الانم همونجورم.فكرشو بكنين اين پاريكال گوربه گوري تخس به من توهين كرد جلوي جمع و نه تنها كسي بهش چيزي نگفت و نه تنها خرسي هم ازش انتقاد نكرد و بهش چيزي نگفت کس دیگه هم اینکارو نکرد.
ديشب خيلي گريه كردم.همش يادم مي اومد و از خرسي بدم مي اومد. حداقل كه مي تونست يه چيزي بهش بگه و همون اول خفش كنه.اما هيچي نگفت.نمي دونم خرس چرا اينقدر از خواهراي انترش مي ترسه.ببخشيد عنتر يا هر چيز بوزينه مانندي.
از اينكه رفتم توي خانواده اي كه حتي خرس هم حامي من نيست از خودم بيزارم. ياد اون شبي كه خونه عمش بوديم و سر شام و ... اون اتفاقا افتاد همش دارم عذاب مي بينم. نمي تونم فراموش كنم. هيچكي مدافع من نبود.
اگه خرس به همين راحتي ها با خواهرش آشتي كنه من ازش بيزار مي شم.
چون خواهرش جلوي جمع به من توهين كرد و جلوي خاله و دختر خالش حرمت منو شكوند.
حالم از هر چي خواهرشوهره به هم مي خوره. اميدوارم بسوزه.اميدوارم هيچوقت روي ارامشو نبينه. لوس تخس گور به گوري عقده اي. گ*ه ماكاروني ما هم نيس.![]()
قربون دختر عموهام برم كه هيچوقت اينطور حسود نبودن تا حالا.
هر چي بلا و بدبختي ايناس بياد سر پاريكال عوضي.
بي شعور زهرماري بوزينه صفت ميمون ريخت.
چه مي دونم هر چي فحش زشت عالمه به همين پاريكال عوضي لا..![]()
![]()
الان با خرس خوبم ها!!۱ ولي نمي تونم رفتارشو فراموش كنم. توي دلم مونده. تخليه نمي شه.
ديروزم اتفاق مهمي نيفتاد خرسو هم نديدم. فقط چند بار من زنگ زدم و يه بارم اون زنگ زد. ديگه اينكه جالبتر از همه اينكه وقتي زنگ مي زنه مثل س از خواهراش مي ترسه كه نكنه دادشون در بياد واسه همين زود قطع مي كنه. ![]()
فردا يه جمعه نا متعارف دارم. اصلن برنامه اي ندارم.
راستي شنبه ساعت ۱۲ يادتون نره ها. كيك تفلدمو نمي خواين ببينين؟![]()
![]()
من بد قول نيستم ها!!!
امروز سرم خيلي شلوغه
اما پاي قولم هستم ها!!
ديروز كه رفتم خونه خوابيدم تا ساعت 10.ساعت 10 با زنگ خرس از خواب پا شدم و تازه يادم اومد كه شام خونه شكو*فه اينا دعوتيم.قرار شد من برم پائين خونه شكو اينا و خرسم بياد. يه 45 دقيقه اي طول كشيد كه اومد خونه شكو اينا. البته بعد از رفتن من. واسم آب طالبي و انجير اورد. چقدر مهلبونه خلس من.قلبونش بلم!!![]()
شب پيشم بود ولي زود خوابيديم.آخه اين چند روز مسافرت و ...خيلي خستم كرد. هم خسته جسمي و هم خسته روحيم در حال حاضر.البته امروزم كه بخوابم ديگه خداي انرژي مي شم.
راجع به عكسها:
عكس اولمون توي حياط خرس اينا ايستاديم![]()
عكس دوم: توي باغ خرس ايناييم![]()
عكس سوم: دو ساعت بعد از سال تحويله![]()
عكس چهارم توي جشن مرج دارم قر و فر ميدم![]()
عكس آخرم فقط يه عكسه كه توي يه مسافرت گرفتيم.
پ ن 1: كلي از خرسي خواهش و تمنا كردم كه اجازه داد عكسارو بزارم.
پ ن 2: عكساي با كيفيت ترو بعدن مي زارم. ديشب حال روشن كردن سيستممو نداشتم .اين عكسارو قبلن واسه دوستم كه توي اهواز دانشجوي داروسازيه ميل كرده بودم از همون ميل واستون گذاشتم.
پ ن3:مارتاجونم ركوردت مبارك.منم خيلي دوست دارم.قلبون شكل ماهت برم كه هنوز نديدمت![]()
پ ن4: توضيح اينكه من چشام سبزه. البته توي افتاب خيلي شبيه چشماي نانسيه.
واسه همين پاريكال اينا از نانسي خوششون نمياد. به جهنم كه حسودن
به دلايل مسائل امنيتي برداشته شده مي باشد
من بد قول نيستم ها!!!
بزارين همين اول يه چيزي بهتون بگم!!
اگه از من مي شنوين سفر با خانواده شوهرو تحت هر شرايطي بي خيال شين!! نمي دونم تونستم با اين جمله عمق فاجعه رو بهتون بفهمونم؟!!![]()
اصلن بزارين براتون تعريف كنم. يادتونه كه پنجشنبه خرسي جونم اومد سر كارم.چون مي دونست قراره بهمون بليط رفت و برگشت كيشو بدن با همه هزينه هاش (هتل و غذا و ...) اومده بود ببينه رفتم يا هستم. البته خودشون كه مي فرمايند اومده بودم كه ببينم چيزي نياز نداري؟!! آخه مي دونين چيه؟ منو خرس دو سه روزي با هم قهر بوديم. (شما ها كه در جريانيد) خرسي با يه كيف پر از وسايلش اومده بود محل كارم. منم باهاش همونجوري برخورد كردم كه بايد مي كردم. خنديدم و بغلش كردم و بوسيدمش.(هيچكي توي اتاقم نبود).تعطيل كه شدم رفتيم خونه ما. قرار بود از طرف ميراث فرهنگي بهمون بليط رفت و برگشت كيش بدن كه چون من متاهل شده مي باشم دو تا سهميه بهم دادن.
هرچند چون نتونستم با خرس هماهنگ كنم و از طرفي در حال پس انداز براي خريد ماشين هستم، ترجيح دادم پولي كه قراره اونجا خرج كنم واسه چند روز بزارم روي پولي كه مي خوام باهاش ماشين بخرم. كاش چنين غلطي نمي كردم و مي رفتيم كيش. كاش همون 4 شنبه به دست و پاي خرس مي افتادم و آشتي مي كرديم و مي رفتيم سفر هم جاي بهتري بود و هم كلاس بيشتري داشت و هم دوتائيمون بوديم باهم كنار مي اومديم.
اين شد كه من با اين فكر چپرتيم كيشو كنسل كردم و اسممو خط زدم. پنجشنبه كه خرس اومد اينجا با هم رفتيم خونه ما مامانم گفت نانازي خاله اينا قراره به افتخار زندايي جان بنده با دو تا بچش كه از هلند اومدن و چند روز ديگه برميگردن برن گردش. تا جمعه غروب. منو خرس هم كه از خدا خواسته قبول كرديم و با هاشون رفتيم. پنجشنبه شب رسيديم و جمعه غروب برگشتيم. خيلي خوش گذشت. جايي هم كه رفتيم يه ييلاق بود با هواي سرد.نه اونقدر سرد كه بخار از دهنمون بياد بيرون ولي همينقدر بگم كه بادهاي سردي داشت كه مجبور بوديم لباس آستين بلند بپوشيم. يه خوبي كه فاميلاي من دارن اينه كه خيلي گذشت دارن و فقط به خوش گذشتن و تفريح فكر مي كنن و اصلن به هم بي احترامي نمي كنن.
جمعه برگشتيم خونه. ديگه ساعت 10 و نيم شب بود كه خرس اصرار مي كرد كه بريم با مامانش اينا و خالش اينا عروسي دختر عمش توي يه شهر ديگه.البته از 5 شنبه اين اصرارو داشت. منم لباس اماده كرده بودم و وسايلمو جمع كردم و جمعه با اين همه بارو بنديل رفتيم خونه خرس اينا.شب خوابيديم و قرار شد كه صبح خاله و دختر خالش بيان خونه خرس اينا كه با هم بريم مسافرت. من صبح زود بيدار شدم كه برم دوش بگيرم و وسايلمو جمع كنم ديدم اينا اصلن بيدار نشدن. نگو نصف شب خاله خرس كه خيلي وصفشو شنيدين زنگ زده مي گه توي سينه دخترش يه غده پيدا كرده و كلي گريه و زاري و ... . ساعت 10 خاله و دختر خالهه اومدن خونه خرس اينا و بازم گريه و زاري و ... . خالش نوبت دكتر هم گرفت و با كلي از اين مدلي سرطاني ها صحبت هم كرد كه ببينه دخترش چه مرگشه. البته من خيلي ناراحت شدم. اصلن ديدن گريه دشمنم هم برام سخته.اين كه خاله خرس بود. خلاصه كلام اينكه مامان و باباي خرس و پاريكال و جوجه مريض (خواهرهاي خرس) راه افتادن كه هم شب به عروسي برسن و هم اينكه يه مسافرتي رفته باشن. من و خرس هم كه ديديم با هم جا نمي شيم نرفتيم و قرار شد اگه خالش و دختر خالش ميرن باتهاشون بريم. خالشم كه گفت تا جواب سونوگرافي دخترش نياد هيچ جا نمي ره. دختره هم كه راضي نبود اصلن جايي بره. خلاصه اين شد كه منو خرس هم وسايلمونو جمع كرديم بعد از ظهر با خاله و دخترخالش راه افتاديم كه اول بريم سونوگرافي بعد بريم مسافرت. البته اگه چيزي نبود. عروسي ساعت 8 تا 12 شب بود.اگه ما 6 هم حركت مي كرديم 10 عروسي بوديم. اما خاله خرس تا زه 8.5 شب پيش يه دكتر وقت گرفته بود كه جواب سونو رو بهش نشون بده.من عملن عروسيو از دست رفته مي ديدم.همينو بگم كه توي سونوگرافي خالش كلي گريه و زاري كرد و ... هي مي گفت دو تا دختر ديگم خارجن و ... حالا خوبه رفتن هند پيش گدا گشنه ها! (آخه مي دونين اين خاله خرس همونيه كه 3 تا دختر داره و از شوهرش طلاق گرفته و ...) جواب جراح هم اين بود كه بايد سه ماه صبر كنه تا ببينه غده رشد مي كنه يا نه!! هر ماه هم بايد بره نشون بده. بعدش هم اينكه بعد سه ماه غده رو از سينش در مياره. اين دختر خالهه متولد 64 .چقدر زود؟!!!
ما ساعت 9.5 شب برگشتيم خونه خرس اينا و قرار شد راه بيفتيم.(توي اين فاصله كنا (برادر خرس) رو هم راضي كرديم كه باهامون بياد) بماند كه دختر خاله خرس جلوي كنا كلي كولي بازي درآورد كه من مي خوام راحت بشينم و من مي خوام ال كنم و من مي خوام بل كنم و ... .خلاصه من و كنا و دختر خالهه پشت نشستيم و خرس رانندگي مي كرد و خالش جلو نشسته بود. آخه ماشين خالش بود. راه افتادن همانا و شروع يه مسافر ت جهنمي همان. از همون اول غر غراي دختر خالهه شروع شد كه صداي ضبطو كم كن زياد كن تند برو آروم برو.خالش هم صد بار گفت چقدر تند مي ري كمك ماشينم شكست نمي دونم موتورش پياده شد و ... .جالب اينجاس كه همين خرسي كه من بهش تو مي گم عصباني مي شه و جنگ و دعوا راه ميندازه هر چي اين خاله و دخترخاله سرش داد مي زدن همش چشم چشم مي كرد و گوش مي داد. اونام اصلن ملاحظه نمي كردن كه من زنشم و شايد خجالت بكشم يا خرس جلوي من خجالت بكشه. حالا طفلي خرس چشماش كاسه خون شده بود بس كه چشماش به جلو خيره شده بود و خالشم هي غر مي زد.
ساعت 3 صبح رسيديم خونه عمه خرس.عروسي تموم شده بود و مامان ايناي خرس اونجا بودن. ما هم رفتيم.فوق العاده يه جاي خفه و خسته كننده اي بود. داشتم مي مردم. از همون روز اول هم پريود شده بودم و رفته بودم توي فاز افسردگي. حركات خاله و دختر خالهه هم افسردگيمو بيشتر كرده بود.همش گريه داشتم اما نمي خواستم چيزي به خرس بگم. يكشنبه كه نيمه شعبان بود غروبش قرار شد بريم مركز خريد. موقع برگشت جلوي در خروجي ييهو كنا اومد و بهمون گفت بيرون گشت ارشاد هست و ... .پاريكال هم اومد و خودشو چسبوند به ما و گفت اينجا هم گشت ارشاد مارو ول نمي كنه. منم بهش گفتم عزيزم بيا پيش ما.(چون شوهرم با من بود بهم گير نمي دادن) خرس برگشت به پاريكال گفت: خب شالتو بيار جلوتر پاريكال هم عصباني شد و گفت اصلن به تو چه مي خوام شالمو بردارم. خرس هم با دست زد روي شالشو گفت خب اصلن برش دار ييهو پاريكال گفت بي تربيت به تو چه.من زنت نيستم كه هرجور باهاش رفتار كني صداش درنياد. تو به زنت دستور بده.برو زن خودتو جمع كن!!![]()
من مونده بودم كه اين چي مي گه در حالي كه چشمم گرد شده بود. اين پاريكال كه 5 سال از من كوچيكتره داره چه گهي مي خوره. سكوت كردم و هيچي نگفتم .خرس هم ديگه لال شد و فقط بهش گفت كولي بازي در نيار. دختره با اون صداي گهيش هي زر مي زد. منم رفتم آرومش كنم كه يههو دست منو پس زد و گفت تو برو برو پيش شوهرت. منم هيچي نگفتمو و برگشتم.
از يه طرف دختر و خاله و خاله و خواهراش و ... هر كسي به خرس هر چي مي گه اين صداش در نمياد حالا اگه من تو بهش بگم رواني بازيش شروع مي شه.
داشتيم مي رفتيم سمت پاركينگ كه اين دختره همچنان در حال زر زدن بود. به خرس گفتم همتون رواني هستين. تو خوب بلدي با من بدرفتار كني ولي نتونستي جواب خواهرتو بدي كه به زنت توهين كرد. هر كسي بهت هر چي مي گه تو فقط صدات روي من بلنده و ... .خرس هم ييهو قاطي كرد و رفت به خاله و دختر خالهه و خواهراش و مادرشو و كنا گفت ديگه كسي بخواد با من(خرس) بد حرف بزنه ال مي كنم و بل مي كنم. حالا فكرشو بكنين من چه حالي داشتم در حالي كه خرس اين حرفا رو زد و رفت و خالش و دختر خالشم اونو دوباره بستن به فحش. دختر خالشم برگشت به خالش گفت ديگه منو با اينا جايي نيارر موقع برگشت همخودت مي شيني پشت رل.ديگه به خرس اجازه نمي دي بشينه توي ماشينتو ... چند بارم به خرس فحش داد. جلوي من!! اما نمي تونستم چيزي بهش بگم.خودشون بايد شعور مي داشتن.
توي ماشين در حالي كه من جلو نشسته بودم و مامان خرس و جوجه مريض پشت نشسته بودن خرس رو به من كرد و گفت همش مقصر تويي كه منو تحريك كردي(فكرشو بكنين جلوي مامان و خواهرش) ميگم خرس تو به من حرف بزني مي گم شوهرمي خواهرت به چه حقي با من اونطور برخورد كرد؟!!!![]()
رفتيم خونه عمه خرس در حالي كه جلوي در خرس رفت به خالش گفت تو و دخترت با من اونطور حرف زدين زنم بهم مي گه چرا اونا باهات اينطور حرف زدن صدات در نيومد و ...![]()
من ديگه داشتم ديوونه مي شدم. به خالش گفتم اصلن اينطور نيس من گفتم چرا بايد پاريكال ... گشاد به من حرف بزنه در حاليكه از من كوچيكتره. چرا اينا احترام حاليشون نيس؟!!!
رفتيم خونه عمهه منم رفتم توي اتاق كه لباسمو عوض كنم و آرايشمو پاك كنم در حالي كه به خودم لعنت مي فرستادم توي دلم كه چرا اومدم به اين مسافرت جهنمي.نمي دونم كي اونا سفره شامو گذاشتن اصلن هم منو صدام نكردن.خرس هم مثل يه خرس واقعي نشست و شامشو خورد و اصلنم اسمي از من نياورد. من توي اتاق داشتم آرايشمو پاك مي كردمو و گريه هم مي كردم. به اين كه من يه روز خرس و با خانوادم و فاميلام بردم بيرون اونجوري و اونم منو آورد مسافرت اينجوري!! نمي دونم شوهر پبريسا با اين اخلاقش اصلن بدون پبريسا سر سفره نمي شينه اين چطور از گلوش پايين رفت اون غذا. ![]()
اون خواهر گهشم كه نشست و مثل افعي شامشو خورد. من يه لحظه اومدم بيرون از اتاق ديدم اصلن واسه من جايي نيست كه بشينم. به بهانه دستشويي رفتم بيرون و برگشتم توي اتاقم.خرس اومد توي اتاقم.گفت بيا شام بخور گفتم تو كه خوردي منم سيرم.اونم لج كرد كه حتمن بايد بياي سر سفره. هر چي گفتم بابا من سيرم نميتونم وقتي همه خوردن و رفتن كنار بيام سر سفره.اونم عصباني شد .مامانش باباشو صدا زد و اونم اومد . هميشه همينه وقتي اعصابش از طرف خانوادش ميريزه به هم به من گير مي ده.نمي دونم به من توهين شد اون چرا باز بيشتر منو عذاب مي داد. بعد باباش رفت بيرون از اتاق و مامانش نشست به نصيحت در حالي كه خرس مرتب دادو بيداد مي كرد. من ديگه روي رفتن به بيرون از اتاقو نداشتم. خرس جورابشو پوشيد و گفت داره بر ميگرده. با اينكه منو ناراحت کرده بود ولي باز به دست و پاش افتادمو گفتم تو رو خدا نرو و در حاليكه مرتب گريه مي كردم. يه كمي كه گذشت مامانش رفت بيرون و من يه كمي خرسو لوس كردم و اونم عذرخواهي كرد. ولي خواهر پاريكالشو هيچوقت نمي بخشم.![]()
ديروزو هم مرخصي گرفتم و الكي الكي توي راه بوديم. ساعت 3 صبح امروز رسيديم خونه.از خستگي داشتيم كلافه مي شديم. جالبتر از همه اينكه منو خرس اومديم توي ماشين باباي خرس.فكرشو بكنين توي پرايد 5 نفر نشستيم تا توي پژوي خالش 4 نفر بشينن كه پاريكال خانم پشت دراز بكشه. هيچكي هم بهش نگفت خب دختريكه پاريكال سه تا ادم بزرگ چطور توي اين مسافت توي پرايد بشينن. تا برسيم خونه كمرم داشت داغون مي شد.
مي خوام اسم پاريكالو عوض كنم.حيف اين اسم كه روي اين دختره بي شعور باشه. اين بيشعورتر از خره!!![]()
فكرشو بكنين با فاميلاي شوهرم رفتم مسافرت در حاليكه خواهرشوهرام چسبيده بودن به دخترخالشون و اصلن با من حرف نمي زدن. خالشون هي تحريكشون مي كردو اصلن يه ذره گذشت نداشتن.
وقتي هم كه توي مركز خريد داشتيم سوار ماشين مي شديم اين پاريكال هي مي گفت چرا دو سال پيش اينجوري نبود.؟ كي اينو اونجوري كرد؟ چرا زنشو نميبينه كه موهاشو ريخته بيرون؟و ... خب یکی نیس بهش بگه قهوه ای تو چرا جز و ولز می زنی؟ به توی خر چه؟![]()
اميدوارم چنان با مغز بخوره زمين كه نتونه سرشو بلند كنه كه مي خوره. نشد تا حالا يكي با من بد رفتار كنه و چپه نشه!
اين بود مسافرت خركي من و خرسي.هردومون پشت دستمونو داغ كرديم كه ديگه با اين جماعت مسافرت نريم. تازه ديروز به ياد همه دوستاي وبلاگيم بودم. توي پارك به خرس گفتم خرسي دلم تنگ شده دوست دارم زودتر اين وقايع رو توي وبلاگم بنويسم و با دوستام درد و دل كنم. خرسم نالاحت شد و گفت دوست ندارم وبلاگ بنويسي!!! منم غصه خوردم يه عالمه. ولي خرس مهلبونتر از اين حلفاس!!
پ ن 1:به نظر شما من با پاريكال چه رفتاري بايد داشته باشم كه پر رو تر از اين نشه؟![]()
پ ن2:هي مارتا جونم چطوري؟!! دلم يه ذره شده بود واسه همتون. خوب با دوستاي من دوست شدي ها![]()
پ ن3: نمي دونم كدومتون بوديم دينا بود؟گلي بود؟ كي بود كه مي گفت با خانواده شوهر نبايد رفت بيرون به خدا راست مي گفت!!![]()
پ ن4:هلي جونم كجايي؟ دلم برات يه تيكه شد!!![]()
پ ن 5:سالومه .............. هي سالومه..................هي با توام..................هورا![]()
پ ن ۶: نیلوفر تو هم اومدی.دیدم بکش بکشو![]()
پ ن ۷: فردا ساعت ۱۲ منتظر عكسامون باشين. ۱۲ و ۱۰ بر مي دارم ها!! همه مطلع باشين
!! اخه تا ۵ شنبه منتظر رضايت خرسي بودم كه اجازه داد.
فردا صددرصديه. اين دو سه روز وقت نكردم آپ كنم. ولي فردا صد درصديه![]()
خرسي اومده پيشم
آشتيكنون شد.
دوستاي خوبم من تا دوشنبه نيستم دوشنبه ساعت۱۲ منتظر عكسهاي منو خرسي باشين. بازم مي گم ۱۲ دير بيايين مي پره.
همه با خبر باشين.
تا ۱۲.۱۰ بر مي دارم ها!!!
فعلن.همتونو دوست دارم. بوس بوس
اینارو دیروز نوشتم نمی دونم چرا نمایش داده نشد!!!!!!!!!!!!!!!!
مي دونين چيه من يه جورايي شدم. مثل سرو
همين اول بگم كه من و خرس يه دعواي حسابي ديروز كرديم. ماجرا از اينجا شروع شد كه خرس برامون از باغشون انجير آورد طفلي
من خوابيده بودم و داشتم خواب مي ديم كه توي كنكور رتبه ۲۰ آوردم داشتم سنكوب مي كردم.خرس اومد در اتاقمو باز كرد و من بيدار شدم. يه لبخند زدم و گفتم داشتيم چي خواب مي ديدم. اونم گفت: مگه اينكه توي خواب ببيني!!![]()
رفتيم توي اشپزخونه و براش هندونه اوردم. پيشش نشستمو چندتا انجير خوردم.پا شد كه بره. رفتم درم در و گفتم كجا مي ري؟ گفت مقصد ندارم. منم گفتم باهات ميام. من خر فكر كردم آدم شده.از همون اول هم كه اومده بود خيلي سرد و سر سنگين بود.
منم نمي دونم چرا مي خواستم هر طور شده بريم يه جايي بگردم. دلم وا شه. اصلن حضور خرس برام اهميت نداشت. ما رفتيم جايي و بعد اون وسطها كلي دعوا افتاديم. سر همه چي. ![]()
بعد رفتيم خونشون بابامامانشو گرفتيم كه بريم خونه ما واسه طلاق.
متوجه شدين ديروز چي شد؟ ما داشتيم جدا مي شديم.
اما نشد
من به ته خط رسيده بودم و علاقه اي توي خودم نسبت به خرس حس نمي كردم. ديدم نمي تونم اون وضعو تحمل كنم.
خرس روي من سياست داره. جلوي خانوادش تحقيرم مي كنه. داره منو عصبي مي كنه. توي كو*ن خواهرش مي ره اما حاضر نيس واسه من يه قدم برداره. تازه ديروز فهميدم خواهرش پاريكال چقدر فتنه و عقب افتادست. هر چي من گفتم و نگفتم بهشو رفت به همه گفت. هر چي شوخي كردم و هم گفت. ادم به شو نيست اين لاشي و توله خر.خودشو مي زنه به هزارتا مريضي تا كمبود محبتاشو جبران كنه.
هنوزم وقتي يادم ميافته كه خرس به خاطر اين پاريكال ميمون عروسيو به من زهرمار كرد حالم از هردوشون به هم مي خوره.
آخر شب برگشتن خونشون.خيال ما هم نسبت به خرس راحت شد. تا اطلاع ثانوي انشائ ا... خبري از ايشون نيست.
واسه چي هر دفعه دعوا مي افتيم من زنگ مي زنم و التماس و خواهش مي كنم كه آشتي كنيم. فكر كنين من يه دختري ام كه به نامزدم بايد بگم بغلم كنه و منو ببوسه.چه بدبختي ام من!! از اين آغوش ها كم توي دوروبر ماست؟ حالا من از اون كثافت ها نيستم.وقتي يادم مي افته قبل از عروسي چطور حرصم مي داد و مي خنديد ازش بيزار مي شم.
نانازي قبل از عروسي ديگه مرد. ايني كه هست همينه.هر كي با من هر جور رفتار كنه. اعم از بد رفتاري، كج خلقي، بي منطقي، كتك كاري، بي احترامي و خيانت همونجور باهاش رفتار مي كنم.
پايان
پ ن ۱: يه قول هايي داده بودم. چشم امروز نشد. ايشالا فردا
ساعت 2.50 دقيقه ديروزه![]()
به دلايلي يه كمي زودتر مي رم خونه. يه چيزي مي خورم و مي خوابم. ساعت 6 غروبه و من بيدار شدم. يه برش شتري هندونه توي يخچاله. مي دونم كه مامان واسه انگل همگاني برش زده.از اونجايي كه حوصله برش زدن هندونه ندارم همونو بر مي دارم و مي خورم. توي همين لحظه انگل همگاني مياد توي هال منو در حال هندونه خوردن مي بينه. رو مي كنه به مامان ميگه من عزيز دوردونه شمام!! مگه نه؟!!
کمبود محبتو حال می کنین؟
مامانم يه لبخند مي زنه و مي گه: آره.
من:![]()
![]()
آخه من يكي يه دونه ام و هم عزيزترم. بابام هميشه همينو مي گه.
ساعت 7.5 غروبه: مامانم مياد در اتاقمو مي زنه مي گه مي خوان برن خونه خاله جون.گفتم نمي يام. چون بايد اتاقمو مرتب كنم.
اتاقمو مرتب نكردم و نشستم كارتون پرنسس و گدا رو كه از شكو*فه گرفته بودم ديدم.
کلی هم حال کردم.
(همين الان نانازي در حال ديوونه شدنه. يكي اومده توي اتاق من هر كاري مي كنم دكش كنم نمي شه. لعنتي. همينجوري نشسته داره فك مي زنه.
هر چي هم بي اعتنايي مي كنم و در حال تايپ پستم هستم حاليش نسيت. تريپ شديدن بن لادني و همش مي خواد خودشو اطلاعاتي و ... جا بزنه. ملت عقده اي شدن به خدا.)
بگذيرم. من كار خودمو مي كنم. ساعت 9.5 ديشبه مامانم اينا ميان.آب طالبي درست مي كنه و براي منو انگل همگاني مياره. ساعت هنوز 10 شب نشده. خرس زنگ مي زنه. ميگه باشگاه بوده. عشقولانه ترين حرفي كه زد: من گفتم چه خبر؟ اونم گفت:جان؟ آخر مكالمه تلفني من گفتم : خداحافظ :خرس: قربانت.![]()
ساعت11: دوش گرفتم.
شب ساعت 11.50: نانازي در خواب شيرين
صبحه امروز:: واي يه صبح زيباي ديگه شروع شده (اينارو من به خودم توي دلم مي گم) من زيباترين و جذاب ترين دختر روي زمينم. من موفق مي شوم. من يك دختر مهربونم كه دوست دارم زندگي شاديو داشته باشم. من به خودم ارزش مي دم و هدفمو دنبال مي كنم.![]()
توي پست بعدي از خودم مي گم و سعي مي كنم يه عكس هم بزارم اما زود برش مي دارم به دلايل امنيتي.
پ ن 1: مارتا جون من لينك كسيو حذف نمي كنم. اما نمي دونم كه چرا يكيو لينك مي كنم. اون لينك اخري كه نمايش داده مي شه ديگه نمايش داده نمي شه. البته توي آرشيو لينك هاي من هست ها ولي نمايش داده نميشه.كسي مي دونه بايد چيكار كنم؟![]()
پ ن 2: هلي خانم ماه شده. هلي جون لباست خيلي خيلي زيبا بود. هم تو و هم شوشو خيلي به هم مياين. گفته بودم كه!!![]()
پ ن 3: هي سالومه لاو يو!!!!![]()
پ ن 3: گلي جون من اومدم دوباره هليا رو بزارم توي ارشيو لينكهاي روزانه اما مال تو ديگه نمايش داده نمي شه. چيكار كنم؟ البته توي آرشيو لينكاي من هستی ها ولي دوستام نمي تونن ببينن.![]()
پ ن 4: من خيلي خوبم.جيگلم.خوشگلم. مامانيم. در كل خيلي لوس نيز مي باشم![]()
چند روز پيش توي روزنامه خونده بودم كه نوشته بود اونايي كه هميشه خاطرات و اتفاقات بدشونو مي نويسن هيچوقت دچار افسردگي نمي شن. به اين نتيجه رسيدم كه اگه منم اين وبلاگو نداشتم چه بسا كه تا به حال وجود نداشتم و طي يك عمليات انتحاري خرسو هم كشته بودم. البته نوشته بود كه يكي از مراحل درماني افسردگي هم نوشتن خاطرات روزمره ست كه خيلي به جلوگيري و پيشگيري و درمان افسردگي كمك مي كنه. حالا مي خوام بدونم چرا من نبايد از روزهايي برام مي گذره بنويسم؟ چرا؟
روز اولي كه اين وبلاگو نوشتم بعد جشني بود كه مامان جونم براي من و خرسي به مناسبت نامزديمون گرفت. اين وبلاگ مختص خرسي بود و من فقط خواستم عشقمونو ديجيتاليش كنم. اونوقتها يه جور ديگه بودم. نمي دونم چطور بگم. الان و البته از مدتها پيش طرف صحبتم بر عكس اوايل خرس نيست. يه جورايي دارم با گفتن اتفاقاتي كه برام مي افته و احساس درونيم خودمو تخليه مي كنم.
پس اميدوارم نگين من همش با ياس حرف مي زنم و از دنيا نا اميدم. ايني الان داره مي نويسه اوني نيس كه 7 ماه پيش بود. دقيقن دوست دارم به يه سال پيش چنين روزي برگردم.
...
ساعت 8.51 ددقيقه ديروزه.سرم به كارم گرمه و احساس مي كنم چشمام مي سوزه.در حاليكه احساس خواب آلودگي نمي كنم. گوشيم زنگ مي خوره. باباست. مي خواست حالمو بپرسه. گوشيم اشغال بود و اونم نگران شده بود. گوشيو به مامان مي ده. مامانم نگرانمه. ازم مي پرسه ناهار چي دوست داري. يه كمي متعجبم! مي گم هر چي شما دوست دارين. از عروسي مي پرسه. زياد توضيح نمي دم.
ساعت 3 بعد از ظهره. آماده مي شم كه برم خونه. تلفنم زنگ مي زنه. يه اقاييه كه نمي شناسمش. اون منو بيشتر مي شناسه. از دانشگاه ... استاد دانشگاست. آقاي گ پيششه.منو براي انجام يه كار تحقيقاتي راجع به رشتم دعوت مي كنه. شماره موبايلشو مي ده. ازش فرصت مي خوام.قول امروز صبحو مي دم.
ساعت 8 شبه. نمي دونم كي از سر كار رسيدم خونه و ناهار خوردمو خوابيدم. مي رم دستشويي. وقتي دارم به چشام از توي آينه نگاه مي كنم صداي زنگ آيفونو مي شنوم. مامانم به بابا مي گه خرسه. ميام بيرون. اول مي رم توي اتاقم و بعد توي هال.خرس روي راحتي نشسته.مي فهمه اومدم توي هال .نگام نمي كنه.سلام مي كنم. جوابمو مي ده. روي صندلي كنارش مي شينم. مامانم چاي مياره.ميوه مياره.يه كمي كه مي گذره بهم مي گه بريم دور بزنيم.
ساعت 9 شبه. توي ماشين باباي خرس نشستم. مثل هميشه ميريم تا اين خيابوناي تكراري رو دور بزنيم. به اين فكر مي كنم چقدر دلم مي خواست توي همين خيابوناي تكراري دريا وجود داشته باشه. شروع مي كنه به غر زدن. اينكه بازم دوست نداره من ماشين بگيرم و اينكه چرا ... سكوت مي كنم. حال جواب دادن ندارم.
ازش مي خوام يه جا پارك كنه. يه كمي قدم مي زنيم. دستمو دور آرنجش قفل مي كنم. يه كمي كه دستمو شل مي كنم دستم كنارم تاب مي خوره. ظاهرن تمايلي به اين كار نداره.همونطور كه جدا قدم زدن مارو از خانوادش بد مي دونه شايد!!
خيلي يخيم. دوتائيمون.توي راه بهم ميگه ديشب توي خواب حرف مي زدم و اسم انگل همگانيو مي آوردم. مي فهمم كه دروغ مي گه. چون مي دونم كه وقتي توي خواب حرف بزنم بعدش فوري بيدار مي شم. اون اينو نمي دونه و لو مي ره. به روش نميارم چون مهم نيس. ساعت 10 شبه. سوار ماشين باباش مي شيم و بر مي گرديم خونه ما. ساعت 10.5 شبه جلوي در ما هستيم . دو تائيمون بي حال و خسته از هميم. بهش مي گم بياد بالا. قبول نمي كنه. اما مياد كه از مامانم خداحافظي كنه.مامانم اصرار مي كنه كه شام بمونه. قبول نمي كنه.
10.50 دقيقه شبه. يه تك زنگ مي زنه كه يعني رسيده. و تموم.
ساعت 11 شبه. ممدمون زنگ مي زنه به گوشيم. مي رم توي اتاقم و قهقه مي زنم. نفسم بالا نمياد. ميگه اتاقشون جن داره. فكر كنم مي خواست منو بخندونه. شكمم درد مي گيره.
ساعت 1.5 صبحه امروزه: بيدارم و درسمو مي خونم واسه ارشد. نمي دونم كي خوابم مي بره
ساعت 9 صبح امروزه. همون استاده كه ديروز بهم زنگ زد دوباره زنگ مي زنه. منو واسه همايش دانشگاهشون دعوت مي كنه. قبول مي كنم. و دو صفحه مطلبي كه براش از پايان نامه ام سرچ كرده بودمو فكس مي كنم. ساعت 9.45 دقيقه صبح امروزه.همون استاد باز زنگ مي زنه و خيلي خوشحاله. از مطلبي كه براش فرستاده بودم خيلي خوشش اومده. ازم تعريف مي كنه. نمي دونم من سرچرم آيا؟
![]()
![]()
![]()
![]()
من امروز زياد خوب نيستم.
فكر كنم مراحل ابتدايي دوره افسردگيو دارم طي مي كنم.يعني يه جورايي شبها بي خواب مي شم و فقط فكراي اجق وجق مياد توي ذهنم.اصلن نمي تونم بخوابم.براي اولين بار نتونستم ديشب حضور خرسو تحمل كنم. اصلن نتونستم توي اتاقش بخوابم.نتونستم نگاش كنم.توي اين چند ماه اونقدر توي اون اتاق شكنجه روحي شدم كه درو ديوارش مثل تن هيولا شدن برام. اونقدر توي اون اتاق گريه كردم كه ديگه نميتونم توش راحت بخوابم.
بزرگترين اشتباهم اين بود كه خيلي نشون دادم دوسش دارم. خيلي ابراز علاقه كردم بهش. خيلي قربون صدقش رفتم. چون اينطور بود.اون لايق اين همه از خودگذشتگي نبود. خرس نبايد هيچوقت مي دونست كه چقدر دوسش دارم. جنبشو نداشت.
الان به جايي رسيدم كه هيچوقت نرسيده بودم. خالي خاليم.
عروسي ديشب هر چي كه بود يه خوبي داشت و اونم اين بود كه بي خيالتر از هميشه شدم.
ديروز با اون همه ذوق و شوق عروسيه دوستم رفتم خونه. اول يه كمي خوابيدم و بعد بيدار شدم رفتم دوش گرفتم. خيلي خيلي ذوق عروسي داشتم. خرس گفت من برم پيش دخترعموهام و حاضر شم.بعد اون بياد دنبالم كه بريم عروسي. آماده شدم و وسايلمو برداشتم. آرايشم نكردم كه مجبور نشم دوباره پاكش كنم و آرايش مجلسي بكنم.وسايلمو گرفتم در حالي كه اماده رفتن بودم يه زنگ هم به خرس زدم. بود حموم. ديدم مي گه وسايلتو بردار بيا خونه ما حاضر شو. گفتم نه من اونجا راحت نيستم. مي رم پيش بچه ها با هم حاضر شيم. ديدم ميگه پاريكالم با ما مياد بيا كه با هم حاضر شين.
گفته بودم كه من دوست داشتم اولش خواهرشم بياد اما ديدم اون هر جا مي ره خودشو مي زنه به شكم درد و سر دردو و... بي خيال شدم. از اين حرف خرس چنان اعصابم خرد شد كه گفتم واسه چي عروسي دوستم اونم بايد بياد. همش نق مي زنه؟!! خرس گفت پس منم نميام و قطع كرد. گوشيشو هم خاموش كرد. ساعت 6 غروب بود و من تا 7 با لباس نشسته بودمو شماره خرسو مي گرفتم.
اصلن چه معني داره عروسيه دوستم پاريكالم بياد. فرضن كه ماكاروني مياد خب اون دخترعموي منه. مگه خواهر شوهراي مهو و مرجم ميان باهاشون؟!!!
تمام اعصابم بهم ريخته بود. يه جوري شده بودم كه تا حالا نشده بودم. بي خيال عروسي شدم و تصميم گرفتم اصلن نرم. ساعت 8 شده بود و خرس زنگ زد و مرتب مسخره بازي در مياورد. ديدم نه واقعن اين مي خواد منو حرص بده و واقعن مي خواد من عصبي شم. از بهم ريخته شدن اعصاب من لذت مي برد و هميشه مي بره. همون وقت كه مي گفت لذت مي برم اينجوري هستي و مي گفت كيف مي كنم و مي خنديد و سوت مي زد ته دلم خالي شد. نمي دونم كي تا حالا مثل من شده؟ متنفر
از اون طرف دختر عموهام مدام زنگ مي زدن و من در حال گريه كردن بودم. بعد فكر كردم نيم ساعت بودن با دخترعموهام در هر شرايطي مي تونه منو به حال اولم برگردونه. خرس زنگ زد و در حال حركت بود. ديدم اومد با تيشرت و شلوار. در حالي كه من كادو توي يه دستم بود و لباسا و وسايل محل كارم توي اون دستم و ... گفتم همينجوري ميخاي بياي؟ گفت اره من همينجوري ميام.مامانم به زور منو فرستاد در حالي كه از اون طرف انگل همگاني هي منو مسخره مي كرد و پدرم هم عصباني بود.
رفتم تا سر خيابون ديدم من با اون لباس و سر و وضع ، خرس با اون سر وضع بايد پياده بريم تا باغي كه عروسي اونجا بود. حتي ماشين باباشو نياورده بود.فقط واسه اينكه گفتم خواهرش چرا بياد!!
من چيكار كنم با يه همسر بي عرضه آس و پاس ؟!!! همونجا وسايلمو گرفتمو برگشتم خونه. كه بعد خرس دوباره اومد و مامانم برامون آژانس گرفت و پولشم داد. چقدر فكر كردن اينكه شيش كوچيك يا مصي بخوان اينكارو بكنن برام سخته.كي اينجوريه؟توي راه همش به اين فكر مي كردم كه چي برام مونده؟ به همين زودي بريدم.
رفتيم خونه خرس.مامانم بهش گفته بود كه پيراهن بپوشه تا يه كمي رسمي تر باشه.مرج مرتب اس ام اس مي داد كه خرس كروات مي بنده؟ من نمي تونستم بگم با تيشرت اومده كرواتش كجا بود!!
كرايه رو من دادم اما خرس بهم برگردوند. نمي خواستم بگيرم اما ديدم تا كي؟ بزار اون كه جرات كرده اومده خواستگاري من چرا بايد ملاحظشو بكنم؟ چرا بايد به بي پوليشم فكر كنم. مگه اون به من اصلن فكر مي كنه؟ به خاطر خواهرش اين همه بهم ضربه زد.هميشه .اون اماده شد و در كمال تعجب ديدم پاريكالم آماده شده.
ديگه بيخيال و بي خيال شدم. فقط به رسيدن به دخترعموهام فكر مي كردم. نه به خرس نه به خانوادش نه به هيچ چيز ديگه. با اينكه ساعت 10.5 بود اما اصلن برام اهميت نداشت. من با اونه چشماي پف كرده و سر و وضع بهم ريخته ديگه برام اصلن عروسي مهم نبود.رفتيم و اونجا بچه ها رو پيدا كردم. پاريكالو هم بردم پيش خودم. اونا يه صندلي گرفته بودن و من جا نداشتم. مرج برام يه صندلي ديگه اورد. همن دو سه ساعتي كه با بچه ها بودم همه چيو فراموش كردم. سعي كردم به پاريكالم خوش بگذره.
شب ماكاروني با ما اومد. و مرج و شيش كوچيك و مصي و مهو جدا اومدن. آخر شب قرار شد كه ما شيش كوچيكو برسونيم تا جايي كه توي راه خرس بهمون بستني داد.
وقتي اومديم خونه خرس اينا تا 5 صبح بيدار بودم. در حالي كه همه خوابيده بودن. اصلن نمي تونستم اتاق خرسو تحمل كنم. يه جور بيزاري و تنهايي داشت خفم مي كرد. شديدن به يه مرد نياز دارم. اگه مي گم مرد جسمشو نمي خوام روح يه مردو مي خوام يكي كه بهش تكيه كنم. يكي كه حمايتم كنه و راحتي من براش مهم باشه. به منم فكر كنه. به روحيم و اين اعصابي كه شديدن متحول شده. رفتم اتاق جوجه مريض خوابيدم و صبح با شيرجه اون از روي تختش بيدار شدم. خرس منو تا ايستگاه رسوند و اومدم سر كار.
كاش جنبه محبت و توجه منو داشت.
پ ن1: آلام چي مي گفتي تو؟ ديدي كه عمل كردم اين شد...
پ ن 2: مي خوام يه مدت تنها باشم. در وضعيتي به سر مي برم كه مي خوام حفظش كنم. عاشق هيچكي نيستم.جز خودم.عروسي ديشب با همه اتفاقاتش گذشت اما همين نتيجه خوبي بود كه تا حالا نتونسته بودم بدستش بيارم.
پ ن3: تا حالا خرس مي گفت تنهايي برم فلان جا برم فلان جا پيش اون دوستم پيش اين دوستم من بهم بر مي خورد يا مي گفت تو تنها برو خونه فاميلات و منم تنها مي رم و بازم ناراحت مي شدم الان به شدت دوست دارم تنهايي برم مسافرت. تنهايي برم خونه فاميلام. تنهايي برم عروسي و ... اصلن ديگه هيچ حسي به تنهايي رفتن اونم ندارم. اگه الان از اونو دنيا زنگ بزنه بگه اونجاست برام اهميتي نداره.حتي اگه بگه مي خواد كه جدا بشيم بازم اين منم كه استقبال مي كنم.
پ ن 3: هی خرس !اگه همسري مي خواي كه قربون صدقت بره و وقتي قهر مي كني بياد برات گريه كنه تا آشتي كني يا اگه شبا كه مي خواي بخوابي با گريه بهت بگه بغلش كني و بوسش كني يا يه وقتايي نازت كنه اون من نيستم. ديگه من نيستم. غروري از بين برده بودم دوباره اومده.مي خوام همون مغروري باشم كه بودم.هموني شدم كه خواستي
پ ن ۴: هلی جون من اصلن به عروس توجه نکردم فقط یه لحظه رفتم بهش تبریک گفتم. تو فکر می کنی من باید چیکار کنم. فقط دیدم که توی چشمش لنز بود. و آرایششم خوب شده بود.لباسش دکلته بود.همین
پ ن ۵: مارتای عزیزم تو دیگه چرا. اینا رو تعریف می کنم تا همتون قدر زندگیتونو بدونین.قدر شوهراتونو.
پ ن ۶: خوب کاری می کنه مهسا جون. از اولشم باید همین کارو می کردی. بزار بخونم وبلاگتو هنوز نرسیدم که بخونم. ولی عشق و علاقه فقط برای یه زندگی کفایت نمی کنه. باید سرمایه و کار و ... هم باشه.ببین وضع منو دیگه. نصف مشکلاتمون نداشتن استقلال مالی همسرمه که باید رضایت خانوادشو جلب کنه تا بخواد جایی به من خوش بگذره.نه مسافرتی نه تفریحی جشنم که دعوت میشیم اینجوریه.
صبح تا غروب من توی کار خلاصه می شه و بعدشم به فکر و خیال و حرص خوردن و حسرت خوردن.هيچي براي خوشي من مهيا نيس. تفريح من فقط خوابه.همين
خيلي خيلي خوشحالم. ![]()
اخه امشب عروسيه دوستم دعوتم. جالبتر از همه اينكه مرج و مهو (دختر عموهاي خنگولم) هم دعوتن. يعني اين خانم دوست جون دوست منو مهو بود ولي چون ما دوستامون مشترك بود يه جورايي مرج رو هم مي شناخت و اونو هم دعوت كرد. من و خرسي، مهو و مصي، مرج و شيش كوچيك.
اولش فكر كردم پاريكالو هم همراه خودمون ببريم. بعد ديدم اين هر جا ميره خودشو مي زنه به مريضي و هي مي گه بريم بريم و مهموني و جشن و به آدم زهرمار مي كنه پشيمون شدم از اين فكرم. پنجشنبه با دوستم و خرس رفتيم خريد واسه تولد نيو*شا. در كمال خونسردي رفتيم دوستم دوست پسرشو ديد. رفتيم كافي شاپ يه كمي دور زديم و بعد منو خرسي جدا شديم از دوستم و رفتيم خونه ما. خرسي كادو رو آماه كرد و منم اماده شدم و رفتم خونه مر*يم اينا. وقتي رسيدم ساعت از 9 گذشته بود. كيكو بريده بودن.خيلي دلم گرفت.![]()
بعدشم كه من و مرج با مار*يا اينا اومديم خونه ما. مرج شب پيشم بود و تا 2 بيدارش نگه داشتم. از همه چيز حرف زديم. جمعه صبح شيش كوچيك اومد دنبال مرج و اونا با هم رفتن.خونه مرج اينا . چون مي خواستن برن گردش. من تا غروب كم و بيش خوابيده بودم. غروب من و عمه جون و پبريسا و مامانم رفتيم ملاقات مادربزرگ مصي. طفلي سكته مغزي كرده بود.
اونقدر وحشتناك بود كه نگو. فكرشو بكنين توي يه اتاق 3 تا مريض سكته مغزي همشون هم بي اختياري دفع داشتن. خيلي وحشتناك بود. عين اين عقب مونده ها بودن. خدا واسه كسي نياره.![]()
از اونجا كه اومديم خونه خرسي اس ام اس داد كه 7.5 مياد پيشم. چون قرار بود بريم دوره. ساعت 8 خرس اومد و يه چيزي خورديم و رفتيم دوره. بعد از دوره اومديم خونه ما. شب تا ساعت 3 بيدار بوديم و از كانال 3 اين فيلمه بود كه اسم پسره اميرو بود و اون يكي كه وضعش بهتر بود ساز دهني داشت و به اين اميروهه هي مي گفت اميرو اميرو الاغ گامبوي مو بيو مي خوم سوارت بشوم .بيا الاغو. داشتيم اونو مي ديديم. يادمه خيلي بچه بودم كه اون تلويزيون پخش كرده بود. واسم جالب بود كه دوباره مي ديدمش. خيلي كيفيتش بد بود. ولي محتواش اين بود كه اين مظلوم ها هستن كه ظالمو بوجود ميارن. و اگه به قول خرسي مظلوما متحد شن ظالمي وجود نخواهد داشت.
بعد از فيلم خوابيديم و صبح خرسي منو رسوند محل كارم و رفت خونشون.
در كل جمعه من به همين راحتي گذشت. خوب بود. راضي بودم. يه چيز ديگه اينكه انگل همگاني دوباره ساديسمش عود كرده.طفلکی ما![]()
پ ن ۱:هی مارتا جون آدرستو بده منم بیام پیشت.
تازشم آدرس سالومه جون یه رازه ولی من بهت می گم که بری براش نظر بزاری. وای فکر کنم .حالا بزار ببینم بهت می گم. یه همچین چیزایی بود. واسه مارتا دعا کنین دلش نگیره
پ ن ۲: سالومه جون کجا بودی خانمی. خوش گذشت؟کامیو تهنا گذاشتی دخمل. نکن این کارو
ببينم آدرستو بده به مارتا ديگه.گناه داره طفلي
پ ن۳: هلی جون نیومدی هنوز؟
الان دیدم که اومدی.خرسی کارای جالب زیاد می کنه.
پ ن۴: مهسا جون بمیرم برات که اینقدر مظلوم واقع شدی. بمیره هرکی بهت بدی کرده
چی میگم؟ ها؟
پ ن 5: آلام خيلي ماهي
اتفاقن خرسي هم گفت زكات چشممونه![]()
پ ن۵:خرسی جون امشب تو رو خدا غر نزن واسه رفتن و نرفتن به عروسی![]()
![]()
خب ديگه خماري بسه![]()
كار خوب كه دوشنبه : من خرسي جون داشتيم مي رفتيم يه كمي دور بزنيم . سر راه يه پسره رو سوار كرديم كه نابينا بود. متولد 69 بود و اسمشم عادل بود. توي دستش يه عصاي سفيد بود. هوا داشت تاريك مي شد و خرسي گفت سوارش كنيم. منم قبول كردم. نيس من عادت دارم همش به خرسي مي گم اونجارو نيگاه، اينورو نيگاه، اون چقدر خشگله، اين چرا اينجوري بود و ...(در كل از ديدن حرف زياد مي زنم) خرسي بهم آروم فهموند كه زياد نگم اينو ببين و اونو ببين.منم كارشناس، اومدم حرفي از ديدن نزنم گفتم خرسي اوندفعه كه پريود نمي شدم رفتم پيش ... ييهو يادم اومد اون پسره توي ماشين نشسته...خندم گرفته بود داشتم غش مي كردم.
پسره امسال كنكور داد و فكر مي كرد رشته تاريخ قبول مي شه. خرسي باهاش حرف مي زد.منم بهش گفتم شبا بيرون نياد چون خطرناكه. رسونديمش خونشون با اينكه خيلي دور بود. خرسي مي گفت اگه 100 كيلومترم بود مي رسوندمش.در كل خرسي خيلي دلسوزه.قلبونش برم كه اگه من روشندل شدم مي خواد منو روي چشمش نيگه داره.(چي بهتر از يه زن كور؟؟) ميتونه 4 تا زن بگيره و من متوجه نشم.![]()
بعد از اينكه پسرره رو رسونديم رفتيم خونه خاله جونم كه مهموني داشت به افتخار دايي جونم كه مي خواست بره. به نظر من كه شب خيلي خوبي بود. ولي نظر خرسي اين نبود.
كار خشگلي كه جمعه كرديم:
جمعه ننه باباي خرسي و بچه هاشون (جوجه مريض و پاريكال و كنا) رفته بودن تفريح منو خرسي تهناي تهنا بوديم خونه .خب!! بعد خرسي رفت يه نايلون زباله بزرگو با گاز شهري پر كرد.خب!!(كار خطرناكيه.شما انجام ندين ها) بعد با نخ بستيمش و ته نخ هم يه یاداشت گذاشتيم. يادداشتشو توي يه قلب قرمز نوشتيم. (همون قلب قرمزي كه روش نوشته بودم لاو. يادتونه كه ولنتاين اتاقمو با شمع قرمز و ربان قرمز و كاغذ رنگي قرمز و كاغذ ديواري قرمز و قلب و بادكنك هاي قرمز و ... تزئين كرده بودم و شمع ها رو هم روشن كردم و توي تاريكي خرسي اومد اتاقم و كلي ذوقيد. اين همون قلب بزرگه بود) بعد زيرش نوشتيم با ماژيك مشكي: تقديم به همه عاشق هاي دنيا. جالبتر از همه اينكه آدرس وبلاگمو هم زيرش نوشتيم. همين نباتو. بعد رفتيم توي حياط خرسي اينا آهنگ اونقدر عاشق مي شم معينو گذاشتيم. خرسي فيلم مي گرفت و منم با اين بادكنكه مي رقصيدم.(البته زياد نتونستم در اين زمينه مانور بدم چون خونه خرسي اينا يه خونه حياط دار خشگله كه دور تا دورش آپارتمان و ... داره.واسه همين و به علت پيشرفته شدن گوشي هاي موبايل و ... نخواستيم كليپ فضايي شدن عشقمون به دست عموم بيفته از طريق بلوتوث) بعد ولش كردم و بادكنكه رفت توي آسمون. آخه با گاز شهري كه پر بشه خيلي خيلي تمايل داره بره جايي كه فشار هوا كمتره. به همين خاطر به سرعت مي ره آسمون. خرسي اونقدر فيلم گرفت تا اينكه بادكنكمون يه نقطه شد. قلبمونم رفت توي جو.![]()
از يابنده تقاضا مي شود بهمون اطلاع بده كه قلبمونو پيدا كرده و اگه ميتونه برامون پست كنه.
واي اونقدر هيجان انگيز بود كه شايد بهترين اتفاق هفته بود كه خودمون دوتايي واسه خودمون ساختيم. خودمونيم ها تهنايي به منو خرسي چقدر خوش مي گذره![]()
ديروز خرسي اومد دنبالم و با هم رفتيم نمايشگاه مطبوعات. تازه واسم هلو آورد با كمپوت هلو كه روش برچسب درست كرده بود اشتباهي نوشته بود مرباي هلو ميم و نيم. (خودش درست كرده بود كمپوتو)خيلي خوشمزه بود. بعد رفتيم خونه ما . منم ساندويچ قارچو كالباس درست كردم البته پنير پيتزا هم ريختم روش. خيلي خوشمزه شده بود. بعد منو خرسي رفتيم داروخونه و قرصي كه دكي تجويز كرده بودو گرفتيم. خرسي رفت خونشون و منم رفتم خونمون. خرسم خرسه قلبونش بلم.
امشب تفلد نيو*شا (دختر دخترخالمه) قراره برم اونجا . البته غروب با يكي از دوستام ميريم بازار كه كادو بگيريم. خرسي هم مياد با ما.البته بعد از كلاسش. من برم. فرداي خوبي داشته باشين. شنبه ميام![]()
ديروز حالم زياد تعريفي نداشت. وقتي رفتم خونه اول از همه رفتم دستشويي. تنها جاييه كه در حال حاضر اونجا آرامش دارم. ساعت 6 و ۷ دوش گرفتم. ساعت 7 ممرضا غيرتو چراغ بادي اومدن خونمون. ساعت 8 خرس زنگ زد كه بيا بريم خونه خالم و نمي دونم خالم زنگ زد، مامانم زنگ زد و ... . اولش كه اصلن فكرشو هم نمي كردم كه برم ولي بعد ديدم شايد بد نباشه. شايد اگه من نرم خرسي هم نره و بد شه.خلاصه اومد دنبالم و منم آماده شدم و رفتيم خونشون. پدرش و كنا خونه منتظر بودن. اما مامانش و خواهراش از صبح رفته بودن خونه خالش.باباش خیلی بی تاب بود.نمی دونم چرا پدر من اگه یه جایی مرد نباشه اصلن فکر رفتنو هم نمی کنه.خونه همین خالم که شوهرش فوت کرده پدرم اصلن نمی ره.الان كه فكر مي كنم مي بينم رفتن من هر چقدر هم كه سخت بوده اما باعث شده كه خيلي چيزارو بدونم.خالشو درك مي كنم و اونم منو درك كرده.
حالا چه جوري شد كه اين شد: سر شام من اصلن اشتها نداشتم. اونايي كه توي محوطه شكميشون درد داشته باشن حال منو درك مي كنن. با اين تفاوت كه دردم شكمي نيست و از زير قفسه سينه شروع مي شه و به اطراف ختم مي شه. همين باعث مي شه كه اصلن تمايلي به خوردن هيچي نداشته باشم. سر شام بوديم كه ديدم اصلن نمي تونم لب به چيزي بزنم. ولي واسه اين كه بد نشه يه خورده خوردم و رفتم كنار. خالش شروع كرد به گفتن اينكه نانازي تو خيلي حساسي و داري خودتو از بين مي بري!! چرا دكتر نمي ري و ... يه كمي گذشت ديدم خالش اصلن ذهنش نسبت به من مسموم شده اينگار!!حالا تند تند شروع كرد به حرف زدن و كارو به اونجا كشوند كه تو چرا به تنها اومدن خرسي به خونه من حساسي؟؟؟!! خب اگه اون نياد من ميام. خلاصه هر چي خورده بودم زهر مارم شد. دلم داشت مي تركيد. خرسم به جاي اينكه مراعات منو توي اون حال بكنه و بگه حداقل الان حرف نزنين برعكس بر مي گشت هي خالشو تاييد مي كرد. يه لحظه فكر كردم توي جلسه دادگاهم و دارم محاكمه مي شم. هيچكي هم دوروبرم نيس. اين از خرسي كه بايد حامي من باشه ولي در مقابلم و در كنار خانوادشه و اينم از امشبم!! يه لحظه بغض كرده بودم و نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم و در اين حالتم خرس هيچي نمي گفت.خدايا چقدر اين بشر نادونه. نمي دونه كه چقدر دارم ازش دور مي شم. واقعن نمي فهمه كه اين حركات چقدر روي من تاثير منفي مي زاره!
متوجه شدم بد جور گذاشتن توي كف دست خالش. قرار شده بود بعد از شام بريم بيرون. وقتي رفتيم كه لباس بپوشيم با خالش توي اتاق تنها صحبت كردم و بهش فهموندم كه اونجور كه اون گفته نيست. من اصلن آدمي كه اون مي گه نيستم. درسته كه در حال حاضر بي خيال همه چيز شدم ولي اين نبودم كه الان هستم.واقعن اين نبودم.خالشم چيزايي گفت كه اينجا جاي گفتنش نيس. در كل همونجورم كه قبلن به خرس گفتم طبيعي ترين و با فرهنگ ترين آدم فاميل هاي پدري و مادري خرسي همين خالشه.البته خالش خيلي منو درك كرده خيلي بيشتر از خانوادش. حداقل به زبون اورده اگه ته دلش چيز ديگه اي بوده..همون چيزي كه من هميشه از خانوادش انتظار داشتم.خالش مي گفت: خرس از من خيلي حرف شنوي داره و من روش مسلطم و ... . و میون حرفاش يه چيزي نشونم داد كه اينجوري شدم![]()
خالش تنها كسيه كه توي اين چند ماه اميدوارم كرد.يه جورايي زنيه كه مي دونم دوست خوبيه اگه خاله شوهر خوبي نباشه!! يه جورايي بهم نشون داد دوستيمون بيشتر از فاميليمونه و منم اميدوار شدم كه حداقل يكي حرف منو فهميده و يا حداقل اينجور وانمود كرده. ديدم مي گه باباي خرسي زنگ زده (يا رودرور) بهش گفته كه من چه ديدي نسبت به خالش داشتم و نمي زاشتم خرسي تنها اونجا بره.
موندم توي اين خانواده كه چرا هر مساله اي رو بوق و كرنا مي گيرن توي دستشون و به همه اطلاع مي دن. موندم كه چرا فكر نمي كنن شايد يكي توي لباس دوست باشه اما از صدتا دشمنم براشون بدتر باشه. چرا اينا ظاهر آدم ها رو مي بينن و ... من خيلي خوشبختم چون خانواده اي دارم كه ماهارو جوري بار آوردن كه صدامون در نياد و مشكلاتمونو خودمون توي خونه خودمون حل كنيم. خرس 3 تا فاميل مادري داره كه همشون از مشكلات ما با خبرن. من با اينكه با همه فاميل هاي پدري و مادري صميمي و رك و راستم اصلن در مورد مشكلاتم به كسي چيزي نمي گم. خرس مي گه خودت كاري كردي كه بفهمن. خب مرد حسابي اگه داييت فهميد كه من سال به سال نمي بينمش. خالتو كه بابات راپرت داد وگرنه خالتم نمي دونست. من خوب باهاشون برخورد مي كنم. حالا اگه يكي باهاشون دشمني داشته باشه به راحتي زندگيشون نابوده!! به درك. اين اتفاقا اگه تاثيري توي روابط من و خرس نداشته باشه باعث شده كه من بيخيال تر از هميشه باشم.خيلي خيلي بي خيال و ... .ديشب خالش گفت هر وقت خواستي بيا پيشم و شماره تلفن و موبايلشو هم داد. در كل باهاش احساس خوبي داشتم. شايد واسه اين كه فكر كردم خيلي همفكريم.
وقتي رفتيم بيرون با خالشو خانواده خرسي اينا يه يه جورايي دوست داشتم توي اون هوا و تاريكي شب دست همسرم توي دستم باشه و با هم قدم بزنيم. دستمو از اولم گرفته بود ولي اونجايي كه برگشت گفت اينقدر تند حركت نكن زشته در حالیکه من اصلن قصد جلو رفتن نداشتم چون داشتم به حرفاي مامانشو و خالش در مورد فر*حناز گوش مي دادم. مونده بودم اين چرا اينجوريه؟!! چرا اينقدر خامه؟كه ديدم خالشو پاريكال مسابقه گذاشتن دارم مي دوون. اونوقت من نمي تونم يه شب كه با نامزدم (مي خواست هر كي باشه) اومدم پياده روي دو قدم جلو تر يه شب رمانتيكو داشته باشم و مجبورم كه همپاي اونا راه برم.
چي داره به سرم مياد؟![]()
وقتي رفتيم يه جايي نشستيم باباي خرسي رفت يه گوشه جلوتر مثلن توي فكر و داشت سيگار مي كشيد. يه عده هم كنار ما داشتن مي زدن و مي رقصيدن در كل خيلي شنگول و منگول بودن. جوون بودن.سرحال.خرسي رفت پيش باباش و شديدن تابلو بود كه رفتار باباش چقدر مستقيم روي خرسي تاثير مي زاره. وقتي اومد گفت اينا(همون بچه هايي كه مي رقصيدن) چقدر نچسبن!! بعد ديد كسي به حرفش گوش نمي ده گفت پاريكال پاريكل اينا چقدر نچسبن!!! اونم زد توي ذوقش كه تو چقدر خودخواه و مغروري!! هيچكيو غير خودت نمي خواي ببيني. هركيو مي بيني يه ايرادي مي گيري. پاريكال به اين پاريكالي دقيقن حرف دل منو زد.
منم گفتم منم حرفشو تاييد مي كنم. اينا خوشن. طبيعين!!
موقع برگشت به خونه خالش به خرس مي گم خرسي شنبه ميريم عروسي دوستم؟ گفت باشه!! بعد باباش در همين لحظه اومد كنارمون. ديدم خرس مي گه!! اه فكر كردم متاهل مي شم همه وقتم مال خودمه. الان بايد همه رو راضي نگهدارم. پدرشم گفت ديگه باز چي شد؟؟؟ حالا تا اون لحظه من همه كار مي كردم كه باباش آتو نگيره!!!
آخه باباش معتقده من هر جا باهاشون ميرم بهشون خوش نمي گذره و منو خرس با هم جرو بحث مي كنيم. ديگه نمي گه خودشون هيچي نمي تونن پيش خودشون حل كنن. آدم هايي هستن كه حاضر مي شن آبروي ديگران و به راحتي جلوي فاميل ببرن. به من كه عروسشونم رحم ندارن چه برسه به غريبه تر ها!!خوشحالم از اين كه ...
ديشب موقع خواب همه چي جلوي چشمم مثل فيلم گذشت. مريض بودم و مرضتر شدم. نمي تونستم بخوابم. تا 3 بيدار بودم و فكر مي كردم. نمي دونم چيكار مي تونم بكنم وقتي همسرم همراه من نيست و منم ديگه توانشو ندارم كه بتونم حفظ ظاهر كنم. ديشب وقتي بهش گفتم چرا جلوي بابات اون حرفو زدي ييهو پريد كه تو بد فهميدي و ... آخرش گفت اگه من پول داشتم نمي اومدم تو رو بگيرم.
از اين حرف خيلي دلم براي خودم سوخت.صد بار به خودم لعنت فرستادم چرا اونوقتي كه مي اومدن به من زار مي زدن و حاضر بودن زندگيشونو بدن برام همه اونايي كه براي من ضعف مي رفتنو وضع مالیشون صد برابر بهتر از خرسی بودو نديد گرفتم و به راحتي نه گفتم واسه كي؟؟؟ یعنی من اشتباه کردم؟ و وقتي خيالم راحت شد كه ديدم اگه منم حتي اگه يه مورد از ايني كه هستم بالاتر بودم هرگز باهاش ازدواج نمي كردم.البته اون زودتر به اين نتيجه رسيد و من يه كمي دير.
صبح مامان خرس مارو بيدار كرد و صبحانه حاضر كرد. زن خوبيه. به اندازه خاله خرس درك نكرد منو ولي دوست داشتنيه. درك مي كنم كه دوست داره بينمون هيچوقت خراب نشه.صبح خرس منو رسوند محل كارم. هيچ حرفي با هم نزديم.نرسيده به محل كارم دستشو گرفتمو ازش تشكر كردم كه منو رسوند. وسايلمو گرفت كه ببره خونمون.
من موندم با اين حالم كه خراب و خرابتر مي شه.
پ ن: اون كاراي خوب و بعدن تعريف مي كنم. حس و حالشو ندارم.
پ ن1: خدايا مارتارو خوب كن كه نالاحت نباشه!!! دلشم نگيره![]()
پ ن2: هلي جون ديشب خاله خرس هم گفت كم خوني![]()
پ ن3:آلام جون منظورم اين بود كه مراحل بعدي چيه. ولي مثل اينكه باز رفتم سر خونه اولم. دير كمك خواستم.![]()
پ ن 4: ماهك جون مرسي. آره خودمم مي دونم.![]()
امروز من و خرسي ساعت ۱۱ رفتيم دكتر. من مرخصي گرفتم و خرسي هم اومد دنبالم.بميرم براش كه نگرانمه. ديروز رفتم همين مجتمع پزشكي توي مسير.واسه امروز از يه ارتوپد نوبت گرفتم. امروزم رفتم گفت يه نوار عصبي از پات بگير بيا ببينم چيه.
ديشب از نا*هيد پرسيدم گفت چيزي نيس ولي پيش يه ارتوپد برو. نا*هيدم توي همين مجتمع پزشكي متخصصه زنانه. مهو چند وقت پيش مي خواست بره پيشش كه ديد فقط ساعت ۱۰-۱۲ مياد اونم پشيمون شد رفت جاي ديگه. ديروز با خرس يه كار خوب انجام داديم فردا براتون تعريف مي كنم. الان ديگه واقعن نمي تونم سر جام بشينم. از يه طرف كار زياد از طرف ديگه مرخصي از يه طرف اين دلپيچه و گز گز پام.
يه چيز جالبو يادم رفت بگم. من خرس جمعه هم يه كار زيبا كرديم كه به عقل جن هم نمي رسه. فردا مي گم براتون.
بمونين توي خماري فعلن
پ ن۱:هي دودا![]()
پ ن۲:سالومه تو جيگرتو سيخ سيخ. كجايي دخمل؟![]()
![]()
پ ن۳: هليا جونم مرسي كه به فكرمي. پرده هات سياه نشن؟؟![]()
![]()
پ ن ۴: آلام اومدي؟!!! ديروز خيلي منتظرت بودم. راست مي گي؟ كفشم چرم اصله!!! بعدشم اينجا روي زمين؟؟
يه حرفي زدي ها!!! من منتظرم !!! كمك![]()
پ ن۵: خرسي من مي ميرم برات پسر!!!مي خواي بري خونه خالت؟ فشارم افتاد![]()
پ ن۶: مهسا،گلي كجايين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
پ ن۷: مارتا قهر كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ كو نظرات؟؟؟؟![]()
امروز صبح از ۶.۵ تا ۹ يه پام دستشويي بود يه پام روي تختم. نمي تونستم بيام سر كار.الانم كه اومدم پشيمونم. خدايا دارم از دلپيچه مي ميرم. يه هيوسين هم خوردم كه يه كمي آروم شم ، از خواب دارم كلافه مي شم.
دايي جونم همين روزا بر ميگرده هلند امشب خالم مهموني داره. ديروز كه رفتم خونه يه كمي درس خوندم و خوابيدم. شب عمه جونم و شوهر عمه جونم و پسرشون اومدن خونه ما. آقا*رضا شوهر عمه جونم شام وليمه جايي دعوت بود و رفت و عمه اينا موندن خونمون. شب ساعت ۱۱ آقا*رضا اومد دنبالشون و ۱۲ با هم رفتن. منم تا ۳ صبح نخوابيدم. تازگي ها نوك انگشت پاي چپم بي حسه و الانم ۲ روزه كه حس مي كنم از زير پام يه نخو هي مي كشن. خيلي عذاب اوره. امروز كه داشتم ميومدم سر كار رفتم يه مجتمع پزشكي ديدم دير مي شه تصميم گرفتم بعدازظهر برم.شايد خطرناك باشه زبونم لال.
فكر كنم من چون خيلي توي چشمم، نظر خوردم به خدا. آخه همه بهم مي گن.![]()
صبح خرسي زود بيدار شد.يحتمل آفتاب از جنوب تابيد ![]()
دلپيچه هم كه ول كن نيس. هي ميگيره هي ول مي كنه. توي اين هيرووير كه من فشارمم افتاده اين خانم س همكارمون زنگ مي زنه مي گه ...؟ منم مي گم آره. همينطوري!!!
الانم همه كاراشون به هم خورده آخه ... نبوده.
واي داداشم زنگ زده![]()
فكر كردم مي خواد حالمو بپرسه
آخه صبح زنگ زده بود خونه مامانم گفت بهش دلپيچه دارم.
الان ميگه چرا به موبايل مامانينا زنگ ميزنم كسي گوشيو بر نمي داره!!!!
بي خيال.الان به خرسي جونم زنگ زدم.قربونش برم كه داره درس مي خونه مي خوايم پولدار شيم بعد اون پولاشو واسه من فقط خرج كنه. فداش بشم كه آرمان هاي بزرگي داره.ماچ ماچ ماچ
خرسي خيلي دوستت دارم.جيگرتو بخورم خام خام
بوس بوس
دخترخالم می گفت که خودشم اول نمی تونسته شالشو برداره چون توی همون دانشگاهی که اون مرد حراستی مسئول بوده دخترخالم تدریس می کنه.ولی با اولین گیر نگهبانی از خدا خواسته جلوی همون حراستیه شالشو برداشت و مورد غضب مرد مذکور قرار گرفت
. وای چه جراتی داشت. عکس این آقاهه حراستیو دیدم فکرشو بکنین با ۳۵ سال سن جای مهر روی پیشونیش بود که خیلی تابلو سوزونده بود پیشونیشو.
انگار گوشت اضافه اورده بود . طفلی وارد نبود خودشو سوزوند.
دختر خالم بازم باید شهریور ماه بره اونجا. به منم خیلی اصرار کرد که باهاش یه دفعه برم. خیلی دوست دارم دانشگاهشو ببینم.شایدم رفتم. البته با خرسی. تنها که نمی رم.
امروز صبح توی این فکر بودم که حتمن منو خرسی یه برنامه ریزی کنیم و بریم هلند.اگه هم خرسی دوست نداشت بریم ترکیه یا چین یا مالزی واسه سفر تابستونیمون. خیلی نیاز به یه مسافرت اینجوری و باحال دارم.
دیشب دیر خوابیدم و امروزم نزدیک بود خواب بمونم. یه کمی بد خواب شدم تازگی ها.
من برم که دیگه واقعن کارام مونده.
پ ن۱: مارتا
پ ن۲: گلی جون مرسی عزیزم![]()
پ ن۳: هلی جونم .کدبانو خانم ![]()
پ ن ۴: سالومه جون دیدمت
نگو کجا که وبلاگت لو رفت شدید. نشون به اون نشون که مجسمه کامیت شکست![]()
پ ن۵: آلام منتظرم ها![]()
ديروز ساعت ۵ رفتم خونه. خيلي خسته بودم و سعي كردم ساعت ۷ يه كمي بخوابم.۹ بيدار شدم چون دختر خالم زنگ زد و گفت نانازي من شب ميام خونتون كه عكسايي كه روز تولدت با دوربينم گرفتمو توي سيستمت وارد كني. ۹ كه بيدار شدم فكر كردم اون اومده و رفته. از مامانم پرسيدم گفت نه نيومده. ساعت حول و حوش ۱۰.۵ دخترخالمو بچشو و شوهرش اومدن خونمون. عكسايي كه گرفت خيلي خوب بود. البته عكساي خودشو هم از تا*جيكستان بهم نشون داد. منم چندتاشو ذخيره كردم كه به خرسي نشون بدم. از دانشگاهشون هم عكس گرفته بود. جالبتر از همه اينكه دختر خالم اصلن اهل حجاب و روسري و ... نيس ولي بيشتر اوقاتشونو توي تا*جيكستان با مسئول حراست يكي از دانشگاه هاي ايران كه دانشجوي دكتراي همون دانشگاهي كه دختر خالم داره دكترا مي گيره بود گذرونده بودن. البته با شوهر و بچش. در واقع معرف دخترخالم به اون دانشگاه همين مسئول حراست بوده. دختر خالم تعريف مي كرد كه زنشم دانشجوي دكتراي همين دانشگاست.اما به خاطر اينكه چادر ميزاشت نزاشتن بياد دانشگاه. و هميشه دانشگاه درگير بوده. ولي به شوهرش گفتن بياد سر كلاسها و خانمش از بچه ها توي خونه نگهداري كنه و شوهرش بره بهش درسارو ياد بده.![]()
يه كمي سرم شلوغه. بازم ميام![]()
چقدر اين دو سه روز زود گذشت.۵ شنبه هم نيومدم سر كار در كل خيلي خوش گذروني بود.![]()
۳شنبه كه از سر كار رفتم خونه منتظر خرسي موندم تا بياد پيشم.خرسي اومد و پيشم موند.چهارشنبه هم كه عيد مبعث بود با هم بوديم و شب با هم رفتيم پارك و پياده روي. خيلي خوب بود.شب شكو*فه اينا اومدن بالا و بازم خرسي پيشم موند.پنجشنبه ساعت حدودن ۱۲ خرسي رفت خونشون و من منتظر موندم تا كلاسش كه تموم شد غروب بياد دنبالم. غروب اومد دنبالم و منم وسايلمو گرفتم كه بريم خونشون. آخه شب عروسي دختر عمش بود. وقتي مي خواستيم بريم خونشون رفت يك كيلو فالوده گرفت كه مثلن دست خالي نباشيم. اخه بابا و مامانش از دستم ناراحت بودن چون اون حرفارو زدم(همون روزي كه با دوستم مي خواستم برم واسه ارشد ثبت نام كنم و زنگ زدم به باباي خرسي و اونم همش از يمين و يسار مي گفت الا حرف اصلي و منم اون حرفارو زدم و ...) وقتي رفتم خونشون باباي خرسي توي اتاق كنا خوابيده بود(جالبتر از همه اينكه اصلن تا به حال نديده بودم اون اتاق بخوابه) و مامانش بود. دختر مهربون كه از امروز اسمشو ميزارم جوجه مريض خيلي خيلي سرد باهام برخورد كرد. اما پاريكال مانتوي جديدشو اومد نشونم داد حتي كفش زشتي كه جوجه مريض خريده بودو هم نشونم داد و وقتي من گفتم مباركه اون اصلن جوابمو نداد. منم النگويي كه تازه خريده بودمو به ننه خرسي نشون دادم. هم اون و هم پاريكال خيلي تعريف كردن ولي جوجه مريض يه نگاه هم نكرد.اصلن اون روز روز خوبي نبود. خيلي احساس بدي بهم دست مي داد وقتي رفتاراي سنگين جوجه مريضو حس مي كردم. شب عروسي دختر عمه خرسي بود و من بايد حاضر مي شدم. وقتي خرسي رفت آرايشگاه كه موهاشو كوتاه كنه دايي خرسي زنگ زد و با مامانش داشت حرف مي زد. پاريكال رتبه كنكورش اومده بود و داييه كه خودش و خانمش پرستارن از خواهرزاده خانمش تعريف مي كرد كه رتبش ال شده بل شده و مي خواد پيراپزشكي تا زاهدانم كه شده بزنه. وقتي صحبت ننه خرسي تموم شد شروع كرد به داد و بيداد كه چرا پارسال كه پاريكال پرستاري قبول شده بود همين داييه و خانمش منصرفش كردن كه بره ثبت نام كنه و حالا در مورد خواهرزاده خانمش مي گه بره زاهدان واسه پرستاري و ... . طفلي مادرشوهرم اونقدر حرص مي خورد كه نگو. دلم براش سوخت. در كل ننه خرسي خيلي خوبه. يعني رفتاراي خوب و مهربونانه اي نسبت به من داشت تا حالا خيلي خيلي بيشتر از رفتارهاي ناراحت كنندش بود. اصلن ناراحت كننده نبود حرفاش. فقط يه وقتي يه جورايي يه تيكه هايي مي نداخت كه اونم فكر نكنم منظوري داشت. يه جورايي توي دلش چيزي نيس مادرشوهرم. برعكس باباخرسي. بعد كه خرسي رفته بود آرايشگاه من توي اتاق خرسي رفتم كه دراز بكشم و متوجه شدم بابا خرسي بيدار شده.وقتي رفته بود توي آشپزخونه كه چايي بخوره تند تند مثل يه ماشين كوكي رفتم توي آشپزخونه.(ننه و باباي خرسي با هم توي سكوت داشتن چايي مي خوردن. يعني بابا داشت چايي مي خورد و ننه داشت نگاش مي كرد.) خودمم وقتي يادم مياد خندم مي گيره. رفتم سلام كردم و بوسيدمش و دوباره مثل ماشين كوكي برگشتم توي اتاق. ديگه كم كم آماده مي شدم واسه عروسي كه داييه زنگ زد و اون ماجراها. توي اين گير و دار من توي اتاق خرسي بودم و وقتي ديدم ننه خرسي داره اينجور از برادرش حرف مي زنه و حرص مي خوره رفتم پايين و گفتم مادرجون توروخدا اينقدر خودتونو اذيت نكنين كه ييهو ديدم جوجه مريض از توي اتاقش داد مي زنه مي گه هر كي بد كرد به خود كرد.۲ بار هم گفت. بعد ديدم مي گه مشكل ما اينه كه ما توي برخورد اولمون اشتباه مي كنيم.برداشت ما توي برخورد اول اشتباهه و ... . ديگه كم كم هر چي ديدم اصلن حرفايي كه مي زنه ربطي به داييه نداره و مستقيم ديگه داره به من تيكه مي ندازه. حتي فكر كنم ننه خرسي هم فهميده بود چون جوابشو نمي داد. منم رفتم بالا كه اونم خفه شه.
توي اتاق خرسي اماده مي شدم در حالي كه از ته دل خيلي غمگين و دپرس بودم. احساس تنهايي مي كردم و مي دونستم كه خرسي هم باور نمي كنه كه من چي مي كشم. توي جشن دختر عمش هم جوجه مريض اصلن با من حرف نزد و حتي به زور وقتي من خودم لبخند زدم و رفتم روبروش باهام رقصيد. زماني كه خرس داشت با پاريكال مي رقصيد و من تنها بودم و با اينكه رفتم روبروي خواهرش بازم اون اول بهم اعتنايي نمي كرد و رو به خرسي و پاريكال مي رقصيد تا اينكه اونقدر آدامس شدم كه يه دقيقه از وقت گرانبهاشو به من اختصاص داد و افتخار رقصيدن با يه جوجه مريضو اينطوري كسب كردم.
در كل توي اين دو روزي سعي كردم كلمه غرور و با همه متعلقاتش از ذهنم پاك كنم و خودمو يه ساده ي خيلي مشنگ جا بزنم. البته تا يه حدي خيلي موفق بودم و فكر مي كنم بي خيالي خيلي بهتره. البته بي خيال خرسي كه نشدم.
شب اومديم خونه و با اينكه قرار بود منو خرسي جمعه يعني ديروز بريم كوه ولي چون ننه و باباي خرسي و پاريكال و جوجه مريض و كنا مي خواستن برن گردش به خرسي گفتم حرفشو اصلن نزنه خودشو سبك نكنه. منو خرسي ديروز خونه خرسي اينا يه روز خوبو گذرونديم. خيلي خيلي خوب. فقط بعد از ظهر خرسي خوابيد و من بيكار و تنها بودم.شب قرار بود بريم خونه ما كه نرفتيم.من و خرسي رفتيم خونه يكي از دوستاش و بعد هم رفتيم بيرون يه گشتي زديم و شام خريديم و اومديم خونه. اخر شب خونواده خرسي اومدن در حالي كه پاريكال طبق معمول در حال اه و ناله بود. نگو داشتن موقع برگشت تصادف مي كردن. اين دختره هم كه جلو نشسته بود ترسيده بود. پدرش كه اصلن رنگ توي چهرش نبود.
راستي شب قبلشم كه منو خرسي بعد از عروسي توي اتاق خرسي بوديم پاريكال ساعت 3 صبح اومده بود توي اتاق خرسي و ييهو هي مي گفت خرسي خرسي و به خودش مي پيچيد. نگو به گفته خودش معدش درد مي كردو نمي دونم چرا اينا اينقدر مريض مي شن. مخصوصن اين پاريكال. خيلي مشتاقه كه يه جايي مي ره چشم بخوره. ديشبم كه از گردش اومدن و گريه مي كرد يه جورايي وسطهاش هي مي گفت هر جا مي رم چشم مي خورم. خرسي هم رفت واسش اسپند دود كرد. اونوقت اين ادم وقتي حرف از خرافات مي زنه خيلي حرفه.
با اين همه وقتي فكر مي كنم اگه ديشب خداي نكرده تصادف مي كردن و پاريكال مي مرد چقدر خانوادش غير قابل تحمل مي شدن.
و چقدر من گريه مي كردم. فكرشم عذاب اوره. اخه يه جورايي اين دختره هم خوبه هم مرموزه. يه جورايي همه رو داره. مثلن ديدم كه توي عصبانيت جلوي من به خرسي فحش هم بده و بي احترامي بكنه يا با خرسي بد حرف بزنه و بازم ديدم كه قربون صدقش بره و خودشو لوس كنه. يه جورايي فقط لج درآره.
صبح خرسي منو رسوند سر كار. ديشب تا صبح نخوابيدم. نصفه شب خرسيو بيدار كردم گفتم خرسي من خوابم نمي اد. ديدم اولش بيدار نشد ولي بعد طفلي اينم تا صبح داشت نوازشم مي كرد كه بخوابم.
اين بود تعطيلات آخر هفته من و خرسي جون.![]()
اين دو سه روزي تعطيلات خرسي خيلي خوب بوده. منم سعي كردم كه براش همسر خوبي باشم. چشم نخوره يه كمي تغيير كرده و ماه شده رفتاراش.
خرسي اينجوريتو خيلي دوست دارم. واسه ديشبم كه نزاشتم بخوابي ببخشيد. بوس بوس.
پ ن1: مرسي گلي جونم از پيشنهاداتت.كمكم كردي عزيزم.![]()
پ ن2:من از همون روز اول آدرس وبلاگمو به خرسي كادو دادم. اخه عشقمواينجوري ديجيتاليش كردم.خرسی هم وبلاگمو می خونه. اینا حرفاییه که شاید نتونم جلوی روش بیان کنم ولی می نویسمشون![]()
پ ن3: هي سالومه![]()
پ ن4: مهسا جون من خيلي با خرسي حرف مي زنم. الان خرسي جونم خيلي مهربون شده
پ ن5: آلام جون من 5 درصد موفق شدم زندگي خودمو و خرسيو آروم نگهدارم.ولي سعيمو مي كنم كه به 100 درصد برسونم.![]()
من موفق مي شم. خرسيو دوست دارم و مي خوايم با هم يه زندگي زيبا واسه هم بسازيم. همه چي داره درست مي شه.
خرسي جونم خيلي دوست دارم. واسه مهربونيات و توجهي كه به من داري. بوس بوس![]()
![]()
![]()
مي گه چرا توي وبلاگت اينا و مي نويسي. مي گه چرا توهين كردم. مي گه چرا بايد مسائل خصوصيمونو بيان كني. نمي گه چرا روز اول اولين پستت اون بود الان چرا اين شد. نمي گه من چقدر خواستم بهشون محبت كنم . چقدر اونارو از خودم دونستم ولي همه اشتباه بود.
باشه خرس نازم. من فقط تو رو دارم و تو تنها اميد زندگي مني. درسته كه اينارو بهت مي گم خودتو ميگيري و غرورت بيشتر مي شه و فكر مي كني بدون تو زندگي نمي شه كرد و البته نمي شه كرد. و بازم اخلاقت بدتر مي شه. اما ميگن مردها بعد عقد همينجوري مي شن. اميدوار بودم كه تو حداقل با همه متفاوت باشي.
عزيزم من دوستت دارم و تنها تو رو دارم. وقتي عقد كرديم با خودم عهد كردم كه به جر تو هيچكس. تو اول از همه اي. نه باهات غريبه ام نه روراست نيستم. من باهات صادقم و همين انتظارو ازت دارم عشق من.
دوست دارم منم برات اول از همه باشم. دوست دارم بدون من بهت خوش نگذره و دوست دارم واسه ديدنت چك و چونه نزنم و دوست دارم دلت برام تنگ بشه. مثل اون وقتها. مثل زمان دوستيمون.
عزيزم من دوست دارم عشقمو ديجيتالي به همه نشون بدم. حالا گاهي اگه از روي درددل چيزايي مي نويسم كه باب ميلت نيست منو ببخش.
چيزايي كه ديروز گفتي تا عمق جونم نفوذ كرد و منو به شدت رنجوند. عزيزم اگه قرار به جدايي باشه بعد از اين همه سختي كه كشيديم هر زمان كه تو مايل باشي من حرفي ندارم. من وقتي خوشبختم كه تو هم در كنارم راضي و خوشبخت باشي. و فكر مي كنم خدا خيلي بزرگتر از اونيه كه به حرف هاي دل من گوش نده و كسايي رو كه واگذارشون كردم به خودشو آزاد ول كنه.
نمي دونم اون روز من هستم باهات ببينم يا نه!! اما مي دونم دير نيس.
نمي خوام ذره اي تو اسيب ببيني چون تو الان و هر زمان ديگه عشق من بودي و هستي.
دوستت دارم. خرس تنبيل من. بوس بوس
خرسي چرا مثل قبلنها نيستي؟ چرا ديگه شوخي نمي كني؟ لبخند مليح نمي زني؟ چرا بي تاب من نيستي؟ چرا دوريو مي پسندي؟ چرا اينطوري شدي؟
زنگ زدم به خرسي كه ماجرا رو بهش بگم ديدم اونم اصلن تمايل نداره من برم هر چند كه بعدش مرتب زنگ مي زد و مي گفت تو برو شايد چند وقت ديگه واسه من چنين برنامه اي پيش بياد. دوست دارم خرس بره تفريح و بهش اگه من نباشم خوش مي گذره بگذره اما پس چرا من اينجوريم؟/چرا من نمي تونم. داييم از هلند اومده و ۵ شنبه جمعه خاله ها و دايي ها برنامه گذاشتن اما خرسي مي گه من نميام و اگه خرسي نياد مي دونه كه منم نمي رم. چقدر احمقانه تاسفباره. ديروز مثل اين خل ها يه لحظه قول خودم يادم رفته بود و بهش گفتم بيا پيشم اونم گفت نه ما آخر هفته همو مي بينيم. و من اصرار مي كردم كه بيا اونم مي گفت نه!! بعد اومدم نشستم و كلي به خودم لعنت فرستادم كه چرا اينقدر اصرار بهش كردم. آخه چرا؟!!!
ديروز كه رفتم خونه مامان گفت مگه باباي خرس نگفت تو اجازت دست خانوادته؟ خب من مي گم بيا. اگه خرس چيزي گفت با من!! گفتم مامان جان خرس موافقه من خودم نمي خوام و ... .
مي خوام يه مدت ارتباطمون كمتر شه. شرايط بهتر بشه. بتونم يه تصميم منطقي و عاقلانه بگيرم.ديروز رتبه خواهر خرس پاريكال اومده بود. بهش مي گم چند شد؟ مي گه نمي دونم. هر چي اصرار كردم بهم نگفت. در حالي كه مي دونستم گند زده امروز رتبشو از طريق يكي از آشناها گرفتم و متوجه شدم چرا نمي گفت
حقشون بيشتر از اينا بود. باباش تازه مي خواست اين دختره پزشكي قبول شه. قابل قبوله كه ماكاروني با اون همه زحمت رشته اي رو بخونه كه اين انتظار داشت پاي ماهواره قبول شه؟!!! همش ادعان. ما تيزهوشيم. تبارمون تيزهوشن. تازه يه بار ننه خرسي داد مي زد مي گفت تبار ما ... خلن. چيزايي كه من اصلن تا به اين سن رسيدم دستمو روي قران مي زارم از دهن مامانم نشنيدم.
خرس مي گه ۵ شنبه نمي اد. ما قراره آخر هفته همو ببينيم.ديروز بعد رفتن مامان مهو اومد خونمون با هم بوديم. بعد كه رفت خيلي تنها شدم و شروع كردم به درس خوندن.
خرس شب زنگ زد و دوباره يه جر و بحث كوچيك و بعد خواب و امروز سر كار
شنيدين از دل برود هر انكه از ديده رود؟؟؟؟؟؟؟
داره واسه من پيش مياد جون خودم. حس و حال خرسيو قبلنا بيشتر داشتم. الان همينطور كمتر.دوست دارم برگردم به اون دوران كه با بچه ها توي باغ مادربزرگم بازي مي كرديم. الان فصل گلابيه. اونجا الان عطر گلابي و سيب پيچيده بود اگه هنوز همونطور بود. چه حيف!!!
پ ن: نمي دونم اين آشنا چي ميگه. بياد توي زندگي من ببينه كه چطور دارم شرايطمو طبيعي مي كنم و چقدر سخته كه ادم حريف احساسش بشه.هر چي نشون از همسرت باشه از جلوي چشمت برداري نكنه ذره اي به يادش بيفتي. چون نمي توني اينده رو پيش بيني كني. هر چي باشه اون از همون پدره!! پدري كه مي گه تو (دختر عقدي) نبايد زياد پيش شوهرش باشه. شوهرش هيچ مسئوليتي نداره. اگه توتنهايي مامانت اينا بايد يه فكري به حالت بكنن نه خرس. به خرس كاراي تو ربطي نداره.اينا يعني رفتاراي غير معمول. آشنا جونم نيستي جاي من و نمي بيني خانواده هاي نرمالي كه با عروس و بچه هاشون چطور رفتار مي كنن. دلم براي همسرم تنگ مي شه و هميشه تنگه اما نمي تونم مثل دختر عموهام مرج و مهو در كنار نامزدم باشم چون خانواده بي فرهنگي داره. يه خانواده كه روابط اجتماعيشون صفره. و همسرمم تحت تاثيرشونه.
مي خوام اين خلا رو پر كنم. به هر طريقي با درس.گردش.دوستام.خريد كردن و خيلي كاراي ديگه كه ...
پ ن۲: سالومه جون ايول![]()
![]()
بگذيرم تولدم به هر شكل گذشت![]()
ديروز كه از اينجا تعطيل شدم فوري رفتم ترمينال و بسته اي كه برام اومده بود (و نمي دونم چرا از كرمانشاه) رو گرفتم. اومدم خونه و عزممو جزم كردم واسه ي ارشد. منابع كه حالا دارم . فقط مي مونه اراده خودم و كمك خرسي. البته تا مهر درس خوندنم انچنان فشرده نيس ولي از مهر به بعد ديگه قراره ياورش استاد شه![]()
ديروز يه كمي خوابيدم و استارتمو ساعت ۱۱ شب زدم واسه درس خوندن و تا ساعت ۲.۵ صبح بيدار بودم. البته خرس و خانوادش رفته بودن خونه دائيش اينا. زنگ زد و گفت ما داريم مي ريم خونه داييم.
ديشب كلي برنامه ريزي كردم و براي آينده و زندگيم.الان هيچ هدفي ندارم جز درس خوندن. همون دو روزي كه تنها بودم و خرس سراغي هم ازم نگرفت و علاوه بر اون رفت خونه خالش به اين فكر كردم كه من نبايد درجا بزنم. از طرف خرس كسي مدافع من نيست و همه دشمنن پس اميدي نيس كه در اينده اگه خداي نكرده به مشكلي برخورديم از طرف اون كسي براي حلش پادرميوني كنه و چقدر بده كه من همينطور باقي بمونم بدون هيچ پيشرفتي. شايد چند سال ديگه همه اين هيجانات و احساساتم كمرنگ بشه اونوقت بازم مي تونم مثل الان انگيزه واسه ادامه تحصيل داشته باشم؟؟؟ و چون ديگه تحمل ضربه ي ديگه رو از طرف خانواده همسرم به هيچ عنوان ندارم بهترين راهو براي تعديل احساساتم به خرسي و ادامه به زندگي عادي خودم در ادامه تحصيل ديدم.
يه نتيجه ديگه هم گرفتم. به هيچ عنوان و تحت هيچ شرايطي دو رو بر خونه خرسي تا ۵۰ كيلو متري خونشون نمي خوام زندگيمو شروع كنم. چون اين يعني عين بدبختي. يعني نابودي خودم.
امروز كه داشتم ميومدم سر كار يه آژانس مسافرتي ديدم و ياد اين حرف باباي خرس افتادم كه تلفني به من گفت شما حتي اين همه امكانات عيد بهتون دادم و از بچه هام زدم و ...
كه برين مسافرت و شما اونجا هم با هم بحث كردين. نمي دونم امكانات از نظر ايشون به چي مي گن؟ البته حق هم دارن.امكانات براي پدر شوهر من يعني همون يه ماشين. فكر نمي كنم توي مسافرت غير چادر جاي ديگه خوابيده باشن و اصلن بدونن هتل و ... و جاهاي بهتري هم براي اقامت توي مسافرت وجود داره.خوبه خرسي خرج انچناني براي من نكرد. فكر نكنم يه جوراب هم براي يادگاري اولين سفرم خريده باشه. اها چرا يه دمپايي خريد اونم به اصرار خودش.
البته بيشتر از اين حرص خوردم مسبب همه ناراحتيهام همين خرس بوده كه همه چيو به خانوادش گزارش مي ده. اگه تف كنم مي ره مي گه فلان ساعت در فلان روز در فلان جا ناناز تف كرد . البته عذر مي خوام كه اينقدر ريلكس حرف ميزنم.
مامانم طفلي براي امروز غروب تا فردا غروب با همكاراش مي خواد بره دوره و دوست داره منم باهاش برم. هم بدون خرس برام جالب نيس و هم درسم چي؟؟؟؟ اين كه نمي شه!!!
من برم كه كارام مونده. فعلن.
واي سلام سلام
روز ۴ شنبه بعد از اون همه اتفاق رفتم خونه و با مامانم ناهار خوردم. گفته بودم كه پدرم اون روز ناهار خونه ننه باباي خرسي بود.براش همه چيزو تعريف كردم. اينكه چي گفتم و چي شنيدمو و ... بعدشم رفتم خوابيدم در حاليكه همچنان دلم از اينكه چطور خرسي دلش اومد با من همچين كاري بكنه پر بود. آخه من اصلن دلم نمي اد بدون خرسي مهموني برم. شب قبلش اصلن نخوابيده بودم و وقتي سرموگذاشتم روي تخت ديگه نفهميدم چي شد تا اينكه دستاي يكيو نزديك خودم حس كرد. چشممو باز كردم ديدم خرسيه. بابا و خرسي از خونه خرسي اينا اومده بودن. يه دل سير بغلش كردم. تنفر لحظه ايم يه طرف اما دلتنگيم يه طرف ديگه. بعد از يه ساعت دايي و زندايي و خالم كه اومده بودن خونمون باعث شد تا از بغل هم كنده شيم. آخه داييم اينا از هلند اومده بودنو و بعد ۱.۵ دوباره دوست داشتم ببينمش. البته خرسي بار اولش بود./ و البته داييم هم خيلي دوست داشت همسر منو ببينه. بعدش منو خرسي اماده شديم بريم بازار. آخه من ۵ شنبه هم دوره داشتم همخ مي خواستم يه تير و دو نشون بزنم. هم تولد گرفتم. رفتيم بازار و خريد كرديم. كيك هم سفارش داديم. وقتي خونه بودم لباسي كه تنهايي خريده بودمو واسه خرسي پوشيدم و اونم خيلي خوشش اومد. ساعت حدود ۱۱ بود كه خونه بوديم. يه آب طالبي درست كردمو و با مامان اينا خورديم. طفلكي مامان با اينكه توي دوره ما نبود و بايد فرداش خونه رو به من تحويل مي داد ولي هم واسه شام تولد واسه ناهار جمعه همه چيو اماده كرده بود. شب خرسي پيشم بود و با هم در مورد همه چيز صحبت كرديم. گفتم قسم بخوره كه منو دوست داره و اونم قسم خودر. منم براش قسم خوردم كه واقعن از ته قلبم مي گم كه اونو دوست دارم و جون اون از خودمم برام عزيزتره. اون هي اين وسطا مي گفت معلومه!! و .... ولي همش بهش ياد آوري مي كردم كه گذشته ها از ذهن من پاك شده. هر چي به من ظلم شده و هر چي كه كسيو ناراحت كردم. شب خرس پيشم بود و فردا صبح من اومدم سر كار و خرسي هم رفت خونشون. توي راه وقتي داشت منو مي رسوند محل كارم حس كردم يه جورايي شده. انگار مي خواست بره خونشون كلي فكر و خيال توي سرش بود. يه جورايي اخلاقش مثل صبح و ديشب نبود. شايد فكر مي كرد پدر و مادرش بهش مي گن باز رفتي و ...
بماند. خرسي وقتي كه رفت خونشون بهم يه تك زنگ زد ولي من مرتب بهش زنگ مي زدم. قرار بود ۲ بياد كه بره كلاس اما قبلش اصلن زنگ نزد و اگه هم من زنگ مي زدم حس مي كردم ناراحته و انگار جر و بحث كرده بود. و اصلن نمي خواست جلوي خانوادش منو عزيزم يا ناناز و ... خطاب كنه.
ساعت ۱۲ مرخصي گرفتم و قبلش با مرج هماهنگ كردم كه وقتي مي خواد از اداره بياد با من هماهنگ كنه كه پشت در نمونه.آخه مي خواستم برم گل بخرم و يه تل گل سفارش بدم. كارم تا ۲ طول كشيد. وقتي اومدم خونه مامان رفته بود با عمه خانمم دوره. نمي دونم چرا همه چي قاطي پاتي شده بود. دوره به دوره بود اينگار. منو و مرج ميزارو جابجا كرديم. كامپيوتر منو هم آورديم توي هال و روي ميزو تزئين كرديم و كه پبريسا هم اومد. با ابولي. طفلي پبريسا هم كلي كمكم كرد ولي قبل از اين كه مهمونا بيان كادو مو داد و رفت اخه فكر كرده بود تولدم ۴ به بعد و با خودش گفته بود كه زودتر تموم مي شه و شوورش اومده بود دنبالش.بماند كه خرسي كه كلاسش تموم شد رفت دنبال دوستش كه از سمنا*ن اومده بود. با هم اومدن خونه ما. من ميوه ها رو از قبل روي يه ميز كه كنار در گذاشته بودم و مانيتورم روش بود خيلي زيبا چيده بودمشون. ميوه هام موز، خيار، گلابي، سيب سبز، شليل و ... بود خيلي زيبا شده بود. خونه رو تا اونجا كه مي تونستيم پوزيشن مبلمانو عوض كردم كه شبيه پارتي مجردي بشه.خرسي با دوستش اومد و من اصرار كردم بيان بالا كه شربت يا ميوه اي بخورن. كه ومدن بالا. مامان و بابا از دوستش پذيرايي كردن و ممدم كه از محل كارش برگشته بود از بالا اومد پائين. مرج هم با قيافه
جنگولي پنگوليش اومد كه مثلن با خرس سلام و احوالپرسي كنه و اصلن نمي دونست كه دوست خرس هم هست. من خيلي ذوق زده نشسته بودم پيش خرسي و داشتم از برنامه جشنم مي گفتم كه ديدم خرس مي گه راستي عزيزم بچه ها نمي يان!!!! گفتم بچه ها(منظورم خواهراش بودن دختر مهربون و پاريكال) نمي يان؟گفت نه!! گفتم چرا اخه خرسي؟؟؟؟؟؟؟؟ و اشك توي چشمام جمع شده بود و نمي تونستم خودمو قانع كنم. عصبي شده بودم. اگه اونا نمي اومدن آبروم جلوي فاميلا و دختر عموهام مي رفت. كاش از اول دعوتشون نمي كردم و اگه هم كسي از قبل مي پرسيد خواهر شوهراتم هستن ديگه؟ من مي گفتم نه بابا مجلس آدميزادهاست.. واي كه چقدر خر بودم كه دعوتشون كردم اينا تا حالا اينجور تولدا نيومدن آداب معاشرتشونم كه فقط منتهي مي شه با خالشونم كه هيچي ازشون ياد نگرفتن. اومدنشون يه جور ابروريزيه و نيومدنشونم يه جور.
اول سكوت كردم و نتونستم جلوي اشكمو بگيرم ولي بعد بهش گفتم خرسي خواهرات با من مشكلي دارن؟ ديدم مي گه نم ي دونم. ولش كن جاي ديگه ما جبران مي كنيم. مي گم من كه دو بار زنگ زدم دو بار اومدم خونتون دعوتشون كردم اينا چرا اينجورين؟؟ و چون خرسي كنار دوستش نشسته بود دوستشم حرفاي منو مي شنيد. خرسي گفت: چه جورين؟ خب ببين چيكار كردي كه اينا اين كارارو مي كنن؟ گفتم من چي كار كردم جز خوبي. مشكلم با اينا چيه؟ اينا آنرمالن!!! ييهون مامانم از آشپزخونه بد جوري چپ چپ نگام كرد و گفت نانازي؟؟
وقتي رفتم توي هال ديدم خرس اينا بلند شدن كه برن. خيلي مامانينا اصرار كردن كه بمونن ولي بايد مي رفتن. وقتي خرس و دوستش داشتن مي رفتن پايين دوست خرسي تند تند رفت بيرون كه مثلن ما با هم حرف بزنيم. فكر كنم دوست نداشت دعوا كردن خرسيو با من ببينه. در حياطو حتي بست. رفت توي ماشين. خرسي كه اينگار نه انگار ازم پرسيد چند تا نون مي خواي؟ گفتم واسه 20 تا 30 نفر نون باگت مي خوام و هر چي به در حياط نزديك تر مي شديم صورتش بيشتر شبيه گوله اتيش مي شد. بعد گفت: ببين خودت چيكار كردي؟ خب اينا نمي ان من چيكارشون كنم. منم گفتم اگه من حرفي زده باشم با بابات بود. بايد واسه خواهرات خر بفرستم تا بيان؟ چقدر خودمو سبك كردم كه دعوتشون كردم اونم چند بار. دختره ترشيده حتي به خودش زحمت زنگ زدن و عذرخواهي نداد. بي ريخت.
بعد خرسي در حالي كه خيلي عصباني بود و من در حال آروم كردنش بودم رفت. منم اومدم بالا و يه راست رفتم حموم در حالي كه مامان و بابا و ممد و حسين كنگره داشتنو همش منو دعوا مي كردن كه چه رفتاري كردم. اينا بحثشون اين بود كه خرسي پسر خوبيه حتي انگل همگاني به ممد گفت اين خرس پسر خوبيه خانوادشو چيكار داره. ممدم گفت: من از اين كفريم كه نانازي جلوي پسره با خرسي بد صحبت كرد. خب خواهراش بيان يا نيان چه فرقي داره؟ چرا نانازي اينقدر براش مهمن اونا.
من ديگه رفتم دوش و وقتي برگشتم و داشتم آرايش مي كردم ديدم مرج مي گه: نانازي تو خيلي خنگي. تو اصلن نبايد به روي خودت هم مي اوردي. خب نيان. چه بهتر!!
ماكاروني هم گفت: مشكل اونا اينه كه روابط اجتماعيشون ضعيفه البته خرسي خوبه!! خانوادش هنوزم نانازي رو به عنوان يكي از اعضاي خانواده نپذيرفتن. در حالي كه ما خرسيو جزئ عمواينا مي دونيم.
ديدم راست مي گه. نمي خواستم از اوضاع خصوصي خودم و خانواده خرسي بيشتر بدونن. واسه همينم زياد ادامه ندادم. مامانينا ديگه اماده رفتن بودن كه مامان اومد توي اتاقم و گفت: نانازي بيا!! رفتم توي اتاق مامان ديدم مي گه!! خرسي نون اورد. خواهراش هم ميان. بهت گفته باشم بايد بهترين احترامو به خواهراش بزاري. نشنوم بي احترامي بكني!! و بعد خونه رو خالي كردن. من و بچه ها بوديم كه ديدم كم كم مهمونام اومدن. خرسي كيك و اورد در حالي كه كيكم شكل لب بود و اونوتوي يخچال بالا جاسازي كرد. همراه خرس فقط پاريكال خواهر كوچيك خرس اومده بود و دختر مهربون نيومد. پاريكال كه موهاشو عينهو دخترخالش درست كرده بود خيلي تغيير كرد . البته من كه با هر تنوعي موافقم توي نظرم خوب شده بود.اما ما*ريا رفت بهش گفت شما متولد 57 هستين؟ اين بدبخت متولد 65 بود.![]()
بعد از يه كمي رقص و ... شام آماده شد و دختر خاله هام به زيبايي اونو روي ميز چيدن. سالاد الويه و ماكاروني و ماست چكيده موسير و ... نوشابه و دوغ و .. .
واسه خودم كشيدم و بعد براي پاريكال كشيدم. پاريكال وقتي اومده بود عينهو شوهر مرده ها بود نمي دونم چرا نه حرف مي زد نه مي رقصيد تابلو بود كه خرس اونو به زور آورده بود و طفلك حريف دختر مهربون نشده بود. مامانم زنگ زد و توي اون هير و وير ازم پرسيد خواهراش اومدن؟ گفتم بزرگه نيومد. مي دونم كه خواست مطمئن بشه بهشون احترام مي زارم.
چون پاريكال مي گفت حالش زياد خوب نيس تند تند كيكو اورديم پايين و شمع روش گذاشتيم و عكس گرفتيم. همين چيزا باعث شد مثل... دور از جون خودمو و شما پشيمون بشم از اينكه دعوتشون كردم. اينا آدم هاي مهموني نيستن. هيچي هم بلد نيستن. باز خوبه همين يه خاله هست كه يه چيزايي ازش ياد بگيرن.يادم رفت بگم من لباسم راه راه سفيد و مشكي بود با دايره هاي قرمز روش خيلي زيبا بود يقه شل و پشت گردني. يه تل گل كه دو تا رز سفيد و دو تا رز قرمز هم داشت روي سرم بود. شبيه آكوا شده بودم كه مثلن با تارزان مي خونه. بعد كيكو بريدم و كادو ها خونده شد و خرس و دوستش اومدن دنبال پاريكال. از خرس خواستم كه دوستمو هم برسونه كه اونم قبول كرد. شب خوبي بود و دختر خاله ها و دخترايي هاي من تا صبح چشم روي هم نذاشتن. همش حرف مي زدن. صبح ساعت 7 خوابيدن و ساعت 11.5 صبحانه خورديم و ساعت2.5 ناهاري كه مهر*ناز زحمت پختنشو كشيده بود. ساعت 5 ديگه همه رفته بودن و از همه زودتر هم مرج و ماكاروني و شقبقي. بعد رفتن مهمونا من تنها شدم و به خرس زنگ زدم ديدم مي گه من با دوستمالان درياكنارم البته قبلن بهم گفته بود كه ميره اونجا. قرار شد شب كه دوستش رفت بياد پيش من. ساعت حول و حوش 12 بود كه ديدم خرس اومد. كادوهامو ديد و تا 2 صبح داشتيم فيلم جشنمو مي ديديم. صبح خرس منو رسوند محل كارم و رفت. الان كه فكر مي كنم مي بينم اصلن نبايد زياد به خانواده شوهر رو بدي. من رو دادم پشيمونم. البته بعضي ها جنبشو دارن و اون فرق مي كنه. من ازخرس و خانوادش ناراحت بودم اما واسه خاستگاري دختر مهربون چون خواستن رفتم. خب اگه من نبودم براشون سوال بود كه عروسشون كجاست. و سوال خواهد بود. همين يعني يه ضعف. من واسه تولدم هر دوتا خواهرشوهرمو دعوت كردم. ۲ بار تلفني و ۲ بار هم كه رفته بودم خونشون. در صورتي كه لزومي نداشت دوباره تلفن بزنم. معمولن كسي نتونه تولد كسي بياد يه زنگ واسه عذرخواهي كه مي زنه و همين نشونمي ده كه فرهنگشون تا چه اندازست. بايد مي رفتم خونشون و مي گفتم من ۵ شنبه تولد دارم و همه دوستا و دختر عموها و دختر عمه هام دعوتن و چيزي از دعوت اونا نمي گفتم تا بفهمن چطور آدم مي تونه واسه يكي احترام قائل باشه و يكيو هم به سنگ بند كنه. تصميم گرفتم الان و چه هر وقت ديگه توي هيچ مراسمي از طرف من دعوت نشن. اينجوري بهتره. تولدم داشت به كابوس برام تبديل مي شد و من هيچوقت فراموش نمي كنم. اگه پاريكال نمي اومد نمي دونستم جواب سوال بچه هارو چي بدم. خب دوستام قابل درك بود چون شب بود و اونا نمي تونستن تا ۱۲ يا ۱ شب بمونن.
پ ن1: سالومه جون چرا آدرس وبلاگتو نمي نويسي كلك؟؟؟/
پ ن2: زين پس به جاي واژه دختر مهربون واژه ي نمي دونم بزارين فكر كنم ببينم چي بهش ميادو ميزارم.
پ ن3: واقعن متاسفم از عكس العمل تندم نسبت به نيومدن خواهر هاي خرس. كاش وانمود نمي كردم كه برام مهم هستن. اخه مهم هم نيستن. فقط خرس مهمه برام. كه اونم عاقل و مهربونه.
مي رم بعد كه شنبه اومدم براتون از دوره و تولد و وقايع ديروز مي گم.
پ ن: سالومه جونم تولدت مبارك![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تفلد تفلد تفلدمون مبارك![]()
فكرشو بكنين ديروز من تنهايي پا شدم كه برم واسه تولدي كه مي خوام فردا بگيرم يه خورده خريد كنم و در ضمن مرج مريض بود و بايد مي رفتم عيادتش. تمام مدت بدون خرس رنج مي بردم. انگار همه جا دنبالش مي گشتم. توي مسيرم رفتم توي يه پاساژ و يه لباسم گرفتم و يكي دو جاي ديگه هم رفتم. به مرج هم سر زدم و به سمت خونمون حركت كردم. توي مسير ممرضاغيرتو و متا رو هم ديدم. همه از من سراغ خرسو مي گرفتن از عمو تا شيش كوچيك و ... كه الكي گفته بودم كلاس داره . تدريس داره و .... بعد اومدم خونه در حالي كه خيلي شاد بودم و لباسايي كه گرفته بودمو هي امتحان مي كردم. بعد تلفنو گرفتم واسه بچه ها زنگ زدم كه دعوتشون كنم. گفتم با اينكه به دختر مهربون كه خواهر خرسيه گفته بودم ۵ شنبه حتمن بيان ولي يه زنگ هم بزنم. شايد ناراحت شن. زنگ زدم ديدم مي گه نانازي من اصلن صداتو نمي شنوم صداي خودمم بر مي گرده . حالا من طوطي وار داشتم دعوتش مي كردم. هم اونو و هم پاريكالو. گفتم خونه ايد؟ ديدم مي گه نه!! مي خواستم زنگ بزنم خونشون كه باهاش خوب حرف بزنم و صداي منو بشنوه. ديدم مي گه نه ما خونه نيستيم و آخر شب مي ريم خونه. اولش هم صداي خرسو شنيده بودم. واسه همين شك نكرده بودم كه رفتن خونهه خالش. اخه جاي ديگه ندارن كه اونجا برن. وقتي يادم اومد كه خرسي بهم قول داده بود كه بدون من خونه خالش نره خيلي دلگير شدم. اونقدر كه بقيه دعوتيهامو ول كردمو رفتم توي اتاقم و با صداي بلند گريه مي كردم. من اونوقت شب خونه تنها بودم و خرس واسه خودش خونه خالش ... . فكر كنم گفته بودم خالش يه زن مطلقست كه نمي دونم با مردي كه ارتباط داره آقاي صا*لحي عقد يا صيغه يا هيچ كدوم. سه تا دخترم داره كه اوازشون خيلي پيچيده. زيادي بي كس و كارن. پدر كه بالاسرشون نبود مادره هم كه اونجور. زياد ازشون خوشم نمي ياد و دوست ندارم همسرم اينجور جاها تنها بره. حالا هر چي همسرم پاك هم باشه دوست دارم با من بره. از اين فكر خلاص نمي شدم. مامان اينا هم كه نبودن و من بازم تا ساعت ۱ تنها بودم. با دوستم مهسا اس ام اس بازي مي كرديم در مورد ارشد كه گفت امروز مي ره واسه ثبت نام دانشگاهش كه خيلي دور بود و با ذهنيتي كه خرس داشت مي دونستم بعيده حاضر بشه من تنها برم اونجا. از لج خرس هم كه شده بود باهاش قرار گذاشتم و بعد كه مامانينا اومدن بهشون گفتم. پدرم اول گفت خرس مي دونه؟ گفتم نه لزومي نداره بهش بگم ولي صبح كه داشتم راه ميفتادم ۱۹ بار به خرس زنگ زدم كه بهش بگم بعدن نگه كجا رفته بودي و با كي بودي كه گوشيش سايلنت بود و جواب نمي داد. بهش اس ام اس دادم و گفتم ۶ حركت مي كنم. بماند كه مهسا دوستم مي خواست ماشين بياره و بعد پشيمون شد و ما تا ۸ ترمينال بوديم. ۸ و ربع در حالي كه مهسا رفته بود بهترين راه رو براي رفتن پيدا كنه خرس زنگ زد و گفت كجايي؟ گفتم ترمينالم گفت همين الان برو خونه. گفتم تا حالا كجا بودي.؟ اين چند روز با اينكه مي دونستي من بهت نياز دارم چرا نيومدي. خيلي بد حال بودم. ياد اين كه رفته بود خونه خالش حالمو بد مي كرد. يه جورايي تنفر نسبت به خرس و مخصوصن خانوادش داشت منو مي كشت. خلاصه گوشيو قطع كردم. خرس زنگ زد خونمون كه به مامانم اينا بگه نزارن من برم. مامانم زنگ زد گفت كجايي؟ گفتم ترمينال بعد گفت خرس مي گه نرو . مي خواي بري؟ گفتم اره مامان. حالا بماند كه خرس ماشينو گرفته بود اومده بود ببينه كجام. الكي گفت سر كوچشونه ولي اومده بود ترمينال. توي اين مدت مهسا با يه پژو رفت و منم منصرف شدم و فقط تونستم ازش عذرخواهي كنم. و آبروي منم جلو.ش تقريبن رفته بود. نمي دونست كه با خرس مشكل دارم. مهسا رفت. منم اومدم محل كارم. سر خيابون كه بودم روي يه پله كنار بانك نشستم با خودم گفتم به باباي خرس زنگ بزنم باهاش خيلي آروم و منطقي صحبت كنم بگم شما كه مي دونين من دوست ندارم خرس بدون من بره خونه خالش. هر جا مي ره بره اونجا بدون من دوست ندارم. ديدم باباش در كمال بي منطقي مي گه خب شما كه زير يه سقف نيستين چرا خرسي بدون تو جايي نره؟ مي گم مرتيكه اون همسر منه. اسمش توي اين شناسنامه منه اون وقت تو داري چي مي گي؟ البته اينجوري حرف نزدم. دقيقن يك ساعت و ۲۰ دقيقه داشتم واسه پدرش توضيح مي دادم كه زير بار نمي رفت. مي گم پدر من تو كه داري از پسرت دفاع مي كني من كه نمي گم چرا رفت مي گم چرا منو نبردين مگه من از دختراي زشتتون بي ريخت ترم.(همه ميگن من خوشگلم به خدا) مگه صورتم سوخته بود.؟ مي گه يه بار كه اومدي خونه خالش بعد كه اومديم خونه تو با خرسي دعوات شد ما هم گفتيم نمي خواد نانازي رو ببريم. گفتم من اگه ميومدمم بهم خوش نمي گذشت. اونجا عين عذاب بود برام ولي مي خواستم در كنار همسرم اونجا باشم. اين حق منه. اي خدا يعني دختراي بي ريختش نمي خوان شوهر كنن سرشون بياد ببينن چه دردي داره؟!!
ديدم نه اين مرده داره حرف خودشو مي زنه و ... بعد از ۸۰ دقيقه گفتم خدا حافظ اونم گفت ما جايي نديده بوديم كه عروس اينقدر گستاخي كنه. دوست دارن برده بگيرن. قبلش گفته بودم شما واسه خرسي كاري نكردين اما مثل يه برده دارين ازش كار مي كشين. كار همه رو اون بايد انجام بده. خب از کنا هم كار بكشين. مگه خرسي نبايد ادامه تحصيل بده مگه نبايد كار كنه. بهش مي گم بعد از عقد ما خرسي چه پيشرفتي كرد؟ مي گه تو نذاشتي؟ مي گم بابا اون وقتي كه خرسي كنكور داشت من كدوم گوري بودم. خرس از ريشه اوضاش اينطوره!! درسته كه دو تا دانشگاه درس خونده و دو تا مدرك داره ولي چي داره؟!!!!!!!!! همه دوستاش توي بهترين وضعيتن چون بهترين پدر و مادرو دارن. اون چي داره. و ...
خيلي با پدرش حرف زدم و در اين مدت خرسي همش پشت خط من بود.بعد به باباش گفتم فكر كنم با خرس بهتر به تفاهم مي رسم شما خيلي روي حرف خودتون مصر هستين و نمي خواين يه كمي كوتاه بياين. چرت و پرت زياد گفت در كل!!
بعد زنگ زدم به خرسي و اون اومد من اومده بودم بالا كه خرسي زنگ زد بيا پايين. رفتم توي ماشينش و كلي گريه كردم. اونم حالش زياد خوب نيود. همه جارو دنبال من گشته بود. فكر كرده بود من واقعن رفتم. رفته بود خونمون و با مامان و بابام حرف زده بود. چشماش قرمز بود نمي دونم چرا!!!!
منم خيلي دلم پر بود هم از ديشب هم از پدرش. ديگه زدم زير گريه گفتم خرسي تو رو خدا تو ديگه اينجوري نباش. خانوادت اونطورن. ديگه واقعن هم از حبه افتاده بودم هم از حوبه هم جلوي همكارام آبرو ريزي شده بود و هم پدرش و ...
ديگه خيلي ازش عذرخواهي كردم و تصميم گرفتم خودمو تغيير بدم. عوضش خرسي هم يه چيزايي رو رعايت كنه. توي ماشين بهم گفت باشه من ديگه بدون تو جايي نمي رم اما تو بايد ... كلي چيزا!!!
فكر كردم خرسي وقتي بي من جايي مي ره من فكرم هزار راه مي ره و چون خيلي حساسم خيلي بهم فشار مياد اما وقتي در كنارم باشه بازم احساس بهتري دارم. در ضمن آلام خيلي بهم كمك كرد. حالا جمعه دعوتش كردم كه بعد رفتن دختر خاله ها و ... بياد با هم حرف بزنيم. امروزم كه مي ريم سفارش كيك بديم و خريد كنيم باهاش حرف مي زنم. كه بياد مثل ادم زندگيمونو. بكنيم. منم كه ديگه دارم واسه ارشد تلاش مي كنم كمتر با هم بحث كنيم و ...
الانم سر كارم و بازم ياد اين ميفتم كه خالش اونارو به صرف جوجه كباب دعوتشون كرده بود و اونا دلشون اومده بود بدون من برن بازم يه جورايي نسبت بهشون بد بين مي شم. فكر مي كنم چرا من بي خرسي نمي رم و اون و چرا؟؟؟؟؟؟ خانودشون مي خوان خرسيو و زندگيشو عقب بندازن واسه خوشي هاي خودشون؟!!!! خيلي با اين كه باهاش تقريبن اشتي كردم اوضام بي ريخته. فكرشو مي كنم مي بينم من توي قهرم به تعهداتم عمل مي كنم ولي اون نه!!! البته خرسي خيلي پاكه اما خب اون خاله شكم گندش فكر مي كنه حتمن خرسي چقدر كم واسه من ارزش قائله كه منو با خودشون مهموني نمي برن. حالا مهموني هاي اونا اونقدر تهوع اوره كه نگو. الانم خرسي زنگ زده مي گه بابام خونه اوناس ناهار. زنگ زدم به بابا مي گم بابا چرا مي ري اونجا اينا خيلي سطح پايين فكر مي كنن. فردا مي گن بابات اومد اينجا و خرسي كاراشو انجام داد. اخه بابام يه كارايي واسه اون يكي ساختمونمون داشت توي شهرداري و ...
خرسي زنگ زده با يه حالتي مثلن دل آب كني مي گه خالم يه تيشرت هم بهم داد. اخه خالش دو تا دخترشو فرستاده هند كه هزار تا گند بالا اورده بودن يكيشونم با يه پسره مدتها زندگي كرد و خالش هي امير امير مي كرد حالا ظاهرن همون هند به هم زدن. اون يكي كه همين ايران با يه پسره زندگي مي كرده و گندش در اومد.خب واسه خالش راحتتره كه دو تا دختر بزرگش نباشن تا بهش گير بدن. اخه آدم واسه كارشناسي مي ره هند؟ واسه ارشد يه چيزي؟ اين دختر كوچيكه كه فكر كنم از لحاظ فعاليت هاي ج* نسي خيلي پيش فعالي داشته كه جاي خود دارد يه يليه واسه خودش. به مامانشم گير مي ده. غيرتم دارن اينا!!!!
خيلي از مسائله كه از اين خانواده به هم پاشيده و بي بند و بار خوشم نمياد.و من به خرسي گفتم خالت چيزي واسه من نداد؟مي گه خيلي توي چمدونش گشت نه نداد؟ اون دفعه هم كه پا گشا كرده بود مارو يه روسري در به داغون دهاتي داده بود كه دادمش به مهمون كرمانيمون روز زن. خيلي چيز بيخودي بود. اگه هم الان چيزي واسه من مي فرستاد تقديم مي كردم به يكي ديگه!!!
اين بود اوضاع بي ريخت من!!!!!!!!!!!!!
بايد ثبت نام هم مي كردم واسه كلاس هاي كنكور ارشد كه كلي وقتم گرفته شد. كلي هم توي بانك معطل شدم واسه واريز پول جزوه
الانم خسته ام و ديگه دارم مي روم خونه
مرج حالش خوب نيس. شايد يه سر بهش زدم غروب. نمي دونم مي گه شيكمم باد كرده. نيني داره شايد؟!!!!!!!
خنگول
رفته امروز با شيش كوچيك پيش فوق تخصص گوارش و بعدم مغز و اعصاب و ...
خوبه باز شيش كوچيكو داره. مثل من امروز يه پاش توي موسسه واسه كلاس ارشد يه پا سر كار يه پا بانك نيست.
خيلي خسته ام. بايد برم يه استراحتي بكنم و بعدم بيرون.راستي موهامو رنگ كردم.
ديروز آرايشگاه بودم. تا شب. امروزم همكارم گفت خيلي مليح شدي![]()
من برم.
پ ن: نتونستم واسه كسي كامنت بزارم. ببخشيد. فردا حتمن به همه دوست جونام سر ميزنم.![]()