تبليغاتX
نانازي بانو و آقا خرسي
نوشته های من برای خرسی جونم
سلام بامضي ناز و خوشگل خودم. چطوري عزيزم. خوبي فدات شم؟!!!

الان داري مي ري دانشگاه كارت شارژ دولت بگيري؟!! قربون اون زرنگ بازي هات برم. چه كيف مي كنم كه سر اين خل مشنگاي دولتي هم كلاه مي زاري گشاد!!

از وقتي ژولي مريض شده منم دل و دماغ نوشتن ندارم. همش مور مورم.الانم كه اينجا نشستم هر چند دقيقه يه بار يه سيخي مي زنه. ديشب خيلي خوش گذشت. بازاراي نزديك عيد خيلي ديدنيه. من عاشق شب عيدم و بازاراش.

ولنتاينمون هم كه خيلي عالي بود. مخصوصن شامي كه خورديم. دستت درد نكنه. كادوهاتم كه خيلي زيبا بودن. ببخشيد اگه من بد سليقه بودم عزيزم. خيلي اون لحظه رو كه توي اتاقم شمع روشن كرده بودم و آهنگ لاو استوريو گذاشتم و بعد تو اومدي توي اتاقم در حالي كه درو ديوار اتاقمو با كاغذهاي قرمزي كه روش نوشته بودم دوستت دارم خرسي  و بادكنك تزئين كرده بودم، با خودم مرور مي كنم. در حالي كه اهنگ مي زد منو بغل كردي و تا اخر آهنگ توي بغل هم بوديم. خيلي دلپذير بود. عاشقانه. همونطوري كه ميخواستم.

پارسال خيلي جالب بود. توي ماشينت كنار جاده داشتيم  كارت تبريكي كه بهت داده بودمو مي خونديم كه بهمون گير دادن. واي من چه ترسيده بودم. مرتيكه پول مي خواست  ما هم نداديم كارت ماشينتو مشخصات من و ... رو گرفت بي شعور پول خور. مي گم اين مامورا بدتر از همن. حالا امسال كه رسمن با هميم كسي بهمون گير نمي ده. واي هنوزم يادش مي افتم بند بند دلم مي لرزه. فكرشو بكن دوتايي داريم توي كارت تبريكو مي خونيم توي سكوتو و آرامش ييهو يه ماشين گشت  كلانتري بياد كنار ماشينت و با بيسيم زر بزنه مورد توي جاده فلان  ....

لعنت به اين ماشينا كه عينهوو درخت افقي همه جا مزاحم جووناي مردم مي شن. حالا اين كه يه جاهايي به درد ملت مي خورنم خب من منكر نمي شم. مثلن شبا كه مي خوابيديم آقا پليسه بيداره ما خواب خوش مي بينيم ....

منظورم اين اماكني ها و ...

واسه هميناست كه مي گم دوست ندارم آينده بچم اينجا خراب شه بايد بزنيم بريم اون دور دورا

من برم عزيزم كلي كار دارم.

آي لا خرسي

 هزارون تا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:5  توسط نانازي بانو  | 

سلام بامضي جونم.

اصلن من با هرچي غيرتي بازي و اين چرنديات كه ما ولنتاين نداريم و مال غربي هاست و ال و بل مخالفم. حرفم اينه من مي گم ما هممون انسانيم. علاوه بر اين كه مي تونيم از طريق زبون با هم ارتباط برقرار كنيم ، با نگاهمون، رفتارمون، حماسه هامون، سنت هامون، حتي با لبخندمون هم مي تونيم با هم ارتباط داشته باشيم.پس چرا بهمون مي گن ولنتاين نه!

پس چي؟!! جنگ خوبه؟ دعوا خوبه؟ هر روز توي سر و كله خودمون و هزار تا ملت بيگانه زدن خوبه؟

بچه كه بودم فكر مي كنم آمادگي  يا كلاس اول بودم . سر صف بهمون ياد مي دادن كه شعار بديم مرگ بر امريكا و اسرائيل و حالا چون اون زمان انگليسم به عراق كمك كرده بود توي تجهيزات نظامي كه عليه ايران توي جنگ به كار ببره مرگ بر انگليسم مي گفتيم. حالا من توي همون حال و احوال بچگي فكر مي كردم غير از مرگ بر ايران مرگ بر هر كشور ديگه اي حلاله يه روز مربيمون گفت فردا نانازي مي ره پشت ميكروفن و شعار مي ده كه بچه ها تكرار كنن. منم كه از بچگي مامانم پايتخت بعضي از كشورارو يادم داده بود و اسم كشورارو بلد بودم  به هيچ كدوم رحم نكردم. پشت ميكروفن رفتم و هي داد مي زدم مرگ بر امريكا، مرگ بر اسرائيل ، مرگ بر انگليس، مرگ بر آلمان، مرگ بر اتريش، مرگ بر فرانسه، مرگ بر مالزي و تايلند و هلند و مكزيك و ...

مامانم معلم همون مدرسه بود و داشت دو تا شاخ در مي اورد. مربيمون  اومد منو به زور از پشت ميكروفن اورد اينور  در حالي داشت از خنده مي مرد. مامانم داشت از خجالت اب مي شد طفلي

از بچگي توي مغزمون فرو كردن كه بايد با همه سر جنگ داشته باشيم. مثلن مسائل سياسي يه مملكت به بچه ۵ يا ۶ ساله چه ربطي داره؟!!!

حالا به كوري چشم همه اونايي كه با ولنتاين مخالفن من به خرسيم صميمانه تبريك مي گم. و مي گم كه واقعن دوستش دارم. از ته ته دلم.ماها چون عاشقيم عشقو مي فهميم. به نژاد و مذهب و مليت كاري نداريم. وجه مشتركمون عشقه كه هممون داريم.

پس هورا ولنتاين

هورا عشق

هورا خرسي

دوستت دارم ماماني.تو برام بهتريني.

هر چي پيش اومده گذشته حالا بايد بچسبيم به زندگيمونو اونو دوست داشته باشيم. از خودخواهيهامون دست برداريم و به خواسته هاي هم احترام بزاريم. دو طرفه.

دوستت دارم و روز عشاقو بهت تبريك مي گم. هزارتا ولنتاين با هم ايشالا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:44  توسط نانازي بانو  | 

سلام عزيزم

من بازم اومدم

خوبي فدات شم!

من از هر چي سرماخوردگي و آبريزش بيني و گلودرد و ... بي زارم. خيلي احساس بدي دارم الان. از يه طرف گوشم هم از بيرون و هم از درون درد مي كنه و از طرف ديگه بيحالم. دو تا انتي هيستامين هم خورم كه اصلن انگار نه انگار. اشك همينطوري داره از چشام مياد بيرون.ديروز هم كه رفتم خونه خيلي بي حال بودم ديدم خاله اينا و بچه ها و دراز به دراز توي حال و پذيرايي خوابيدن. ما ريا و فاطي توي حال بودن و داشتن زير پتوپچ پچ مي كردن در حالي كه سه تا جقله كنارشون خوابيده بودن. بعدشم كه نا.هيد اومد و يه كم شلوغ بازي در آورد.رفتم توي اتاقم درو بستم و يه ساعت خوابيدم. حالا اين كيا.ن هي ميومد در ميزد دستش به دستگيره نمي رسيد كه درو باز كنه بياد توي اتاقم.قبل رفتن مهمونا اون بلا رو هم سر گوشام آوردم تازه مي خواستم گوش چپمو سه تا سوراخ كنم. خوب شد كه اينكارو نكردم. فكر نمي كردم اينقدر ناراحت بشي خرسي تنبله! مگه چه جوريه. به خدا خيلي خوشگل شده. حالا مگه يه سوراخ با دو تا سوراخ چه فرقي داره.مي دونم اين هفته موهامو بدون اطلاعت كوتاه كردم ابروهامو نازك كردم. بدون اطلاعت گوشامو دو سوراخه كردم. مي دونم كه ازم ناراحتي . ديگه اين كارو نمي كنم. يعني قبلش حتمن باهات مشورت مي كنم. كاش ديشب بودي. البته شلوغ پلوغ بود اما اگه بودي راحت تر بودم.

ماماني الان رفتي دانشگاه حتمن نمرههاتو هم مي گيري.الان منتظرم برم خونه يه جوشونده اي چيزي بخورم بلكه بهتر شم. مي بيني كج شانسي منو؟!! حالا كه فردا تعطيلم سرما خوردم كه همش بايد استراحت كنم. ديشب يه خواباي اجق وجق ديدم كه نگو.

خيلي دوستت دارم. مي بوسمت. من برم كه يه كمي كارم زياده. مثلن مي خواستم مرخصي بگيرم زود برم خونه.

بوس بوس بوس

 راستی خرس جون بامضی من یکی که خیلی بی تربیت بود از جنس ماره (تاکید می کنم نر نه ماده) برام یه نظر گذاشت که خیلی  بی شرمانه بود. بازم می گم که اون طرف خیلی بی ادب بود. اه اه اه.

مامانی دوستت دارم. می بوسمت

من برم گلم. دوستت دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:12  توسط نانازي بانو  | 

سلام خرس ناز و كمياب  خودم!!!

چطور مطوري عزيزم؟!!

دلم برات تنگ شده. ديشبم كه شكو و فرهاد اينا خونمون بودن باز بيشتر دلم برات تنگ شده بود. نمي دونم چرا اين دختره هر چي راجع به پدر شوهرش مي گه اين فرهاده فقط مي خنده هي چي نمي گه!!! مثلن ديشب مي گفت اين پدرشوهر من عينهو خروسه بعد مامانم چشاش گرد شد داشت نيگاش مي كرد گفت واه خيلي دلش بخواد خروس باشه باز با خروس مي شه فسنجون درست كرد  با اون نمي شه  حالا اگه من بگم خدايي نكرده پدرشوهرم گل ميخكه تو ميگي واه اون گل رز مي باشد چرا گفتي ميخك.يعني پدر من ميخ دارد؟!!! شوخي كردم بابا مي دونم الان توي ابروهات يه گره گنده افتاده

حالا اون شوهرشم فقط نيگاه مي كردمي خنديد.

ديروز رفتم بازار جات خيلي خالي بود.كاش تو هم مي تونستي بياي. فردا هم كه مي خواستيم بريم بيرون هوا داره باهامون لج مي كنه!!! امروز حتمت حتمن خيلي درس بخون.ماماني يادم رفت مجله هنر آشپزي بگيرم. ماريا مي گفت توي اين شماره چيزاي خيلي جالبي داشت. اگه بيرون رفتي  مي گيري برام؟!! البته الان ديگه حتمن حتمن تموم شده!! مي خوام مشتركش شم. اخه خيلي چيزاي خوبي داره.

خودم تا حالا هيچي ازش درست نكردم ها ولي دوست دارم يه بار با هم بشينيم يه غذايي از توش انتخاب كنيم و بعد درست كنيم. با هم لذتش بيشتره

تصميم دارم يكي از بزرگترين آرزوهامو عملي كنم. البته اگه پدرم يه كمي ياريم كنه. تصميم گرفتم كارمو ول كنم و يه استخر پرورش ماهي بزنم. با يه خونه ويلايي كنارش و بعد گسترشش بدم بشه يه مجتمع رفاهي تفريحي همراه با استخر قزل الا. شايدم خاوياري!!

پس ارشدم چي ميشه؟!! حالا بزار ببينم چي مي شه. اگه تا آخر فروردين اين ارزوم قدمي جلو نرفت ميزارمش كنار مي چسبم به ارشد.پريودم كه نشدم دپرسم

صبح چشمم مي پريد. اين  طالبيه اومده بود چند تا پوشه ازم بگيره داشتم بهش مي گفتم بره پايانه ها پيش فلان مرتيكه  فاكتورو بده به بهمان مرتيكه كه ديدم چشمم داره مي پره بدجور

مثل اينايي كه تيك دارن. خيلي سعي كردم معلوم نشه. يعني هي با دستم با چشمم بازي مي كردم. عينهو اين مونگولاسيونا. واي الانم كه يادم افتاد باز اينگاري مي خواد بپره.

من برم عزيزم خودمو سرگرم كنم كه  يام بره پريدن چشم چي بود!!!

خيلي دوستت دارم. مي بوسمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 10:27  توسط نانازي بانو  | 

سلام خرس ناز من

دیشب خیلی نالاحت شدی گلم؟!!! نتونستی بخوابی؟!!! فدات بشم که اینقدر من بدم. مثلن یه مسئله ای توی خونمون پیش بیاد تو که نباید تقاصشو  پس بدی!!!!!!!!!!!

می دونم که بازم خیلی ... هستم. با این رفتارام عینهوو جینگیلو قزی  شدم هی قرقروو و عصبانی و از همه دنیا شاکی!!!

 میرسی عزیزم که خرس خوبی هستی و منو درک می کنی. بعدشم داشتی از دستشویی می مردی اما نرفتی و پیش من نشستی تازه سر صبحی هم یه حالی بهم دادی 

من عاشقتم

می دونستی؟!!!

اوناییو هم که توی سیستمم خوندی مال وقتی بود که خیلی ناراحت بودم. اخه هیچکی به فکر من نیست. می بینی که خودت!!!! تو هم که به فکر من نباشی من خیلی احساس تنهایی بهم دست می ده و اونارو می نویسم( با حرص ) ولی دوست داشتن یه طرف ماجراست و این چیزایی که تا اخر عمر باهامه یه چیز دیگه.

من تا ابد عاشقتم. می خوام به منم توجه کنی و دوستم داشته باشی.

می بوسمت. خیلی ماه و مهربونی. وفادارتر از تو فکر نمی کنم پیدا بشه. اینارو خوب می دونم.

و اینکه من برات

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 13:10  توسط نانازي بانو  | 

سلام خرس من

خوبي عزيزم؟!! امتحان داري الان حتمن داري از استرس تلف مي شي!!عيبي نداره بامضي !من برات دعا مي كنم .

ديشب كه رفتي منم يه دوش گرفتم و خوابيدم. ساعت حدودن ۳۷ دقيقه بود كه از دوش اومدم. متاسفم كه اين همه راه كشوندمت واسه بنزين. ايشالا امشب جبران مي شه!! راستي امشب يادت باشه  مداركو از پدرم بگيري واسه بانك. او كي؟!!

تو هم كه وامتو گرفتيو ديگه كم كم بايد بريم واسه جشنمون خريد كنيم متعجبم از اينكه پدرت اينا اصلن به روي خودشون نمي ارن كه يه حرفايي زده بودن. نكنه جشن منو به شوخي گرفتن. بازم اين مهريست يعني؟!!

عزیزم بازم به این گامبو بنزینیه زنگ زدم . گفته امروز بهم زنگ می زنه. اگه زنگ نزد بدجور باهاش تا می کنم کاراشو میندازم عقب خلاصه می دونی که نانازی بد بشه چی می شه دیگه!!!

باید بزاره بره. بهشم التیماتوم دادم!!!

یه چیزی بگم؟

دلم برات تنگ شده!! بهت زنگ زدمی یعنی داشتم زنگ می زدم.یهو یادم افتاد قراره تقلب کنی با موبایل اگه الان صداش در بیاد لو می ری فوری قطع کردم که اگه سمندون می خواد بهت با  اس ام اس  تقلب برسونه بتونه راحت تر اینکارو بکنه. تو هم که اونقدر استرس داشتی که یه تکزنگ هم نزدی که بگی رسیدی

راستی اگه امروزم نشد بنزین بگیریم بهت خبر می دم. امیدوارم اینطور نشه چون دیگه واقعن می فهمم سر کار بودم و برای اون گامبو هم بد می شه.

من برم عزیزم

دوستت دارم.می بوسمت!!!

این پستو ویرایش کردم اولش کلی چیزای بد نوشته بودم واسه همینه که می گم الان سر جلسه امتحانی. آخه منم ادمم. جشن می خوام .

حسرت همه چی که نباید توی دلم بمونه

من برم که الان دعوا می شه

فعلن عزیزم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 9:56  توسط نانازي بانو  | 

هي بامضي جونم خيلي دوستت دارم

عاشقتم ها!!!!!!!!!!!!!!

اينارو يادت نره كه گفتم.

دلمم برات تنگ شده. مي بوسمت. ماچ ماچ.

جيگرتو بخورم خام خام

دلتو بخورم سيخ سيخ

من برم بوس بوس

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:3  توسط نانازي بانو  | 

سلام  خرسي درسخون من. خوبي عزيزم. فكرشو بكن يه روز تعطيل بدون تو چقدر مي تونه سخت باشه.

ديروز همش توي خونه كه خوابيده بودم و غروب دائي جونم اومد دنبالم منو برد خونشون كه احساس تهنايي نكنم. بعدشم كه حول و هوش ساعت 8 نا.هيد اينا، ما. ريا اينا و ع.لي اينا و خاله پريمو و احمد اقا اينا و خاله فخريمو و ... اومدن كلي شلوغ پلوغ شد. حالا مريم اينا و مهر. ناز اينا و بقيه اونايي كه پنجشنبه ديديشونم بودن. جات خيلي خالي بود عزيزم. ديشبم كه تا اومدم برات زنگ زدم.

حالا يه چيزي ديشب نصفه شب خيلي اتاقم سرد شده بود. اونقدري كه بيدار شدم. همونجور روي تختم نشستم ( توي عالم خواب و بيداري) بلوزمو از روي صندلي  گرفتم كه تنم كنم ديدم اِ چرا سرم توي يقه نمي ره. حالا هي به زور مي خواستم سرمو  توي يفه بلوزم بچپونم كلافه شده بودم.  اينا همش عرض يه دقيقه اتفاق افتادها!!!  بعد كه يه كمي هوشياريمو بدست اورم ديدم دارم به زور سرمو توي استينش فر مي كنم.  بلوزمو پوشيدم صبح كه رفتم جلوي اينه ديدم كه بلوزمو برعكس پوشيدم. مثل اينكه خيلي خسته بودم. امروز هم به زور از خواب پا شدم. الانم همش خميازه مي كشم.

خيلي دوست دارم زودتر اين ماه تموم شه كه اسفند بياد.می دونی چیه!! بيش از حد تصورت اسفندماهو دوست دارم. شايد واسه اينه كه به عيد و سال نو نزديك مي شيم. البته از اينكه امسال اسفند ماه زيباي من مي خواد بوي گند انتخاباتو به خودش بگيره خيلي ناراحتم. يعني كه چي !!!!

حالا قبلنا اين مستاجر پائينيمون يه بچه كوچولو داشت هميشه ميگفتيم مراعات كنيم كه صداي وق بچشون در نياد . اينم شايد  فكر كرده هنوز اونا هستن يا شايدم فكر كرده ما بچه داريم. شايدم فكر كرده بالشش بچست!!!

من برم بامضي جونم. درستو بخون امتحانتو خوب بده. منم دوستت دارم.

شاید امروز یه سر برم خونه پبریس اینا با مامان و ... . آخه پدر شوهرش خداي نكرده داره مي ميره!!

بمن البته بيشتر به خاطر ابولي دارم مي رم دلم براش يه ذره شده!!

دلم براي بامضي بيشتر تر يه ذره شده ها!!! فردا امتحانتو بده بريم دورزنون!!!

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 9:38  توسط نانازي بانو  | 

 بامضی جون یه چیزی یادم رفت بهت بگم عزیزم

دوست ندارم تحت هیچ شرایطی در مورد این قضیه به خانوانوادت یا اشخاص دیگه ای چیزی بگی خب!!!

اینا جز مسائل خصوصی خانواده ماست. دوست نداریم کسی بدونه که چی توی خونمون می گذره. اوکی؟!! اینم حقمونه.

از اونجایی که من اگه یه لیوان در روز بیشتر آب بخورم همه از طریق تو خبر دار می شن لازم دیدم این تذکرو حتمن بهت بدم عزیزم. البته اگه دیر نشده باشه.نالاحت نشدی که؟

بامضی تو هم می تونی اگه خواستی از این تذکرات به من بدی البته اگه لازم شد. که البته می دونی که  دهن من خیلی بسته تر از این حرفاست.

و یه مطلب دیگه اینکه اگه خانوادت خواستن با من تماس بگیرن یه ندا بده اینجور ضایع نشم. با یه قر و قمیشی سلام  کردم که طفلی طرف خودشو جمع و جور کرد خجالت کشید.  من که داشتم خفه می شدم. اصلن نفهمیدم چی گفت من چی شنیدم... بابا نکن اینکارارو!!!

من برم مامانی. دوستت دارم. بوس بوس بوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:23  توسط نانازي بانو  | 

سلام بامضي جون جون جوني من

اگه بدوني امروز چه سوتي  گنده اي دادم دهنت وا مي مونه. اون دفعه كه بهت گفته بودم يه راه حل جديد واسه چادر نذاشتنم پيدا كردم و اون اينكه تا سر خيابون نرسيده به اينجا بي چادرم بعد از اين پيچ كه مي خوام بيام اونور  واسه  امنيت بيشتر كه كسي از همكارام منو نبينن در يك حركت آكروباتيك چادرمو سرم ميزارم و مثل اين خانم هاي خيلي رسمي ميام دفتر تازه  سرمم بلند نمي كنم مبادا كه بفهمن من هموني ام كه تا دو دقيقه پيش چادرم روي شونه ها ولو شده بود و دستمو تاب مي دادم و سرمو 360 درجه مي چرخوندم همه چيزو تحت نظر خودم داشتم و هر از چند گاهي توي اين خيابون خلوته پشت جام جم  واسه خودم مي دويدمو اينگار نه اينگار كه خانمي شدم واسه خودم.اينكار روتين صبح من شده بود.

به خدا چادر گذاشتن خيلي سخته. همش وقتي مي زارم سرم شروع مي كنه به خارش. اينگاري سيستم دفاعيش چادرو دشمن مي شناسن. دست خودم نيس كه!!!

حالا ببين بقيشو. امروز داشتم طبق معمول واسه خودم تاتي مي كردم و اين چادر لعنتي هم روي دوش بنده بود. توي خيالات خودم  غرق بودم و اينكه اگه ارشد قبول شم چي مي شه چي نمي شه و ... به اين خيابون خلوته رسيدم. گفتم يه كمي قدمهامو سريعتر كنم كه يه كمي از اون كالري تلنبار شده كه به تنم آدامس شده بسوزه واسه همينم چادرمو توي دستم گرفتم.كيفمو گذاشتم روي دوشم از سر بلوار  اوليه شروع كردم به شمردن قدم هاي فيلي خودم. همينطور كه مي شمردم ياد  دانشگاه افتادم و صبح هايي كه تند تند آماده مي شدم و پله ها رو سه تا يكي مي پريدم ( آخه هميشه دقيقه 90 بودم). توي صف تاكسي دانشگاهم كه قربونش برم مجبور بودم عينهو دزدا هر دفعه خودمو به يكي بچسبونم  يا اول صبحي با يه خنده الكي برم از يكي كه اون اوايل صف بود ساعتو بپرسم آروم آروم باهاش حرف بزنم كه همه فكر كنن من با اونم.بعدش اگه عمليات با موفقيت انجام مي شد و آدماي اطرافم نمي فهميدن كه من با اون طرف هيچ صنمي ندارم تازه يه خان رد مي كردم.( خرسي خان يا خوان؟؟؟) خان بعدي اين بود كه تا مي خواستم اون همه سالن و طي كنم كه به كلاسم برسم استادم زودتر از من به در كلاس مي رسيد و چون اكثر استادهاي ما عقده اي بودن و بعد از خودشون در كلاس و مي بستن و كسيو راه نمي دادن مجبور بودم از ته سالن داد بزنم استاد ، استاد، استاد فلاني نظرتون را جع به فلان موضوع چيه كه من مي خوام تحقيق كنم درموردش. فكرشو بكن. بعد تا استادم نظرشو مي گفت مي گفتم ببخشيد وقتتونو نمي گيرم و بعد زودتر از خودش مي پريدم توي كلاس. دوستامم كه هميشه جاي منو داشتن مشكل جا نداشتم. حالا  توي هر ترمي واسه هر كلاسي 2 بار فقط مي تونستم اين روشو پياده كنم. آخرها هم كه ديگه لو رفته بودم. استادام مي گفتن خانم ناناز بانو نانازيان لطفن راجع به هر موضوعي كه مي خواين تحقيقات كنين بعد كلاس مزاحم شين. حاليشون نمي شد كه خواب سر صبح چه مزه اي ميده كه.

حالا بي خيال ادامه مطلب: من توي همين افكار و خاطرات گذشته بودم و هر از چند گاهي به خودم ميومدم كه دارم مثل  اين خنگولا با خودم مي خندم  كه ييهو ديدم يه ماشين  داره هي بوق مي زنه نيگاه كردم ديدم اين همكارم هست كه هميشه باهاش لجم بعد اكثرن جوابشو درست و حسابي نمي دم ، شيشه رو كشيد پائين كه بفرمائيد مي رسونمتون حالا يه نيگاه به من مي كرد يه نيگاه به اين چادر كوفتيم. حالا فكر كن من اصلن متوجه نبودم چه گندي زدم و ... گفتم نه خيلي ممنون راهي نمونده كه پياده روي مي كنم. حالا چي دو قدم مونده برسم ها. اين همكارمم كه خيلي ادعاش مي شه تازه يه كاست هم بيرون داده رفت( ماجراشو بعدن برات مي گم كه چرا با هم لجيم) منم همينطور كه داشتم مي رسيدم ييهو چشم افتاد به چادرم كه دستم بود. گفتم ا چرا اين دستمه واي واي چه گندي زدم امروز.تند تند عين اين فرفره چادرو انداختم روي سرم اومدم دفتر از اتاق اين مرتيكه خواننده هه هم رد شدم و اصلن به روي مباركمم نياوردم. اصلن به جهنم كه منو بي چادر ديدن. مگه اينجا استخدامم كه بايد چادر سرم كنم.

بي خيال . فكر نكني اصلن اين قضيه توي روحيم تاثير داشت و داره و الان داره مخمو مي خوره ها نه بي خيال بي خيالم.

خرس جون امروز بيا بريم بگرديم. دلم برات تنگ شده اينگار نه اينگار كه تازه ديدمت ها!!! فوري دلم مي گيره

دوستت دارم.من برم عزيزم ميبينمت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:32  توسط نانازي بانو  | 

سلام خرس ماماني من

واي چه خوب شد كه ديشب پيشم بودي تهناي تهنا منو نزاشتي بري.همين كه پيشمي خيالم راحته راحته از بابت همه چي ولي دلم برات مي سوزه آخه دو باره كه من تهنا توي خونه موندم و تو با اون همه مهربونيت اومدي پيشم ، عين اون دو بار بهت نيمرو دادم كه در كمال آرامش با هم سرو كنيم. جالب انگيز نيس؟ و من فكر مي كنم كه نه مطمئنم تو فكر كردي من چيز ديگه اي بلد نيستم كه درست كنم برات. بايد به حضور انورت عارض شم كه بنده همه چي بلدم از ماكاروني كه دوست داري تا قيمه و قورمه سبزي و فسنجون و پيتزا و لازانيا و بيف استرگانوف و انواع پاي سيب و كيك شكلاتي و ... . ولي رو نمي كنم كه انگشتاتو از دست ندي

 الان از سر كارم بهت زنگ زدم كه ببينم كجايي !! گفتي خونه دايي جونتي داري بر مي گردي خونتون. حالا اين دفعه كه خواستي بياي به مامانيم مي گم يه غذاي چرب و چيلي برات  درست كنه كه خاطره ي نيمرو خوري از يادت بره.البته ذرتم برات درست كردم ديگه اصلن يادم نبود.

 خيلي خوب مي شه اگه اين دفعه كه اومدي با هم بريم خونه پبريس . دلمم براي ابولي تنگ شده. امروز يه تصميمي هم گرفتم علاوه بر اينكه رشته ارشدمو انتخاب كردم و كاملن آدامس شدم و مي خوام قبول شم، مي خوام اون نقاشيه رو بكشم. انداختمش روي بوم ها ولي حسش نبود كه شروع كنم به كشيدن. سه پايه نقاشيمم شيكسته توي اسباب كشي به خونه جديدمون ديگه واقعن حسش نبود. اون نقاشي كه كنار شومينه گذاشتيمشو آخراش كه داشتم ترميمش مي كردم تكيه مي دادمش به صندلي خيلي برام سخت بود. زورمم مي اومد برم سه پايه بخرم و هم وقتشو نداشتم هم اوني كه من مي خواستمو نداشتن. خودتم كه بودي با هم رفتيم بخريم. اما الان يه حسي بهم مي گه قبل از اينكه واسه ارشد سال ديگه شروع به خوندن كنم، اول همه ي كاراي نيمه كاره ي خودمو جمع و جور كنم بعد استارتو بزنم فقط گاز بدم.

زياد اصرار نكن خونتونم نمي ام. اِاِاِ مي گم اصرار نكن خرسي. واي مگه با تو نيستم مي گم اصرار نكن من نمي يام خونتون آخه درسسسسسسس دارم

تو هم نيا زياد خب؟!!!!! آخه مي ترسم هم كتاباي منو خراب كني هم خودت قبول نشي هم نزاري من قبول شم. كلاسم مي خوام برم ها .اما نمي دونم كجا. اگه مي شد هر دو تامون يه جا ميرفتيم خيلي خوب مي شد. نه؟!!!

نمي دونم چراغ بادي اينا برگشتن يا نه!! حالا منتظر خودشون نيستم ها منتظر شله زردشونم. اونم چي خودم زياد اهل شله زرد و اين حرفا نيستم، چون تو دوست داري دوست دارم زودتر بيان خرسي جونم بخوره قوي شه بياد نانازيو با خودش اون دور دورا ببره

بامضي امروز خوندم توي روزنامه كه 50 درصد بليت هاي نوروزي فروخته شده. ما جايي نمي ريم؟ اگه جشن مشن قرار نيس بگيريم حداقل يه جايي بريم. دوبي آنتاليا كيش مالزي سنگاپور ايتاليا نيويورك لس انجلس لاس وگاسم بد جايي نيس ها. حالا خودت انتخاب كن.

من دوست دارم جشن بگيريم اينجوري اگه نگيريم تا آخر عمرم توي دلم مي مونه .دست خودم نيس خب!!! منم يه دخترم با همون آرزوهاي دخترونه. حالا اگه خواستن هزينه يه جشنو بدن برات چيزي بخرن مثلن پيش قسط يه ماشينو بدن و ... بحثش جداست. مي رم يه آتليه چارتا عكس مي ندازم و دلمو خوش مي كنم .وگرنه  مسافرتو بعد از جشنم مي شه رفت.بعدها

هر وقت اين بحث ها مي شه نمي دونم چرا عصبي مي شم پيش خودم. از اينكه چرا اصلن تو به اين فكر نمي كني كه منم يه دخترم يه انتظارايي دارم. يه آرزوهايي  هم داشتم. بگذريم ...

خيلي خوابم مياد.ديشبم كه بد خوابيدم تازه خواباي عجق وجقم كه ديدم اصلن حال درست و حسابي ندارم.البته اگه يه ساعت بخوابم رو به راه مي شم ها!!! خرسي حالا تو چرا اينقده خوابت سبكه. تا يه لحظه پا شدم  كه نفس بگيرم تو هم پا شدي. بينيم بعد از عمل به خشكي هوا خيلي حساس شده. داشتم خفه مي شدم.اتاقم گرم بود. فكر مي كردم  خسته اي توپم بيدارت نمي كنه. قربون  بامضي جونم برم كه اصلن خوابالو نيس.عزيزم اون عطري كه برام خريدي هي بوش مياد توي دماغم و همي تحريكش مي كنه و منم هي دلم مي خواد سرمو بزارم روي ميزو به تو فكر كنم

دوستت دارم. خيلي خيلي زياد دوستت دارم.

هميشه براي ايده هات و تصميم هايي كه مي گيري ارزش قائلم. مي خواي باور كن مي خواي نكن

مي بوسمت

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:26  توسط نانازي بانو  | 

سلام بامضي جون مهربونم!!! خيلي ديروز منو شرمندوندي.واسه كادوهاتم خيلي ممنونم. شامتم كه حرف نداشت.عزيزم دوست دارم اين مشكلمون ريشه اي از بن و پي حل شه.خب؟!!

ببين خرس خوابالوي من چند تا موردو اينجا مطرح مي كنم بيا خوب روش فكر كن عزيزم.

 مورد 1: اگه پيش خودت 10 سال ديگه رو تصور كني مي بيني كه احتمال اينكه هنوز دوستات در كنارت باشن خيلي كمه. به فرض اينكه هم باشن، اونا ترجيح مي دن با خانم و خانواده خودشون زمانشونو بگذرونن. چون الان مجردن  دوست دارن با دوستاشون باشن. همين هووي منو مي بيني كه جونتو واسش مي دي به خدا اگه يه زماني كه بتونه باتو باشه و هم بتونه با دوست دخترش باشه، شك نكن دوست دخترشو  انتخاب مي كنه. باور كن اگه اون روز من و تو رو دعوت كرد باهاشون بريم بيرون مطمئن باش واسه امنيت بيشتر خودشون بوده. چون روز عاشورا مي دونه كه گير بازاره اگه من و تو با اونا بوديم  به عنوان گرين كارت محسوب مي شديم. به خدا اگه اون روز اون دختره اون حركتو انجام نمي داد  به جون تو كه برام خيلي عزيزه مي اومدم. فقط دوست نداشتم هميشه در دسترس باشيم در حالي كه اون دختره هميشه پايه نيست. و الا تو كه خودت مي دوني من چقدر اهل  گردش و تفريح و ... هستم.

مورد2: اگه هزار تا مسئله بين من و تو بوجود بياد دوست ندارم به غير از من و تو كسي متوجه بشه. دوست دارم باهم قضيه رو حل كنيم. حتي اگه كار به جاهاي باريك كشيد باز فقط دوتامون بدونيم و بعد آشتي كنونمون توي جمع به هم موذيانه بخنديم.ما اگه هزارتا حرف هم به هم بزنيم و فركانس صدامونم خيلي خيلي بالا بره مي دوني كه به هر حال بازم آشتي مي كنيم. پس دليلي نداره كه بقيه از بحث هاي ما مطلع بشن و بخوان به نفع خودشون از قضيه سوء استفاده كنن. ديدي كه زن دوستت چطور داشت از اب گل آلود ماهي مي گرفت. البته من هنوزم فكر مي كنم منظوري نداشت ولي اون و شوهرش بيشتر از همه مي دونن كه ما چه مشكلاتي داريم و به كيا حساسيم و ... .

مورد3: شديدن از اينكه خانواده هامون  تماشاچيه دعواهامون باشن مخالفم.نه به خاطر اينكه شايد منجر به دخالت بشه ها!! بيشتر به خاطر اينكه اينجوري احترامها زير سوال مي ره و ذهنيت ها تغيير مي كنه.اون شب بعد از دو روز تعطيل كه با خانوادت گذرونديمو خيلي هم بهمون خوش گذشت ساعت آخرش زدي همه چيزو خراب كردي و منم كه اينجور مواقع دقيقن بلبل مي شم و واقعن توي ذهنم نمي مونه كه چي مي گم و چي گفتم و ... فقط مي خواستم روي اعصابت قدم بزنم چون اعصابمو به هم ريخته بودي. فكرشو بكن چيا جلو بابا مامانت گفتم و تو چه چيزايي به من گفتي.  

بامضي جونم خواهش مي كنم ديگه نزار غير من و تو كسي از دعواهامون با خبر بشه. يه كمي ظاهر سازي اينجور مواقع خوبه به خدا. مثلن اگه از هم دلخوريم و از عصبانيت داريم مي تركيم ، يه فاميل يا دوست و آشنايي رو اگه ديديم دست همو بگيريم و به هم لبخند بزنيم و سر فرصت مشكلو بر طرف كنيم. يا اگه توي اتاق تو يا اتاق من بينمون بحثي شد توي همون اتاق حلش كنيم و نزاريم خانواده هامون ناراحت بشن. من واقعن اون شب ناراحتيو توي چشماي خانوادت ديدم. من و تو اگه بدترين حرفارو به هم  بزنيم بازم برميگرديم به هم مي گيم دوستت دارمو تموم.اما خانواده هامونن كه ذهنشون فقط درگير مي شه. وقتي اينقدر به هم علاقمنديم كه هيچي نتونست مارو از هم جدا كنه حيفه دل خانواده هامونو بلرزونيم.من و تو كه به عشقمون مطمئنيم اما با اين كارامون اونارو به شك مي ندازيم.

من برم بازم مي آم. مي خوام يه ماجرايي رو برات تعريف كنم.

الان كلي كار روي سرم خراب شد.مي بيني نانازی بانوت چيجوري از ساعت كارش در مي ره؟!!!!

پ.ن: آها همین جا به سالومه جون جواب بدم  تا یادم نرفته. مرسی سالومه جون. از کامنتت معلومه که خیلی خوش قلبی دیگه از این به بعد سعی می کنم توی رفتارهام تجدید نظر کنم. البته به شرط اینکه خرسی هم  یه نمه با من راه بیاد امید وارم  هر چه زودتر تو و کامیاب خان به هم برسین

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:3  توسط نانازي بانو  |