره خوابیدم و خواب دیدم که من و مامان و بابا و عمواینا و دخترعموها و زنعموها و پسرعموها داریم می ریم یه مسافرت طولانی که کلی هم لباس با  خودمون برداشتیم. اصلن فکر خرسی توی سرم نبود. ما حرکت کردیم و توی راه بهم خبر دادن که از کار اخراج شدم.بعد توی ناراحتی و گریه و زاری بیدار شدم.البته نه از گریه و زاری خودم ها! از زنگ موبایلم که کوکش می کنم هر صبح می زنگه!!

الانم آقای خرس زنگ زده می گه چرا بهش زنگ نزدم صبح بخیر بگم!نمی دونه چه خوابی براش دیدم!

پریشبم خواب دیدم که منو مهو وماکارونی رفتیم داروخونه (مثلن من مریض بودم) بعد مهو که داروها دستش بود می افته و آمپول پنی سیلین من می شکنه. بر می گرده که دوباره بگیره توی همین گیر و دار ۳ تا سارق میان و داروخونه رو محاصره می کنن و  همه رو گروگان می گیرن. من و ماکارونی مهو و نجات دادیم و اومدیم بیرون که زنگ بزنیم ۱۱۰ بیان آقا دزدارو ببرن!!بعد دوباره موبایلم زنگید و من بیدار شدم.

یاد خواب های مرج افتادم که بچه بودیم همش خواب می دید که یه کار خوب کرده و همه دارن میندازنش هوا و هورا می گن. ما دخترعموها کلن مشنگ تشریف داریم.

پ ن ۱: کسی از مارتا خبری داره؟

پ ن۲: مارتایی من کجایی ؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:34  توسط نانازي بانو  | 

وای چقدر حالم بهم می خوره از این جماعت ابله!!

مطمئنم که توی این جامعه و توی زمونه ای که ما داریم زندگی می کنیم و چشم به چشمش اعتماد نداره چنین اتفاقات نادری فقط توی خانواده شوهر من پیش میاد.

۵ شنبه که سر کار بودم خرسی زنگ زد و گفت که مهمون دارن.از بوشهر. منم گفتم خرسی مگه شما بوشهر آشنا دارین؟ اونم گفت نه مهمونای جوجه مریضن. منم گفتم جوجه مریض؟

یه جورایی نتونستم حلاجی کنم که چطور مهمونی ان و چی شد که اومدن و اصلن کی هستن؟!

بعد فهمیدم بله خانم جوجه مریض از طریق چت باهاشون آشنا شده و اونطور که ننه خرسی می گفت ۶ ماه!۶مااااااااااااااااااااااااااااااه! ۶ ماههههههههههههههههه اینا با هم چت می کردن و آشنا بودن.

یه بار که واسه پاریکال فال قهوه می گرفتم بهش گفتم  عروسیت مثل طاووسه!! الان تصحیح می کنم و می گم پاریکال مثل یه ماده طاووسه که تا یه جنس نر از هر نوعی انسان و حیوان و گیاه می بینه پراشو باز می کنه و می گه منو ... .

۵ شنبه شب منتظر خرسی بودم و خرسی بعد از افطار اومد خونمون.صبح جمعه خرسی به من گفت بیا بریم خونه ما مهمونامون هستن تو هم بیا.منم گفتم نه! من نیام بهتره. قرار بود مهموناشونو ببرن باغشون و بساط جوجه کباب و ... هم به راه بود. منم روزه داشتم ترجیح دادم نرم. این شد که خرسی رفت خونشون. ساعت ۱۲ دیدم دوباره خرسی برگشت خونه ما.  و کلی اصرار که بریم باغ.منم گفتم من روزه دارم بهم نمی چسبه.دیگه اونقدر اصرار کرد که آماده شدم و با هم رفتیم باغشون. مهمونا که دو تا دختر و دو تا پسر بودن اونجا بودن.البته یه دایی جوون و ۳ تا خواهر زاده که دو تا از این خواهرزاده ها زن و شوهر بودن و اون یکی دختره خواهر اون شوهره بود.(دختر خاله و پسر خاله با هم ازدواج کردن) آدم های ساده ای بودن اما به نظر من آدم باید از همینا بیشتر بترسه.سرتونو درد نیارم خواهرای شوهر من  به قدری ریلکس بودن که من چشام گرد شده بود. یاد حرف خرسی افتادم که می گفت بعضی ها اگهی می دن و  شوهر می کنن و هر و کر می خندید.

دیدم بابا این خواهرای خرسی خصوصن پاریکال علنن بیا منو ... .اینو هم بگم که پاریکال عقده خاصی توی خودنمایی داره.به هر روشی براش مهم نیس.بلوزشو می ده بالا. یا ییهو جلوی شصت نفر میاد اون وسط ولو می شه و پاهاشو می ده هوا.(اینا رو جدی جدی می گم ها) دیروزم مدام خم می شد که تی شرتش بره بالا و کمر سفیدشو به این سیاه سوخته ها نشون می داد! من مونده بودم. توی یه صحنه که اصلن نمی تونم بگم ییهو نا خودآگاه گفتم وای خرسی این چرا اینجوری نشسته. حالا نمی تونم نحوه نشستنشو جلوی یه مرد جوون توصیف کنم. حالا همین مهمونای بوشهری یه جوری خواهر و زن خودشونو می پشوندن که که انگار حوری بهشتین حتی این دو تا خانم  شالشونو بر نداشتن. البته این به خودشون و عقایدشون مربوطه و من اصلن قصد جسارت به مهمونای عزیزو ندارم.ولی من شخصن اصلن اهل حجاب نیستم. و معمولن راحتم. اما به هیچ عنوان قصد خودنمایی ندارم هیچوقت. و خیلی سعی می کنم مبادی اداب  باشم و  رفتار و حرکات خودمو به عنوان یه دختر از یه خانواده متشخص کنترل کنم. موندم الان اینا راجع به بابای خرسی و خرسی و برادرش چی فکر می کنن. پپه؟!!

فکر می کنم اگه این بوشهری ها  امروز صبح نمی رفتنو و یه کمی بیشتر می موندن پاریکال لخت بهشون اویزون می شد و می گفت منو ببرین.

دیشب که از باغ برگشتیم رفتیم خونه خرس اینا. شب اونجا بودم و صبح خرسی منو رسوند ایستگاه تا بیام دفتر.

منو خرس عید رفته بودیم جنوب! یاد راهش که می افتم حالم بد می شه. همش به این فکر می کنم این بیچاره ها چجوری می خوان این همه راهو برگردن.خیلی سخته!! البته با این همه حالی که بردن!!

من موندم از حسن اعتمادی که خانواده خرسی به همه ملت دارن.چجوری ۴ تا ادم گنده رو بدون شناخت قبلی آوردن خونه خودشون و نگهشون داشتن. فقط چون ۶ ماه دخترشون با این اقایون چت می کرده.من می گم از توی نت نمی شه ادمارو شناخت.سعی می کنم منفی گرا نباشم.اما باید حداقل یه کمی محتاط بود.

شک ندارم اگه پاریکال یه دانشگاه شهر دور قبول می شد با این استعداد طاووسی که داره صد درصد با یه شیکم گنده بر می گشت و ...

اینا رو گفتم چون واقعن متاسف شدم! راحت بودن با عرضه کردن فرق می کنه!طاووسی بودن با زیبا بودن فرق می کنه.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:59  توسط نانازي بانو  | 

دیروز رفتم ارایشگاه و به ابروهام یه حالی دادم. خیلی ناز شده. البته نظر خرسی هم همینه.ولی خرسی دوست داشت که موهامو هم کوتاه کنم.آخه موهای من کوتاه هست.دوست دارم اونقدری بلند بشه که بتونم ببندمش اما هنوزم نمی تونم و تل میزارم. 

دیروز ساعت ۷ اومدم خونه و بعد از ۵ دقیقه خرسی جونم هم اومد.با همون آش گوشت معروف.افطار با هم خوردیم و بعدش مامان اینا رفتن خونه عمه جونم. منم و خرس و انگل همگانی خونه بودیم. انگل همگانی هم رفت واحد بالایی و من و خرس تنها بودیم.اولش مثل همیشه به عشقولانه تایم گذشت.اما وقتی ر*ضا دوستش بهش اس ام اس داد و منم داشتم واسش می خوندم  و وقتی گفت من زودتر باید برم جرو بحثامون شروع شد(می دونم که به شوخی گفت اما ...) تا ساعت۴ صبح.البته اونقدر قربون صدقش رفتم که خوابیدیم. نتیجش اینکه امروز یه کمی دیر رسیدم سر کارم.

کانال یک یه سریالی میده به اسم روز حسرت فکر کنم! خیلی روی من تاثیر بدی داره و همش ناراحتم. تصمیم گرفتم دیگه نبینم. آخه شده یه فیلمی توی ماه رمضون نشون ملت بدن که توش مرد به زنش خیانت نکنه؟ حال آدمو بد می کنن اینا!! شاید اولش اینجور باشه ولی من دوست ندارم دیگه این سریالو محض بیکاری هم نگاه کنم.!!

می خوام واسه امروز و فردا برنامه ریزی کنم اما نمی تونم. همش این اهنگ هلن توی ذهنم می پیچه:

عشق عشق عشق کی قدرتو می دونه؟!! عشق عشق ...

کاش می شد آینده رو پیش بینی کرد! کاش می شد.

آخ جون فردا تعطیلم و تا ۱ می خوابم.قربون خودم برم که اینقدر عاشق خوابم!! خدا کنه خرسی جونم ضد حال نزنه فقط

 این یه خنده مرموزه ها!آگاه باشید و بدانید که...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:35  توسط نانازي بانو  | 

امروز می خواستم راجع به یه موضوعی بنویسم که شاید به درد مهسا بخوره!! اما اونقدر سرم شلوغ بود که تسلط کافی برای نوشتن یه ماجرا رو ندارم. اینه که تعریف اون ماجرا رو موکول می کنم به یه زمان  دیگه!!

از دیروز که ماه رمضون شروع شده کارم فشرده تر شده. باید تا ۱۳ به همه کارام برسم که ۱۳.۵ تعطیل شم. اما عملن نمی شه!امروز نوبت آرایشگاه دارم تا به این گل ابرو صفایی بدم. بعدشم که خرسی جونم میاد پیشم و قراره برام آش گوشت بگیره که مقویه و قراره تقویتم کنه! بعدشم اگه بشه بریم دو!

دیگه اینکه خیلی دوست دارم برم این آرایشگاه ببینم کارش چطوره. این همکارم که برام نوبت گرفته خیلی تعریفشو می کنه. نرخش نسبت به جاهای دیگه خیلی زیاده. حتی دو برابره! اما می گه کارش عالیه. منم که خیلی زحمت کشیدم تا ابروهامو پر کنم که اونجور که می خوام بر دارمش.

دیروز غروب رفتم پیش شکو*فه.تنها بود و تازه از اداره اومده بود. رفتم که چندتا سی دی کارتن بهش بدم و دیدم از همون لحظه ای که رفتم  شروع کرد در مورد پدر و مادر شوهر و خواهر شوهر و دختر خواهر شوهر و  زن اول داییش و زن دوم داییش و دختر داییش و ... حرف زدن. دیگه دیدم اگه یه دقیقه بیشتر بمونم روزه دیروز و پریروز و سال قبل و سالهای قبلترش باطل می شه! دیگه خداحافظی کردم و اومدم خونه.

همش به این فکر می کردم که شکو خیلی پر توقعه.(خدا جون فیلم نگیر) هیچ وقت خواهر شوهراش بهش بی احترامی نکردن و مادر شوهرشم همش قربون صدقش می ره ندیدم شکو جون شکوجون از دهنشون بیفته.این دیگه چه دردی داره!بهش می گم شکو اینا که خیلی دوستت دارن. دیدم می گه اینا منو خیلی دوست دارن چون وقتی پیر شدن باید بهشون برسم. پیش خودم گفتم پس اینا حداقل می دونن که یه پیری هست و باید احترامتو نگهدارن تا بعدن تو توان رسیدگی بهشونو داشته باشی! پس من چی بگم! نه قربون صدقم می رن نه وظایفشونو در قبال همسرم و من خوب انجام می دن. برای منم که کاری نکردن! البته این خیلی بهتره چون بعد ها انتظاری هم از من نخواهند داشت.

حرف من اینه: من می گم نمی خوام بهم احترام قاجاری بزارن ولی بهم بی احترامی هم نکنن چون بد هاپویی می شم. چیزایی که من می گم بی احترامی اونا براشون عادیه! بعدم فکر می کنن من پر توقعم.در حالی که اصلن آدم پر توقعی نیستم. این برای همه ثابت شد!!

بی صبرانه منتظر خرسی جونمم با اون آش گوشتی که می خواد واسم بیاره!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 12:52  توسط نانازي بانو  | 

از همین اول بگم که دیروز خیلی خوب بود. دوست جونام زیاد نگرانم نباشن. الان تعریف کنم چی شد!!

دیروز که اومدم سر کار خیلی تشنم بود. اما تا اومدم دیدم طا*لبی (همکارم) روزه گرفته و منم یه پیش زمینه داشتم که روزه بگیرم ولی خیلی تشنم بود. از اونجایی که اراده بیسیار بیسیار قوی در تحمل سختی ها و ... دارم و البته خیلی هم ریاضت کشیده می باشم در این زمینه ها(یه زمانی)، این شد که وقتی همکارم ازم پرسید خانم نانازی شما روزه هستین ؟ منم با اعتماد به نفس گفتم بله!! نمی دونم چرا اینو گفتم!! ولی بعدش با خودم  گفتم عیبی نداره از صبح هم که چیزی نخوردم  پس روزه می گیرم. وقتی تعطیل شدم خرسی جونم زنگ زد و گفت بریم بیرون و از اونجایی که می دونست روزه دارم گفت هر جایی که نانازی بگه می ریم. خلاصه این شد وقتی تعطیل شدم رفتم خونه یه دوش گرفتم. نمازمو خوندم بعد هم واسه افطار بساطو جمع کردم.خیلی دوست داشتم اولین افطارمو با خرسی یه جایی که زیاد شلوغ نباشه و طبیعت زیبایی هم داشته باشه بخورم.اولش فکر کردم شام بریم بیرون بعد دیدم نه هر شب می تونیم بریم رستوران و شام بخوریم. اما همیشه این طبیعت و نداریم و دو روز دیگه هوا سرد می شه و دیگه حال نمی ده. تازه من دوست داشتم اولین افطارم با خرسی یه کمی متفاوت تر باشه!!فلاسک چایو آماده کردم و بعد خوراک مرغ و پنیر و شکر و خرما و  میوه و  دلستر و آب میوه و بیسکویت و پسته خام و ... سر راهمونم یه هندونه خریدیم. البته اینو هم بگم که شک نکنین که ما از هر چیزی برده بودیم اندکی نیز بلعیدیم.وای اولش هندونه رو انداختیم توی آب و بعد رفتیم یه جای دنج و خلوت توی طبیعت.جاشو بهتون نمی گم که یه وقت نرین جامونو بگیرین نشستیم روی یه تخت و اولین افطارمونو هم خوردیم. البته خرسی جونم روزه نداشت ولی به خاطر من تا افطار چیزی نخورد. هندی کم هم بردیم و فیلم گرفتیم. خیلی جالب بود.من همیشه متفاوت ها رو دوست دارم. آدم های متفاوت، اتفاقات متفاوت، جاهای متفاوت و روزهای متفاوت. دیروزم همین بود. وقتی برگشتیم خونه ساعت ۱۰.۵ شب بود. خرسی جونم هم ۱۲ رفت خونشون. قربونش برم که این همه زحمت کشید که به من خوش بگذره.

این بود اولین روز افطار خورون من!!! البته می دونین چیه سال قبل ماه رمضون چون خرس اینا اومده بودن دو سه بار خواستگاری و حرفا تموم شده بود یه شب خرسی منو دعوت کرد رستوران و افطار اونجا خوردیم. یعنی خوردم چون خرسی روزه نمی گیره!! بعدشم رفتیم تئاتر. البته توی سالن تئاتر مهو و مصی و مادرمصی و عمه جون و مامان خودم هم جدا جدا اومده بودن!! آخه بلیط تئاترو  من از ادارمون مجانی گرفته بودم  و به همشون داده بودم. حالا نمی دونم همون اولین افطار مشترکمون به حساب میاد یا این دیشبی؟!! یه چیزی بگم!! من از همین الان اعلام می کنم که توان روزه گرفتنو توی این گرمای طاقت فرسا ندارم. آخه خیلی ضعیف شدم. سال قبل ۸ کیلو چاق تر بودم.ذخایر بدنم جواب می داد. الان که به برکت خونواده خرسی جون ۸ کیلویی آبم کردن دیگه جونم بالا میاد تا افطار!!نمی شه خدا منو این یه ماهی نبینه حالا نیس همه چیزم ردیفه دیگه همین روزه مونده بود که اگه بگیرمش درهای بهشت بروم گشوده می شه!! ها ها ها

پ ن ۱: وای راس می گی مارتا جونم!!! چه دوره زمونه ای شده خواهر بی خیالش شو بابا! ولی مارتا خیلی بهت میاد عوضش نکنی ها!! قلبون مارتای خودم برم که ایقده مهلبونه

پ ن ۲: مهسا جون من که همیشه بهت سر می زنم و کلی هم حرص می خورم ایضن

پ ن ۳: نیلوفر  سلام خانمی

پ ن ۴: نانازی شاد است و هلی ایضن!!هلی جون می بینم که  ماه رمضونم شروع شد و دیگه دیر میری سر کار و زود بر می گردی !!فقط مواظب باش که عادت نکنی ماه بعد از این خبرا نیس ها!! گفتن از من!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:17  توسط نانازي بانو  | 

دیشب آخرش شرک ۳ رو دیدم. بعد از این همه مدت که سی دیش توی اتاقم بود. می دونین چی شده؟ دیروز ساعت ۱.۵ ننه خرسی زنگ زد و گفت که دوره داره ساعت ۵ و خواست که منم برم. فکرشو بکنین چند روز پیش دوره داشت اما کنسل شد به علت عمل دخترخواهرش!! اما دیروز برگزار شد. منم نرفتم.مگه آدمو واسه دوره دو ساعت قبلش دعوت می کنن؟

منم باید می رفتم خونه و دوش می گرفتم و به خودم می رسیدم و ارایش و مرتب شدن و ... بی خیالش شدم. خرسی دو بار زنگ زد که حتمن برم و ... منم دیدم رفتن من به خونه خرس اینا تحت هر شرایطی به وجود خرسی بستگی داره و این دوره یه دوره زنونست و خرسی هم نیست. بعدشم اگه می رفتم جوجه مریضو پاریکال منو جلوی مهموناشون سنگ رو یخ می کردن و من اصلن دیگه اعصابشونو ندارم.نرفتم. خوابیدم تا ۷. بعد پا شدم یه چی خوردم و رفتم سر وقت شرک. ساعت حدود ۱۲ شب بود که دیدم خرس بهم زنگ نزد. من بهش زنگ زدم.گفت داره بار و بندیلشو می بنده می خواد بره یه جای دور. هر چی می گفتم کجا! نمی گفت. منم عصبی شدم و قطع کردم. نیم ساعت بعد دیدم زنگ زد میگه جلوی خونمونه. طفلی هر چی خوراکی توی دوره مامانش بود واسم گرفت آورد با یه عالمه انجیر. بعد من آماده شدم  ساعت ۱۲.۵ با هم رفتیم دور زدیم. یه کمی توی پارک نشستیم و زغالخته و  پسته خام خوردیم. یعنی خوردم چون خرسی اصلن نخورد و بعد ساعت ۲ اومدیم خونه ما. خرسی هم پیشم بود. تا ۴ بیدار بودیم. امروزم که من زودتر بیدار شدم اومدم سر کار و خرس موند خونمون. یعنی دلم نیومد که بیدارش کنم. خرس خابالوی من!! به این فکر می کردم که خرس قلب بزرگی داره اما یه کمی حساسه. دیشبم که سرم روی سینش بود به یه نکته ای پی بردم و اون این که قلب خرسی خیلی نا مرتب می زنه. نکنه خدای نکرده موردی داشته باشه!!

خرس قلب گنده ی من!!

پ ن ۱: مارتا جون آسوده باش که بر داشتیمشولی دلیلشو بهم بگی ها!! تو از کجا می شناسیش قلبونت بلم من؟

پ ن۲: والت یا آلپ چه فرقی داره سالومه جون؟!!! خب به افتخار سالومه والت!! هوووووووووووووووورا!!

پ ن ۳: مهسا تو که منو کشتی خانمی!! نگرانت بودما

پ ن۴: نیلوفر جون قضیه گم شدن حلقتو واسه خرسی دیشب تعریف کردم که اگه مال منم گم شد نگه برات بی اهمیت بود. رذالتو داشته باش

پ ن۵: هلی خیلی نازی!! مخصوصن خنده هات ملیحن خیلی

پ ن۶:گلی جون. دم در بده. بفرما تو. تو و مارتا جون اصلن احساس غربت نکنین ها!! منزل خودتونه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 9:59  توسط نانازي بانو  | 

چقدر دوست دارم دوباره کودک شم.

حتی فکر کردن در مورد دوران کودکیم یه شوق وصف نشدنی بهم می ده که اصلن حاضر نیستم با چیزی توی دنیا عوضش کنم. دیروز که رفتم خونه یه کمی خوابیدم و بعد که بیدار شدم تا ساعت ۸ کارتون می دیدم.شرک ۱ و ۲ رو برای دهمین بار دیدم. و از ساعت۸.۵ تا ۱۱ قلعه متحرک هاول رو دیدم. و بعدش سریال معروف ترانه مادری و بعد از سریال هم اومدم شرک ۳ رو ببینم که دیگه چشام سنگین شد و به سفارش خرسی جون که تلفن زده بود بهم خوابیدم. همش نگرانم بود که امروز خواب می مونم و کسل می شم. منم قبول کردم.یه کمی که چشام سنگین شد خرسی جون اس ام اس داد بهم که یه خونه عفاف غیر قانونی کشف کرده و می خواد بره لو بده منم توی خواب همش فکر می کردم که چرا کشف کرده و چطوری کشف کرده و یا حتمن دنبالش بوده خدای نکرده.ولی یه کمی که فکر کردم دیدم نه بابا خرسی جون من اصلن اهل این حرفا نیس بچم. پاستوریزه ی پاستوریزس.حتمن داشته میدویده ییهو چشمش به مورد مشکوکی خورده!!!

الانم منتظرم که فقط تعطیل شم و برم شرک ۳ رو ببینم. دیشب که داشتم  شرک ۲ رو می دیدم یه جایی شرک و فیونا با هم می رقصند یاد رقص تانگوی مرج و شیش کوچیک توی جشن عقدشون افتادم و بی اختیار خندم گرفته بود. اخه شقبقی خواهر کوچیکه مرج وقتی فیلم جشنو می دید  و تا به این صحنش می رسید می گفت شرک و فیونا.طفلی مرج و شیش کوچیک

یاد روزهای بچگیمون با کارتن هایی که می دیدم بخیر. پینوکیو-بلفی و لی لیبیت-سفید برفی-شاهزاده و گدا-ایکیو سان- حنا دختری در مزرعه-زنان کوچک-بل و سباستین- نل و پدربزرگ- آنت و لوسین- بچه های مدرسه آلپ کهمدتها اهنگش زنگ گوشیم بود. و ...

یادمه اون روزها که بچه بودم توی این فصل با دختر عموها و پسرعموهام چه دوران با صفایی داشتیم. الان دیگه درختای گلابی مادربزرگم میوه هاش می رسید و انجیرشو هم که درو کرده بودیم تا حالا حتمن!!وای چه روزایی بود

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 12:27  توسط نانازي بانو  | 

سلام

از همین الان بگم دقیقن از پنجشنبه تا دیشب یه کوزت بوده می باشم. البته دیشب این نقشو به مامان جونم واگذار کردم. مامانم همزمان هم نقش کوزت و هم حنا هم دهقان فداکار و هم پزشک دهکده  و معلم جزیره رو با هم اجرا می کنه.ولی خودمونیم.از پنجشنبه تا امروز خیلی بهم خوش گذشت. اول بگم چیکارا کردم!! پنجشنبه که تعطیل شدم یه سر رفتم خرید و بعد رفتم خونه. تند تند یه دوش گرفتم و رل کوزتو تا آخر شب بازی می کردم.اول از همه مواد لازانیا رو اماده کردم بعد سالاد الویه درست کردم. میوه تازه شستم و گذاشتم توی یخچال تا خنک شه. چایی درست کردم و منتظر خرسی موندم. خرسی جون اومد در حالی که ساعت تفریبن ۶شده بود و تازه ناهارمون حاضر شد. جوجه کباب و کته!! البته من اصلن اهل برنج نیستم ولی خانوادم خیلی. این شد که به علت کمبود وقت مجبور شدم کته بزارم و به شام مشغول باشم. انگل همگانی هم که جوجه کبابو اماده کرد ولی چه جوجه کبابی!! نیس با شعله شومینه واحد بالایی کباب شده بود کلن سوخته بود و چیزی جز کربن ازش نمونده بود. ولی همونم شد ناهارمون که البته خرسی هم اون موقع خونمون بود. لازانیا رو با کمک خرسی درست کردم.لازمه بگم از همینجا از کمک خرس عزیزم در انجام رسالت شامپزی کمال تشکر را دارم و امیدوارم بتونم جبران کنم. شامو ساعت ۱۲ خوردیم و بعد لالا. دیروز هم که تا ساعت ۱ بعد از ظهر در خواب ناز بودیم و یه جورایی خواب خواب!! اینو هم بگم این دو روز واسه شرایط روحی خرسی خیلی ملاحظشو کردم و همش قربون صدقش می رفتم و تند تند بوسش می کردم و اونم هی قهر می کرد باز من می پریدم بغلشو نازش می کردم و اونم هی ذوق می کرد.

بعد پا شدم و صبحانه حاضر کردم و بعدشم ناهار. ناهار تهچین درست کردم  و سالاد و ...

ساعت ۵.۵ ناهار خوردیم و بعد یه کمی استراحت کردیم و بعد منو خرس آماده شدیم بریم سینما. خیلی خوش گذشت. این دو سه روزی که مامانم نبود خیلی به زحمت افتادم جون شما

ساعت ۱۰.۱۰ فیلم تموم شد و رفتیم یه سر پارک توی مسیرمون که جشنواره غذاهای سنتی برپا بود. اتفاقی.

یه اتفاق: من و خرس سرگرم ارزیابی() جشنواره بودیم که متوجه شدیم کلی موتوری با بی سیم توی پارکن. یکیشون داشت رد می شد با موتور که خرسی گفت اینام برادرهای بسیجی!! ییهو متوجه شدم یکی از پشت سر هی داد می زنه: آقای محترم!! با شمام!! آقا!!

من متوجه شدم همون برادره ولی خودمو زدم به اون راه!! دیدم نه این مچول دست بردار نیس!! واسه همینم برگشتم و خرسم برگشت دیدم میگه کاری داشتین در خدمتیم!! خرس فوری گفت با شما نبودیم!! من:

به خرس گفتم خوب بود میومد به مانتوی کوتاه من گیر می داد یه به مو و آرایشم؟!!

خب نباید وقتی با منه از این حرفا بزنه که اینطور شه!!

آخر شب اومدیم خونه و من رفتم دوش گرفتم و بعدم یه شربت آبلیموی  خنک واسه خودمو خرس درست کردم و خوابیدیم. البته بگم که دیشب مامان اومد و مسئولیت از دوشم برداشته شد.آآخیش!!

امروز خرس منو رسوند سر کارم و خودش رفت خونشون.

این بود ماجراهای دیروز و پریروز من

پ ن ۱: هی مارتا جونم خیلی ماهی قربونت برم. آویشنم ریختم توش.خیلی خوشمزه شد.

پ ن ۲: هلی جون از همینجا

پ ن۳: کسی از  مهسا خبری نداره؟

پ ن ۴: گلی خانومی

پ ن۵: آلام جون منتظرم

پ ن ۶: نیلوفر جون به یادتم ها.نگی بی معرفتم. بهتم سر می زنم. اصلن دارم از اول نوشته هاتو مرور می کنم.پنجشنبه اون پست حلقه رو خوندم سردم شد به خدا

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:52  توسط نانازي بانو  | 

سلام!!

می بینم که مسافرت نرفتم و الانم سر کارم

دیروز قبل اینکه با مهو برم بازار همش توی فکر این بودم که چطور هم برم بازار و هم بیام دوش بگیرم و هم آماده شم و هم غذا آماهده کنم واسه سفرمون و ... وقتی از بازار برگشتم دیدم خرسی زنگ زده و کلی عصبانی و ناراحت بود و گفت از خونه زده بیرون و مسافرتمون هم کنسل شد.

غلط نکنم کار این خالهه  باید باشه!!! بس که ننه و بابای خرسو تحریک می کنه.

البته منم زیاد اماده نبودم. ولی رفتم و واسه اینکه ایزوله شم یه آمپول پنی سلین زدم. باید امروز صبح هم می رفتم و دومی رو می زدم که دیدم مسافرت کنسل شد دیگه نرفتم. چه معنی داره نانازی امپول بخوره؟

الانم فکر کنم شرایط خرسی توی خونشون خوب نیس. یه جورایی درکش نمی کنن و همین خانوادش که به من ضربه روحی می زنن الان دارن به خرسی جونمم می زنن.همش همینا مقصرن که منو  خرس این همه با هم مشکل پیدا می کنیم.

امروز چشم حسودا کور بهترم. امشبم که مامانم نیست می خوام لازانیا درست کنم. کسی نمی دونه چه ادویه ای استفاده کنم بهتره؟ از پودر اویشن توی لازانیا استفاده می کنن؟

هم لازانیا درست می کنم و هم سالاد الویه واسه خرسی جونم.

دیشب خواب مادربزرگمو دیدم.فکرشو بکنین من و مرج  و چند نفر دیگه از فامیل رفته بودیم خونه جدید عمه اینا(عمه اینا توی خواب خونشونو عوض کرده بودن) بعد رفتیم یه جایی دیدم جلوی چشم ما یه خیلی گل شیپوری سفید و گل سنبل سفید و گلایی که نمی دونم چی بودن  دونه دونه جلوی ما از خاک اومدن بیرون و گل دادن.وای خیلی جالب بود. و جالبتر از همه اینکه فقط من اون گلارو می چیدم و خوشم میومد. بقیه نگاهم نمی کردن.

بعد مادربزرگ خدابیامرزمو دیدم. گلی بغلش کردم و بوسیدمش. خیلی قربون صدقش رفتم. حرفی نمی زد. فقط لبخند می زد. من فقط موهاشو از صورتش می زدم کنار و می بوسیدمش انگار می ترسیدم که دیر شه!!نمی دونم تعبیرش چیه!!

دعا کنین خرسیم امروز ناراحت نباشه!! دلشم نگیره

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:50  توسط نانازي بانو  | 

سلام. دیروز چیزی ننوشتم چون اصلن حسشو نداشتم.الانم همچین خوب نشدم.دوره نقاهت رو می گذرونم.

دوشنبه که رفتم خونه و خوابیدم تا شب. اخر شب خرس اومد دنبالم و با هم رفتیم دور زدیم و چون مریض شدم و خونمم کم شده بود خرسی برام جیگر و قلوه گرفت که زود زود خوب شم. بعد برام پسته خام هم گرفت.

آخر شب منو رسوند خونه و رفت خونشون. دیروز از اینجا که تعطیل شدم زودی رفتم خونه و آماده شدم که خرس بیاد. غروب خرس اومد و من رفتم دوش گرفتم و بعد حاضر شدم که بریم بازار.

خیلی گرم بود ولی یه سری خرید مونو کردیم و اومدیم. خونه. دیشب به افتخار خرسی که اومده بود خونمون و مامانمم نبود ماکارونی پر از قارچ که خرسی خیلی دوست داره پختم. خرسی هم خیلی خوشش اومد. بعد از شام چایی خوردیم و خوابیدیم.

البته دیروز همش عشقولانه بودیم و خدارو شکر مشکلی پیش نیومد. امروز صبح هم که طبق معمول روزهایی که خرسی خونه ماست دیر اومدم سر کار

راستی یه خبر تازه : شاید فردا مرخصی بگیرم و با خرسی بریم ماسوله خرسی جونم می دونه که من خیلی مسافرتو دوست دارم و اون مسافرت قبلی بهم زهرمار شد واسه همین می خواد منو ببره اونجا که حال و هوام عوض شه قربونش برم که اینقدر از خودش محبت در می کنه و من دیر می فهمم

پ ن۱: دختر خاله خرسی سینشو عمل کردن الان خونه خرس ایناست. گفته بودم که سینش غده در اورده.همونی که گفته بودم  ... تازه متولد ۶۴.

پ ن۲:من الان یه کمی بازم سرما دارم. دعا کنین زودتر خوب شم

 ن۳: مارتا چرا ضعیف شدی قربونت برم؟ نانازی واست بمیره

پ ن۴: نیلوفر جون چه جک هایی گفتی خیلی جالب بود. نانازی خوشش امد

پ ن ۴: گلی جون مرسی عزیزم که به فکر منی

پ ن۵: مهسا جونم خرسی متناسب و متناسبه. قدس ۱۸۱ و وزنشم ۷۹. من بهش می گم خرسی چون زیاد می خوابه. ربطی داره؟خواب با خرس بودن؟

پ ن۶: هلی ایشالا همیشه عشقولانه باشین. هلی فکر کنم شوشوت نینی کوتولو می خواد روش نمیشه بگه!!

پ ن ۷: آزاده

پ ن ۸: همه دوست جونا دوستون دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 11:32  توسط نانازي بانو  | 

سلام

لعنت به هر چی انگور

دیروز خرس اومد اینجا یه کمی کمکم کرد. از اینجا که تعطیل شدم رفتم خونه. البته با خرسی ولی خرسی بالا نیومد و از همونجا رفت خونشون.بعد از این که از مسافرت اومدیم من واسه مامانم اینا تعریف کردم که اونجا چی شد. بر عکس همیشه که دوست ندارم از مشکلاتم با خبر شن. ولی اون مسافرت منو ترسوند.این شد که وقتی خرسی اومد خونمون بابام زیاد تحویلش نگرفت و مامانم هم سرد بود.

خرسم چون خجالت می کشید دیگه با اونا چشم تو چشم شه دیروز نیومد خونمون.

بعد از رفتن خرسی اومدم خونه و یه کمی دراز کشیدم که عمه جونم و آقا * رضا اومدن خونمون.مامانم خونه عموجونم اینا بود.خلاصه اینکه دیشب سرمون حسابی جمع بود.عمواینا (۳ تا عمودارم) با زنعموها و دخترعموها و سر عموها و عمه اینا.البته خرسی نیومد  و فقط منو برد دکتر و بعد رفت خونشون. هر چی هم اصرار کردم قبول نکرد شام بمونه. شب همگی شامو توی حیاط عمواینا خوردیم. بساط جوجه کبابو پهن کردیم و  جای دوستانو هم خالی کردیم.خیلی خوش گذشت. مرج از مسافرت(همدان) واسم  سرویس دمکن و ... آشپزخونه آورد. دیشب زنعموجونم هم مثل من انگور خورده بود و مثل من آنژین کرده بود.ولی اون زودتر پیشگیری کرد و خوب شد.

با اینکه مریض بودم و خرسم نبود ولی در کل شب خیلی خوبی بود.

الان یه نانازی با گلوی ملتهب موجود می باشد که مرتب داره با بینیش ور می ره.می دونین چیه؟! من از وقتی بینیمو عمل کردم فقط با گوش پاک کن بینیمو تمیز می کنم.بیشتر از دو سال یش بینیمو عمل کردم ولی همیشه به گو ش پاک کن نیازمندم.حتمن می تونین تصور کنین که جلوی همکارام نمی تونم این کارو بکنم. واسه همین مدام در عذابم. البته امروز یه آقایی اومد تو ی اتاقم منم یواشکی داشتم با گوش پاک کن بینیمو صفا می دادم که دیدم ای وای مرده اومد تو. میگم مرتیکه یه در بزنین بد نیس!! اونم گفت شما روتون به دیوار بود منو ندیدین. منم در حالی که روی میزم پر از گوش پاکن های آلوده به ویروس سرماخوردگی بود

الانم گلوم زق زق می کنه.داروهام هم روی میز  ولو شده و هر ساعت یه چیزی می بلعم.

دوست دارم زودتر تعطیل شم و برم خونه و بخوابم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 12:37  توسط نانازي بانو  | 

همون چند روزي كه با خانواده خرس و خاله و دخترخالش رفته بوديم مسافرت دخترخالش از يه معجوني صحبت كرد كه خيلي دوست داشت. گفت انگور قرمزو  با مخلوط كن خوب له كنيم و بعد از صافي بگذرونيم و بزاريم توي يخچال و بعد هم فيضشو ببريم.

ديروز كه تعطيل شدم رفتم خونه ديدم  روي ميز ظرف ميوه پر از انگور قرمزه. ياد حرف دخترخاله خرس افتادمو هوس كردم منم اين معجون و امتحان كنم. اين شد كه دو تا خوشه از اين انگورو برداشتم و واسه ميكس اماده كردم. بعد گذاشتم توي يخچال و رفتم خوابيدم. يه ساعت و نيم بعد اومدم ليوانو سر كشيدم. نوشيدن همانا و درد گلو از همان لحظه شروع شدن همان. عجب خبطي كردم به حرف اين جماعت عجوج مجوج ها گوش كردم. از ديشب تا حالا دارم از درد گلو و سوزش مي ميرم. هر كسي هم كه با هام حرف مي زنه نميتونم جوابشو بدم. انگار حنجرم قفل شده.

ديگه مي خواستم مرخصي بگيرم و برم دكتر كه ديدم دفترچه بيمم همرام نيس. تا حالا اينقدر از انگور بدم نيومده بود.

پ ن ۱: مگه نگفتن از شهريور ديگه خاموشي نداريم؟ پس چي شد؟ ديشب از ساعت ۱۰.۵ تا ۱ توي خاموشي بودم!!

پ ن۲: ديشب ماكاروني اس ام اس داد و تك زنگ زد. تازه يادم اومد كه روز پزشكو بهش تبريك نگفتم

پ ن ۳: دلم واسه كودكيم تنگ شده.واسه مرج و مهو و پبريسا و ماكاروني و ممرضا غيرت و چراغ بادي و ميتي و بعدشم شقبقي. واسه روزايي كه با يه ظرف بزرگ پر از چيبس تند و ماست موسير مي رفتيم  روي سقف آخر ساختمون ما و از اون بالا خاطرات روزانمونو مرور مي كرديم. كي فكر مي كرد الان اينجوري باشه.چقدر زود همه چي به هم پاشيد. چه راحت!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:40  توسط نانازي بانو  | 

واي كه ديروز چه روز خوبي بود

پنجشنبه رفتم خونه و يه كمي خوابيدم و دوش گرفتم. بعد رفتم يه سر خريد.واسه عروسي كه دعوت بوديم و نرسيده بوديم بهش يه صندل خريده بودم كه مجبور شدم برم عوضش كنم .چون لنگه راستش يه جورايي نافرم بود. بعد رفتم يه مداد چشم خريدم و يه كمي خرده ريز ديگه و البته قهوه. چون خيلي اهل فال گرفتن و ... هستم و مدام واسه خودم فال مي گيرم. البته بيشتر جنبه تفريحي داره برام ولي عجيبه كه درست از آب در مياد.حول و حوش ۷ رسيدم خونه.منتظر شدم تا خرسي هم بياد .خرس كه مي خواست بياد زنگ زد و گفت وسايلتو جمع كن كه فردا بريم كوه. منم كه مي دونين حتمن چه حالي شدم.داشتم پر مي كشيدم. اين شد كه ساعت حدود ۱۱ رفتيم خونه خرس اينا. البته من موافق نبودم و دوست نداشتم برم اونجا ولي اونقدر اصرار كرد كه مجبورن رفتيم خونشون.تا ساعت ۲ بيدار بوديم و بعد خوابيدم.ساعت ۵ خرسي جونم بيدارم كرد و كلي نازمو كشيد تا پا شدم و اماده شدم. طفلي خرسي مثل مامانا وسايل كوهو جمع و جور مي كرد و من فقط خودمو اماده مي كردم.

پدرخرسي مارو تا ايستگاه رسوند.طفلي اون وقت صبح از خواب بيدار شد.سمندون (يكي از دوستاي خرس)اونجا منتظر ما بود. خلاصه با يه اكيپ كوهنوردي كه قبلن هم باهاشون رفته بوديم كوه(اسفند ۸۶) رفتيم اون دور دورا .و البته موفق شديم يكي از قله هاي خيلي سخت و بس دشوارو فتح كنيم. بماند كه خيلي از بچه ها نتونستن به اين موفقيت دست پيدا كنن اما من به كمك خرسي تونستم.اسم قله رو نمي دونم ولي يه اسم خشگلي داشت. به خدا يادم نيس.افلا بود چي بود نمي دونم.ولي هم سرد بود هم آفتابش سوزاننده بود.اما خيلي خوب بود. دست خرسي هم توي آفتاب سوخت و هم بينيش. اما من هم دستكش نخي داشتم هم ضد آفتاب زده بودم. ذاتم خوب بود ايضنحتمن مي دونين كه ذات چقدر توي اين موارد تاثير داره. خب خرسي جونم مي دونم.قربونش برم كه لوسه!!

حتي سمندونم اون وسطا جا زد و توي ايستگاه اول منتظر ما موند.خلاصه اينكه روز خيلي خيلي خوبي بود.وقتي رسيديم خونه خرسي اينا از تن درد و كمر درد و پا درد داشتم واقعن مي مردم.  تا ساعت ۱۱ و نيم خوابيدم و توي اين چند ساعت خرسي چند بار منو بيدار كرد كه با خرس و يكي از دوستاش بريم بيرون شام بخوريم. اما از اونجايي كه نمي تونستم از جام تكون بخورم گفتم تنها بره. خيلي سنگين بودم. دوشم نگرفته بودم. ساعت ۱۱.۵ خرس و دوستش منو رسوندن خونه خودمون.بعد خرس اينا رفتن و من رفتم دوش گرفتم و خوابيدم.امروزم كه بيدار شدم اونقدر تنم كوفته بود كه از درد مي خواستم مرخصي بگيرم و نيام سر كار. اما ديدم كارم زياده و اگه بمونه فردا به مشكل بر مي خورم.

پ ن ۱:  دوستاي خوبم! اگه من به راحتي خرسيو بخشيدمش به خاطر اين بوده كه اول از همه خواستم آرومش كنم چون آبروم خيلي بيشتر از غرورم برام اهميت داشت. منو خرس تنها نبوديم. خونه عمش توي يه شهر خيلي دور از خونه بوديم. اونم با خانواده خرسي و حتمن مي دونين كه من تنها بودم و تنها حامي من هم همين خرس بود و نخواستم همين حامي بد اخلاقو دوست داشتنيو از دست بدم. و با خانواده خرس تنها باشم.

پ ن ۲: ديروز روز خوبي بود بين همه زن و شوهراي جوون يه اتفاقاتي مي افته. بعضي ها هيچي بروز نمي دن  و بعضي ها دوست دارن اتفاقات بد و خوبو به دوستاشون  توي يه دنياي مجازي بگن. خب من از اون دسته اي هستم كه اصلن دوست ندارم دوست و فاميل و خانواده از مشكلاي من و خرسي با خبر شن اما دوست دارم اين مطالبو بگم واسه دوستايي كه منو نمي بينن و از اونا كمك بگيرم. چون هم بي ريا كمك مي كنن و هم بي منظورن.

پ ن ۳: من سر قولم هستم و چند تا عكس از كيك تولدم. دستم كه داره كيك و مي بره. تل گلم و چشماي خود نانازيم گذاشتم.

پ ن ۴: ديروزم چند تا عكس گرفتيم كه وقتي وارد سيستمم كردم براتون مي زارم. ولي يه كمي زود تر چند تا عكس از  اسفند ماه كه رفته بوديم كوه براتون مي زارم.شايد پس فردا شايدم يه كمي ديرتر.

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:1  توسط نانازي بانو  |