تموم شد!!!!!!!!! من اهل خیانت نیستم و اینا توی ذهن منم نمی گنجه اما خرسی تموم شد برام. از همین دیروز
ديروز از اينجا تعطيل شدم توي راه خونه بهش مي گم خرسي بيا بريم من بازار كار دارم. بيا پيشم باش و ...
ميگه ماشين خالمو گرفتم با پيما*ن داريم دور مي زنيم. مي گم تو كه اونجا كاري نداري خب برو سوئيچ خالتو بده بيا پيش من. ميگه نه بايد ۶.۵ برم دنبال خاله و مامانمينا. گفتم مگه تاكسي درايورشوني. خب خالت خبر مرگش كه خودش رانندگي بلده!! دوباره زنگ زدم گفتم خرسي نمي اي؟گفت نه. گفتم پس من تنها مي رم سينما. گفت برو ببين از فردا منو مي بيني؟ منم گفتم به جهنم .مي رم و از فردا ديگه نمي خوام ببينمش. الانم پشيمون نيستم. سينما نرفتم اما رفتم يه دوري توي خيابونا و مغازه ها زدم. بعدشم نشستم با خودم خيلي فكر كردم و دقيقن تصميمو گرفتم. يه كمي منتظر دوستم شدم تا بياد آخه خيلي بهم روحيه مي ده. اصلن مي بينمش خرسي از يادم ميره. بعد رفتيم يه آب طالبي بستني مهمونش كردم. يه دوري زديم و من ازش جدا شدم.
اومدم خونه ديدم مامانم مي گه خرسي زنگ زده بود كجا بودي؟ گفتم رفتم بيرون. بعد اومدم توي اتاقم. گوشيمو خاموش كردم و خط ايرانسلو گذاشتم توي گوشيه پدرم.تا زماني كه كاملن فراموشش كنم. امروزم مي ريم يه مشاوره تحصيلي با همين دوستم. مي خوام ادامه تحصيل بدم. هر جا باشه. ديگه خرسي برام مهم نيست. از ديروز كه رفتم توي اتاقم و دوستم به ايرانسلم زنگ زدو و موقعيت خودمو سنجيدم ديدم خيلي وقت دارم و موقعيت هاي بهتر. امروز مي رم واسه رشته مشاوره شم. بعد كلاس و احتمالن اگه بخوام هم ديگه نمي تونم به خرس فكر كنم. چون شديدن مي خوام برم جلو. نصف دلم خالي شده. از بابت خرسي هم مطمئنم که دلم خالیه. كه شده تنهام بزاره بارها. پس مي تونه خيلي بارهاي ديگه هم اين كارو بكنه.ديگه نه دوست دارم بهم زنگ بزنه و ...
به مادرمم گفتم كه از وقتي عقد كرديم خرس يه قدم جلو نرفته. هنوز چند واحد از درساش مونده. نه خونه اي خريده نه دنبالشه نه مي دونم كه مورد حمايت مالي خانوادشه. پس من باهاش آينده اي ندارم. بهش گفتم با پدرم صحبت كنه كه تا كار به عروسيو و ... نرسيد جلوي اين واقعه رو بگيرن. خرس نمي تونه احتياجات منو برآورده كنه . اين مسلمه كه وقتي زني در كنار مردش احساس تنهايي مي كنه عمق فاجعه تا چه حده.
مي خوام به تنهايي فكر كنم.سخته ولی غیر ممکن نیست. نمی خوام دیگه ببینمش. از دیروز که رفتم توی اتاقم امرز پا شدم اومدم سر کار. تمام مدت فکر کردم و به این نتیجه رسیدم. نه به آب لب زدم و نه به غذا . یه نوع ریاضت از نوع خودم. فقط فکر کردم . به همه چی. من توی ۴۰ سالگی هم می تونستم با خوشبختی ازدواج کنم . و می تونم
مدتهاست به تنهايي فكر مي كنم. بزار اونم با خانوادش خوش باشه. بزار وقتشو بزاره براي خانواده و فاميلاش.وقتي باهاش دوست بودم خيلي بزرگنمايي كرده بود. الان مي بينم كه خيلي اينا كمترن. در حد ما نبودن. كاش تحقيق بيشتري مي كردم. كاش يك ماه ديرتر اين اتفاق مي افتاد.
من برم. كار دارم. ساعت ۶ هم مشاور دارم. فعلن.واسم دعا كنين دوباره خوشبختيو تجربه كنم.
ماجرا: ديروز بعد از اينكه تعطيل شدم رفتم بيمارستاني كه با خرسي قرار داشتم. آخه هنوز گلودردم خوب نشده. دو تا امپول ديگه هم زدم. بعد به اصرار خرسي رفتيم خونه خرسي اينا. پدرش باغ بود. مامانش خونه بود. دختر مهربون داشت آماده مي شد كه بره آموزشگاه. پاريكال و كنا هم خواب بودن. ننه خرسي بيدار بود. يه چايي خورديم و خرسي اصرار كرد كه بريم باغ. منم قبول كردم. بابا خرسي اونجا بود. ما هم رفتيم يه دوري زديم و بعد اومديم توي خونه باغ.بعد يه بحث كوچيكي كه با خرسي سر اين موضوع كه مي گفت چرا ديشب توي دوره با شيش كوچيك حرف زدي يه بالش گرفتم و دراز كشيدم. خيلي ازش دلخور بودم. اونم گوشي تلفنو دستش گرفت هي زنگ مي زد به دوستاش و هي مي خواست منو بچزونه!!! نمي دونم اين چه اخلاقيه كه داره. هر وقت ازم ناراحت مي شه يا كم مياره مي ره سمت گوشي و هي قرار كوه و مسافرت مجردی و ... مي زاره.
شب ساعت حدودن ۱۰ بود كه رفتيم خونه خرسي اينا.ننه خرسي و پاريكال رفته بودن واسه پاريكال كفش خريده بودن و تازه اومده بودن خونه.واسه همين منو خرسي رفتيم بيرون شام بگيريم. تا ساندویچ حاضر شه من گفتم بريم يه سر به مهو بزنيم. ۱۰ دقيقه هم طول نمي كشه تازه از مسافر ت برگشته دلم براش تنگ شده. اولش قبول نكرد و بعد تغيير مسير داد. يه سر به مهو زديم و بعد رفتيم شامو گرفتيم كه بريم خونه خرسي اينا. وقتي رفتيم من گفتم خرسي من يه دوش مي گيرم بعد غذا مي خورم. فكرشو بكنين رفتم دوش گرفتم اومدم ديدم غذاي من روي ميز كامپيوتر خرسيه و اون غذاشو خورده. من تنهايي بايد غذا مي خوردم. خرسي پشتش به من بود و داشت با سيستمش ور مي رفت منم با بغض و گريه، يه جوري كه منو نمي ديد غذامو خوردمو روي تختش خوابيدم. يه تشكم براي خرسي انداختم روي زمين و در حالي كه بهش مي گفتم تو خيلي كمتر از سيا* وشي گرفتم خوابيدم. لازم به ذكره فقط موقعي كه با هم بحث و دعوا داريم جدا مي خوابيم.
بعد نصف شب خواب ديدم يه آواژور گنده كه سرش چادر گذاشته داره مياد سمت من و من هر چي مي خوام خرسيو صداش كنم نمي شه.
نفسم داشت بند ميومد كه بيدار شد. خيلي ترسيده بودم. بعد دوباره خوابيدم خواب ديدم يه ستاره افتاده توي باغ خرسي اينا باباش داره دنبالش مي گرده و اون ستاره خاموش شده بود و پيدا نمي شد. بعد دوباره خواب ديدم يه اخوندي داره واسه يه جماعت عظيم اخونداي ديگه در مورد مهدويت نظام جامعه بحث مي كنه و بعد همه دست زدن و گفتن پذيرايي بايد بشن و با آب و شكر كه توي ديگ هاي بزرگ درست كرده بودن شبيه شربت داشتن از خودشون پذيرايي مي كردن.
فكر نكنين شام زياد خورده بودما. يه ساندويچ سوپر مگ كه نصفه نيمه خوردم.
بعد كه بيدار شدم ديدم ساعت ۳ صبحه. خرسي پايين دقيقن عين يه خرس خوابيده و منم خيلي اندوهگين بودم. خيلي دلم واسه تنهايي خودم سوخت. نشستم واسه خودم خيلي گريه كردم. خيلي خيلي. دقيقن تا ساعت ۵ صبح . نمي تونستم جلوي هق هقمو بگيرم. حتي ديروز خرسي يه عزيزم كوچولو هم نگفته بود. رفتم جلوي تراس اتاق خرسي تا تونستم گريه كردم. ولي دوست داشتم همه ي اهل خونه مرده بودن تا بلند بلند گريه مي كردم. تا خالي تر شم. بعد نشستم بينيمو با گوش پاك كن تميز كردم چون كاملن مجاري تنفسيم بسته شده بود. بينيمو از وقتي عمل كردم گريه كردن برام سخت شده. همينطور كه روي تخت دراز كشيده بودم به خرسي فحش مي دادم و مي گفتم من هيچ علاقه اي بهت ندارم. مي فهمي. اصلن برام مهم نيستي. (حالا توي اون سكوت و در حالي كه خرسي خوابيده بود) بعد خرسي يه تكون صدادار خورد منم گفتم: درد![]()
يه كمي كه بهش حرفاي بد زدم البته زير لب ها!!! ديدم خرسي بيدار شد با يه لبخند مليح گفت: چي داري واسه خودت غر غر مي كني. منم رومو برگردوندم. اومد به زور منو از تخت اورد پايين كنار خودش و بعد هي مي گفت كه منو دوست نداري!! خب بگو كيو دوست داري!!!! بعدم من رومو برگردوندمو گفتم تو حتي واي نايستادي من از حموم بيام كه با هم شام بخوريم. هيچ جا منو در نظر نمي گيري... كه بعد پشتموبهش كردم. بعدم در جواب نمي دونم چي بود كه گفتم هر كي منو بيشتر دوست داشته باشه دوستش دارم. اونم عصبي شد. بعد اونم روشو كرد پشت به من. بعدشو گفت مي توني بري روي تخت كه راحت تر به من پشت كني و بخوابي. ولي من گفتم نياز دارم كه پيش يه مرد بخوابم در حالي كه بغض كرده بودم.
بعدشم ديدم خيلي نياز دارم كه بغلم كنه. واسه همينم گفتم دوست دارم يكي بغلم كنه. كه اون بار اول چون زير لب گفتم نشنيد. ولي بار دوم دستشو دورم حلقه زد. در حالي كه بغض كرده بودم و پشتم بهش بود و داشتم اشك مي ريختم اون منو نوازش مي كرد.وقتي گفتم دوست دارم بوسم كنه ديگه اشكم خيلي ريلكس اشك مي ريختم. در حالي كه خرسي مرتب بوسم مي كرد و نازم مي كرد.خيلي از خودم بدم ميومد كه محبتو اينجوري ازش گدايي كنم. مثل ادمي كه گرسنه باشه، شريف هم باشه و مجبور باشه بره از كسي غذا بگيره.
تا صبح به همين صورت گذشت. تا ۶ و نيم. من نيم ساعت وقت داشتم بخوابم ولي تا ۷ و نيم همينطور خوابيده بودم. صبح هم بابا خرسيو خرسي منو رسوندن ايستگاه كه بيام سر كار. با اينكه دير رسيدم ولي هيچي برام مهم نبود. مرتب به شبي كه گذرونده بودم فكر مي كردم و اينكه چرا من بايد از همسرم محبتو به زور بگيرم. چرا ؟؟؟؟؟؟ خيلي ها آرزو داشتن جاي اون باشن چرا تقدير اينجوريه؟؟؟؟؟
ولي الان كه وضعيت افتابيه و چون من پنجشنبه و جمعه دور دارم اون تنهاست مرتب داره خودشو برام لوس مي كنه. مثلن امروز داشتم لباس مي پوشيدم گفت پنجشنبه و جمعه مي خوام برم فلان جا با كامران. بعد توي ايستگاه گفت شايد امروز برم به خالم سر بزنم. كه ديگه كفري شدم گفتم اگه قرار باشه بري اونجا منم ميام...
چند دقيقه پيش اس ام اس داد كه دارم مي رم دوش همسرم. دوست ندارم منو به اسم صدا كنه. يه جورايي بهم بر مي خوره دوست دارم عزيزم يا خانمي يا نانازي يا ... خطابم كنه.![]()
خيلي وقته اصلن وبلاگمو نمي خونه. فكر كنم براش عادي شده.![]()
نانازی با تلفن: خرسی کجایی منو اینجا کاشتی؟
خرسی: دارم آمپول می زنم. بیا توی بیمارستان اورژانس
نانازی![]()
![]()
از همونجا هر چی احساسات عشقولانه واسه دو روزم تدارک دیده بودم باد هواشد. و نتونستم عصبانیتمو کنترل کنم. جلوی در اتاق دکتر خرسی اس ام اس داد که صبر کن با هم بریم. وقتی نوبتم شد خرسی نیومد و منم در کمال خونسردی رفتم توی اتاق. دکتر معاینم کرد و دو تا امپول به فاصله ۱۲ ساعت داد بهم. منم که تاحالا پنی سیلین نزده بودم. حساسیت خفیف داشتم الانم دستم دون دونای قرمز داری. انگار سرخک گرفتم. خیلی عصبانی بودم.رفتم شماره بگیرم و بیام دکتر نسخم بنویسه که خرسی هم اومد باهام. توی راه برگشت خرسی نیم کیلو جیگر گرفته بود. هر کاری می کردم این بد قولی خرسیو فراموش کنم نمی شد. خیلی دیر بدیها از ذهنم می ره دست خودم نیست. گفته بودم که ننه بابا خرسی و دختر مهربون و پاریکال رفته بودن که پاریکال امتحان ازاد پزشکی بده و جمعه میومدن.با خرسی اومدم خونه و رفتم یه دوش گرفتم. خرسی هم چند سیخ جیگر درست کرد و سوپ هم گرم کرد. وقتی اومدم موهامو سشوار بکشم سشوارو فکر کنم سوزوندم
من منکر خوبی های خرسی نمی شم که اون روز برام غذای گرم اماده کرد و وقتی من جلوی تلویزیون خوابم برده بود منو بغل کرد گذاشت روی تختش. صبح هم ساعت موبایلشو واسم کوک کرد که ۶ پاشیم بریم آمپول دومو بزنیم. و .... ولی بشنوید از فردا صبح که پا شدم رفتیم امپول زدیم. موقع برگشت پنیر خامه ای و ۳ تا تی تاپ و یه کیک خریدیم. اومدیم خونه و خوابیدیم تا ۱۱. بعد به زور بیدارش کردم. رفتم واسه خودم چایی ریختم. میگم می خوری می گه اره. همینطور که مشغول حرف زدن بودم اومدم روی صندلی کنارش نشستم. می گه مال منه(با اشاره به چای) گفتم نه!!! اونم با عصبانیت گفت یادم باشه!!!
اصلن یه چایی ارزششو داشت. بعد بهم تی تاب تعارف کرد با ابنکه می دونه زیاد دوست ندارم. بعد من اومدم توی اتاقش. اونم نشست صبحانشو کامل خورد. ناهاری هم که کنا زحمت کشیده بودو کامل خورد. بدون اینکه صدام کنه. دیگه حدود ساعت ۲ یا ۳ دیدم دارم از گشنگی ضعف می کنم رفتم آشپزخونه واسه خودم یه کمی غذا کشیدم دیدم از گلوم پایین نمیره. دیدم ماست ندارن پنیر خامه ای رو باز کردم دیدم کپک زدست. گفتم خرسی می ری ماست بخری؟!! گفت برام مقدور نیست!!
با این حرفش یه چیزی راه گلومو بست که نتونستم اون غذا رو بخورم و ریختم توی نایلون زباله. غذای خشک اینجوری از گلوم پایین نمیره چه برسه وقتی گلوم درد می کنه و چرکیه!!
خرس می تونه منو سرپا نگه داره بره برای پاریکال انجیر خشک بخره که جز تنقلاته اما براش مقدور نیست واسه من که مهمانشم بره ماست بخره. اینا ارزششو نداره ولی وقتی میاد خونه ما براش آب طالبی درست می کنم. میگه نانازی بستنی دارین؟!! حالا هر جا باشه زیر سنگم باشه براش پیدا می کنم. اون چند روزی که بابا مامانم مسافرت بودن و ما خونه تنها بودیم.وقتی از سر کار میومدم با اون همه خستگی می گفت برام ماکارونی درست کن ال کن بل کن. چقدر احمق بودم.
پریشب مهمان داشتیم سر غذا باباجونم اومد پهلوی خرسی نشست. من بلندش کردم گفتم بابایی من پهلوی خرسی می شینم که خجالت نکشه براش بکشم که بخوره. اونوقت اون. هر جا خودشو سیر می کنه. می گم اینا از قوم گرسنه ها هستن . هیچوقتم خونشون چیزی واسه خوردن پیدا نمی شه. همیشه بی برکته خونشون.
بعد رفتم خوابیدم. با همون معده ضعف رفته. حالا عیبی نداره. غروب ننه باباش اومدن. منم وسایلمو جمع کردم به خرسی گفتم نمی ریم؟ میگه الان کجا بریم. بریم من بزارمت برگردم. منم چیزی نگفتم. مامانش گفت امشب دور نمی رین؟ گفتم من که میرم. خرس می گه حالش خوب نیس نمیاد.
اصلن جو اونجا برای من قابل تحمل نیستو نمی تونستم تحملشون کنم. قبلن ها همشونو دوست داشتم. اما اتفاقاتی که افتاد خیلی منو پژمرده کرد و حالم از همشون بهم می خوره. مقصرشم خرسیه.خرسی منو رسوند خونه ما در حالیکه توی راه یک کلمه هم با هم حرف نزدیم. . جلوی در خونمون گفت موردی نداری بری اما من راضی نیستم. گفتم همین که موردی نداره مهمه. منم می رم و اومدم خونه. خرسی رفت. مامانم از اون بالا گفت باز چی شده؟ گفتم هیچی. مامانم گفت خالم مراسم داره بریم اونجا شب هم تو همونجا بمون که دوره دارین.منم وسایلمو گرفتم و با مامانم رفتیم خونه خاله جون اینا. البته قبلش به خونه خرسی اینا زنگ زدم به پاریکال گفتم خرس اومد بهش بگه با من تماس بگیره. خونه خاله اینا بودیم که خرس زنگ زد بهش گفتم آماده شه بیاد خونمون با هم بیایم خونه خاله اینا دوره. مراسم خاله که تموم شد منو مامانم رفتیم خونه. آماده شدم خرسی هم اومد.
لازم به ذکره شلوار نو پوشیده بود که با اون یکی شلوارش مو نمی زد ولی چون بدون هماهنگی با من رفته بود و بدون من با مامانش رفته بود خرید بهش تبریک نگفتم.
توی دوره هم مثل یه بت بود. اصلن نه حرفی نه سخنی. نه لبخندی. داشت حالم بهم می خورد. حالا من واسه حفظ ظاهر هی باید از ش پذیرایی می کردم. براش آش کشیدم. میوه آوردم که نگن نانازی با خرسی مشکل داره. هر چند این ش*فق سخت چسبیده بود می گفت تو از ازدواجت ناراضی هستی و این کاملن معلومه. دیگه شاداب نیستی. افسرده ای و ...
وسط برنامه دوره دست شیش کوچیکو می گیره می بره پائیین که بریم هوا بخوریم. حالا من باید دنبالش می گشتم. آخرشم مجبور شده به شیش کوچیک زنگ بزنم که همین باعث شد مشکوک بشه.
نمی دونم واقعن به چی خواستم برسم با ازدواجم با خرسی؟ نه از نظر عاطفی تامینم نه مالی نه ...
هر چی خودم می خرم واسه خودم الکی می گم خرسی خریده. بعد از مدتها خرسی روز تولدم و روز خانم ها برام کادو گرفت وگر نه کادوی روز مادر و روز پدر و کادوهایی که من براش روز اقایون گرفتم همشون از نظر مادی بیشتر از کادویی بود که روز تولدم و روز خانم ها گرفتم. خوبه که نمی تونه منت اینا رو روی سرم بزاره.
امروز صبح از سر کارم بهش زنگ زدم (خریت زنونه) همینجوری واسه اینکه یه کمی رفع کدورت بشه ولی اون تاحالا نه یه تک زنگ نه یه زنگ یه اس ام اس .... هیچی
کاش همسرم بیشتر درکم می کرد و خویشتن دار تر بود. این وقتها که ازش دلخورم و ناراحتم فکر می کنم اگه اتفاقی هم براش بیفته و بمیره هم ناراحت نمی شم. نمی دونم چرا؟!!
از ازدواج پشیمونم. بیشتر به خاطر خانواده ای که داره و اینکه من در حال حاضر اونجا هیچ جایگاهی ندارم. به خاطر رفتارهای زشت و تند خرس. از دستش خسته شدم و خیلی طول می کشه که بتونم تحملش کنم.
لعنت به این زندگی
لعنت به اون خانوادش که تحریکش می کنن
لعنت به من که اینقدر ساده و خرم
واي ديروز چه روزي بود. اصلن استراحت نكردم. سه شنبه كه تولدم بود تا رفتم خونه ديدم عمه اينام هم اومدند. كادوي تولدمو كه پول بود بهم د اد. بعد من حلضر شدم رفتم سر قرارم با خرسي. بعد با هم واسه باباهامون كادو خريدم. واسه منم يه كفش خريديم و شيريني و بعد رفتيم خونه خرسي اينا توي راه دختر مهربون و ننه خرسيو هم ديديم.
ساعت ۱۱ از خونه خرسي راه افتاديم كه بريم خونه مه. سر راه خرسي آمپول زد چون سينوساش چركي شده بود. بعد رفتيم خونه ما البته يه كيك هم خريديم. مامان و بابا هنوز بيدار بودن. كادوي بابايي رو داديم و بعد يه جشن تولد كوچولو واسه من گرفتيم. چون كم بوديم رفتم پايين به شكو*فه اينام گفتم بيان كه تعدادمون بيشتر شه. البته كادوي خرسيو آخر شب كه شكو اينا رفتن دادم بهش. كيف و لوازم كوهنوردي بود. اخه منو خرسيم بعضي وقتها مي ريم كوه.
ديروز هم كه صبح منو خرسي رفتيم بازار بعد وقتي اومديم خونه ديگه داشت واسمون مهمون ميومد. عمو اينا و ... روز پدر ميان پيش باباي من . همشون اومده بودن. البته به جز ماكاروني اينا و مرج اينا همه موندن واسه شام.غروب ديروز يه سر من و خرسي رفتيم خونه عمه خانمم. كادوي آقا رضا رو هم داديم . يه پيراهن آبي براش گرفتيم. ديگه اينكه. ننه خرسي و بابا خرسي هم تولدم بهم يه ربع سكه دادن. خرسي هم يه پلاك خيلي زيبا با ۵ تا قلب بهم داد. مامان و بابا يه ربع سكه و يه هندي كم بهم كادو دادن. ديروز يه ساعت واسه خرسي رقصيدم و شاباش گرفتم.![]()
ديشب آخر شب كه همه رفتن يه آب طالبي درست كردم منو بابا و مامان و خرسي و انگل همگاني خورديم و اومدم توي اتاقم و مثل جنازه ها افتادم. اصلن نمي دونم چطور خوابم برد. ولي صبح خيلي بد پا شدم. گلوم درد مي كرد و احساس خوبي نداشتم. خيلي كه به اين قضيه فكر كردم ديدم آب طالبي خوردن من و خرسي اخر شب بي ارتباط نمي تونه با گلو دردمون باشه. اينه كه امروز تصميم گرفتم به خرسي بگم ديگه شبها آب طالبي نخوريم.
كارم امروز خيلي زياد بود. الان مي رم خونه و آماده مي شم برم خونه خرسي اينا. ننه و باباش و دختر مهربون و پاريكار رفتن پاريكال امتحان پزشكي بده. دانشگاه ازاد. هيچي بابا وقتشونو تلف كردن. اين دختره اگه بخواد قبول شه من به عقل و حافظه ماكاروني شك مي كنم.
واي من زود تر برم. دكتر هم باز بايد برم. چون گلوم خيلي حساس شده.
روزت مبارك.
هوررررررررررررررررا روز خرسي![]()
![]()
![]()
يادم نميره چهرتو . صبح زود كه پاشديم(موبايلت بيدار باش زد) با اون موها با يه لبخند خشگل گفتي تولدت مبارك.
مرسي عزيزم واسه توجهت.
خيلي دوستت دارم.
روزتو هم پيشاپيش تبريك مي گم.
بوس بوس![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
واي ديشب سوپرايز شدم شديد. اصلن ديشب بهترين شب سال بود.(البته تا الان)
ديروز تعطيل كه شدم رفتم خونه. حتي ناهارم نخوردم خوابيدم كه ۵ بيدار شم برم دوش بگيرم و بعدشم با سنجاب برم خريد واسه خرسي به مناسبت روز آقايون. ساعت هنوز ۵ نشده بود كه ديدم دارم گُر كي گيرم. نگو برق قطع شده بود منم توي عالم خواب داشتم از گرما هل هل مي زدم كه بيدار شدم. خواستم دوش بگيرم كه بازم به علت قطعي برق و اينكه برق كه قطع مي شه پمپ هم از كار مي افته و آب فشار چنداني نداره منصرف شدم.تند تند حاضر شدم رفتم بازار.حالا نگرد كي بگرد. اصلن نمي دونستم چي مي خوام واسه خرسي بگيرم!!! كلي چيزا توي ذهنم بود كه هر كدوم به دلايلي رد مي شدو خلاصه سنجاب هم داشت ديرش مي شد منم هنوز نه چيزي واسه خرسي خريده بودم نه واسه باباهامون. به خرسي زنگ زدم مي گم خرس واسه باباها ادكلن بگيرم ديدم ميگه نمي خواد چيزي بگيري و .. چيزي براي منم نگير كه اونقدر لجم در اومد كه گفتم از اين تعارفات الكي نكن تو رو خدا بعدشم گوشيو قطع كردم
راستش لجم در اومده بود كه هميشه اين حرفارو مي زنه بعد هم هزينه كادوها مي افته گردن من. خب وقتي مي گه نمي خواد واسه باباي من كادو بخري يعني اگه دوست داري خودت بخر .منم يه لحظه عصباني شدم.
البته بعد از ۱۰ دقيقه به خودم اومدم ديدم مثلن اومدم واسه خرسي كادو بگيرم اونوقت اينجوري گوشيو روش قطع كردم. نه به اين كادو خريدن نه به اين عمل منگولي!! فوري اس ام اس دادم بعدشم زنگ زدم گفتم ببشخيد
خرسي هم مهربون!! گفت فردا با هم مي ريم خريد. منم افتادم دنبال خريد كادو واسه خرسي.حالا بعدن مي گم چي خريدم. الان نمي گم كه لو نره!!!
توي مسيرم تصميم گرفتم برم يه فروشگاه لباس كه بيشتر واسه تازه عروس دامادا لباس ميارن. توي اون داشتم ربدشام ست قيمت مي كردمو بقيه چيزارو واسه باباهامون ديد مي زدم ييهو چشمم به جمال همكار سابقم كه ازش متنفرم روشن شد. خيلي اوا خواهر گفت خوبي خانم نانازي!!! كلي هم فضولي كرد و منم واسه اينكه از شرش خلاص شم گفتم جايي كار دارم بايد زودتر برم. ربدشامم كه ماليده شد. عطر هم نگرفتم. تصميم گرفتم كه پارچه شلواري بگيرم. كت و شلواري بگيرم ورشكست شم چطوره؟ واسه مامانها روز مادر سكه اليزابت گرفتم.
حالا بدونيد از ديشبم!!! من توي حال و هواي خودم داشتم واسه خرسي نامه مي نوشتم كه ديدم گوشم زنگ خورد. ساعت ۵ دقيقه مونده بود به ۱۲ شب. ديدم خرسيه .انگار يجايي توي خيابون ايستاده بود. گفتم چه خبر. ديدم مي گه نانازي من و گربه نره و دوستامون مي خوايم بريم ويلا. گفتم با كيا؟!! گفت با گربه نره و دوستاش.گفتم دوستاش كين؟ گفت بچه ها هستن ديگه. منم با بغض و در حالي كه اصلن نمي خواستم نشون بدم كه ناراحتم گفتم اوكي!! خوش بگذره!! ديدم مي گه نانازي بيا پشت پنجره آشپزخونه
منو ميگين![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ييهو قلبم ريخت و خوشحالي و گريه و ذوق و سوپرايز همه ييهو اومد سراغم.
طفلي خرسي اومده بود سر خيابونمون كه دقيقن در اولين دقايق امروز هم كادومو بده هم گلي كه از فضاي سبز شهرداري چيده بود هم بهم تبريك بگه. واي يه وقت فكر نكنين خرسي شهروند بديه ها نه!! چون دوست داشته به نانازيش گل بده و گل فروشي ها بسته بود يه گل و فقط يه گل از فضاي سبز چيد واسم. خرسي اومد با كوله باري از عشق![]()
منم تند تند نوشته هامو كه واسه خرسي بود جمعشون كردم و رفتم پائين. خرسي منو بغل كرد و بوسيد و گلو هم بهم داد و اومديم توي اتاق من و كلي ماچ و بوسه و ... بعدشم يه كارت تبريك خوشگل بهم داد كه كادوم اون وسط كارت چسب شده بود. واي يه كادوي خوشگل . يه پلاك گردنبند با ۵ تا قلب كه روش با نگين كار شده بود. واي اونقدر خوشگل بود كه نگو. بعدش يه كمي نازش كردم و اونم تولدمو تبريك گفت و روي كارتش هم يه جمله اي بود كه خيلي خيلي زيبا بود. دوست ندارم بگم چي بود . چون مال خودم بود و دوست ندارم ازش كپي برداري شه. البته شايدم خرسي از جايي كپي گرفته باشهو منو ياد سريال هانيكو انداخت.
ولي هر وقت ياد جملش مي افتم اشك توي چشم جمع مي شه.
قربون خرسي جونم برم كه اون روز با من نيومد دكتر رفت واسم از اينا خريد. فداي بامضي جونم برم كه دلم همين الان براش يه ذره شده.بعد ديگه اينكه يه اب طالبي درست كردم همه خانوادگي با هم خورديم. بعدشم كه يه كمي منو خرسي توي بغل هم حرف زديم و تصميم گرفتيم واسه تفريح بريم يه كمي ديگه گل بچينيم. تند تند با ماشين عينهو دزدا فكرشو بكنين با كارد آشپزخونه مامانم.
خيلي خوش گذشت. عوضش ماشين خرسي پر از گل هاي خوشگل شده بود. قراره امروز بديمشون به گلفروشي تا واسمون تزئينشون كنن.
امروز صبح هم كه خيلي زود بيدار شديم. البته تا ۴ صبح منو خرسي با هم حرف مي زديم. بعد ۷ هم كه منو رسوند محل كارم و خودش رفت خونشون. دلم واسش تنگ شده.
همسرم چقدر از علايق من باخبره. مي دونه كه چقدر دوست دارم عادي نباشم و مناسبت ها هم يه جوراي خاصي برام باشه. واسه همين زحمت كشيد اون وقت شب اومد پيشم. خرسي بهترن تبريك تولد عمرمو ديشب بهم گفت. خيلي با حال بود.
نانازي لاو خرسي![]()
![]()
واي تولدمه و من خيلي خوشحالم. بر عكس هر سال
هورررررررررررررررررررا نانازي.
هورررررررررررررررررررا خرسي
هورررررررررررررررررررا تولدم
يه خبر خو ب اينكه فردا تولدمه![]()
ديروز وقتي رفتم خونه رسمن تبديل به جنازه شده بودم. از خستگي و اينكه گلوم زق زق مي كرد. رفتم آشپزخونه داشتم غذا مي خوردم ديدم نمي تونم. دهنم اصلن باز نمي شه. مامانم تا منو ديد گفت نانازي سمت راست گلوت ورم كرده ها! پاشو بريم دكتر. منم ترسو!! گفتم نه بابا چيزي نيست كه!! ولي بعدش يادم اومد كه نمي دونم اوريون گرفتم يا نه. واسه همين تند تند حاضر شدم كه بريم. از اتاقم كه اومدم بيرون ديديم مامان و بابا پائين راه پله ها مي گن ما داريم مي ريم مجلس ختم.
نانازي:
مگه نمي خواستيم بريم دكتر. من گلوم ورم داره درد هم داره( حالا تا قبل اينكه مامانم بگه نمي دونستم يه كمي ورم كرده)
چرا به فكر من نيستين
مامان نانازي:
خب تا تو يه كمي استراحت كني ما برگشتيم. بعد با هم مي ريم
منم لج كردم زنگ زدم به خرسي گفتم خرسي من مي خوام برم دكتر خرسي هم گفت مي ري مواظب خودت باش نتيجه رو هم به من بگو.![]()
پيش خودم فكر نمي كردم اونم تنهام بزاره. يعني فكر مي كردم با من مياد . چون بارها خواهراشو برد دكتر. حتي دو ماه پيش كه دختر مهربون مريض شده بود خرسي بردش دكتر بعد آمپول و .../ پاريكالم كه نيست كمبود محبت داره شب و روز خودشو مي زنه به مريضي و خرسي اونو مي بره دكتر!! واسه همين خيلي ناراحت شدم و در واقع با بغض رفتم دكتر. البته از قبل قراري كه با دوستم سنجاب گذاشته بودمو كنسل كردم.
تنهايي در حالي كه
بودم رفتم دكتر. اونم يه آمپول داد كه ديگه تهنا نرم پيشش. بعد كه اومدم خونه با همه قهر كردم و خوابيدم. تا اينكه عمه خانمم زنگ زد و گفت بيا خونمون شام منتظرم. پبريسا اينا هم هستن . منم به خاطر ابولي رفتم. ساعت حول و حوش ۱۰ بود كه خرسي زنگ زد گفت پشت در خونمونه. گفتم بياد خونه عمه اينا همه اينجان. اونم اومد و با هم رفتيم دور زديم. شب هم اومد پيش من و با هم بوديم. صبح منو رسوند و رفت.امروز قراره با سنجاب بريم بازار.
يه حسي توي وجودم خيلي منو اذيت مي كنه. چرا خرسي بايد منو تنها بفرسته دكتر ولي خواهراشو نه؟!!!!![]()
چرا خدا؟؟؟؟؟؟؟؟ تمركزمو هم كه از دست دادم ولي دارم با تمام قدرت كارمو انجام مي دم. ديروز خاله اينام و دخترخاله اينام اومده بودن خونمون. مر*يم هم كه تازه از تاجيكستان اومده بود همش از اونجا تعريف مي كرد و اينكه بايد يه با همه با هم بريم.
ديشبم كه اصلن يادم نمي آد چي شده بود و چي گذشت.چون همش خوابيده بودم. امروز ولي قراره با دوستم برم بازار.
الان خيلي گريه دارم. ياد غصه ها افتادم. يه بغضي دارم كه نمي تونم جواب كسيو بدم چون صدام خروسي شده!!! چقدر خوب بود اگه همسرم نه از نظر مالي نه عاطفي وابسته به خانودش نبود. كاش بيشتر به من مي رسيد.به خرسي زنگ زدم مي گم خرسي من با فلاني مي رم بازار مي خواي تو هم آخرش بيا كه فلاني رفت با هم بريم دور بزنيم. ميگه نه من مي خوام برم خريد. مي گم خريد چي؟ ميگه مي خوام برم لباس بخرم. گفتم خرسي من اگه بخوام يه مسواك بخرم با تو مي رم. اونوقت تو مي خواي بري خريد كني بدون اينكه منو ببري و نظرمو بخواي؟ پيش پيا*م بود. تند تند به پيا* م مي گه تو بخواي بري خريد با كي مي ري؟ اونم مي گه مامانم مي ره چند تا كانديد مي كنه بعد من مي رم مي خرم. مي گم خرس بامضي اون مجرده تو متاهلي اينارو مي فهمي؟ خيلي الان اعصابم خورده.
واقعن بغض كردم و ناراحت شدم.
با دوستم هم بيرون نمي رم.
بزار ببينم نظر يه زن پير دمده بهتره يا نظر من كه چشام هر روز توي مد و پوشاك به اينترنت چسب شده؟
بي خيال. از اين به بعد منم مي دونم با كي برم خريد. من اگه بيشتر مايلم كه با خرسي برم خريد واسه اينه كه هر چي مي خريمو مي گم خرسي برام خريده. نمي گم خودم خريدم.خودم پولشو مي دم ها.ولي مي گم شوهرم براي خريده!! حالا هم كه قراره خودم پول خريدمو بدم پس نيازي نيس كه تو بامن بياي و الكي همرام باشي. افتاد؟؟؟![]()
خرسي هم با مامانش بره خريد بهتره!! لازم به ذكره كه نبايد اين فرصت رو هم از دست داد. از وقتي با خرسي آشنا شدم مامان و باباش براش يه تيشرتم نگرفتن. طفلي مجبوره همين لباس هاي رسمي و غير رسميشو خوب نگه داره اونوقت ننه و بابا خرسي راه به راه واسه بقيه بچه هاشون تند تند لباس مي خرن.اين خرس ما سرش بي كلاه مونده.البته نه همين لباس زيباست نشان ادميت ها!!!
كسي سر به سر من نزاره كه جوش ميارم ها!!!! با خرسي هم بازار نمي رم چون مي دونم ننش ترجيح مي ده يكي از دختراشو ببره تا منو. چون اگه يه چيز خشگل ديد مي تونه واسه اونا بخره واسه من كه نمي تونه بخره.
كاش خرسي اصلن كسيو نداشت. كاش اونا با من مثل مامانم اينا با خرسي رفتار مي كردن
خوش به حال مرج.خوش به حال مهو.
....
ديروز با خرسي رفتيم پيش خواهراش و مامانشو برادرش كه رفته بودن اين بازارچه هاي محلي. چند تا تاپ و تيشرت ۱۰۰۰ تومني خريده بودن. خوبه من از اينا نمي پوشم . وگر نه دلخور مي شدم كه چرا بهم يه تعارفم نكردن .مامان من اگه بخواد واسه برادرم يه چيزي بگيره حتمن واسه خرسي هم مي گيره. ايتنا بلد نيستن يه تعارف بكنن. من هر چي مي خرم اين خرس مي گه ببريم بهشون نشون بديم حالا اين چيز هر چي مي خوا باشه. منم مي برم بهشون نشون مي دم اينا تند تند امتحانش مي كنن چه تاپ باشه چه هر لباس ديگه اي. منم كه خوشم نمياد تور رودروايستي قرار مي گيرم. واسه همين تارگيها هر چي بگيرم وقتي اومديم خونمون يا از برد خطر دور شديم به خرسي نشون مي دم. مامانش خوب بود كه تازگيا خيلي براي من سياست بازي مي كنه. ديروزم كه منو ديده بود يه تعارف خشك و خالي هم نكرد كه بياين پيش ما!!!! هر چي من ميام جلوشون خاكي باشم اينا بي جنبه تر از اين حرفان
اينم از شانس من. مهو مادرشوهرش هر چي هم مهو بهش اهميت نده بازم هيچي براش كم نمي زارن. چون همسر مهو بلد چيكار كنه. اينا نيست كه پدر و مادريو واسه خرسي تموم كردن دارن به بقيه بچه هاشون مي رسن. كاش ديروز بيخود اين همه راهو نمي رفتيم. ديدن روي نحسشون تبرك بود؟؟؟
حالا من خوب به خرسي مي گم عزيزم بيا ما هم بريم اون طرفو بگرديم ميگه نه همه بايد با هم بريم . خب من كه از اين عينك هاي دستفروشي نمي زنم به چشم چرا بايد دنبالشون راه بيفتم . هيچي از اون چيزايي كه اونا مي خوان براي من جالب نيست. نمي دونم چرا خرسي اينا رو درك نمي كنه.
بعدشم كه ما رو رسوندن خونمون.حالا اونا خودشونت ۵ نفرن با ما ميشيم ۷ نفر هر چي به خرسي مي گم خرس خودمون ميريم. چيه جلوي خونمون آبروي ادم مي ره ۷ نفر توي يه پرايد فسقلي. اين خرس به خرجش نرفت. حالا از همونجايي كه سوار شديم تا خونه ما با تاكسي ۵ دقيقه هم نيست.
من كه جلو جام راحت بود.بيخود جوش پشتيارو نزنم!!!!
پياده شدم از ننه خرسي و دختر مهربون و كنا و اون پاريكار دارم خداحافظي مي كنم.
نانازي به ظاهر:![]()
نانازي در درون:![]()
ننه خرسي:
خيلي مواظب بود نگه به ما سر بزن.
كنا:
دختر مهربون:
خيلي معمولي و تقريبن خوب
اون پاريكار عقده اي:
مثلن روشو كرد طرف جلو يه خداحافظم از اون دهن گشادش در نيومد. به جهنم كه نيومد.
من و خرسي دقيقن مثل دو تا منگل كه گذاشتنمون سر راه اومديم خونمون. نه چيزي خريديم نه خرسي گذاشت من چيزي ببينم.نه اونا خوشحال بودن كه ما رو با هم خوشحال ديدن.تف به اين شانس و به اين اخلاق هاي گهيشون.
من برم كه كلي كار دارم. فردا قراره با دوستم برم بيرون واسه اين كه خرسيو شايد فردانبينم و دلم براش تنگ شه. واسه همينم بهش زنگ زدم گفتم اگه ميرين باغ منم ميام . الان زنگ زده مي گه خانوادش مي خوان برن باغ. بازم تف به اين شانس.
من برم.
اين مطالبي كه الان پست مي كنم وقايع چهارشنبه اي كه گذشته!!
.........................
واي چي كار كنم نمي تونم تمركز كنم؟!!! بس كه خوابم مياد. از اون شبي كه بد خواب شده بودم و نمي تونستم بخوابم و فقط يه ساعت اونم به صورت خرگوشي خوابيدم (همون شبي كه تنها بودم)تا حالا شبي بيشتر از ۲ ساعت نخوابيدم. پريشب كه ننه خرسي و بابا خرسي اينا خونمون بودن و دير رفتن خونشون و تا منم رفتم بخوابم صبح شده بود. ديشبم كه منو ز*لفا(يكي از مهموناي ديشبمون) تا ۵/۵ صبح بيدار بوديم. صبح هم كه داشتم ميومدم سر كار اون مثل خرس خوابيده بود.خيلي حسوديم شد بهش.
ديروز مهموناي كرمانيمون رفتن.هنوز جاي پاشون خشك نشده بود كه عمواينا و زنعمو و شقبقي و چراغ بادي اومدن خونمون. حول و هوش ساعت ۵/۶ رفتن.تا رفتم اتاقم كه مثلن يه كمي چشام از اين حالت شيطوني در بياد ديدم اين دوستاي كرمانشاهيمون اس ام اس دادن. منو مي گي مثل برق گرفته ها پا شدم رفتم به مامانم گفتم مامان پاشو كه داره بازم مهمون مياد. مامانم بيچاره مات و مبهوت :
مامان نانازي: نانازي بدو برو ببين واحد بالا رو به راهه!!
نانازي: من نمي رم. عمرن نمي رم. دارم از خواب كور مي شم. خرسي راست مي گه جلوي در بنويسين سفره خانه مامان نانازي.
مامان نانازي: هاهاها هاهاها
(مامان نانانازي در اين پلان از خنده سرخ شده مي باشد )
باباي نانازي: خرسي گفت؟!! هاهاها هاهاها
ساعت ۱۰ شب:(در حالي كه مامان نانازي طفلي فقط گارد گرفته بود شام درست كنه ولي نمي دونست چندتا هستن و شايدم شام خورده باشن؟؟؟ و عملن موضوع آشپزيو جدي نگرفته بود)
نانازي وخرسي و باباي نانازي سر خيابون ايستادن تا مهمونا راهو گم نكنن. در ضمن مهموناي خشگلمون اونقدر با مرام بودن كه گفتن عمرن اگه ما شام بيايم. تعدادمون زياده و .... حالا باباجون بنده با كلي التماس و خواهش و ... : نه حتمن بايد شام بياين. ما خونمونم بزرگه ۲ تا واحد خاليه. شبم كجا از اينجا بهتر؟!!
ساعت۵/۱۰
نانازي در حال بستني خوردن دور ميدون: ![]()
خرسي در حال بستني خوردن:![]()
باباي نانازي:![]()
ساعت ۱۰ و ۴۰ دقيقه:
مامان نانازي: بفرمائيد خوش اومديد
........اينا شام نخوردن ها!!
جالبتر اينكه مامانم طفلي ۴ تا مرغ گذاشت روي گاز واحد بالايي. بعد خودش اومده بود واحد پائيني مشغول پذيرايي بود. منم كه دختراي اينا رو ديده بودم مامانو و كمك و همياري و ... پاك فراموش كردم و جوگير شدم شديد، باهاشون رفتيم توي اتاقم فيلم بله برونمو گذاشتم ببينن!! يه ساعت بعد در حالي كه مامانم دچار شوك شده بود اومد جلوي در اتاقم و گفت: نانازي يه دقيقه بيا كارت دارم. رفتيم با هم يه جاي خلوت در حالي كه صورتش از ناراحتي سفيد شده بود گفت: نانازي مرغ ها سوخت. واحد بالايي هم نمي شه توش رفت بس كه دود همه جارو گرفته.من:
حالا چي كار مي كني مامان؟!!! ساعت ۱۲ شبه!! هيچ جا الان سفارش غذا قبول مي كنن؟
مامان نانازي: با خرسي برو ببين چي كار مي توني بكني؟؟
حالا فكرشو بكنين: من و خرسي اون وقت شب توي خيابونا دنبال كبابي مي گشتيم. رفتيم پاتوق هميشگيمون كه گفت نداريم!! من كه داشت گريم مي گرفت. آخه من به مامان اصرار كردم ببره واحد بالايي. اخه اين پائين مهمونا بودن. صداي هود اذيت ميكرد. ولي مامان به زور زير بار رفت كه مرغ هارو ببره بالا!! ولي طفلي از اونجايي كه هر كي حرف نانازيو گوش نمي كنه پشيمون مي شه مامانم هم با دودلي برد بالا.نمي دونم چرا اين دفعه اينجوري شد؟!!
رفتيم يه جايي سفارش كبابو داديم و منتظر مونديم. توي اين فاصله من توي ماشين بودم و خرسي رفت ماستشو خورد، كباب و چربي سفارش داد. هي ميومد به منم مي گفت تو هم بخور. من كه اصلن اون غذا رو مي ديدم حالم بد مي شد.
ساعت ۵/۱۲ من و خرسي كباب ها رو گرفتيم و رفتيم خونه. مامانم سوپ جو هم درست كرده بود. برنجشم اماده بود. غذا رو كشيد. و اوناهم فيض زحمت من و خرسيو بردن!!!
تا ساعت ۵/۵ هم با ز*لفا كه توي اتاقم خوابيده بود داشتيم حرف مي زديم. بار اول بود كه خرسي خونمون بود ولي توي اتاقم نخوابيده بود. الهي كه نانازي فداش بشه ديشب از تهنايي دلش قيلي بيلي رفت.
صبحم كه به زور پا شدم خرسي جونم هم پا شد منو رسوند محل كارم. طفلي صورتشو هم نشسته بود. دقيقن از جوارش بوي مرغ سوخته ميومد. اخه طفلكي بالا خوابيده بود. بوي مرغ سوخته هم تا عمق جونش نفوذ كرده بود.
امروز تصميم دارم زودتر برم خونه و فقط تا شنبه بخوابم. كاري هم نكنم.خرسي هم زنگ زده مي گه مهمونا رفتن.
خرسيو دوست دارم چون هميشه تكيه گاهمه. جز در مواردي كه خونشونم يا با خانوادشم!!!
لاو يو خرسي من!! عشق ناز من!!
ديشب به يه نتيجه اي رسيدم و اون اينكه ننه خرسي خيلي اهل سياست بازيه به دو دليل:
۱- وقتي ديد كه شكو*فه زياد مادر شوهرشو تحويل نميگيره و بعد از رفتن شكو اينا مامانم گفت چه مادرشوهر گلي داره و شكو به خاطر اينكه خيلي جوونه درك نمي كنه كه بايد قدرشو بيشتر بدونه، ننه خرسي با يه لحني كه اينگار داشت حرص مي خورد مي گفت : واسه چي!!! اگه من باشم اصلن اين عروسو تحويل نمي گيرم. تازه منم اونجا نشسته بودم. به منم رو كرد و گفت به خدا اگه من باشم اصلن حسابش نمي كنم.اين عروسو تحويل نمي گيرم.
حالا مگه تحويل گرفتنشون مي خواد چه گلي به سر عروس بدبخت بزنه. مگه الان چي كار مي كنن كه اون وقت نمي تونن بكنن!! ها ها ها.
۲- وقتي داشت مي رفت يه تعارفم نكرد كه بيا خونمون. حالا واسه حفظ ظاهرم كه شده بگه به ما سر بزن. دل تنگيشون پيشكش.
من موندم اينا نبايد اون عروسو تحويل بگيرن اونوقت من واسه چي بايد آدم هايي كه به من خوبي نكردن هيچ، خيلي هم به من ظلم كردنو حسابشون كنم و تحويلشون بگيرم. البته من هميشه مقصر اصليو خرسي مي دونم چون كه اگه اون يه كمي سياست داشت وضعيت خيلي بهتر بود. نه من از خانوادش متنفر بودم نه خانوادش برام كلاس هاي زپرشكي مي زاشتن!!!
وقتي فكرشو مي كنم چقدر واسشون ارزش قائل بودم و هستم لجم مي گيره. كفشاي ننه خرسيو جلوي پاش مي زاشتم.(غلط هاي اضافي مي كردم خفن-از اول بايد سفت مي گرفتم اين كارو نكردم)
حالا ولش!! همه اين كارارو به خاطر خرسي و حفظ زندگيم كردم. عيبي نداره از اين به بعد!!
من با خرسي خوشم. به خانوادش نه كاري دارم و نه دوست دارم با من كاري داشته باشن.
خرسي جونم !! عزيز دلم ازم ناراحت نباشي ها!! اينا درد و دل نانازيونست. اگه ننويسمشون دلم ترش مي شه. دوستت دارم عزيزم. بوس بوس
امشب ميريم سينما. من و خرسي و سمندون. شايدم پاريكال بياد.
هورا!!! سينام!!!
هورا خرسي!!
تازه امشب مامانياناي خرسي مي خوان بيان خونمون!! ديروز تعطيل شدم رفتم خونمون در كمال ناباوري ديدم اين مهموناي كرمانيمون هستند هنوز!!!
امروز صبح قرار بود برن!! الان زنگ زدم به مامانم گفتم ننه خرسي اينا قراره بيان امشب خونمون. ديدم مي گه دارم يخچالو جابجا مي كنم. گفتم ماماني تنهايي؟ گفت نه معصو* مه جونم هست!! من![]()
... فكر كنم اينا مثل اينكه قصد دارن سه ماهه تابستونو مهمون ما باشن. ديشب كه تا ساعت ۱ تهناي تهنا بودم. هيچكي هم به فكرم نبود. هر چي به خرسي التماس كردم بياد پيشم گفت نه خوب نيست هر شب بيام اونجا!! مامانم اينا با مهمونامون رفته بودن گردش منم چون خرسي نبود نرفتم. واسه همينم تا ۱ تنها بودم. هر صدايي ميومد من شيش متر مي پريدم. همش از پنجره خيابونو نيگاه مي كردم.آخه اين مستاجرمونم كه واحد پائيني مي شينن(شكو*فه اينا) هر شب خونه مامانش اينا تلپ مي شن!! اينا كه نبودن.واحد بالا هم كه انگل همگاني قربونش برم هيچوقت درشو قفل نمي كنه. منم مي ترسيدم برم بالا. چون تاريك بود. كسي هم نبود. من توي واحد وسطي داشتم از ترس سكته مي كردم. يه بارم ديدم اينگار كسي پشت دره. هي كليد تصوير آيفونو مي زدم مي ديدم كسي پشت در نيست. رفتم از پنجره آشپزخونه يه نگاه به بيرون بندازم كه خرسي زنگ ژزد منم قلبم رفت روي ۳۶۰ . داشتم مي مردم.چرا اينا درك نمي كنن نبايد يه نانازي خوشگلو خونه تنها بزارن؟
شايد لولوها بيان ببرنش!!!
مرج امروز زنگ زد ميگه فردا ميايم خونتون. گفتم باشه. ميگه ماكاروني هم داره كم كم مياد.
من برم خونه دوش بگيرم. با خرسي بريم سينما!!
الان توي راه دانشگاهي خسته و كوفته رفتي كاراتو راست و ريست كني بياي. كاش منو هم مي بردي.
ديشب خيلي كم خوابيدم الان هم خوابم مياد هم دلم درد مي كنه. عزيزم الان با هم تلفني صحبت كرديم. مامان اينا هم كه ديروز اومدن. اين مهموناي كرمانيمونم كه رفتند. خونه خالي شده يه جوري شده مي دونم ديگه. الان مامان و بابا دپ هستن.
از اينكه ديروز پيشم بودي و لج نكردي بري خونتون و بهونه مامان و باباتو نگرفتي خيلي ممنونم. تورو خدا مي بيني واسه چيا ازت تشكر مي كنم؟!!!! دوره زمونه اي شده به خدا!!!
عزيزم هر كاري مي كنم نمي تونم كار سيا*وشو هضم كنم. خيلي بد شده.صد رحمت به سمندون. چقدر با معرفت و با تربيته. ما رو هم يه بار شام مهمون كرد.جلوي من نخواست كم بياري. ولي اين سيا*وش بي شعور كه مثل س از دوست دخترش مي ترسه يه جو معرفت نداره. اون از اون دفعه كه از ترس دوست دخترش داشت سكته مي كرد همش هول شده بود (همون دفعه كه با دوست دخترش و خودش رفتيم بيرون. دوست دخترش نمي دونست كه ما هم هستيم) اين از ديشب. ماماني بي خيال. دوستت دارم. بوس بوس
اول اينكه ساعت ۳ ديروز خونه بودم و تا ساعت ۴ و ... منتظر خرس موندم تا بياد و با هم ناهار بخوريم. وقتي اومد بهش گفتم خرسي ناهار خوردي؟ گفت خونه نه اما اموزشگاه يكي چلوكباب دعوتمون كرد توپ بود و ... گفتم خرسي خب تو كه ناهار خورده بودي مي گفتي منم مي خوردم منتظرت نمي موندم. بعد ديدم بهش برخورد و عصباني شد و رفت روي مبل نشست و ... كلي قربون صدقش رفتم تا اومد ناهار بخوره اما همش با بغض ناهارمو خوردم. خيلي ناراحت شدم. از اين كه خرس نمي دونه چطور بايد با همسرش رفتار كنه!!!
بعد از ناهار رفتم خوابيدم. نمي دونم چطور رفتم توي اتاقم و نمي دونم چي شد كه خرسي هم كه كنارم بود ييهو غيب شد. ساعت ۹ و نيم بيدار شدم ديدم واي شب شده. خرسي هم اومده بود كنارم. رفتم پاي تلويزيون و تا ده اين پا اون پا كردم به مامانينا هم زهنگ زدم و بعد اومدم خرسي و بيدار كردم. نذاشتم بخوابه. بعد اومديم توي هال نشسته بوديم و نمي دونم از چي حرف مي زديم كه گفت: تو بايد هزينه هاي تحصيل منو بدي!! گفتم برو ببينم خرسي!! اون مال وقتي بود كه قرار بود مهريم فلان باشه نه الان. الان بابات مي ده خوبم مي ده!!! بايد بده!! بعد خرسي گفت چه فرقي مي كنه من نه اينقدر مهريتو دارم كه بدم نه بيشترشو. گفتم بابات مي ده حالش جا مياد. به هر حال نمي تونه پسرشو توي زندون ببينه كه!!! گفت چي؟ يه بار ديگه بگو: گفتم : بابات مي ده حالش جا مياد.( آخه مهريه ما رو همين باباش تعيين كرد كه به ۴ ماه نكشيد نامرديش بهم ثابت شد و مال دخترش شد دو برابر من) اصلن بعد خاستگاري خواهرش نظرم كلن نسبت به خانوادش عوض شد. چيزايي كه براي دختر در پيت و پير و بي ريختشون خواستن واسه من نخواستن. همين كارارشون باعث شد كه من از خرسي دلسرد بشم و هميشه فكر كنم كه همون پسري كه قراره با خواهرش ازدواج كنه در بعضي مسائل كاملن زن دوستانه و منطقي رفتار مي كنه اين پسره كه قراره داماد خانوادشون بشه مي دونه كه وقتي مي خواد ازدواج كنه اول بايد دل همسرشو بدست بياره تا همسرش تا ابد در اختيارش باشه. مي دونه كه بايد محبت خودشو ثابت كنه به دختره تا دختره هيچ خلايي از نظر همسرش نداشته باشه. هميشه حامي همسرش باشه. در كل فكر كنم اينا تاكتيكهاي مردونست كه شوهر من هيچي از اينا بلد نبود. در عوض اون ننه خرسيش هي راه مي رفت مي گفت فلانيو ديدي دوست خرسيه، هر چي داره از پدرزنه، فلانيو ديدي فلان خره هر چي داره پدر دختره بهش داده، فلان گوساله رو ديدي كارشو پدر دختره براش درست كرد.
باباي منم كه همون اول اب پاكيو ريخت توي دستم كه هيچ حقي توي سهم داشتن از خونه و زمين و .. ندارم چون پدر و مادرم مخالف ازدواج ما بودن و يكي ديگه رو براي من در نظر گرفته بودند كه مي گفتن اون پسره خيلي منو دوست داشته و خيلي هم پولداره. در كل بابام با اين انتخاب من حال نكرد.
الان كه مثل خر توي گل گير كردم مي بينم كه يه روز با هم خوبيم، ۱۴ روز مي خوايم سر به تن اون يكي نباشه. ديگه خسته شدم و تقريبن دارم مي برم.
از زندگيم خستم. از اينكه ديشبم من رفتم طرفشو كلي قربون صدقش رفتم تا پيشم باشه و راحت بخوابم خسته شدم.
خودم كه هيچ اميدي به ادامه راهم ندارم مي دونم كه يه جايي ريسمان اتصالمون گير مي كنه و پاره مي شه. من برم
فهيمه دوستم زنگ زده مي گه نامزدش پزشكه،خونه و ماشين هم داره.لباس نامزديش هم صورتي كمرنگ بوده توي باغ. مهريشو خودم ازش نپرسيدم چون فكر مي كردم شايد بگه مال تو چند؟ كه نپرسيدم اما خودش گفت مهريه من ۱۳۶۱ شده با يه سفر مكه.۳۶۱ شاخه گل رز.خيلي براش خوشحال شدم اما يادم مياد كه توي دانشگاه چه ادم هايي بودن كه ميومدن جلوم گريه مي كردن و من محلشون نمي زاشتم اونوقت اين فهيمه اينا كه نه قيافه داشتن نه ... فقط از دور مي ديدن و سوژه درسا مي كردن.
حالا ماها چقدر تفاوت داريم
شوهر من هيچوقت نه از من حمايت مي كنه! نه عشقش بهم ثابت شد. فقط تخم كينه رو توي دلم كاشت و هر روزهم داره بهش آب مي ده.
یه احساس خاصی دارم.۳ روزه که مانم اینا رفتن و خانواده خرسی هيچ سراغی هم از من نگرفتن. بايد حداقل زنگ بزنن ببینن حالم چطوره!! اونوقت پنجشنبه که خسته و کوفته رفتم خونه دیدم می گه وسایلتو جمع کن بریم خونه ما!! عصبانی شدم گفتم. از وقتی مامانمینا رفتن مامانت نگرفت یه زنگ بزنه ببینه من تنهام چی کار می کنم،چي مي خوام .... اصلن سراغمو هم نگرفتن. اونوقت خرسي به من مي گه تو پر توقعي. خب مرد حسابي اينا وقتي سراغموم هم نمي گيرن با اينكه مي دونن من تنهام يه زنگ بهم نمي زننن مگه من آدامسم كه بهشون بچشسم. سر اين قضيه كه بايد به خانوادت تذكر بدي مياي يقه منو مي چسبي مي گي تو پرتوقعي... اينا توقعه؟ هنوز پس توقع نديدن.اگه من از اين عروسايي بودم كه هر ۱۰۰۰ سال يكبار سراغ خانواده شوهرشون مي گرفتن آره ولي من كه به هر مناسبتي، تولد باباهه، تولد خواهره، تولد اون خواهره، روز مادر و روز دانشجو عيد ...كوفت و زهر مارم به يادشتونم حداقل يه زنگ مي زنم اينا پر رو شدن.تولد دادشش گفتم شروع سياستم باشه واسه چي زنگ بزنم خودمو دعوت كنم. نه تبريك گفتم نه كادو گرفتم. چون مي دونم تولدهاي داداشاي من اينا برگشتي نداره. واسه چي خودمو به خرج بندازم. خواستم دو تا كادو واسه اينا بخرم كه قدرنشناسن واسه فك و فاميل خودم مي خم كه يه قدم براشون برداري ۱۰۰ قدم برات ميان.
خرسي با وجود اينكه ديروز و روز قبلش منو ناراحت كرد اما موجبات يه خواب چند ساعته توپ رو هم برام بوجود آورد. پنجشنبه غروب با كلي دعوا و قهر وو بعدشم آشتيكنون سر اينكه من ديگه خونشون نمي رم رفتيم ماهيگيري خيلي خوش گذشت. البته فقط رفتيم تفريح چون ماهي به قلابمون نخورد فقط طعمه هامونو مي خوردن در مي رفتن.بعدشم يه سر رفتيم ييلاق اون اطراف پر**كوه شب برگشتيم خونه و خوابيديم. صبح زود خرسي پا شد رفت كارگرمونو اورد خونه ها رو تميز كنه. منم رفتم تا سر كوچه ديديم سبزي نداره رفتم بازار روز بعد سبزي و طالبي و هلو و ... خريدم آوردم خونه.كارگره همه كارارو كرد و بعد رفت. مزدشم دادم.بعد من شروع كردم به پختن اش پشت پاي مامانم اينا. كه تا ۸ آماده شده بود. ساعت ۱ پاشدم ديدم آشم اماده شده. توي ظرف ريختم گذاشتم يخچال. خيلي خوش مزه شد.
واسه خانواده خرسي هم ريختم توي ظرف كه مي ره خونشون با خودش ببره.
در كل خرسي يه جوووراييه كه من دركش نمي كنم و نمي دونم تا كي مي خواد اينجوري باشه. با اين حال دوستش دارم اما تا كي خودمم موندم. از رفتارهاش.هروقت منو توي خونشون ميبينه اينگار قدرتش در مقابله با من دو برابر مي شه و همش مي خواد جلوي اونا منو تحقير كنه. يا وقتي اونابا ما هستند بد جوري با من رفتار مي كنه. مي ترسه جلوي باباش به من ابراز علاقه بكنه. خيلي اين وضعيت خسته كننده شده برام
من برم .بوس باي
يه روز مي دونه پيش مني ها بازم زنگ مي زنه بيا در اون باغ باز نمي شه. خب نشه!!!!! نمي خواد دست از سر ما برداره؟ حالا من بايد تا ۱۰ تنها بمونم كه چيه آقا نمي تونه ببينه كه پسرش با عروسش خوشن.
ديگه دارن شورشو در مي آرن. نه نياز به محبتشون دارم نه ديگه تحمل رفتاراي مسخرشونو!
اگه فكر مي كنن تو بچه اي چرا اومدن منو بدبخت كردن.تو همون بچه اونا بموني بهتره. ديگه دارم زده مي شم از هر چي عشقو زندگيه! پدرت فكر مي كنه خيلي زرنگه!!!!
من ازش زرنگ ترم!! مي رسه اون روزي كه به حالش بخندم!! همه اون دروغ هايي كه بهم گفتنو جبران مي كنم.همه اون قول هايي كه داده بودنو ميارم جلوي چشمشون.
البته خوب مي دونم كه اونا مقصر نيستن فقط. تو هم متاثر از اونايي. اگه ازم بپرسن بزرگترين دروغگوي ساده لوح خود زرنگ بين جهان كيه!! بدون اينكه يه لحظه هم صبر كنم مي گم باباته.
كاش مي شد به عقب برگشت.كبوتر با كبوتر باز با باز
واي كه ديروز سر به سرت گذاشتم چه خوش گذشت.امروز صبح هم كه پا شدي فدات بشم بد خواب شده بودي. ماماني ديدي ديشب انگل همگاني ساعت ۲ نصفه شب زنگ زد ۱۱۰ گفت يكي با پيكان دو رو بر خونمون داره پرسه مي زنه. اصلن انگل همگاني بدجور شكاكه!! امروز صبح كه داشتم ميومدم سر كار ديدم مال همسايمونه!!! ديشب نرده توي پاركينگ بيرون پارك كرده بوده!! الانم آقا رضا زنگ زد.حال تو رو هم پرسيد. مامانينا هم زنگ زدن گفتن ديشب پيش ممد موندن بعد امروز صبح حركت كردن. كم كم داره هواي اينجا گرم مي شه باز. ييهو گرما هجوم آورد توي اتاقم. امروز يه اس ام اس اومد برام. راجع به همايش مواجهه با بزه ديدگان كه مهر ماه برگزار مي شه. حالا كجا؟!! خوراسگان. من به اين طا*لبي مي گم خوراسگان توي كدوم استانه؟!!!
اصلن نمي دونم واسه چي به من اس ام اس زدن. از اين اس ام اس هاي تبليغاتي بود. ولي فكر كنم براي همه اونايي كه عضو باشگاه پژوهشگران جوان بودن فرستادن. چون رفتم توي سايتشون اينجور گيرم اومد. دوست دارم يه مقاله تنظيم كنم بفرستم.
الان زنگ زدم بهت مي گي بابات زنگ زده برين باغ. اخه به منم مي گي بيا. من حوصله باغتونو ندارم. بس كه خاطرات خوشي دارم از اونجا بايد حوصله هم داشته باشم.
مخصوصن بعد سر كارم كه خسته و كوفته هستم بيام اونجا كه كلي خاطره بد دارم اونم با بابات. ديگه آخرشه!! عزيزم اينارو درك كن ديگه. من كه نبايد هر دفعه بهت بگم.من از سر كار ميام خسته و خواب الودم. فقط نياز به استراحت دارم. تازه توي اين گرما بريم باغتون از گرما و شرجي بودن هواش لذت ببريم. بله كه تو بايد خوشت بياد آخه تا همين الان خوابيده بودي!!!!!!!
اگه مثل من به زور ساعت ۷ از خواب پا مي شدي اينارو نمي گفتي.
من برم بامضي جون كارم زياده!!
دوستت دارم. بوس بوس
امروز هوا يه نمه بهتره. منم كه مي دوني ديروز خيلي سرم درد مي كرد بعد يه استامينوفن كدئين خوردم كه خوب نشدم بعد عجله كردم يكي ديگه هم خوردم از ديروز تا حالا گيجم. همش خوابم مياد.خوابمم مخملي بود ديشب. فكر كنم مراحل اوليه مهتاد شدن رو مي گذرونم. مامانينا امروز حركت مي كنن مياي پيشم ديگه!! فقط بهت بگم بامضي جون از پخت و پز و غذا و ... خبري نيست. من حالشو ندارم. از همين الان دارم پرچمو بالا مي برم.
خرسي از ديروز كه جلوي خودپرداز بانك ملت ايستاده بودمو اون دو تا دختر و پسره كه مي خواستن از من كلاهبرداري بكنن و الكي گفتن مسافرن يه جوريم.
آخه چرا اينكارارو مي كنن. شايدم بيچاره ها مقصر نباشن. حالا ۲ هزار تومن مي خواست اونارو تا كجا برسونه؟ هي مي گفتن ما مسافريم ما مسافريم!!! بعدشم قيافشون مي خورد كه ترك اردبيل باشن. نمي دونم چرا هر كي پول كم مياره مياد طرف من . روي پيشونيم نوشته فكر كنم قرض الحسنه نانازي بانو بدون بازپرداخت.![]()
ديشب دوباره نق اين كتايون خره در اومده بود. يه ساعت تموم داشت وق مي زد.اعصابمو به هم ريخت اين بچه.ديگه كم كم مي خواستم برم زنگ خونشونو بزنم بگم جلوي دهن اين بچتونو بگيرين ما خواب و آسايش نداريم همينجور كه داشتم حرص مي خوردم ييهو شنيدم انگل همگاني از اون بالا داد زد بس كن ديگه!!! با يه لحن تند و حركت انفجاري. دختره خفه شد.مامانم تند تند رفت واحد بالايي به انگل همگاني بگه ساكت باشه اين چه حركتيه. همسايه ان (اينارو همينجور كه داشت مي رفت بالا با خودش تكرارم مي كرد. ) منم كلي كيف كردم.بابام اين دختره رو خيلي دوست داره نيس كه شيرين زبونه!! از همين پايين هي مي گفت اِ اِ ... . ولي من كلي كيف كردم آخه صداش همش مي پيچه توي اتاق من. اعصاب برام نزاشته بود اين جوجه ماشيني!!
از صبح دارم چرت مي زنم سر كار. منگم. حالا همكارم هي مي گه خانم نانازيان اين فلان موردو چيكار كردي من هي گيج مي زنم مي گم نمي دونم چي مي گين. مرج صبح زنگ زد. با خط شيش كوچيك. حالمو پرسيد بعد ميگه مر*يم اينا ديشب راه افتادن برن مشهد از اونجا پرواز دارن. فكرشو بكن چقدر اين مر*يم به اب و اتيش مي زنه تا به هدفش برسه. اخرشم بورسيه مي شه دكترارو مفتي از تاجيكستان مي گيره. خيلي زرنگه. احساس پوچي مي كنم.
ديروز توي اين هيرو وير مهر*ناز زنگ مي زنه مي گه نانازي برنامتو كي ميزاري. گفتم الان كه مر*يم نيس ميزارم بياد بعد!! اونم كلي ذوق مرگ شد. اساسن زنگ زده بود بفهمه بدون خواهرش دوره مي گيرم يا نه!!
مامانم اينا امروز به سمت مشهد حركت مي كنن.قراره بيان اينجا از اينجا برن كه هنوز نيومدن مثلن مي خوان ازم خوداحافظي كنن، قرار بود صبح زود حركت كنن ها!! اين صبح زودشونه. ساعت ۱۱ و نيم زنگ زدم به مامانم مي گه داريم صبحانه مي خوريم.گفتم تا شما حركت كنين شب مي شه ولي توي دلم منتظرشونم. ساعت ۳ هم كه منتظرت مي مونم كه بياي و بريم خونمون.
قربونت برم كه ازت بي خبرم. ساعت ۳ منتظرتم. دوستت دارم. بوس بوس![]()
همين الان برق اومد تا حالا قطع بود كلافه شديم از گرما. اين رستميه هم كه به قول جناب گ رفته توي فاز عرفان از صبح هر چي باهاش تماس ميگيرم جواب نمي ده. فكر كنم سر به بيابون زده. همه همكارام امروز اومده بودن سراغشو مي گرفتن. تماسم گرفتن هر كدوم جداگانه ولي اينگاري اب شده رفته زير زمين. فكر كنم اين خانم ح رفته مسافرت (مشهد) رستميه هم كه مغشوش!! سر به بيابون گذاشته.
ديروز و ديشب مخصوصن خيلي خوش گذشت.منم تا صبح شاهد دست و پا زدنت بودم الهي كه فدات بشم همه پشه ها ميان طرف تو هيچ پشه اي از من خوشش نمي آد. بامضي جون اگه هر شب بري دوش بگيري هم تميزي هم اينكه پشه ها جرات نمي كنن بيان طرفت.
عزيزم الان خونه اي حتمن داري درس مي خوني. ازت بي خبرم. توي همين روزا يه روز بيا اون فيلم توپه رو ببينيم با هم. ديشب همون يه ذرشم خيلي خوب بود.
الان مي گم همه جا شعارهاي سياسي نوشته. اين طا*لبيه مي گه من كه فقط اين رنگارنگ و ديديم.ديشبم اخبار مي گفت شعارهاي سياسي و عكس هاي خانوادگي و پارتي و ... دارن بلوتوث مي كنن توي سطح شهر، اگه هم پليس موبايل بگيره پدرشونو در مياره. چه حرفا!!!
ملت نون ندارن بخورن اينا به فكر چي هستن. فقط اينو بگم بامضي جون كه اوضاع حسابي بي ريخته. اين مرجم زنگ نمي زنه ازش خبري ندارم.ديروز مهو و ديدم خيلي خوب بود. دلم براش تنگ شده بود. همون ديروز ازم خداحافظي كرد نيست كه مي خواد بره تبريز و اردبيل... با خانواده شوهرش. نمي دونم يعني بهش خوش مي گذره؟!! حتمن اونا خيلي خوبن. خواهر شوهراشو كه ديديم خيلي هواشو داشتن. شوهرشم كه نمي زاره كسي به مهو چپ نيگاه كنه. مثل تو كه نمي زاري كسي منو اذيت كنه همش پشتيبانمي!!
خرسي از اينكه ديشب پيشم بوديو نذاشتي تنها بمونم ممنونم. از اينكه خيلي مراعات منو مي كني واقعن ممنونم. خيلي دوستت دارم و تنها خواهشم اينه كه دوستم داشته باشي و حاميم باشي تا دلسرد نشم.منم يه قولهايي مي دم.
دوستت دارم، قربونت برم. بوس بوس
الان ديگه حتمن سر كلاسي!! استاد بودن چه حالي داره مگه نه؟
الان داري پوست شاگرداتو مي كني.
درسته كه من عجولم و زود قضاوت مي كنم در موردت اما بايد به منم كه اينقدر حساسم حق بدي. الكي ييهو منو مي كشوني توي اتاقم مي گي رفتارت درست نيس. خب منم حق زندگي، تفريح و ... چيزا دارم. فكر كن منو كشوندي خونتون گفتي بريم باغ بعد ييهو منو بيدار مي كني مي گي بريم خونه ما.آخه تو بودي چه حالي مي شدي؟ مي دونم كه حساس بودن من به خالت و ... يه بهانه بود. بگذريم.
ماماني از اينكه تو همسرمي خيلي خوشحالم و از اينكه هميشه درك مي كني كه كي بهت نياز دارم و نياز دارم كه بياي دنبالم و بگي آماده شو بريم دور بزنيم و از اينكه درك مي كني چقدر دلم از تنهايي و سكوت به درد مياد. خيلي ممنونم كه منو درك مي كني و هميشه به وقتش مياي و منو از خلوتم مي كشوني بيرون. من درك مي كنم كه برات چقدر سخته كه بياي دنبالم و وقت ميزاري و خيلي هم زحمت مي كشي . مي دونم كه راحت نيست با اون همه خستگي بياي و بخواي خانموتو هم ببري دور بزنين كه روحيش عوض شه. من مي دونم همه اين كارارو به خاطر من مي كني. منم دوستت دارم.ديشب كه ديدمت خيلي خوشحال شدم. يه جور خاصي بودم. رانندگي هم با تو خيلي حال داد. دكور اتاقمو هم كه ديدي چه قدر خوب شده مي تونم حالا توش نفس بكشم. بيچاره اين مهمونامون كه مجبور شدن بهم كمك كنن. عزيزم من دوستت دارم. گاهي اگه ناخود اگاه موجب رنجشت مي شم بزار به حساب حساس بودن و بچه بودنم. تو منو بيشتر اذيت نكن.
اگه تو منو جلوي ديگران بالا ببري همونطوري كه هستم چيزي ازت كم كه نمي شه. امروز از صبح كه اومدم دارم جون مي كنم. خيلي كارم زياده. دارم كلافه مي شم. الانم يه دستم به تايپه يكي داره اين صورتحسابو چك مي كنه تازه يه چشم به مانيتوره يكيش به طا*لبيه كه زيردررويي نكنه و يكي هم قرض كردم دارم هي به تقويم نگاه مي كنم و اين صورتحسابارو چك مي كنم. از صبح خيلي كار داشتم.
امروز شايد برم بازار. شايدم بيام ببينمت. دلم برات تنگ شده. اتاقم خيلي خوب شده. الانم دارم به اين رستميه زنگ مي زنم لعنتي همش اشغال مي زنه. اعصابمو بهم ريخت. اه
خيلي پشتم درد گرفته از بس پشت سيستم چشام به مانيتور بود. يه بارم بلند نشدم.
ماماني اين حرفت كه گفتي هميشه در نبود من پشتيبانم هستي خيلي به من اميد داد. راستش انگيزه اي ديگه نداشتم. بازم با انگيزم كردي. همش فكر مي كردم چرا اينقدر جواب خوبي هاي من بديه؟
از اينكه ديشب اومدي و بغلم كردي، بوسيدي منو و بهم اميدواري دادي خيلي خوشحالم و احساس مي كنم خيلي منو دوست داري. عزيزم از اينكه منو تو همديگرو داريم خيلي خوشحالم. خيلي هم دوستت دارم.
همه دارن مي رن و من اينحجا هنوز نشستم. زودتر ميزمو جمع و جور كنم كه منم برم. دوستت دارم خرس نازم
مي بوسمت. ماچ ماچ
خیلی خوشحالم از این که نمی بینمت. چون همیشه فاز منفی داری و به منم انرژی منفی می دی. همیشه ازم خواستی انتقاد کنی و خواستی لال شم تا تو حرف بزنی.همیشه از حرف زدنم، طرز رفتارم مي خواي ايراد بگيري و خودتم مي دوني كه اصلن چيزي كه مي گي درست نيست و فقط مي خواي كمبود هاي خودتو جبران كني.هميشه مي خواي بگي از همه برتري در صورتي كه هم خودت و هم من و همه مي دونيم كه اينطور نيست.اگه هم من بهت بها مي دم واسه خودمه. چون ديگه واقعن در مقابل همه دوستام و فاميلام و ... كم اوردم. خودت كه وضع همه و مي بيني.
منو روز تعطيل از سر ناهار مي كشوني خونتون واسه ناهار كه بعد بريم خير سرمون تفريح بعد كه رفتيم ميگي برو بخواب. مگه من علاف تو ام. خونه خودمون كلي سرگرمي داشتم. روز جمعه منو خراب مي كني واسه اون خوانوادت؟! همونايي كه يه جشنم نتونستن برات بگيرن.تو رو ناخن چند تا بچه ديگشونم حساب نمي كنن؟ فقط كارگرشوني.اون بگه من ورم درد مي كنه تو بايد بپري زنتو بزاري بري واسه طرف ساز بزني كه ...ش دربياد. تو كه هنوز ماماني هستي،بزرگ نشدي، تو كه استطاعتشو نداشتي بيخود كردي زن گرفتي. منم يه ارزوهايي داشتم واسه خودم.سر هر چيزي من بايد از همه كمتر باشم؟ به من چه كه خواهر جنابعالي خير سرش ۱۰۰ سال مي خواد كنكور بده!! چرا منو كشوندي اونجا؟بابات كه مي خواد منو ببينه انگار عزرائيلشو مي خواد ببينه. بقيتونو هم كه ديدي؟ نمي دونم چرا مي خواي اينقدر منو جلوي اونا سبك كني. اگه من واسشون كادوي تولد مي خرم يا مي خوام بهشون محبت كنم يعني باج سبيل مي دم بهشون؟!! واسه بابات كادوي تولد گرفتم چه باجي مي خواستم بدم. جز اينكه سادگي و مهربوني خودمو نشون مي دم و مي خوام محبت كنم. خيلي ديگه داري انسانيت از خودت نشون مي دي!!! راست هم مي گي من اگه بخوام خرجي كنم چرا واسه خانواده خودم نكنم.ديگه خسته شدم هر جا خواستيم بريم و رفتيم حالمو بد كردي. الانم نمي دونم ديشب چرا اونطوري بودي. واقعن درك نمي كنم مشكلاتت توي خونه چه ربطي به من داره؟ يعني چي كه مياي منو مي كشوني توي اتاقم هي انرژي منفي مي دي. اصلن تو كي هستي؟ واسه چي بدون اجازه از توي اتاقم سي دي و كتاب برميداري بدون اطلاع؟ تا حالا كي من اينكارو كردم؟ا همينه كه مي گم خونتون عادت دارن هر كي به هر كيه. هر كي دوست داره مياد بدون در زدن يه جيزي بر مي داره. نه بابا جون اينجا اينجوري نيس. خونمون هيچكي به وسايل يكي ديگه دست نمي زنه. چه اون طرف تو باشي كه تويي چه فردي مثل پدرم باشه كه خيلي برام عزيزِ
ازت خسته شدم
بزار يه كمي راحت باشم. دور از تو
خسته ام ازت داره بدم مياد
نزار همه چيز خراب شه
همين
تو برو پی پیشرفتت منم همین کارو می کنم. هر چی هم که مانع بشه نتونم پیشرفت کنم از سر راهم برمی دارم. حتی شده تو رو
بای جناب خرسی روانپاکیان
مرسي كه ديشب اومدي و مرسي كه امروزم اومدي دنبالم و مي خواي غروبم بعد كلاست بياي بريم بيرون دلم وا شه!!! من فدات بشم كه ديشب پنجره اتاقم باز بود پشه ها حسابي نازت كردند.
ماماني خيلي احساس بديه كه ادم ليسانس داشته باشه و مجبور باشه دوباره كنكور بده.
چقدرم سخت بود ولي. به خدا. هر چي تونستم شانسي زدم. از اونجايي كه با مرج اينا چندبار اين شانسمونو توي تست زني امتحان كرديم مي دونم كه همه درسارو منفي ۳۲ ميارو و مردود علمي قبول مي شم. البته سوالاي رياضي فيزيك سخت بود. تجربي راحت تره. به پاريكال بگو قصه نخوره!!فردا قبوله. مي دونم حتمن امروز دلش درد مي كنه يا بازم داره كمبود محبتهاشو با خودشو زدن به مريضي جبران مي كنه!! ولش اصلن به من چه.
ماماني من فداي اون روي ماهت بشم كه امروز كلاس داري. صبح هم زود بيدار شدي. كلي هم واسم از اين ميوه ها جدا كردي .پست قبليمو هم خوندي ناراحت شدي!!
امروز يه جوريه دلم!!۱ ديشب يه ليوان دوغ از قبل مونده بود توي يخچال قبل شام خوردم فكر كنم مونده بود. هميشه ماست چكيده هم مي خورم همينطور مي شم. حس بديه!!
خرسي ماماني من ! الان اينجا نشستم در حاليكه امروز همين امروز كه اومدم فهميدم اين ديو* سالار خنگوله بازم گند زد(همكارمون) چه گندي. فكرشو بكن رئيس بيمارستان شهيد بهشتي اومده بود مي خواست ازش شكايت كنه. بس كه چرت و پرت مي نويسه. هنوز اون نرفته بود كه يه اقاي ديگه هم اومد با كلي مدرك و ...
عزيزم من بايد برم .يه كمي كار دارم بعد مي رم خونه. فدات بشم. بوس بوس![]()
ديروز خيلي خوب بود. از اون لحظه اي كه ديدمت. تا نمايشگاه، تا خونتون و خونه ما، فقط اون يه تيكه از خونه عمه تا خونه ما يه كم بد خلق بودي و توي حياط ما كه حرص دادي منو.
عزيزم من نمي تونم زياد منتتو بكشم كه. هر كس يه شخصيتي داره و تو نمي توني منو تحت هيچ شرايطي تغيير بدي. امروز صبح هم كه اون منگولتينابازي هامون خيلي جالب بود.ساعت ۹ كه اومدم سر كار(شديدن بي انضباط شدم). در ضمن اولين روز كاريتو هم تبريك مي گم.كه ديروز بود. الانم زنگ زدي مي گي ديشب هر چي بوس كري منو تصنعي نبوده.
ماماني كادوتم خيلي خوب بود. مخصوصن از اينكه يه مرد بتونه اين همه سليقه توي بستن كادو به خرج بده خيلي خوشم مياد. از اين كه همسرم خوش سليقه هست خيلي خوش حالم. خرسي از اين كه استاد شدي چه حسي داري؟ مارو تحويل مي گيري؟ قربونت برم كه هنوز هيچي نشده خيلي خودتو تحويل مي گيري.
فدات بشم كه تريپ استادي ميزني من حال كنم. الان فاطي اس ام اس داد كه برنامت چيه؟ گفتم ۲۱ و ۲۰ تير نمي شه. يا بايد همون ۲۷ و ۲۸ تير باشه يا بيفته ۳ و ۴ مرداد. در هر صورت دوست دارم تولد هم بگيرم.همه كار ما رو اين وفات خراب كرد. يه روز تولده يه روز وفاته خسته شدم.
نمي دونم هم چيكار بايد بكنم. يه دو روزي در خدمتتون نيستم بامضي جونم ديگه. حالا اين دو روز كي ميشه معلوم نيس.
عزيزم!! من دوست دارم همسرم رمانتيك تر باشه. اصلن اول ها تو اينطور بودي كه من قبولت كردم ديگه!! الان ديگه پير شدي. من دوست دارم همسرم هميشه روحيه منو درك كنه و منو بشناسه.آخه من يه شوهر معمولي و عادي دوست ندارم. نه اينكه تو معمولي و عادي باشي ها نه!! يعني تو بايد يه كمي غلظت رمانتيك بودنتو بيشتر كني. اون وقت مي بيني كه منم مهربونتر مي شم. زندگيمون شيرين تر مي شه.
از اين كه اينقدر رك و راست بهت مي گم چطور باشي واسه اينه كه اگه تپش جام جم امروزو خونده باشي نوشته بود كه زنه چون فكر مي كرد مورد بي توجهي همسرش واقع شده با دوست همسرش زدو بند مي كنه و اونو مي كشه. حالا مشكل ما اينقدر شديد نيس كه من بخوام خداي نكرده مرتكب قتل بشم. فقط مي گم بهم بي توجه نباش. همش فكر مي كنم در عين بي توجهي رفتي واسم كادو گرفتي بعد مي گم نه اگه بي توجه بود اونجوري كادوپيچش نمي كرد. بعد مي گم رفته دقيقه نود يه چيزي گرفته كه دست خالي نباشه بعد مي گم كه نه بابا پس كي كادو پيچيده. ببين من چقدر حساسم. اين حساسيتمو درك كن ديگه.عزيزم من خيلي دوستت دارم و مي بوسمت. هميشه دوستت داشتم. درسته كه خيلي اذيتم مي كني ولي مي دونم كه مشكلاتت زياده و اعصابت هم به هم ريخته. در كل مغشوشي
مي دونم هم كه اگه وضعيت ماليت بهتر بود حتمن واسم سنگ تموم مي ذاشتي در هر صورت من همينجوري دوستت دارم. رفتارت برام مهمتره.
من برم. ديگه دارم خيلي پرت حرف مي زنم. دوستت دارم. بوس بوس
امروز روز زنه! مباركم باشه. مي دونم كه ديشب خيلي موندي تا ساعت ۱۲ بشه و بهم تبريك بگي ولي امروز صبح تا حالا منتظر زنگتم كه زنگ بزني و بهم تبريك بگي.شايد پر توقعم. شايدم داري به حرفي كه زدي عمل مي كني و مي خواي ازت متنفر شم. بابا من بيدي نيستم كه با اين بادا بلرزم.
اِ از كجا متوجه شدي.بهم زنگ زدي. ولي اينقدر اس ام اس دارم كه بايد بهشون جواب مي دادم. الان سرم خلوت شده. دارم دوباره مي نويسم. به مامانتم زنگ زدم. تو هم كه زنگ زدي بهم.به عمه جونم هم زنگ زدم.به خالتم زنگ زدم كه خونه نبود. خواستم بهش تبريك بگم!! چقدر مهربونم نه؟
امروز كه داشتم ميومدم روبروي جامجم استادمو از دور ديدم. باهاش يه درس سه واحدي داشتم. تا خواستم خودمو بهش برسونم اون رفت. خيلي دلم سوخت. دوست داشتم ببينمش.خيلي استاد خوبي بود.از اين ادم هايي بود كه خيلي دست دانشجوهاشو مي گرفت واسه كار و ادامه تحصيل و ...
از اينكه زنگ زدي مرسي.اولين ساليه كه رسمن زنت شدم و تو روز زنو بهم تبريك گفتي ولي خيلي از اين بابت ناراحتم كه مثل سالهاي گذشته شور و حال نداشتي.به همين زودي پير شدي.
در كل خيلي طلبكارانه زنگ زديو بهم تبريك گفتي عيبي نداره!!
توي دلم خيلي غمه ولي اين توانايي رو دارم كه پنهونشون كنم. از حركت ديروزت خيلي دلگير شدم. خيلي خيلي زياد. نمي دونم چرا بايد سرنوشت من اينطوري باشه. حداقل به خاطر امروز كه مثلن روز ماست مي تونستي ...
اينم از شوهر من با اون همه ادعا ...
من برم!!حسوديم مي شه به خيلي ها!! الان تك زنگ زدي!! اينا چه فايده وقتي دلم شكسته!!
كاش منو و احساس منو درك مي كردي. اونوقت شايد اينطوري نمي شد.
فكر كنم امروز من غمگين ترين همسر دنيا باشم.امروز هر كي به من زنگ زد از خوشحالي ذوق مرگ شده بود ولي من همش پكرم.
خيلي ازت ناراحتم.نمي تونم ننويسم اينو.
ولي تا كي دوستت دارم؟!!!
دوستت دارم. بوس
باي
امروز یه جور خاصی ام. حال ندارم. از صبح هم اینجا الکی بیکار نشستم. یه کمی هم عصبی هستم نمی دونم چرا. عجب گیری افتادیم ها.
۲۵ تولدمه که همه می گم فرداش چون روز پدر و و ولادته شاید عروسی دعوت باشن شاید بخوان برن خونه باباهاشون و شاید ... نمی تونم تولد بگیرم. تازه مدل تولدمونم که یه تولد از ساعت ۶ غروب امروزه تا فردا شب.(دوره دخترخاله ها) . گفتم پس ۲۷ و ۲۸ این ماه بگیرم دیدم فاطی می گه ۲۸ وفاته.آخه ما باید چیکار کنیم با این همه تولد و وفات. گفتم پس ۲۴ و ۲۵ مرداد می گیرم دیدم می گه مری می خواد واسه نیو*شا ۱۷ مرداد تولد بگیره یعنی می شه ۱۷ و ۱۸ مرداد. اینم که به فاک رفت. من نمی دونم الان چی کار کنم. ماکارونی هم که میگه تا ۱۰ مرداد تبریز باید بمونه اسکیل لب داره!!! یه درس پزشکیه یا داره دودرش میکنه نیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با الف شاید می خواد باشه. طفلکی نمی تونه ازش دل بکنه...شاید همون ۲۵ مرداد گرفتن به من چه نیو*شا خره می خوا ۱۷ مرداد تولد بگیره. من چیکار کنم؟!!
امروزم که می خوایم بریم خرید کنیم واسه مامانامون تو میگی دیر میای میخوای بری تدریس کنی و ... تازه دارم از تلفن اینجا زنگ می زنم اونوقت تو از من جدول ضرب می پرسی... بیشتر عصبانیتمو تشدید کردی...
دیروز ولی خیلی خوش گذشت. بیچاره پیما*ن چقدر پیاده شد واسه یه شام دادن به ما!!! ولی خیلی خوب بود. فکر کن یه شبانه روز چیزی نخوری بعد مثل گرسنگان اتیوپی بیوفتی به جون کباب بختیاری و سلطانی و ... دیشب داشتم می خوابیدم یادم اومد زیتون پرورده نخوردیم ها!!!
در کل دیروز باغتون هم خیلی خوش گذشت. مامانی من خیلی دوستت دارم. یه روز رویایی بود. فکر نمی کردم اینقدر خوش بگذره.
راستید دستت درد نکنه سیستم انگل همگانیو راست و ریست کردی فعلن. جونش به اینترنت وصله. بیچاره الان چی می کشه.
الان حتمن رفتی خونتون دیگه. خیلی دوستت دارم. بوس بوس بوس![]()
الان دوباره ییهو کار ریخت روی سرم. ماکارونی هم اس ام اس داد می خوای تولد بگیری بگیر عیبی نداره من نیستم. خودم الان دلم نمیاد. ۲۵ مرداد می گیرم که شناسنامم به همین تاریخه. واسه مرخصی مادر گرامی بنده. بالاخره این تاریخ تولد شناسنامه ای به دردم خورد.
من فداي اون نگاهت بشم كه ديشب اون همه خشم آلود بود. مثلن اومدي قاچاقي بريم بگرديم دلمون وا شه، چي شد؟ آقا توهم پيدا كرده سر من خالي مي كنه. عزيز من اگه من تو رو از سر شام كشوندم پاي تلفن منظورم اين نبود كه تو پيش خالت نباشي!!! به من چه. من با خالت مشكلي ندارم. درسته كه ازش خوشم نمي اد و خيلي لج درار و از خود متشكره. خيلي هم خودشو عقل كل مي دونه ولي اين سبب نمي شه كه بخوام تو رو از شامي كه مامانت هر يك سال نوري درست مي كنه محرومت كنم. بابا من فكراي بلندتري اون لحظه توي سرم بود. به پيشرفت و ... فكر ميكردم خواستم تا داغ بود بهت بگم. بعدشم كه به همكلاسيم زنگ زده بودم مي خواستم در جريان باشي.
بامضی خیلی کج فکر و متوهم شدی ها!!!مرد حسابی آخه مگه دیوونه ام.؟
آخه من چرا بايد دلم نخواد تو در كنار يه زن چاق شكم گنده مطلقه كه صداش مثل جيرجيرك توي گوش ادم مي پيچه و هي منم منم مي زنه و از كارهايي كه كرده و نكرده تعريف مي كنه و هي خودشو بالابالا مي بره و در ضمن خاله جناب عالي هم هست (اينطور كه معلومه توي فاميلتون در نوع خودش بي نظيره) شام بخوري؟ عزيز من، من باهاش مشكلي ندارم.اون خودش چون زندگي خودش و دخترش از هم پاشيده شده چشم نداره زندگي تو و منو خوب ببينه. همش مي خواد خودشو آدامس كنه تنت كه مثلن من ناراحت شم. به گور باباش. من كه ناراحت نمي شم.
زنيكه يه پارچه گره گوري كه براش كادو آوردن توي بله برونم مي ده بهم كه نمي دونم به درد دستمال آشپزخونه مي خوره يا پارچه لباس كلفتهاست؟ گذاشتمشون ته كمدم كه به يه مناسبت تعريف نشده بندازم جلوي دختراش. به منت اون پارچه چپرتي من كه نبايد احترامشو بيش از اندازه نگه دارم اون هي لج در آري كنه.!!!!
اصلن خر من از كره گي دم داشت ها دمش كوتاه بود. خاله نداري اوني هم كه داري اينطوريه.حالا واسه همين زنيكه خپل مياي شب منو خراب مي كني. لعنت به هر چي خودپرست و خودخواه.
خيلي دلم مي خواد اون خاله كه خيلي سنگشو به سينه مي زني بشه الگوي من تا فردا بچتو بفرستم دارقوزآباد تا خودم عيش و نوش كنم و هر شب با يكي باشم. خيلي دلم مي خواد بگي اون زنيكه رو قبول داري تا بشه الگوي من. اسطوره ي من. تا ببيني چطور پرستشش مي كنم و ياد مي گيرم چطور زنگي خودمو و ديگرونو واسه اميال خودم خراب كنم.
حالا!! عزيزم خسته شدي. امتحاناتم كه تموم شد به قول خودت به پوچي رسيدي. عيبي نداره پاشو از امروز شبكه رو تمرين كن. نمي دونم بعد از ظهر همو مي بينيم يا نه!! من هميشه دوستت دارم كاري هم به كار خانواده و اطرافيانت ندارم. چون همشون يه جورايي ضربه بهم زدن. بسه ديگه!!!
بازم خرم كه دارم دنبال روز تولد كنا و دختر مهربون مي گردم كه بهشون كادو بدم. راستي امروز حقوق گرفتم دو تا كارت هديه پارسيانم گرفتم كه فكر مي كنم به مناسبت روز زن بود.
يه جورايي ام. توي دلم از اون اشوب مخملي هاست. ديشب هم خواب ديدم منو نمي دونم كي بوديم يه جايي كه چادر سرمون بود و از يه جايي داشتيم مي رفتيم يه جاي ديگه. كلن تريپ سر كار و محجبه اي بوديم. رفتيم توي تاكسي سوار شديم اول يه خانمه نشست بعد يه دختره و بعدشم من. البته يه جاده خارج از شهر بود رانندشم يه دختره بود كه خيلي خوش تيپ بود. بغل دستي من دوستم بود. توي راه يه پسره سوار شد كه سنشم زياد نبود. دختره كه راننده بود هي ادا و اصول در مي اورد. خوشگلم بود. ناخن هاي خيلي نازي هم داشت. لاكشم آجري كم رنگ بود. بعد وسط راه اين پسره سرشو مي زاره روي شونه هاي اين دختره كه رانندهه. دختره هم اصلن شكايتي نمي كنه و فقط مي خنده ميگه داري دماغتو پاك مي كني. بعد پسره هم كه هي داري كيف مي كنه. بعد يه جاي خالي داشتيم نمي دونم كجا بود ولي دااشتيم. يه دختره با لباس كارمندي مياد وسط جاده رانندهه سوارشنمي كنه.اونم دنبال ماشين تند تند مياد اما رانندهه محلش نمي گذاره. نگو دوست دختر اون پسره بود. من خيلي ناراحت شدم. بعد صبح شد و بيدار شدم. اين ديگه چه خوابي بود. ديشب همش از توي اتاقم صدا ميومد رفتم اتاق مامانم خوابيدم. اين خوابو هم توي اتاق مامانم ديديم!!!
من برم عزيزم. خيلي كار دارم. عمه هم الان زنگ زد. چقدر زنگ مي زنه!!
قربونش برم. بس كه منو دوست داره. به اين ميگن عمه كه همش به فكر منه!! خداييش براش بميرم كم نيست؟
عزيزم من برم. تا برنامه بعدي خدا نگهدار.
لاو يو وري وري ماچ
امتحاناتو دادي تموم شد خسته نباشي. به سلامتي. ايشالا هميشه موفق باشي گلم.خسته شدي فدات شم.
هر روز به يه نوعي از منگولتيناها در مياي ها!!
بهت برخورد كه گفتم نمي آم باغتون؟. آخه خالتبه قول دخودت با اون فكر اقتصاديش پا مي شه از يه شهر ديگه واسه ۴ تا شليل و ... كلي هزينه ماشين و استهلاك و خستگي مي ده مياد مگه منم مثل اون بايد باشم. كلي كرايه بدم بيام بعد كلي خستگي و شايدم دعوا و ابروريزي واسه ۴ دونه شليل. اگه كسي منو بخواد منو نمي كشونه باغ اگه به فكرم باشه يه كمي به خودش زحمت مي ده مياره. چرا من بعد از سر كار خودمو خسته تركنم؟بعد منو تهديد مي كني كه چي؟ اگه نياي ميگم اونا بكنن ببرن. خب ببرن!! مگه تا حالا شما بودين؟!!! يا ميوه توي بازار پيدا نمي شه؟ نداده منتشو مي زاري؟ دست مهو اون همه۸ شليل نديدي؟ تازه اين ريسك هم وجود داشت كه اگه مي اومدم بازم باهام دعوا مي كردي. كم مونده بود جلوي اون خاله و دوستش با هم جر و بحث كنيم.
بي خيال.من بهتره تا يه وقتي با خانوادت رو به رو نشم. بهتره اينطور. اون از اينكه بابات مي گه دختر عقدي خودمو عمرن نمي زارم بره خونه شوهرش، اين از اينكه گفت از وقتي تو اومدي ... . اون از اينكه زنگ مي زنم پيشاپيش جنگ طلبه اصلن مرده!!بعدشم مياي مثلن مثل بقيه شوهرا نازمو بكشي مي گه خودتو سبك كردي و ... .ديگه اينكه ترجيحن نمي خوام چشم به بابات بيافته. ذاتن ازش خوشم نمي اد.همه مي گن پدرشوهرا خوبن من قبول ندارم. پس مال من چرا اينطوريه؟ اينم كم شانسيه ديگه شاخ و دم نداره كه!!!
ديشب رفتي تنها شدم. خيلي ترسيدم تا مامانم اينا بيان. از بالا پنجره آشپزخونه بيرونو نگاه مي كردم كه كسي نياد تو.
الانم دلم برات تنگ شده. اگه مي ري باغتون مواظب خودت باش. دوستت دارم. بوس.بوس
دوست ندارم اين چيزاي به اين كوچيكي مينمونو خراب كنه.واسه خاطر ديگرون منو اذيت نكن. او كي؟الانم مي دونم خسته بودي گرفتي خوابيدي. يا شايدم رفتي باغتون.
منم الان مي رم خونمون و نمي دونم فعلن چيكار مي كنم.
باي